پنج شنبه , مهر ۲۶ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان هزار چم / پارت ۲۲ رمان هزار چم
کانال عاشقي

پارت ۲۲ رمان هزار چم

 

_ خوبه…خوبه،هر ساعتی باشه عیب نداره.

زن عمو همانطور که جعبه سرویس طلا را برای بار چندم باز می‌کند و با ولع تماشا می‌کند، با یک شوق غیر قابل توصیف جوابم را می‌دهد.

_ والا ریحانه جون،ما خیلی به خونَت و شوهرت زنگ زدیم، همه انگار داشتن می‌پیچوندن،
نسیمم مگه چند تا دختر عمو داره؟ دوست داشت توى مراسمش باشى!

زخمم هنوز به شدت درد می‌کند و ضعف در وجودم رخنه کرده است.
به دیوار پشت سرم تکیه می‌دهم و فقط با دردمندی می‌پرسم.

_ نسیم؟ نسیم کجاست ؟

جعبه جواهر را دوباره سمت من می‌گیرد و می‌گوید:

_ رفتن با شوهرش یه انگشتر ست با این سرویس پیدا کنن.
خدایی خوشگله؟ نه؟
راستی سرویس عقد تو چند گرم بود؟

مامان با سبد میوه وارد اتاق می شود و من با همه ناراحتی ام نگاهش می‌کنم و بدون توجه به سوال زن عمو از مامان می‌پرسم.

_ هربار باهات حرف زدم، ازم قایم کردی.
از عمد نگفتی این پنج شنبه قراره عقدش کنن، حالا دلت آروم گرفت مامان؟

زن عمو چشم هایش را گرد می‌کند و می‌گوید:

_ وا مرضیه!
بریم یه دعا واسه این دخترت بگیریم، چرا همچین می‌کنه؟

اشک هایم یکی پس از دیگری می‌چکد، با نفرت به زن عمو نگاه می‌کنم.

_ نسیم رو بدبخت کردین!

اینبار حسابی عصبی می‌شود.
بلند می‌شود دوبار پشت سر هم به کتفم ضربه می‌زند،

از شدت درد ناله می‌کنم.

_ های دختر! پاتو از زندگی بچه من می‌کشی بیرون ها،
نبینم زیر پاش نشستی!

دستم را روی زخمم می‌گذارم.
مامان با نگرانی کنارم می آید و با حرص به زن عمو می‌گوید:

_ چی کارش کردی زینب؟

زن عمو پشت چشم نازک می‌کند.

_ چه ناز و ادایی داره!
والا من آروم زدم!!

مامان می‌پرسد.

_ چیزیته ریحانه؟

با صدای فریاد گونه می‌گویم:

_ آره مامان! چیزیمه!
یه مرض دارم گوله شده توی گلوم،
یه مرض از اعتقادات مسخره شما،
از تفکرات جنایتکارِتون…

زن عمو کنار انگشت خودش را گاز می‌گیرد.

_ اوا !
اوا ! اوا…
دختره واقعا انگار چیز خور شده!
اصلا قاطی کرده!

نگاهش می‌کنم و جوابش را می‌دهم.

_ شماها قاطی کردید که اون طفلک رو مجبور کردین شوهر کنه.

_ چیه؟ حسودیت می‌شه یه پسر اهل و مومن دخترم رو گرفته؟
حرف دلت رو بزن ریحانه خانم؟
باید یه بی دین و ایمون مثل شوهر تو قسمتش می‌شد؟؟
فکر می‌کنی خبر ندارم تو موش دوئوندی از حسادتت حاج امیر نیاد خواستگاری دخترم؟

سر تاسف تکان می‌دهم و در حالی که از اتاق خارج می‌شوم،می‌گویم:

_ کاش بفهمید!
کاش یه روز بفهمید بزرگترین افتخار یه زن شوهر کردن نیست…

مامان دنبالم می دود و کیفم را می‌گیرد و با التماس می‌گوید:

_ ریحانه تو رو ارواح خاک بابات فردا بیاین ها !
فامیل حرف در میارن شما نباشین.

با طعنه می‌خندم و می‌گویم:

_ هنوز سال بابام نشده که بخوام تو عقد کنون جعلی دختر عموم بزن و بکوب کنم،
عقد واقعی همون پنج شنبه تو محضر بود که کار رو تموم کردین!

زن عمو از همان داخل اتاق می‌گوید:

_ بزن و برقص نداریم!
یه شام و شیرینیِ ساده است!
بامبول سال باباتو نکن! خود آقاجان اذنش رو داده.

‌‌
وقتى به خانه بر می‌گردم، مامان تا شب چند بار زنگ می‌زند تا برای مراسم فردا راضی ام کند و بالاخره نمی‌توانم تسلیم بغضش نشوم و قبول می‌کنم…

مقابل آینه بودم و از سر اجبار و استیصال مجبور بودم ظاهرم را مناسب مراسم عقدکنان بیارایم…

الناز که چند دقیقه پیش برای آوردن گیره سر یاقوتش رفته بود، با ذوق دوباره برگشت، خودش جلو آمد و گیره سر را کنار موهایم زد، بعد کمی عقب رفت و گفت:

_ وای تو سفیدی!
با این سنگ های یاقوت آدم دلش می خواد هى نگات کنه، فقط کاش پیرهن مشکى نمی پوشیدی!

بعد چشم هایش را کمی تنگ کرد و گفت:

_ ریحانه جون می تونم یه سوال بپرسم؟

با لبخند پاسخ دادم؛

_ آره عزیزم حتما.

_ رژیم خاصی داری؟
خیلی لاغر شدی!
می شه به منم بگی رژیمت رو؟ راستش این روزها وحید خیلی بهم گیر میده که دارم چاق می شم، اما می دونی ما ارثی خوش خوراکیم! استعداد چاقیمونم زیاده، ماشالا آقا داداشم واسه همین درشته!

شانه زدن موهایم تمام می شود ، آهی می کشم و می گویم:

_ روزگار رژیمم داده….

انگار از سوالش پشیمان می شود ، با غم می گوید:

_ بمیرم برات،
اما غصه نخور داداشم قراره بیاد، می دونم بیاد،
همه چی درست می شه..

با هیجان می پرسم؛

_ حاج امیر قراره بیان؟

آرام اما با ذوق می گوید:

_ بی حرفِ پیش، گفت ان شاء الله میاد،
سر جریان شهرزاد ، تا الانم نیومده، خواسته وقت بده این دختر بی عقل به خودش بیاد یکم!

_ الناز جون راستش منم خیلی نگرانم، فقط می دونی شهرزاد یکم حساسه، واسه همین ازش سوال نمی کنم که حمل بر فضولیم نذاره،
اما …
اما این مدت چرا یه بارم شوهرش نیومده دنبالش؟

_ خواسته آقا داداشمه،
ازشون خواسته یه مدت نیان!
من حتم دارم مثل همیشه داداشم همه چیو درست می کنه…

بی اختیار زیر لب می گویم:

_ ان شاء الله،
ان شاء الله…

ساعت از نه گذشته بود، بار دهم بود که با شهاب تماس می گرفتم و هر بار جوابش این بود؛

” دارم میام”

و این آمدنش طلسم شده بود! مامان هم مدام و پی در پى تماس می گرفت و نگران نیامدنمان بود…

آخرین بار که با شهاب تماس گرفتم صدای فریادش را جز از پشت گوشی، در حیاط عمارت هم شنیدم؛

_ دِ لا مصب مگه انگشتت گیر کرده روی شماره من؟؟؟؟
رسیدم دیگه!

سمت پنجره دویدم، خودش بود، خسته تر،
و بی اخلاق تر از هر شب…

به ساعت هیچ توجهی نداشت و در کمال آرامش دقایق طولانی در حمام آواز می خواند!!!

کت و شلوارش را آماده کرده بودم که وقت از آن بیشتر ،حرام نشود..

از حمام که بیرون آمد، سوت زنان مقابل آینه مشغول خشک کردن موهایش شد، کلافه گفتم:

_ شهاب خیلی دیر شد!

شانه بالا انداخت؛

_ جهنم!
یه نیم ساعت آت و آشغالا رو کمتر می بینیم!

حوله اش را در آورد و به عادت همیشه اش لباس زیر و جورابش را قبل از همه چیز پوشید، سریع پیراهنش را مقابلش گرفتم؛

_ بیا عزیزم!

با اکراه پیراهن را نگاه کرد؛

_ دهاتى! من پیرهن سفید زیر این کت و شلوارم کی دیدی بپوشم؟؟

نفسم را در سینه حبس کردم که جوابش را ندهم،
مقابل آینه برگشت و مشغول زدن لوسیون زیر گردن تازه اصلاح کرده اش شد ، پرسیدم:

_ خوب چی می پوشی؟؟

_ اون طوسیه که مامانم از ایتالیا آورده!

_ همون که پریشب داشتى می رفتی مهمونی پوشیدی؟

_ همون.

از داخل کمد پیراهنش را پیدا کردم و مقابلش گرفتم؛

_ بیا پیداش کردم،

پیراهن را گرفت تا بپوشد، اما چند لحظه مکث کرد و پیراهن را با دقت نگاه کرد، بعد یک ابرویش بالا رفت و پرسید؛

_ اینو کی اتو زده؟

با تردید و نگرانی پرسیدم:

_ چطور ؟
چی شده؟

با خشم می گوید:

_ میگم کی؟؟؟

_ خوب…
خوب همیشه صحرا لباسارو …

حرفم را با فریادش قطع می کند؛

_ این احمق رو صداش کن!

با ترس ناله می کنم؛

_ آخه چی شده شهاب جان؟

همان طور که فقط لباس زیر به تن دارد، از اتاق خارج می شود و از همان جلو در با نعره صحرا را صدا می زند و بعد به اتاق بر می گردد،
با نگرانی می گویم:

_ چرا این طوری میکنی؟
حداقل یه چیزی بپوش!

انگشتش را به نشانه سکوت نزدیک بینی اش می گیرد و با خشم می گوید:

_ هیس!
هیچی نمی گی هیچی!

صحرای بی چاره نفس نفس زنان با اضطراب وارد اتاق می شود؛

_ بله؟
بله آقا؟

شهاب چند قدم جلو می رود و دختر بیچاره چند قدم عقب می رود ، پیراهنش را بالا می گیرد و می گوید:

_ این بار هزارمه تر زدی به پیرهن های من!!!!

دستش را جلوی دهانش می گذارد و با وحشت می گوید:

_ وای کور شم الهی آقا،
مگه چی شده؟

جواب سوالش می شود یک پشت دست محکم روی صورتش!!!

هر دو جیغ می کشیم اما شهاب کوتاه نمی آید و ضربات بعدی را هم دوباره محکم و پیاپی به سر و صورت او می کوبد، خودم را جلو می اندازم و چند ضربه بعدی روى دست های من فرود می آید ، هم زمان فریاد می کشد:

_ حواست کدوم گوریه الاغ ؟؟

 

با فریاد هایش همه اهل خانه خبردار می شوند و می آیند،
جیغ می کشم؛

_ بسه دیگه شهاب!!!

صحرا هق هق می زند،
آیجان بغلش می کند و میان گریه ناله می کند؛

_ آقا این بچه یتیمه،
خدا رو خوش نمیاد…..

عزیزه خاله جان هم با عصایش چند بار پیاپی به بازوی شهاب می کوبد؛

_ خدا ازت نگذره ضحاک!

صحرا را از اتاق بیرون می برند، شهرزاد در حال باد زدن خودش رو به شهاب می گوید:

_ حواستون به این دختره باشه!
سر و گوشش بد می جنبه، مخصوصا وقتی به بهونه خرید وسایل گلدوزی عزیزه خاله جان از خونه می زنه بیرون،
شک ندارم شکمش امروز فردا میاد بالا!
از ما گفتن بود…

با صدای بلند اعتراض کردم؛

_ وای ! شهرزاد!!!!
تهمت نزن…

پشت چشم نازک می کند؛

_ بایدم دفاع کنی،
همش جیک تو جیکه با تو!!

شهاب با خشم نگاهم می کند؛

_ ریحانه فقط بشنوم به کلفت های این خونه رو میدی یه جور می زنمت تا یه هفته بخوابی!!!

شهرزاد با نیشخند می رود و من دست هایم را مشت می کنم و فقط نگاهش می کنم،
با همه غرور مچاله شده ام……

 

عروسک کوکی طفلکم چه قدر امشب شبیه رویاها و آرزوهایش نیست…!

چه قدر این آرایش غلیظ به صورت معصومش نمی آید.!؟

آه چه قدر پیراهن بخت بر اندام ظریفش بدقواره است…

لبخندش کجاست؟
صداى پر شورش کجاست؟
برق چشم هایش را، دست کدام سیل، شست و برد؟؟

سوری خانم برای نوع قدم برداشتن و چه طور نشستن پسرش در شب عقد کنانش هم تعیین تکلیف می کند، مجتبی با وجود کم حرفی و عبوس بودن در مقابل مادرش مثل یک سرباز فرمان بردار رفتار می کند، نمی دانم اسمش شرم است یا غرور که حتی نیم نگاهی خرج نسیم نمی کند، انگار در رسم و آیینشان در حضور بزرگتر با همسر حرف زدن جرم بزرگی است،

این را از زبان عمه اش شنیدم که می گفت:

_ وای ماشالا آقا مجتبی حیا از سرتاپاش می ریزه! حواسش هست، جلوی بزرگتر با زنش خوش و بش نکنه!

حس می کردم کمی دیگر که بگذرد و هدیه بیشتری به عروس تقدیم شود، دست های دختر عموی بیچاره ام از سنگینی آن النگوهای زشت و زرد شبیه لوله بخاری ، فلج شود!

سوری خانم با همان قد کوتاهش چنان بر مراسم سلطنت می کند که کسی حق حرف زدن ندارد، یک مرتبه هم تیر سلطنتش مرا می گیرد و در سکوت جمع می گوید:

_ آی عروس جبار زاده!
ببینم قوم شوهرت چرا نیستن؟
دعوت نداشتن؟

زن عمو هول می شود و سراسیمه جای من جواب می دهد:

_ والا دعوت کردیم گویا امشب مهمون خارجی داشتن!

چشم هایم از دروغ زن عمو گرد می شود و حتی خودم چند لحظه شک می کنم که راست می گوید؟!!

اما صدای فریاد از طبقه پایین و قسمت مردانه مجال نمی دهد بیشتر فکر کنم، صدا هر لحظه بیشتر اوج می گیرد و من این صدا را خوب می شناسم ،
آن قدر خوب که یا ابوالفضل گویان همراه سیل جمعیت راهی طبقه پایین می شوم.

حتی تصورش و توصیفش هم وحشتناک است …
اما من با چشم های خودم شهاب و سعید را گلاویز شده وسط مراسم عقد دختر عمویم می بینم…

من فحش ها و توهین های رکیک شهاب به کل خانواده ام را می شنوم!

من نگاه پر سرزنش و شاید پر ترحم کل فامیل را به خودم درک می کنم…

از هم که جدایشان می کنند سعید در حالی که خون دهانش را پاک می کند، سر افسوس تکان می دهد و می گوید:

_ تو، این قدر فقیری که جز پول هیچی نداری!

شهاب با چند فحش رکیک جوابش را می دهد،
آقاجان فریاد می کشد:

_ بسه دیگه خجالت بکشید،
این خونه حرمت داره، آبرومون رو بردین!

سوری خانم خنده پر طعنه سر می دهد و رو به مجتبی می گوید:

_ با اینا زیاد رفت و آمد نکن،
نمی خوام شبیه اینا بشی!

دست خودم نیست، نه که از توهین به شهاب ناراحت باشم نه! فقط باید یک جا دق و دلی این عقد شوم را سر کسی خالی کنم ، با حرص و نفرت می گویم:

_ کسی علاقه به معاشرت با شما رو نداره!

چشم هاش را بُراق می کند و دست به کمر می زند:

_ خدا خوب در و تخته رو جور می کنه،
مثل شوهرش یاغیه!

شهاب فریاد می کشد:

_ جمع کن ریحانه!
جمع کن ما رو چه به این غربتی ها!

مامان بی حال و با رنگ پریده به دیوار تکیه داده و فقط تماشا می کند، پچ پچ ها اوج گرفته است، عمه زری با اعتراض می گوید:

_ وای کجا؟ صلوات بفرست آقا شهاب!

شهاب در حالی که یقه پاره اش را صاف می کند، می گوید:

_ من فاتحه این طایفه رو خوندم جای صلوات!
دیگه پشت گوشتون رو دیدید،
ریحانه رو هم دیدید!

بعد به سعید اشاره می کند؛

_ لیاقت شما یه گدا گشنه بی اصل و نسب مثل اینه!

عمو اینبار سمت شهاب یورش می برد
اما مردهای فامیل جلویش را می گیرند و او فریاد می زند:

_ بچه قرتی فکر کردی کی هستی چپ و راست اصل و نسبت رو، به رخ ما می کشی؟!
هری!
هری! گمشو بیرون!

با وقاحت تمام عمو را نگاه می کند و نیشخند می زند:

_ بچه قرتی اون بود که دخترت دلش واسش سرید و نیومد بگیرتش…

جهنم آن روزها مرا تنگ در آغوش می کشید..!

هر وقت احساس می‌کردم دیگر این‌جا آخرین نقطه از قعر زمین است، چیزى نمی‌گذشت که می‌فهمیدم، نه!

نه، روزهاى از این بدتر و وحشتناک تر هم وجود دارد!

سیستم ایمنى بدنم به شدت دچار ضعف شده بود.
آن قدر که در گرمای تابستان، به شدت، مدام سرما می‌خوردم.
گلو دردهاى عفونى و انواع ویروس ها را تجربه می‌کردم.
داشتم تمام می‌شدم!

فقط یک جسم، در قالب یک اسم، از من باقی مانده بود.

فرو ریختنم از درون را، روز به روز بیشتر حس می‌کردم.

پانزده روز بود که بی وقفه خونریزى داشتم.

همه ماهیچه هایم به شدت سست شده بود و اکثر روز در رختخواب بودم.

دوباره از شدت خونریزی، ملحفه تخت، کثیف شده بود.

صحرا در حالى که یک طور پر از سوال و ترحم نگاهم می‌کرد، مشغول جمع کردن ملحفه ها بود.

به سختى از جا بلند شدم و در حالى که از شدت درد، دستم را به کمرم گرفته بودم، گفتم:

_ من می‌رم یه دوش بگیرم.
دوباره به زحمت انداختمت.
ببخش صحرا جان!

دوباره با بغض نگاهم کرد و بعد پرسید:

_ خانم؟ شما اصلا حالتون خوب نیست.
چرا دکتر نمی‌رید؟
یا حداقل زنگ نمی‌زنید دکتر بیاد معاینتون کنه؟

می‌خواستم با لبخندم خیالش را راحت کنم.

_ می‌رم عزیزم، فعلا فرجه امتحانامه، خیلی درس دارم.

اشکش که از گوشه چشمش می‌چکد، از خودم ناراحت می‌شوم.

کنارش می‌روم و دستش را می‌گیرم و می‌پرسم:

_ صحرا؟؟ گریه واسه چی دختر؟

حالا دیگر به هق هق افتاده است و این حالش برای من خیلی عجیب است.
بغلش می‌کنم و سعی می‌کنم آرامش کنم.

_گریه نکن، به خدا چیزیم نیست.
من همیشه همین طوری بودم.
همیشه موقع مدرسه ها هم، فصل امتحانام این طور می‌شدم.

در اتاق که باز می شود، صحرا مثل کسی که به او جریان برق وصل شده باشد، می لرزد و سریع از من فاصله می‌گیرد.

بر می‌گردم،شهاب در حالى که یک ابرویش را بالا انداخته است، دسته کلیدش را روی تخت پرتاب می‌کند.

صحرا سلام می‌دهد و سریع ملحفه ها را بر می‌دارد و همان‌طور که قصد ترک اتاق را دارد، سر به زیر می‌گوید:

_ با اجازتون آقا!

اما همان جلوى در، شهاب بازویش را محکم می‌گیرد.

با وحشت نگاه می‌کند و من نیز از این حرکتش ترسیده ام.

چند وقتی است بی دلیل و با هر بهانه ای، صحرا را توبیخ می‌کند و با الفاظ زشت و صدای بلند با او برخورد می‌کند.

جلو می‌روم.

با یک خنده معنی دار می‌گوید:

_ کجا صحرا خانم؟ داشتی آبغوره هاتو می‌گرفتی! درد و دلات تموم شد؟

صحرا زبانش بند آمده است و فقط با تضرع مرا نگاه می‌کند.

کمی جلو می‌روم و دستم را روی دست شهاب می‌گذارم و سعی می‌کنم آرامش کنم.

_ شهاب جان، صحرا واسه من ناراحت بود.
درد و دلى نداشتیم به خدا.

دست صحرا را رها می‌کند.

با اشاره سر بیرون را نشان می‌دهد و می‌گوید:

_ برو بیرون!

صحرا که می‌رود، شهاب خودش، در را پشت سرش محکم می بندد.

بعد سرتا پایم را با یک نگاه خاص رصد می‌کند و سرش را تکان می‌دهد و می‌پرسد:

_ علت دکتر نرفتنت چیه؟
جلب توجه و ترحم؟

تلخی سوالش، لیاقت هیچ جوابی جز این را ندارد:

_ ترحم و توجه یکی مثل تو، به چه درد من می‌خوره؟

بعد برای این‌که بغضم مقابلش نشکند، سریع سمت حمام می‌روم.

می شنوم که می‌گوید:

_ بدبخت! آخه جز من کیو داری؟
دو هفته است کس و کارت بعد اون قضیه، نیومدن سراغت ببینن مرده ای یا زنده!

این بار نمی‌توانم سکوت کنم.
بر می‌گردم و می‌گویم:

_ با اون رفتار تو و حماقت من که ازت دفاع کردم، فکر می‌کنى باید بیان؟؟

نیشخند می‌زند.

_ خبر دارم رفتی مادرت رو ببینی، آقاجان محترمت راهت نداده، توى پارک، مثل بی خانمان ها همدیگه‌رو می‌بینید!

با حرص می‌گویم:

_بر من لعنت اگه به حرفت گوش کنم و دیگه با عیاض جایی برم.

شانه هایش را بالا می اندازد و دستانش را در جیبش می‌گذارد و بی تفاوت و سوت زنان، سمت تراس می رود.

بعد در حال تماشای بیرون، از پنجره ی تراس می‌گوید:

_ میل خودته عزیزم!
بین توی خونه موندن، یا با عیاض بیرون رفتن، می‌تونی انتخاب کنی!

وحشت زده و با خشم می‌گویم:

_ تو دارى منو زندانی می‌کنی؟؟؟

سمت تخت می‌رود و خودش را روی تخت می اندازد و جواب می‌دهد:

_ نه!
به عنوان شوهرت دارم واست حد و مرز تعیین می‌کنم.
زیادم اعتراض کنى، نمی‌تونی بری دانشگاه امتحاناتو بدی.

جلو می‌روم و نزدیک تخت می ایستم.

مستقیم نگاهم می‌کند.
چانه ام می‌لرزد.

_چرا هرچی کمتر اعتراض می‌کنم، کمتر چیزی می‌خوام، کمتر حرف می‌زنم، باهام بدتر می‌کنی؟
از جون من چی می‌خوای؟!

حالا چشم هایش را می‌بندد.

_ برو حمام، این‌قدر هم حرف نزن.
می‌خوام دو ساعت بخوابم.

با حرص بالش را بر می‌دارم و سمتش پرتاب می‌کنم و جیغ می‌کشم.

_ کاش همین صبح ها هم نیای خونه!
چرا همون‌جا که شب رو توش می‌گذرونی، نمی‌خوابی؟؟؟

بلند می شود و همان طور که نشسته است، بالش را آرام یک گوشه پرت می‌کند.

 

کلافه دست می‌کشد بین موهایش و می‌گوید:

_ اوکی اوکی!
از این به بعد، صبح ها که اومدم، می‌رم یه اتاق دیگه می‌خوابم.
اما بقیه قوانین همونه که گفتم.

بعد بلند می شود و خیال ترک اتاق را دارد.

هق هق می‌زنم و ناله می‌کنم:

_ از دستت خسته ام!
خسته ام!

توقف می‌کند.
در نگاهش غم است و در کلامش اما زهر…

_ پس چرا موندی؟ چرا طلاق نمی‌گیری؟

شوکه می‌شوم.
حتی اشک هایم هم متوقف می شوند.
با بهت می‌پرسم:

_ تو…
تو دنبال اینی؟؟!!

_ نه!
چون بودن و نبودنت اصلا فرقی نداره.
همون طور که توجه من واسه تو مهم نیست؛
تو هم هیچیت واسم مهم نیست.
می‌تونی بمونی، چون نمی‌خوام آواره خیابون شی.
آقاجان هم همین طوری رات نمی‌ده خونه دیگه، چه برسه به بعد طلاق.

بعد جلو می آید.
زل می‌زند به چشم هایم و ادامه می‌دهد؛

_ خیلی بدبخت می‌شی ریحانه! خیلی بدبخت…

دست خودم نیست.
با همه نفرتم، با دو دستم به سینه اش مشت می‌کوبم و هولش می‌دهم.

_ نامرد! پست فطرت،
چرا آزارم می‌دی؟
از جونم چی میخوای؟
طلاق می‌گیرم!
طلاق می‌گیرم!

هر دو دستم را محکم می‌گیرد و سمت تخت، هولم می‌دهد.

بعد دستش را به نشانه سکوت، نزدیک بینی اش می‌گیرد.

_ هوی هوی، چیه یهو رم می‌کنی؟؟
می‌خوای بدونی چی می‌خوام؟؟؟

بعد بدون اینکه منتظر بماند، مشغول در آوردن لباس هایش می شود.

جیغ می‌کشم و عقب عقب می‌روم و وحشت زده می‌گویم:

_ نه ! حالا نه!

عصبی می‌خندد و می‌گوید:

_ زمانش رو، من از این به بعد معلوم می‌کنم.
زیادی بهت وقت دادم.
زیادی کوتاه اومدم.
زیادی رو بهت دادم.
فکر کردی قرار باشه طلاقتم بدم، به همین راحتیه؟
قبلش باید این لوس بازی و مقاومتت رو تموم کنی، بعد بشی بیوه شهاب جبار زاده.

با نفرت لگد به پایش می‌کوبم.

_ جلو نیا! جلو نیا!

دستش که برای بازکردن دکمه شلوارش می‌رود، جیغ می‌کشم.
عصبی جلو می آید.
دستش را جلوی دهانم می‌گذارد و می‌گوید:

_ خفه شو! فقط خفه شو!
صدات در بیاد، یه نفر بیاد بالا، جنازه ات رو از این اتاق می دم بیرون.

شدت فشار دستش آن قدر بالاست که نفسم به سختی در می آید.
دستش را که بر می‌دارد، تازه می‌توانم نفس بکشم.

در همان حال با ناله می‌گویم:

_ به قرآن همه این کارات و بلاهایی که توی این خونه سر همه میاری رو به حاج امیر می‌گم.

یک مرتبه چنان جوش می آورد که احساس می‌کنم هر لحظه از سرش آتش بلند می شود.

صورتش از شدت عصبانیت کبود شده و رگ های شقیقه اش بیرون زده است.

فریاد می‌کشد:

_ چه زری زدی؟

ترسیده ام‌.
خودم را عقب می‌کشم.

می‌خواهم از آن سمت تخت فرار کنم که پایم را محکم می‌گیرد و دست و پا زدنم در مقابل قدرتش، در گرفتن پایم بیهوده است.

دوباره تکرار می‌کند:

_ گفتم چه زری زدی؟

_ هیچی! هیچی ولم کن.

با خشم، بلند می‌خندد و می‌گوید:

_ ولت کنم؟!!
باشه ولت می‌کنم، اما قبلش آدمت می‌کنم.

دستش سمت کمربندش می رود و از آن شب یک یار خوب و جدید برای بی رحمی اش پیدا می‌کند.

دردها و زخم ها…

رد کمربند و کبودی اش، همه این ها یک طرف…

هویت مچاله شده و غرور گند زده یک زن، یک طرفِ دیگرِ این تراژدی تحقیر کننده می شود.

شاید فقط چند ضربه بود.

شاید محکم نبود؛

اما رد آن لحظات تحقیر کننده، هرگز از روى شخصیتم کم نشد.

 

دو روز بود که هیچ چیز نمی خوردم،
فقط روى تخت به سقف بالاى سرم چشم دوخته بودم، بارها مامان و هدى زنگ زدند و جواب ندادم.

شهاب ،ورود همه جز صحرا را به اتاقم ممنوع کرده بود.

اما آن روز عزیزه خاله جان که دیگر طاقتش تمام شده بود، بدون اینکه حتی در بزند به اتاقم آمد، کنارم نشست و با نگرانى نگاهم کرد، دست کشید روی صورتم و من براى پنهان کردن رد کمربند بیشتر خودم را در ملحفه پیچیدم.
با مهربانی پرسید،

_ دخترم چه بلایی سر تو اومده؟ باز اون از خدا بی خبر دست روى تو بلند کرده؟

با سر جواب منفى می دهم، صدای شهاب در سرم مثل آژیر آمبولانس می‌پیچد.

” خیلی بدبخت می‌شی ریحانه! خیلی “

ناله می‌کنم:

_ نه خاله جان، من فقط یکم مریضم و بی حال.

آه می‌کشد.

_ کاش لال شده بودم،
کاش خدا لالم می‌کرد،زنگ نمی‌زدم و ازت خواستگاری نمی‌کردم.

تلخ خندیدم.

_ شما واسه شهاب خواستگاری نکردید!

_ اگه کلا زنگ نمی‌زدم، این پسر به سرش نمی افتاد بیاد جلو و این طور تو بدبخت نمی‌شدی، والله دارم آب شدنت رو می‌بینم،
اما می‌ترسم،
می‌ترسم دهن باز کنم به آقا امیر رضا بگم،
که به فاطمه زهرا یا دق می‌کنه، یا این پسر رو می‌کشه، بفهمه با نقشه اومده سراغت و اون عاشقم عاشقم هاش، الکی بوده و نقش بازی می‌کرده…

چشم هایم را می‌بندم،
دلم نمی‌خواهد بیشتر بشنوم،
اما او هنوز حرفهاش تمام نشده است.

_ اما دخترم، هر کمکی ازم بخوای دریغ نمی‌کنم، حتى بخوای کمک می‌کنم طلاق بگیری.

نمی‌دانم چرا بی اختیار می‌گویم:

_ من شهاب رو دوست دارم.

