سه شنبه , آذر ۲۰ ۱۳۹۷
خانه / رمان / جلد دوم دیانه / پارت ۲۳ جلد دوم دیانه

پارت ۲۳ جلد دوم دیانه

 

 

عصبی گوشه ی لبم رو به دندون کشیدم.

پارسا: من و دوستام فردا که جمعه است به کوهنوردی میریم، اگه تمایل داشتین شما هم با ما بیاین.

نگاه خیره ای بهم انداخت. همه قبول کردن. به ناچار قبول کردم.

دیروقت از خونه ی هلیا برگشتیم. نهال رفت تا بخوابه.

خواستم برم سمت اتاقم که با حرفی که امیریل زد ناخواسته ضربان قلبم بالا رفت.

دستم رو مشت کردم و رو پاشنه ی پا چرخیدم.

-تو چی گفتی؟

امیریل خونسرد دست توی جیب شلوار مردونه اش کرد.

-همینی که شنیدی! تو عاشق پارسائی!

با صدایی که به شدت می لرزید گفتم:

-نه، کی … کی همچین حرفی زده؟

امیریل اومد سمتم و تو دو قدمیم ایستاد.

-تو داری از خودت و احساست فرار می کنی؟

-باید بگم توهم زدی؛ من هیچ احساسی به این آدم ندارم.

-تو داری خودت رو نابود می کنی!

-بهتر نیست این بحث رو تموم کنیم؟

-هر طور مایلی! من دیگه چیزی نمیگم.

از کنارم رد شد و سمت اتاقش رفت. نفسم رو سنگین بیرون دادم و وارد اتاقم شدم.

**

خسته و عصبی وارد خونه شدم. نهال پر انرژی خودش رو روی مبل پرت کرد.

-وای این آقا پارسا چه مهمون نوازه!

گوشه ی لبم رو جویدم. از لحظه ای که رفته بودم نهال با پارسا بود تا موقعی که برگشتیم.

 

امیریل آپارتمانی خرید تا موقعی که ایران هستن راحت تر باشن. رفت و آمدشون با پارسا زیاد بود و این آزارم می داد.

روزها می اومدن و می رفتن. توی اتاق کارم نشسته بودم که یهو در باز شد.

نگاهی به مونا انداختم. پرونده ای رو پرت کرد روی میز.

-این چیه دیانه، تو حالت خوبه؟ چند ماهه انگار خودت نیستی!

-چی شده؟

-چی شده؟! … نگاهی به پرونده بنداز، می فهمی!

بلند شدم.

-خودت درستش کن. میرم خونه، کمی سرم درد می کنه.

-دیاانه …

بی توجه به حرص مونا سوار ماشین شدم. خودمم حال این روزهام رو نمی فهمیدم.

وارد کوچه شدم. نگاهی به آمبولانسی که جلوی در خونه ی پارسا بود انداختم.

دلشوره ی عجیبی افتاد به جونم. سریع از ماشین پیاده شدم.

مادر پارسا رو تو آمبولانس گذاشتن. نگاهی به پرستارش انداختم.

-چیزی شده؟

-یکهو تشنج کردن. هرچی به آقا پارسا زنگ زدم جواب ندادن.

-من همراهشون میرم بیمارستان.

سوار شدم و دنبال آمبولانس به راه افتادم. پارسا در دسترس نبود.

مادرش رو بستری کردن. حالش بهتر شده بود. دکتر از اتاق بیرون اومد.

-حالشون چطوره؟

-خوبن.

-چرا اینطوری شدن؟

-انگار حمله ی عصبی داشتن که رفع شده.

 

زیر لب خدا رو شکر کردم و روی صندلی انتظار نشستم.

با صدای گامهای محکم و بلندی سرم رو بالا آوردم. پارسا داشت میومد اینور.

سریع از جام بلند شدم. با دیدن نهال کنارش احساس کردم قلبم فشرده شد.

-سلام. حال مامان چطوره؟

-سلام. خدا رو شکر، الان خوبه.

-ممنون که آوردیش.

-من کاری نکردم، پرستارش آمبولانس خبر کرد. من فقط اومدم، الانم که خودتون اومدین من دیگه میرم.

کیفم رو برداشتم و یه خداحافظی سرسری کردم. از بیمارستان بیرون زدم.

حالم اصلاً خوب نبود. وقتی به خودم اومدم که تو بهشت زهرا بودم.

با قدمهای لرزون وارد مقبره اش شدم. نگاهم به عکسش که روی سنگ قبر بود افتاد و بغضم شکست.

کنار قبر زانو زدم.

-سلام بی معرفت؛ نگفتی من جز تو کسی رو ندارم؟ چرا گذاشتی رفتی؟ چرا وقتی رفتی که تازه عاشقت شده بودم؟ چرا تنهام گذاشتی؟

سرم رو روی سنگ گذاشتم.

-چرا رفتی که حالا یکی دیگه داره تو قلبم جا باز می کنه؟ میدونم از دستم ناراحتی اما باور کن منم نفهمیدم از کی و کجا؟ شرمنده ام!

اشک هام سنگ قبر و خیس کرده بود اما قلبم ذره ای آروم نشد.

-نمیدونم چیکار کنم … من در قلبم رو بعد از رفتنت روی همه بسته بودم.

 

-من و ببخش … ببخش …

بلند شدم. هوا کاملاً تاریک شده بود. دلم فریاد از ته دل می خواست، فریادی که شاید کمی از این درد و کم کنه.

از ته دل فریاد زدم.

-خدایا کجائی … خسته ام، خسته از تمام این قوی بودن ها، خداااااا

چراغ قوه ای روی صورتم افتاد و صدای مردی اومد.

-دختر جان، این وقت تو قبرستون چکار می کنی؟ پاشو بابا جان، برو خونه، پاشو.

از روی زمین بلند شدم.

-بابا جان دنیا اونقدرها هم بد نیست، سخت نگیر. خوبیش به همینه که در حال گذره یه روز خوب یه روز بد اما میگذره، مثل عمر ما آدم ها که قدرشو نمیدونیم.

پشت بهم کرد.

-برو خونه ات دخترم.

از قبرستون بیرون اومدم. در سالن رو باز کردم.

با دیدن امیریل ، امیرعلی، مونا، نهال و پارسا تعجب کردم اما با سیلی که به صورتم خورد احساس کردم برق از سرم پرید.

صدای خشمگین مونا توی گوشم نشست.

-دختره ی احمق تا این موقع شب کدوم قبرستونی بودی؟ به فکر ما نیستی به فکر اون طفل معصوم باش که با گریه خوابید.

-نمی خواستم نگرانتون کنم … رفته بودم بهشت زهرا …

امیرعلی: پس این صورت مثل روحت حاصل گریه هاته؟ کی میخوای بفهمی که احمدرضا رفته؟ سنگ احساس نداره دیانه، قدر آدم های زنده ی اطرافت رو بدون نه زمانی که اونا رو هم به دلیلی از دست بدی!

 

پارسا از کنارم رد شد و صدای بهم خوردن در سالن خبر از رفتنش داد.

دیگه جونی برام نمونده بود. روی اولین مبل نشستم.

یک ماهی از اون شب میگذره. حالم کمی بهتر شده و بیشتر با بهارک وقت میگذرونم.

خودخواهیه وقتی خنده ی پارسا رو با نهال می بینم و حسادت تمام وجودم رو میگیره اما به احمدرضا قول دادم تا این حس و از قلبم بیرون کنم.

روزها می اومدن و میرفتن. مونا اومد تو اتاق.

-یه خبر برات دارم.

-چی؟

مثل همیشه روی میز نشست.

-دقت کردی این نهال چقدر با پارسا صمیمی شده؟!

ته دلم خالی شد.

-به ما چه؟

-نه دیگه، نشد! به ما همه چی! من یه حدسائی میزدم اما امروز حدسم به یقین تبدیل شد.

قلبم ضربان گرفته بود.

-چطوری؟

-حالا تو چرا رنگت پریده؟ حالت خوبه؟

-آره خوبه. بگو دیگه.

-امیرعلی گفت فکر کنم قراره با هم ازدواج کنن.

-اما غزاله که چند ماه بیشتر نمیشه …

-میدونم غزاله چند ماهه فوت کرده اما اینا که نمی خوان الان مراسم بگیرن … فقط در حد یه نامزدی بین دوستا که ما هم دعوتیم.

 

-باید بریم لباس بخریم خوشتیپ کنیم.

باورم نمی شد. دیگه صحبت های مونا رو نمی شنیدم.

تنها چیزی که جلوی چشمهام می اومد دستهای قفل شده ی پارسا و نهال بود.

با تکون دست مونا نگاهش کردم.

-دیانه، تو خوبی؟ حتماً از خوشحالیه زیاده چون هر کی ندونه من و تو میدونیم پارسا چقدر پسر خوبیه و تو اون شرایط سخت زندگیت بدون هیچ چشم داشتی کنارت بود. کمتر مردی اینطوری پیدا میشه! البته خوشا به حال نهال، یه شوهر خوشتیپ خوشگل و از همه مهمتر مرد نصیبش شد.

دلم می خواست بگم “مونا بسه، بس کن. من خودم میدونم پارسا چطور مردیه” اما انگار مونا کمر بسته بود تا من و نابود کنه.

با تن صدایی که سعی داشتم کنترلش کنم گفتم:

-مونا میشه بری؟

-آره، خودمم کار دارم اما باید بریم خرید.

بی توجه به حال بدم از اتاق بیرون رفت. با رفتنش خودداریم رو کنار گذاشتم و قطره اشک سمجی روی گونه ام چکید.

به خودم که نمی تونستم دروغ بگم؛ من عاشق پارسا بودم.

نفهمیدم کی و کجا اما من لعنتی عاشقشم … عاشق مرد بودناش … عاشق کوه بودناش.

نه می تونستم داشته باشمش نه می تونستم فراموشش کنم.

-من و ببخش احمدرضا که قلبم به روی مرد دیگه ای باز شد. من و ببخش!

از رستوران بیرون زدم.

 

همچنین ببینید

پارت ۱۷ جلد دوم دیانه

  ماشین کنار دادگستری نگهداشت. چادرم رو کمی جلوتر کشیدم. دو تا سرباز زن دو …

۷ دیدگاه

  1. جالب اینجاس با اینهمه انتقادی که در مورد زمان گذاشتن پارتها میشه کلآ هیچ توجهی نمیکنین حتی دیرتر از قبلم میذارین خب اگه نظرات خوانندگان رمان براتون مهم نیست اصلآ چرا رمان مینویسید..واقعآ که خیلی دیگه لفت میدین و ای بی احترامی به مخاطبتونه

  2. رمان بسیار قشنگی بود بله بود ولی با مدلی که شما میزارید زیباییه خودش رو از دست داد من که دیگه نمیخونمش

  3. رمان خیییییای قشنگی بود بله بود ولی با این مدل که شما میزارید دیگه زیباییه خودش رو از دست داد من که دیگه نمیخونمش

  4. سلام
    حالاکه رسیده به انتهای قصه خیلی طولش میدید.لطفا تمومش کنید

  5. سلام نویسنده ترو به جدت قسم رمانو تموم کن دیونه شدم اصلا هم پارت نمیزاری یاخیلی کوتاهه رمان قشنگیه ولی کم کاری میکنی لطفا زود تمومش کن بای

  6. امیدوارم این رمان هر چه زود تر تموم بشه واقعا دیگه بدجور داره رو مخ میره

  7. سلام به نویسنده ی عزیز.
    یک چیز بگم تو عمرم دختری مثل شخصیت این کتاب ندیدم واقعا غیر قابل باوره همه چی سریع میاد میره -همشم جلو چشماش عشقشو از دست میده-پسره هم سرده دوتا بیشتر اصرا رمیکرد-البته کتابه دیگه دارید خیلییییی طولش میدید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *