پنج شنبه , فروردین ۲۹ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان باغ سیب / پارت ۲۱ رمان باغ سیب

پارت ۲۱ رمان باغ سیب

《 این جا انگار ساخته شده برای عروسی … آرزومه عروسی تنها پسرم رو توی خونه ای بگیرم که به دنیا اومده 》

افسانه هم به حرمت دل و زبان مهربان حاج خانوم ، در آرزو هایی که به ولخرجی منتهی می شد را بست و قرار شد تا عروسی در خانه ی پدری برزو برگزار شود .

در سالن خانه ی حاج خانوم که سفره ی عقد هم همان جا پهن شده بود همهمه ای از زنها و بچه ها به پا بود آن سرش نا پیدا…! بچه ها دور سفره می دویدند و گاهی هم بابت شیطانی ها یشان یک تو سری یا پس گردنی از مادر هاشان هدیه می گفتند . دختر ها تر گل و ورگل هم به امید این که سفره بعدی به نام آنها باشد گوشه چشمی به جوانهای خوش قد وبالا داشتند و گل سرسبد تمام مرد ها ی حاضر،گرشا بود که همه بادیدنش ماشاءاللهی زیر لب می گفتند وبرخی هم به تخته می زدند. گلاب خانوم با حظی وافر قد و بالای پسرش را برانداز می کرد و پنهانی آیت الکرسی روانه اش می کرد.و میان این همهمه ای که صدا به صدا نمی رسید! آهنگ 《کوچه تنگه بله/ عروسه قشنگه بله/ دست به زلفشاش نزنید مروارید بنده بله / ای یار مبارک بادا ایشالله مبارک بادا 》 مثل یو یو مدام تکرار می شد…. و صدای ضبط بی نوا که هیچ صدای دف آقای مشیری هم میان آن همهمه بازار عروسی گم و نا پیدا بود.
فرامرز آمد اما بدون الهه آن هم با اخم هایی درهم …. و در جواب مهرانگیز خانوم که علت را پرس جو می کرد آهسته و پچ پچ وار کوتاه جواب داد :《دعوامون شده…..!》البته مهرانگیز خانوم باز هم نیامدن الهه را با سیاست های خاص خودش ماست مالی کرد ، گیسو را به اقوام حاج خانوم نشان میداد و با افتخار می گفت:

《 این عروس کوچکمه ماشاء الله چند سال دیگه می شه خانوم دکتر …》

دلخوری یکی ، دو ساعت پیش باعث شد تا گیسو هر چنددر حالت صورتش لبخند بود. اما خیلی نامحسوس از فرهنگ فاصله بگیرد ،و لی وقتی دستش توسط دست گرم فرهنگ ربوده شد فهمید که تلاشش بیهوده است ! البته فقط همین ربودن دستش کفایت نکرد ،گوش سمت راستش هم به آن اضافه شد و صدای نوازش وار فرهنگ و گرمای نفسش جایی کنار گوشش نشست:

《 چی می شه این خانوم خوشگله یه گوشه چشمی هم به ما داشته باشه!》

زیر چشمی نگاه اوریبی روانه اش کرد و باز هم مسیر نگاهش به سمت افسانه که زیر شنل سفیدساتن با آن کلاه بزرگش مثل کله قند ایستاده شده بود،کج شد ، برای عذر خواهی این جمله کافی نبود و فرهنگ می بایست جمله های بیشتری برای غرور ش خرج می کرد.قضاوت عجولانه ی او باعث شد تادرشب عروسی صمیمی ترین دوستش یک بغض کوچک درمسیر گلویش مثل اتاقک آسانسور مدام بالا و پایین شود! و او در تلاشی باز هم بیهوده سعی داشت خودش را شاد نشان دهد!

فرهنگ دل توی دلش زیر و رو می شد، تادل گیسو را بدست آورد اما میان آن همهمه و چشم هایی که آنها را نگاه می کردندحکایت، دستش کوتاه و خرما بر نخیل شده بودو مجالی پیدا نمی کرد ….! وقتی اطراف عروس وداماد قدری خلوت تر شد سردر شال او که بوی عطر یاسش مدهوشش می کرد فرو برد :

《عزیز دلم بیار بریم کادومون بدیم….》

سپس دست او را محکم در دستان بزرگ و مردانه اش فشرد و با عذر خواهی کوتاهی از کنار خواهر بزرگ برزو که یک خط درمیان ، میان آن همه هلهله کل می کشید،گذشتند . افسانه کلاه کله قندی شنلش را قدری پس زد از برزو که با فرهنگ گپ می ز،د فاصله گرفت در حالی که حواسش هم به خواهر کوچک برزو بود که مثل سریش از همان ابتدامراسم وصل او بود ! آهسته و ریز پرسید:

《چیزی شده …. ؟خنده هات درست مثل وقتیه که توی مدرسه نمره ی امتحانت کم می شد…!》

سری بالا انداخت و نچی زیر لب گفت که خودش هم آن را باور نداشت !

《 از من بپرس ! تو امشب یه چیزیت هست هیچیت به آدمیزاد نمیره …. ! یه هفته اس ازدواج کردید ولی هنوز عروس نشدی ، اون بدبخت رو تشنه وگشنه نگه داشتی که چی بشه..!؟ صبح که با هم حرف زدیم سر حال بودی !》

سپس برای این که به فضولی گوش های تیز خواهر شوهر ته تغاریش سرو سامانی دهد، قدری از گیسو فاصله گرفت و باصدایی بلند تر ، ادامه داد:

《 گیسو جون دستت درد نکنه بابت کادو…》

روی پاشنه ی پا چرخید از فرهنگ هم تشکر کرد و با صدای بلند و شیپور مانند دختر عمه ی برزو که قدری هم چاق بود و النگو های دستش جیرینگ جیرینگ می کرد تمام چشم ها به سمت او چرخید:

《آقایون تشریف ببرید بیرون عروس شنلش را در بیاره》

فرهنگ وقتی می رفت دلش پیش گیسو جاماند ،که حتی یک نیم نگاهی خرجش نمی کرد.

مجلس که زنانه شد افسانه شنلش را با کمک همان خواهر شوهر سریشش در آورد و برزو محو زیبایی عروس آتیشپاره اش شد ….

***
بارفتن آقایون از جمع خانوم ها ….. محفل زنانه گرم شد و خواهران برزو با یکی دوتا از دختر خاله های مجرد اف

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۰۶.۰۱.۱۷ ۲۱:۲۱]
سانه به وسط آمدن با ریتم شاد آهنگ خودشان را از شر قر هایشان خلاص کردند و آن را به زمین ریختند و گلاب خانوم سر خوش همرایشان می کرد و پی در پی کف می زد . با تمام شدن آهنگ سکوت کوتاهی به جمع برگشت و سر بیخ گوش گیسو فرو برد ،گفت:

《قربونت برم ،مامانت این دوسه روزه که در گیر مادر شوهر مریضشه و یه پاش بیمارستانه و یه پاش خونه ….روش نشد ازت بپرسه من پیرزن رو انداخت جلو و گفت گیسو با مادر بزرگش راحت تر》

سپس مثل کارآگاهی که حواسش به خوبی به اطراف باشد! مردمک هایش را به گردش در آورد ،چشمانش را قدری ریرز تر کرد و چند چین به چین های دیگر پای چشمش اضافه شد . باز هم سر در گوش او جای داد:

《 بالاخره عروسی کردی مادر یا بازم براش طاقچه بالا گذاشتی….!؟》

خب تا ته ته حرفهای او را فهمید ،موجی از خجالت مژه هایش را به زیر سر داد،کوتاه سری به علامت منفی بالا انداخت و با صدای او که خیاری را پیش چشمانش تاب می داد، نگاهش بالا آمد:

《 آدم باید خودش عاقل یاشه ، زندگی مشترک طمش مثل این خیار میمونه و این ما هستیم که به اون طعم میدیم، اگه بی نمک باشه بی میل می خوریمش ، و اگه شور باشه به زور قورتش میدیم وآ خرش طعم دهنمون رو تلخ می کنه ! حواست باشه نمک زندگیت اندازه باشه ، تازه اگه خوش ذوق باشی میتونی همرا ه سکنجبین هم بخوری و طعم روزگارت رو شیرین کنی ! یادت باشه اون قدری طاقچه بالا بگذاری که از روی طاقچه با سر پرت نشی پایین ! هوای شوهرت رو داشته باش مادر …. هر چیزی سر جای خودش قشنگه ….》

گلاب خانوم از گیسو فاصله گرفت با سر دختر خاله ی افسانه را که قد بلند و هیکل خوش تراشی داشت و همراه ریتم آهنگ به کمرش پیچ وتاب می داد نشان داد :

《اون دختر مو بلنده که قر توی کمرش خشک شده داره وسط مجلس میرقصه دختر خاله ی افسانه اس آمارش رو در آوردم سال آخر رشته ی حساب داریه خیلی به دلم نشست آخر شب وقت رفتن به گرشا نشونش میدم اگه پسندید پا پیش می گذاریم.》

گلاب خانوم از آرزو های دور و درازش برای تک پسر خوشتیپ و جذابش می گفت و گیسو به فکر نمک زندگیش بود.

****
عروسی هردمبیل افسانه که تعداد بچه ها بیش از مهمانان بودند !وآن را به جشن تولد بچه ها شبیه کرده بود ، با رفتن به رستوران و خوردن شام به اتمام رسید . گیسو وقت خدا حافظی کنار در رستوران چقدر دلش می خواست که همراه دایی گرشا و مامان بزرگ گلابش به خانه ای برگردد که دختر ی هایش را آنجا جا گذاشته بودو بغضی پنهان چشمانش را مدام تر می کرد ! و او برای پنهان کردن آن مدام نگاهش را به زیر سر می داد . گرشا میان آن هیاهو که مهمانان بار ها از هم خدا حافظی می کردند اما باز بی توجه به سوز سرما باز هم به صحبت هاشان ادامه می دادند، گیسو را که کنار فرهنگ ایستاده بود با یک حرکت سریع میان آغوشش جای داد وزیر گوشش زمزمه کرد :

《 جوجه برفی…. علت این اخم های قشنگت رو نمی دونم ، ولی این رو خوب میدونم عشق واقعی خودش رو زیر یک سقف مشترک نشون میده به هم فرصت بدید تا همدیگه رو بشناسید….》

گرشا آغوش گرمش را از گیسو جدا کرد و بی توجه به دختر هایی که یک چشمشان پی این مرد جذاب می چرخید با لبخندی جذاب تر رو به فرهنگ شد :

《 حواست به جوجه برفی من باشه…..》

فرهنگ با لبخندی چشم هایش را بست وسرانگشتانش را روی یکی از چشمانش گذاشت ،کوتاه گفت:《به روی چشم….》

فرزانه دوان دوان و با نفس های خسته در حالی که هن هن می کرد به آنها ملحق شد رو به فرهنگ، گفت:

《 داداش آژانس اومد ….. مامان مهری و حاجی سوار شدن منتظر شما هستن 》

گیسو وقتی می رفت آیت الکرسی مامان بزرگ گلابش بدرقه اش می کرد…..

*
سرش پر بود از همهمه عروسی ،صدای جیغ بچه ها یی که در آهنگ های تکراری گم می شد وهنوز صدای شیپور مانند دختر عمه ی برزو زیر گوشش پر طنین بود! با یک حرکت شالش را به روی تخت پرتاب کردو موهایش را از شر کلیس آزاد…. سپس سر خم کرد تا دست بندش را در بیاورد که این بار دستهای فرهنگ مثل حلقه ای داغ کمرش را ربود ، دستانش را روی حلقه ی قفل شده ی دستان او گذاشت تا قدری فاصله بگیرد ! اما بازم تلاشش بیهوده بود ، فرهنگ قدری خم شد و سر در گردن او فرو برد و با صدای نوازش گونه اش زمزمه کرد:

《کجا می خوای بری جات همین جاست …. 》

گرمای نفس های او هر چند مطبوع بود اما چیزی از دلخوریش کم نمی کرد! حس بدی که تمام بعد از ظهر در گیر آن بود .

《ازت دلخورم… خیلی هم دلخورم ….》

سرش را بیشتر در گردن او فرو برد:

《 هیش…. اومدم منت کشی! درسته که من تو دیوونه وار عاشق همیم ، ولی عشق دلیلی برای شناخت نمی شه ، یادته قرار گذاشتیم نذاریم عشقمون تحت تاثیر معایبمون قرار بگیره ؟ من اشتباه کردم و معذرت می خوام، حالا هم %

همچنین ببینید

پارت ۱۶ رمان باغ سیب

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۱۸.۱۱.۱۶ ۰۳:۴۹] نگاه سرگرد مثل خنجر تیز و برنده بود …