بعد خودم از شنیدن این جمله وحشت می‌کنم،
پیرزن بیچاره سکوت می‌کند و من با خودم فکر می‌کنم چه قدر حماقت نسیم، شبیهِ حماقت منِ احمق است…

چند ضربه به در می‌خورد و کمی بعد صحرا هراسان وارد می شود و خبر می‌دهد.

_ عزیزه خانم!
مادر ریحانه خانوم اومدن!

وحشت زده سر جایم می نشینم و دستم را روی قلبم می‌گذارم ،
نگاه پرسشگر عزیزه خاله جان را به رد کمربند روی بازویم حس می‌کنم و خودم را جمع می‌کنم،
رو به صحرا می‌گوید:

_ بیا کمک کن ریحانه لباس بپوشه، من برم پیش میهمان.

صحرا اطاعت می‌کند و من هم همه تلاشم را برای بلند شدن می‌کنم.
صحرا برایم یک بلوز آستین بلند از کمدم بیرون می آورد.
خودم هم دستی به موهایم می‌کشم ولی با هر حرکت شانه روی موهایم یک خروار مو پایین می آید و این خیلی وحشتناک است ،
با بغض می‌گویم:

_ صحرا!
موهام داره می‌ریزه!!

روی صورتش می‌زند و می‌گوید:

_ خاک به سرم خانم جان، غصه نخور به خدا واسه اعصابه.

بعد صورتم را می‌بوسد و خودش دست به کار می شود و موهایم را می بافد،
هم زمان پیجر در جیبش صدا می‌کند،
آن را از جیبش بیرون می آورد و بعد با یک جیغ کوتاه می گوید:

_ اوا !!!
آقا شهاب امروز زود اومده خونه!

دستم را گوشه میز آرایشم می‌گیرم تا سقوط نکنم، دستم را می‌گیرد و کمکم می‌کند روی تخت بنشینم.
بعد از داخل یخچال اتاق یک نوشیدنی برایم باز می‌کند و مقابل دهانم می‌گیرد.

_ خانم بخور تو رو خدا …
داری از پا میوفتی.

قبول می‌کنم و چند جرئه می‌نوشم،
اما یک مرتبه با صدای فریاد شهاب هر دو از جا می‌پریم.
وحشت زده از اتاق بیرون می‌روم.

بدتر از کم توجهی هایش…
تحقیر هایش…
حتى کمربندش…

فریادش بر سر مادر بیچاره ام مرا نابود می‌کند،
مرا می‌کشد!

اشک های مادرم…
هق هق حنانه که به او محکم چسبیده است…

مادرم التماس می‌کند.

_ شهاب جان!
ریحانه بچه منه…

طاقت ندارم،
بیش از این طاقت ندارم از همان بالای پله ها فریاد می‌کشم.

_ مامان!
مامان قربونت بشم من اینجام!

اما فریاد شهاب متوقفم می‌کند.

_یه قدم پایین بیای می‌فرستمت تا ابد گوشه خونه بابات!

وقاحتش حالم را بد می‌کند،
بی اهمیت پله ها را پایین می‌روم،
خودم را به مادرم می رسانم.
تشر های الناز و خاله به شهاب بی فایده است،
رو به منیره فریاد می‌زند:

_ برو بالا ،
به صحرا کمک کن چمدون های ریحانه خانوم رو ببنده.

مامان بغلم نمی‌کند،
چند قدم عقب می رود.

با نفرت شهاب را نگاه می‌کنم و می‌گویم:

_ چمدون لازم نیست! شناسنامم رو ببرم کافیه…

دندان هایش را عصبی روی هم می‌فشرد.

مامان اما عقب نشینی کرده و رو به شهاب التماس می‌کند.

_ تو رو ارواح عزیزات، این بچه پدر نداره، سایه ات رو ازش نگیر.
اصلا هرچی شما بگی!
ما اشتباه کردیم، می‌رم از آقاجانش می‌خوام بیاد معذرت بخواد ازت.

 

با بهت توام با غم به مامان نگاه می‌کنم و با اعتراض می‌گویم:

_ مامان چی داری می‌گی؟؟

دست حنانه را می‌گیرد و سمت در می‌کشد.

_هیچی مادر!
به خاطر ما زندگیتو خراب نکن.

سمتش می‌دوم ، گوشه چادرش را می‌گیرم.

_ مامان! تو رو خدا وایسا حاضر شم منم باهات بیام.

صدای شهرزاد را از طبقه بالا می‌شنوم که مثل همیشه به حالت یک ملکه از بالای پله ها دستور صادر می‌کند.

_ وا !!
چه فیلم هندی بازی می‌کنن. خوب جمع کن برو دختر…

شهاب بلافاصله انگشت تهدیدش را سمت او می‌گیرد.

_ تو خفه شو…

مامان چادرش را از دستم بیرون می‌کشد، اشک هایش را پاک می‌کند و با صدای محکم می‌گوید:

_ فکر طلاقم نکن،
اون خونه جای برگشتن نیست!

مامان می‌رود، من کف زمین می افتم و های های گریه سر می‌دهم…

خودش خم می شود و بلندم می‌کند،
از عطر تنش چه قدر بیزارم!
اما…
اما وقتی آغوشش را که هفته هاست از من دریغ کرده ، باز به من می‌بخشد…

وقتی محکم مرا به سینه اش می‌فشرد و نوازشم می‌کند و می‌گوید:

_ حالا فقط منو داری…
کجا می‌خوای بری دیوونه؟

یک حال عجیب پیدا می‌کنم،
هق هق می‌زنم و می‌گویم:

_ مامانم …
حنانه…
من … من بدون اونا می‌میرم…

سرم را می‌بوسد و می‌گوید:

_من هستم!
صبر کن اون پیرمرد عوضی بیاد دست بوسیم، بعد‌‌‌‌ مامانت و حنانه هم می‌تونن بیان دیدنت‌‌…
صبر کن عزیزم!
صبر…‌‌

چشم هایم را می‌بندم و در آغوش خودش از حال می‌روم

زندگى ام شبیه کابوس هایم شده است.

هر ثانیه، درد کابوسی زجر آور برایم تکرار می شود.

کابوسی که لب هایم را دوخته اند و من برای نجات خود، محتاج فریادم و برای باز کردن دهان دوخته شده ام، باید دردی کشنده تحمل کنم و در آخر، نخ ها شکافته شود و لب هایم تکه تکه شود و طعم گس خون، در دهانم پر شود و باز هم نتوانم فریاد بزنم…

با صدای شیرجه اش که در آب پرید، از کابوسم کمی فاصله گرفتم.

کابوسی که همین چند دقیقه پیش، کنار استخر در گوشی اش دیده بودم…

آن‌قدر محکم آلما را گاز گرفته بود که به گریه افتاد و هیچ طور ساکت نمی‌شد.

برای ساکت کردنش، گوشی اش را برداشت و فیلم کوتاهی که در سفرش به شمال، از سگش گرفته بود را برای آلما پخش کرد و گفت:

_ دایی ببین، هاپو چقد خوشگله!

آلما هنوز بغض داشت و چشم هایش خیس بود.
اما با ذوق، انگشت کوچک سفیدش را روی صفحه گوشی می‌زد به من می‌گفت:

_ آنِه! هاپو ببین!

بوسیدمش و گفتم:

_ آنه قربونت شه! دارم می‌بینم.

شهاب که خیالش راحت شد بچه ساکت شده است، روی صندلی زیر آفتاب دراز کشید و با فریاد، صحرا را صدا زد.

چند دقیقه بعد، صحرا دست پر و با استرس، خودش را رساند.

شهاب عینک دودی اش را بالا زد و دوباره با اخم نگاهش کرد.

_ رفتی مردی این قدر دیر برگشتی؟

آلما هم همچنان مشغول بازی با گوشی شهاب بود.

در سکوت، حواسم به شهاب بود که با بی تفاوتی، به دست صحرا و لوسیونی که دستور داده بود بیاورد، اشاره کرد و به او گفت:

_ همه جاى پوست باید یکسان بزنی.

صحرا اول برگشت و با تردید نگاهم کرد.

اما من خودم را طوری نشان دادم که همه حواسم به آلماست.

صحرا هم مشغول شد.

بی اختیار دلم می‌خواست بلند شوم و لوسیون را از صحرا بگیرم و بگویم خودم انجامش می‌دهم.

اما نمی‌دانم غرورم بود یا حماقتم،
که اجازه این کار را به من نداد.

بغضم گرفته بود و حسابی دل تنگ عضلات محکم و برنزه شوهرم بودم که مثل دوران نامزدی، از من بخواهد تا ماساژش دهم…

در همین افکار بودم که توجهم سمت تصویری در گوشی شهاب جلب شد.

آلما مشغول بازی بود و عکس ها را یک به یک رد می‌کرد.

وحشت زده گوشی را گرفتم و با چشم هایی که پلک زدن بر آن حرام شده بود، به تصویر چشم دوختم!

تعدادی دختر و پسر در قاب یک تصویر که شوهر من وسط جمعیت پشت میز ایستاده بود و کیک بزرگ مقابلش اسم و تاریخ تولد او را نشان می‌داد!

همین چند روز پیش!

آن‌جا را هم خوب می‌شناختم.
ویلای شمال بود.

دستم را روی گلویم گذاشتم.

حالا آن کابوسِ زنِ لب دوخته شروع می‌شود.

با خودم فکر می‌کنم این لباس های زن های جوان نیمه برهنه کنار شوهرم را من حتی در حریم دو نفره زن و شوهری هم تا به حال نپوشیده ام!

ایراد از من بود یا آن ها؟

لبخند هایشان چه قدر عمیق بود.
چه قدر همه در عکس، شاد بودند؛
حتی شهاب!

دیوانه وار دنبال تارا در عکس می‌گشتم و وقتی مطمئن شدم او در این عکس نیست ، احمقانه ذوق کردم.

باید از خودم ناراحت می‌بودم که حتی تولد شوهرم یادم نبود؟
یا از او که به بهانه کار، هر آخر هفته شمال بود؟

بعد خودم را قانع می‌کردم؛
” مگه اون اصلا تولد من یادش بود؟
اصلا خودمم تولد خودم رو فراموش کردم، به لطف این زندگى”

فریاد می‌زند:

_ ول کن بابا!
آفتابِ آشغال از شانس من رفت.

سر بر می‌گردانم.

شهاب حسابی عصبانی است.

از جایش بلند می‌شود و به آسمان و خورشید و زمین و زمان فحش می‌دهد.

صدای شهداد را از پشت سرم می‌شنوم که می‌گوید:

_ خوب داداش چرا نمی‌ری سولار؟

دستش را به نشانه “ساکت شو” رو به او در هوا پرتاب می‌کند.

صحرا عقب می رود و با ترس می‌پرسد:

_ من برم آقا؟

با سر اشاره می‌کند و اجازه رفتنش را می‌دهد.
اما یک مرتبه صدایش می‌زند و متوقفش می‌کند!

_ اوی! صحرا؟

بر می‌گردد و با احترام می‌گوید
_ بله آقا؟

_ یادت نره!

سرخ می شود و سر پایین می اندازد.

_ چشم، چشم آقا!

بعد سریع سمت عمارت می‌رود.

شهداد که با یک لیوان آب پرتقال کنار استخر ایستاده، برایم دست تکان می‌دهد.
اما شهاب با یک حرکت زشت، ادای دست تکان دادن او را در می آورد و با حرص می‌گوید:

_ حال به‌هم زن!

بعد هم با اشاره، استخر مجاور را نشان می‌دهد و با لحن دستوری می‌گوید:

_ می‌ری اونجا.

شهداد با لحن متضرع می‌گوید:

_ تو رو خدا این قدر زور نگو.

اما شهاب عصبی می‌شود و با یک لگد، پشت او می‌زند و با تشر می‌گوید:

_ بدو بدو، تا شل و پلت نکردم!

شهداد بیچاره هم دوان دوان سمت استخر دیگر می‌رود.

من اما دوباره به عکس در گوشی خیره می‌شوم.

نگاهش می‌کنم که مشغول شناست.

آرام اشکم را از گوشه چشمم پاک می‌کنم.

سیستم صوتی مجاور استخر هم مشغول پخش موسیقی است.

 

خودش را به لبه استخر می رساند و سرش را از آب بیرون می آورد.

همان‌طور که دست هایش را لبه استخر زیر سرش تکیه گاه کرده است، به کنترل روی میز کنار من اشاره می‌کند و می‌گوید:

_ اینو زیادش کن باحاله!

مثل بهت زده ها فقط نگاهش می‌کنم.

مژهای مشکی خیسش، زیبایی چشم هایش را دو چندان کرده بود.

صدایش را قدری بلند تر کرد.

_ ریحانه! می‌گم بلند کن صدا رو!

به خودم می‌آیم و صدای آهنگ را بیشتر می‌کنم.

با صدای بلند، شروع به همخوانى می‌کند.

“جالب این‌جاست می‌گفتی تو پیشم بمون هیچ‌وقت نرو
برگشت ورق، دل کندی و نفهمیدم پس چرا خواستی منو؟

یه لحظه نگام کن،
دل بده به این دیوونه ی خسته،
صدام کن!

بگو رفتنت شوخیه،
یه دروغه محضه، دروغه محضه…

نمی‌خواستم بری،
وایسادم نگات کردم و سوختم و ساختم…

ولی بازم من بدون تو آینده‌مو تکی ساختم

یه لحظه نگام کن! دل بده به این دیوونه خسته، صدام کن!

بگو رفتنت شوخیه،
یه دروغه محضه، یه دروغه محضه…

نمی‌خواستم بری، وایسادم نگات کردم و سوختم و ساختم…

ولی بازم من بدون تو، به این زندگی باختم!

همیشه حرفت هست همش تو این خونه
دل من از دوریت، می‌گیره هی بهونه
نمی‌شه پرتش کرد، ذهنمو دور از فکرت
نمی‌شه ردش کرد، درگیرم با عشقت

یه لحظه نگام کن!
دل بده به این دیوونه خسته، صدام کن!

بگو رفتنت شوخیه،
یه دروغه محضه، دروغه محضه!

نمی‌خواستم بری، وایسادم نگات کردم و سوختم و ساختم

ولی بازم من بدون تو، آینده‌مو تکی ساختم

یه لحظه نگام کن!
دل بده به این دیوونه خسته، صدام کن!

بگو رفتنت شوخیه،
یه دروغه محضه، یه دروغه محضه

نمی‌خواستم بری وایسادم نگات کردم و سوختم و ساختم

ولی بازم من بدون تو به این زندگی باختم”

همان طور که سرش را تکان می‌دهد و با انرژی می‌خواند، انگشت اشاره اش را سمتم می‌گیرد و با لبخند و چشمک خاص خودش، فریاد می‌زند:

“یه لحظه نگام کن! دل بده به این دیوونه‌ی خسته صدام کن!”

بعد لب هایش را برایم غنچه می‌کند و از همان فاصله برایم بوس می فرستد و با شور می‌گوید:

_ برو بچه رو بده ننه اش یا پرستارش،
مایو بپوش بیا ، آب استخر امروز خیلی خوبه!

فقط نگاهش می‌کنم.

به این که اگر یک روز بتوانم بفهمم حس واقعی این مرد به من چیست، قطعا کشفی بزرگ به بزرگی کشف اتم کرده ام!

دوباره تکرار می‌کند:

_ ریحانه! بلند شو دیگه.
برو مایو بپوش.

لب گاز می‌گیرم و می‌گویم:

_ زشته!

با حرص سر تاسف تکان می‌دهد.

کمی بعد، شهرزاد را می‌بینم که با یک مایوی دو تکه بی نهایت زیبا، نزدیک استخر می‌شود.

دلم برای شکم برجسته اش می‌رود.

با ذوق جلو می‌روم و دلم می خواهد شکمش را لمس کنم.
اما جرات نمی‌کنم!

فقط می‌گویم:

_ شهرزاد جون! خیلی خیلی شکمت خوشگله!
وای کاش زودتر به دنیا بیاد، ببینمش.

لب هایش را یک طور خاص جمع می‌کند.

موهای حالت دار خوش‌رنگش را کلافه از شانه اش عقب می راند و می‌گوید:

_ تو عقل نداریا دختر.
کجاش خوشگله؟
شبیه بوم غلتون شدم.
فردا هم که به دنیا بیاد، همه شکمم می‌شه تَرَک و کلا هیکلم به گند کشیده می‌شه.
بعدم دردسر بزرگ کردنش…

لحنش از همیشه با من بهتر است.

به همین خاطر به خودم اجازه می‌دهم دستم را جلو ببرم و شکمش را نوازش کنم.

اعتراض نمی‌کند.

با ذوق می‌گویم:

_ به دنیا بیاد، می‌شه منم کمک کنم بهت؟

ابروهایش را بالا می اندازد و می‌گوید:

_ وا!
شدی لـَله‌ى بچه اون الناز خانم زرنگ،
بس نیست؟
نذار ازت سو استفاده کنه.
وظیفه خودشه بچشو نگه داره.
از عمد به تو وابستش کرده.

_ من…
من خودم آلما رو خیلی دوست دارم.
من عاشق بچه هام!

یک مرتبه به خودم می آیم که یک جفت دست خیس مردانه از پشت دور کمرم حلقه شده و با صورت خیس، کنار گوشم را می بوسد و می‌گوید:

_ پس تلاش کن خودمون بچه دار شیم.

از خجالت سرخ می شوم و شهرزاد قهقهه می‌زند و بدون هیچ خجالت و شرمی می‌گوید:

_ وا شهاب! تلاش باید از تو باشه.

من بیشتر سرخ می شوم و شهاب بیشتر مرا در آغوشش می‌فشرد.

 

از وقتی که آقاجان زنگ زده بود و برای میهمانی آشتى کنان دعوتمان کرده بود، دلم آشوب بود.

نمی‌دانستم این ماجرا را اصلا چه طور به شهاب بگویم؟

واقعیت این بود که خودم هم از مامان دلخور بودم،
این که آن روز رفت و حتی یک بار زنگ نزد،
مرا می‌رنجاند و احساس بی کسی ام را تشدید می‌کرد.

استکان چای را فوت کردم و نی را کنار لب بیوک آقا گذاشتم، اما هیچ واکنشی نشان نداد ،
یعنى که میل ندارم،
استکان را زمین گذاشتم و همان طور که کف زمین نشسته بودم و یک زانویم را بغل کرده بودم آه کشیدم.

_ شما می‌گید چه طور به شهاب بگم؟
می‌ترسم یه آشوب دیگه راه بیوفته،
آخه یه امتحانم هم مونده.
اگه عصبانی شه نذاره برم امتحان بدم چی؟
راستش …
راستش چند روزیه خیلی اخلاقش خوب شده
یعنی منم …
منم چه طور بگم یه جور دیگه شدم،
یعنى دارم تلاش می‌کنم،
جریان عکس رو که بهتون گفتم؟
اونو اصلا به روش نیاوردم،
به جاش دیروز اون دکمه سردستی که سفارش داده بودم رو عیاض رفت گرفت،
بهش هدیه دادم ، معذرت خواهی کردم که تولدش یادم نبوده.
می‌دونید! می ترسم ، می ترسم باز همه چی بد شه
الانم همه چی خوب نیست…
می‌بینید که شب ها بازم دیر میاد.
زهر ماری هم که هر شب می‌خوره.
ولى خوب با من مهربون تره،
اما همش با خودم فکر می‌کنم شهاب منو هیچ وقت ول نکرده،
می‌دونید! وقتی مامانم اونجوری منو گذاشت و رفت بیشتر ترسیدم،
بیشتر به شهاب وابسته شدم،
بیشتر حس کردم که…

شرم باعث شد ادامه جمله ام را بگویم،
لبم را گاز گرفتم و زیر لب آرام ادامه دادم،

_ که بیشتر دوستش دارم…

سرم را بالا آوردم، با مهربانی لبخند می زد ، انگار پشتم گرم شد و حس امنیت پیدا کردم.

_ می‌دونید بیوک آقا؟
من فکر می‌کنم دوست نداشتن چیز وحشتناکیه ، شاید خنده دار باشه، اما من از اینکه کسی دوستم نداشته باشه نمی‌ترسم.
از اینکه قلبم از حس دوست داشتن خالی باشه می ترسم.
اول ها فکر می‌کردم از شهاب با همه اذیت هاش به خاطر این جدا نمی‌شم که کم نیارم،
که جلوی فامیلم سرشکسته نشم،
خوب اینم هستا…
اما حالا یه چیز جدید کشف کردم.
من می‌ترسم قلبم از حس اینکه دوستش دارم خالی شه…
من حتی از اینکه دیگه نگرانش نباشم،
دیگه حسودی نکنم،
دیگه از اخم و قهرش نترسم ، می ترسم!
از اینکه دیگه بعد اون هیچ وقت این حس ها تکرار نشه،
از اینکه بشم یه آدم بی احساس، با یه قلب سوراخ می‌ترسم
من…
من فکر می‌کنم قلب آدم ها شبیه بادکنکه،
یه بادکنک سرخ خوشگل که غم و غصه هر روز بیشتر اونو باد می‌کنه،
به خاطر همینه اونا که غم بیشتری دارن قلبشون بزرگتره.
مثلا من فکر می‌کنم قلب شما خیلی بزرگه،
یا مثلا قلب حاج امیر شبیه یه بالون بزرگه.
اما می‌دونید بعضی ها مثل من که ضعیفن، قلبشون تا یه حدی غم و غصه رو تحمل می‌کنه بعد که پر می‌شه، نازک می‌شه و هر لحظه ممکنه بترکه،
من..
من قلبم رو توی سینه ام اون طوری دارم حس می‌کنم،
بزرگ شده،
گیر کرده بین دنده هام،
واسه همین خیلی درد می‌کنه.
اما یه چیز وحشتناک تر از انفجار و ترکیدن اون بادکنکم وجود داره،
یه سوراخ!
آره یه سوراخ ریز…
همون که باعث شه روز به روز قلبت خالی و خالی تر شه و حتی نفهمی اما یهو…
یهو به خودت بیای و ببینی قلبت کاملا خالی شده.
یه قلب مچاله و چروک گوشه سینه ات،
که با وجود یه سوراخ هیچ وقتِ هیچ وقت هم قابل پر شدن نباشه…

شهاب ، شهاب که نباشه قلب من سوراخ میشه،
حس دوست داشتنش که نباشه، قلب من همون بادکنک مچاله گوشه سینمه که به درد هیچ جا نمی‌خوره،
نه توی مراسم و جشنی به بادکنک سوراخ نیاز دارن نه حتی هیچ بچه ای دلش لاشه بادکنک می‌خواد.

سرم را که بالا آوردم دیدم چشم های بیوک آقا پر شده است،
اما با همان چشم ها بالا را نگاه می‌کند،
من زبان نگاهش را خوب بلدم،
بلند می‌شوم و صندلی چرخدارش را سمت تراس هول می‌دهم و می‌گویم:

_ بله حق با شماست باید به خدا توکل کنم.
راستی امروز قراره با عزیزه خاله جان بریم امامزاده چیذر، می‌خواید به عیاض بگم کمک کنه شما رو هم ببریم؟

با حرکت چشم جواب مثبت می دهد، کف می زنم با ذوق می‌گویم:

_ آخ جون اونجا یه درخت توت هست که من از بچگی عاشقش بودم،
الانم توت داره، بهتون نشونش می‌دم.

با باز شدن درب عمارت توجهم به آن سمت می‌رود.
از تراس خم می شوم تا بتوانم اتومبیلی که وارد می شود را تشخیص دهم ،
سولماز خانم دوباره برای سر زدن به شهرزاد آمده است،
با ناراحتی می‌گویم:

_ وای کاش زودتر می‌رفتیم امامزاده.
الان بهشون بر می‌خوره اینجا باشه و ما بریم…

بیوک آقا اخم کرده و چه قدر صورتش شبیه شیرشاه شده است، وقتی که می گفت :

” زشته باباجان! ‌‌”

دل تنگ می‌شوم، با بغض می‌گویم:

_ می‌دونم حرفم زشت بود، ببخشید…

خون از دستانم چکه می‌کرد،
به سوراخ وسط سینه اش چشم دوختم،
آه خدایا !!
همین چند دقیقه پیش بود در مورد یک قلب سوراخ حرف می‌زدم،
طفلک زبان بسته ام نفس های آخر را در میان دستان خودم کشید،
آلما وحشت زده گریه می‌کرد.
همه ترسیده بودند، اما زنى این گوشه فقط نگران خونی شدن و کثیف شدن پاشنه ده سانتی نازک کفشش بود.
با همین پاشنه خرگوش بیچاره ام را کشته بود و شاکی می‌گفت:

_ از ترس داشتم سکته می‌کردم، این جونور اومد دور پام پی‌چید، فکر کردم موشه، زیر پام لهش کردم.

با حرص و نفرت نگاهش کردم، آیجان پشت کمرم را می‌مالید تا کمی به حال و هوش بیایم.
عزیزه خاله جان رو به منیره گفت:

_ بگیر ازش اون حیوان زبان بسته رو بده بایرام تو باغچه چالش کنه.

دست هایم خالی شد،
اما خونش هنوز کف دستم بود،
بغضم ترکید و در دل نالیدم.

_ جانان کوچولوم تنها رفیق تنهاییام تو هم رفتی؟
تو رو هم ازم گرفتن؟

شهرزاد با طعنه می‌گوید:

_ وای انگار بچه اش مرده ! چه عزایی گرفته…

سولماز خانم به صحرا دستور می‌دهد،

_ بیا دختر ببینم!
این کفش رو ببر خوب بشور بیار،
حیف از کفش خدا تومنیم.

آیجان کمکم می‌کند بلند شوم و مرا برای شستن دست هایم سمت سرویس بهداشتی می برد،
از دست دادن چرا هیچ وقت تکراری و عادی نمی شود؟

چرا یک مرتبه این قدر دل تنگ مادرم شده ام؟
آنقدر که توقف می‌کنم و بی اختیار آیجان را محکم بغل می‌کنم و هق هق می‌زنم،
نوازشم می‌کند ، سرم را می‌بوسد،

_ قضا بلا بود دختر،
بلا از خودت دور باشه الهی.

هق هقم اوج می‌گیرد.

_ چرا توی قضا و قدر من فقط بلا نوشته شده آیجان؟

دستم را می‌گیرد و با مهربانی می‌فشرد.

_ خدا صبرشم می‌ده،
من که داغ اولاد دیدم، می‌دونم که وقتی درد می‌ده، صبرشم از قبل توی دل آدم می‌ذاره.

ناله می‌کنم:

_ خیلی سخته آیجان…
خیلی سخته…
همه چی سخته…

دیگر دلم نمی‌خواهد به سالن برگردم و سولماز خانم را ببینم،
از تنهایی هم واهمه دارم،
از اینکه در تنهایی از غم و تصور دردی که جانان بیچاره کشید، این قدر گریه کنم که تمام شوم…

به اتاق شهداد پناه می‌برم، در می زنم و می‌گویم:

_ شهداد! منم ریحانه .

با مهربانی می گوید:

_ بیا تو عزیزم!

وارد که می‌شوم، متوجه می‌شوم پشت لپ تاپ نشسته و با حاج امیر مشغول صحبت است.
در دلم نوری روشن می شود.
در این دقایقِ سخت این بهترین اتفاق ممکن بود، چه قدر احتیاج داشتم بگوید:

_ غصه نخور باباجان!

آن وقت همه غصه ها را بین بغضم بقچه پیچ کنم
و بفرستم آن دور دور ها…

همان جا کنار در می ایستم و می‌گویم:

_ مزاحم نباشم؟

شهداد رو به دوربین لپ تاپش می‌گوید:

_ ریحانه باز مثل همیشه داره تعارف می‌کنه داداش!

صدایش در اتاق می‌پیچد.

_ عروس!!!
بیا تعارف نکن…

شهداد یک مرتبه چشم هایش را ریز می‌کند و مرا با نگرانی نگاه می‌کند و می‌پرسد؛

_ گریه کردی ؟

بلافاصله صدای نگران حاج امیر را می‌شنوم.

_ چی شده؟

دوباره بغض و گریه هایم را برای پهلوانِ هزارچمِ باورم آورده بودم،
لبم را جمع کردم و سعی کردم با خنده جلوی اشک هایم را بگیرم.
شهداد هراسان بلند شد و کنارم آمد.

_ وای خاک به سرم چی شده به تو خوشگلم؟

صدای کلافه حاج امیر باعث می‌شود هر دو سریع جلوی دوربین برویم.

_ اونجا چه خبره؟؟
کجا رفتی شهداد؟!

یک تی شرت ساده آبی نفتی به تن دارد و موهای پریشانش می‌گوید که تازه از خواب بیدار شده است، چشم هایش را تنگ کرده و کاملا مشخص است چه قدر نگران است…

سلام می‌دهم و سکوت می‌کنم.

_ علیکمُ السلام، کیف احوال ؟

وقتى این طور به سبک عزیزه خاله جان سلام و احوالپرسی می‌کند، نمی‌توانم نخندم،
بی اختیار با خنده من هم به همان سبک جواب می‌دهم.

_ ساقول آقا امیر رضا.

چشم هایش را گرد می‌کند و بعد قهقهه می‌زند و میان قهقهه مردانه اش با مهربانی می‌گوید:

_ الله اکبر! راه افتادی دختر!
جانشین ملکه عزیزه خانم شدی! یاد گرفتی؟

چرا همین دو جمله کوتاه و همین یک احوالپرسی حالم را تا این حد بهتر کرده است؟!

تازه توجهم به اتاقش جلب می شود که با همیشه متفاوت است،یک اتاق محقر چوبی عجیب، بی اختیار می‌پرسم.

_ اثاث کشی کردین؟

شهداد ریز می‌خندد و دستش را جلوی دهانش می‌گذارد و با شیطنت رو به حاج امیر می‌گوید:

_ بگم داداش؟

کمی اخم می‌کند و بعد خودش می‌گوید:

_ اومدم آفریقا، شاخ!

با تعجب می‌پرسم،

_ چی؟ شاخ چیه؟

_ اسم جایی که هستم شاخه باباجان.

دوباره بدون هیچ واهمه ای کودک می شوم و ندانسته هایم را می‌پرسم،

_ تفریحی رفتین؟
قشنگه اونجا؟؟؟

آه می‌کشد و سر تکان می‌دهد.

شهداد شروع به توضیح می‌کند،

_ نه داداش واسه کمک با یه تیم امداد رسان رفته، اونجا همه فقیرن بچه ها از گرسنگی و بیماری هر روز می‌میرن.

بی اختیار بغضم می‌گیرد و می‌گویم:

_ جانانِ من هم الان مرد…

کانال عاشقي

همچنین ببینید

پارت ۳۶ رمان هزار چم

  مجری، کلافه جلو آمد و خیلی جدی گفت: _ خانم جبارزاده قرار ما این …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *