چهارشنبه , اسفند ۲۹ ۱۳۹۷
خانه / رمان / جلد دوم دیانه / پارت آخر جلد دوم دیانه

پارت آخر جلد دوم دیانه

 

 

دلم تنهائی می خواست. با ریموت در و باز کردم. تا در خواست بسته بشه امیریل وارد حیاط شد.

-مزاحم که نیستم … میدونم نیستم!

سمت ساختمون راه افتاد. به ناچار در و باز کردم. وارد خونه شد.

-چی شد اومدی اینور؟

روی مبل نشست.

-بالاخره خواهر من داره عروس میشه.

لبخند تلخی زدم.

-مبارکه!

-میدونی با کی؟

-بله.

-عه، یعنی من نفر دومم؟

-بله.

-نظرت چیه؟

-نظر من؟

-آره خوب، تو از همه بیشتر پارسا رو می شناسی و ازش شناخت داری هرچند معلومه چقدر پسر آقا و فهمیده ایه.

-خودت گفتی، نیازی نیست من بگم. نهالم انتخابش کرده.

-آره اون که خیلی خوشحاله.

آروم زمزمه کردم.

-بایدم خوشحال باشه.

-چیزی گفتی؟

-نه، من خسته ام.

-یعنی برم؟

شونه ای بالا دادم.

-راستی یادت نره آخر هفته حتماً بیای.

-من شاید …

-اصلاً حرفشم نزن! نکنه میخوای همه فکر کنن تو داری حسودی می کنی؟ هرچند من که میدونم تو هیچ حسی به پارسا نداری، مگه نه؟

-آره.

-خیالم راحت شد.

-خودم میام دنبالت اما یه چیزی، آدم ها خیلی منتظر جواب احساسات ما نمی مونن. گاهی خسته میشن و میرن؛ به این میگن دیر کردن و با هیچ چیزی جبران نمیشه. خداحافظ.

 

با رفتن امیریل نگاهم رو به جای خالیش دوختم. یعنی این چند سال پارسا منتظر احساسات من بود؟

یاد حرف آخر غزاله افتادم.

“پارسا فقط از روی دلسوزی با من ازدواج کرد، اون عاشق کس دیگه ای بود و هست. ازت میخوام کمکش کنی تا به عشقش برسه. “

نگاهم رو به سقف دوختم. از اشک ریختن خسته شده بودم. یاد خاطراتی که با پارسا داشتم لحظه ای ولم نمی کرد.

انگار خاطره هام قصد جونم رو کرده بودن.

“لعنتی های مزاحم دست از سرم بردارین”

هرچی روی میز بود پرت کردم روی سرامیک ها.

“دست از سرم بردارید … آره، من یه آدم ترسو هستم که از قلبم، از احساساتم فرار کردم. ولم کنید”

روی زمین زانو زدم. خدایا من نمیتونم پارسا رو با کس دیگه ای ببینم.

حداقل حالا که فهمیدم حسم بهش چیه. خدایا خودت کمک کن.

به اجبار مونا باهاش برای خرید رفتیم. هیچ تمایلی به خرید نداشتم اما مگه از دست مونا میشد در رفت؟

-وای مونا بسه، چقدر تعریف کردی!

-باشه. ببین اون لباس گیپور کرم خیلی بهت میاد تازه آستین هم داره.

-مونا خل شدی؟ ول کن، مگه نامزدیه؟ یه جشن کوچیکه!

-رو حرف من حرف نزن، بدو.

و بی توجه به نارضایتی من کار خودش رو کرد. تمام لباسهام رو به سلیقه ی خودش خرید.

 

بی قرار زیر دست آرایشگر تکون میخوردم. مونا این روزها حالم رو درک نمی کرد و به زور منم با خودش آورده بود آرایشگاه.

نمیدونست دلم تنهائی میخواد. کارم تموم شد. نگاهی تو آینه انداختم. مونا با ذوق گفت:

-واای چه خوشگل شدی! بدو که امیرعلی منتظره.

-لازم بود همه ی این کارا؟

-حرف نزن که به تو باشه خودتو تا ابد تو اون خونه حبس می کنی.

سوار ماشین شدیم. نگاهم رو به تاریکی شب دوختم.

-خدایا من امشب چطوری کنار یکی دیگه ببینمش؟ بهم صبر بده خدا.

-داری چی برای خودت زیر لب میگی؟

-هیچی.

حتی نمی دونستم مراسمشون کجاست. ماشین و تو پارکینگ اختصاصی هتل پارسا پارک کردیم.

با آسانسور به طبقه ی vip رفتیم. تو اتاق پرو لباسم رو عوض کردم. شالم رو روی موهام انداختم.

وارد سالن شدیم. قلبم چنان به سینه ام می کوبید که هر آن می خواست از سینه ام بیرون بزنه.

هلیا اومد سمتمون. با هم دست دادیم. امیرعلی سری تکون داد.

-به به پرنسس چه زیبا شدن!

-همین تعدادیم؟

هلیا: نه، چند تا از دوستان هستن که تو راهن.

-آها.

در سالن باز شد و پارسا همراه نهال وارد شدن. با دیدن دستهاشون که توی دست هم بود …

 

لحظه ای تعادلم رو از دست دادم و چیزی تا افتادنم نمونده بود که دستی بازوم رو چسبید. نگاهی به هلیا انداختم.

چشمهام پر از اشک شد. من نمیتونستم این جمع رو تحمل کنم.

بذار بهم بگن حسود اما نمی تونم ذره ذره با دیدنشون شکنجه بشم.

با اومدنشون سمتم چرخیدم تا از سالن بیرون برم اما صدای پارسا باعث شد سر جام بمونم.

ته دلم خالی شد.

“لعنتی، صدام نکن … نیا این سمت تا رسوام نکردی!” اما انگار دست بردار نبود.

-دیانه!

چرخیدم و لبم رو محکم به دندون گرفتم تا بغضم نشکنه. با فاصله ی کمی رو به روم ایستاد.

عطر مردونه اش مشامم رو پر کرد و تلاطم قلبم رو بیشتر.

نگاهم رو پایین انداختم. سالن تو سکوت بدی فرو رفته بود.

-نگاهم کن!

آروم سرم رو بالا آوردم. میدونستم الان چشمهام پر از اشک میشه.

-تا کی میخوای ازم فرار کنی؟

ناخواسته قدمی عقب گذاشتم. این داشت چی می گفت؟

-باهام ازدواج کن!

باورم نمی شد … داشت اذیتم می کرد. اون امروز قرار بود با نهال ازدواج کنه! قدم دیگه ای برداشتم.

-چـ … چرا داری اذیتم می کنی؟

پوزخندی زد.

-چرا هیچ وقت منو نمی بینی؟ نگاه کن؛ منم، پارسا! همونی که تو نگاه اول به دلش نشستی. من دوستت دارم!

نگاه سرگردونم رو به بقیه دوختم. اینجا چه خبر بود؟!!

 

دستهام رو روی گوشهام گذاشتم.

-اینجا چه خبره؟! چرا دارین اذیتم می کنین؟

پارسا اومد جلو.

-من دوستت دارم، انقدر نامفهومه؟

-اما … اما …

-جلوی همه ی اینا برای آخرین بار ازت خواستگاری می کنم. به روح پدرم قسم، اینبار من و نبینی برای همیشه میرم. من دوستت دارم، ازت میخوام گوشه ای از قلبت رو به من بدی … این کار و می کنی؟

-اما نهال …

امیریل اومد جلو.

-تمام اینا یه نمایش بود تا تو به خودت بیای … تا باور کنی که عاشقی … تو عاشق بودی اما احساس می کردی داری به احمدرضا خیانت می کنی. ما اینکار رو کردیم تا تو بتونی تصمیم بگیری. حرف اون شبم رو یادته؟ بهت گفتم نذار برای احساساتت دیر بشه، همیشه یکی منتظر نیست!

باورم نمی شد … یعنی نهال و پارسا نمی خواستن ازدواج کنن؟ نگاه پارسا هنوز منتظر بود.

وقتی به تمام این چند روز فکر می کنم می بینم نمی تونم از پارسا بگذرم.

سرم رو پایین انداختم.

-ببخش برای تمام روزهایی که اذیتت کردم.

-این حرفت و پای چی بذارم؟ برم یا برای همیشه کنارم می مونی؟

لبم رو از خجالت به دندون گرفتم.

-می مونم!

صدای جیغ دخترا سالن و برداشت. احساس کردم قلبم چقدر سبک شد!

 

امیرعلی: بقیه کجا موندن؟

یهو در سالن باز شد و اول از همه خانوم جون وارد سالن شد و پشت سرش بقیه.

متعجب به همه نگاه کردم. مونا چشمکی زد.

-خب عروس و دوماد بیاین سر سفره ی عقد که الان عاقد میاد.

-چی؟

هلیا: پس چی فکر کردی؟ ما تا شما دو تا دست به دست هم نکنیم از این سالن بیرون نمیریم.

با فاصله کنار پارسا روی مبل نشستم. عاقد اومد. تو آینه نگاهی به پارسا انداختم. لبخندی زد.

سریع نگاهم رو از نگاهش گرفتم. با صدای بله ام صدای دست دخترها بالا رفت.

خانوم جون بوسیدم و برام آرزوی خوشبختی کرد. هنوز باورم نمی شد، انگار همه چی مثل خواب بود.

هلیا با ویلچر مادر پارسا سمتمون اومد. لبخند کم رنگی روی لبهاش بود. هلیا بغلم کرد.

-شما هر دو سختی دیدین … خوشحالم که پسر خاله ام بالاخره به عشقش رسید.

مرجان اومد جلو.

-خوشبخت بشین … نمیخواستم بیام تا باعث ناراحتیت نشم اما بقیه اصرار کردن.

-نمیخوای دخترت رو بغل کنی؟

انگار از حرفم تعجب کرد. نگاه متعجبش رو بهم دوخت. لبخندی زدم و چشم هام رو باز و بسته کردم.

مردد اومد جلو. دستهاش که دورم حلقه شد بوی مادر بودنش رو حس کردم. شونه هاش شروع به لرزیدن کردن.

-من و ببخش دخترم، کاش راهی برای جبران داشتم.
هانیه بازوش رو گرفت.

-عه، عمه … امروز روز شادیه، با گریه خرابش نکن.
همه اومده بودن جز نوشین.

 

امیریل اومد جلو.

-خوب عروس و دوماد، دیرتون نشه!

مونا با نیش باز گفت:

-چمدون ها رو گذاشتم صندوق … همه چی هم برات گذاشتم عزیزم.

-مونا …

محکم بغلم کرد.

-ببخش که این چند روز حال بدت رو دیدم اما لازم بود تا به عشقت اعتراف کنی … خوشبخت بشی خواهر خوشگلم.

-مرسی مونا. تو برام کاری کردی که هیچ وقت نمی تونم جبران کنم.

-فقط خوشبخت شو، تو لایقشی.

نهال: برو اونور، منم حرف دارم.

رو به روم ایستاد. دستم رو توی دستش گرفت.

-قدرش رو بدون … اومدم بازی کنم خودم باختم. من توی این بازی که برای رسیدن شما دو تا به هم بود قلبم رو باختم، مراقبش باش.

و سریع رفت. باورم نمی شد. نگاهم به نهال بود که دست گرمی دستم رو گرفت. احساس کردم قلبم از هیجان فشرده شد.

-نمیخوای یکم برای منم وقت بذاری؟

سرم رو بالا آوردم. نگاهم به اون دو گوی پر از مهربونی خیره موند. سرش رو کمی خم کرد.

-اونطوری نگاه نکن … همین الان می خورمت ها!

گرمی خون رو روی گونه هام احساس کردم و لبهای داغش که روی گونه ام نشست.

امیریل: آروم برونید … خوشبخت بشید.

-امیریل؟

-جانم؟

-تو بهترین برادر دنیایی.

-خوشحالم که لبخند روی لبهات نشست. برید به سلامت. نگران بهارک هم نباش، ما همه هستیم.

 

تازه به ویلا رسیده بودیم. هوا گرگ و میش بود. به نرده ی فلزی تراس تکیه دادم و نگاهم رو به درخت های سرسبز اطرافم دوختم.

هنوز باورم نمی شد. همه چیز برام مثل یه خواب بود، یه خواب شیرین.

با حلقه شدن دستهای مردونه اش دور شکمم و گرمی تنش نفسی کشیدم.

چونه اش رو روی شونه ام گذاشت.

-موش کوچولوی من به چی فکر می کنه؟

-هنوز باورم نمیشه. همه چی برام مثل یه خواب میمونه … یه رویای شیرین.

-برای منم هیچ وقت روزی که امیریل اومد هتل فراموش نمیشه. اون موقع بخاطر شباهت زیادش به احمدرضا اونو یه رقیب می دونستم اما اون اومده بود تا کمک کنه. بهم گفت دیانه دوستت داره اما باور نکردم. گفت باید یه کاری بکنیم تا به خودش اعتراف کنه. با کمک بقیه قرار شد نهال به من نزدیک بشه. حتی اون شبی که مادر بیمارستان بود نهال اومده بود دیدن تو که فهمید بیمارستانی و با من اومد. من داشتن تو رو مدیون تک تکشونم.

چرخوندم سمت خودش. کمرم به نرده ها چسبید. دستهاش رو دو طرفم روی نرده ها گذاشت.

سرم رو بالا آوردم. پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند.

-برای به دست آوردنت خیلی سختی کشیدم اما ارزشش رو داشت.

آروم دستش رو زیر لبم کشید. با صدای بم ومردونه ای گفت:

-تو هنوز به من بوس ندادی!

و تا به خودم بیام لبهاش لبهام رو اسیر کرد. ناخواسته دستم دور گردنش حلقه شد و همراهیش کردم.

 

 

۶ ماه بعد

وارد خونه شدیم. به اصرار پارسا عروسی بزرگی گرفتیم.

بهارک پیش مامان بود و این مدت علاقه ی عجیبی به مامان پیدا کرده بود اما قرار بود با خودمون زندگی کنه.

یه خانواده ی سه نفره که به اصرار من برای اینکه مادر پارسا هم با ما باشه خونه رو عوض کردیم.

نگاهی به شمع های روشن توی سالن انداختم و موزیک بی کلامی که در حال پخش بود.

با صدای پارسا هول کردم و چنگی به دامن لباسم زدم.

-خانوم موشه، ۶ ماهه داری از دستم فرار می کنی، امشب دیگه تو چنگال خودمی!

-عمراً!

-خواهیم دید.

جیغی زدم و سمت اتاق پا تیز کردم. تا خواستم در و ببندم در رو هل داد و وارد شد.

-پارسا …

-جون پارسا؟ دیدی بهت گفتم با دم شیر بازی نکن!

پریدم روی تخت.

-نیایا وگرنه جیغ میزنم.

یهو دستم و کشید و پرت شدم توی آغوشش.

-جیغ بزن.

-تو که من و اذیت نمی کنی؟

آروم نوک دماغم رو گاز گرفت.

-مگه میشه موش به این خوشمزگی رو دید و هوس نکرد؟

لبهام اسیر لبهاش شد و طعم شیرین خوشبختی زیر زبونم رفت. همراهیش کردم.

گذاشتم روی تخت. بالای قفسه ی سینم رو بوسید و …

ملحفه رو کشید روی تن برهنه ام و کشیدم توی آغوشش.

-چرا بهم نگفته بودی …

دستم و روی لبهاش گذاشتم. نوک انگشتم رو بوسید.

-تبریک میگم خانوم شدنت رو!

 

گونه هام گل انداخت و نگاهم رو ازش گرفتم.

-آخ من قربون این لپای گل گلیت.

محکم بغلم کرد و روی موهام رو بوسید. سرم رو روی سینه ی مردونه اش گذاشتم.

-پارسا؟

-جانم؟

-اگر روزی بهارک بفهمه من قاتل پدرشم؟

-هیس، اون هیچ حق پدری برای بهارک نداشته. بهارک دختر توئه و پدر شناسنامه ایش احمدرضاست. ما یه خانواده ایم.

دستش لای موهام لغزید و با آرامش به خواب رفتم.

چند سال بعد
کنار سنگ نشستم و دستم و روی عکسش کشیدم
سالها بود که زیرخروارها خاک آرامیده
اما میدونم حواست به ما هست
از جام بلند شدم و
نگاه اخرم رو به سنگ سرد احمد رضا انداختم

چیزی تا اومدن بهارک از دانشگاه نمونده بود
با یادوری بهارک لبخندی روی لبهام نشست حالا
دیگه خانمی برای خودش شده .

نگاهی به آسمون افتابی انداختم
لبخندی روی لبهام نشست
خدا پاسخ صبوریهام رو با اوردن پارسا تو زندگیم
بهم داد
و چقدر خوشبختم پیش این مرد …
وارد خونه شدم همه جا تو سکوت فرو رفته بود
قسمتی از خونه مختص عکسهامون بود

نگاهی به عکس بهارک انداختم که حالا برای خودش خانومی شده بود و یاس و یاسمین، خواهرهایی که بهارک عاشقشون بود.

چند سالی از زندگیمون میگذشت. چند سالی که شاید بالا و پایین خودش رو داشت اما ذره ای از عشقم به پارسا کم نشده بود.

آروم زمزمه کردم:

-خدایا شکرت که بالاخره گذاشتی تا طعم خوشبختی رو بچشم.

چشمهام رو باز کردم. نگاهم به پارسا افتاد که با فاصله ی کمی رو به روم ایستاده بود.

موهای شقیقه اش جو گندمی شده و چقدر جذاب ترش کرده بود.

خم شد و گونه ام رو بوسید.

-کسی خونه نیست؟

-نه …

-خیلیم عالیه!

و تا به خودم بیام روی کولش بودم. جیغی کشیدم. در اتاق رو با پا بست.

خوشبختی همین روزهایی هست که میگذرن.

پایان

سلام …
فریده بانو هستم نویسنده رمان دیانه
ممنونم از تک تکتون که این رمان رو همراه من بودین میدونم کاستی های زیادی داشت
سعی کردم رمان رو خوب به پایان برسونم
( هر سختی به پایان می رسد کافیست کمی صبر کنیم . در پناه حق )

#فریده_بانو

 

 

همچنین ببینید

پارت ۱۷ جلد دوم دیانه

  ماشین کنار دادگستری نگهداشت. چادرم رو کمی جلوتر کشیدم. دو تا سرباز زن دو …

۴ دیدگاه

  1. سلام فوقالعاده بود

  2. باران
    باسلام ودرود….عالی بود …عالی..

  3. عزیزم خسته نباشی … اگه تا اینجا اومدی و تا حالا نوشتی یعنی اینکه هم مستعد بودی هم پشتکار داشتی و هم قدرت مقابله با افسردگی و انتقاد های زننده ی در طول راه …. امیدوارم همیشه موفق باشی … 👍

  4. خدا وکیلی دیگه دست ب قلم نشو

    برو خونه داریتو انجام بده

    کافیست کمی عاقل باشیم…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *