سه شنبه , آذر ۲۰ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان هزار چم / پارت ۲۱ رمان هزار چم

پارت ۲۱ رمان هزار چم

 

خواستم بگویم
” تا وقتی که آدم هایی مثل تو در دنیا هستند!”

اما در عوض گفتم:

_ شام رو کشیدن؟

بعد هم از جایم بلند می شوم، او هم بلند می شود و جواب می دهد.

_ آره خیلی وقته ..

سمت در رفتم و گفتم:

_ پس بریم؛
دیر شده.

جلو آمد دستم را گرفت و گفت:

_ اینجوری؟!

با تعجب نگاهش کردم

_ چه جوری؟!

با لحنی مغموم گفت:

_ بیا بریم یه آب بزن صورتت…

تلخ می خندم و بی صدا از انباری بیرون می روم…
اما دوباره دستم را می گیرد و اینبار محکم نگهم می دارد.

_ ریحانه من چطوری ازت معذرت بخوام؟
تو حتی دیگه خودتم نمی ری مشاوره!

با خشم نگاهش می کنم.

_ واسه چی برم هان؟!
اون همه رفتم چی شد؟!
کی رعایت کردی؟
اون موقع که دکتر گفت شوهرت یه مدت کارت نداشته باشه و بهت تحمیل نکنه، هر شب مجبورم کردی و هربار نشد طعنه زدی و تحقیرم کردی!
بعدم که کلا کشیدی کنار…
وقتی باید می بودی و کمک می کردی،معلوم نیست کجاها و با کی مشغول بودی و آخرم گند کارات توی تجریش در اومد!

دوباره خشمگین می شود و با لحن تند می گوید:

_ تو هم هزار بار اینو بزن توی سر من و هیچ وقت هم باور نکن من با کسی سر و سِر ندارم!

به چشم هایش زل می زنم و می گویم:

_ دیگه واسم مهم نیست.

اما دروغ می گویم!…
دروغ می گویم و او هم این را از چشمانم خوانده که این طور سکوت می کند و این غم چشم هایش مجبورم می کند بغضم بترکد…
مرا سمت خودش می کشد و مرا محکم در آغوشش می فشرد، مقاومت نمی کنم و سر بر سینه خودش از خودش ناله و شکوه می کنم؛
دست می کشد روى موهایم…
چه قدر بیچاره شده است!

_ ریحانه من جبران می کنم…
من قول دادم!

قول داده است!
اما تا به امروز کدام یک از این قول ها به سر و سامان رسیده است که بتوانم این بار به این قولش تکیه کنم؟!

می خواهد مرا بخنداند و با لحن شوخی می گوید:

_ بیا بریم…
فقط ببین این سعید ندید بدید چطور داره خودنمایی می کنه همه بفهمن این بلد بوده گل رو بزنه تو دروازه!

میان گریه خنده ام می گیرد، چشم های او هم پر اشک است و لب هایش می خندد.
بعد مثل یک پسربچه حسود می گوید:

_ وایسا همچین روشو کم کنم بهش نشون بدم آقای گل خودمم!

با خنده و آرام چند بار به سینه اش می کوبم و چه قدر روزگارم محتاج این خنده ها و شادی های سطحی است!…

 

الناز بیچاره از وقتى خبر را شنیده بود، این قدر گریسته بود که صدایش گرفته بود.

حال عزیزه خاله جان و شهداد هم دست کمى از او نداشت.
ولی نگاه پر از حرف، اما مسکوت بیوک آقا را بیشتر از هرکسى، من درک می‌کردم.

کنارش رفتم.
همان طور که برای هم دردی دستم را روی دسته ویلچرش گذاشتم، آرام در گوشش گفتم:

_ به دلم افتاده میاد!
چون نمی‌تونه بی رحم باشه.

آیجان لیوان شربت بهار نارنج را به زور مقابل دهان الناز می‌گیرد و می‌گوید:

_ وای خانمم داری خودتو داغون می‌کنی.
شب عیدی خونه شده ماتم سرا.

حتى شهاب هم یک گوشه کز کرده است و مدام، کلافه آه می‌کشد و دست روی صورتش می‌کشد.

شهداد که بغضش می‌ترکد، این اولین بار است که می‌بینم دستش را دور گردن او حلقه می‌کند و او را سمت خودش می‌کشد و بعد در حالی که سرش را روی سر شهداد می ساید، با اخم می‌گوید:

_ دو روزه هیچی نخوردی دیوونه!

شهداد میان هق هق می‌گوید:

_ چه طوری امشب سبزى پلو با ماهی شب عیدمون رو بخوریم؟

شهاب سعی می‌کند بخندد.

_ با دندونامون!

شهداد ناله می‌کند:

_ یادت رفته از تیغ ماهی می‌ترسی، تا داداش واست تمیز نکنه نمی‌خوری؟

اشک های شهاب را من فقط می‌بینم که سریع با پشت دست آن ها را پاک می‌کند.

الناز تقریبا بی حال در آغوش عزیزه خاله جان افتاده و ناله می‌کند:

_ قول داده بود عید پیشمون باشه…

عزیزه خاله جان جهت تسکین می‌گوید:

_ بالاخره میاد تا ماه دیگه.
تا ابد که نمی‌تونه بمونه.

شهداد با تمام عجزش می‌گوید:

_ تقصیر منه، من نا امیدش کردم.
من قول داده بودم تصمیم بگیرم واسه ادامه زندگیم.

الناز دنبال حرفش را می‌گیرد:

_ منم که هیچ وقت نتونستم این دعواهای مسخره و بچگانه‌ ام رو با وحید تموم کنم.

بعد رو به وحید می‌گوید:

_ اصلا همش تقصیر توئه!

وحید بیچاره با چشم های گشاد شده اعتراض می‌کند:

_ من چی کار کردم باز؟!؟

شهاب یک مرتبه آنقدر بی تاب می شود که از جایش بلند می‌شود.

صورتش حسابی بر آشفته است و با صدای بلند می‌گوید:

_ پاشید!
آیجان!
میز شام رو بچین!
خاله پاشو باید واسمون بخونى مثل هرسال!
الناز تو هم برو لباسای بچت رو عوض کن شب سال جدید خیلی زشت و چرک شده.
دِ یالا! پاشید! آخر دنیا که نشده!

نمی‌دانست…
نمی‌دانست برای او…
برای خانه…
برای همه ما،
آخر دنیا وقتی رسید، که دنیایمان از این خانه رفت…

کسى تحویل نمی گیرد سال نوى این خانه را، وقتی حَوِّل حالنایش صداى تو را ندارد…

برعکس همه تلاش هایمان هیچ چیز سر جایش نبود…
هیچ کس از هویداى قلبش لبخند نزد…
دعای تحویل سال آن سالمان فقط آمدنش بود، وقتى نیامدنش را بدترین عقوبت براى بدی هایمان قرار داده بود…

هدیه تحویل سال شهاب ، یک سرویس برلیان از معروف ترین برند جواهر بود که برای من هیچ جذابیتی نداشت، درست مثل عطری که چندى پیش برایم هدیه گرفت…

قرآنی که از طرف بیوک آقا آماده اش کرده بودم و اسکناس نو میانش قرار داده بودم را آوردم و به همه عیدی دادم،

الناز همچنان بغض داشت و باهمان بغض به اسکناس در دستش نگاه کرد و گفت:

_ هر سال عیدی بابا رو از دست داداش می گرفتیم…

شهاب که مشخص بود دیگر کلافه شده است صدای تلویزیون را زیاد کرد و صدای خواننده زن راک در کل سالن پیچید ، عزیزه خاله جان غر زد؛

_ وای اوغلان! این زن چرا این جور هوار می زنه؟؟؟
دیوانمون کرد!!

شهاب بی توجه سرش در گوشی اش بود و تمام حواس من هم در گوشى او….

شهداد با ذوق در حالی که لپ تاپش دستش بود، از پله ها پایین می دوید و می گفت:

_ شد! شد!
تونستم !
داداش اینجاست….

شهاب زیر چشمی نگاهم کرد…
شب گذشته اعتراف کرده بود که کل سیستم کامپیوتر های خانه را دستکاری کرده است و توسط سیستم خودش کنترلش می کند،
نگاهم کرد که بگوید:

” به خاطر تو درستش کردم “

این چند روز سعی می کرد مدام هر حرکت مثبتش که وظیفه اش هم بود را به رخم بکشد و مثلا ثابت کند، خیال تغییر دارد!

همه مقابل لپ تاپ شهداد جمع شده بودند و با وجود قطع و وصل شدن صدا و تصویر با شوق با امیر رضا صحبت می کردند،
اما شهاب از جایش تکان نمی خورد و همین باعث می شد من هم شرم کنم و نتوانم جلوی دوربین لپ تاپ بروم،
عزیزه خاله جان با ذوق رو به شهاب گفت:

_ بیا بالام اینم داداشت!

شهاب از همانجا که نشسته بود دست تکان داد و گفت:

_ حرف بزنید،
من صبح با حاجی حرف زدم…

صدایش را می‌شنوم که می گوید:

_ خانمش کجاست این شازدمون؟

احساس می کنم صورتم شبیه یک تنور داغ و سرخ شده است، با خجالت از جایم بلند می شوم و مقابل دوربین می روم و سلام می دهم،
چشم هایش از همیشه افتاده تر و بی رنگ تر شده است اصلا انگار یک مشت گرد غم روی صورتش پاشیده اند…

زودتر از من عید را تبریک می گوید و دعای سالی نکو برایم دارد و من احمق نمی دانم چرا با شنیدن این دعا چنان بغض می کنم که دیگر توان باز کردن دهانم را ندارم که من هم تبریک بگویم، فقط یک لبخند مسخره ساختگی روی لب هایم مهر می کنم و بعد سریع سمت اتاقم می دوم…

هیچ جای زندگی ام با من سر سازش نداشت؛ حتى بدنم بر علیه خودم قیام کرده بود…

بر خلاف توصیه دکتر که خواسته بود چند ماه بدون هیچ فشاری از سمت شریک زندگی ام، برای درمان مشکلم، با کمک و همراهی او، تکنیک ها و تمرین هایم را انجام دهم؛ دقیقا از همان شب سال نو، اصرار و اجبار از سمت شهاب شروع شد و برای من جز ناتوانی و سرخوردگی نبود…

خوشبختی موقت و ظاهری ام، هر روز رنگ و رو رفته تر و اوراق تر می‌شد.
درست مثل ظرف یک بار مصرفی که بارها استفاده شود و با هزار ترک، یک روز برای همیشه بشکند و از بین برود…

شهاب هم از پوسته شوهر خوب بودنش،
مرد زندگی بودنش،
خسته شده بود و گاهی از این پوسته سر بیرون می آورد و نفس تازه می‌کرد و صدایش را برای یک عربده جانانه تازه تر می‌کرد.

بهانه گیری های تازه، چاشنی زهر زندگی ام شده بود.

” با هدی نگرد امل می‌شی!
خونه مامانت زیاد نرو، خوشم نمیاد شبیه فک و فامیلت شی!
خوشم نمیاد بیام خونه فامیلت، چون از ریخت فلانی بدم میاد!
با مستخدم ها حرف نزن!
با شهداد قاطی نشو!
با الناز درد و دل نکن!
این‌قدر نچسب به عمو بیوک!
این‌قدر حرف نزن!
این قدر ساکت نباش!
این‌جا نرو!
این‌جا نمون!
لباسات ضایع است!
معاشرت بلد نیستی، واسه همین نمی‌برمت بین رفیقام!”

تلافی شب های بی ثمرش را طوری دیگری در می آورد.
سرزنش ها و تحقیر هایش در این مورد، روز به روز ترسو ترم می‌کرد و شدت مشکلم را وخیم تر…

دیگر باورم شده بود من هرگز نمی‌توانم مثل بقیه زن های اطرافم باشم.

تمام دلخوشی ام دانشگاه بود.

کلاس های طولانیِ کسل کننده برای هم‌کلاسی‌هایم، بهترین ساعات زندگی من بود؛ چون باورم شده بود برای نجات ریحانه از قعر چاه، فقط همین یک طناب وجود دارد و کتاب هایم وصله جانم شده بودند.

هر چند شبی نبود که مورد سرزنش شهاب از این بابت قرار نگیرم…

در مطب چشم پزشکى، بعد از معاینه دکتر و تجویز عینک، همان‌جا یک قاب ساده سفارش دادم.
اما وقتی می‌خواستم ویزیت و پیش فاکتور عینک را حساب کنم، هرچه قدر فکر کردم شماره رمز کارت بانکی جدیدم را به خاطر نیاوردم و بعد از سه بار وارد کردن رمز، کارت از کار افتاد.

می‌دانستم آن ساعت روز، ساعت اوج کاری شهاب است؛ اما مثل هر زنی، اولین نفر برای نجاتم را شوهرم تصور کردم!

کمی بعد که متوجه جریان شد و غر زد، خواست که منتظرش بمانم.

اصرار کردم که یکی از راننده ها را بفرستد اما قبول نکرد.

رسیدنش بیش از یک ساعت طول کشید.

وقتی که رسید، صورتش حسابی خسته بود.
آن کت و شلوار طوسی مردانه، یک ترکیبت خواستنی از او ساخته بود.

برای حساب کردن عینک که رفت، با منشی دکتر به عادت همیشه اش کلی خوش و بش کرد.

هنوز نسبت به این جریان حساس بودم؛ اما دیگر حوصله اعتراض نداشتم…

اما وحشتناک ترین قسمت آن روز، دیالوگ آخرش قبل از خروج از مطب بود.

با یک خنده که عین تمسخر بود، روی شانه ام زد.

_ زشت خنگ، فقط یه عینک کم داشتی،
بس که کله ات تو اون کتاب هاته!

دست خودم نبود.
سعی کردم این یکی را هم مثل همه حرفهایش در سیاه چاله قلبم دفن کنم و تنهایی درد بکشم،
اما نشد…

شب دوباره شروع کرد به ایراد گرفتن و مسخره کردنم.

هر چه قدر خواهش کردم فردا همراهم پیش روانپزشک بیاید، قبول نکرد و باز با همان خنده های سرزنش گر گفت:

_ درست نمی‌شه!
اصرار الکی داریم می‌کنیم و خرج الکی.
تو کلا چیت شبیه زن های دیگه است که این یکی بخواد درست شه؟

کم آوردم…
این‌بار کم آوردم…

_ واسه همینه با هر دختری که سر راهت قرار می‌گیره خوش و بش می‌کنی و منو جلوش ضایع می‌کنی و خوشمزگی می‌کنی؟

همین اعتراضم منجر به یک دعوای مهیب شد و تمام فریاد های این یکی دوماه اخیرش را سرم آوار کرد.

می‌ترسیدم حتی یک کلمه جوابش را بدهم.

با وساطت عزیزه خاله جان، بالاخره ساکت شد.
اما فقط دیگر فریاد نزد!
این‌بار راه بهتری پیدا کرد، فرار!

من شدم دلیل هر شب فرارش از خانه و حتی حق اعتراض نداشتم…

پشت پنجره تا لحظه آخر، رفتنش را تماشا کردم.
اشک، دیگر عادی ترین، نه شاید هم اصلی ترین عنصر زندگی ام شده بود…

باز من ماندم و تاریکی و تنهایی اتاقم و هدفونم و یک مموری کوچک سیاه و لب های لرزانم که به سختی با خواننده هم نوا می‌شد و هق هقی که درمانگری نداشت…

“با تو نگفته بودم
از گریه های هرشب
عشقت نشسته بر دل
جانم رسیده بر لب
جانم رسیده بر لب
من بی تو سرگردان
من بی تو حیرانم
شرحی ز گیسویت
حالِ پریشانم

بیتابم این شب ها
بی خوابم ای رویا
از تو چه پنهان من
گم کرده ام خود را

پیدایم کن
شیدایم کن
آزادم کن
از این سکوت بی پروا

بی تابم این شب ها
بی خوابم ای رویا
از تو چه پنهان من
گم کرده ام خود را
چشمی بگشا

بشکن شب را
تا با تو بگذرم
از این همه غوغا

پیدایم کن
شیدایم کن
آزادم کن
از این سکوت بی پروا”

کاش کسی مرا در عمق این سیاهی متعفن پیدا کند…

پیدا کند حتی به قیمت شیدایی ام…

*
بعد از شنیدن خبر مراسم خواستگاریِ پسر سوری خانم از نسیم و قرار خواستگاری و شیرینی خورانِ همین آخر هفته، این‌قدر شوکه بودم که مدام با نسیم تماس می گرفتم.

با همان شماره ای که نیما برایش خریده بود تماس می گرفتم، اما همچنان گوشی خاموش بود.
هر بار هم با خانه زن عمو تماس می گرفتم،
می گفتند نسیم خواب است.

اینبار که نفیسه گوشی را برداشت دیگر تاب نیاوردم و پرسیدم.

_ نفیسه! حال نسیم بده؟
واسه همین جواب نمی ده؟
قضیه این شیرینی خورون آستکی دزدکی چیه؟

کلافه بود و حوصله صحبت کردن نداشت.

_ وای حالا تو توضیح می‌خوای؟
مگه مامانت بهت نگفت؟

_ مامانم؟
مامان من چیو بهم می‌گه که اینو بگه؟
جون آقاجان بگو چه خبره.

_ وا ریحانه؟! چه خبره؟

از اینکه می دیدم روز به روز بعد از ازدواجش و پا به سن گذاشتنش، بیشتر شبیه مادرش می شود و شبیه او حرف می زند، نگران می شوم.
به همان ادبیات کودکی هایمان پناه بردم.

_ آجی فیس فیس!
جون من بگو.

سکوت کرد، انگار بغض کرده بود.

_ نسیم بچه بود، اسمم رو بلد نبود بگه و می‌گفت فیس فیس.
این اسم روم مونده بود،
کاش بزرگ نمی‌شدیم ریحانه.

اشکم چکید و گوشی را بیشتر به گوشم فشردم.

_ تو خوشبختی نفیسه؟

صدایش می‌لرزد.

_ اصلا خوشبختی چیه ریحانه؟
این که تو یه وجب آپارتمان بشینی صبح تا شب واسه چک های سر ماه شوهرت حساب کتاب کنی قناعت کنی ، یا همین که شکمت بیاد بالا و ذوق کنی؟
همینه خوشبختی ریحانه؟

_ نمی‌دونم ،
ولی می‌دونم اگه شکمتم نیاد بالا و تو یه قصرم زندگی کنی و شوهرتم بدهی نداشته باشه، اونم اسمش خوشبختی نیست.

حالا دیگر هر دو به هق هق افتاده ایم.

_ تو هم؟

_ خوشبختی یعنی توی یه وجب خونه،
یا توی قصر یا حتی وسط بیابون و دم مرگ و تو اوج سختی دلت یه جور خوش واسه یکی بزنه ،
دل خوش اون باشه.

_ من و سعید همو دوست داریم.

_ منم شهابو دوست دارم.

_ پس چرا خوشبخت نیستیم ؟

_ چون زندگی رو بهمون دیکته کردن!
زنگ زندگی، زنگ دیکته نباید باشه.
باید زنگ انشا باشه،
با موضوعِ هر چه دل تنگ می خواهد بنویس!

_ چه قدر قشنگ حرف می زنی،
اصلا از وقتی رفتی دانشگاه یه آدم دیگه شدی ریحانه.
خوش به حالت که حداقل درست رو ول نکردی،
تو از من عاقل تر بودی.

تلخ می خندم.

_ اونم عقل خودم نبود…

بعد یک طور نگران صدایش می زنم.

_ نفیسه؟

_ هوم؟

_ پسر سوری خانم چیش به نسیم میاد آخه؟

_ نمی دونم. فقط از وقتی همه فهمیدن باباش مغازش رو زده به نامش یه جوری گندش کردن که بیا و ببین.

_ ده سال از نسیم بزرگتره!
یه بچه شهرستانیِ بچه ننه
که عقاید و تیپش شبیه پیرمردهای دهه پنجاهه!

_ تازه کچلم هست،
لهجه ام داره!

_ نسیم خیلی کوچیکه!

_ ما هم کوچیک بودیم، فردا هم نوبت حنانه است.

_ ما خودمون راضی بودیم اما اون …

می ترسم از ادامه حرفم ، اما خود نفیسه جمله ام را کامل می کند.

_ اون یه نفر دیگه رو دوست داره؟
بابام گوشیش رو پیدا کرد،
تا حد مرگ کتکش زد.
اصلا واسه همین بود که خواستگارها رو راه داد.

وحشت زده می گویم:

_ اما نیما!
نیما دوستش داره.

خنده پر از حرفش دلم را می لرزاند.

_ ای خوش خیال!
پسره حتی حاضر نشد یکبار بیاد بابا رو ببینه.
رک گفت حوصله دردسر ندارم برو دنبال زندگیت.
همکلاسی نسیم هم چند روز پیش اونو با یه دختر دیگه دیده.

تمام بدنم سست شده است.

_ نفیسه!
بیا یه کاری واسش کنیم،
بیا نذاریم نسیم رو مجبور کنن…

حرفم را قطع کرد.

_ خودشم راضیه،
دیگه از دست ما کاری بر نمیاد ریحانه،
کاری بر نمیاد…

من همیشه فکر می کنم بدبخت ترین قسمت بدن،
دستی است که از آن کاری بر نمی آید…

این‌قدر عجله داشتم که جلوى درب اصلى خانه پدری ام توقف کردم و حتی به اعتراض همسایه که می‌گفت:

_ دختر کج پارک کردی، ماشین رد نمی‌شه از توی کوچه،

هم توجه نکردم.

دوان دوان خودم را به ساختمان رساندم.

حنانه تازه از مدرسه آمده بود و با روپوش و مقنعه و کوله پشتی اش، روی پله نشسته بود.

با دیدن من، سریع بلند شد.

صورتش سرشار از وحشت و نگرانی بود.

سلامش را جواب دادم و پرسیدم:

_ تو چرا این‌جایی؟

نگاهش سمت طبقه بالا بود و گفت:

_ مامان گفته بالا نیام.

سرش را نوازش کردم و با عجله بالا رفتم.

از سر و صداهای آرام، متوجه شدم همه در واحد عمو هستند.

نفیسه قبل از همه به استقبالم آمد.

چشم هایش از شدت گریه، ریز شده بود و صورتش ورم داشت.

سریع دستم را گرفت و گفت:

_ اومدی؟

دلم به حالش خیلی می‌سوخت.
شکمش را نوازش کردم و گفتم:

_ وقتی زنگ زدی داشتم سکته می‌کردم!
چی شد؟ عمو رفت؟

زیر گریه که زد، با صدای گریه اش، مامان از اتاق نسیم بیرون آمد.

خیلی آشفته بود و با تعجب پرسید:

_ کی تو رو خبر کرد؟

نفیسه میان گریه گفت:

_ من بهش زنگ زدم.

مامان آرام روی صورتش زد و گفت:

_ خاک به سرم! جلوی خانواده شوهرت که حرفی نزدی؟ کسی نفهمید؟

از نگرانی بی موردش در این وضعیت اسفناک، واقعا حالم بد شده بود.

بی توجه، سمت اتاق نسیم رفتم.
بی جان روی تختش افتاده بود و مثل یک گنجشک در حال مرگ، نفس می‌کشید.

روی صورت زن عمو، جای چنگ های خودش بود.

سرش را به دیوار گذاشته بود و چشم هایش را بسته بود و با بی حالی، زیر لب فقط می‌گفت:

_ داغتو ببینم نسیم!
داغتو ببینم!

بیشتر عصبی شدم.
خانم جان هم سعی می‌کرد لیوان آب قند را قاشق قاشق دهان نسیم بگذارد.

جلو رفتم و وقتی صورتش را از نزدیک دیدم، با وحشت جیغ کوتاهی کشیدم و دستم را روی دهانم گذاشتم.

خانم جان اشاره کرد حرف نزنم اما بی توجه گفتم:

_ جای سالم روی صورتش نمونده!

صدای نفیسه را از پشت سرم شنیدم که هق هق کنان می‌گفت:

_ مگه توی بدنش مونده؟ با کمربند افتاده بود به جونش!
داشت می‌کشتش.

بغضم راه نفسم را گرفت.
جلو رفتم، کنارش نشستم.

نه گریه می‌کرد،
نه حرف می‌زد.

فقط زل زده بود به پنجره…

دستش را گرفتم و با حرص به خانم جان گفتم:

_ مگه با آب قند خوب می‌شه؟؟
باید ببریمش دکتر.

خانم جان لب گزید.

_ جلال گفت پاشو بیرون نذاره!
داشت فرار می‌کرد ذلیل مرده امروز.

زن عمو یک مرتبه با دو دست به سینه خودش می‌کوبد و رو به آسمان جیغ می‌کشد:

_ خدا!!! این عفریته چی بود جای اولاد بهم دادی؟

صبرم تمام می‌شود و بی اختیار فریاد می‌زنم:

_ بسه دیگه! خجالت بکشید!
این بچه داره می‌میره.

مامان جلو می آید.
دستم را می‌گیرد و التماس می‌کند:

_ مادر جان بیا بریم پایین.
بیا دخالت نکنیم تو زندگی مردم.

با حرص می‌گویم:

_ زندگی مردم؟
مامان این نسیمه! نسیمه روی تخت با این وضع افتاده!!
یالا کمک کنید ببریمش بیمارستان.
وگرنه به خدا زنگ می‌زنم پلیس می‌گم دست جمعی دارید می‌کشیدش.

خانم جان با تشر می‌گوید:

_ چه دم در آوردی دختر! خجالت بکش.

اشکم سرازیر می‌شود.

_ خجالت رو باید شماها بکشید که زنید و این‌قدر ذلیل شدین.

زن عمو روی صورت خودش می‌زند و می‌گوید:

_ همین ذلیل مرده این مدل حرف زدن رو یاد نسیم داده.

مامان به زور خیال دارد مرا از اتاق بیرون بکشد.
اما تمام تلاشم را برای ماندن می‌کنم و همین که نسیم بی جان صدایم می کند،

_ ریحانه!

می ایستم و بعد سمتش می‌دوم.

دستش را می‌گیرم و میان گریه می‌گویم:

_ جانم؟

همان طور که به پنجره زل زده است، می گوید:

_ من…
من نمی‌خواستم فرار کنم.
من فقط رفتم وسایلشو بهش پس بدم.

دستش را می‌بوسم و بعد آن را روی صورتم می‌گذارم.
یک قطره اشک از گوشه چشمش می چکد و می‌گوید:

_ دیشب بهش باز زنگ زدم…
گفت…
گفت: یه بار دیگه زنگ بزنی، میام به بابات می‌گم.
بعدم…
بعدم گفت: هرچی واست خریدم پس بیار.

میان گریه می‌گویم:

_ اون لیاقتت رو نداشت.
اما…
اما نترس نسیم، هر طوریه نمی‌ذارم تو رو به زور بدن به پسر سوری خانم.

خانم جان محکم به پهلویم می‌زند.

_ چیز یادش نده چشم سفید.

زن عمو هم انگشت اشاره اش را سمت من گرفته.

_ دیدی حاج خانم!؟؟
دیدی حاج خانم!؟؟
گفتم همه چی زیر سر اینه!
خودش رفته چمبره زده رو مال و منال جبارزاده ها
چشم نداره بچه من جای خوب بره.

با نفرت زن عمو را نگاه می‌کنم و می‌گویم:

_ بچه‌ت بره توی شهر غریب، بین اونا که یه کلمه فارسی حرف نمی‌زنن و این بچه حتی زبونشونو نمی‌فهمه، خوشبخت می‌شه؟
خوشبخت می‌شه زن یه پسر خشک ده سال از خودش بزرگتر شه؟
خوشبخت می‌شه یه عفریته مثل سوری خانم که توی زندگی همه انگشت می‌کنه، مادرشوهرش باشه؟

نسیم ناله می‌کند:

_ می‌خوام عروسی کنم ریحانه.

 

وحشت زده نگاهش می‌کنم.

_چی می‌گی تو؟

_می‌خوام اون نامرد ببینه!

_ چی؟! به خاطر سوزوندن نیما که عمرا هم بسوزه، می‌خوای خودتو بسوزونی؟؟

چشم هایش را می‌بندد و می‌گوید:

_ آره باید ببینه.
باید ببینه!

تصمیمم را گرفته بودم.
می‌خواستم هر طور که شده، جلوى بچگی نسیم وحماقت خانواده و ستم عمو جلال را بگیرم.

به خودم که آمدم، وسط اتوبانی بودم که حتی نمی‌دانستم کدام سمت می رود.

باید شهاب را می‌دیدم.
باید از او کمک می‌خواستم.

با او که تماس گرفتم، مثل همیشه خیلی طول کشید تا جواب دهد.

از سر و صداهای اطرافش فهمیدم باید ترانزیت باشد.

_ شهاب؟ باید ببینمت.

مشخص بود که حسابی سرش شلوغ است و همه حواسش آن سمت است.

_ چرا؟ چی شده باز؟

بغض می‌کنم.

_ بیام اونجا؟

عصبی و کلافه جواب می‌دهد:

_ این‌جا جای زنه مگه؟
تصادف کردی؟ چه گندی زدی باز؟

با دلخوری می‌گویم:

_ چرا این طوری حرف می‌زنی؟

با یک خنده پر طعنه می‌گوید:

_ خوب مگه غیر اینه؟ تا کار نداشته باشی زنگ نمی‌زنی بهم.

اعتراض می‌کنم.

_ زنگ می‌زنم اصلا وقت داری؟ حوصله داری؟
محل می‌دی؟

_ باشه خوب! حالا کارتو بگو.

_ این‌جوری نمی‌شه. باید ببینمت.

_ خوب برو خونه، شب میام می‌بینیم.

کلافه می‌گویم:

_ دیر میای! الان کار دارم.

_ تو مگه اصلا وقت دکتر نداری امروز؟

_ دارم، اما نمی‌رم.

_ هان پس خودتم فهمیدی دکتر رفتن هم روی تو تاثیر نداره.

با حرص می‌گویم:

_آره تا وقتی تو کمکم نکنی، هیچ کس و هیچ چیز تاثیر نداره.

_ باز شروع شد!
بابا اصلا من میام نامه می‌دم ایراد از منه.

دیگر دلم نمی‌خواهد به این بحث تکراری ادامه دهم.

_ شهاب!
نمیای؟

_ خیلی سرم شلوغه بهت می‌گم.
خوب تلفن واسه همین وقتاست، بگو دیگه!

کلافه فرمان را سمت راست می‌گیرم و توقف می‌کنم.

_ دارن نسیم و شوهر می‌دن.

با خنده می‌گوید:

_ خوب به سلامتی! باز کیو دارید بدبخت می‌کنید؟

با حرص می‌گویم:

_ می‌شه یه چند دقیقه طعنه نزنی؟
می‌گم دارن به زور شوهرش می‌دن!

_ به ما چه!؟

_ شهاب!!!
پسره ده سال ازش بزرگتره.
اصلا بهم نمیان.
من می‌دونم بدبخت می‌شه.

_ مثلا ما الان خیلی بهم میایم؟

_ بیا تو رو قرآن یه کاری واسش کنیم.
تو پسره رو می‌شناسی.
همونا که تو تبریز کارگاه چرم دارن.
این پسرشون که حجره‌شون رو اداره می‌کنه.

_ از من و تو چه کاری بر میاد؟؟

_ تو رو خدا با پسره حرف بزن، پشیمونش کن.

_ ببینم این اصلا مگه دوست پسر نداشت؟

_ چرا! ولی ولش کرده.
اینم از لج اون می‌خواد عروسی کنه.

دوباره می‌خندد.

_ بیا قدر من رو بدون، اومدم گرفتمت، طلاقتم ندادم با این همه ایرادت!

نا امید می‌شوم.
از کمک کسی مثل شهاب به خودم هم ناامید می‌شوم، چه برسد به دختر عموی بیچاره ام…

 

آن روزها احساس می کردم در یک کشور غریب تبعید شده ام که هیچ کس زبانم را نمی فهمد…
دست و پا می زدم تا حرف بزنم اما یا نمی شنیدند، یا نمی فهمیدند، یا نمی خواستند بفهمند!

آقاجان و خانم جان مدام سرزنشم می کردند و حتی اجازه نمی دادند برای دیدن نسیم بروم.

زن عمو و عمو جلال، با نگاه هایشان ناسزا بارم می کردند و حتی جواب سلامم را به زور می دادند.

مامان خودش را می زد و مدام می گفت:

_ آخرش همه چی سر ما خراب می شه…
دخترنکن این طور!

شهاب می خندید و بی اهمیت از کنار نگرانی ام رد می شد.

نفیسه هم حتی کم آورده بود و تسلیم شده بود…
این اواخر که با او تماس گرفتم، جوابش برایم عجیب بود.

_ ریحانه! من جواب خانواده شوهرم رو چی بدم؟
نسیم گند بزنه، آبروی منم می ره این طرف!

با تنها کسی که می توانستم حرف بزنم، بیوک آقا بود.

در تراس رو به آفتاب نشسته بود.
وقتی رسیدم و او را در تراس دیدم، بی اختیار بغضم شکست.
همان جا پایین صندلی چرخدارش نشستم و کیفم را یک گوشه گذاشتم و نالیدم:

_ هیچ کی به حرفم گوش نمی کنه!
هیچ کس واسم کاری نمی کنه.
حتی خود نسیم!

با چشم های مهربانش نگاهم می کرد و غم چشم هایش شرمنده ام کرد…

انگار با چشم هایش می گفت:

” شرمنده ام که نمی توانم از جایم بلند شوم و برایت کاری کنم.”

خجالت زده، اشک هایم را پاک کردم و لبخند زدم.
بی اختیار گفتم:

_ الله اکبر!
خدا خیلى بزرگه… درست می شه.

بعد یک مرتبه انگار هزار ستاره در ذهن و روحم با این جمله چشمک زد.
هم زمان لبخند روی لب های بیوک آقا نشست.

با ذوق گفتم:

_ حاج امیر!!!
حاج امیر!!!

بیوک آقا با لبخند چشم هایش را به نشانه تایید روی هم می فشرد.
از جایم بلند می شوم.
دسته صندلی چرخدار بیوک آقا را می‌گیرم و سمت داخل هول می دهم.

_ شما بهترینید!
این بهترین راه حله.

بعد مثل یک قاصدک رقصان میان ابرها، نرم نرمک سمت اتاق شهداد می روم و با ذوق، از او شماره امیررضا را درخواست می کنم.

کمی متعجب می شود، اما سوالی نمی پرسد…

چند دقیقه بعد، وسط کارگاه خودش، میان فیروزه ها و کهرباها و دلرباها و عقیق سرخ و زردو زبر جد، انگشتم دانه دانه روی شماره های گوشی ام می لغزد.

نفسم به شماره افتاده و از هیجان این‌که دستم بالاخره به خدا روی زمین رسیده و می‌توانم نسیم را نجات دهم،زبانم بند آمده!…

چند بار امتحان می کنم و بعد از دقایقی، بالاخره صدایش، آرامش تشویش هایم می شود.

_ جبارزاده هستم بفرمایید.

با همان صدای لرزان می گویم:

_ الو…
الو حاج امیر!

چند لحظه مکث می کند.
صدایش آن صلابت چند لحظه پیش را ندارد.

_ بله بفرمایید؟

_ منم ریحانه…
سلام!

دوباره سکوت می کند و امان از سلامی که در آیین او جوابش واجب است.

_ سلام باباجان!

آخ نمی داند دنیایم بدون این کلمه چه قدر یتیم است!…

_ خوبید؟
ببخشید بد موقع زنگ زدم؟!

_ نه، نه چیزی شده؟
خوبی؟

نگرانی صدایش که در سوالش موج می زند، این اجازه را می دهد که راحت گریه کنم و بدون هیچ واهمه و خجالتی بگویم:

_ نه!
نه من خوب نیستم…
تو رو خدا کمکم کنید!

رعب و وحشت در صدایش موج می زند.

_ یا فاطمه زهرا!
چی شده؟

گریه اجازه نمی دهد جواب دهم و او نگران تر می شود.

_ ریحانه خانم!
خواهش می‌کنم!
هرچی شده بهم بگو!
شهاب چی کارت کرده؟
زنگ بزن سریع به سپهری…

هول می شوم و میان گریه می گویم:

_ نه!
نه شهاب نه!

_ کشتیم باباجان!
پس کی؟

_ نسیم!

_ نسیم چی؟

با بغض کودکانه می گویم:

_ اون پسره یادتونه توی بیمارستان؟…

_ آره! یادمه!
اتفاقی افتاده؟

_ نسیم رو ول کرد، عموم هم همه چیو فهمیده.

یک طور سوزناک می گوید:

_ لا اله الا الله!
حالش خوبه؟!
بلایی سرش آوردن؟!

با ناله می گویم:

_ عموم تا حد مرگ کتکش زد!

_ ای وای!
ای وای!

_ می خوان شوهرش بدن!
خودشم لج کرده، به خاطر حرص دادن نیما می خواد قبول کنه…
می خوان بدنش به پسر سوری خانم!
همون بچه ننه کچل بداخلاق…

با حالت تشر می گوید:

_ باباجان!!!!

حساب کار دستم می آید.

_ ببخشید ببخشید!
اما خوب اون اصلا به درد نسیم نمی خوره!
سوری خانم، نسیم رو می خوره!
تو رو خدا نجاتش بدین!!…

انگار هر کلمه که از دهان او خارج می شود و از تارهاى صوتى‌اش زاییده می شود، با همه کلمات دنیا فرق می کند.
انگار کلمات را از قبل جلا می دهد.
عطر و رنگش فرق می کند…
زیباست…
پر از آرامش است…

_ آروم باش شما باباجان، اَلخیر فی ما وَقَع.

بی هیچ واهمه اى می گویم:

_ من می دونم شما درستش می کنی،
من می دونم شما دست خدایید روی زمین.

صدای آهش را به وضوح می شنوم.

_ خدا ؟!
خدا این روزها روی زمین خیلى غریب شده،
جهل و ظلم ما آدم ها در قبال خودمون و همنوعمون بدجور خدا رو شرمنده سایر آفریده هاش کرده.

_ یعنى می شه ؟

_ همه تلاشم رو می کنم، قول می‌دم،
فقط من دسترسیم از این راه دور سخته،
قدم اول اینکه باید با دختر عموت صحبت کنم.
برو اونجا و با من تماس بگیر،
بعدش خودم به عمو و پدربزرگت زنگ می زنم.

با بغضی که اینبار نوزاد شادی است، می‌گویم:

_ شما بهترینید!

اما صدایش غم دارد وقتی می پرسد

_ خودت چی؟ اوضاع رو به راهه؟

باید خیالش را راحت کنم…

_ بله ، همه چیز خوبه،
فقط جای شما خیلی خالیه.

نمی دانم این جمله آخر، ناخواسته ازکدام قسمت وجودم به زبانم رانده شده است؟؟

دوباره مکث می کند و وداعش می شود چند بار پشت سر هم گفتن:

_ مواظب خودت باش،
مواظب همدیگه باشید….

***
با ذوق از کارگاه بیرون رفتم و گوشی ام را در مشتم فشار می دادم و مدام زیر لب می گفتم:

_ الخیر فی ما وقع…

در دنیای خودم بودم که صدای عزیزه خاله جان از سالن مجاور توجه ام را جلب کرد،
مخصوصا وقتی آن اسم را بلند صدا زد.

_ آی سولماز!
آی سولماز چرا دست از سر این بچه بر نمی‌داری؟
چرا نمی‌ذاری زندگانیشو کنه؟
بابا دیوانش کردی.

بی اختیار سمت سالن کشیده شدم و گوش هایم تیز شد.

خاله بی نهایت عصبانی بود و مشخص بود با سولماز خانم در حال صحبت تلفنی است.

کلافه و با صدای بلندتر گفت:

_ به خدا آقا امیررضا بفهمه همین امروز خودشو می‌رسونه اینجا!
بعد اینبار هرچی دیدی از چشم خودت دیدی سولماز!
این قدر تو زندگی بچه هات آتیش به پا نکن…

_ آی آلله خوب طلاق می خواست چرا گذاشت شکمش بیاد بالا؟؟
عیب اون شوهر بدبختش چیه؟؟
آخه من نمی‌فهمم این دختر چی دیگه می‌خواد؟
مگه کسی زورش کرده بود شوهر کنه؟؟

تا ته قصه را می‌خوانم،
دستم را جلوی دهانم می‌گذارم تا جیغ نکشم.
بعد یک مرتبه متوجه حضور شهداد روی پله ها می‌شوم که یک طور خاص نگاهم می‌کند.

از اینکه فالگوش ایستاده ام خجالت می‌کشم،
پایین می آید و بی صدا با اشاره دست می‌پرسد.

_ چى شده؟

انگشتم را به نشانه سکوت جلوی بینی ام می‌گیرم و آرام لب می‌زنم.

_ خاله داره با سولماز خانم حرف می‌زنه.

_ راجبِ چی؟

_ فکر کنم شهرزاد.

آرام روی صورت خودش می زند.

_ خاک عالم به سرم،
یعنی قضیه جدیه؟؟؟

با تعجب می‌پرسم.

_ چه قضیه ای؟

_ اِوا تو خبر نداری؟

_نه والا!

_ دیشب داشتم باهاش چت می کردم، گفت تصمیمش قطعیه،
سولماز زیر پاش نشسته که ایران نمون و برو بچّت رو اون طرف به دنیا بیار.
اینجا جای پیشرفت نیست.
شوهرشم اصلا راضی نمی‌شه،
اینم پاشو کرده توی یه کفش که یا بیا یا طلاقمو بده خودم برم.

لبم را گاز می گیرم.

_ به همین راحتی؟؟

تلخ می‌خندد و می‌گوید:

_ بله به همین راحتی…
این روزها اصلا طلاق گرفتن مد شده.

_ پس …
پس بچه اش چی؟

آه می‌کشد.

_ مگه خود سولماز طلاق گرفت فکر سه تا بچّش بود؟
مادر منم همین طور!
پدرمونم همین طور…

اشکی که در چشم هایش جمع شده است،
آنقدر متاثرم کرده است که متوجه حضور عزیزه خاله جان نمی‌شوم.
با تشر می‌پرسد.

_ شما دوتا اینجا چی کار می‌کنید؟

هر دو دستپاچه می‌شویم، من سریع می‌گویم:

_ من..
من داشتم رد می‌شدم…

شهداد هم حرفم را تایید می‌کند،

_ آره آره منم می‌رفتم بیرون دیدمش.

خاله که حسابی کلافه و بهم ریخته است رو به شهداد می‌گوید:

_ موبایلت همراته؟

شهداد دست در جیبش می‌کند و بعد جواب منفی می‌دهد.

_ نه موبایل می‌خوای چی کار خاله جان؟

دستش را در هوا تکان می‌دهد.

_ برو بیار زنگ بزن داداشت
بیینم چه گِلی به سرم بمالم.

شهداد با تعجب می‌پرسد.

_ به شهاب زنگ بزنیم؟

خاله عصبی می‌گوید:

_ آقا امیر رضا رو می‌گم!
وگرنه اون شهاب به چه درد من توی این مصیبت می‌خوره؟
اون اگه عقل داشت راه نمی افتاد خرکش کنان از شمال خواهر آبستنش رو برداره بیاره تهران طلاقش رو بگیره!

هیم می‌کشم و با وحشت می‌پرسم.

_ شهاب؟ شهاب کی رفته شمال؟

خاله سر تا پایم را یک طور معنی دار نگاه می‌کند و می‌گوید:

_ شوهر توئه!
از من می‌پرسی؟
زن باید یکم درایت داشته باشه!

خجالت زده سرم را پایین می اندازم.
شهداد می‌گوید:

_ خاله گوشیم بالا به شارژه یکم صبر کنی میارم.

بی اختیار یک مرتبه می‌گویم:

_ من …
من الان واستون شمارشون رو می‌گیرم.

شهداد نگاهی به ساعت می اندازد و می‌گوید:

 

_این ساعت داداش معمولا اونجا می‌خوابن.

_ نه همین الان حرف زدم بیدار بودن.

حالا نگاه خاله سرشار از خشم و سوال و سرزنش می‌شود.

با برگشت شهرزاد به عمارت و برگ برنده اش،
که یک شکم بزرگ و گرد بود، دوران طلایی سلطنتش آغاز شد.

حالا یک بهانه خوب و درجه یک برای حضور مجدد و رفت آمد سولماز خانم در عمارت وجود داشت و حین همه این رفت و آمدها،
انگار دلخورى و کینه شهاب روز به روز از او کمتر می شد .

اما جو خانه آنقدر وحشتناک بود که ترجیح می دادم ساعت های بعد از دانشگاه خودم را در اتاقم یا کتابخانه عمارت حبس کنم.

دقیقا حال و روز شهداد بیچاره هم شبیه من بود و لحظه ای از طعنه ها و اذیت و آزارهای این مادر و دختر در امان نبود.

تمام شب را در کتابخانه بیدار مانده بودم و درس می خواندم.

ظهر امتحان داشتم و سر صبح پلک هایم تازه سنگین شده بود که با صدای فریاد های شهاب بیدار شدم.

سمت پنجره دویدم، بایرام و عیاض هراسان دنبالش می دویدند.

مست بود و اصلا تعادل نداشت، مدام عربده می‌زد و بی جهت فحش می داد.

کم کم همه اهل خانه بیدار شدند.
امشب دیگر خوش گذرانی و عیاشى اش را به نهایت رسانده بود.
با اینکه هر شب نزدیک صبح به خانه می آمد و می دانستم در میهمانى های مختلف شب را به صبح می رساند اما توقع این قدر علنى شدن ماجرا را نداشتم
اما راستش زیاد هم ناراضى نبودم.
بهتر از فشار روحی و جسمی اش در رختخواب و بعد آن توهین و سرزنش هایش بود…

سمت حیاط دویدم، تلو تلو خوران جلو آمد و مقابلم ایستاد و خندید.

عزیزه خاله جان نفرین می کند و استغفار می خواند،
الناز جلوی در عمارت دیگر وحشت زده فقط تماشا می کند ،
شهرزاد دست به کمر زده و از تراس طبقه دوم دستور صادر می کند.

_ مگه نمی بینید مسته؟ ببریدش یه دوش بگیره.

شهداد جلو می رود تا به کمک عیاض زیر بغل شهاب را بگیرد.
اما شهاب ممانعت می کند و با الفاظ زشت شهداد را مورد خطاب قرار می دهد.

طفلک شرمزده خودش را عقب می کشد.
شهاب یک مرتبه خم می شود و تمام محتویات معده اش را بالا می آورد.

هر لحظه حقیر تر می شود و من این را تاب نمی آورم،
خودم جلو می روم دستش را می گیرم و مصمم می گویم:

_ بیا بریم بالا!

اعتراض نمی کند و دنبالم راه می افتد.

در طول مسیر تا رسیدن به اتاق مدام می خندد و اراجیف می گوید و مسخره ام می کند

به محض اینکه وارد اتاق می شویم، در را می بندم.
جلو می روم و کمک می کنم لباس هایش را در بیاورد.

مدام دست درازی می کند، بوی تند الکل حالم را بد می کند
و او قصد شکار لب هایم را دارد، خودم را عقب می کشم.

_ نه شهاب، حالا نه!

اما بیخیال نمی شود و مدام سعی می کند.
قدرتش انگار چند برابر شده است ، این را وقتی مرا روی تخت پرتاب می کند ، متوجه می شوم.

وحشت زده می خواهم جیغ بکشم اما وقتی لباس هایم را پاره می کند، شرم اینکه کسی مرا در این وضعیت ببیند،
به خفه شدن محکوم می کند.

ناخن هایم را در گوشت رانم فرو می برم و با یک درد عجیب به خودم می گویم:

” یک بار ترست رو زمین بزن!
دووم بیار! بذار امشب بشه،
بذار شوهرت…”

اما بی اراده دوباره تمام استخوان هایم در هم قفل می شود.

عربده و فحش های شهاب بعد از ناکامی چند برابر می شود. وحشت زده گوشه اتاق می خزم، به سختی نفس می کشم.
همان شب…
درست همان شب،
تمام ناکامی و نفرتش را در آن لیوان کریستال جمع می کند …

از سرشانه ام خون می چکد و
با چشم خودم تکه های خرده شیشه فرو رفته در کتفم را می بینم ….

زن ها دوپا دارند و هزار بال در ذهنشان،
در رویا و باورشان…
حتی در ترس ها و نگرانى هایشان…
در گذشته و آینده و بین خاطراتشان،
هزار بال دارند…
مثلا می توانند در حالى که یک جفت دمپایی زرد خال دار به پا دارند،
در فضای دو در سه یک آشپزخانه،
هم زمان که سیب زمینی رنده می‌کنند، فکر ‌کنند برای این تعداد اهل خانه چند تخم مرغ در کتلت کافی است؟
درست مثل حال من که در همین لحظه بال می‌زنم و به همان روزى می‌روم که او قرار است بیاید و یک بار دیگر دستش را دور کمرم مثل قبل حلقه کند و بگوید:

_ قربون دستای کوچولوت برم که هر کتلتت یه ریزه می‌شه.

بعد پاتک بزند به ظرف سیب زمینی های سرخ شده ….
اما…
اما آن روز، یک فرق دیگر با دیروز دارد،
فرقش این است که صدای گریه دخترم از اتاق بیاید و پهلوان هزار چمم با هیجان بگوید:

_ جاناى بابا بیدار شد، یالا مامانش!
بجنب شیر بهش بده.

منم بخندم و بگویم:

_ نخیر باباش!
شیرش رو خورده جاش کثیفه،
شما بجنب که دست من بندِ تهیه آذوقه برای شکم باباشه.

یک مرتبه روغن جیز صدا می‌کند و من اجازه سقوط دومین قطره اشک در روغن داغ را نمی‌دهم.
همین طور با بالهایم پرواز می‌کنم و نمی‌فهمم اصلا کى کتلت ها آماده شد؟
کی لباس ها را در ماشین لباس شویی ریختم ؟

به خودم که می آیم، لیوان شیر عسل بابا بیوک را در سینی گذاشته ام و همراه داروهایش می‌خواهم به اتاق ببرم،
بعد از آخرین سکته اش بدنش به یک سمت جمع شده است،
درست مثل حالت یک جنین در شکم مادر،
پیر مرد بیچاره انگار روز به روز بیشتر آب می رود و بیشتر شبیه نوزاد می‌شود،
حس می‌کنم قرار است همین روزها از بطن مادر متولد شود و از این رحم تنگ و تاریکِ دنیا خلاص شود و یک جهانِ بهتر در انتظارش نشسته است…
اما …
اما امان از چشم های منتظر …
از چشم هایش که صبح تا شب،
هر وقت گشوده می‌شود،
فقط به در چشم می‌دوزد…

دیشب دکتر براى ویزیتش آمد، از یک آدم امروزی و تحصیل کرده چنین اعتقادی و گفتن چنین جمله ای برایم خیلی عجیب بود،
عجیب بود که او هم مثل عزیزه خاله جان اعتقاد دارد،

” این مرد چشم به راهه و تا بچش رو نبینه،چشم روی این دنیا نمی‌بنده “

با دستمال مرطوب، صورتش را تمیز می‌کنم و
زیر سرش بالش می‌گذارم.
مثل هر روز یک قطره اشک بی جان و کدر از گوشه چشمش روی چروک های خسته صورتش سقوط می‌کند…

شکمم آنقدر بزرگ شده است که به سختی از جایم بلند می شوم،
دستم را به کمرم می‌گیرم،
حس می‌کنم بیشتر از این نمی‌توانم در این اتاق بمانم. با صدای بلند شادی را صدا می‌زنم،
کمتر از چند ثانیه خودش را می‌رساند.

_ چی شده ریحانه؟ عمو حالش بده؟

در حالی که اتاق را ترک می‌کنم، می‌گویم:

_ نه لطفا کمک کن شیرشون رو بخورن من یکم باید استراحت کنم.

دستم را می‌گیرد و با مهربانی می‌گوید:

_ تو رو خدا دختر به اون بچه توی شکمت فکر کن، این قدر انرژی نسوزون.

آرام می‌خندم و دست روی دستش می‌کشم.

_ همه تلاشم واسه همین بچه است…

یک مرتبه گوشی اش زنگ می‌خورد،
وقتی آن را از جیبش در می آورد،چشمم به اسم روی صفحه گوشی اش می افتد.
ناخود آگاه چند قدم عقب می‌روم،
هنوز با دیدن این اسم وحشت به جانم می افتد…
متوجه وخامت حالم می‌شود،
دستپاچه می‌گوید:

_ حالت بده؟ جواب نمی‌دم عزیزم.

توان حرف زدن ندارم با دست به نشانه منفی اشاره می‌کنم بعد به سختی می‌گویم:

_ نه! نه! جوابشو بده.

طفلک با تردید گوشی را کنار گوشش می‌گیرد و می‌گوید:

_ الو شهاب …

 

دست هاى قاتل..
آه و نفرین بر این دست ها که زخم می‌زنند،می‌کُشند وبعد در پى پاک کردن آثار جرم از روى جسم و روح مقتول ، به نمایش نوازش،چنان دلقک ها می رقصند…

تازه از اتاق عمل بیرون آمده بودم، دقایق وحشتناکی که بدون بیهوشی شاهد جراحی کتفم و بیرون آوردن تکه های شیشه از گوشت و پوستم بودم…

کاش می شد دکتر سینه ام را هم بشکافد و از قلب تکه و پاره و خونینم هم ، یک اسم به نام شهاب را بیرون بکشد.
این شهاب سنگ که به زمین سبز و جوان قلبم چنین اصابت کرده بود و سوخته بود و سوزانده بود را، کسی باید بیرون بکشد…

صورتم را نوازش می‌کند، حالا مستی اش کاملا پریده است و تمام این ساعات وحشتناک همه کنارم بوده اند جز او،
حتى نگاه شهرزاد هم غرق ترحم است و سولماز خانم با سرزنش به او می‌گوید:

_ اونقدر مست کن که اختیارت رو اینجوری از دست ندی، اگه می‌کشتیش چی پسر احمق؟

با حرص مادرش را نگاه می‌کند و می‌گوید:

– به تو چه؟تو یکی واسه من تعیین تکلیف نکن!
یادت رفته می‌گفتی خواستی زنت رو بزنی توی سرش بزن که اثر جرم نشه و جاییش کبود نشه!

عزیزه خاله جان با شنیدن این جمله آب دهانش را روی زمین پرتاب می‌کند و با نفرت می‌گوید:

_ توف ! توف! توف تو روت سولماز!

سولماز خانم با حرص کیفش را بر می‌دارد و از اتاق بیرون می‌رود، شهرزاد هم دنبالش راه می افتد،
از درِ باز اتاق به راهروی دراز بیمارستان چشم می‌دوزم و بی اختیار ناله می‌کنم:

_ مامانم…

عزیزه خاله جان هق هق می‌زند،
الناز را می‌بینم که کنارم می آید و دستم را می‌گیرد و می‌بوسد،
شهاب دوباره صورتم را نوازش می‌کند.

_ امشب مرخص می شی، می‌برمت اونجا.

الناز با بغض و حرص می‌گوید:

_ به مادرش چی می‌خوای بگی؟
می‌خوای بگی اونقدر مست بودم که لیوان رو توی تن زنم خورد کردم؟؟؟
سرش را پایین می‌اندازد و برای الناز هیچ جوابی ندارد.

هنوز نگاهم به در است که یک جفت چشم مهربان کنار در قدری آرامش و امنیت برایم به ارمغان می آورد،
این مرد قد بلندِ همیشه کت و شلوار مشکی پوش با این ته ریش مشکی چه قدر برایم آشناست…

زیر لب ناله می‌کنم:

_ آقای سپهری!

چشم هایش برق می زند، می‌خواهد داخل بیاید اما انگار یک لحظه پشیمان می شود و از همان جلوی در می‌گوید:

_ چیزی لازم دارید خانم؟

شهاب به جای من جواب می‌دهد.

_ تنها چیزی که حالا لازم داریم اینه که تو خفه خون بگیری و به حاجی چیزی گزارش ندی.

عزیزه خاله جان با تشر می‌گوید:

_ چرا تو آدم نمی‌شی بچه؟
چرا با همه این طور حرف می‌زنی؟

شهاب با نفرت می‌گوید:

_ تو هیچی نمی‌دونی خاله!
به خاطر جاسوسی این مرتیکه، حاجی مانع بزرگترین معاملاتم شد،من رو اینجا به عنوان مترسکِ سر جالیز گذاشته و از راه دور خودش همه چیو هدایت می‌کنه.

الناز اینبار اعتراض می‌کند.

_ بسه شهاب!خجالت بکش الان وقت این حرفاست؟
ببین چه بلایی سر زن دسته گلت آوردی؟

بعد از مرخص شدن از بیمارستان، مثل همه قول هایش این بار هم به جای اینکه سر قولش بماند،سر قولش را می‌زند…
به جای اینکه مرا پیش مادرم ببرد،به عمارت برمی‌گردیم و مجبورم می‌کند هر بار مادر بیچاره ام زنگ زد، همه چیز را پنهان کنم…

عصر روز بعد،به زور چند مسکن کمی دردم آرام گرفته بود و سعی می‌کردم چشم هایم را قدری روی هم بگذارم تا خوابم ببرد،
که یک مرتبه شهداد بدون اینکه در بزند وارد اتاق شد.

هراسان نگاهش کردم…
با عجله گفت:

_ ریحانه! داداش زنگ زده! با تو کار داره ،می‌گه گوشیت خاموشه!
وای یعنی فهمیده؟؟به خدا شهابو می‌کشه!

به سختی بلند می شوم و می‌پرسم،

_ کو ؟ کجا زنگ زده؟

قبل از اینکه جواب دهد، منیره با گوشی تلفن مقابل در ظاهر می‌شود، گوشی را مقابلم می‌گیرد و می‌گوید:

_ خانم، حاج امیر پشت خط هستن، با شما کار دارن.

شهداد با چشم هایش التماس می‌کند که حرفی نزنم.

گوشی را می‌گیرم منیره که می‌رود با صدای لرزان می‌گویم:

_ الو !سلام.

چه قدر دنیایم به صدایش اعتیاد دارد!

_ علیک سلام باباجان خوبی؟دو روزه گوشیت چرا خاموشه؟

آب دهاتم را قورت می‌دهم و در حالی که دستم را روی زخمم گذاشته ام می‌گویم:

_ ببخشید به کل اون جریان رو یادم رفته بود.

با یک لحن دلخور می‌گوید:

_ از کی اینقدر حواس پرت شدی؟
مسئله به این مهمی یه بنده خدا رو یادت میره دختر؟
همین ساعت هر طور شده شرایط رو آماده کن من با اون دختر بتونم حرف بزنم، بجنب…

دردمند به شهداد نگاه می‌کنم.

— آخه! آخه من …
من یکم مریضم،نمیشه برم اونجا…

با نگرانی می‌پرسد.

_چرا تو این قدر مریض میشی؟ چی هست به من نمی‌گی؟؟؟

دستپاچه جواب می‌دهم.

_ هیچی!هیچی، واسه امتحان هام و فشار درس و استرس و ضعفه.

_ باباجان! استرس مادر همه مرض هاست.اینقدر خودت رو اذیت نکن!

با بغض می‌گویم:

_ من …
من هر طوریه امروز گوشیمو واسه نسیم می‌فرستم که بتونه به شما زنگ بزنه، خوبه؟

همچنین ببینید

پارت ۴۶ رمان هزار چم

  دست و پایم را گم کرده بودم. می‌خواستم شالم را روی سرم بکشم، اما …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *