یکشنبه , مهر ۲۹ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان هزار چم / پارت ۲۳ رمان هزار چم
کانال عاشقي

پارت ۲۳ رمان هزار چم

 

شهداد محکم روی صورت خودش می زند.

_وای !!!
خاک به سرم ،چرا؟؟؟

رو به حاج امیر دستم را به نشانه یک وجب بالا می‌گیرم و می‌گویم:

_ سولماز خانم با پاشنه یه وجبیش لهش کرد!
می‌گه فکر کردم موشه کشتمش!

بعد کف هر دو دستم را جلوی دوربین می‌گیرم و با بغض می‌گویم:

_ تو دست های خودم جون داد…

توقع دارم مثل همیشه دلداری ام دهد، آرامم کند،
اما سوالش درد می شود روی دردهایم.

_ شوهرت کجاست باباجان؟

اشکم را آرام پاک می‌کنم و می‌گویم:

_ سر کاره، غروب به بعد میاد.

بعد دوباره برای استمداد جویی، از مکثش سوء استفاده کردم و گفتم:

_ حس می‌کنم از عمد کشتش.
زنِ بدجنس…

لبش را گاز می‌گیرد و اخم می‌کند و بلافاصله می‌گوید:

_ حواست باشه همیشه،
گلو هفت بند داره!

با تعجب دستم را روی گلویم می‌گذارم و می‌گویم:

_ هفت بند؟
یعنی چی؟؟؟

هنوز اخم دارد اما با همان آرامش و طمانینه همیشگی اش می‌گوید:

_ این یه ضرب المثله…
داستانشم اینه که زمان های قدیم حکیمی بوده که وقت سخن گفتن طوری شمرده و با تأنّی کلمات رو ادا می‌کرده که همه شنونده ها تعجب می‌کردن و گاهاً صبرشون تموم می‌شد،
بالاخره یکی دلیل تأنی در کلام رو از ایشون سوال می‌کنه.
جوابش خیلی باریک الله داشته!

بااشتیاق می‌پرسم:

_ چی بوده جوابش؟

امیررضا هم زمان که به گلو و لبش با دست اشاره می‌کند،جوابم را می دهد:

_ از بیخ گلو تا لب، هفت بنده!
انسان عاقل باید سخن خودشو سر هر بند نگه داره و در اون سخن تأمل و تفکّر کنه،
تا وقتی که از دهنش خارج می‌شه، پخته، سنجیده و بی‌عیب و نقص باشه و باعث خجالتش نباشه!

این بوده جواب اون حکیم، باباجان!

حالا شما این حرف رو اینجا زدی عیب نداره، گذشت… اما دیگه هیچ جا حتى پیش خودتم تکرارش نکن.
هم سخیف بودنش باعث می‌شه خودت کوچیک شی،
هم اینکه کسی جز خدا از نیت واقعی و اونچه که توى دل آدمهاست، آگاه نیست و ناخواسته تهمت می‌زنی و گناه مردم رو می‌شوری.

شرمنده سرم را پایین می اندازم و می‌گویم:

_ چشم! ببخشید…

_ چشمت پر نور ، حالا بگو ببینم، یه دل سیر واسه جانان کوچولو گریه کردی یا نه؟

با بغض و تعجب سرم را بالا می آورم و می‌گویم:

_ گریه کردم، اما انگار دلم بیشتر می‌خواد،
بایرام…
بایرام برد که تو باغچه خاکش کنه.

پدرانه لب هایش را جمع می‌کند و می‌گوید:

_ آخ! آخ!
پس صاحب مجلس ختمی و نشستی اینجا پای کامپیوتر باباجان؟
پاشو،
پاشو برو خاکش کن…
واسش گریه کن،
فردا مردم نگن خرگوشه بی کس و کار بود،
یه چهار تا هم بزن الکی توی صورتت.
به آیجانم بگو یه سینی از اون حلوا خوشمزه هاش بپزه.
اونم با کره محلی…

بعد دست روی شکمش می‌کشد و می‌گوید:

_ اوه ،اوه، چه شود!
برای منم نگه دارید…
تنها تنها بخورید، همتون زبونتون تاول میزنه!

من و شهداد بی اختیار قهقهه می‌زنیم، بعد یک مرتبه میان خنده می‌پرسم،

_ واستون نگه داریم؟!

سر تکان می‌دهد.
حالا به عادت همیشه اش دست روی سینه اش می‌کشد،

_ فعلا فقط شما دوتا وروجک خبر دارید ،
از اینجا مستقیم میام ایران…

انگار پیچ و مهره های لقِ ترن هوایی قلبم را یکی محکم می‌کند .
انقدر محکم و امن که با خیال راحت به او حکم فرود از برج کنترل می‌دهم…

 

*
حالم خوب است…
با همه غم و ناراحتی ام از اتفاق امروز حالم خوب است و مدام جمله حاج امیر را برای خودم تکرار می‌کنم،

” مواظب شهاب باش باباجان “

خوب که نگاهش می‌کنم، دلم می‌خواهد بیشتر مواظبش باشم،
مواظب مردی که کودکی هایش را گم کرده و دیر پیدایشان کرده و هم اندازه یک کودک به کمک و مواظبت احتیاج دارد…

همانطور که روی کاناپه جلوی تلویزیون سالن لم داده است و بازویش روی تکیه گاه کاناپه است، با چشم به بازویش اشاره می‌کند و لب می‌زند؛

_ بیا اینجا.

درنگ نمی‌کنم و سریع خواسته اش را اجابت می‌کنم.

سولماز خانم همانطور که خیار پوست می‌کند، زیر چشمی حواسش به ماست.
کنار شهاب که می نشینم همان دستش را دور گردنم می اندازد و پیشانی اش را به پیشانی ام می ساید.

_ بچم! غصه نخوری، یه بهترش رو واست می‌خرم.

متوجه چشم نازک کردن سولماز خانم و پوزخند پر طعنه شهرزاد می‌شوم،
اما بی تفاوت می‌گویم:

_ نه عزیزم دیگه می‌ترسم،
می‌ترسم دوباره بمیره غصه بخورم.

لب هایش را غنچه می‌کند و با لحن کودکانه می‌گوید:

_ خودم خرگوشت بشم؟

آرام به سینه اش می‌زنم و با خجالت می‌گویم:

_ دیوونه!

سولماز خانم ظرفی که در آن خیار تکه تکه کرده است را مقابل شهاب می‌گیرد و می‌گوید:

_ مامان جون تو فعلا خر خوبی شدی، نیاز نیست خرگوشم بشی!

شهرزاد قهقهه می زند.
با خودم فکر می‌کنم اگر به خاطر شهاب نبود من هم مثل سایر اعضای خانه به اتاقم می‌رفتم و طعنه ها و خنده های این مادر و دختر را تحمل نمی‌کردم.

شهاب برای مادرش ادا در می آورد و می‌گوید:

_ خوب پیرزن بگو ببینم شرکت رو چی کار می‌کنی؟

سولماز خانم با اخم به بازوی شهاب می زند و می‌گوید:

_ پیرزن عمته! توله سگ…

شهاب همان طور که مرا در آغوشش فشار می‌دهد، می‌خندد و می‌گوید:

_ الهی شکر… عمه ندارم.

جواب سولماز خانم بیش از اندازه زشت است.
پایش را روى پایش می اندازد، خیارش را با ناز می جود و می‌گوید:

_ پس ننه زنت پیرزنه.

بعد با یک خنده لوند از جایش بلند می‌شود و کنار شهاب می نشیند و شروع می‌کند به زبان ریختن و قربان صدقه رفتن،
بعد از گوشی اش چند عکس نشان شهاب می‌دهد و می‌گوید:

_ ببین دور سرت بگردم پروژه اش خیلی مامانه!
یعنی کلاسش خیلی بالاست…
فقط پسر مامان،عسل مامان، باید سر کیسه رو شل کنه تا مامانش کم نیاره شرمنده نشه.

شهاب باخنده می‌گوید:

_ برو بابا!
عمرا!
می‌دونی این قدر پول از حساب خالی شه حاجی از خشتک آویزونم می‌کنه.

سولماز خانم به نشانه خاک بر سرت دستش را سمت شهاب تکان می‌دهد.
با لب های آویزان می‌گوید:

_ بی عرضه ای شهاب…
یارو اون سر دنیاست و تو رو کنترل می‌کنه؟

شهاب کمی در فکر فرو می رود و می‌گوید:

_ حساب کتابش می‌دونی که دقیقه.
آدمم اینجا زیاد داره،
در ثانی…
من ترسم اینه هر لحظه جریان پروژه ای که به عیوض زاده گاف دادم رو بفهمه،
این دیگه نور علی نور میشه.

_ راستی اون پیر خرفت هنوز طمع کاره؟

شهاب سوت می‌کشد.

_ اوووه ! طمعش از قطب شمال تا جنوب کش میاد!!
بعدم همه هدفش شاخ حاجی رو شکوندنه.
نامرد با همه زد و بند داره!
با یه آقازاده گردن کلفت جدیدا قاطی شده،
با اعتبار و پارتی یارو کامیوناش چنان جنس می‌برن و میارن که کل بازار می‌گن عیوض زاده داره فقط دلار و یورو بار می‌زنه!!!

سولماز خانم با حسرت به نوک کفش خودش زل زده و می‌گوید:

_ یه زمان می‌گفتن صبح به صبح ماشین پول که از بانک مرکزی میاد، مستقیم می‌ره حجره حاج امیر.

شهاب آه می‌کشد…

_ نه ننه، با این شیوه سنتی و محدودیت های حاجی باید از این به بعد بخور و نمیر در بیاریم،
هر کار می‌خوام کنم یه اسم روش می‌ذاره.
یه بار میگه
رباست، استغفرالله…
نزوله، لا اله الا الله…
رشوه است، توبه !
وطن فروشیه، خیانته،
حلال نیست، ناخالصی داره!
سر هر سالم بر می‌داره یه پنجم کل دار و ندارمون رو می‌بخشه به گدا گشنه ها،
می‌گه می‌خوام مالم رو حلال کنم.
کلا عقلش پاره سنگ داره!!

سولماز خانم نچ نچ کنان می‌گوید:

_ واقعا که خدا رو ببین پول رو به کیا می‌ده!
سیب سرخ رو می‌ده توی دست چلاق.

من سکوت کرده ام و دیگر دلم نمی‌خواهد حرفهایشان را بشنوم.
همان طور که به حلوای خوشرنگ روی میز که آیجان پخته زل زده ام، با لبخند به این فکر می‌کنم.

” بالاخره داره میاد …”

بلافاصله که از ماشین پیاده شدم، بدون خداحافظی با عیاض، دوان دوان سمت عمارت رفتم
احساس می کردم، گرمای آن روز تابستانی به قدری بوده است که یک لایه از پوستم، زیر مانتو و مقنعه کاملا تبخیر شده است؛
حتی نفس کشیدن برایم مشکل شده بود.
به محض ورودم به عمارت، مقنعه ام را از سرم بیرون کشیدم و شروع کردم به باد زدن خودم و هم زمان آیجان را صدا زدم،
سریع از آشپزخانه بیرون آمد، مشغول درست کردن کتلت بود و دست هایش کثیف بود، با تعجب گفت:

_ زود اومدی خانم خانم ها!

سمت آشپزخانه رفتم و هم زمان که از یخچال آب بر می داشتم با ذوق گفتم:

_ تموم شد! بالاخره آخریشم از سر گذروندم.

سمت گاز رفت و یک کتلت در روغن داغ رها کرد، با صدای جیز روغن کمی خودش را عقب کشید.

_ خوب به سلامتی، حالا چه طور بود که این قدر استرس داشتی؟

عاشق نگرانی های خاصش بودم که با لهجه مادرانه آذری خرج می کرد، لیوان آب را یک نفس بالا کشیدم و بعد یک نفس عمیق گفتم:

_ عالی بود! اصلا فکرش رو نمی کردم.

دست هایش را سمت آسمان برد و از ته دل گفت:

_ خدا رو شکر.

بعد یک طور خاص نگاهم کرد، از آن نگاه ها که معلوم است پر از تردید است برای گفتن،
بعد نگاهش را به کتلت های در تابه داد تا راحت تر حرفش را بزند:

_ می گم خانم، امروز مادرت دوباره زنگ زد.

یک مرتبه دستم شل شد اما لیوان را محکم گرفتم تا نیوفتد، بعد آن را روی میز گذاشتم و گفتم:

_ با عزیزه خاله جان باز حرف زد؟

سرش را به نشانه مثبت تکان داد،
آه کشیدم و موبایلم را از کیفم بیرون آوردم و دوباره چک کردم و با نا امیدی گفتم:

_ بازم به من زنگ نزده!

قاشقش را چند بار لب تابه می زند تا روغنش را بچکاند، بعد همان قاشق را سمتم می گیرد و می پرسد،

_چرا تو زنگ نمی زنی بهش دخترم؟

بغضم گرفت، فقط خدا می دانست چه قدر دل تنگ مادر و خواهر و خانه پدری ام بودم،
از وقتی که شهاب، دعوت آقاجان را رد کرده بود، می دانستم دیگر آن جا جایی ندارم،
از مامان هم به شدت ناراحت بودم که تاب آورده بود و به من زنگ نمی زد تا مبادا هوایی شوم و خیال طلاق به سرم بزند.
دلم خیلى شکسته بود درست مثل غرورم، که مرا آن طور در مقابل شوهرم و خانواده اش خرد کرد و تنها گذاشت و بی پشتوانگی ام را فریاد زد، بدون این که جواب بدهم، کیفم را بر می دارم و با گفتن:

_ خسته نباشی آیجان.

خیال ترک آن جا را دارم، اما صدایم می زند و متوقفم می کند.

_ ریحانه خانمم.

بر می گردم و نگاهش می کنم.

_ جانم؟

_ ببخش مادر، من قصد دخالت ندارم، تو هم مثل دخترمی.

لبخند می زنم.

_ این چه حرفیه آیجان؟ می دونم، فقط مشکل الان من وضعیتمه، بی خیال! به قول خاله، خدا درد بی درمون به کسی نمی ده،
بالاخره درمون منم یه جا پیدا می شه.

بعد برای عوض کردن بحث، سوال می کنم.

_ کی خونه است راستی؟

کتلت ها را دانه به دانه از روغن در می آورد.

_ عمارت اون ور رو خبر ندارم، فقط می دونم عزیزه خانم سفره حضرت عباس دعوت بود، با سپهری رفت،
شهداد و آقا شهابم بالان.

با تعجب چشم هایم را گرد می کنم و می پرسم؛

_ شهاب؟! سر ظهر اومده خونه؟

با خنده به کتلت ها اشاره می کند و می گوید:

_ رسید و سفارش کتلت داد، فکر کنم عصر مسافرم باشن، صحرا رو احضار کرد که چمدون ببندن.

مثل همیشه از هیچ چیز خبر نداشتم، حتی حالا که رابطه مان بهتر شده باز هم مرا لایق دانستن هیچ چیز نمی دانست.
نمی خواستم آیجان بفهمد بی خبر و دلخورم، دوباره یک اتیکت لبخند فیک به لبم چسباندم و گفتم:

_ من خیلی تشنه ام، هندونه نداریم؟

_ چرا مادر، برو بالا قاچ می کنم می دم منیره بیاره، الان تو رختشوییه، کارش تموم شد میاد.

_ باشه ممنون، من با شهداد کار دارم، می رم یه سر اتاقش.

بعد بدون درنگ، خودم را به اتاق شهداد رساندم، می خواستم کمی با خودم کنار بیایم، با توجه به توصیه مشاور، چند دقیقه قبل از تصمیم رفتارم با شهاب فکر کنم و بهترین برخورد را انتخاب کنم،

صدای موزیک در اتاق شهداد آن قدر زیاد بود که هرچه در می زدم نشنید، مجبور شدم آرام در را باز کنم.
روی تختش دراز کشیده بود و بالش را روی سر خودش گذاشته بود، اصلا متوجه حضورم نشد، سمت ضبط صوت رفتم و صدایش را قطع کردم.
تازه به خودش آمد و بالش را از روی سرش برداشت و نشست؛
با دیدنش، فقط توانستم با چشم های گرد شده، هیم بکشم و دستم را روی دهانم بگذارم، موهایش را از ته تراشیده بود و چشم هایش از شدت گریه اندازه تخم مرغ شده بود.
با دیدن من انگار دوباره دلش هوای گریه کرد و بغضش ترکید.

 

جلو رفتم، کنارش نشستم و با بهت پرسیدم،

_ چی شده شهداد؟

هر دو دستش را جلوی صورتش گذاشت، حتی دست بندهای رنگارنگش هم دیگر دستش نبود، ته دلم خالی شد با نگرانی پرسیدم؛

_ کار شهابه؟

سرش را به نشانه منفی تکان داد و میان هق هق گفت:

_ می خوام برم سربازی،
خسته شدم دیگه ریحانه.

بی اختیار، دستش را گرفتم و از روی صورتش آن را برداشتم.

_ چی می گی؟!

نگاهم کرد، چشم هایش شبیه اسیری بود که حکم اعدامش را خودش امضا می کرد…

_ انتخابم رو کردم، می خوام مرد باشم،
یه مرد واقعی…
شاید برم سربازی باورم شه من یه مردم!

اخم می کنم و می گویم:
_ پس …
پس تموم اون حرفهات چی؟
این که می گفتی یه زنی که توی جسم مردونه اسیر شده،
می گفتی این جسم، یه اشتباهه که حقت نیست!
می گفتی حتی اسلام هم بهت اجازه می ده که تطبیق جنسیت بدی.

سر افسوس تکان می دهد و می گوید:

_ این جا ایرانه ریحانه!
فکر می کنی چند تا حاج امیر داره که بفهمه، که حق انتخاب بهمون بده، که به چشم یه بیمار یا منحرف جنسی نگام نکنه؟
یه ساله جلسات مشاوره رو مدام رفتم و اومدم، با بچه های ترنسکشوال رفت و آمد کردم.
فکر می کنی وضعیت اونا که جراحی کردن خیلی بهتر از منه؟
نذاشتن درس بخونم، این قدر توى دانشگاه مسخره ام کردن و یا خیال ناجور واسم داشتن که درسم رو ول کردم،
توی فامیل دیگه بدتر!
خواهرام و برادرم و همسر پدرم، از همه بیشتر تحقیرم می کردن.
شدم خونه نشین، یه خونه نشین عقده ای که همه نداشته هاش رو توی فضای مجازی و فیس بوک می خواد پیدا کنه، همه دلخوشیم شده عکس بگیرم و بذارم و چهار تا لایک بخورم که دیده شم! که پذیرفته شم!
حتی…
حتی…

بغضش اجازه صحبت نمی دهد اما تمام تلاشش را می کند.

_ حتی عاشق شدم، عاشق کسی که نیتش فقط سوء استفاده بود!
می دونی ریحانه، واقعیت اینه که توی کشور ما، خانواده ترنس هیج وقت پذیرفته نمی شه، چه قبل و چه بعد جراحی.
آناهیتا دوستم یه سال و هفت ماهه تطبیق جنسیت داده، اول خوشحال بود، تمام درد اون جراحی وحشتناک رو تحمل کرد، اما..
اما امروز شنیدم خودکشی کرده!
می دونی چرا؟ چون جامعه هیچ وقت باور نکرد که حالا اون یه زن کامله! توی خیابون و دقیقا توی ملا عام مسخرش می کردن، دست مالیش می کردن،
سر کارش می ذاشتن!
حالا… حالا گیریم که من برم عمل کنم،
کی منو می پذیره؟؟؟
می دونم حتی اگه خانوادم به روی خودشونم نیارن، ازم خجالت می کشن، باعث سرافکندگیشونم.
من… من دیگه نمی خوام، داداش امیرم و داداش شهابم به خاطر من خجالت بکشن،
به خاطر من شرمنده باشن…
می رم سربازی، می رم و یه مرد واقعی بر می گردم، اون پروانه وجودم رو توی پیله اش خفه می کنم.

به خودم که می آیم، پا به پایش هق هق می زنم و دست هایش را خواهرانه، در دستم می فشرم، ناله می کنم:

_ واقعیت اینه زن بودن این جا خیلی سخته،
خیلی درد داره،
خیلی!
پروانه پر سوخته، کاش توی همون پیله خفه می شد و به دنیا نمی اومد!

با صدای چند ضربه به در، هر دو سریع اشکمان را پاک می کنیم، منیره با ظرف هندوانه وارد می شود و به محض ورود با دیدن شهداد، عقب می رود و کم مانده که چشم هایش از حدقه بیرون بزند، شهداد تلخ می خندد و می گوید:

_ نترس منیره جان، منم، آقا شهداد…
آقا!!!

بعد خودش هق هق می زند…

این قدر غم زده و بى حال بودم که حتی توان حمل کیفم را نداشتم و آن را روی زمین می کشیدم و آرام سمت اتاقم می رفتم، ناراحت شهداد بودم،
انگار هرچه قدر اشک هم برایش می ریختم کافی نبود، بی اختیار دل تنگ شهاب شدم.
دلم خواست سریع به اتاق بروم و بدون هیچ حرفی به آغوشش پناه ببرم بغلم کند و در آغوشش دوباره و دوباره در سکوت اشک بریزم…

 

با بی حالی، دستگیره در را جهت باز شدن پایین کشیدم و در کمال تعجب متوجه شدم در قفل است،
گمان کردم اشتباه می کنم و به همین خاطر چندبار محکم و پیاپى آن را بالا و پایین کردم و آرام شهاب را صدا زدم.
چند ثانیه بعد صدای چرخیدن قفل را شنیدم، منتظر بودم شهاب پشت در باشد اما با دیدن صحرا آن هم در آن وضعیت، حسابی جا خوردم.
صورتش سرخ شده بود و دست و پایش را انگار گم کرده بود، این اولین بار بود که می دیدم در چشم هایش مداد کشیده،
باید اعتراف کنم اصلا این اولین بار بود که خوب، به این دختر که فقط چند سال از من بزرگتر بود، نگاه می کردم و اولین بار بود متوجه می شدم صورتش چه قدر خاص و خواستنی است،
موهای تابدار همیشه فرق وسطش را اینبار زیر شالش باز گذاشته بود،
چشم های درشت و قهوه ای براقش، زیر چتر ابرو های پهن مشکی و مژه هاى کوتاه و پر پشتش با سیاهی که امروز خرج چشم هایش کرده بود، خیلی جلب توجه می کرد و از آن به چشم بیاتر!
لب های درشت گوشتی اش بود که با وجود ترک زیاد، خیلی بامزه و خاص بود، در پوست گندمی اش جلوه خاصی داشت، کمی عقب رفتم، امروز یک چیزهایی سر جایش نبود،
همین که صحرا بر خلاف همیشه به جای دامن گشاد، شلوار پوشیده است و هیکل ریز نقشش را به نمایش گذاشته است، از این دخترک همیشه ساده پوش قدری بعید است، و این عطر!
این عطر آشنا !
حالم بد شده است،
سلامش را جواب نمی دهم و بی اختیار و با پرخاش می پرسم.

_تو!تو عطر منو زدی؟؟

وحشت زده و سراسیمه نگاهم می کند،زبانش گویی بند آمده است،
_من…
نه!!!
نه به خدا خانم…
خودتون…
خودتون اینو بهم داده بودین!
یادتون رفته؟

تازه به خاطر می آورم، همان شیشه عطری که شهاب برایم روز اول خریده بود و بعد ها فهمیده بودم، عطر خاص تارا بوده است.

نمی دانم چرا روحیه احمقانه صرفه جویی مرضیه خانم، در وجودم آن قدر پر رنگ شد که دلم نیامد شیشه عطر را بشکنم و آن را به صحرا بخشیده بودم،

از رفتار خودم شرم کردم، می خواستم معذرت خواهی کنم که صدای شهاب را از داخل اتاق شنیدم.

_ پس چرا نمیای تو ریحانه؟

صحرا هم از فرصت استفاده کرد و با گفتن:

_ با اجازتون خانم.

سریع آنجا را ترک کرد، از راهروی اتاق گذشتم.
شهاب روی تخت دراز کشیده بود و دستش را زیر سرش گذاشته بود.
مثل همیشه فقط لباس زیر به تن داشت.
تمام توصیه های مشاور را فراموش کردم و بی اختیار و با خشم گفتم:

_ این چه وضعشه؟

ابرویش را بالا می اندازد و می خندد.

_ چی چه وضعشه؟

به اندامش اشاره می کنم.

_ جلوی این دختره، کاملا لختی!

قهقهه می زند و به لباس زیرش اشاره می کند،

_ پس این چیه؟

با حرص می گویم:

_ خیلی بی حیایی شهاب!
خیلی!!!!

ادایم را در می آورد و بعد می گوید:

_ حالا چرا دوباره آبغوره گرفتی؟
صورتت چرا این قدر قرمزه؟ امتحانت رو گندیدی؟

کیفم را یک گوشه پرت می کنم و می گویم:

_ نخیر، خیلی هم خوب بود!
اصلا خودت چرا این وقت روز اومدی خونه؟

روی تخت غلتی می زند و می گوید:

_ شب پرواز دارم واسه دوبی، گردن و کتفم خیلی گرفته و درد می کنه، اومدم استراحت کنم تا قبل پرواز .
ماساژ صحرا هم بهترم نکرد…

اخم می کنم و می گویم:

_ اون گردن کلفتت رو باید عیاض، با اون زور بازوش مشت و مال بده.

لب هایش را جمع می کند و با شیطنت می گوید:

_ حسودی می کنی؟

چرا شبیه او شده ام؟
شبیه شهرزاد؟
شبیه سولماز خانم و سولماز خانم ها!

شانه بالا می اندازم و با یک فخری که از خودم هیچ وقت توقع ندارم می گویم:

_ وا!! به خدمت کارم حسودیم شه؟؟‌‌

و شاید غرور اول افتادن و سقوط باشد…

من از یک در، با سه قفل و دخترکى که امروز فهمیده ام زیباست، ترسیده ام!
باید با خودم صادق باشم…
من از خودم، از این همه ناتوانی و حتی زبانی که عاجز است از اعتراض، می ترسم…

من از اینکه مرضیه خانمِ درونم اینقدر پر قدرت مرا به ضعف و سکوت تشویق می‌کند، خسته ام…

یادم می آید مامان می‌گفت:

_ هیچ وقت جرات نکردم از آقا جواد بپرسم چه قدر حقوق می‌گیری؟
بی اجازش یه بار هم، حتی تا خونه مادرِ خدا بیامرزم که ته همین کوچه بود نرفتم!
به خاطر آقا جواد کلاس خیاطی رو ول کردم
و … و … و…

مادرم راضى بود، چون با تنها کسی که می‌توانست خوشبختی اش را قیاس کند زن عمو زینت بود.
خوب! حُسن بابا به عمو جلال این بود که دست به زن نداشت،
این یعنی مرضیه خانم خیلی از جاری اش خوشبخت تر بود…

مادرم راضی بود چون شعاع دایره زندگی اش از بازارچه و جلسه های قرآن فراتر نمی‌رفت.

مادرم در دایره کوچک و محدود زندگی اش احساس می‌کرد خوشبخت است،
اما واقعیت چیز دیگری بود!

واقعیت این بود که من امروز یقین دارم مادرم فکر می‌کرد خوشبخت است،
چون آدمِ خوشبخت خنده هایش از صمیم قلب است، آدم خوشبخت تمام لحظاتش با ترس و هراس نمی‌گذرد،
ترس اینکه شام دیر شود و بابا فریاد بکشد،
حنانه دیر خوابیده باشد و شیطنت کند و مزاحم خواب بابا باشد،
خانه به هم ریخته باشد،
ترس اینکه برای برق لب ریحانه مادرم باید شماتت می‌شد…

بابا مثل عمو جواد و شهاب دست بزن نداشت،
اما کاری که با مادرم می‌کرد ظالمانه تر بود.

هراسى که دائما در جان زن بیچاره مثل چشمه آب زیر زمینی هر روز بیشتر می‌جوشید،دردناک تر از قلاب کمربند بود…

و فقط خدا می‌داند در این شهر،
در این سرزمین،
روزی چند زن بیچاره بی صدا، روحشان تازیانه می‌خورد!
سیخ داغ در قلبشان فرو می رود،
سرب مذاب در گلویشان به نام بغض می‌ریزند و اعتراض نمی‌کنند،
فقط روز به روز بیشتر می‌شکنند،
بیشتر پیر می شوند،
شاید هم بیشتر عقده ای!

حالا یقین دارم زنی که هر روز کتک می‌خورد،
حال و روزش بهتر از زنانی است که کبودی و زخم روح و شخصیتشان را جز خودشان،
حتی آینه هم باور نمی‌کند و نمی‌بیند،

من حالا خوب می‌دانم شب هایی که شهاب با شال و عطر زن دیگر عشق بازی می‌کرد بیشتر درد می‌کشیدم تا روزی که کمربندش روی جانم فرود آمد.

وای از آن روز که زخم زن ها از درون بیشتر شود و بیشتر نابودشان کند،
آن وقت یا مرضیه تارک الدنیا می‌شوند و با گیسوان سفید خود را اسیر مطبخ و پوشک و مدرسه ی بچه می‌کنند،
یا می شوند سولماز!
سولمازی که مدام صورت و پیکرش را می‌تراشد،
رنگ و لعاب اضافه می‌کند،
با خودش و دنیا می‌جنگد،
و هیچ وقت راضى نیست…

ما زن ها قربانی بودن را خودمان انتخاب می‌کنیم!

هیچ مردی قدرت شکنجه یک زن را نخواهد داشت تا زمانى که شکنجه گر، انتخابِ قلب و یا بزدلی خودمان باشد…

و حالا نمی‌دانم من امروز بیشتر از قلبم ضربه می‌خورم یا بزدلى ام؟؟

***

صداى بوق مکرر ماشین هایی که از خراب شدن و ثابت ماندن چراغ راهنما و قرمز ماندنش
حسابى شاکى اند،
برای من و در کاسه سرم حکم آژیر آمبولانس نعش کش احمقی را دارد که مرده ای را سمت قبرستان می‌برد…

ماشین هایی که شاید دیرشان شده باشد،
شاید قرار مهمی دارند،
جایی دعوتند و شاید کسی را دارند که چشم انتظارشان باشد…

شاخص آلودگی هوا بالا رفته است،
مسخره است!
نیاز به این مانیتور بزرگ وسط میدان نیست تا به عالم بگویند هوای تهران حالش خوب نیست…

اصلا کافی است از دریچه چشم های من به دنیا و شهر نگاه کنند تا بفهمند شهر بدون تو چه قدر سمی شده است…

اسم عجیب و غریب این آلاینده ها و ریزگرد و کوفت و زهر مار را نمی‌دانم.

من فقط می‌دانم در شهرى که تو نیستى نفس کشیدن میسر نیست…

آه باید همراه مردم این شهر براى دعای باران به قله دماوند بروم.

باید بروم و از ابر هاى باران زا کمی از تو برای خودم طلب کنم،
شاید اجابت شود…
شاید میسر باشد….

 

درب تاکسی باز می‌شود و راننده مسافر چهارم را هم سوار می‌کند،
اینهمه سال در کارخانه، ظرفیت پراید را چهار نفر اعلام کردند و هیچ کس نفهمید صندلی عقب فقط جای دو مسافر است.

مسافر کنارى ام که مرد میانسالی است از این تنگیِ جا مسرور است و از قبل پاهایش را بیشتر باز کرده و یک لبخند جرم گرفته هم حواله ام می‌کند.

رویم را بر می‌گردانم و بیشتر به درِ ماشین می‌چسبم.
آن قدر در خودم جمع شدم که استخوان هایم در هم فرو می‌رود…

چه قدر این بوی عرق مردانه شبیهِ آهن زنگ زده، در فضای کوچک تاکسی مشمئز کننده است….

چشم هایم را می‌بندم، می‌خواهم یکبار دیگر عطر خوش او را تصور کنم،
اما امان از خاطراتم که این روزها شبیه مشق شبِ اجباری هر ثانیه به من و تنهایی ام هجوم می آورند…

وقتى که دستش را بالا آورد تا پنبه آغشته به بتادین را روی زخم کنار پیشانی ام بزند، در عوضِ بوی بتادین، عطر روی مچش را بیشتر حس کردم.

کار همان رگ برجسته و ستبر روی مچش بود که این طور عطرش را رسوا می‌کرد…

زخمم سوخت،
لبم را گاز گرفتم،
نگاهم کرد.
هنوز اخم هایش از هم باز نشده بود،
اما او حاج امیر بود…

در هر حالتى حاج امیر!
و اصلا بلد نبود نگران نباشد!
نمی‌توانست لوتى و مرد صفت نباشد…

زیر لب غرید:

_ آدمش می‌کنم…

چشم هایم را که بستم، دو قطره اشکی که به زور نگهِشان داشته بودم پشت سر هم چکیدند،
شوری اشک، نمک شد روی خراش لبم و سوخت….

تلخ خندیدم و او باند را با چسب روى زخم پیشانی ام گذاشت و به عادت همیشه اش یا علی گفت و بلند شد…

وقتى که می ایستاد هیبتش دو چندان می‌شد،
پهناى شانه هایش واقعا هر بیننده ای را یاد پهلوان هاى اساطیری شاهنامه می انداخت…
شبیه همان تابلو نقاشی آرشِ کمان به دستى بود که در سرسرای خانه آویخته بودند…

چند بار عرض اتاق را طی کرد،
دیدم که هر دو دستش را کلافه روی صورتش کشید.

خوب می‌دانستم اینبار راحت از گناه شهاب نمی‌گذرد…

باید تا دیر نشده کارى می‌کردم…
صدایش زدم.

_ حاج امیر!

توقف می‌کند و نگاهم می‌کند یعنی که بگو…

مِن مِن می‌کنم،
مثل همه اهل خانه من هم یاد گرفته ام مطیعِ تصمیم هایش باشم.
همه یاد گرفته بودند، جز شهاب…

قلبم آن لحظه با یاد آوری اسم شهاب دوباره هُری فرو ریخت، باید برایش کاری می‌کردم…

_ راستش…
راستش قضیه اون چیزى که شما دیدید نبود…

ابروهایش به شدت بهم گره می‌خورد و این سکوتش بیشتر مرا می‌ترساند،
اما سعی می‌کنم ادامه دهم.

_ یعنی …
یعنی اینکه شما همه چیز رو ندیدید…
متاسفانه به قسمت بدش رسیدید.

چند قدم جلو می آید،
نفسم در سینه ام حبس می‌شود،
صدایش هم به صلابت شانه هایش است.

_ ریحانه…

کمی مکث می‌کند و این طور جمله اش را اصلاح می‌کند.

_ ریحانه خانم!
دروغ هم می‌خواى بگی، بگو…
اما لطفا منِ مخاطب رو احمق فرض نکن!
به شعورم توهین نکن!

سرم را پایین می اندازم.

در زمان استرس عادت دارم که دستم را مشت کنم،
اما انگشت هایم از شدت ضربه حتی خم نمی‌شود.

دستم را جلوى صورتم می‌گیرم و می‌نالم:

_ تقصیر خودم بود…
شهاب …
شهاب این روزها خیلی عصبیه.
خوب جریان معامله و عیوض زاده به کل اونو بهم ریخته…
همین یکبار بود…
اصلا عادت نداره….

دستش به نشانه حکم سکوت بالا می‌رود و من جمله ام را نیمه کاره رها می‌کنم.

با یک لحن پر از خشم و در عین حال تمسخر می‌پرسد،

_ که همین یکبار بود؟؟
صدای فحش و فریاد و شکستن هاى هر شب چیه؟

خداى من!
خبر داشت…
این مدت که ایران نبود هم از همه اتفاق های خانه خبر داشت…

دوباره لشکر اشک های زبان نفهمم به صورتم می‌تازد…

_ تو رو خدا !!!

فریاد می‌زند.

_ تو رو خدا چى؟؟!
به خدایی قسمم می‌دی که گفته سکوت در مقابل ظلم ظالم عین ظلمه؟!
سکوت کنم؟

از جایم بلند شدم،
سرم گیج رفت دستم را به لبه کمد قدیمی اتاق گرفتم.

_ شما می‌دونید چه قدر دوستش دارم…
خواهش می‌کنم همین یکبار رو چشم ببندید.

نگاهم می‌کند، چشم های کهربایی و کدرش که زیر چتر ابروان مردانه اش اتراق کرده اند چه قدر امروز غم دارد…

 

کلمات را با فاصله ادا می‌کند تا جمله اش رساتر باشد، وقتی می‌گوید:

_ تو خونه من…
دست روی زن بلند کردن بدترین جنایته!!

هیچ وقت فکر نمی‌کردم تا این حد حقیر شوم،
اینقدر که از شوهرم کتک بخورم و پسر عمویش به دادخواهى ام بیاید!
و من التماسش کنم که سزای زخم هایم را از مردی که روزگاری ادعای عشق داشت نگیرد…
*

با صدای ترمز و بعد از آن خوردن سرم به صندلی جلویی، تصویرش را هم مثل خودش از دست می‌دهم…

مرد کنار دستی ام از این فرصت استفاده کرده است و دستش روی ران پایم جا خوش کرده…

جیغ می‌کشم …
مثل دیوانه ها جیغ می‌کشم…
با کیفم به سر و صورتش می‌کوبم.

راننده و دو مسافر دیگر مبهوت شده اند،
فریاد می‌زنم.

_ این در رو باز کن آقا!
باز کن!!!

راننده قفل مرکزی را می‌زند، در را باز می‌کنم،
وسط خیابان ایستاده ام.
جیغ می‌کشم…

_ کثافت!!!
کثافت…

نفس نفس زنان خودم را به پیاده رو می‌رسانم،

خانم میانسالی که در صف عابر بانک ایستاده است،
با دیدن وضعیتم، سریع خودش را به من می رساند.

لبه جدول پیاده رو می‌نشینم و دستم را روی پیشانی ام می‌گذارم،
خم می شود و می‌پرسد.

_ خانوم؟
خوبی؟

سرم را به نشانه مثبت تکان می‌دهم.

اما انگار متوجه شده است اصلا خوب نیستم،
از دکه ای که همام نزدیکی است یک بطری آب می‌خرد و کنارم می‌نشیند،
بطری را باز می‌کند و مقابلم می‌گیرد.

_ بخور نفست بالا بیاد عزیزم،
رنگ تو صورتت نیست!

نمی‌دانم چرا از مهربانی اش بیشتر بغضم می‌گیرد. نگاهش می‌کنم و اشکم می‌چکد،
بطری را می‌گیرم و تشکر می‌کنم،
بدون اینکه او بپرسد، دوست دارم خودم تعریف کنم.

_ مرتیکه عوضی!
اصلا خجالت نمی‌کشه.
یه ذره غیرت و انسانیت تو وجود بعضی ها وجود نداره!

سر تکان می‌دهد و با همدردی می‌گوید:

_ دیدم چه طور پیاده شدی و داد می‌زدی،
واقعا باید تاسف خورد که به زنِ باردار هم بعضی از این موجودات حریص و هیز رحم نمی‌کنن!
عزیزم سعی کن با این وضعیتت بیشتر با اتوبوس و مترو جایی بری.

نوبتش در صف که می‌رسد، دوباره تشکر می‌کنم.
او می‌رود،
اما من توان بلند شدن ندارم.

سرم را به درخت پشت سرم تکیه می‌دهم و بعد ناخودآگاه تلخ می‌خندم.

از اینکه حتی این روزها در مرور خاطراتم هم فراموش کار شده ام و همه اتفاق ها مثل سکانس هاى پراکنده یک فیلمِ قیچی شده، بدون نظم و ترتیب در ذهنم مرور می‌شود.

یک روز زن شهاب هستم، کتک می‌خورم.
خیانت می‌بینم.

روز دیگر در بستر امن و لطیف عشق شیرشاه، خانومی می‌کنم.

یک روز هم مثل همین چند دقیقه پیش، ناخودآگاه یاد فلان روز و فلان اتفاق زندگی ام می افتم!

شاید در مرور خاطراتم هم خودم کلافه ام از اینکه چه قدر آن روزها آمدن پهلوان هزارچم طولانی شد…

حیاط مدرسه آن‌قدر بزرگ بود که تا رسیدن به دفتر مدیر، دوباره نفس کم آوردم و مجبور شدم کنار باغچه بنشینم.

آقاى گلینى، سرایدار مدرسه، با دیدنم سریع سمتم دوید و مثل همیشه، با احترام سلام داد.

همان‌طور که دستم روی قلبم بود، گفتم:

_ خوبی آقا گلینی؟ خانمت جراحی کرد بهتره الحمد الله؟

پیرمرد هر دو دستش را رو به آسمان بالا برد و گفت:

_ الهی شما و حاج آقا هرچی که از خدا می‌خواید سه برابر بهتون بده.
به لطف شما، ثریا حالش خوبِ خوبه!

لبخند زدم و من هم از صمیم قلب، خدا را شکر کردم و بعد دستم را به زانویم زدم تا بلند شوم.

با اضطراب پرسید:

_خانم جبارزاده خوبید؟
بگم یکی از خانم ها بیاد کمکتون کنه؟

دستم را به نشانه منفی تکان دادم و تشکر کردم و همان‌طور که دست به کمر گرفته بودم، خودم را به ساختمان مدرسه رساندم.

هنوز وارد دفتر مدیر نشده بودم که زنگ مدرسه به صدا در آمد.

یک مرتبه سر جایم ایستادم و ناخواسته به راه پله ها چشم دوختم.

چند دقیقه بعد، سیل دختر های نوجوان و پر انرژی که از پله ها جهت زنگ تفریح پایین می آمدند، مرا به دنیای خوشِ مدرسه ام برد…

دوران روپوش سرمه ای و مقنعه خاکستری،
دنیای نمره انضباط و ترس از ناظم،
دنیای دغدغه های کوچک…

نسیم را می‌دیدم که همان قدر کم سن و سال با لبخند از پله ها پایین می آمد.

نفیسه هم بود.

مثل همیشه مقنعه اش را کج و کوله سرش کرده بود.

عجیب بود!

خودم هم بودم!

ریحانه همیشه ساکت، همیشه آرام،
ریحانه ای که همه آرزویش آن روزها کمی، فقط کمی شبیه همکلاسی های دیگرش، “آزادی داشتن” بود…

دستم را روی شکمم گذاشتم و با بغض گفتم:

_دخترم هیچ وقت نمی‌ذارم حقت بشه آرزوت.

یک مرتبه کسی از پشت سرم می‌گوید:

_ خانم جبار زاده این‌جایین؟ بفرمایین داخل.

هول می‌شوم!
درست مثل دانش آموزی که در مقابل مدیر مدرسه قرار گرفته است.

کمی طول می‌کشد تا به خودم بیایم.

کمی بعد، در حالی که روی کاناپه دفتر مدیر نشسته ام، کلافه دست می‌کشم روی صورتم.

اما خانم نجفی همچنان مصمم به صحبت هایش ادامه می‌دهد:

_ حقیقت امر اینه که ما اول سعی کردیم قضیه رو از طریق معلم پرورشی و خودمون حل کنیم.
حنانه نور چشم ماست.
نه فقط به خاطر زمین این مدرسه و ساخت این‌جا توسط همسر محترمتون؛
بلکه این بچه نابغه است.
امید مدرسه است.
ما همه مطمئنیم با یک رتبه خوب، پزشکى قبول می‌شه.
حتی کل مدرسه و دبیرها، خانم دکتر صداش می‌کنن.
به خدا حیف این بچه و این قدر استعدادشه.

تپش قلبم بیشتر شده است.
خم می شوم و از پارچ روی میز برای خودم یک لیوان آب می‌ریزم.

خانم نجفی با نگرانی می‌پرسد:

_ حالتون خوب نیست؟ شما باردارید شاید نباید الان این مسئله رو مطرح می‌کردم.

آخرین جرعه را قورت می‌دهم و فقط می‌پرسم:

_ کسی…
کسی اون مرد رو دیده؟

با یک حالت شرمساری، سرش را پایین می اندازد و می‌گوید:

_ متاسفانه باید بگم دختر من با چشم های خودش، دیده حنانه سوار ماشینش شده.
گویا یه مازراتی سفید بوده.
دوست صمیمی حنانه رو مجبور کردم یه‌کم حرف بزنه.
تنها اطلاعاتی که داره اینه:
اون مرد، نزدیک سی سالشه و همین چند وقت پیش، به مناسبت تولدش براش یک ساعت گرون قیمت خریده.
خانم جبارزاده ما تصمیم گرفتیم به جای مادرش، شما یا حاج آقا رو در جریان بذاریم.
اما متاسفانه موفق به تماس با ایشون نشدیم.
یک سری مشکلات هیئت مدیره مدرسه هم هست که باید با خود ایشون مطرح شه.

من در دنیای دیگری به سر می‌برم.
مابقی حرفهای خانم نجفی را نمی شنوم.

فقط دستم را به صندلی می‌گیرم و بلند می‌شوم و در حالی که سمت در خروجی می‌روم، زیر لب می‌گویم:

_ میاد…
ان‌شاالله میاد…

میان هیاهوی حیاط مدرسه، گیج و گنگ سمت در می روم.

با صدای ” آجی آجی” گفتن حنانه توقف می‌کنم و بر می‌گردم.

زیباست!
حتی در این روپوش بدقواره و مقنعه بدرنگ زیباست.

چشم های درشت و قهوه ای اش چه برقی می‌زند!

کی این قدر بزرگ شدی حنانه؟

با بغض نگاهش می‌کنم.
در حالی که نفس نفس می‌زند، می‌گوید:

_ این‌جا چی کار می‌کنی آجی؟

بعد دست می‌کشد روی شکمم.

_ فینقیل خاله چه طوره؟

چشمم خشک می‌شود به رولکس نگین دار خوشگلش روی مچ دستش…

متوجه می شود و سریع دستش را عقب می‌کشد.

همان‌طور که مستقیم نگاهش می‌کنم، می‌گویم:

_ هم سن تو که بودم، می‌دونی بزرگترین آرزوم چی بود؟
این‌که یک‌بار اجازه داشته باشم خودم از مدرسه بیام خونه و با دوستام تو راه مدرسه یک بستنی بخورم.
همیشه با خودم فکر می‌کنم علت اون اشتباهم توی اون سن کم، همه محدودیت هام بود.
به خاطر همین به تو بال دادم حنانه.
توی هر شرایطی واست جنگیدم و از خفقان خونه آقاجان نجاتت دادم.
اما…
اما حالا تو هم داری همون راه منو می‌ری.

رنگ صورتش سریع سفید شد.

چند قدم عقب رفت و با وحشت گفت:

_ چی شده آجی؟

 

رو برگرداندم و گفتم:

_ سپهری بعدِ مدرسه میاد دنبالت.
یعنی از این به بعد هر روز میاد.

****

ترسیده بودم و به خاطر همان حس ترس، یک زنگ خطر، مدام در سرم صدا می‌کرد.

آن‌قدر که یک مرتبه به خودم آمدم و دیدم آویزان دسته چمدان شهاب شده ام.

با تعجب نگاهم کرد و پرسید:

_ چرا این طور می‌کنی؟؟!

چانه ام از شدت بغض لرزید.
با ترس گفتم:

_ نرو شهاب!

با خشم نگاهم کرد.
دستش را محکم گرفتم و گفتم:

_ یعنی امشب نرو!
وایسا فردا واسم بلیط بگیر، منم بیام.
اصلا منم دوست دارم بیام دوبی.

قهقهه زد و چمدانش را عقب کشید.

_ دیوونه مگه می‌خوای بری دهات؟
دوبی پاسپورت می‌خواد؛ ویزا می‌خواد.
هیچ کدوم رو نداری.

با ترس کودکانه گفتم:

_ خوب…
خوب… می‌گیرم.
می‌گیرم میام.

دستش را جلو آورد و سرم را نوازش کرد.

_ پاشو خودتو جمع کن بچه!
همش یک هفته است.
چشم رو هم بذارى، زود برگشتم.

بلند شدم.
محکم بغلش کردم.

_ شهاب…
شهاب…
من زن خوبی نبودم واست!

هنوز توى بهت به سر می‌برد.

عقب می رود و می‌گوید:

_ سرت به جایی خورده؟

جلو می روم.
لبش را محکم می‌بوسم.
بعد دستش را می‌گیرم و روی قلبم می گذارم.

_ قلبم! قلبم به جایی خورده.

حالا نوبت اوست که جلو بیاید‌.
لبم را اسیر کند و بعد از لحظاتی طولانی که رهایم کند، بگوید:

_ بچم! منِ الاغ دوستت دارم ها.

بغضم که شبیه یک گره کور شده است، ناخودآگاه می‌شکافد.

در آغوشش هق هق می‌زنم و برای باز کردن دکمه های پیراهنش، این‌بار من پیش قدم می‌شوم.

نوازشم می‌کند و با بوسه ای روی پیشانی ام می‌گوید:

_ ازم نترس!
این‌بار کاریت ندارم.
اصلا به درک که اون طوری که همه می‌تونن، ما نمی‌تونیم!
ما می‌گردیم یک راهکارهای بهتر پیدا می‌کنیم.

تمام دقایقی که آن روز قبل سفرش با من در تخت خواب گذراند، آن‌قدر خوب و آرام بود، که احساس می‌کردم یک شهاب دیگر از آسمان برایم نازل شده است.

در آخر دستم را بوسید و گفت:

_ این اولین بار بود که حس کردم زن و شوهریم ریحانه!

با بغض، ملحفه را روی سرم کشیدم و گفتم:

_ اما..
اما من هنوز خوب نشدم!
اما بازم نشد که…

میان حرفم پرید و گفت:

_ مهم اینه که حس کردم امروز ازم نترسیدی.

بعد از تکان خوردن تشک، متوجه شدم از جایش بلند شده است.

سریع ملحفه را کنار زدم.
سمت حمام می‌رفت.

برگشت و چشمک زد و انگشت اشاره اش را در هوا سمتم تکان داد.

_ باید برم حمام.
واى به حالت اگه پروازم دیر شه شیطون خانم.

با یک شور و شیطنت زنانه خندیدم و دوباره ملحفه را روی سرم کشیدم…

شهاب رفت.
پشت سرش آب پاشیدم.
هنوز نرفته، دل تنگ بودم.
اما دلم دیگر امن و آرام شده بود…

لحظه آخر قبل رفتنش، در گوشم گفت:

_ واسم دعا کن اگه معامله توی دوبی موفقیت آمیز باشه، امپراطورى شهاب جبار زاده و ملکه ریحانه اش، این‌قدر بزرگه که این عمارت رو واسه همیشه ترک می‌کنیم…

 

شهداد اشک می ریخت و دفترچه اعزامش را پر می کرد؛ به ظرافت دست ها و اندامش که نگاه می کردم وحشت می کردم از تصور حضور او در قالب یک مرد،
دنیای مردانه در یک پادگان و تمرین های سخت…

الناز دو روزی می شد که با وحید دوباره به خاطر مشکلات خانواده همسرش، قهر کرده بود و در این عمارت به سر می برد، شهرزاد هم صبح تا شب لم می داد و می خورد و می خوابید و آرایشگر خبر می کرد؛
یک روز مو کوتاه می کرد، یک روز مانیکور و پدیکور و روز دیگر هوس می کرد، موهایش را رنگ کند!

هرچه قدر عزیزه خاله جان حرص می خورد و می گفت: “برای بچه ضرر داره!”

اصلا اهمیت نمی داد!

اواسط تابستان بود، به دستور دکتر که آفتاب گرفتن در روز را براى بیوک آقا تجویز کرده بود او را با کمال میل به تراس بردم ، آیجان دو لیوان آب هندوانه خنک برایمان آورد.

نی را کنار دهان بیوک آقا گذاشتم و با لبخند گفتم:

_ دوش آفتاب با یک لیوان آب هندوانه خنک از این بهتر نمیشه!

پلک زد و جمله ام را تایید کرد، می دانستم مثل من عاشق قطعه های استاد بنان است ، گوشی ام را روشن کردم و کنارش نشستم و قطعه کاروان را از لیست مموری کوچک سیاه پیدا کردم.

اشاره کرد، صدایش را زیاد کنم و من سریع اجابت کردم ، هر دو مثل همیشه چشم هایمان را بستیم و از اعماق قلبمان شروع به همخوانی کردیم:

“همه شب نالم چون نی
که غمی دارم
که غمی دارم
دل و جان بردی اما نشدی یارم یارم
با ما بودی بی ما رفتی
چو بوی گل به کجا رفتیتنها ماندمتنها رفتی
چو کاروان رَود
فغانم از زمین بر آسمان رود
دور از یارم
خون می بارم
فتادم از پا به ناتوانی اسیر عشقم
چنان که دانی رهائی از غم نمی توانم
تو چاره ای کن که می توانی
گر ز دل برآرم آهی آتش از دلم خیزد
چون ستاره از مژگانم اشک آتشین ریزد
چو کاروان رود فغانم از زمین
بر آسمان رود دور از یارم خون می بارم
نه حریفی تا با او غم دل گویم
نه امیدی در خاطر که تو را جوبم
ای شادیِ جان سرو روان کز بر ما رفتی
از محفل ما چون دل ما سوی کجا رفتی
تنها ماندم تنها رفتی
چو بوی گل به کجا رفتی
به کجایی غمگسار من
فغان زار من بشنو
باز آ باز آ
از صبا حکایتی ز روزگار من بشنو
باز آ باز آ سوی رهی
چون روشنی از دیده ما رفتی
با قافله ی باد صبا رفتی
تنها ماندم تنها رفتی…”

و باز مثل همیشه وقتی به خودم آمدم که همراه هر بیت به هق هق می افتم…

بیوک آقا هم اشک ریخته است، و با همان چشم های بارانی به در باغ اشاره می کند، بر می گردم و در را نگاه می کنم ، اتومبیل مشکی حاج امیر که این روزها سپهری آن را بدون پهلوان هزارچم به حرکت در می آوردش بسیار غم انگیز وارد خانه می شود،

با بغض رو به بیوک آقا می گویم:

_ کاش یک روز بیاد که خود حاج امیر برگرده!

بیوک آقا با یک قطره اشک حرفم را تایید می کند،
اتومبیل وارد پارکینگ می شود و از مسیر دیدمان خارج می شود،
سرم را به دیوار پشت سرم تکیه دادم و همراه بنان ناله کردم:
” باز آ باز آ”

کاش می شد یکبار دیگر، مثل همان روز، وقتى پر از تشویش تنهایى ام و از صمیم قلب می نالم” باز آ باز آ”
یک مرتبه چشم هاى تاریک روزهایم را بگیری و صدایت بپیچد در بطن انزوا و نداشتنت و هم نوا شوی با من و بنان و چشم هاى دردمند پدرت…

اول فکر کردم رویاست!
برای همین تکان نخوردم…
درست مثل وقتى که یک خواب شیرین می بینی و یک مرتبه بیدار می شوی و از بغض این که رویایت را از دست داده ای، دوباره می خواهی خودت را به خواب ببخشی و سعی می کنی دنیا و لحظات را گول بزنی و بگویی که من خوابم …
من خوابم لطفا رویایم را برگردانید.

اما وقتی چشم هایم، زانو زدنش در مقابل صندلی چرخدار پدرش را دید که بوسه بر دست پدر می زد و مشامم سرشار شد از عطر خاص اسانس چرم و دودش،
باورم شد رویا نیست!

برگشته بود، تانک سیاهش امروز چه مهربان شده است!

سپهرى عزیز و دوست داشتنی ممنون! ممنون که پهلوان هزارچم را برایمان آوردی…

دستم را روى قلبم گذاشتم و ایستادم،
تسبیح فیروزه اش را دور مچش پیچیده بود و در این پیراهن شلوار سپید کتان چه قدر جوان تر چه قدر آسمانی تر شده بود!
آفتاب هم دامن چین دارش را روی یال و کوپال طلایی شیرشاه می رقصاند و شکوه این رویای تعبیر شده را هزار برابر می کرد…

چشم هایش را تنگ کرد و نگاهم کرد؛

_ سلام باباجان.

تازه به خودم آمدم و دستپاچه گفتم:

_ سـ سلام

یک مرتبه، با صدای جیغ یک نفر، وحشت زده می لرزم و وقتی بر می گردم منیره را می بینم که دستش را جلوی دهانش گذاشته با چشم های گرد شده، امیررضا را نگاه می کند.

با خنده می گوید:

_ دختر مگه از ما بهترون دیدی؟
این یکی که زبونش بند اومده، تو هم جیغ می کشی؟

بایرام و سپهری با لب های خندان چمدان به دست، از دور به ما نزدیک می شوند،
انگار صدای جیغ منیره را بقیه اهل خانه هم شنیده اند و کم کم به تراس می آیند.
آیجان به سینه اش می کوبد با لبخند و اشک می خواند.

_ صل علی محمد نور خانه اومد.

اشک ذوق در چشم های سپهری جمع شده است و من با لبخند و چشم هایم از او تشکر می کنم،
شهداد دوان دوان و هراسان، خودش را می رساند و بدون درنگ، او را محکم در آغوش می گیرد.

متوجه تعجب حاج امیر از ظاهر جدید شهداد می شوم مخصوصا این که هق هقش، در آغوش او بند نمی آید…

صحرا اما، یک گوشه ایستاده و فقط از همان دور سلام و خوش آمد می گوید.

کم کم عزیزه خاله جان هم می رسد؛ از شدت ذوق عصایش از دستش می افتد و دست هایش را رو به آسمان می گیرد و از صمیم قلب با صدای بلند می گوید:

_ هاااای الله شکر!

آغوشش باز می شود برای خواهر و خواهر زاده اش…

این اولین بار است که به شهرزاد تا این حد حسادت می کنم، این که او هم حتی راحت خودش را به آغوش حاج امیر می رساند…

عیاض هم که مشخص است تازه بیدار شده است؛ از ساختمان کوچکشان بیرون می آید و با صدای بلند سلام می دهد،
اما نگاه حاج امیر به او یک طور خاص است یک نگاه دلخور اما هنوز مهربان!
سلامش را آرام جواب می دهد و بعد روی از او می گیرد،
.
به خوبی می شد درک کرد که کاملا حق با آیجان بود و واقعا نور به خانه برگشته بود.

تازه داخل عمارت شده بودیم که سر چرخاند و با یک لحن پر از سوال گفت:

_ مگه امروز تعطیل رسمی نیست؟ شهاب الدین کجاست؟ترانزیته؟

متوجه شرمندگی سپهری می شوم که سریع سرش را پایین می اندازد.

الناز با تعجب می گوید:

_ وا داداش مگه خبر ندارین که دیروز رفت دوبی؟

سپهری سریع می گوید:

_ غلامتم، خودت دستور دادی اخبار کار آقا شهاب رو بهتون ندیم.

همان طور که با دانه های تسبیحش بازی می کند،
یک طور خاص و پر حرف شهداد را نگاه می کند و می گوید:

_ سپهری جان، من از خیلی های دیگه هم بی خبرم.

شهداد، سراسیمه سرش را پایین می اندازد،
این بار مرا نگاه می کند و می پرسد؛

_ شما چرا با شوهرت نرفتى ؟

هول می شوم و سریع می گویم:

_ آخه…
آخه واسه کار رفته بود،
واسه یه معامله،
نمی شد منم برم.

دست می کشد روی ریش هایش و سرش را تکان می دهد و چند بار زیر لب می گوید:

_ معامله …
معامله…

همین که آمده است، انگار برای حل خیلی مشکلات و تسکین خیلی از غم ها کافی است.

مثلا همین که الناز و وحید کنار هم با ذوق از شیرین کاری های جدید آلما برای دایی اش تعریف می کنند.

عزیزه خاله جان دیگر سر شب با زور قرص خواب نمی خوابد
و بیوک آقا این قدر مسرور، مدام لبخند می زند و …

نشان می دهد که او باید می آمد…

روی تخت چوبی وسط باغ عمارت نشسته بودیم و امشب حتی همه فواره های استخر با شور تر کار می کرد،
آیجان هندوانه قاچ کرده بود.
بوی گلپر روى باقالی داغ دل آدم را می برد،

کمر باریک های لب طلایی را هم کنار سماور زغالی چیده بود و خودش برای همه چاى می ریخت.

شهداد در آتش گردان برای آماده کردن قلیان زغال می چرخاند و آلما با ذوق دست می زد و او را تماشا می کرد.

کانال عاشقي

همچنین ببینید

پارت ۳۶ رمان هزار چم

  مجری، کلافه جلو آمد و خیلی جدی گفت: _ خانم جبارزاده قرار ما این …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *