چهارشنبه , آبان ۲ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان معشوقه اجباری ارباب / پارت ۲۲ رمان معشوقه اجباری ارباب
کانال عاشقي

پارت ۲۲ رمان معشوقه اجباری ارباب

پوزخندی زد و گفت: تو این دوره و زمونه مجانی بهت نگاه هم نمی کنن، چه برسه به این که بخوان همچین لباس شیکی بدوزن!
کاملیا با شیطنت لبخندی زد و نگام کرد و گفت: آخه اون هرکسی نیست! آیناز برام دوخته.خوشگله نه؟
– نه! 
کاملیا وا رفت و گفت: چی؟! تو همین الان این همه ازش تعریف کردی…گفتی خوش دوخت و…
– آخه قبلا یه چیز ندیده بودم که الان دیدم!
– چی؟
– کنار پهلوت دوختش اونقدر بده که ممکنه هر لحظه پاره بشه… جلوتم خیلی بازه! 
کاملیا نگاه کرد و گفت: کجاش بازه؟ این که دیگه مونده زیر گردنم برسه؟
با یه لبخند از پیششون رفتم. نمی دونم این آراد چه لجی با من داره؟ انگار زورش میاد از کار من تعریف کنه! 
قبل ازاینکه برم به آشپزخونه، به همه نگاه کردم شاید امیرعلی رو پیدا کنم. نبودش. یعنی نمی خواد بیاد؟ رو چهره یکی خیره شدم. یه گوشه وایساده بود، داشت با یه دختر حرف می زد.
چند دقیقه متفکرانه نگاش کردم. به مغزم فشار آوردم این کیه؟! کجا…؟! آها! فهمیدم!
با لبخند رفتم پیشش و گفتم: سلام! 
– سلام!
– منو یادتون هست؟
به حالتی که می خواست کسی رو به یاد بیاره نگام کرد و گفت: نه متاسفانه! 
– من آینازم… منو بردید پیش برادرتون که پلیسه. پای تلفن بهم گفتید دارید از فرانسه میاید… یادتون نیست؟!
– نه… ببخشید به جا نمیارم!
با ناراحتی گفتم: آها! باشه… معذرت می خوام مزاحمتون شدم. 
پشتمو بهش کردم که برم، گفت: صبر کنید!
برگشتم. 
گفت: تو آیناز نیستی؟ همونی که بردم پیش برادرم که پلیسه… پای تلفن بهتون گفتم دارم از فرانسه میام…خودتونید؟!
دختری که کنارش بود، زد زیر خنده. 
با تعجب گفتم: اینا رو که خودمم گفتم! 
– جدی؟ فکر کردم نگفتی!
– از اولم شناختیم. نه؟
– آره بابا از در که اومدی تو، شناختمت… فقط نفهمیدم اینجا چیکار می کنی؟
دختره گفت: خدمتکار آراده.
آبتین با تعجب نگام کرد. اصلا از حرف دختره ناراحت نشدم. همه که می دونن، اینم روش! 
گفتم: شما اینجا چیکار می کنید؟!
– من دوست امیر علیم. با اون اومدم. 
– کدوم امیر علی؟
– پسر عمه آراد.
سر چرخوندم، دیدمش. با مونا رو مبل نشسته و حرف می زدن. دوتاشونم می خندیدن. معلوم نیست چی بهم می گن.
به آبتین گفتم: ندا چرا نیومد؟
– اون از جاهای شلوغ خوشش نمیاد!
– آها… ببخشید با اجازتون! 
آبتین: خواهش می کنم بفرمایید. 
برگشتم دیدم آراد با اخم و عصبانیت نگام می کنه. رفتم به آشپزخونه و دو تا مشت آب خنک به صورتم زدم. صورتمو خشک کردم که آراد اومد تو و با عصبانیت گفت:
– چی بهش می گفتی؟
– چیز مهمی نبود! 
اومد نزدیک تر، گفت: واقعا؟ ولی من دلم می خواد اون چیز غیر مهمو بدونم!
– برادرش پلیسه… همونی که رفتم پیشش و همه چی رو در مورد تو و بابات گفتم. تو و مختار با یه شناسنامه جعلی و تایید روانپزشک نذاشتید گیرتون بندازن.
– دیگه نبینم با مهمونام حرف بزنی. 
چند ثانیه به هم خیره شدیم. یه نفسی کشید و رفت بالا. 
خاتون اومد تو و گفت: حالت خوبه آیناز؟
– آره خوبم.
– صورتت خیلی خسته است. 
– چون خسته شدم.
صورتمو به دستای مهربون مادرانش گرفت و بوسید و گفت: صبر داشته باش!
بعد از اینکه رفت، روی صندلی نشستم. ویدا هم هر چند دقیقه یک بار خودشو تو آینه ی کوچیکی که همراهش بود نگاه می کرد و می رفت. نمی دونم قرار بود تو این چند دقیقه چه اتفاقی برای صورتش بیفته؟ 
خاتون اومد تو ،گفت: مادر اگه حالت خوب نیست برو استراحت کن.
– نه، خوبم …الان میام بهتون کمک می کنم. 
رفتم بالا. موقع پذیرایی به امیرعلی و مونا هم سلام کردم و کنارشون نشستم. 
امیر بلند شد و گفت: خانما و آقایون! امشب شب یلداست. طولانی ترین شب سال… یعنی امشب هر چقدر دلتون می خواد می تونید پیش عشقاتون بخوابید. البته اونایی که جفت ندارن، هرچه زودتر به فکر خودشون باشن!
همه خندیدن. 
امیرعلی گفت: ببین بابام داره در مورد چی حرف می زنه!
کتاب حافظو برداشت و گفت: می خوام براتون فال بگیرم که بختتون وا بشه! خب اول کی می گیره؟
هیچ کس هیچی نگفت. 
به فرحناز نگاه کرد و گفت: اول فرحناز، دختر ترشیده خودم نیت کنه!
فرحناز با اعتراض گفت: بابا!
– جان بابا! نیت کن ترشیده ی من! 
شمسی: دخترمو اذیت نکن امیر!
– چشم رئیس! 
فرحناز چشماشو بست. حدس زدن نیت فرحناز اونقدرا هم سخت نبود. حتما می خواد بدونه با آراد ازدواج می کنه یا نه؟ 
چشماشو بازکرد و گفت: باز کن بابا!
امیر باز کرد و بیت اولو خوند.
فرحناز گفت: یعنی چی بابا؟!
– یعنی این که… اون چیزی که دنبالش هستی به دست نمیاری! 
قیافه ی فرحناز تو هم شد. یکی از دوستاش که کنارش وایساده بود، گفت:
– خودتو ناراحت نکن. این فالا همش الکیه. حافظ کجا از آینده خبر داشته؟
امیر: خب بعدی!
آقا امیر برای همه بیست نفر فال گرفت. حتی برای آراد که به زحمت راضیش کردن نیت کنه. فال بعضیا که باب میلشون بود خوشحال می شدن، اونایی که هم بد می شد می گفتن اعتقادی نداریم… امیر کتاب حافظو بست. 
کاملیا کنارم وایساده بود. گفت: بابا برای آینازم بگیر! 
گفتم: نه…نه من نمی خوام.
فرحناز: مگه این گدای بی سر و پا هم آرزویی داره؟!
امیر: زشته فرحناز! درست صحبت کن… صد دفعه گفتم کسی رو بخاطر موقعیتش تحقیر نکن. 
شمسی: خب فرحناز راست می گه …این بی کس و کار چه نیتی داره بکنه؟
دلم شکست. بغض کردم. چشمامو بستم و با دل شکسته برای حافظ شیرازی فاتحه خوندم و با صلوات نیت کردم که از اینجا خلاص می شم؟
چشممو باز کردم. امیر کتابو باز کرد و خوند:
« دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند/ واندران ظلمت شب آب حیاتم دادند.» 
آقا امیر گفت: به به! به به! بهترین فال امشب نصیب خودت شد آیناز… به زودی زود از تمام غم و غصه ها نجات پیدا می کنی. 
یه لبخند از ته دلم زدم که شادی تو صورتم مشخص شد. 
کاملیا با خوشحالی دستمو فشار داد و گفت:برات خیلی خوشحالم! 
بعد از پذیریی مختصر، امیر بلند شد، به ساعتش نگاه کرد و گفت:
– دخترا و پسرا! ما پیرمرد، پیرزنا قراره کم کم از مجلس جوون پسندتون مرخص شیم و به مجلس پیر پاتالی خودمون برسیم. اگه کسی هست می خواد آخر عمری دل منو شاد کنه، بیاد با من یه دوئل شعر کنه… دل این پیرمردو نشکونید! حاضرم پولم بدم!
شمسی: بسه امیر! می دونی که کسی اهل مشاعره نیست… پولتو هم بذار جیبت انقدر ولخرجی نکن! 
کاملیا: بابا آیناز میاد!
کاملیا با فاصله دور از من، پیش دوستاش نشسته بود. با چشای گشاد نگاش کردم.
امیر: جدی آیناز خانم میاد؟
– نه …چیزه! من زیاد شعر حفظ نیستم… در حد شما هم حرفه ای نیستم. زود می بازم! حریف خوبی براتون نیستم.
کاملیا بلند گفت: دروغ میگه بابا! پونصد بیت شعر حفظه.
لبمو گاز گرفتم و نگاش کردم. اگه نزدیکم بود می دونستم چیکارش کنم.
امیر: دختر می دونی پونصد بیت یعنی چی؟! یعنی تا فردا صبح هم می تونیم مشاعره کنیم.
– نه…آخه! 
– کی اول شروع کنه؟
امیرعلی: خانما مقدمن!
امیر: ای قربون تو برم که خانما مقدمن! بیت اولو بگو ببینم!
امیرعلی: پرواز من به بال و پر توست زینهار/ مشکن مرا که می شکنی بال خویش را. 
امیر: آیناز خانم!
گفتم: آخر به اسارت دل حسرت زده خو کرد/ شادم که دگر یاد گریز از قفسم نیست. 
امیر: تا بوده چشم عاشق در راه یار بوده/ بی آنکه وعده باشد در انتظار بوده.
گفتم: هر چه گشتیم در این شهر نبود اهل دلی/ که بداند غم دلتنگی و تنهایی ما
مشاعره نزدیک بیست دقیقه طول کشید. سکوت داخل سالن حاکم فرما شده بود و فقط صدای من و امیر خان بود که توی سالن با شعر ردل و بدل می شد.
با آخرین بیت که امیر گفت، برد. من بیشتر بخاطر جو سنگین و استرسم نمی تونستم فکر کنم. وقتی دوئل شعر تموم شد، امیر و چند نفری برام دست زدن. 
گفت: عالی بود دختر! صدای فوق العاده زیبا و دلنشین و آرومی داری. همه ی شعرهایی که گفتی بخاطر صدات به دلم نشست. 
با لبخند گفتم: ممنون!
نزدیک بود از خجالت اون همه تعریف آب شم برم تو زمین.
ظرفیتم برای اون همه تعریفی که ازم کرد، کم بود. از چند تا دختر موقع مشاعره هم شنیدم که گفتن «دختره صدای قشنگی داره» اما هیچ کدوم از این تعریفا نمی تونست دل بیقرارمو که تشنه ی آزادی بود آروم کنه. چند دقیقه بعد از مشاعره، به گفته ی امیر خان همه پیرمرد پیرزنا رفتن و موند چند تا جوون. ساعت یازده بود. حسابی خوابم گرفته بود.خیلی خسته بودم. چشمام حالت خماری گرفته بود. دیدم فرحناز چسبیده به آراد و داره براش میوه پوست می گیره. نگاه کردم دیدم کیویه. جلو دهنش گرفت. آراد دهنشو باز کرد. داد زدم: نخـــــــــور!
یهو همه برگشتن نگام کردم کردن.
با یه لبخند دراز گفتم: ببخشید… معذرت می خوام! 
فرحناز: چته عین وحشیا داد می زنی؟ 
با همون لبخند که عصبانیت هم بهش اضافه شده بود، گفتم:
– کیوی بهش نده. براش خوب نیست.
فرحناز: تو دکترشی؟ چند ساله کیوی می خوره چیزیش هم نشده. 
آراد کیوی رو از دست فرحناز برداشت و خورد. به جهنم! بخور تا دل درد بگیری و بمیری! اصلا به من چه؟ می دونم از سر لج من این کارو کرد. خودت ضرر می کنی؛ به من چه؟ عین بچه ها فقط لجبازی می کنه.
فرحناز انگار با این کار آراد شیر شده بود، با صدای نسبتا بلندی گفت:
– لباس بهتر نداشتی بپوشی؟ با این لباسا همه فکر می کنن آراد بهت پول نمی ده. فکر خودت نیستی فکر آبروی آراد باش!
خسته بودم. حوصله نداشتم . خوابمم می اومد. همه ی اینا باعث شد عصبانی بشم. 
با تن صدای عصبی گفتم: اول اینکه لباس من هر چی باشه، از لباس تو که قصد راه انداختن شوی اعضای بدن داری بهتره.فکر کردی ملت سینه ندیدن که اونجوری ریختیشون بیرون؟! یا فکر کردی خودت تنها پا داری که رون به پایینو لخت کردی؟! خجالت نکشیدی یه لباس پوشیدی که فقط دو سانت از شورت سفیدت پایین تره؟! هر چند منم اگه جای تو بودم دو بار با ایل و تبارم از آقا آراد خواستگاری می کردم، هر دو بار جواب نه می شنیدم، اینجوری عرض اندام می کردم!… دوم اینکه توی این سه ماهی که اینجام عشقت حتی یه هزاری هم کف دست من نذاشته که بخوام لباس بخرم. تمام لباسامو یا امیر علی داداش گلت خریده یا خاتون بدبخت از حقوق ماهیانه که عشقت بهش می ده برام خرج می کنه…
همه جا ساکت بود. فقط صدای نفس کشیدن می اومد. همه مجسمه شده بودن. نفس نفس می زدم. فرحناز هر لحظه عصبانی تر می شد؛ یهو از عصبانیت منفجر شد و داد زد:
– می کشمت… کثافت آشغال! 
بلند شد و با قدم های تند اومد طرفم. 
امیرعلی داد زد: فرحناز بس کن!
بی فایده بود. کاملیا و چند تا دختر جلوشو گرفتن که نیاد. گیچ شده بودم و مغزم از خستگی دستور صادر نمی کرد. 
خاتون اومد پیشم، گفت: چرا وایسادی دختر؟ بیا برو بیرون. الان خون به پا می شه! 
چند قدم رفتم که روسریمو از پشت کشید. برگشتم؛ فرحناز بود. با عصبانیت کلیپس پشت سرمو باز کرد. تمام موهای فر درشت بلندم دورم ریخت. 
با حرص خندید و گفت: بخاطر این موهای زشتت بود که هیچ وقت روسریتو از سرت برنمی داشتی، نه؟
یقمو گرفت: بذار ببینم شاید یه عیب و نقص دیگه هم داشته باشی که هیچ وقت لباس باز نمی پوشی! 
یهو یکی منو کشید عقب کتشو انداخت رو سرم. نفهمیدم کی بود. دستشو گذاشت رو شونم و برد بیرون. 
گفت: برو یه روسری بپوش. 
برگشتم. از زیر کت رفتنشو نگاه کردم. امیرعلی بود. 
زیر لب گفتم: ممنون!
سریع رفتم به اتاقم و یه شال برداشتم و رو زمین نشستم. اشک های گرمم که دیگه خسته از این دنیا بود رو صورتم می ریخت. چند دقیقه ای که گریه کردم، صدای در زدن اومد. اشکامو پاک کردم. شالمو رو سرم انداختم و گفتم: کیه؟
– منم … می شه درو باز کنی؟!
تند تند با آستینام صورتمو که از اشک خیس شده بود، خشک کردم و درو باز کردم. 
با لبخند به چشمام نگاه کرد و گفت: چه دل نازکی داره این آیناز… حالت بهتر شد؟
– تا زمانی که تو این خونم حالم خوب نمی شه. 
– می خوای بریم بیرون یه گشتی بزنیم؟
– امشب به اندازه کافی گند بالا آوردم… اگه آراد بفهمه با شما رفتم بیرون، مردنم حتمیه! 
– نترس … نمی ذارم روت دست بلند کنه. برو کتمو بیار، لباستم بپوش بریم. 
– آخه…
– آخه و اما و اگر و شاید نداریم! زود باش برو، یخ کردم! 
– بیا تو بشین تا حاضرشم.
– زیاد طول می کشه؟
– نه!
– پس همین جا منتظر می مونم. 
– باشه.
زود رفتم تو، در عرض پنج دقیقه حاضر شدم. با کت امیرعلی اومدم بیرون. کتشو پوشید و همین جور که تو حیاط راه می رفتیم، گفت:
– دختر تو انقدر خوش تیپی چرا تو مهمونی آراد لباسای عتیقه می پوشی که فرحناز بخواد اونجوری بهت تیکه بندازه؟
– آراد بهم اجازه نمی ده… اوندفعه هم که پوشیدم دعوام کرد. 
– خودمم نمی دونم این بچه چشه؟
سوار ماشین شدم و اومدیم بیرون. شب یلدا بود اما خیابونا شلوغ. صدای بوق ماشینا اذیتم می کرد. سرمو گذاشتم رو شیشه و گفتم: اینا شب یلدا رو تو خیابونا می گذرونن؟!
– نمی دونم… شاید رفتن مهمونی و دارن برمی گردن. شایدم کسی رو ندارن. 
– مثل من! 
– تو تنها نیستی آیناز… درسته چند نفر باهات بدن، اما همه عین اونا نیستن.
نگاش کردم و گفتم: دقیقا همه با من بدن، جز چند نفر!
دوباره سرمو گذاشتم رو شیشه.
امیرعلی موسیقی آرام بخشی گذاشت و گفت: یه چیز داغ می خوری؟
درست نشستم و با لبخند گفتم: مثل قهوه شیرین؟
خندید و گفت: مثالت دیگه چی بود؟ 
ماشینو یه گوشه پارک کرد. سریع رفت به یه کافی شاپ و با دو تا قهوه که بخار ازش بلند می شد برگشت. 
سوار ماشین شد و گفت: چقدر هوا سرد شده!
یکی از قهوه ها رو بهم داد. نگاش کردم صورت سفیدش گل انداخته بود. چشمای خاکستری مهربونشو بهم دوخت و گفت: به چی می خندی تو؟!
خندیدم و گفتم: گونت قرمز شده.
دست گذاشت رو گونش و گفت: رژگونش خوب بوده!
بلند خندیدیم. کمی از قهوه رو خوردم. 
گفت: یه سوال ازت بپرسم؟
– بله! 
– تو کسی رو هم دوست داری؟
نگاش کردم و گفتم: یعنی چی؟ الانو می گی؟
سری تکون داد و گفت: اهوم!
با قاطعیت گفتم: نه!
– یعنی انقدر مطمئنی که نخواستی فکر کنی؟
– وقتی کسی رو دوست ندارم، دیگه به چی فکر کنم؟
– نمی خوای امتحان کنی؟
– چیو؟ 
– دوست داشتنو! 
– نه… دنیای شما مردا رو دوست ندارم. دنیاتون وحشیانه و بی رحمه. اگه کسی رو دوست دارید، از روی ترحمه… از بس جنس شما اذیتم کردن، دیگه علاقه ای بهتون ندارم.
– همه مون عین هم نیستیم! 
– چرا همتون عین همید. اول از عشق و عاشقی و دوست داشتن حرف می زنید اما به محض اینکه یکی بهتر پیدا شد ولش می کنید می رید سراغ اون.
– آیناز! باور کن اینجوری که تو فکر می کنی نیست. اگه چند نفر اذیتت کردن، دلیل نمی شه نظرت در مورد بقیه مردا همین باشه… امتحان کن! یه نفرو دوست داشته باش، بعد می بینی دوست داشتن چقدر لذت بخشه. مخصوصا اگه کنارت باشه، بهت آرامش می ده …نباشه دلتنگش می شی… اگه اذیتت کنه ازش ناراحت نمی شی… حتی حاضری بخاطرش جونتم بدی. 
نگاش کردم.حس هایی که می گفت رو تا حالا تجربه نکرده بودم. لمسشون نکرده بودم. یعنی چی حاضری بخاطرش جونتم بدی؟! یعنی دوست داشتن یه مرد انقدر خوبه؟!
گفتم: من حق انتخابی ندارم. جز تو، آراد و پرهام هیچ مرد دیگه ای دور و برم نیست.
– خب یکیمونو دوست داشته باش!
– چه جوری آخه؟ من باید یکی رو دوست داشته باشم که دوستم داشته باشه… آراد که اصلا حرفشو نزن، پرهامم که…
یادم افتاد که کاملیا دوستش داره. نمی خوام عشق کاملیا رو بردارم !
– پرهام چی؟
– پرهامم خودش یه عشقی داره!
– کی؟
– مهم نیست… می مونه…
نگاش کردم. ضربان قلبم آروم رفت بالا. با لبخند نگام کرد. یعنی من باید امیرعلی رو دوست داشته باشم؟! 
با خجالت گفتم: من…
– من نمی خوام تو منو دوست داشته باشی… نمی خوام اجبارت کنم. فقط دارم بهت می گم تو تا آخر عمرت نباید تنها باشی. باید ازدواج کنی. این تنفر از مردا رو از قلبت بنداز بیرون. سعی کن یکی رو دوست داشته باشی… حتی آرادی که ازش متنفری. 
– اون که دیگه اصلا …اگه تنها مرد روی زمین هم باشه، حاضر به ازدواج با اون نمی شم! 
– باشه… هر طور خودت دوست داری… قهوتو بخور بریم.
بعد اینکه قهوه مونو خوردیم، راه افتادیم. یک ساعتی تو خیابونا چرخیدیم و برگشتیم خونه. تو حیاط وایسادیم. هیچ ماشینی نبود. همه رفته بودن. 
گفتم: ممنون… واقعا ممنون. 
– احتیاجی به تشکر نیست …دلم می خواد با من راحت باشی.
پشتمو نگاه کرد. یک دفعه با دستاش صورتمو گرفت و گفت: ببخش!
لبشو گذاشت گوشه لبم و بدون بوسیدن برداشت. دستای گرمی داشت اما لباشو حس نکردم. 
بدنم گرم شد… گیج و شوک زده شدم. نتونستم آب دهنمو قورت بدم… دست و پاهام شل شد. قرنیه چشممو از سنگینی نتونستم حرکتشون بدم. به زحمت نگاش کردم.گنگ شدم. نمی دونستم باید چی بگم؟ دهنمو باز کردم؛ دستشو گذاشت جلو دهنم و گفت:
– الان نه… خواهش می کنم الان چیزی نگو! می خوام یه چیزی رو بدونم… بعدا هر چی فحش و ناسزا بود بهم بگو!
پشتمو نگاه کردم، دیدم آراد با عصبانیت داره میاد.
وایساد و گفت: لب دادنتون ناتموم موند، اومدین اینجا تمومش کنید؟
به من نگاه کرد: دختره ی خراب ،حقت بود با دوستات می فرستادمت بری. 
امیر علی: حق نداری با ایناز اینجوری حرف بزنی.
داد زد: من هر جور که دلم بخواد با خدمتکارم حرف می زنم… تو هم دیگه حق نداری پاتو بذاری تو این خونه! 
– شرمنده که می گم ولی میام… چون کسی که می خوام، تو این خونه زندگی می کنه! 
آراد پوزخندی زد و گفت: باید دو طرفه باشه!
– هست!
عین گیجا فقط به دوتاشون نگاه می کردم.
آراد گفت: خیالاتی شدی!
– خیالشم قشنگه! 
آراد به من نگاه کرد و گفت: یعنی اینو دوست داری؟
امیرعلی داد زد: آره دوستش دارم!
با این حرفش به خودم اومدم. نگاش کردم؛ چی داشت می گفت؟ منو؟ امیر علی منو دوست داره؟! الکی می گه! حتما بخاطر اینکه آراد دعوام نکنه این حرفو زده… ولی من که بهش گفتم کسی رو دوست ندارم؛ حتی خودشو. چرا این کارو باهام کرد؟ 
آراد گفت: اون حق ازدواج نداره. به خودشم گفتم… درضمن فکر نکنم بتونی با زنی که شوهر داره ازدواج کنی!
امیرعلی: کی شوهر داره؟!
– من شوهر اینم؛ شناسنامه هم دارم. تایید روانپزشک هم دارم که این خانم اختلال حواس دارن! 
امیرعلی با عصبانیت یقشو گرفت و گفت: خیلی نامردی!
داد زدم: بسه… بس کنید. از دوتاتون بدم میاد. ازتون متنفرم. 
با گریه به طرف خونه دویدم.
رفتم به خونه و با گریه خوابیدم. خدایا! چرا زندگی من اینجوریه؟ اصلا منو می بینی؟! می بینی دارم چی می کشم؟! می دونم دوتاشون دوستم ندارن… فقط می خوان اذیتم کنن. لابد امیرعلی پیش خودش فکر کرده چون بی کس و کارم ازم خواستگاری کنه، حتما جواب بله بهش می دم. آرادم که فقط جنون اذیت کردن داره… قدر عشق نویدو ندونستم.
***
صبح با کابوس لیلا از خواب بیدار شدم. یه استرس عجیبی گرفتم. از بیدار کردن آراد می ترسیدم اما چاره ای نبود باید برم. نمی تونستم ویدا رو هم بفرستم چون آراد دعوام می کرد. با توکل بر خدا رفتم. از پله های عمارت رفتم بالا. به اتاقش که رسیدم، درو باز کردم و رفتم تو. چراغو روشن کردم. لبه تخت وایسادم و صداش زدم.
– آقا…آقا…
بیدار نشد.دوباره صداش زدم.
– آقا…؟! 
تکون نخورد.چند ثانیه نگاش کردم. بعد از اون شب مهمونی که صورتشو شش تیغه کرد، دیگه به صورتش دست نزد. عین آدمایی که از دنیا سیرن زندگی می کنه. نه دوستی داره، نه زن و بچه ای. یعنی می خواد تا آخر عمرش با همین دخترا که به مهمونیاش میان سر کنه؟!
شاید بخاطر همینه که به من میگه عاشق نشو. می خواد طعم تنهایی رو به منم بچشونه. 
چشماشو باز کرد. نگام کرد؛ هنوز عصبانی بود. یه قدم رفتم عقب. نشست، نگام کرد و گفت: دیشب به مهرداد گفتم می خوام بفروشمت، اونم قراره هفت میلیون بابتت بده.عین امیرعلی، جوون نیست که بتونه باهات لاس بزنه اما در حد خودش بلده… یه مدت که ازت استفاده کرد، می اندازتت تو آشغال دونی.
از تخت اومد پایین. دمپایی انگشتی مشکیشو پوشید. مچ دستمو گرفت و کشید. یه بار این کارو کرده بود؛ انباری ؛خفگی… اما اون دفعه خاتون بود. اما الان کسی نیست. 
گفتم: می خوای چیکار کنی؟
– میخوام تا وقتی مهرداد میاد دنبالت، جات امن باشه!
– خواهش می کنم این کارو نکن! 
از پله ها رفت پایین. منو هم با خودش می کشید.
گفت: دیگه وقت خواهش کردن گذشته.
با گریه گفتم: چرا می خوای حق طبیعی منو ازم بگیری؟ منم دلم می خواد یکی دوستم داشته باشه… دیگه خسته شدم از این همه تنهایی.
جلو انباری وایساد و داد زد: تنهایی؟ پس خاتون و مش رجب برگ چغندرن؟ ویدا هم که پیشته؟
– تو معنی دوست داشتنو نمی فهمی نه؟ مش رجب خاتونو دوست داره نه منو. ویدا هم ازم متنفره…حالا یکی پیدا شده دوستم داره. چرا می خوای ازم بگیریش؟!
– یه بار بهت گفتم این حس لعنتی ِ دوست داشتنو تو خودت بکش. گفتم حق ازدواج و عاشق شدنو نداری … نمی دونم با امیرعلی چیکار کردی که اینجوری عاشقت شده.
درو باز کرد و هلم داد داخل و گفت: این تنبیه، هم بخاطر زبون درازی دیشبت که به فرحناز کردی و جلو اون همه آدم تحقیرش کردی، هم بخاطر اینکه … امیرعلی رو بوسیدی.
دور بست. 
داد زدم: مگه بوسیدن کسی که دوستش داری جرمه؟ تو هم فرحنازو تمام دخترایی که میان مهمونی می بوسی… پس بابات باید تنبیهت کنه؟
با گریه آروم زدم به در وگفتم: خواهش می کنم درو بازکن…آقا… منو پیش مهرداد نفرست. 
با عصبانیت و گریه داد زدم: مگه امیرعلی نگفت هر چقدر بخوای بابت من بهت پول می ده… خب چرا منو به اون نفروختی؟ چی از جونم می خوای؟ مگه من چیکارت کردم که اینجوری باهام رفتار می کنی؟ با توام. چرا جوابمو نمی دی؟!
درو باز کرد. صورتم خیس اشک شده بود. 
نگام کرد و گفت: به یه شرط میارمت بیرون و به مهرداد نمی دمت…که دیگه دور و بر امیرعلی نبینمت.
– تو چه دشمنی با اون داری؟
با عصبانیت داد زد: شرطمو قبول می کنی یا نه؟!
– بی انصافیه… نه، درو ببند!
رفتم عقب رو زمین نشستم و زانومو تو بغل گرفتم. من که امیرعلی رو دوست ندارم؟ این کارا رو برای چی می کنم؟… چرا خودمو الکی بخاطر کسی که دوستش ندارم زندانی می کنم؟ هنوز وایساده بود و نگام می کرد. 
گفت: این حرف آخرته؟
به زمین نگاه کردم و گفتم: آره.
پوزخندی زد و گفت: اگه بری پیش مهرداد که می شی دختر دست دوم و دیگه امیرعلی محلتم نمی ذاره؟
– برام مهم نیست. خودمو می کشم و همتونو راحت می کنم. 
درو با عصبانیت محکم بست. صدای قفل شدن درو شنیدم . همونجا نشستم. همه جا تاریک بود. جایی رو نمی دیدم. از سرما تو خودم جمع شدم. کاش جوراب می پوشیدم. پاهامو مالش می دادم.
نباید بترسم. باید به این انباری عادت کنم. چشمامو بستم و تمرکز کردم تا تنگی نفس نگیرم. یه نفس عمیق کشیدم که یه چیز نرم و چسبناک و خیس افتاد رو پام. جیغ کشیدم و پریدم تو هوا.دستمو گذاشتم رو قلبم و نفس نفس می زدم. وای مار نباشه؟!
عقب عقب می رفتم که پام خورد به جارو برقی و افتادم زمین. داد زدم. این چیه اینجا گذاشتن؟ بلند شدم. کثافت! حداقل چراغو روشن می کردی… صدای کلاغ از سمت راستم شنیدم… می گن کلاغا بد یمنن اما من ازشون بدم نمیاد. چند قدم رفتم جلو که زانوم خورد به لبه میز… یه جیغی کشیدم که صدام رفت به آسمون.
از درد چند قطره اشک از چشمام چکید. دستمو گذاشتم رو زانوم و چشمامو فشار دادم. همون زانویی که سیروس داغونش کرده بود، خودم داغون ترش کردم. نمی تونستم خم و راستش کنم. همونجا نشستم و پامو دراز کردم. خودمو کشیدم سمت دیوار و نشستم. یواش یواش کمبود اکسیژنو حس کردم . نفس بلند کشیدم. تنگی نفس اومد سراغم. می دونستم نمی تونم به جای تاریک و خفه عادت کنم. بلند شدم رفتم سمت در، چند تا مشت زدم به در و خاتونو صدا زدم»
– خاتون… خاتون؟
کسی نیومد. چرا آراد با من این کارو می کنه؟ 
جیغ زدم: خاتون… مش رجب … تو رو خدا یکی کمکم کنه دارم می میرم. 
گریه کردم. یهو چراغ روشن شد. اکسیژن تو فضا پخش شد. یه نفس بلند و عمیق کشیدم. لبخند زدم و بلند شدم. سرمو گذاشتم رو در و گفتم:
– خاتون تویی؟!
صدایی نیومد. بعد صدای باز شدن قفلو شنیدم. لبخندم بیشتر شد. یه قدم رفتم عقب. در باز شد. چشمم افتاد به مختار. با تعجب نگاش کردم. 
گفت: این دفعه رو بخاطر من بخشیدت …بیا بیرون!
با پای لنگون اومدم بیرون و گفتم: ممنون!
– تشکر نکن …جلوی زبونتو بگیر! آخه دختر چرا انقدر کله شقی می کنی؟ ها؟ من تعجب می کنم چرا تا حالا نکشتت؟! 
با اعتماد به نفس گفتم: چون دوستم داره!
صدای آراد بلند شد: مختار!
مختار: اومدم آقا!
لبخندی زد.
– بهش بگم چی گفتی؟!
– نه! تو رو خدا نه …اصلا غلط کردم! 
خندید و گفت: به شرطی نمی گم که برام لواشک درست کنی!
با درموندگی سرمو تکون دادم و گفتم: باشه قبول!
وقتی رفت، منم با پای چلاقم رفتم به آشپزخونه دیدم خاتون داره کاسه بشقابای آقا رو می شوره.. گفتم: سلام!
برگشت. شیرو بست و گفت: باز چیکار کردی؟
– هیچی! گناه و تقصیری که مستحق انباری باشه رو انجام ندادم! 
– دیگه نمی دونم به چه زبونی بگم … پا رو اعصاب آقا نذار! 
– آقا خودش اعصاب نداره ،چه من پا بذارم، چه نذارم … 
یهو خاتون با چشای گشاد و ابرو به پشتم اشاره کردو محل نذاشتم و ادامه دادم: 
– از روز اولم که من اومدم به این عمارت، ابروهاش عین ابرو پیوندیها بهم چسبیده بود! خنده هاشم از مرز پوزخند رد نمی شه. هنوز هم موفق به رویت دندوناش نشدم! 
هنوز خاتون داشت ابرو می انداخت بالا! ادامه دادم:
– من نمی دونم فرحناز دلشو به چی این خوش کرده؟! که چپ میره می گه آراد، راست می ره می گه آراد!
اعصابم خورد شد. 
گفتم: چته خاتون؟ چرا اینجوری می کنی؟ تیک عصبی گرفتی؟
– تیک عصبی نگرفته؛ ظاهرا شما زیادی داره بهتون خوش می گذره! 
فقط گردنم و صد وهشتاد درجه جنوبی چرخوندم. همونجا گردنم با دیدنش قفل شد. 
با اخم گفت: خاتون! پرده اتاق من چی شد؟
خاتون با تته پته گفت: چیزه آقا …آیناز داره می دوزه. دیگه تمومه. فردا نصبش می کنیم.
– گفتم برو سفارش بده. کی گفتم این برام بدوزه؟
– چشم آقا …همین امروز می رم براتون سفارش می دم. 
– موبایلمو بده. 
خاتون موبایلشو از رو میز برداشت و داد. با همون حالت گردن به آراد نگاه می کردم .
گفت: حیف که مختار ضمانتتو کرده والا می دونستم چیکارت کنم. 
وقتی رفت، گردنمو درست کردم و سرمو انداختم پایین. 
یهو خاتون زد زیر خنده و گفت: خداییش از آقا می ترسی، نه؟!
زیر چشی نگاش کردم و سرمو تکون دادم. 
گفت: آخه وقتی می ترسی چرا سر به سرش میذاری؟!
لبخندی زدم و گفتم: نمی دونم!
دو قدم رفتم. 
خاتون گفت: پات چی شده؟
– خورد به میزی که تو انباریه.
– از دست این مش رجب! صد دفعه گفتم اون میزو از اونجا بردار.
رفتم بالا. تخت آرادو مرتب کردم؛ لباساشو شستم و اتو کرده و مرتب گذاشتم سر جاشون. به لباساش نگاه کردم.
یه نچ نچی کردم و گفتم: آدمه که لباس نداره تو این سرمای زمستون بپوشه، اونوقت این آقا …از هر مارک و مدل و رنگ و جنسی چند دست داره. 
کفشاشو نگاه! می شه باهاش یه مغازه راه انداخت. اومدم بیرون و به سمت خونه می رفتم که مش رجبو دیدم.
گفت: چرا اینجوری راه میری؟
– آقا تو انباری زندانیم کرده بود، پام خورد به لبه میزی که اونجاست. 
قیافش ناراحت شد و گفت: الان میرم برش می دارم. 
رفتم به اتاقم، دیدم خانم هنوز خوابه. به ساعت نگاه کردم نه و چهل و پنج دقیقه بود. باید دیگه بیدار بشه. روسری رو از سرم برداشتم. پای چرخ خیاطی نشستم؛ پای چپم که زانوش درد می کرد، دراز کردم. پرده آراد دیگه تمومه؛ پایینشو بدوزم تموم می شه. چرخ خیاطی که شروع کرد به دوختن، ویدا چشمشوباز کرد و با اخم گفت:
– هوی! نمی بینی آدم خوابه؟! 
همین جور که سرم پایین بود و می دوختم، گفتم: من که اینجا آدمی نمی بینم! 
با عصبانیت بلند شد و گفت: چی گفتی؟
نگاش کردم. بد عصبی شده بود. با این زانوم هم نمی تونستم یقه گیری کنم. 
یه لبخند زدم و گفتم: منظورم اینه که جز فرشته، چیز دیگه ای نمی بینم! 
انگار خر شد! چون چیزی نگفت و خوابید. دوباره شروع به دوخت کردم. سرشو از پتو آورد بیرون وگفت: ببین! می خوام بخوابم، سرو صدا نکن! 
– ببین این پرده ی آقاست. اگه تا فردا نصب نشه، می گم تقصیر توئه! 
با عصبانیت پوفی کرد و نشست. پتو رو از روش برداشت و رفت بیرون.یه لبخند پیروز مندانه ای زدم!
بعد از اینکه پرده تموم شد، یه اتوی خوشگل هم روش کشیدم. 
خاتون اومد تو و گفت: آیناز جان آقای دکتر اومدن با شما کار دارن. 
با تعجب گفتم: امیرعلی؟!
– بله!
چی می خواست بگه؟ توجیه کار دیشبشو؟ نمی خوام بشنوم. برای همین بوسه الکی آقا بود که صبح زندانی شدم.
گفتم: بهش بگو بره. من باهاش حرفی ندارم.
بدون اینکه چیزی بگه رفت. چند دقیقه بعد دو تا ضربه به در خورد و گفت: 
– یاا…!
پریدم سمت روسریم و پوشیدم و دروباز کردم. خاتون و امیرعلی وایساده بودن. 
امیرعلی گفت: باید باهات حرف بزنم.
– ولی من حرفی ندارم. 
– حرفامو گوش کن. اگه حرفم منطقی نبود، قول میدم برم و دیگه منو نبینی. 
خاتون: آقای دکتر! خواهشا حرفتنو زودتر تموم کنید! آقا گفته دیگه شما رو اینجا راه ندم. اگه بفهمه اومدین اینجا، حتما منو دعوا می کنه… به خدا من به فکر خودم نیستم… بیشتر به فکر این دخترم که آقا تنبیهش کنه. 
– نترس خاتون! قول می دم حرفام زود تموم بشه. البته اگه آیناز خانم راضی به حرف زدن بشن! 
خاتون: پس من میرم… آیناز جان! ببین آقای دکتر چی می گن، زودتر حرفاتونو تموم کنید تا آقا سر نرسیده. 
وقتی رفت، نگاش کردم. 
گفت: از دستم عصبانی هستی؟!
– نباشم؟! دیشب چه کاری بود کردی؟ می دونستی داره آراد میاد و جلوی چشمش اون کارو کردی؟ 
اومدم بیرون و رو نیمکت رو به روی خونه، زیر درخت نشستم. 
کنارم نشست و گفت: خاتون بهم گفت آراد انداختت تو انباری… معذرت می خوام. می دونم کارم اشتباه بود …این کارو بخاطر خودت کردم.
– بخاطر من؟! من کی گفتم ببوسم ؟
با مکث نگاش کردم: یعنی بخاطر خودم بوده که دیشب یک ساعت تو گوشم روضه خوندی که یکی رو دوست داشته باش؟! از ما مردا متنفر نباش … هممون عین هم نیستیم ؟ دوست داشتن قشنگه؟ مطمئنی بخاطر خودت نبود؟
با لبخند نگام کرد و گفت: بله… مطمئنم فقط بخاطر خودت بود! 
– ببین بابت تمام محبت و زحمتی که برام کشیدی ممنونم و تا آخر عمر مدیونت می مونم و اگه تونستم حتما جبران می کنم… اما … من دوست ندارم یعنی نمی خوام هیچ مردی رو دوست داشته باشم. چون هرکدومتون دارید یه جور اذیتم می کنید… یکی عاشقم می کنه و ولم می کنه… یکی می فروشتم … یکی برای فروش مواد ازم استفاده می کنه …یکی بی دلیل و بی گناه زجرم می ده و اذیتم می کنه. 
تو چشمای پرغمش نگاه کردم: یکی هم از سر دلسوزی و ترحم می گه دوست دارم … شما مردا منفورترین موجودات روی زمین هستید… قلبم برای شما مردا شده یه تیکه آهن که اگه تو آتیشم بندازیش، ذوب نمی شه. 
– آیناز این کارو با خودت نکن… اینجوری داری خودتو شکنجه می دی… چند تا مرد اذیتت کردن. قرار نیست هممون همین جوری باشیم… من و پرهامو با آراد یکی می دونی؟ یعنی اخلاق و رفتارمون مثل همه؟!
– آره… فقط نوع اذیت کردنتون فرق می کنه. تو با محبت می خوای به خواسته خودت برسی. 
لبخندی زد و گفت: من که ازت چیزی نخواستم؟
– نخواستی؟ پس این حرفت چیه می گی دوستم داشته باش؟
خندید و گفت: ای خدا! من از دست تو چیکار کنم؟ من نمی گم بیا حتما منو دوست داشته باش … می گم یه مدت جلو آراد تظاهر به دوست داشتن هم بکنیم، بعد می بینی رفتارش باهات عوض می شه.
– نه…فایده ای نداره. 
– هم بازی بچگایمو من می شناسم نه تو… اگه بدونه یه دختری خاطر خواه داره، دیگه دور و بر دختره پیداش نمی شه. یه مدت امتحان کن؛ اصلا شاید گذاشت بری!
– کجا برم؟ پیش تو؟ 
بلند شدم: دیگه به کسی نگو منو دوست داری… چون تو هم آخرش ولم می کنی و می ری … بذار با درد تنهایی خودم زندگی کنم.
– آیناز! 
– ولم کن امیر! 
رفتم به اتاقم. نمی دونستم با امیر چیکار کنم. اگه با تظاهر به دوستی، الکی الکی عاشقش شدم چی؟ اگه اون، یکی دیگه رو دوست داشه باشه، من این وسط لطمه می خورم. 
دستمو گذاشتم رو سرم. داشت می ترکید. به آشپزخونه رفتم. قرص نبود. باید برم به آشپزخونه ی عمارت. با قدم های آروم راه می رفتم. دم اشپزخونه که رسیدم، ایستادم. 
از دیدنش تعجب کردم. پشتش به من بود و داشت چای می ریخت. یه لبخند زدم و با ذوق زدگی جیغ زدم و گفتم: سلام!!! 
برگشت و با دوباره ذوق زدگی من دستاشو باز کرد و گفت: سلام دخترم! بپر بغل بابا ببینم!
– خجالت بکش پرهام! من بپرم بغل تو؟! 
– آخه همچین با ذوق گفتی سلام، گفتم شاید می خوای بیای بغلم! 
صندلی رو کشید عقب و نشست. منم نشستم رو به روش و گفتم:
– پس خاتون اینا کجان؟
– خاتون اینا رفتن بیرون خرید.
– الان که ساعت یازده ست… چه خریدیه؟
– منم سر از کار شما زنا در نیاوردم… هر وقت عشقتون کشید می رید خرید! 
خندیدم و گفتم: کی اومدی؟
یک ساعتی می شه. با بابام اومدم.
با تعجب گفتم: بابات کیه؟!
ادای دخترا رو درآورد و گفت: بابا سیروسم دیگه!
خندیدم و گفتم: لوس … این چند وقته کجا بودی؟
– خونه ی خودم! 
– پس چرا نه زنگ می زدی، نه می اومدی؟
یه قلپ از چایش خورد و گفت: آخه فکر نمی کردم کسی دلش برام تنگ بشه!
با شیطنت گفتم: من که نه ولی یکی دیگه چرا!
انگار منظورمو فهمید. اخمی کرد و گفت: می دونم منظورت کیه ولی به خودشم گفتم علاقه ای بهش ندارم. 
– ولی کاملیا… 
پرید وسط حرفم و گفت: شنیدم یه هفته دیگه می خواین برید شمال. رو منم حساب کنید. با رفیق رفقام میام.
این حرفش یعنی دیگه در مورد کاملیا حرف نزن! نخواستم ناراحتش کنم. بخاطر همین گفتم:
– اگه آراد بفهمه اومدی، ممکنه دعوات کنه.
– نه بابا اینجوریام نیست… کاریش نداشته باشم کاریم نداره …باور می کنی با همین اخلاقش یک سال اینجا موندم؟!
– واقعا؟! 
– آره… پسر خوبیه، فقط بعضی وقتا ترش می کنه! 
چند دقیقه ای با پرهام حرف زدم و پرهام رفت بیرون. خیلی بهش گفتم نهارو بمونه ولی گفت کار داره. شب میاد. پرده رو برداشتم رفتم به اتاق آراد. چهار پایه هم بردم. وقتی از روش بالا رفتم ، دستمو گذاشتم رو لبم، یه لبخند زدم.
الکی الکی از آراد یه بوس مجانی گرفتم! پرده رو تو بغلم گرفتم و یکی یکی گیره ها رو می زدم به پرده.
– باز رفتی بالا که رو من بیفتی؟!
نگاش کردم. انگار این نارگیل یه روز با اخم حرف نزنه سکته می کنه! 
گفتم: سلام…نه!
– امروز خاتون قرار بود پرده رو سفارش بده … یعنی دو ساعته دوختش؟
– خودم دوختمش!
پوزخندی زد و گفت: درسته خیاطی … ولی لازم نیست دوخت مردمو به نام خودت ثبت کنی!
کتشو انداخت رو تخت و رفت به اتاق لباس. زیر لب اداشو درمی آوردم که سرشو آورد بیرون و گفت: 
– چیزی گفتی؟!
سریع گفتم: نه…فقط گفتم …گفتم…طول می کشه پرده نصب بشه. 
پوفی کردم و به کارم ادامه دادم. ویدا با سینی غذا اومد تو و گفت: تو وقت پرده نصب کردنتم بلد نیستی؟ حالا من چه جوری غذا رو بذارم رو میز؟
– خب میزو بکش اونور، غذا رو روش بچین. این کار سختیه؟ فکر نکنم میز اونقدر سنگین باشه که نتونی تکونش بدی!
با حرص سینی رو گذاشت و گفت: ایشاا… که از اون بالا بیفتی دست و پات بشکنه! 
– خب اگه دست و پام بشکنه مجبوری ازم پرستاری کنی! آخه چرا نفرین خودت می کنی عزیزم؟
– فکر می کنی میام ازت پرستاری می کنم؟
– آره چون دوستم داری!
با حرص داد زد: من؟
آراد: تمومش کنید!
آراد ایستاده بود. 
گفت: ویدا میزو بکش اینور.
ویدا با لبخند گفت: چشم آقا حتما! 
آراد یه نگاه سرسری بهم انداخت و رفت دستشویی، فقط دست راستشو شست. منم مشغول نصب کردن پرده شدم. ویدا میزو بلند کرد و گذاشت پایین تخت و دو تا صندلی هم روبه روی هم گذاشت و غذا رو روش می چید. 
آراد اومد بیرون و نشست و گفت: دست گلت درد نکنه!
با حرص لبمو گاز گرفتم. زرافه! من این همه زحمت برای پردش کشیدم، یه تشکر هم نکرد اما این که فقط براش نهار آورده می گه دست گلت درد نکنه؟ شیطونه می گه پرده رو جر بده! 
آراد به ویدا نگاه کرد و گفت: فردا می خوام برم لواسون. برو لباساتو جمع کن! 
با خوشحالی گفت: لواسون آقا؟ فقط من و شما؟!
سرشو تکون داد و گفت: آره، می خوام کمی تنها باشم . فقط هر چی لباس داری جمع کن، چون معلوم نیست تا کی بمونم. 
ویدا به من نگاه کرد، یه قری به چشماش داد و گفت: چشم آقا!
دیگه جر دادن پرده واجب شده! با حرص به آراد نگاه کردم.
نگام کرد و گفت: چیه؟ نکنه تو رو هم می خوای ببرم؟! آها یادم رفته بود بدون امیر جونت جایی نمیایی!
دوباره مشغول خوردن شد؛ خوردن که نه، بیشتر بازی می کرد. نگاه تو رو خدا! با برنجا چیکار می کنه؟ 
گفتم: می شه برنجو بخوری و باهاش بازی نکنی؟!
نگام کرد. گفتم: این دونه های بدبخت الان دارن خودشونو لعن و نفرین می کنن که چرا دست تو افتادن!
– به شما مربوط نیست… کارتو بکن! 
چند دقیقه بعد که نصب پرده تموم شد، اومدم پایین، رفتم به اتاق که دیدم ویدا هم با ذوق و شوق داره لباساشو جمع می کنه. 
منو که دید، گفت: اگه تو هم مثل من با آقا خوب بودی، مجبور نبودی اینجوری با حسرت نگام کنی. با ما می اومدی ویلا.
– دوستان ندید بدید جای ما! 
– یعنی من ندید بدیدم؟! عیبی نداره؛ می دونم این حرفت از روی حسادته! 
پوزخندی زدم.حسادت! اونم برای ویلا رفتن؟! خیلی از آراد خوشم میاد که باهاشم برم بیرون؟!
شب تو آشپزخونه داشتم ظرفا رو می شستم که تلفن زنگ خورد. 
خاتون گوشی رو برداشت و گفت: بله؟
– چشم آقا! 
گوشی رو گذاشت و گفت: آیناز برای آقا دو تا فنجون قهوه ببر.
– باشه. 
کانال عاشقي

همچنین ببینید

پارت ۳۸ رمان معشوقه اجباری ارباب

انگار عصبانی بود ولی با آرامش گفت: آراد چرا دیشب مشروب خورد؟ – چرا از …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *