چهارشنبه , آبان ۲ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان هزار چم / پارت ۲۰ رمان هزار چم
کانال عاشقي

پارت ۲۰ رمان هزار چم

 

کاش برنگردد و من صورت مرد را نبینم!

اصلا مگر یک نفر به اسم شهاب وجود دارد که ساعت رولکس و کت شلوار آرمانی داشته باشد و موهایش براق مشکی باشد و بند کفش زنی را ببندد که صدایش خیلی شبیه تارایی است که از پشت تلفن شنیده ام!!

کاش فرار کنم!

کاش فرار کنم!

اما چرا فلج شده ام!؟

چرا پاهایم از کار افتاده؟!

با تنه یک خانم فربه که خیال دارد خودش را جلوتر برساند، ظرف سمنویم که دیگر محکم نگرفته بودمش سقوط می‌کند و روی تمام مانتو و شلوارم می ریزد.

زن معذرت خواهی می‌کند.

من اما لال شده ام!

فقط تنها کاری که می‌توانم بکنم، این است که خودم را عقب بکشم و پشت میزی که پر از سنبل و سبزه شب عید است، خودم را پنهان کنم.

مرد بلند شده و مشغول تکاندن شلوارش است.

لبخندش!
لبخندش چه قدر غم دارد اما واقعی است!

خودش است!
شوهر من!
شهاب!

زن دست می‌کشد روی صورتش و بعد با لبخند و شوخی، بر کف همان دست خودش که روی صورت او کشیده، بوسه می زند…

بعد در حالی که از او فاصله می‌گیرد، می‌گوید:

_ بای هانی!
خوشحال شدم دیدمت!
مواظب خودت باش.

چنگ می‌کشم روی قلب خودم.

او دور می‌شود و نگاه شوهر من پر بغض تر!

باید فرار کنم.

باید خودم را بردارم و تا می‌توانم، از این‌جا و این شهر دور شوم.
باید بروم…

آن قدر دویده ام که حالا وسط یک اتوبان پر ترددم که حتی اسمش را هم نمی‌دانم.

گره روسری ام را محکم تر می‌کنم و موهایم را به داخل می‌رانم و بعد با همه وحشتم برای هر ماشین در حال گذر دست تکان می‌دهم…

 

اتومبیل قرمز خاصی مقابلم ترمز می‌کند.

با دیدن دو پسر جوان با ظاهر عجیب غریب، کمی عقب می‌روم.

سرش را از ماشین بیرون می آورد و می‌گوید:

_ دو نفریم ها!

وحشت به جانم می افتد و در مسیر مخالف حرکت ماشین ها، شروع به دویدن می‌کنم و می‌بینم در لاین توقف اتوبان، دنده عقب می‌راند.

وحشت زده سرعتم را بیشتر می‌کنم.

به ته مانده شخصیتم حسابی بر خورده است…

یک اتومبیل مشکی شاسی بلند شیشه دودی، مقابلم توقف می‌کند.

بلافاصله و بدون فکر، از شدت هراس، در را باز می‌کنم و خودم را داخل ماشین می اندازم…

دستم را روی قلبم می‌گذارم و به سختی نفس می‌کشم.

سر که می‌چرخانم، با دیدن آن مرد، به شدت جا می‌خورم و حتی برای لحظاتی نفسم در سینه حبس می شود.

چند بار پی در پی پلک می زنم تا باورم شود این مرد مو جو گندمی آراسته، عمو فرجاد کودکی هایم است!

من من کنان می‌گویم:

_ ش… شما آقای فرجادید؟

اخم دل نشینی روی صورتش می نشیند.

_ اونا مزاحم بودن؟
فرار می‌کردی؟

با بغض سرم را به نشانه مثبت تکان می‌دهم.

ماشین را که به حرکت در می آورد، هم زمان تلفنم زنگ می‌خورد.

با دیدن اسم شهاب روی صفحه گوشی ام، وحشت زده و بلافاصله گوشی ام را خاموش می‌کنم و داخل کیفم می‌گذارم…

صدایش درست مثل همه اجراهایش زیباست.

_ دخترم! این موقع شب توی این اتوبان چی کار می‌کنی؟ مشکلی واست پیش اومده؟

خجالت زده می‌گویم:

_ بله…
گم شدم!

دروغ نگفتم!
به خدا که گم شده بودم!
در میان هیاهوی ناجوانمردانه زندگی ام، بد گم شده بودم!

با تعجب نگاهم کرد.

_ گم شدی؟؟

حالا نگاهش روی لکه های بزرگ سمنوی خشکیده مانتویم خیره شده است.

با خجالت می‌گویم:

_ میشه منو بذارید مترو؟
اونجا پیدا می‌شم.

نگاهش را به روبه رو می‌دوزد.

_ می‌تونم بپرسم خونه‌ت کجاست؟

دلم پر می‌زند برای آن شب جمعه هایی که بابا ما را شاه عبدالعظیم می برد و حاج منصور، دعای کمیل می‌خواند و من و حنا در حیاط بزرگ بارگاه، همراه کفتر ها بازی می‌کردیم.

شاید بابا را آنجا پیدا می‌کردم.
شاید بابایم را آنجا جا گذاشته باشم…

_ خونمون؟ خونمون شاه عبدالعظیمه؟

_ بچه اونجایی؟

ملتمسانه نگاهش کردم و گفتم:

_ می‌شه منو ببرید حرم؟

بعد بی اختیار بغضم ترکید.
دیدم که چه قدر ناراحت شد و سر افسوس تکان داد.
اما به اشک هایم اعتراض نکرد و فقط جعبه دستمال را مقابلم گرفت.

_ دخترم؟ می‌تونم بهت کمک کنم؟

میان ناله می‌گویم:

_ اوهوم!
منو ببرید اونجا.
دلم واسه بابام خیلی تنگ شده… خیلی!

دست روی صورتش می‌کشد و وقتی زیر لب نام خدا را صدا می زند، به یاد پهلوان هزار چمم، بغضم هزار برابر می شود و اشک هایم خیال سیل شدن دارند…

سکوت می‌کند تا کمی آرام شوم.

به نیم رخش نگاه می‌کنم.
یاد برنامه زنده هر شبش می افتم که در کودکی با نفیسه و نسیم، سر این‌که عمو فرجاد عموی کداممان باشد، دعوایمان می‌شد و کمی که بزرگتر شدیم، همه آرزویمان این بود که روزی ما هم مهمان چنین برنامه اجتماعی و پربیننده‌ای باشیم…

با یک لحن شبیه یک کودک خنگ، در حالی که اشک هایم را پاک می‌کنم می‌گویم:

_ من به شما، بچه بودم می‌گفتم عمو فرجاد!

بر می‌گردد و یک لبخند پدرانه می زند و لبخندش اجازه می‌دهد که بگویم:

_ ببخشید مزاحم شما شدم…
راستش من…
من حالم خوب نیست…
باید برم شاه عبدالعظیم، چون نمی‌دونم الان باید کجا برم!؟
اما نمی‌خوام واستون دردسر درست کنم.
می‌شه منو یه جا پیاده کنید؟

جوابش خروار خروار برایم آرامش دارد.

_ منم خیلی وقته زیارت نرفتم دخترم! می‌ریم، شاید تو همون حکمت خدایی، امشب سر راهم ظاهر شدی!

تنها نقطه روشن شب سیاهم، این می شود که دنیا، هنوز هم ” مرد” دارد…

تمام بغضم را این‌جا براى کسى آورده ام که می دانم، به غریبى خوب آشناست…

کاش من هم بروم.
کاش یک ری هم برای من باشد و من مسافرش باشم و بالاخره قصه غربتم تمام شود…

اما نمی دانم چرا حس می کنم با وجود همه این بارگاه و این خیل جمعیت، او هنوز هم غریب است و الحق که امشب خوب غریب نوازی می کند…

گوشه حیاط زیارتگاه، روی پله، به یک ستون بزرگ تکیه زده ام و تمام دقایقی که از زبان کمیل با خدا حرف زدند؛ من نیز خدایم را صدا زدم.

نزدیک اذان صبح بود.

جمعیت برای نماز آماده می شدند.

با یک کیک کوچک و شیر کوچک کنارم نشست.

چشم هایش حسابی متورم بود.
معلوم بود او هم آن طرف تر، حسابی عقده دل با چشم هایش باز کرده است…

شیر را خودش برایم باز کرد و نی را داخلش فرو برد و مقابلم گرفت.

_ بخور دخترم.

چادر سپید امانت زیارتگاه را دور خودم بیشتر پیچیدم و سرم را به نشانه منفی تکان دادم.

_ ممنون میل ندارم…
شما چرا نرفتید؟

با لبخند، کیک را هم برایم باز می کند و با اصرار بیشتر مقابلم می گیرد.

_ بگیر یه ذره بخور، میلت باز می‌شه.

قبول کردم.
اما همه کامم چنان زهر، کاملا تلخ بود.

همان طور که آستین های پیراهنش را بالا می زد گفت:

_ دخترم تو از کی فرار می کنی؟
کسی اذیتت می کنه؟
از چیزی ترسیدی؟
بگو بهم، می تونم کمکت کنم!
تو که برنامه های من رو دیدی؛ مهمون های برنامه ها خیلیاشون مشکلات حادی داشتن.

پاکت شیر را زمین می گذارم و بلند می شوم.

_ ممنون آقای فرجاد!
من تا الانم بهتون خیلی زحمت دادم.

از جایش بلند می شود و دنبالم راه می افتد.

_ وایسا نماز رو بخونیم، خودم می رسونمت هرجا خواستی بری.

با بغض بر می گردم و نگاهش می کنم.

_ من…
من اصلا نمی دونم کجا می خوام برم،
تو رو خدا برید!
خودتون رو درگیر نکنید.

کلافه گوشه چادرم را می گیرد و می گوید:

_ می دونی دیشب توی اون اتوبان، ممکن بود چه بلایی سرت بیاد!؟
می دونستی وقتی سوار ماشین من شدی، امکان داشت که من یه آدم دیگه باشم و هزار اتفاق بد واست بیفته!؟

چادرم را از دستش کشیدم و گفتم:

_ شما همیشه راه میفتید توی اتوبان ها واسه نجات زن های خیابونی؟

وقتی که اخم می کند برای یک لحظه احساس می کنم چه قدر شبیه امیر رضاست، این نوع اخم حامی و پدرانه.

_ تو شبیه زن های خیابونی نیستی دخترم!
هیچ زن خیابونی از یک فراری قرمز، اون طور با ترس فرار نمی کنه.
ظاهرت،
نگاهت،
کلامت،
اون حلقه توی دستت،
همه نشون می‌ده تو یه خانم خانواده داری.

زل می زنم به حلقه ام، بی اختیار دوباره اشک هایم سرازیر می شود.

_ آقای فرجاد؟ خواهش می کنم برید!
من سوژه خوبی واسه برنامه بعدیتون نیستم!
من یه مورد خاص نیستم!
من یه زنم، شبیه هزار زن دیگه توی همه این شهر که شوهرشون دوستشون نداره،
که شوهرشون یه نفر دیگه رو….

هق هقم اجازه نداد جمله ام را کامل کنم.

حالا موذن، بزرگی خدا را فریاد می زند و من چه قدر دلم هوای الله اکبر گفتن های پهلوان هزارچم را دارد…

همان موقع که با الله اکبرهایش یادم می انداخت مگر از خدا بزرگتر هم قدرتی هست؟

زیر لب نالیدم:

” خدایا کمکم کن”

قاشقم را بی حوصله، یک‌بار دیگر داخل ظرف حلیم داغم فرو بردم و آخرین آه سینه ام را هم بیرون فرستادم.

درست مثل دخترک کبریت فروشی که آخرین کبریتش را هم کشید و سوزاند…

آقای فرجاد دست هایش را به هم قلاب کرد و زیر چانه اش گذاشت.
گویا او هم اشتهایش کور شده بود…

بعد از لختی سکوت پرسید:

_ خوب! پس گفتی می دونستی، اما تا به حال با چشم هات ندیده بودی؟

با بغض سرم را به نشانه مثبت تکان دادم و بعد گفتم:

_فکر نمی کردم این قدر این قضیه وحشتناک باشه.

حرفم را تایید کرد و عینک باریکش را از صورتش برداشت و داخل جیبش گذاشت.

_ حالا تصمیمت چیه؟

دستم را روی صورتم می گذارم و می گویم:

_ من…
من هیچ وقت تصمیمی نگرفتم.

با تعجب نگاهم می کند؛

_ اما گفتی شهاب انتخاب خودت بود.

تلخ خندیدم.

_ بله انتخاب خودم بود، اما بعدِ این‌که شهاب منو انتخاب کرد واسه انتقامش،
بعدِ این‌که خانوادم تصمیم گرفتن من عروس جبار زاده ها شم!
شما فکر کردید اگه شهاب انتخابی مخالف رضایت خانوادم بود، کسی به انتخابم احترام می ذاشت؟
راستش من فکر می کنم انتخابی نکردم.
اصلا انتخاب کردن بلد نبودم!
من تسلیم شدم و فکر کردم دارم آیندمو خودم به خواست خودم می سازم.

_ خوب حالا چی دخترم؟ بازم می خوای تسلیم باشی؟
بازم می خوای زمان و سرنوشت و آدم های اطرافت واست تصمیم بگیرن؟

 

اشک هایم دوباره خیال یک سیل عظیم داشت.

میان اشک هایم نالیدم:

_من…
من اون خونه و خانواده جدیدم رو دوست دارم،
من شهابو دوست دارم،
من وقتی حاج امیر حرف می زنه، یادم می ره بابا جوادم دیگه زنده نیست.
من نمی خوام برگردم آقای فرجاد.
من از خونه پدربزرگم و قوانین و سخت گیریاشون می ترسم‌.
من نمی خوام شکست خوردنم رو زن عمو و دختر عموهام ببینن.
من یک دلیل واسه رفتن دارم و هزار دلیل واسه موندن.

دست هایش را به علامت تسلیم بالا می برد.

_خوب!
قبول!
چرا فرار کردی؟
حتى جرات ندارى گوشیتو روشن کنی.

ظرف حلیم را به عقب هول می دهم و سرم را روی میز می گذارم و درمانده تر از قبل می گویم:

_کاش می شد به حاج امیر زنگ بزنم.
اون همیشه بهترین راه حل رو می دونه.

_ اما دخترم خودت گفتی آخرین بار که با امیر رضا حرف زدی، علنا اعلام کرده نمی خواد دخالت کنه.

یک مرتبه با تعجب سرم را از روی میز بر می دارم و می پرسم؛

_ شما…
شما اسم کاملش رو از کجا می دونید؟

سرش را پایین می اندازد و با یک لبخند موجه می گوید:

_ مگه بازار فرش ایران، چند تا حاج امیر جبارزاده داره که حقوق بین الملل خونده باشه؟؟

_ شما می شناسیدش؟؟؟

سرش را به نشانه مثبت تکان می دهد.

_ از همون اول قصه ات که شروع کردی، حس کردم باید خودش باشه.
می‌دونی دخترم! حکمت این‌که من دیشب سر راهت قرار گرفتم، امروز برام روشن شد!
گردی زمین!
آره زمین این قدر گرد بود که بعد چهار سال و اون اتفاق، دیشب ناموس حاج امیر، سوار ماشین من بشه و از دهن گرگهای شب این شهر، نجات پیدا کنه.
درست مثل وقتی که دختر من وقتی از دانشگاه بر می گشته و کنار جاده یک از خدا بی خبر بهش می زنه و فرار می کنه،
طفلک بی گناهم غرق خون در حال جون دادن بوده و هیچ با وجدانی پیدا نمی شده که حاضر شه اونو برسونه بیمارستان، از ترس این‌که دختر بمیره و مجرم شناخته شه.
اما اون شب حاج امیر، ناجی زندگی دختر من شد.
تمام اون یک ماه که دخترم توی کما بود و ازش شکایت کردم و با بدترین رفتار بهش توهین می‌کردم؛ سکوت کرد.
صبوری کرد.
آقایی کرد.
تا فیروزه من بهوش اومد.
حتی خودش پیش قدم دعوت تیم پرفسور برای جراحی دخترم شد و همه هزینه ها رو گردن گرفت!

او تعریف می کرد و من با لبخند فقط اشک می ریختم.

زیر لب گفتم:

_ خودشه…
خودشه…

او هم با لبخند تایید کرد و ادامه داد:

_ بعد از اون اتفاق هم اسپانسر برنامه ام شد و کمک کرد برای خانم ها، علی الخصوص دخترهای جوون بی خانمان، یه سقف امن درست کنیم و همه جوره با فرهنگ سازی و کار آفرینی و دعوت مردم برای کمک به این کار خداپسندانه، دخترها رو از دام اتفاق های بد جامعه نجات بدیم.
ولی حالا…
حالا نمی دونم چی به سر این جوونمرد اومده که این طور خودش رو از خودش و همه دریغ کرده!
ببین دخترم!
بهتره در مرحله اول، تصمیم قطعیتو بگیری و خودت اقدام کنی واسه کمک به خودت.
بعد اگه دیدی نشد، راه آخر از ایشون کمک بگیری،
که با حرفهای تو من متوجه شدم فعلا حال مساعدی برای کمک نداره…

دست هایم می لرزید و با همان لرزش، سعی کردم گوشی و هم زمان زندگی ام را روشن کنم…

فقط سه ثانیه بعد از روشن شدن گوشی ام، اسم شهاب روی گوشی آمد.

وحشت زده گوشی را روی میز گذاشتم و ملتمسانه به آقای فرجاد نگاه کردم و بی اختیار گفتم:

_ عمو فرجاد!
من…
من حالا چی کار کنم؟؟

 

با چشم هایش به من امنیت خاطر و جرات داد ،
گوشی را برداشتم و فقط توانستم دکمه اتصال تماس را فشار دهم،
اما قدرت نداشتم کلامی حرف بزنم…
صدایش تیشه ای بود که آجر آجر پیکر سستم را زمین می زد و من نمی توانستم در آن روزها دوستش نداشته باشم!

وحشت و نگرانی صدایش یک طور عجیب مرا به آن زندگی وصله می زد و شاید امیدوار می کرد…

_ الو..
الو..
خواهش می کنم جواب بدین؟
ریحانه؟
عزیزم؟
ریحانه جان؟

هق هقش، صدایش را منقطع می کند؛

_ تو رو قرآن حرف بزن.

بعد نعره می کشد؛

_ سپهری من می کشمت، من می کشمت.

دلم برای سپهری بیچاره خیلی می سوزد وقتی صدایش را می شنوم که سعی بر آرام کردن شهاب دارد،

چند ثانیه بعد صدای او در گوشی می پیچد،

_ الو ؟ الو کسی پشت خطه؟

میان اشک هایم جرات پیدا می کنم حرف بزنم؛

_ آقای سپهری؟

صدایش غرق هیجان می شود،

_ وای خانم حالتون خوبه؟
کجایید؟ می تو…

گوشی را انگار شهاب از او می گیرد و با یک لحن عاجزانه می گوید:

_ ریحانه؟ عزیزم ؟ با من حرف نمی زنی؟

به هق هق افتاده ام،
نگران تر می شود؛

_ عزیزم قربونت برم الهی چی شده ؟
کجایی ؟
تو رو روح بابات حرف بزن دارم سکته می کنم.
حالت خوبه؟

میان هق هق ناله می کنم؛

_ منو قسم نده نامردِ بی معرفت.

— آخه چی شده؟
از دیشب کجایی؟
منو کشتی ریحانه. از دیشب صدبار مُردم،
صد نفر دارن دنبالت می گردن.

_ نگران من نباش! برو نگران اونی باش که بند کفششو می بستی زمین نخوره!
اما من به جاش زمین خوردم شهاب!

این قدر گریه ام اوج گرفته که گوشی از دستم می افتد،
سرم را روی میز می گذارم و با صدی بلند نوای بدبختی ام را سر می دهم.

آقای فرجاد جلو می آید، گوشی را بر می دارد و می گوید:

_ الو جناب جبارزاده، من فرجاد هستم ، بابک فرجاد، مجری برنامه جاده،
نگران نباشید، خانومتون اینجاست و حال جسمیش خوبه،
اگر مایل باشید آدرس بدید تا برسونمشون.

لختی صبر می کند تا صحبت های شهاب را بشنود، بعد همانطور محترمانه جواب می دهد:

_ بله حتما، من آدرس رو براتون پیامک می کنم.

تا رسیدن شهاب تردید های قلبم هزار برابر شد،
چند بار از جایم بلند شدم تا آنجا را ترک کنم،
اما نگاه های آقای فرجاد مرا از این حد ترسو بودن شرمنده می کرد،
صدای ترمز شدید باعث شد همه کسانی که در رستوران بودند، وحشت زده به پنجره چشم بدوزند.
ماشین خودش بود که پشت یک نیسان آبی کوبیده شد ،
اما بی توجه، ماشین را در خیابان رها کرد و پیاده شد و سمت رستوران دوید ،
پشت سرش ماشین سپهری را دیدم که ترمز کرد و همراه سپهری چند مرد دیگر پیاده شدند.
وحشت کردم،
با دیدن حال شهاب و ظاهر آشفته اش وحشت کردم.
منتظر بدترین واکنشش بودم، مخصوصا وقتی وارد شد و در رستوران را با شدت پشت سرش کوبید…

بی اختیار چند قدم عقب رفتم،
نگاهم کرد و سریع سمتم آمد،
سپهری و چند مرد دیگر هم حالا وارد شده بودند،
دلم می خواست پشت سپهری یا آقای فرجاد پناه بگیرم اما پاهایم توان حرکت نداشت…

اولین حرکتش در آغوش کشیدنم بود!
بعد اشک هایش…
بعد ناله هایش…

_ کجا بودی تو؟ چرا با من این طور کردی قربونت برم!
شهابِت بمیره این چه سر و وضعیه؟

بعد عقب رفت، با نگرانی نگاهم کرد و دوباره محکم تر بغلم کرد و سر و صورتم را بوسید.

_ چیزیت نشده؟ حالت خوبه ؟ مُردم ریحانه، مُردم.

سعی کردم خودم را از آغوشش جدا کنم اما هر دو دستم را محکم گرفته بود ،
بینی اش را بالا کشید و رو به آقای فرجاد گفت:

_ من چه طور می تونم لطف شما رو جبران کنم؟

دیگر گوش هایم چیزی نمی شنود،
احساس می کنم همین ته مانده باطری ام از دیشب منتظر حضور شهاب بود تا به اتمام برسد ،
می خواهم چشم هایم را ببندم و‌‌ برای همیشه حالا که او خوب است،
مهربان است،
مودب است،
دوستم دارد،
نگرانم است،
تمام شود!

بدترین ظلم سرنوشت به آدمى
این است که روزگارى این قدر خوب باشد و روزگارى دیگر، درد آن خوبى هاى از دست رفته اش، کمرت را به خاک بمالد…

روى پله هاى پر تردد نشستم ، دخترم هم امروز پا به پاى من براى دادخواهى از حق پدرش آمده بود و حالا انگار او هم حسابی از پا افتاده است،
اما امیدش هنوز سر جایش است…

تلفنم زنگ می خورد، با دیدن اسم فیروزه ، سریع جواب می دهم.

_ الو ریحانه، عزیزم؟ چی شد؟

دستم را به نرده می گیرم تا بتوانم بلند شوم، اما نمی توانم و مجبور می شوم دوباره سر جایم بنشینم.

_ هیچی فیروزه! هیچی فعلا.

_ بابا هم برنامش روى آنتن رفته، خیلی استرس دارم.

آه می کشم و چه قدر شرمنده لطف این پدر و دختر هستم.

_ دیشب که با عمو فرجاد حرف می زدم خیلی خواهش کردم بیخیال بیانِ این مسئله توی برنامه زنده شه، می ترسم واسشون دردسر شه.

_ حاج امیر گردن همه ما حق داره، همه در حد توانمون باید هرکاری ازمون بر میاد انجام بدیم.

بی اختیار میان بغضم می خندم، صدای او هم سرشار از بغض است.

_ مامانم امروز توى کانون واسشون سفره نذر کرده ، می گفت همه دخترها دعا کردن واسشون،
می دونی یه جورایی همشون نگران باباشونن.

خداحافظی که می کنم، همان طور که اشک می ریزم، لبخند می زنم و سرم را روی نرده ها می گذارم.
چه قدر روزهای تلخمان ،حتى اخم ها و غم ها هم، این روزها حسرتم شده است، شیرمَردَم…

خوب به خاطر داشتم، به خانه که رسیدیم منتظر نماندم ماشین را در پارکینگ پارک کند،
بلافاصله با عصبانیت پیاده شدم و سمت آسانسور دویدم،
وارد آپارتمان که شدم می دانستم کلید ندارد،
دلم نیامد در را ببندم، فقط با حرص به اتاقم رفتم،
در را قفل کردم.

چند دقیقه بعد با صدای بسته شدن درِ خانه متوجه شدم آمده است،
بعد صدای قدم هایش را شنیدم که پشت در متوقف شد، چند ضربه آرام به در زد.

_ ریحان! ریحان، بابا در رو باز کن.

از شدت عصبانیت نفس هایم به شماره افتاده بود، جوابش را ندادم، دوباره در زد.

_ این در باز نشه و خودم بازش کنم یعنی اینکه حرفم واست ارزش نداشته ها! حرمت ها شکسته می شه.

اشک هایم باریدن گرفته بود، میان گریه گفتم:

_ با من چی کار داری اصلا؟
برو اونهمه دختر دور و برته!
فیروزه جون هم که گل سر سبد همشونه.

صدای ” استغفرالله” گفتنش در آن حالت عصبی اش دلم را می لرزاند.

_ ریحان من توى سالنم!
منتظرم تا خودت بیای بیرون حرف بزنیم،
هر وقت آروم شدی و نخواستی به ناموس مردم تهمت بزنی بیا بیرون.

بیشتر حرصم گرفت، از اینکه در آن حالِ من هم از فیروزه دفاع می کرد، عصبی می شدم.

از جایم بلند شدم و با حرص در را باز کردم،
هر وقت عصبی بود دانه های تسبیحش را تند تند می چرخاند…

یک نگاه کوتاه با اخم کرد و بعد سمت سالن رفت.

دنبالش راه افتادم و با گریه گفتم:

_ ناموس مردم مهمه. ناموس خودت چی؟ هان؟

این که نگاهم نمی کند بدترین مجازات است.

هر دو پایم را پیاپى به زمین می کوبم و صدایش می زنم.

_ امیررررر رضاااااا

حالا همان طور که روی مبل می نشیند کلافه روی ریش های نرمش دست می کشد و آرام می گوید:

_ جانم!

دست هایم را مشت کرده ام و سمتش می روم رو به رویش روی زمین می نشینم و پیاپی روی پاهایش مشت می کوبم و می گویم:

_ من از اون دختره لفظ قلم بدم میاد!!!

لبش را گاز می گیرد و اخم تحویلم می دهد، عصبی تر می گویم:

_ واسه چى تو رسوندیش؟
اصلا چرا تو هی میرى اونجا؟
من از همه اون دخترا که دوستت دارن بدم میاد.
اصلا از خودمم بدم میاد.

هر دو دستم را با یک دستش می گیرد، مشخص است حسابی کلافه است اما لبخند می زند.

_ خانومم، توی این دو ساعت خدا شاهده دفعه سیزدهمه دارى اینا رو تکرار می کنی،
اصلا هم نشنیدی چی توضیح دادم!

با بغض می گویم:

_ چرا شنیدم! شنیدم.

بعد در حالی که سینه ام را جلو می دهم و یقه ام را سفت می کنم، با لحن خودش ادایش را در می آورم و می گویم:

_ اونا همه حکم دخترهای منو دارن!

خنده اش بیشتر می شود و من جیغ می کشم.

_ غلط می کنن دختر تو باشن!
من فقط دختر توام!
من تو رو به کسی نمی دم.

به هق هق که می افتم تاب نمی آورد،
کنارم روی زمین می نشیند، در حالی که دست روی سرم می کشد، می گوید:

_ دختر من به کسی تهمت نمی زنه، فحاشی نمی کنه،
بی ادبی نمی کنه،
لج بازی هم نمی کنه

 

دوباره از خودم شرمنده ام،
سرم را روی سینه اش می گذارم،آرام سرم را می بوسد.

ناله می کنم.

_من حسودیم می شه،دست خودم نیست.

_پس این ایراد و مشکل منه که همسرم رو به این باور نرسوندم که قلبم و روحم فقط متعلق به خودشه.

بیشتر خجالت زده می شوم.
خودم را در آغوشش جمع می کنم.

_نه،تقصیرت اینه زیادی خوبی،
زیادی دوست داشتنی هستی.

دستم را می گیرد، با لب هایش آرام کنار دستم را گاز می گیرد و بعد می گوید:

_ زبون نریز پدر صلواتی.

با ذوق می گویم:

_ می خوای باهات آشتی کنم حاج امیر؟

چشم هایش را تنگ می کند و منتظر نگاهم می کند و من با پشت دست اشک هایم را پاک می کنم و با لحن‌‌ کودکانه می گویم:

_ یالا بگو، یالا بگو فیروزه زشته.

اخم می کند و لبش را گاز می گیرد.

_ استغفرالله، من ناموس مردم رو نگاه نکردم.

با حرص نیشگونش می گیرم.

_ من نگاه کردم می دونم زشته، بگو زشته.

قهقهه می زند، بعد محکم بغلم می کند و می گوید:

_ به جاش می تونم بگم همسرِ من ،
عشقِ من،
ریحان گلیِ من،
خوشگلترین موجودیه که خدا خلق کرده و اصلا چشم های من فقط ایشونو می بینه.

در دلم کارخانه قند دایر می شود و دوباره در عرش، با حس خوشبخت ترین دختر جهان، دستش را می گیرم و همزمان مشغول بازی با تسبیحش می شوم.

_ امیررضا!

_ جانم!

_ حالا اگه می خوای واقعی تر آشتی کنم واسم بخون.

همان طور که هر دو روی زمین نشسته ایم،
سرم را به سینه اش تکیه می دهم و انگشت هایم را در انگشت هایش قفل می کنم.
او هم دست دیگرش را روى پیشانی ام می گذارد و صدایش مرهم تمام حسِ حرص و حسادت زنانه آن روزم می شود.


چه در دل من،چه در سر تو،
من از تو رسیدم،به باور تو،
تو بودی و،من به گریه نشستم
برابر تو، به خاطر تو،
به گریه نشستم ،
بگو چه کنم؟؟

با تو شوری در جان،بی تو جانی ویران،
از این زخم پنهان،می میرم.

نامت در من باران،
یادت در دل طوفان،
با تو امشب پایان می گیرم.

نه بی تو سکوت ،
نه بی تو سخن،
به یاد تو بودم ،
به یاد تو من،
ببین غم تو،
رسیده به جانا
دویده به تن، ببین غم تو،
رسیده به جانم
بگو چه کنم؟؟

با تو شوری در جان،بی تو جانی ویران
از این زخم پنهان می میرم،می میرم،

ناله می کنم :

_ بی تو جانی ویران،
از این زخم پنهان می میرم ، می میرم…

با صدای مردی که بالای سرم می گوید:

_ خانم پاشو سر راه نشستی.

سرم را بلند می کنم.

سرباز دوباره تذکر می دهد که بلند شوم و من از رویای زیبای خاطراتم چه بی رحمانه بیرون کشیده شدم، اشک هایم را پاک می کنم.

به سبک مرام خودش یا علی گویان بلند می شوم، دستم را پشت کمرم می گذارم و با احتیاط پله ها را پایین می روم.

 

گاهى با خودم فکر می‌کنم زندگی همه ما آدم ها، دقیقا شکل همان کره زمین گرد و رنگارنگ روى میز مدیر مدرسه است.

سیر کاملى از همه رنگ ها…

و این رنگ ها خاطرات سالهای کودکی، جوانی، و پیری ماست…

کره زمین هرکس با دیگری متفاوت است.

مثلا کره یک نفر را خشکی در برگرفته و یک نفر تماما دریا…

یک نفر پر از مرز،
دیگری…

به محض خروجم از ساختمان، سپهری مثل همیشه با احترام سمتم دوید و کیفم را با اصرار و خواهش گرفت و کمکم کرد سوار ماشین شوم.
اما قبل از سوار شدن، چند لحظه به ماشین جدیدش که آن را هم با دسترنج حاصل سال‌ها زحمت شرافتمندانه اش خریده بود، خیره شدم…

سپهری همان سپهری بود که روزگاری، هر روز و هر شب، راننده و حاکم یک لندکروزر آخرین مدل بود.

اما حالا با وجود این ماشین قدیمی و مدل پایین،
هنوز همان سپهری بود!

همان‌قدر متشخص…
همان قدر آقا…!

صدای امیر رضا همان لحظه در ذهنم مرور شد.

همان روز که لاستیک های ماشینش را در باغ، کسی پنچر کرده بود و با اصرار نگهبان باغ، راضی شد با پراید زهوار در رفته او به تهران برگردیم.

خندیدم و گفتم:

_ چرا قبول کردی
؟ خوب با آژانس میومدیم!
یا زنگ می‌زدی سپهری میومد.

در حالی که به سختی دنده ی خراب ماشین را جا می‌زد، جواب داد:

_ این تمام اون چیزیه که اون بنده خدا داشت و این قدر دلش بزرگه که دلش خواست تمام اون چیزی رو که داره به من قرض بده.
قبول نمی‌کردم، دلش می‌شکست!

گردنش حسابی به علت کوچک بودن ماشین حین رانندگی، خم شده بود.

چند لحظه نگاهش کردم و گفتم:

_ واقعا فکرشو می‌کردی یه روز سوار همچین ماشینی شی حاج امیر جبار زاده؟

برگشت و یک طور عمیق نگاهم کرد و بعد جمله ای گفت که همه روزهایی که پشت فرمان ماشین و فرمان زندگی نشستم، هرگز فراموشش نکردم:

” اگه کسی احساسش به خودش و نگاهش به مردم، وقتى که پشت فرمون یه بنز نشسته،
با وقتی که پشت فرمون یه پیکان نشسته فرق کنه، این یعنی اون فرد، یه تازه به دوران رسیده‌ی بی اصالته.”

خوب به خاطر دارم،
با تمام آن بوسه ها…
آن ابراز نگرانى….
حتى صداقت چشمان مشکى متورمش…
و صداى گرفته اش !!!
وقتى که آقای فرجاد خداحافظى کرد و قصد رفتن داشت، چنان ترسی به جانم افتاد که می خواستم فریاد بزنم:

” عمو فرجاد! نرو
تو رو به خدا بمان!
موهای جوگندمی و نگاه مهربانت برایم یاد آور حضور بابا جواد است،
و کلام مهربان و مرد منشت جای خالی پهلوان هزارچم را قدری پر می کند”

من از مردی که دوستم ندارد،
می ترسم….

دستم را محکم گرفته است، به سپهری اشاره می کند پشت فرمان بنشیند و بقیه را هم مرخص می کند، خودش همراه من عقب اتومبیل می نشیند، در ها که بسته می شود، با صدای بسته شدنش قلبم یک مرتبه فرو می ریزد،
از خودم حالا بیشتر از هر وقتی منزجرم!!!
از خودم که برگشته ام و دستم در دستان مردی است که روز گذشته با چشمان خودم دیدم با همین دست ها …

چانه ام می لرزد و با نفرت و به سرعت دستم را از دستش بیرون می کشم و رو بر می گردانم،
در حالی که نگاهم را به خیابان دوخته ام اشک هایم دوباره به یاری ام می شتابند و من از این “من” و “یک من اشک” بی غیرت، دیگر عاصی ام!!

نگاه نگران سپهری را در آینه می بینم و شهابی که آه بیچارگی سر می دهد، دستش را که روی پایم می گذارد بی اختیار و وحشت زده هر دو دستم را بالا می برم و خودم را عقب می کشم!
با تعجب و نگرانی نگاهم می کند، چه قدر از حلقه ای که در انگشتش خودنمایی می کند و هیچ کارایی ندارد متنفرم، اثری از ساعت و انگشتر طلایی اش در دستش نیست و من چه قدر بیچاره ام که برای چیز به این احمقانگی ، قدری دلم آرام می گیرد!!!
ناله می کند:

_ ریحانه؟!!

دوباره رو بر می گردانم و جواب نمی دهم، اما او بیخیال نمی شود دوباره صدایم می زند و بعد چانه ام را آرام می گیرد و سرم را سمت خودش می چرخاند؛

_ جون شهاب باهام حرف بزن!

اشک هایم را پاک می کنم اما بغضم هنوز پا برجاست و صدایم بدجور می لرزد…

_ من هیچ حرفی باهات ندارم…

متوجه شرم و کوچک شدنش در حضور سپهری می شوم ، بلافاصله می گویم:

_ فعلا تا خونه نمی خوام حرف بزنم!

انگار قدری امید در دلش زنده می شود؛

_ ریحانه؟
به خدا به جون تو، این سپهری شاهده، من اصلا خبر نداشتم تو تجریشی !!
من الاغ با خودش رفتم که واست ماهی بخرم، واست سمنو بگیرم،
ایناها، این سپهری شاهد!

نیشخند می زنم و می گویم:

_ این بنده خدا رو هم مجبور کردی دروغ بگه؟
گیریم راست میگی!
من با چشم های خودم دیدمت با کی و کجا بودی! بعد میگی واسه من رفته بودی که…

هق هقم اجازه نمی دهد ادامه حرفم را بزنم، شهاب کلافه پوف می کشد، سپهری با نگرانی می گوید:

_ آقا اجازه هست من حرف بزنم؟

با حرص و نفرت می گوید:

_ هرچی می کشم از تو می کشم،
این گندی که زدی رو فقط اگه جمع نکنی حاج امیرتم نمی تونه واسطه شه ،
اخراجت می کنم!!

دلم برای سپهری بیچاره خیلی می سوزد، اعتراض می کنم؛

_ چی کار به این بنده خدا داری هان؟
چون نتونسته گند کاریتو ماسمالی کنه مقصره؟
اصلا جرات داری به حاج امیر بگی چه گندی زدی؟

دندان هایش را روی هم می فشارد و سپهری سریع با احترام می گوید:

_ آقا روی چشمم اخراجم هم بکنید اعتراضی ندارم حق دارید ، فقط بذارید در حضور خود خانم من یک توضیح عرض کنم؛

با حرص می گوید:

_ بنال!

سپهری دوباره محترمانه می گوید:

_ میشه یک جا توقف کنم ؟

شهاب با اشاره دست اجازه می دهد و سپهری بعد از توقف کامل محترمانه سمت عقب بر می گردد و در حالی که سرش پایین است می گوید:

_ من می دونستم شما تجریش تشریف دارید، از عزیزه خانم شنیده بودم، وقتی رفتم دنبال آقا شهاب ایشونم دستور دادن بیام تجریش، من فکر کردم قراره بیایم دنبال شما و اطاعت کردم، حرفی نزدم چون حاج امیر به من امر کرده وقتی اعضای خانوادشون سوار این ماشینن من نه بشنوم حرفای خصوصیشون رو، نه جایی انتقال بدم ، ببخشید خانم اینو میگم وقتی آقا شهاب خواستن پیاده شن یک خانمی رو دیدن که گویا از آشناهای خانوادگیشون هستن، به من هیچ ربطی نداره، ولی من رو مرخص کردن ، من فقط از ایشون جهت اطمینان پرسیدم:

_ برم آقا؟
جواب ایشونم این بود؛
_ زنگ بزن ببین ریحانه خانم کجاست برو دنبالش دیر وقته ماشین نبرده، من خودم بر می گردم.

خوب خانم مگه منم غیر این کار انجام دادم؟
من حرفی غیر این زدم؟
من به شما راجب حضور اون خانم، حرفی زدم؟

شهاب با حرص و خشم می گوید:

_ مرتیکه تو نباید به من بگی زنمم تجریشه؟؟

شروع می کنم به حالت عصبی می خندم و می گویم:

_ آره آقای سپهری اشتباه کردی، باید بهش می گفتی حساب کار دستش باشه من اونجام، بره یه منطقه دیگه از شهر کثافت کاری کنه!!!

 

دستش را که بالا می آورد و می گوید:

_ بزنم دندوناتو خرد کنم؟؟

من وحشت زده هر دو دستم را روی سرم می گذارم و جیغ می کشم ، سپهری هم به حالت دفاع از من، اما مودبانه دست شهاب را می گیرد و می گوید:

_ آقا خواهش می کنم ازتون!

دستش را پایین می آورد ، من وحشت زده دستگیره در را چندبار تکان می دهم و وقتی باز نمی شود با هق هق می گویم:

_ باز کن این در رو سپهرى! باز کن ! من برنمی گردم من با این هیچ جا نمیام!!!

شانه هایم را محکم می گیرد و هر چه دست و پا می زنم بی فایده است ،
جیغ می کشم و هرچه در دلم سنگینی می کند را، با زبانم بر سر خودش آوار می کنم،
می بینم که سکوت کرده و اشک می ریزد…
سپهری که انگار شرم کرده است از دیدن آن لحظات، از ماشین پیاده می شود و قبل بستن در ملتمسانه به شهاب نگاه می کند…

می ترسم…
من چه قدر بدبختم!!
هر نامحرمی که می رود بیشتر از محرمی به اسم شوهرم می ترسم، شانه هایم را همانطور که محکم گرفته است تکان می دهد و یک مرتبه فریاد سر می دهد؛

_ بذار حرف بزنم لعنتی!

سکوت می کنم اما چشم هایم را می بندم…
می بندم چون از خودم می ترسم که با این چشم های احمق، با یک کراوات عاشق شدم…
می ترسم…

با صدای خیلی دردمند می گوید:

_ به کی قسم بخورم؟ دیدی که سپهری هم گفت من اتفاقی دیدمش!

با بغض می گویم:

_ اتفاقی هم بند کفششو بستی؟

تکانم می دهد؛

_ چشاتو باز کن! واست توضیح بدم..

جیغ می کشم؛

_ نمی خوام!!!!!

_ اما من میگم!
میگم بفهمی بدبخت تر از تو منم!
اون شوهر کرده!
زن شوهر داره !
میفهمی؟؟؟
شوهر داره!!
واسه من اون تارای گذشته نیست!
من حتی اگه عاشقشم باشم،
حتی اگه اونم بخواد به شوهرش خیانت کنه،
من اونقدر آشغال و پست نیستم که بتونم!

بی اختیار چشم هایم را باز می کنم؛
اشک می ریزم و می خندم؛

_ هه!!
چون شوهر داره؟؟
فقط همین؟ چون تو زن داری مهم نیست؟؟
چه قدر تو وقیحی شهاب!
چه قدر ترسویی!!!

_ دارم بهت راستشو میگم ریحانه! میگم حتی اگه این طور باشه ، که خیالت راحت باشه من و اون نه صنمی داریم نه دیداری و نه قراری!
فقط ازم نخواه کسی که شش سال عمرم بهش گره خورد و از وقتی فهمیدم مرد شدم، افتادم تو گودِ عاشقیش !
کسی که تو اوج بی کسی، بی مادری و بدبختی و کمبود محبتم همه کسم بود!
کسی که از همه دنیا فقط اون باورم داشت، اون منو بالا می دونست و بالا تر می برد،
کسی که شش سال بدون اجازه اش قدم برنداشتم رو وقتی دیدم رومو برگردونم و نادیده اش بگیرم!
دارم سعی می کنم!
دیدی که سخته اما دارم سعی می کنم اشتباهات و ظلمی که بهت کردم رو جبران کنم!!!

سرم را می چرخانم و تا حد ممکن خودم را به در می چسبانم تا از او فاصله بگیرم؛

_ آره داری سعی می کنی!!!
سعی می کنی، جلوش زانو می زنی؟

حالا دیگر به هق هق افتاده است؛

_ همیشه یادش میره بند کفشاشو ببنده واسه همین همیشه زمین می خوره،
یه عادت قدیمیه !
دست خودم نبود!
دست خودم نبود….

پا به پایش من هم هق هق می زنم، دست هایم را روی سرم می گذارم و ناله سر می دهم؛

_ دیدم واسش ماهی عروس خریده بودی!
دیدم!

_ به کی قسم بخورم من نخریدم!!!
من فقط ده دقیقه باهاش حرف زدم از مشکلات کار جدیدش گفت،
از تو و زندگیم پرسید،
حتی سلامم رسوند و رفت!!!

به سینه شهاب می کوبم؛

_ غلط کرد سلام رسوند!!
بخوره تو سر جفتتون سلامش…

 

محکم بغلم می کند، آنقدر محکم که توان کوچکترین حرکتی را ندارم، سرم روی قلبش است که با سرعت هزار اسب بخار می تازد …
حق با اوست،
او هم بیچاره است…
شاید هم بیچاره تر از من…

همانطور که محکم مرا بغل کرده است و هق هق می زند، می گوید:

_ من به تو بد کردم، تو رو وسیله کردم واسه رسیدن به خیلی چیزها ، وقتی فهمیدم قراره بیاد خواستگاریت، وقتی فهمیدم بالاخره یه جا دلش گیر کرده ، به مامانم و تارا گفتم، همه باهم اون تصمیم مسخره رو گرفتیم، بازی کثیفی بود می دونم، اما کسی به من نگفت دارم‌ اشتباه می کنم، قرار بود به وسیله تو به خیلی چیزها برسم
خیلی چیزها از حاج امیر بگیرم
اما ریحانه نشد!
نه که نشه ها!
من نتونستم !
یه جاهایی یادم رفت فقط یه بازیه! چون…
چون تو دیگه زن من بودی!
تارا هم اینو فهمید، فهمید اشتباه کردیم، اونم می خواست خیالم رو راحت کنه و یک بوم و دو هوا نباشم اونم کم آورد نتونست ببینه من این بازی رو حالا دوست دارم…
ازدواج کرد، اونم با یه پیرمرد، بعد همه چی تموم شد
من …
من اما می دونم بدم مشکل دارم، تلاش کردم
نشد! نشد درست شه!
چون …
چون از اولشم اشتباه بود
من و تو اشتباهیم!

از شدت گریه نفسم بالا نمی آید، ضجه می زنم؛

_ پس چرا منِ اشتباهی رو ول نمی کنی؟؟

اعترافش قلب هردویمان را می سوزاند؛

_ دیگه نمی تونم …
دیگه توان از دست دادن ندارم….

دست هایش را که روی سرش می گذارد ، از حصار آغوشش رها می شوم، نگاهش می کنم ، صورتش حسابی سرخ شده و اشک هایش…

“آخ اشک هیچ مردی حتی بدترین مردها، برای هیچ زنی قابل تحمل نیست…”

لبم را قبل این سوال محکم گاز می گیرم اما باید بپرسم،
باید بپرسم؛

_ ک…
کجا آشنا شدین؟

دست هایش را روی صورتش گذاشته و بریده بریده و بی رمغ جواب می دهد:

_ مامانم گیر داده بود، اون موقع ها که یه شرکت طراحی دکوراسیون بزنه، با تارا تو کلاس فنگ شویی آشنا شده بود ، باهم شریک شدن واسه اون شرکت و همه چی از اونجا شروع شد…

تلخ می خندم؛

_ معلوم بود از تو بزرگتره!

به نشانه مثبت سر تکان می دهد،ته مانده شخصیتم را در مشتم له می کنم و می پرسم؛

_ چرا؟
چرا ازدواج نکردین؟

تلخ جواب می دهد؛

_ طمع!
از دیدش همیشه بچه بودم،
رفتم که بزرگ شم!
رفتم که همون حاج امیری شم که هر دوشون توی سرم می زدن که داره حقم رو می خوره!
رفتم اما نشد!
نشد…

درد شدیدی زیر شکمم حس می کنم و یک مرتبه احساس رطوبت می کنم ،
ضعف همه وجودم را در بر گرفته است و انگار قرار است یک طور عجیب بمیرم…

از جایم کمی تکان می خورم، با دیدن لکه بزرگ خون روی صندلی همراه شهاب هر دو شوکه می شویم، وحشت زده دستم را جلوی دهانم می گذارم و می گویم:

_ این چیه؟

شهاب بغلم می کند و در حال نوازشم،
دکمه پایین آمدن شیشه را می فشرد و سپهری را صدا می زند؛

_ سپهری بیا سوار شو سریع بریم بیمارستان، ریحانه حالش خوب نیست!

ناله می‌کنم؛

_ چم شده؟

سرم را می بوسد؛

_ هیچی از استرس و شوک، بعضی وقت ها خانم ها یهو این طوری میشن…

بغض می کنم و در دل از خود می پرسم؛

” تارا هم این طور می شده که این قدر خوب می دونه؟”

از همان لحظه تا آخرین روز زندگی زناشوییمان، این سوال با انواع مختلف، در مغز من رژه می رود…

پرستار با مهربانى سرمم را وصل می کند ،صورتش بی اختیار صورت مامان را برایم تداعی می کند.
زیر لب ناله می کنم

” مامان “

شهاب هراسان کنار تختم می آید و دستم را می گیرد

_ چیزی میخوای عزیزم؟
بریم خونه زنگ می زنم مامانت بیاد پیشت…
حالا با این سر و وضع نبینتت بهتره.

پرستار که کارش تمام می شود، رو به شهاب می گوید

_دکتر گفتن سرمش تموم شه می تونید ببریدش؛ فقط یک چند روزی استراحت کنه و تقویت شه.

بعد با یک لبخند معنی دار می گوید:

_استرسم ممنوع!

صورتم را برمی گردانم و پشت دستم را روی صورتم می گذارم تا پرستار بغضم را نبیند.
شهاب دست دیگرم را می گیرد و می گوید:

_ دیگه استرس و ناراحتى حق نداره سمت خانم من بیاد.

پرستار در حال ترک اتاق برایش کف می زند و می گوید:

_ آفرین!
به تو می گن مرد!

من تلخ تر می خندم و کم کم چشم هایم آنقدر سنگین می شود که خیال مرگ می کنم!…

دو شب مانده بود که سال نو شود و من و زندگی ام در قعر کهنگی هر روز بیشتر فرو می رفتیم…

میهمانى آخر سال خانه آقاجان هم غیر قابل تحمل ترین اتفاق پایان سال بود!
اینقدر ظاهرم آشفته بود که همه متوجه پریشان حالی درونی ام هم شده بودند…
دیگر صورتم را نیاز به سیلی نبود براى سرخ شدن ، روزگار دستش سنگین بود و چپ و راست بر بیچارگی ام می تازید…

حسود نبودم اما شکم گرد نفیسه و نگرانی های پدرانه سعید هر لحظه جام حسرتم را بیشتر پر می کرد.
مامان با وجود اینکه خیلی کار داشت و در حال میهماندارى بود مدام با نگاه نگرانش هزار سوال از بیچارگی ام می پرسید؛
حوصله حنانه را اصلا نداشتم…
از اینکه بزرگتر شده بود و دغدغه ها و خواسته هایش هم بزرگتر شده بود دلم شور می زد.
از دنیای آدم بزرگ ها مگر خودم چه خیری دیده بودم؟!
نسیم حالش شبیه آن روزهای من بود؛ مدام به دستشویی پناه می برد و فقط من می دانستم برای جواب دادن به گوشی که در لباس زیرش پنهان دارد پناهگاهی جز دستشویی وجود ندارد!…

سعید با یک لیوان آب هویج دنبال نفیسه راه افتاده بود تا با خواهش و تمنا یک جرعه بنوشد، زن عمو هم با فخر می خندید و رو به زن های فامیل می گفت:

_ خدا رو صد هزار مرتبه شکر!
این قدر نگران بودم بچه ام اجاقش کور باشه…
آخه می گن واسه این مرغ های هورمونی نازایی زیاد شده!

بعد برمی گردد و از بین آن همه آدم فقط مرا نگاه می کند و با یک لحن مثلا نگران می پرسد:

_ زن عمو جون تو اصلا دکتر درست و حسابی می ری؟!

کلافه از جایم بلند می شوم و اصلا دست خودم نیست چه می گویم!

_ من بچه نمی خوام.

می خواهم از سالن خارج شوم که صدایش را از پشت سرم می شنوم.

_ وا!!
چرا؟!
نکنه به خاطر اخلاق آقا شهابه؟

برگشتم و با خشم نگاهش کردم ، دلم میخواست تمام دق و دلى ام از روزگار را سر جهل این زن خراب کنم.

_ زن عمو چرا تمومش نمی کنی؟
چرا اینقدر تو زندگی مردم فضولی می کنی؟!

مامان که از مشاجره همیشه وحشت داشته است، هراسان خودش را به من می رساند،
دستم را می گیرد و می گوید:

_ تو رو خدا مادر!
مهمون توی خونه است!
بیا…بیا یه سر برو حیاط پیش شوهرت.

دستم را با حرص از دست مامان بیرون می کشم و از سالن خارج می شوم ، اما اصلا حوصله حیاط رفتن و تماشای رفتار شهاب با دیگران را ندارم.
به انباری انتهای دالان خانه پناه می برم…
همان جا که در کودکی ام همیشه آنجا پنهان می شدم؛
یک گوشه کف زمین سرد می نشینم و دوباره به هدفونم پناه می برم و آهنگ های مموری کوچک سیاهم…
بزرگترین و زیباترین میراثی که همه این روزها از شیرشاهی که قلمرو سلطنتش را ترک کرده بوده ، داشتم…

سرم را روی زانوانم گذاشتم و شروع به همخوانی کردم

” دگر از درد تنهایى
به جانم یار، می باید
دگر تلخ است کامم
شربت دیدار می باید
ز جام عشق او مستم
دگر پندم مده ناصح
نصیحت گوش کردن را
دل هوشیار می باید

مرا امّید بهبودی نماندست
خوشان روزى که می گفتم
علاج این دل بیمار می باید

دگر از درد تنهایی
به جانم یار می باید
دگر تلخ است کامم
شربت دیدار می باید….

دل من بارها لرزید
عشق ! اما جنونش را
نمی بایست زنجیری
ولی این بار می باید

دگر از درد تنهایی….

هق هقم اوج گرفته است و بالاخره یک روز در دنیای این ابیات و نت ها آنقدر غرق می شوم که دست هیچ ناجى نجاتم ندهد!…

با تکان شدید شانه هایم وحشت زده سرم را از روی زانو برمی دارم صورت خشمگین شهاب را می بینم که با شدت هندزفرى ام را از گوشم می کشد و صدایش در دنیایم میپچد

_ یه ساعته دارم دنبالت می گردم دیوانه!

جوابش را نمی دهم و رو بر می گردانم، قدری آرام شده است و می گوید:

_ ریحانه آخه تا کی میخوای اینارو بچپونى توی گوشات و از دنیا فرار کنی؟

کانال عاشقي

همچنین ببینید

پارت ۳۶ رمان هزار چم

  مجری، کلافه جلو آمد و خیلی جدی گفت: _ خانم جبارزاده قرار ما این …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *