پنج شنبه , مهر ۲۶ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان هزار چم / پارت ۲ رمان هزار چم
کانال عاشقي

پارت ۲ رمان هزار چم

_بفرمایید، ممنون، ببخشید طول کشید!

گوشی را که می‌گیرد، سر انگشت هایش به دستم می‌خورد و من مثل برق زده ها، سریع دستم را عقب می‌کشم.

گردنش را یک طور خاص که انگار این حرکت مخصوص خودش است تاب می‌دهد.
سرم را پایین می اندازم.
می‌بینم که گوشی اش را به شلوارکش می‌مالد، بعد جلو می آید و آرام به شوخی زیر چانه حنانه می‌زند.
_ شیر برنج گوشیمو خیس کردی!

حنانه با خجالت به من می‌چسبد و مظلومانه می‌گوید:
_ ببخشید!

لپ حنانه را محکم می‌کشد.
_ نبخشم چی می‌شه؟ به جاش باید یک گاز بدی!

حنانه در گوشم ناله می‌کند.
_ آجی به این بگو من تکلیف شدم.

سرم را کمی بالا می آورم.
اما در خانواده من حتی لباس باز پوشیدن برای مردها هم مرسوم نیست و نمایش این عضلات برنزه باعث می‌شود دوباره سرم را پایین بیندازم و نتوانم حرف بزنم.

الناز وساطت می‌کند.
_ نکن شهاب، باز یک بچه گیر آوردی؟

دیگر، آن موجود خشمگین یک ساعت پیش نیست.
همراه با خواندن و قر دادن، از پله ها بالا می‌رود.

شهداد یک نفس راحت می‌کشد.
وسط پله ها می ایستد و یک مرتبه می‌گوید:
_ شهداد!

شهداد وحشت زده به الناز نگاه می‌کند.
الناز به جای او جواب می‌دهد:
_ چی کارش داری؟

با اخم و لحن جدی، رو به شهداد می‌گوید:
_ هوى! مگه لالى خودت؟

طفلک با صداى لرزان جواب می‌دهد.
_ بله داداش؟

_ گردنم گرفته. بیا بالا ماساژ بده!

من من کنان می‌گوید:
_ آخه…
آخه تو از من عصبانى هستی هنوز…

در حال بالا رفتن می‌گوید:
_ بیا بالا توله! کاریت ندارم.

وقتى که می‌رود، شهداد دستپاچه رو به الناز می‌گوید:
_ نرم باز شر درست می‌کنه.
تو دختر ها رو ببر جای خوابشون رو آماده کن. منم برم بالا تا صداش در نیومده.

الناز دستش را می‌گیرد.
_ من بیدارم شهداد.
داداش امیر رضا هم صبح میاد.
اذیتت کرد، فقط داد بزن!

از جایش بلند می‌شود و به حالت دلدارى می‌گوید:
_ نه نه نگران نباش، آتیشش تنده! زودم آروم می‌شه. می‌شناسیش که!؟
قول می‌دم الان خودشم پشیمونه از کارش.

بعد رو به ما می‌گوید:
_ خوب پنبه برفی ها، شبتون بخیر! خوب و خوشگل و مامان بخوابید!

حنانه برایش دست تکان می‌دهد.
_ تو خیلی خوبی شهداد جون!

از دور برای حنانه بوس می‌فرستد.
_ تو هم خوشگل خودمی!

آن شب در ویلاى جبار زاده ها، انگار شب در یک استخر پر از سیمان گیر افتاده بود و با جان کندن دست و پا زد تا خودش را به صبح برساند.

نزدیک صبح، تازه پلک هایم سنگین شده بود که با ناله حنانه دوباره بیدار شدم.
محکم به من چسبیده بود و پتویش را پس زده بود.
ترسیدم سرما بخورد.
پتو را مرتب کردم که چشم هایش را نیمه باز کرد و پرسید:
_ مامان بابا نیومدن؟

بوسیدمش.
_ میان عزیزم!

با دست های کوچکش، صورتم را نوازش می‌کند.
_ آجى اگه تو نبودی، من اینجا تنها خیلی می‌ترسیدم.
چه قدر خوبه تو هستی.

فشارش می‌دهم و بوسه بارانش می‌کنم.
_ منم خیلی خوشحالم تو رو دارم.

انگشت های کوچکش را بین انگشتهایم جا می‌دهد.
_ اجی بیا قول بدیم همیشه پیش هم باشیم.

ترسیدم…
از اینکه حنانه هم داشت بزرگ می‌شد، ترسیدم!
از دغدغه هاى جدیدش ترسیدم!
هم سن و سال او بودم که ترسیدم!
از جدایی، از بزرگ شدن ترسیده بودم…
از میهمان خانه پدر خوانده شدن!
مادر جان می‌گفت:
“دختر میهمانه. زود یا دیر، باید بره خونه شوهر”

با بغض، چشم هایم را بستم.
من عاشق خانه و خانواده ام.
بودم همان خانه و خانواده ای که همیشه از آن ها برای کشتن آرزوهایم دلخور بودم…

کنار تنگ ماهی ام نشسته بودم و هر بار با تلنگر، ماهی گلی دم عروسم چرخی می‌زد و من دلم برایش می‌رفت…

دستم را داخل بردم تا نوازشش کنم، اما نمی‌دانم یکهو چه شد که تنگ کوچک، هزار تکه شد و من با صداى شکستنش از خواب پریدم.
وحشت زده اطرافم را نگاه کردم.
به خاطر نمی آوردم کجا هستم!

چشم هایم را چند بار باز و بسته کردم، به خاطر آوردم اینجا ویلای جبار زاده است.
اما وقتى حنانه را کنارم نمی‌بینم‌، استرسم هزار برابر می‌شود.

هراسان، مانتویم را برمی‌دارم و بدون اینکه دکمه اش را ببندم، شالم را سرم می‌کشم.

عقربه های ساعت روی عدد ٩ جا خوش کرده اند و از سر و صداهای بیرون ویلا، مشخص است که همه بیدار هستند.
وارد سالن که می‌شوم؛ کل اهل خانه را دور میز در حال صبحانه خوردن می‌بینم.
از میهمان های دیشب خبرى نیست.
با دیدن حنانه درست کنار شهاب که مشغول شیرین زبانى است و از دست او لقمه می‌گیرد؛ چشم هایم گرد می‌شود.
آرام سلام می‌دهم.
اما همه متوجه حضورم می‌شوند.
عزیزه خانم با مهربانی می‌گوید:
_ به به جیران بیدار شد!
نور آورد صفا آورد!

سرخ می‌شوم.
سرم را پایین می اندازم.
الناز به صندلی خالی کنار خودش اشاره می‌کند.
_ بیا عزیزم!

نگاه همه در این خانه مهربان است…
عزیزه خانم
بیوک آقا
الناز
شهداد
احمد آقا شوهر الناز….
حتی امروز آقای کراواتی هم مهربان می‌خندد؛ حرف می‌زند.

حنانه با ذوق می‌گوید:
_ آجی! شهاب یک توله سگ خوشگل داره اون بیرونه میای بریم ببینیم؟

شهاب؟!
حنانه عادت نداشت کسی را این قدر راحت به اسم کوچک صدا بزند.

به محض اینکه می‌نشینم، شهداد برایم یک لیوان آب پرتقال می‌ریزد.
شهاب و حنانه هم مشغول خواندن یک شعر جدید و عجیب هستند.
با تعجب نگاهش می‌کنم.
یک لحظه خیلی عادی و معمولی نگاهم می‌کند و می‌گوید:
_ خواهرت استعداد رپر شدن داره ها!

حنانه با ذوق به شهاب می‌گوید:
_ بذار آهنگشو آجیمم گوش کنه.

عزیزه خانم به شهاب چشم غره می‌رود.
_ بیین چیا یاد بچه مردم می‌دی؟

بیوک آقا با سر اشاره می‌کند که صبحانه بخورم. هنوز یک جرعه از آب میوه ام را نخورده ام که شهداد برایم تخم مرغ پوست می‌کند و جلویم می‌گذارد.
هم زمان شهاب می‌گوید:
_ شَهى واسه منم پوست بکن!

عزیزه خانم اعتراض می‌کند.
_ دستات لمس شده مگه؟
از صبح، شهداد اینو بده اونو بده!

لپ های عزیزه خانم را محکم فشار می‌دهد و بعد می‌بوسد.
_ پیرزن چروک غر غرو
بیخود نیست کسی نگرفتتت!

عزیزه خانم محکم روی دست شهاب می‌زند.
_ آلّاه به این یکم فقط عقل و حیا عطا کن.

جبار زاده ها آنقدر ها هم ترسناک و پیچیده و جدی نبودند که ما سالیان سال دورا دور از آنها توقع داشتیم!

اینقدر که می‌شد کمتر از ٢۴ ساعت با همه آن ها صمیمی شد…

عزیزه خانم کمی بعد از الناز می‌پرسد:
_ زنگ زدی به شهلا؟

_ بله از دیشب چندبار حرف زدیم!

_ بمیرم براش. حتما دلش اینجا تو عروسی خواهرش بوده، بچه ام تو غربت چه قدر غصه می‌خوره.

شهاب با یک خنده حالت تمسخر می‌گوید:
_ اون خواهر منه، منم خوب می‌شناسمش.
یعنی عمرا یک ذره هم دلش می‌خواسته تو این عروسی مسخره شرکت کنه. از عمد نیومد!

الناز لبش را گاز می‌گیرد.
_ نگو این طورى، طفلک پا به ماهه چه طور می‌تونست بیاد؟

شهاب از جایش بلند می‌شود، لیوان شیرش را بر می‌دارد و می‌گوید:
_ منم جای اون بودم خر نبودم اروپا و زندگی و صفا و عشق و حالم رو ول کنم بیام بین یک مشت عهد حجرى؛
دل ای دل
دل ای دل کنم!

با خودم فکر می‌کنم، مامان گفته بود سولماز مادر شهاب و عروس، یک دختر دیگر دارد که حتما باید همین شهلا باشد، اما شهداد؟
شهداد هم برادر شهاب بود؟ پسر سولماز؟
چرا مامان از او حرفى نزده بود؟!

عزیزه خانم می‌گوید:
_ دخترم صبحانه ات تموم شد،
راننده منتظره، باباتم آوردن خونه، می‌تونید برید دیدنشون!

با ذوق تشکر می‌کنم و سریع از جایم بلند می‌شوم و به حنانه می‌گویم:
_ بریم حنا؟

او هم سریع بلند می‌شود.
عزیزه خانم هر دو ما را می‌بوسد.
_ به مامان و بابا سلام ویژه برسون.
خودم هم زنگ می‌زنم احوال می‌پرسم‌.

تشکر می‌کنم.
موقع خداحافظی، شهداد یک عروسک کوچک سرامیکی کار دست، به حنانه هدیه می‌دهد.
در حیاط ویلا، حنانه دستم را می‌کشد.
_ آجی بیا قبل سوار شدن، توله سگه رو ببینیم.

_ نه حنانه زشته!

یک صدا پشت سرم می‌گوید:
_ زشت پیر زنه!

هول می‌شوم و بر می‌گردم.
با دیدن شهاب که توله سگ سفیدی را بغل کرده است عقب عقب می‌روم.

حنانه با ذوق می‌گوید:
_ ببینش آبجی، اسمش تیداست!

سرم را پایین می اندازم.
_ خیلی خوشگله!

با خنده می‌گوید:
_ همه شیر برنج ها خوشگلن!

احساس می‌کنم یک مرتبه تمام مویرگ هایم پاره می‌شوند و خون به صورتم حمله ور می‌شود.

من وارد یک جاده جدید، با گردنه های خطرناک شده ام…
جاده ای که سبز نیست!
که هزار چم ندارد…
که او را ندارد…

به تصویر ماتى که پنجره ماشین از صورتم نشان می‌دهد خیره شدم.
دست کشیدم روى صورتم، از خودم می پرسم ” شیر برنج فحش است؟! پس چرا صفت خوشگل کنارش چسباند؟!”

بعد یک مرتبه تصویر خودم در آینه را می بازم و صورت او را می بینم.
استخوان های برجسته و جذاب صورتش که با ضخامت گردنش همخوانى خوبى داشت، مشکی موها و چشم ها و ابروهایی که بیش از حد مرتب بود به پوست تیره و براقش می آمد.
لبخندش! لبخندى که انگار بیشتر طرح نیشخند داشت….
کسی تکانم می‌دهد و با این تکان، تصویرش از جلوى صورتم محو می‌شود.
_ آجی! کى می رسیم؟

موهایش را از صورتش کنار می زنم.
_ یکم دیگه مونده.

انگشتش را کنار دهانش می‌گذارد، متفکرانه می‌پرسد:
_ شهداد چرا شبیه آقاها نبود؟

لبم را گاز می گیرم و به راننده اشاره می‌ کنم، آرام جواب می‌دهم:
_ زشته حنانه!

نزدیک ویلای خودمان که می شویم؛ یک ماشین بزرگ مشکی که به قول حنانه شبیه تانک است، جلوى در توجهم را جلب می‌کند.
قبل از پیاده شدنمان، راننده تماس می‌گیرد و رسیدنمان را اطلاع می‌دهد.
چند دقیقه بعد، مامان خودش در را برایمان باز می‌کند و آغوشش را بی منت مثل همیشه به ما می‌بخشد.
با گلهای ریز سفید چادر سورمه ای اش اشک های حنانه را شبنم می کند.
نگران سرم را سمت ساختمان می‌چرخانم
_ مامان! بابا حالش خیلی بده؟

دست به زانو از جایش بلند می‌شود.
_ نه عزیزم. نذر موسی بن جعفر کردم، خود آقا نگهش داشت!

حنانه دوان دوان سمت ویلا می رود، مامان هم از راننده تشکر می کند:
_ به زحمت افتادین خیر ببینید.

_ وظیفه بود خانم، فقط جسارتا به حاج آقا بفرمایید منتظر امرشونم!

حاج آقا؟!

با تعجب به مامان نگاه می کنم، مامان رویش را محکم گرفته.
_ بفرمایید داخل یک استکان چای در خدمتتون باشیم؟!
_ ممنون، بزرگوارید.

هنوز داخل ساختمان نشده ایم و قبل در آوردن کفشم از مامان می پرسم:
_ حاج آقا دیگه کیه؟

مامان آرام جواب می‌دهد:
_ حاج امیر ِ جبارزاده ها دیگه!

مامان زودتر داخل می شود.
صدای حنانه و بابا قلبم را آرام می کند.
دوست دارم هرچه زودتر خودم را به آغوشش برسانم.

مامان کنار شومینه براى بابا رختخواب پهن کرده است، با دیدن صورت بی رنگ بابا و کبودى لب هایش بغضم می‌گیرد.
نمی‌توانم جلوی گریه ام را بگیرم.
بابا مرا به آغوشش می خواند.
سرم روى سینه اش است و حالا احساس می کنم سینه پدر تنها جای امن دنیا برای هر دختری است!

ریش های پر پشت و سیاه و سفیدش را می‌بوسم، دست می کشد روی سرم:
_ ریحانه خانوم دختر ارشد بابا،
باید قوی باشی. گریه نکن دخترم!

حنانه محکم به بابا چسبیده است و راحت تر گریه می‌کند و من گاهى چه قدر از این فرزند ارشد بودن خودم دلخورم!

_یا الله!

خدا را صدا می‌زند؛
براى ورودش،
اولین حضورش،
اولین نگاه،
اولین دیدار، خدایش را صدا می‌زند…!

سر می‌چرخانم.
حالا مطمئنم صاحب تانک جلوی در فقط می‌تواند همین آدم باشد.
همین چهار شانه سینه ستبر که شبیه قهرمانان وزنه بردارى است!

نگاهش را سریع سمت دیگر می کشد و جواب سلامم را بدون چشم هایش می دهد!

آچار به دست دارد و رو به مامان می‌گوید:
_ درست شد خانم ارجمند. فقط یه کم اون رادیاتور کوچیکه آب می‌ده. تا ته بازش نکنید!

مامان طبق عادتش آرام به صورتش می‌زند:
_ ای وای شرمنده کردید!

بابا هم پشت حرف مامان را می گیرد:
_ از دیشب فقط زحمت شدیم روی دوش شما…

سر پایین جواب می دهد:
_ انجام وظیفه است، اجازه بدید چند ساعتى مرخص می شم.

حنانه راحت تر از من تماشایش می کند و من زیر چشمی فقط می‌توانم شباهتش به خواهرش را تشخیص دهم.
همان پوست تقریبا روشن الناز، با موهای کمی حالت دار خرمایی.
مطمئنم این ته ریش آقا منشانه اش اگر نبود با خواهرش مو نمی زد.

بابا نگاهش به این آقا یک طور خاص است، یک طورى که انگار با چشم هایش هر لحظه تحسینش می‌کند.
_ تا همین‌جا هم خیلى شرمنده ایم، انشاالله بتونیم جبران کنیم.

چند سرفه کوتاه می کند و من حس می‌کنم یقه پیراهنش خیلى تنگ است و ممکن است هر لحظه خفه شود، شاید هم گردنش بیش از حد پهن است!

_ چوب کاری نکنید، من دوش می‌گیرم یکی دوساعت می خوابم بعد میام دنبالتون انشاالله حرکت کنیم سمت تهران…

مامان لبش را گاز می‌گیرد:
_ شما از دیشب چشم رو هم نذاشتید، تو رو خدا بیشتر از این مارو شرمنده نکنید. ما یک جوری می‌ریم تهران.

آچار را روی میز می گذارد و می‌بینم کت مشکی اش را از روی صندلی بر می دارد و قبل پوشیدن از جیب کت، یک تسبیح سبز خوشرنگ با مهره های درشت دقیقا شبیه انگشتر دست راستش بیرون می آورد.

_ خانم ارجمند، دکتر رانندگی رو منع کردن. امشب برسیم تهران، دکتر خودشونم هرچه سریعتر ویزیتشون کنن خیال همه راحت تره، لطفا تعارف رو بذارید کنار، من عصر می‌رسم خدمتتون.

با خودم فکر می‌کنم صدایش چه قدر مردانه و مقتدر است.
اما لحنش پر از آرامش، امیر رضایى که مثل بت تمام جبار زاده ها از او صحبت می‌کردند پس خودش است!
چه قدر شبیه پسرعمویش نیست!

مامان برای بدرقه اش می رود؛ نمی دانم چرا؟

گردن می کشم و از اینکه بابا حواسش پی حرف های حنانه است سو استفاده می کنم و از پنجره دزدکی تماشایش می کنم!

مامان زن قد بلندی است و قد من هم بر عکس خانواده پدری ام مثل مادر بلند است.
اما در کنار این شیر نر، شبیه بچه ها شده است!
از تشبیه خودم خنده ام می‌گیرد!
همرنگ و هم سایز شیر نر!
سلطان خاندان جبار زاده!
شیرشاه یال و کوپال طلایی!

می بینم که هنگام خداحافظی چند بار دستش را روی سینه اش می کشد و چه قدر به نظرم حرکاتش عجیب و خاص است و باید بیشتر تماشایش کرد!

بابا این‌قدر بی حال است که بعد از نیم ساعت خوابش می برد.
بوی سوپ جوجه مامان، خانه را برداشته است.
مثل همیشه مامان در حال آشپزی است و من و حنانه روی سنگ اپن نشسته ایم و تمام اخبار را جز به جز برایش شرح می‌دهیم و او با لبخند گوش می دهد.
حنانه از شهداد می‌گوید و مامان با چشم های متعجب کنار اجاق خشکش زده و می‌پرسد:
_ فلج نبود؟

من و حنانه هر دو باهم جواب می‌دهیم:
_ نه!!

من سریع می پرسم:
_ مامان مگه نگفتی سولماز ٣ تا بچه داشته که طلاق می گیره؟ اینا ۴ تا بودن یکی‌شونم ایران نیست اسمش چی بود؟

حنانه سریع جواب می دهد:
_ شهلا! همون که عمو شهاب گفت خارج صفا و حال می‌کنه!

مامان لبش را گاز می گیرد و حنانه ساکت می شود بعد سر تکان می دهد:
_ والله تا اونجا که ما شنیدیم احد آقا بعد سولماز زن می‌گیره و زنه یک بچه میاره که معلول بوده بعد فوتشم اصلا مادره بچش رو می بره!

پایین می روم و همزمان که به سالاد مامان پاتک می‌زنم می‌گویم:
_ نه سالم بود، فقط یک جوری بود!

حنانه سریع می‌گوید:
_ ابروهاش مثل شما بود،
موهاشم بلند بود؛
خیلی لاغر تازه صداشم نازک!

مامان به صورتش می زند:
_ وا خاک به سرم یعنی چی؟

شانه ام را بالا می اندازم:
_ نمی‌دونم اما خیلی خوب و مهربون بود، خیلی طفلکی بود!

_ چند سالش بود؟

_ یا هم سن من یا یکم بزرگتر.

_ جلل خالق آدم چیا که نمی شنوه!
اینو چرا تا الان ما خبر نداشتیم؟

حنانه سریع ادامه می دهد:
_ تازه بابای الناز جون روی ویلچر بود حتی حرفم نمی تونست بزنه!

مامان سر افسوس تکان می دهد:
_ بمیرم الهی! بیوک آقا چه مرد نازنینیه! بنده خدا سکته کرد چند سال پیش و زمین گیر شد، به حق جوادالائمه خدا لباس عافیت تنش کنه.

مغز کاهو را بر می دارم و با حنانه که دست هایش را به نشانه الهی آمین بالا برده نصف می‌کنم و می پرسم:
_ مامان، ما با این آقا قراره بریم تهران؟

نمک غذا را اضافه می‌کند و دست هایش را می شورد.
_ آره ماشین بابارو گفته رانندشون ببره تهران. خودشم مارو می رسونه، خیر ببینه عجب جوونمردیه! تمام دیشب عین شیر، بالا سر بابات بود!

با کلمه شیر بی اختیار می خندم مامان با چشم هایش دلیل خنده ام را می پرسد؛ بیشتر می خندم و جواب می دهم:
_ شبیه شیر بود خودشم!

حنانه با ذوق می‌گوید:
_ خیلی گنده است قدش تا بالا در بود!

مامان با اخم می‌گوید:
_ خوب رصد کردید پسر مردم رو آتیش پاره ها!

هنوز زیپ ساکم را نبسته ام که حنانه، عروسکی را که از شهداد هدیه گرفته است؛ روی ساک می‌گذارد.
_ آجی اینو واسم نگه می‌داری؟ آخه من شلخته پلخته ام! تا برسیم تهران می‌شکونمش.

می‌خندم و عروسک سرامیکی را بین یکی از روسرى هایم می‌گذارم.
_ بیا خیالت راحت، دیگه نمی‌شکنه!

دفعه دوم است که گره روسری ام را باز می‌کنم و با وسواس دوباره می‌بندم، حنانه می‌پرسد:
_ عمو شهاب با اون آقای گنده برادرن؟

یک طرف روسری ام را دور گردنم با دقت می‌پیچم.
_ نه پسر عمو!

مثل همیشه با دقت مشغول تماشای من است تا بتواند این مدل بستن روسری را هم یاد بگیرد.

_ کاش عمو شهاب، ما رو می‌برد تهران. خیلی می‌خندیدیم.
اون خیلی بامزه است.

یک مرتبه صدای فریاد هایش که بر سر شهداد می‌کشد در سرم سوت می‌کشد.
انعکاس فحش های رکیکش هزار برابر می‌شود.
_ بداخلاق بود بیشتر!

مامان از طبقه پایین ما را صدا می‌زند.
_ دخترا! بجنبید.

ساک را بر می‌دارم و همراه حنانه، راهی طبقه پایین می‌شویم.
مامان اولین نفر است که می‌بینم و با اشاره اش مجبور می‌شوم روسری ام را جلوتر بکشم.

سلام من و حنانه را باز با سر پایین جواب می‌دهد.
شلوار مشکی ساده با یک پیراهن آبی آسمانی که آستین هایش را تا آرنج بالا زده است به تن دارد، انگشترش هم حالا بزرگ و آبی است.

خم می‌شود و با یک حرکت، زیر بغل بابا را می‌گیرد و بلندش می‌کند.
وقتی پشتش به ماست،
و خم می‌شود؛
احساش می‌کنم درزهای ساسون پیراهنش همین حالاست که منفجر شوند.

با احترام، ما را سمت تانکش هدایت می‌کند.
بابا را که سوار می‌کند در صندلی های عقب را هم برای ما باز می‌کند.
بعدِ مامان، حنانه سوار می‌شود و آخرین نفر نوبت من است.
وقتى می‌خواهد در را ببندد؛ فقط یک لحظه، یک لحظه کوتاه، رنگ چشم هایش را می‌بینم.
چشم های معمولی و بی حالت اما خوشرنگ!
رنگ زردِ کهربایی…

پشت فرمان که می‌نشیند؛ سرش فقط چند سانتی متر مانده است که به سقف ماشین بخورد.
قبل روشن کردن ماشین، بسم الله می‌گوید و قبل راه افتادن مولایش را صدا می‌زند.
_ یا على…

مثل همیشه حنانه زود یخش باز شده است.
از بین دو صندلی، سرش را جلو برده و مدام سوال می‌کند.
_عمو امیر رضا ماشینت از کوه صافم بالا می‌ره؟

زیر چشم، لبخندش را می‌بینم و جمع شدن گونه های تقریبا تپلش برایم شیرین است…
_ چرا باید از کوه صاف بره بالا؟

_ آخه تو یک فیلم ماشین آقاهه شبیه شما بود از کوه می‌رفت بالا.

_ امتحان نکردم عمو جون. تو چشم بنداز، کوه دیدی سریع بگو بریم بالا، ببینیم می‌شه؟

حنانه با ذوق می‌گوید:
_ آخ جون راست می‌گى؟

مامان پیرهن حنانه را می‌کشد.
_ دخترم عمو داره رانندگی می‌کنه اینقدر اذیتشون نکن حواسشون پرت می‌شه.

مودبانه می‌گوید:
_ بذارین راحت باشه خانم ارجمند.
حوصلمون سر نمی‌ره با این خانم شیرین زبون!

سوال های حنانه پایان ندارد و او هم با حوصله جواب می‌دهد.
بابا یک مرتبه آه می‌کشد و همه ساکت می‌شوند. مامان با نگرانی می‌پرسد:
_ آقا جواد حالت خوبه؟

بابا به نشانه مثبت سر تکان می‌دهد.
_ امیر رضا خان، ان‌شاءالله خدا بهت دختر قسمت کنه.
دختر خیلی شیرینه!
کاش عمری باشه به ثمر رسیدنشون رو ببینم.

مامان کنار دستش را گاز می‌گیرد و امیر رضا می‌گوید:
_ان شاءالله عمر با عزت، خدا نصیبتون کنه.

صدا و ترکیبت کلمات و لحنش خاص است…
با اینکه آدم دلش می‌خواهد بیشتر حرف بزند اما جملاتش کوتاه است، کوتاه و…

پیچ هاى جاده تند تر شده است، شیرشاه انگشتر فیروزه اى با تبحر تنها با یک دست فرمان ماشین را هدایت می کند و دست دیگرش را می بینم زیر سرش تکیه گاه کرده است؛
مامان که شب گذشته نخوابیده است، عمیق به خواب فرو رفته است و حنانه هم سر روى پای من گذاشته و خوابیده است، بابا اما بیدار است؛
بیدار است و به جاده چشم دوخته و نمی دانم چرا این قدر دلش نفس هاى عمیق می خواهد!
آه می کشد؟ چه چیزى روى سینه اش این قدر سنگینى می کند؟!

تمام حواسم جا مانده در شب قبل و جایی در ویلای جبار زاده ها،
” دیدار هاى کوتاه همیشه خواستنى ترند”!
احمقانه است، اما می دانید چرا؟ چون کلی سوال و کلی ندانستن و کلی نگاه بدهکار خودت می شوی و انگیزه ات برای دیدار هاى
بعدی هزار برابر!

حنانه در خواب ناله می کند ،بابا متوجه می شود و سمت عقب می چرخد:
_ چی شده بابا؟

حنانه را آرام تکان می دهم تا بیدار شود، چشم هایش را کمی باز می کند، می پرسم:
_ حنا! چیزی می خوای؟

سرش را از روی پایم بر می دارد و دستش را کنار گوشم می گذارد و آرام می گوید:
_ می خوام برم دستشویی.

صورتش را می بوسم و من هم آرام به بابا جریان را می گویم، بلافاصله قبل اینکه بابا چیزی بگوید ، امیر رضا متوجه جریان می شود:
_ چند دقیقه دیگه یک جای خوب نگه می دارم.

بابا با لبخند تشکرمی کند، حنانه در حال تکان دادن خودش زیر لب می گوید:
_ خدا کنه تمیز باشه..

لبخند روی لبم می نشیند ، دلم لک زده است برای یک دل سیر در آغوش کشیدنش ، بوسیدنش، خواهرانه هایش.

صدای راننده در صدایش می پیچد:
_ رسیدیم،اینجا هزار چمه!

صدایش در قلبم هنوز جریان دارد؛
_ اینجا هزار چمه!

سر می چرخانم و به درخت های زرد و قرمز پاییز هزار چم عزیزم چشم می دوزم، به زردى که آن روز سبزترین سبز دنیا بود!

کنار جاده ایستاده ام نسیم مطبوع آن روزها تبدیل به یک سوز خشک شده است که روی صورتم می تازد، دور شدن تاکسى را می بینم،
کمی مانده است…
باید تا آن رستوران از فرعى پیاده بروم، باید به تو برسم، باید به آن روزهایم برسم!

ماشین را کنار جاده متوقف کرد و آرام گفت:
_ خوب خانم کوچولو اون پایین رو ببین باید با من تا اونجا بیای.

حنانه گردن می کشد و همراه من به دودی که از دود کش رستوران کوچک کلبه اى بیرون می آید چشم می دوزد و با تردید و خجالت می پرسد:
_ بابام نمیاد؟

من بزرگترم، من دردها را بیشتر و بهتر می فهمم من می دانم که این درد ترکش ها چه بلایی سر نخاع و کمر بابا هر بار می آورد، من می دانستم حالا بابا چه قدر شرمنده دختر کوچکش است،
این را از صدایش می شد به خوبى فهمید؛
_ نه بابا جان با خواهرت و حاج آقا برید و مواظب هم باشید.

عجیب بود، از پدر من، کلا از خاندان ارجمندها که دختر مجرد را از چشم هر نامحرمی در هزار پستو پنهان می کردند، اینقدر اعتماد بابا عجیب بود؛
می بینم تسبیحش را از دور دنده ماشینش قبل پیاده شدن بر می دارد،
مثل دفعه قبل خودش در را برایمان باز می کند، قبل رفتن بابا را نگاه می کنم و تاییدی که با فشردن چشم هایش به من نشان می دهد، خیالم را راحت می کند.

سرش پایین است و با دست اشاره می کند:
_ از همین جاده باریک بفرمایید.

حنانه دستم را محکم می گیرد و ما جلوتر راه می افتیم و او پشت سرمان است، هرچه قدر پایین تر می رویم، سرسبزى بیشتری چشم را می نوازد و حالا صدای آب و عطر علف تازه خیال دل فریبی دارد، نفس عمیق می کشم، حنانه با ذوق می گوید:
_ اینجا خیلی خوشگله!

با همان لحن پر آرامش از پشت سر می گوید
_ چه قدر خوب که خانم کوچولو خوششون اومده

یک لحظه با خودم فکر می کنم اگر پسر عمویش بود چه جوابی داشت، همین سوال می شود زیر پایم خالی شود
و تا مچ در گِل گیر کنم، هیم می کشم و زل می زنم به کفش و شلوار گل آلودم، حنانه دستش را روى صورتش می زند و درست شبیه مامان می گوید:
_ ای وای خاک به سرم!

جلو می آید سرش همچنان پایین است، با لبخند به حنانه می گوید:
_ گُل به سرت دخترم!

دخترم گفتنش یک طوریست،
مثل یک قاصدک که آرام روی
قلبت بنشیند
زل زده است به کفش من و می پرسد
_ می خواید از ماشین ساکتون رو بیارم عوضش کنید؟

پیشنهاد خوبی است، می توانم هم کفش و هم شلوارم را عوض کنم و مجبور نباشم تا تهران این وضعیت را تحمل کنم، با سر جواب مثبت می دهم:
_ ممنون می شم.

با دست دوباره به پایین اشاره می کند:
_ می رسونمتون بعد می رم میارم.

به رستوران کوچک که کنارش رودخانه ای با شور در حال گذر است می رسیم، حنانه با ذوق کف می زند؛
_ آخ جون آبجی آب! بیا پاتو اصلا همین جا بشور!

من هم دچار ذوق کودکانه ای چون حنانه به رودخانه خیره می شوم،
_ چه قدر قشنگه!

چند قدم سمت رودخانه بر می دارم که با صدای سرفه اش متوقفم می کند:
_ خانم!
اینجا نمی شه!

می ایستم و بر می گردم و نگاهش می کنم، دوباره سریع نگاهش را از من می گیرد ؛ باهمان دستش که تسبیح دارد به روبه رو اشاره می کند که چند جوان کنار
منقل ایستاده اند و بلال درست
می کنند و می گوید:
_برید داخل دست شویی،
پاتون رو بشورید اینجا مرد هست!

یک لحظه احساس می کنم “دلم یک حوض پر از ماهی است و هم زمان همه ماهی ها با هم از آب بیرون می پرند و دوباره برمی گردند و
صدای شیرجه شان را می شنوم….”

سرم را به نشانه موافقت و تسلیم تکان می دهم، حنانه دستم را می کشد ومی گوید:
_ آجی بلال، بلال زغالى که دوست داری!

سرخ می شوم و دست حنانه را فشار می دهم و می گویم:
_ بجنب دیر میشه.

دلخور دنبالم راه می افتد و بالاخره به رستوران می رسیم، بعد از ما که وارد می شود، پیرمرد که صاحب رستوران است با دیدنش سریع بلند می شود:
_ سلاااام بابا ! خوش اومدی.

دستش را با احترام به سینه اش می گذارد؛
_ سلام عمو سیف مشتی خودم،
نوکرتم!

همدیگر را با شوق در آغوش می کشند، پیرمرد با عشق و مهربانی به من و حنانه نگاه می کند:
_ امیر رضا ! بابا خبریه؟ خانم رو ندیده بودم!

دوباره نگاه خودش را سرزنش می کند و از من می گیرد ، تمام صورتش سرخ می شود،
_ فامیل هستیم، پدر مادرشون بالا منتظرن، می شه از سرویس بهداشتی استفاده کنن؟
خودتم یک چند سیخ از اون کباب های نابت بزن ببرم بالا..

پیرمرد پشت میزش می رود و با صدای بلند می گوید:
_ ای به روی چشم!

امیر رضا در حالی که نگاهش به کفش من است و روی صحبتش با خودم:
_ من می رم ساکتون رو بیارم.

و بعد شیر طلایی با سرعت هرچه تمام غیب می شود!

 

جوانک، نقش بر زمین شده و خدایى که مثل یک کوه، ما را پشت سرش پناه داده است.
خدایى که شبیه یک کوه، تعبیر قشنگى براى واژه مرد است و این شانه هاى پهناور مرا به این فکر فرو می‌برد که کاش فردوسى، هم نسل من بود و در شاهنامه اش یک قهرمان جا نمی افتاد…

چشم آبی حالا با چشم هاى خون افتاده از زمین بلند می‌شود؛ خاک دست هایش را می‌تکاند و اعتراض می‌کند.
توقع دارم جواب اعتراضش یک ضربه دیگر به سینه اش، یا حداقل یک سیلی باشد.

اما با همان آرامش مستحکم صدایش، می‌گوید:
_ جوون! تو خودت یکی با ناموست این‌کارو کنه چی کار می‌کنی؟

اما جواب این حد از مروت، این می‌شود که جوانک بالا بپرد و با سرش در صورت او بکوبد.

من و حنانه جیغ می‌کشیم.
عمو سیف از رستوران بیرون می‌دود.
می‌بینم که او دستش را جلوى صورتش می‌گیرد.
خونى که از بین انگشت هایش جاری می‌شود، وحشت به جانم می اندازد.
حنانه با صدای بلند گریه می‌کند.
عمو سیف چند بار پشت سر هم به سر و صورت پسر جوان می‌کوبد و می‌گوید:
_ خاک بر سرت پسر! چی کار کردی؟
می‌دونى بخواد بزنتت، نعشت رو واسه مادرت باید ببریم؟

امیر رضا دستش را جلوی عمو سیف می‌گیرد و مانع بیشتر زدن جوان می‌شود.

_ عمو! جواب سوالم رو داد! نشون می‌ده مرده هنوز.
نشون داد ناموسش واسش مهمه و انشاالله به ناموس دیگران هم از این به بعد با سوال من نگاه می‌کنه.

جوان معذرت نمی‌خواهد.
اما سرش را چنان پایین انداخته که حس می‌کنم هر لحظه ممکن است سرش در یقه اش گم شود.
امیر رضا آرام به عمو سیف اشاره می‌کند جوان را ببرد.
بعد خودش با آرامش، کنار آب می‌نشیند و مشغول شستن خون بینی اش می‌شود.

من و حنانه هنوز می‌لرزیم.
هنوز خون بینی اش بند نیامده، بر می‌گردد و با یک نیم نگاه که برایم پر از جذبه و مردانگی است؛
اما مهربان است؛ می‌پرسد:
_ خوبید بچه ها؟

بچه ها….
کاش اگر در جمله هایت آن روزها من را با حنانه جمع می‌بستى، حداقل در فکرت باورت می‌شد من ١٩ سال دارم و این سن کمى براى دوست داشتن نیست….

حنانه با بغض می‌گوید:
_ عمو دماغت خیلى داره خون میاد.

در جیبش دنبال دستمال می‌گردد. بی اختیار دستم می‌رود زیر روسری ام.
دستمال یاسی که همیشه دور موهایم می‌بستم را باز کردم و جلویش گرفتم.
سرش را بالا آورد.
خدای من! این شیر طلایی، با این صورت خونى و بینی ورم کرده، با این‌که خیلى معمولى است؛ چرا این قدر خوشگل شده است…؟

گوشه دستمال را از دستم می‌گیرد و آن را می‌کشد.
دستمال از کف دستم سر می‌خورد و چند لحظه، هر دو، به کف دست خالی من خیره می‌شویم.

همان لحظه است که عمو سیف با جعبه دستمال کاغذی می‌رسد و مشت مشت دستمال جلوى بینی امیر رضا می‌گیرد و من اصلا نمی‌فهمم دستمال یاسى ام زیر کدام درخت آلبالو گم می‌شود؟؟؟

چند دقیقه بعد، من و حنانه همه چیز را فراموش کرده ایم و با دو بلال تازه، کنار آب نشسته ایم و کمی آن طرف تر، مرد چهار شانه قصه ایستاده و چای از استکان کمر باریک می‌نوشد و نگاهش به گذر آب نگران مانده است.
حنانه می‌گوید:
_ خیلی قویه! شبیه رضا زاده!

از خنده دانه ذرت در گلویم می‌پرد.
_ وای حنا اون شکلی نیست اصلا قیافش!

گاز دیگری می‌زند و می‌گوید:
_ قیافشو که نمیگم آجی! قوی بودنش.
حس می‌کنم می‌تونه یخچال ما رو تنهایی ببره.

محکم بغلش می‌کنم.
_مگه باربره؟؟

بعد هر دو قهقهه می‌زنیم.
و حنانه با صدای بلند می‌گوید:
_ عمو جبار زاده مرسی اینقدر قوى ای.

قوی بود.
آن روز نه کسى را کتک زد و روى یک دست در هوا چرخاند؛
نه مشتش را گره کرد و بر سر و صورت کسى کوبید.
اما نمی‌دانم چرا حتی حنانه ده ساله هم قوى بودن این مرد را به وضوح فهمیده بود و درک کرده بود…

چند دقیقه بعد، با لبخند و از همان فاصله می‌گوید:
_ بریم؟

حنانه اعتراض می‌کند.
_ مامان بابام که خوابشون برده تو ماشین. یه کم دیگه بمونیم.

به پهلویش می‌زنم و آرام می‌گویم:
_ زشته حنانه شاید دیرشون بشه.

اما می‌شنوم که می‌گوید:
_ پس بذارید ببینم تو یخچال عمو سیف بستنی پیدا می‌شه؟

حنانه کف می‌زند.
_ آخ جون آخ جون!

این بار خودش داخل رستوران نشسته و اما متوجه نگاهش از پشت پنجره می‌شوم.
این را وقتی می‌فهمم که حنانه هوس می‌کند کفشش را در بیاورد و پایش را در آب بزند.
با صدای بلند از همانجا حنانه راصدا می‌زند.
حنانه که بر می‌گردد و بله می‌گوید.
خودش را بیرون می‌رساند.

_ مواظب باش دخترم. زیاد جلو نرو.

حنانه چشم می‌گوید و خنکاى آب را از صورت خواهرم حس می‌کنم و به کفش های خودم که زیادی پایم را مچاله کرده اند چشم می‌دوزم.

آه میکشم.
” خدایا کاش در خانواده من هیچ دختری بزرگ نشود. کاش حنانه همیشه همان‌قدر خوشحال و کوچک بماند.”

به حنانه که از آب سیر شده است؛ کمک می‌کنم جورابش را بپوشد.
نمی‌دانم چرا دلم می‌خواهد بپرسم:
_ اسم اینجا چیه؟

به من نگاه نمی کند.
سر می چرخاند و دور تا دورش را نگاه می‌کند و با یک نفس عمیق می‌گوید:
_ هزارچم!

حنانه می‌پرسد:
_ یعنی چی؟

لبخند روى لبش می‌نشیند.
_ یعنی خودِ زندگی!

حالا نوبت من است که بپرسم:
_ معنی لغت هزار چم این می شه؟

پر رنگ تر و مهربان تر لبخند می زند.
و جمع شدن گونه و چشم هایش دوست داشتنى است.
_ نه معنی اینجا می شه زندگی.
همه زندگی هزار چمه!
هزار تا پیج و سراشیبی و سر بالایی.
هزارتا پیچ و خم که باید واسشون زحمت بکشی.
هزار چم!
هزار پیج و خم اما با ناز!
خرامان و طناز!

باورم نمی شود یک مرد با این ابعاد و ابهت، این قدر زیبا حتى شبیه شعر بتواند حرف بزند…
هزارچم…
گم شده بودم آن روز در زیبایی دل فریب آن قسمت از جاده و امروز اینجا خودم را پیدا می کنم.
تو را اما…
تو را اما…

چادرم را بالاتر جمع می‌کنم و از همان راه، پایین می‌روم‌.
زمین خیس است.
مثل همان روز، مثل همان چند سال بعدش…

وقتى که دیگر نگذاشت پایم در گل فرو برود و این‌بار بازویم را گرفت و نمی‌دانست این عطر چرم و عودى اش مرا بیشتر از آن که در گِل فرو ببرد، در تو گرفتار می‌کند…
صدایش در سرم می‌پیچد.
_ ریحان گلى!
مواظب باش. لباس نیاوردیم. این‌بار کفش و شلوارت کثیف شه.

با صدای قهقهه هاى آن روز، امروز اشک می‌ریزم. چه قدر یک زن در سراشیبى بى مردش، بدبختى نداشتنش را بیشتر حس می‌کند…

بعد تو انگار اجاق کلبه عمو سیف هم خاموش شده است…

به منقل خاموشی که دیگر کسی کنارش بلال نمی‌فروشد خیره می‌شوم.
دست می‌گذارم روی گلویم و بغضم را فشار می‌دهم.
کنار آب می‌نشینم.
درست همان‌جا…

شاید یک قطره از خونت، آن روز همین جا در خاک این‌جا ریخته باشد.
و شاید یکی از این درخت ها، فرزندِ خون تو باشد.
دست می‌برم در آب و مشتی آب یخ روی صورتم می‌پاشم.

رودخانه این فصل، حالش خوب نیست.
طغیان کرده است!
شبیه او شده است…
خیال بردن و پاشیدن همه را دارد…

بیشتر از یک هفته گذشته است.
اما داستان هایی که من برای نسیم و نفیسه از جبارزاده ها تعریف می‌کنم؛ تمامی ندارد.
با شاخ و برگ های مخصوص همان نوزده سالگی، نسیم بیشتر دوست دارد از شهاب بشنود.
از اسباب و مدل خانه جبار زاده ها؛
از مدل مو و رنگ موی الناز و شهرزاد!

اما نفیسه، دیوانه حاجی قصه شده است.
مدام از اطلاعاتی که از مادرش راجع به رییس جبارزاده ها گرفته است می‌گوید.
بعد هر بار آرام به شانه من می‌زند و با حرص می‌گوید:
_ اوف چه شانسی داشتی تو دختر!

نسیم می‌پرسد:
_ هر دو پسر عمو، هم سن هستن؟

کمی فکر می‌کنم.
_ نه شیرشاه خیلى بزرگتره!

نفیسه چشم هایش را تنگ می‌کند.
_ یعنی چه قدر؟ مامانم میگه بیشتر از ٣٢ اینا نیست که!

نمیتوانم نمیتوانم برایش منظورم از صفت بزرگتر را واضح تر بگوید، نسیم میگوید

_ فکر کنم سه یا چهار سال از مستر کروات بزرگتر بشود.

همین شده است.
یک هفته است اوضاع همین شده است و این دو اسم رمزی جدید برای دو مرد جبارزاده تنها سوژه صحبت های ما شده است…

زن عمو مثل همیشه از طبقه سوم جیغ می‌کشد و نسیم و نفیسه را برای نهار صدا می‌زند.
هنوز کلى حرف نزده داریم و هر دو با ناراحتی واحد آقاجان را ترک می‌کنند.
بوی کوفته خانم جان در کل خانه پیچیده و دلم می‌خواهد نهار اینجا بمانم.
در آشپزخانه خانم جان را بغل می‌کنم.
_می‌شه بمونم اینجا؟
حنانه هوس ماکارونی کرده مامان واسش پخته. من دلم کوفته شما رو می‌خواد.

دست می‌کشد روی سرم و باز برایم لاحول و لا قوه…
می‌خواند.

_ بمون مادر!

با ذوق سمت بهار خواب می‌روم.
_ از دبه شور، گل کلم بیارم؟

با سر تایید می‌کند و هم‌زمان صدای تلفن در خانه می‌پیچد.
خانم جان سرش را از آشپزخانه بیرون می‌برد.
_ حاجی تلفن دم دستته؟ جواب می‌دی؟

جواب می‌شود الله اکبر رکوع آقاجان، سمت تلفن می‌دوم.
_ آقاجان سر نمازن، من جواب می‌دم.

تا به تلفن برسم نفس نفس می‌زنم.
با همان صدا جواب می‌دهم:
_ بله بفرمایید؟

یک صدای غریبه اما دوست داشتنی می‌گوید:
_ سلام دخترم!

_ سلام!

_ خوبی جیران؟ ریحانه خانومی دیگه؟

جیران؟ عزیزه خانم!
می‌شناسمش خودش است‌
با ذوق می‌گویم:
_ اِ سلام عزیزه خانم. شمایید؟ خوبید؟

قربان صدقه ام می‌رود و می‌خواهد با خانم جان صحبت کند.
خانم جان که متوجه می‌شود عزیزه خانم پشت خط است، حسابى دستپاچه می‌شود.
گوشی را که می‌گیرد؛ شروع می‌کند آذرى صحبت کردن.
با این‌که حرف زدن آذرى برایم سخت است؛ اما به خوبی متوجه می‌شوم.
اما بیشتر متوجه نگاه معنادار و پر شور خانم جان به خودم می‌شوم…

خانم جان تلفن را که قطع می‌کند، هر دو دستش را بالا می آورد و خدا را با زبان آذری شکر می‌کند. بعد با صدای بلند به آقاجان می‌گوید:
_ حاجی آقا، حاجى آقا؟

آقاجان سلام نمازش را می‌دهد و با سر، بله می‌گوید.
خانم جان نگاهش به من است و ماشاالله می‌گوید.
_ برم اسفند بریزم رو آتیش.
دختر جواد، چه دلی برده از جبارزاده ها!

تمام بدنم یک مرتبه گر می‌گیرد.
چرا اسم حسم را نمی‌دانم…؟

نگاه هاى خاص و پر از طعنه زن عمو و چشمان حسرت زده نفیسه، میان دود غلیظ اسپند خانم جان، نفسم را تنگ می کند.
سرفه ام شدت پیدا می کند.
آقاجان اعتراض می کند:
_ آروات خفمون کردی!

خانم جان دوباره لاحول و لا قوه… می خواند،
مامان اما صورتش مثل من سرخ است.
چرا با من شبیه کسى که در المپیاد، شاهکار کرده است یا مثلا قهرمان یک رشته ورزشى شده است رفتار می شود؟
زن‌عمو زینت، بعد از آه غلیظ و طعنه دارش می‌گوید:
_ مبارک باشه مرضیه!

مامان به آقاجان چشم می دوزد لب گاز می گیرد:
_ هنوز که چیزی نشده خواهر!

زن عمو گردن سفید و تپلش را طوری تاب می‌دهد که گردنبندهایش روی هم می افتد و صدا می دهد:
_ همین که یک جبارزاده بیاد خواستگاری دخترت افتخاره تبریک داره، کاش کاش فقط، مثل من…

خانم جان محکم روی پای خودش می‌کوبد.
_ لا اله الا الله باز شروع شد داستان زینت!!

چشم های زن عمو انگار دنبال بهانه است تا لبریز شود و بالاخره صبرش سرازیر شود!
_ چی شروع شد حاج خانم؟ چرا طاقت ندارى بگم؟
یک عمر جوونیم شد داد و فریاد و کتک تو خونه پسرت.
بعدم طعنه های شما واسه دختر زایی!

بابا همیشه می گفت: ” جلال واسه مردم دایه مهربانه و واسه زن و بچه اش زن بابا!”

آقاجان سر تاسف تکان می دهد:
_ قدیم ها عروس ها یکم حیا داشتن!

زن عمو از جایش بلند می شود چادر حریر گل طلایی اش را روی سرش می کشد و با اشاره به نفیسه می گوید:
_ بیا بریم بالا!
الان شب بابات میاد تا یک هفته باید جواب پس بدم که چرا بی حیایی کردم جلو خانوادش!

مامان بلند می شود و دست زن عمو را می گیرد:
_ زینت جون تو رو خدا اوقاتت رو تلخ نکن!

خانم جان هم چادر زن عمو را از سرش بر می دارد و با یک لحن مهربان مصنوعی می گوید:
_ عروس کجا بری آخه؟ بشین دور هم شام می چسبه. جلال و جوادم تو راهن.

زن عمو با دست هاى تپلش اشک هایش را پاک می کند.
در هیچ حالتی نمی تواند کنجکاو نباشد.
_ حالا واسه کدوم پسرشون زنگ زده بودن؟

خانم جان با افتخار نگاهم می کند؛
_ پسر بزرگشون حتما دیگه،
پسر بیوک خان!

انگار قلبم را بین دندان هایم گرفته ام و تمام هیجانم را سر قلب بیچاره ام خالى می‌کنم.
دست هایش،
صدایش،
شانه هایش،
تسبیح و انگشترش!!

سرم را پایین می اندازم.
نفیسه در گوشم آرام می گوید:
_ دل شیرشاه رو بردی پس!

دلش را کجا برده بودم؟ چرا دست هایم خالی بود از دلش…
چرا میان خوشحالى ام یک چیز گم شده بود!

چرا ناراحت نفیسه ای بودم که قرار شیرینی خورانش همین هفته بعد بود اما چشم هایش پر حسرت مانده بود و حتى نمی توانست خوشحال باشد؟!

آقاجان می گوید:
_ حاج خانم قرار شد بالاخره کی بیان؟

خانم جان با روسرى اش مشغول باد زدن خودش است.
_ گفتم هفته بعد شیرینی خورون نوه بزرگمونه؛
عجله داشتن گویا گفتن وسط هفته میان.

مامان می پرسد:
_ میان بالا؟ یا همین‌جا؟

آقاجان دندان مصنوعی اش را در دهانش جا به جا می کند.
_ بالاخره فامیلیم، همین جا خونه ما خوبه!

زن عمو نیشخند می زند.
_ چه فامیلی که تا حالا گذرشون به این ورا نیفتاده این همه سال؟

آقاجان هم جوابش را با همان نوع نیشخند می دهد:
_ قراره فامیلیمون تقویت شه ان‌شاالله!

آن شب از چشم های بابا بیشتر از همه شرم داشتم.
تمام وقت در آشپزخانه به یک بهانه خودم را مشغول می‌کردم.
نوبت شستن قابلمه برنج که رسید، نسیم غر زد:
_ وای دیگه خسته شدم!

_ دستاتو آب بکش برو خودم آب می‌کشم آخریش رو.

به جان قابلمه می افتم و به سختى مشغول شستن می شوم.
صدای آب را برای شنیدن بیشتر مکالمات بیرون آشپزخانه کم میکنم.
اما حنانه با صدای بلند شعر می خواند و نمی توانم واضح بشنوم.
فقط متوجه می شوم که عمو می گوید:
_ یعنى چی هنوز هیچی به هیچی، اول بسم الله زنگ زدن اینو گفتن؟ اینا مگه مومن نیستن؟ یعنی چی دختر و پسر نامحرم باهم بیشتر رفت و آمد کنن؟
این بود حاج امیر حاج امیر؟
داداش زیر بار نریا!

صدای ضعیف مادرم که خیال دارد شجاع باشد، این‌بار به خاطر دخترش شجاع باشد دلم را گرم می کند:
_ آقا داداش! الان دوره زمونه فرق کرده.
خوب چه اشکال داره قبل ازدواج یه کم هم دیگرو بشناسن؟

تیزى صداى زن عمو در صداى قابلمه اى که روى زمین می افتد و خیال تمیز شدن ندارد می پیچد:
_ مگه نفیسه رو اینجور دادیم که ریحانمونو این طور تو دهن مردم بندازیم؟

نسیم از پشت سر بغلم می کند:
_ زود برو راه رو واسم هموار کن تا به مستر کراوات برسم!

نفیسه نچ نچ کنان شماتتش می کند:
_ عقده ای!

دوباره دعوای دو خواهر شروع می شود!
_ خودتی که چون خانواده شوهرت اسم و رسم ندارن داری می ترکی!

دستکش ها را از دستم بیرون میکشم و وسط قابلمه می کوبم.تماشایشان می کنم.درست شبیه زمانى که سر لی لی بازی کردن و عروسک ها دعوایمان می‌شد به جان هم می افتادیم!
ما هنوز بزرگ نشده بودیم!
حنانه با ترس نگاهم می کند:
_ قابلمه اش تمیز نمی‌شه؟

نفیسه میگوید
-ولش کن بذار یکم خیس بخوره.

لب هایم می لرزد؛ از صبح که عزیزه خانم زنگ زده است همه حتی حنانه توانسته اند در حد یک جمله نظر بدهند، حرفى بزنند اما من…
اما من…!

اصلا براى کسی مهم بود؟؟
شاید اصلا رفتارهاى اشتباه همان روز خانواده ام باعث شروع یک عصیان اشتباهی در من ، علیه من شد!
شاید انتخاب های اشتباهم …!

آن شب قبل خواب دلم نخواست خرگوش صورتى ام را ببوسم و بغل کنم، دلم می خواست ساعت ها پتو را روی سرم بکشم، بارها و بارها صورتش را برای خودم مجسم کنم، اما هربار صدایش بیشتر در سرم می پیچد و امان از این صدایش که هربار برایم پر رنگ تر از صورتش می شد پر رنگ تر از هر نقشى ، زیبا تر از هر دیدنی و شنیدنی و حتی چشیدنی دنیا…

کانال عاشقي

همچنین ببینید

پارت ۳۶ رمان هزار چم

  مجری، کلافه جلو آمد و خیلی جدی گفت: _ خانم جبارزاده قرار ما این …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *