یکشنبه , مهر ۲۹ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان معشوقه اجباری ارباب / پارت ۲۴ رمان معشوقه اجباری ارباب
کانال عاشقي

پارت ۲۴ رمان معشوقه اجباری ارباب

آراد: بس کنید دیگه… یه کاری نکنید سه تاتونو از ماشین پرت کنم بیرون! 
ماشین پرهام کنار ما رانندگی می کرد.
سرشو آورد بیرون و به آراد گفت: خیلی نامردی… آخه چند تا چند تا؟! تو گلوت گیر نمی کنه؟! حالا که خوشگلی، باید سه تا برداری؟! ما دوتا ایم، فقط یکی بهمون رسید … امیرعلی یکی بود، یکی هم گیرش اومد! یکی از اونا، به غیر فرحناز که پاچه می گیره بفرست برای ما!
آبتین خوابید رو پرهام و سرشو آورد بیرون و گفت: راست می گه! آیناز… آینازو بده به ما!
پرهام زد تو سرش و گفت: برو اونور. جلومو نمی بینم.
آبتین نشست سر جاش و پرهام به آراد گفت: موقع نهار یکی از دخترا به جز فرحنازو برمی داریم! 
آبتین دوباره رو پرهام خوابید و گفت: راست می گه… آینازو بدید به ما؛آیناز قُل پرهامه! 
من و مرینا می خندیدیم. 
فرحناز با عصبانیت پاشو گذاشت رو گاز.جلو تر از همه بودیم.
آراد گفت: چه خبرته فرحناز؟ یواش تر برو! 
سرعت ماشینو آورد پایین.
ساعت دوازده بود که برای نهار وایسادیم. اول ماشین ما وایساد، بعد پرهام، پشت سرش امیرعلی پارک کرد و اومد پایین. 
پرهام عین قلدرا اومد طرف ماو جلوی آراد وایساد. از آراد کوتاه تر بود. سرشو بلند کرد و چشم تو چشم آراد شد.
اونم با اخم نگاش می کرد.گفت: فرمایشی بود؟!
پرهام وا رفت و گفت: نه! اومدم بگم رنگ چشمات خیلی نازه!
اومد طرف من و آروم گفت: بعد از نهار برو صندوق عقب ماشینم بشین!
خندیدم. اینو گفت و با بقیه رفت تو. 
امیر اومد طرف من و گفت: چرا نمیری تو؟
– می شه غذای منو بیاری بیرون؟ همینجا می خورم. 
– اینجا یخ می کنی.
– خاطره ی خوبی از غذا خوردن با اونا ندارم. 
– آره می دونم… پس پیش اونا نمی شینیم… بریم تو. 
با هم رفتیم تو. دم در، رو یه تخت نشستیم و به پشتی تکیه دادیم. کاملیا و مرینا و مونا و فرحناز و آراد پیش هم نشسته بودن. پرهام و آبتینم یه تخت برای خودشون رزرو کرده بودن. ما با اونا خیلی فاصله داشتیم. 
یهو صدای خنده پرهام بلند شد. همه نگاشون می کردن. پرهام افتاده بود رو تخت و غش غش می خندید. آبتینم نشسته بود و می خندید. 
گفتم: معلوم نیست به هم چی می گن که اینجوری می خندن!
امیر: تشخیصش زیاد سخت نیست… حتما پرهام یه جک تعریف کرده که خودش بیشتر خندش گرفته؛ با خنده ی پرهام، آبتین هم می خنده. 
– واقعا…؟ 
– بله… این چند سالی که این دو تا رو می شناسم، کارشون همینه. 
یه مردی اومد، سفارشامونو دادیم.
وقتی رفت، بازو هامو گرفتم و گفتم: اینجا چرا انقدر سرده؟!
– چون شماله! سردته؟
– آره.
کتشو درآورد، انداخت رو شونم و گفت: بپوش!
– آخه…
انگشتشو آورد بالا و گفت: یه کلام حرف بزنی من می دونم و تو! 
– پس خودت چی؟ سردت نمی شه؟
– اینجا که گرمه… مثل تو هم سرمایی نیستم، پس بپوش!
پوشیدم و گفتم: چه کت گرمی داری!
– بخاطر گرمای بدنمه. 
نگاش کردم و سرمو انداختم پایین. سفارشاتمونو آوردن. مرغ سرخ شده بود.
پیازو برداشت و گفت: پیاز می خوری؟
– نه، دوست ندارم.
مشغول خوردن شدیم. من آروم آروم می خوردم. امیر برام مرغ تیکه می کرد، می ذاشت رو برنجم، منم می خوردم. با این کارش معذب می شدم. خودش کباب سفارش داده بود. 
یه تکیه بزرگ از کبابش جلوم گرفت و گفت: بخور!
– اینو من بردارم که چیزی برای خودت نمی مونه؟
– چرا، می مونه بردار! 
برداشتم که نگاه یکی رو حس کردم. سرمو چرخوندم، دیدم آراد داره با عصبانیت قاشق دستشو فشار می ده و ما رو نگاه می کنه. 
امیر گفت: بخور دیگه؟ به چی نگاه می کنی؟!
– هیچی! 
بعد از نهار، کت امیرو بهش دادم. دست و صورتمو شستم و اومدیم بیرون. 
آبتین گفت: نهار چطور بود؟! 
پرهام زد به شکمش و گفت: عالی بود!
آبتین: برای شما که عالی بود، چون غذا های منم نوش جان فرمودید!
– آخه هر چی تو این آب انبار می ریزم، پر نمی شه!
فرحناز: آراد که هیچی نخورد.
امیرعلی: چرا؟
فرحناز: می گفت غذایی رو که سفارش دادم، دوست نداره.
امیرعلی: خب یه چیز دیگه براش سفارش می دادی؟
فرحناز: می خواستم این کارو بکنم؛ نذاشت، گفت اشتها ندارم.
امیر: اینجوی که نمی شه؟ باید یه چیزی بخوره وگرنه معدش اذیتش می کنه، الان کجاست؟
فرحناز: اوناهاش. داره میاد.
وقتی بهمون نزدیک شد، امیر گفت: برای چی نهار نخوردی؟
کتشو رو دستش انداخته بودو به من نگاه کرد و به امیر گفت: اشتهامو کور کردی!
رفت سوار ماشین شد. دوباره همه سوار ماشین شدن و راه افتادیم. کتابی که همراه خودم آورده بودم، باز کردم و خوندم. فرحناز موسیقی آرومی گذاشته بود که مرینا خوابش برد.
چند دقیقه بعد فرحناز گفت: آراد خسته ای؟ بخواب.
– نه … خوابم نمیاد. 
– پس چرا داری چشماتو فشار می دی؟
به آراد نگاه کردم. می دونستم الان اسید معدش زده بالا و زخم معدش داره اذیتش می کنه. 
گفتم: بخاطر معده خالیشه… باید یه چیزی بخوره.
فرحناز: کسی از شما چیزی پرسید؟
– آخه دیدم خیلی نگرانشی، گفتم بدونی چشه!
فرحناز انگار با خودش حرف می زد، گفت: این دور و برا هم که مغازه ای نیست… چیزی هم که همرام نیاوردم.
یه سیب از کیفم درآوردم، خم شدم جلو و گفتم: بیا یه گاز از این بزن. 
آراد به سیب نگاه کرد و گفت: نمی ترسی عشقت ناراحت بشه؟!
– نه اون مثل تو نیست! چون موقعیت ها رو درک می کنه… اگه نخوری خونریزی معده می کنی. 
فرحناز: آراد بگیر.
آراد برداشت. 
با صدای بلند گوشخراش موسیقی، سرمو بلند کردم. مرینا هم از خواب پرید و دو تامون با تعجب به پرهام نگاه می کردیم. پرهام و آبتین انقدر محکم سر شونو عقب و جلو می بردن و داد می زدن که هر آن امکان داشت سرشون از جا کنده بشه!
کاملیای بیچاره هم فقط دستشو گذاشته بود رو گوشاش. هر کی این دوتا رو ببینه فکر می کنه مستن! فرحناز نچ نچی کرد و گفت: اینارو ببین … عین دیوونه ها دارن سرشونو تکون می دن! 
پرهام سرشو آورد بیرون و داد زد: آراد می کشمت! بچه قرتی خیلی نامردی! بذار برسیم ویلا، حسابتو می رسم! بازم که دخترا رو برای خودت برداشتی؟ من که به آیناز زشتو هم راضی بودم!
یه لبخند دراز که کل لثه و دندنونش مشخص بشه تحویل آراد داد. یهو من و مرینا زدیم زیر خنده و فرحناز به یه لبخند ظریف اکتفا کرد. آرادم به اخمش راضی بود! 
تا وقتی رسیدیم، به کارای پرهام خندیدم. فرحناز جلو ی یه در بزرگ نگه داشت و به آراد گفت:
– کلیدو بده.
آراد کلیدو برداشت، دستشو آورد پشت، جلوی من گرفت و گفت: برو درو باز کن!
کلیدو برداشتم و درو باز کرد ماشینو برد تو . بعد، امیرعلی وایساد و گفت:
– دست گلت درد نکنه خانم!
با لبخند گفتم: خواهش می کنم!
رفت تو. پرهام اومد نگه داشت و داد زد: ممنون فندق خانم!
منم داد زدم: چرا داد می زنی؟! 
– خب فکر کردم مثل ما کر شدی! 
– خب اشتباه فکر کردی! برو تو ببینم؟ 
رفت تو و در رو بستم. صدای اموج دریا رو می شنیدم. باور نمی شد دوباره می تونم دریا رو ببینم. همه از ماشین پیاده شده بودن و کش و قوسی به بدنشون می دادن.
داشتم می رفتم طرف دریا که فرحناز گفت: کجا؟!
– می رم ساحل. 
به ماشین اشاره کرد: اول چمدونا رو ببر تو!
همه رفتن تو جز امیر و فرحناز. آراد هم داشت می رفت تو که امیر صداش و بلند کرد.
– خجالت نمی کشید؟! این دختر با این وزنش می تونه چمدونای شما دو تا برداره؟! حمالتون که نیست؟ خودتون ببرید!
آراد برگشت و نگامون کرد. 
فرحناز گفت: این خدمتکار آراده…آوردتش این کارا رو بکنه. 
یه قدم رفت جلو. تو چشمای فرحناز نگاه کرد و آروم گفت: آیناز تا زمانی که اینجاست، کسی حق دستور دادن بهش نداره!
فرحناز بدون هیچ حرفی چمدون خودشو برداشت و رفت. آراد هنوز بهمون نگاه می کرد. امیر مچ دستمو گرفت و می کشید. 
وایسادم و گفتم: امیر!
دستمو ول کرد و گفت: امیر چی؟! چرا هر چی می گن انجام می دی؟!
با لبخند گفتم: چون خدمتکار آرادم … باید کاراشو انجام بدم.
– آخه چمدون به اون سنگینی رو تو می تونستی بلند کنی؟
– چمدون آرادو خودم بستم… دو تا دست لباس بیشتر نیست.
ساکت شد و نگام کرد. 
فرحناز اومد، گفت: آراد گفته اگه خیلی ناراحت لیلیت هستی، خودت برامون چای بیار و فکر شام هم باش!
امیربا عصبانیت گفت: چهار تا دختر هستین، عرضه ی یه چای دم کردن هم ندارید؟!
با اخم نگام کرد و رفت. هنوز دریا رو ندیده بودم. فقط صداشو می شنیدم. به طرف صدا رفتم . دیدمش. چشمامو بستم و یه نفس عمیق کشیدم. بوشو حس کردم. 
امیر پشتم وایساده بود و گفت: اینم دریایی که می خواستی و دلت براش تنگ شده بود!
خندیدم. گفت: بریم خرید؟
– خرید چی؟
– مگه آقامون دستور نداده فکر شام باشیم؟
خندیم و گفتم: آره… پس اول براشون چای ببریم!
– نمی خواد… اگه لی لی به لالاشون بذاریم تنبل می شن! 
با هم رفتیم سوار ماشینش شدیم و راه افتادیم. 
گفتم: اینجا چقدر قشنگه!
– آره. باید یه روزی بیارمت کل اینجا رو بهت نشون بدم. 
– اگه آراد بذاره!
– مگه دست خودشه نذاره؟! 
الان بهترین فرصت بود بپرسم؛ نگاش کردم و گفتم: راستی قضیه ی بین تو و آراد چیه؟
– کدوم قضیه؟
– همینی که هر چی تو بگی نه نمی گه… اگه کتکش بزنی، چیزی نمی گه. دعواهاتون در حد دعواست و قهر نمی کنید.
خندید و گفت: داستانش مفصله… فعلا بریم خرید، بعدا برات تعریف می کنم.
– باشه. 
هرچی برای این چند روز لازم داشتیم امیرعلی خرید.
کیسه های خریدو گذاشتم تو ماشین و حرکت کردیم. بارون شدیدی شروع کرد به باریدن و ترافیک شد. ماشینا آروم می رفتن. معلوم نبود چی شده. چند دقیقه ای موندیم که موبالیش زنگ خورد. نگاه کرد، لبخندی زد و جواب داد: جانم؟
– ترافیکه! 
خندید و گفت: چشم زود میایم!…خداحافظ!
گوشی رو قطع کرد. داشت با کی حرف می زد؟! فضولی کار زشتیه! لبخند زدم. 
گفت: آراد بود… می خواست بدونه کجاییم!
با تعجب نگاش کردم. 
با لبخند گفت: چیه؟ بهش نمیاد نگران بشه؟!
– نه… اصلا به قیافش نمی خوره! 
با همون لبخند گفت: آراد چیزای دیگه ای هم داره که به قیافش نمی خوره! 
تا موقعی که به خونه رسیدیم، نم نم می بارید. خریدامونو بردیم داخل آشپزخونه.
کاملیا اومد تو و گفت: معلوم هست شما کجایین؟
امیرعلی: ببخشید… تو ترافیک گیر افتادیم. بقیه کجان؟
– پرهام و آبتین خوابیدن. آراد و فرحنازم تو اتاقن. نمیدونم چیکار می کنن. مونا و مرینا هم دارن لباساشونو از چمدون درمیارن. 
امیر گفت: عزیزم! گفتم کجان؛ شرح و تفسیر نخواستمش! یک کلام می گفتی تو اتاقن!
کاملیا با ناراحتی گفت: اصلا به من چه کجان؟!
رفت بیرون. خندیدم. 
گفت: می بینی من چه خواهری دارم؟! 
– اینجا چند تا اتاق داره؟
– اینجا پنج تا اتاق داره ولی با توضیحی که کاملیا داد، فکر نکنم به من و تو اتاق رسیده باشه!
– خب حالا چی بپزیم؟
– نمی دونم. تو بگو، من بهت کمک می کنم. 
– باشه! 
به کمک امیرعلی، شش نوع غذا و سالاد و سوپ و دسر درست کردیم. دست امیر علی تند بود. دو نوع سالاد بهش گفتم، ده دقیقه ای حاضر کرد. خیار می خوردم و نگاش می کردم. دستش اونقدر سریع بود که نفهمیدم کی کاهو و خیارو تیکه کرد. حواسم پیش خرد کردن امیر بود و داشتم جعفری برای سوپ خرد می کردم که انگشتم برید و یه جیغ آروم کشیدم.
گفت: وای چیکار کردی؟!
بلند شدم، زیر شیر، دستمو می شستم. خیلی ازش خون می اومد. سینک پر ازخون شده بود. چسب آورد. به انگشتم نگاه کرد و با نگرانی گفت: نه، چسب فایده نداره. 
رفت. دوباره دستمو زیر شیر گرفتم. با باند و گاز استریل و بتادین برگشت. شیرو بستم؛ بتادینو ریخت رو انگشتم، بعد گاز استریلو دورش چرخوند. 
بازش کرد و گفت: نه اشتباه بستم!
بازش کرد و با یه گاز استریل دیگه عوض کرد. همین جور با تعجب نگاش می کردم؛ اونم با هل کاراشو انجام می داد. خواست گاز استریلو بذاره، گفت: 
– وای داره خون میاد؛ نکنه بخیه می خواد؟
یهو بلند خندیدم و گفتم: چرا انقدر هلی؟! 
همین جور که انگشتمو می بست، با خنده گفت: هل نشدم… انگشتت داره خیلی خون میاد. 
بلند تر خندیم و گفتم: دکتر به این هلی ندیده بودم!
یهو آراد با اخم اومد تو، نگامون کرد. 
امیر سرشو بلند کرد. 
آراد گفت: انقدر جون می کندی بیاریمش، بخاطر همین بود؟!
دستم تو دست امیرعلی بود. 
گفت: فکر نکنم محبت کردن به عشقم اشکالی داشته باشه! 
– لیاقتت کلفت منه! 
– کلفت تو شرف داره به دخترای اطرافت! 
آراد دندوناشو بهم فشرد و رفت بیرون. دستمو از دستش بیرون آوردم. 
امیر گفت: آیناز خواهش می کنم! فقط چند هفته!
– فایده ای نداره … با این تظاهر الکی فقط اوضاع بدتر می شه! 
– بدتر نمی شه؛ من بهت قول میدم.
– فقط چند هفته! 
با خوشحالی گفت: خوبه… حالا زود شامو براشون ببریم تا نیومدن خودمونو بخورن! 
لبخندی زدم و با هم میز شامو چیدیم. چیدن میز که تموم شد، یکی یکی پیداشون شد جز آبتین و پرهام که یهو پرهام با سر و صدا و خنده از پله اومد پایین و آبتین داد زد:
– می کشمت پرهام! اونو بده به من!
پرهام: نمی دم، برای خودمه!
آبتین: از چمدون من برش داشتی، میگی برای منه؟!
همین جور که می دویدن، مرینا با اخم گفت: چه خبرتونه عین بچه ها دنبال هم می دوین؟!
پرهام خندید و گفت: بابا تقصیر این بوفالوئه، ولم نمی کنه!
کاملیا خندید و امیر گفت: خب یه لحظه ندوین، وایسین بگید چی شده؟
پرهام رفت پشت مبل، آبتینم جلوش وایساد و گفت: امیر جون این می خواد شورتمو برداره!
آبتین پرید سمتش. دوباره فرار کرد. 
داد زد: دروغ نگو بزغاله! شورت خودمه! 
همه فقط نگاش می کردیم. کاملیا از خنده رو صندلی نشسته بود. پرهام رفت پشت امیر؛ آبتین گوشه لباسشو گرفت که دوباره فرار کرد. آراد پوفی کرد و نشست. 
پرهام وسط سالن وایساد و گفت: صبر کن… صبر کن با این دویدن ها به جایی نمی رسیم! بذار یکی در مورد این شورت حکم بده!
به مرینا نگاه کرد: مرینا جون تو شورتای منو دیدی؛ ببین!
بازش کرد: این شورت من نیست؟!
مرینا: خجالت بکش! این چه حرفیه به من می زنی؟ حالا اینا پیش خودشون چی فکر می کنن؟!
نشست به مونا نگاه کرد و گفت: مونا تو چی؟!
مونا خندید و گفت: شرمنده! من جنس و رنگ شورتای تو رو ندیدم!
آبتین گفت: آخه باسن تو اندازه باسن منه؟!
پرهام: مگه باسن من چشه؟!
– چش نیست! هر کدومش اندازه ی یه ماهوارست!
پرهام پشتشو نگاه کرد و گفت: کو؟چرا دروغ می گی! 
یهو آبتین از دستش کشید . گذاشت تو پیراهنش و گفت: 
– حق به حق دارش رسید!
پرهام رفت جلو دستشو گذاشت رو شورت و گفت: 
– عجب سینه هایی! امشب پیشم می خوابی؟!
آبتین با خجالت خندید و سرشو گذاشت رو سینه ی پرهام. همه نشستن. 
پرهام گفت: آخی…خجالت نداره! این چیزا عادیه!
پرهام و آبتین هم نشستن. 
امیر گفت: تو چرا وایسادی؟ بشین دیگه؟
فرحناز: امیر من خوشم نمیاد با این دختره سر یه میز بشیم.
امیر: این دختره آینازه… سر میزم می شینه! 
آراد: نظرت چیه خودت و معشوقت برید تو آشپزخونه شامتونو بخورید؟! اونجا خلوت تره، راحت می تونید به کاراتون برسید! 
امیرعلی منظورشو فهمید. بلند شد و گفت: موافقم!
پرهام با قیافه ی گرفته نگام کرد. با امیرعلی رفتیم به آشپزخونه. من نشستم. امیر برای جفتمون غذا کشید. 
گفتم: نقشه ت خوب نیست! 
نشست و گفت: چرا خوبه! تازه روز اوله؛ قرارمون چند هفته است! بخور تا سرد نشده!
دستمو زدم به چونه و نگاش کردم و گفتم: اینجوری اذیت می شی. 
– من انقدر تو زندگی اذیت شدم که اذیتای آراد پیشش هیچه!
شاممونو خوردیم. انقدر گشنم بود که هر چی رو میز بود خوردم. امیر هم با تعجب نگام می کرد. منم می خندیم. فقط مونده بود سالاد امیر که اونم چنگالشو زد به کاهو و کلم و سس و گرفت جلو دهنم و گفت:
– اینم بخور ! 
– وای نه! دیگه نمی تونم؛ جا ندارم! 
– جای این کاهو و کلم هم تو معدت باز کن! 
دهنمو باز کردم که آراد اومد تو. نگاش کردم. امیر بدون نگاه کردن به آراد گفت: آیناز بخور!
یه نگاه به آراد، یه نگاه به امیر انداختم و دهنمو باز کردم. 
امیر چنگالو گذاشت دهنم و گفت: آفرین! 
آراد با همون اخم رفت سراغ یخچال و بطری آبو برداشت و رفت.
گفتم: چرا جلو آراد این کارو کردی؟!
– تا حساب کار دستش بیاد و بفهمه در مورد تو باهاش شوخی نمی کنم. 
– چی؟
– هیچی… فکر کنم شامشون تموم شده. بریم میزو جمع کنیم.
رفتم به سالن، دیدم آراد رو مبل نشسته و به پایین خم شده. بطری آب هم دستشه.
به سمت میز رفتیم. مونا و کاملیا داشتن میزو جمع می کردن. 
امیر گفت: کمک نمی خواید؟
مونا: ممنون می شیم!
امیر: حتما بانو!
حواسم به آراد بود. انگار حالش بد بود. فرحناز هم رو مبل نشسته بود و داشت ناخنشو سوهان می کشید. سرشو بلند کرد و نگام کرد. 
امیر یه کاهو جلو دهنم گرفت و گفت: دهنتو باز کن! 
به کاهو نگاه کردم و گفتم: تو امشب می خوای منو بکشی؟!
– من غلط بکنم !
بدون اینکه به آراد نگاه کنه، با ابرو بهش اشاره کرد و گفت:اربابت منو می کشه! 
خندیدم و کاهو رو از دستش گرفتم و خوردم. آراد با اخم نگام کرد. تمام بشقاب ها رو جمع می کردم که فرحناز گفت:
– امیرعلی! اگه مامان بدونه همچین عروسی قراره براش ببری، حتما سکته می کنه! 
– هر چی باشه، به تو جفتت می ارزه! 
فرحناز پوزخندی زد و گفت: این چرک زیر ناخن آراد منم نمی شه! 
امیرعلی داد زد: خفه شو فرحناز… دیگه شورشو درآوردی. به چیت می نازی که انقدر آینازو تحقیر می کنی؟ آیناز هیچی از تو کمتر نداره؛ نه تو زیبایی، نه قد، نه اندام؛ حتی از تو هم سرتره. چشماتو باز کن و ببین! فرحناز احترام خودتو نگه دار؛ اگه بازم بشنوم به آیناز داری همچین حرف هایی می زنی، دیگه حرمت خواهر و برادری رو نگه نمی دارم. 
داد و عصبانیتش اونقدر زیاد بود که من ترسیده بودم، چه برسه به فرحناز. تو این چند ماه، امیرعلی رو انقدر عصبانی ندیده بودم. 
رفت طرف آراد و گفت: بیا بیرون باید باهات حرف بزنم!
آراد: حرفی برای گفتن ندارم.
امیرعلی داد زد: ولی من دارم.
آراد بطری آب رو گذاشت رو میز و با هم رفتن بیرون. پرهام و آبتین کپ کرده بودن و هیچی نمی گفتن. دوباره مشغول جمع کردن بودیم که فرحناز با عصبانیت اومد طرفم و گفت:
– با داداشم چیکار کردی؟ رفتی براش دعا گرفتی که مهرت به دلش بشینه، نه؟
یقمو گرفت: نمی ذارم داداشمو ازم بگیری!
کاملیا دستشو گرفت و گفت: فرحناز! ولش کن این مزخرفات چیه می گی؟!
با یه دستش کاملیا رو زد عقب و گفت: داداش من لیاقتش بهترین دختراست. می دونی چند تا دختر حاضرن حتی با وجود عقیم بودنش، باهاش ازدواج کنن؟! نمی ذارم توی بی پدر و مادر بشی زن داداشم. فهمیدی؟
بدون بغض اشکام اومد.نگاش کردم و گفتم: این بی پدر و مادر، یه روز خانم خودش بود و جلوی کسی خم و راست نشد… این بی پدر و مادر، دست زمونه اینجا کشوندش.این بی پدر و مادر، یه روز پدر و مادر داشته… 
پرهام اومد جلو و گفت: فرحناز ولش کن.
فرحناز به پرهام نگاه کرد و پوزخند زد و گفت: چیه؟ دلت واسه این بچه یتیم سوخت؟
پرهام با عصبانیت و محکم دستشو از یقم برداشت که دو قدم رفت عقب. یهو دویدم از در اومدم بیرون. پرهامم دنبالم دوید. 
امیرعلی و آراد سمت راستم با فاصله زیاد داشتن حرف می زدن. 
یهو پرهام داد زد: علی… علی… 
امیرعلی و آراد نگاش کردن.
– علی! آیناز رفت. 
با تمام سرعت و قدرتم، با گریه فرار کردم و از در ویلا زدم بیرون. باید می رفتم. باید برم. اینجا رو دوست ندارم. هیچ کسو دوست ندارم. از همشون متنفرم. نور چراغ ماشین ؛بوق… 
یهو یکی از پشت کشیدم. افتادم تو بغلش. ماشین با سرعت رد شد. سرم رو سینش بود. 
با گریه گفتم: ولم کن امیر… ولم کن، بذار برم. خواهش می کنم.
دستمو انداختم دور کمرش و بیشتر گریه کردم. یهو یه حس عجیبی بهم دست داد. این بغل امیر نبود. ضربان قلبش فرق می کرد. سینش گرم تر بود. خیلی لاغرتر بود. سرمو بالا بردم و نگاش کردم. 
چشمای سبزش با نور تیر چراغ برق عسلی روشن شده بود. فهمیدم آراده. اروم دستمو برداشتم و ازش فاصله گرفتم.
با ترس چند قدم رفتم عقب و گفتم: ببخشید… فکر کردم امیرعلیه.
امیر علی دست به جیب با فاصله زیاد پشت آراد وایساده بودو یه لبخند زد و رفت به ویلا. آراد هنوز داشت نگام می کرد. 
گفت: می خواستی فرار کنی کجا بری؟ بازم میری پیش پلیس می گی من خریدمت؟! حداقل بخاطر علی دیگه فرار نکن… اون که دیگه دوست داره؟ دیگه مشکلت چیه؟! می تونی بری پیش پدر و مادرت بگی یه آقا خوشگل دکتر عاشقم شده!… برو تو!
چرا آراد گفت پدر و مادرت؟! مگه نمی دونه بابام منو فروخته؟!
گفت: یه حرفی رو باید دوبار بهت بگن تا بفهمی؟ برو تو، الان علی نگرانت شده.
با تعجب نگاش کردم و راه افتادم. تو حیاط وایسادم. 
گفت: دیگه چی شده؟!
– می خوام کنار دریا بشینم. 
– باشه پس همینجا وایسا بگم علی بیاد. 
رفت تو. حرفشو گوش نکردم و رفتم کنار ساحل نشستم. 
بخاطر سردی هوا موهای بدنم سیخ شد؛ دریا رو بخاطر تاریکی خوب نمی دیدم. سیاه بود عین روزایی که پشت سر گذاشتم.
همونجا دراز کشیدم و به آسمون نیمه ابری نگاه کردم و زیر لب برای خودم می خوندم که یکی گفت:
– با این که سوزناک می خونی، اما بازم صدات آدمو آروم می کنه. 
برگشتم و نگاش کردم. امیرعلی با پتو تو دستش کنارم وایساده بود.
گفتم: نظر لطفتونه. 
پتو رو روی شونم انداخت و کنارم نشست و گفت: کاش صدای منم به قشنگی صدای تو بود تا برات بخونم و آروم بشی. 
با لبخند گفتم: در عوضش دست پختت عین خودمه و سرعت دستات موقع خرد کردن، شش برار منه! اینا چیزای مهمی هستن!
– ولی این که تو رو آروم نمی کنه؟
بعد از کمی فکر کردن گفت: فردا صبح زود می برمت بیرون. 
– نمی تونم بیام… باید براشون صبحونه آماده کنم. 
– یه کره مربا گذاشتن رو میز آماده کردن می خواد؟
– فراموش کردی من خدمتکار آرادم؟ اگه با اونا کاری نداشته باشم، صبحونه آرادو حتما باید حاضر کنم. 
– حالا تا فردا خیلی مونده؛ یه فکری می کنیم!
نگاش کردم و گفتم: بهم بگو!
– چیو؟
– قضیه ی تو و آراد دیگه؟ 
خندید و گفت: آها… چقدر این موضوع برات مهم بوده که فراموشش نمی کنی؟ راستشو بگو من برات مهمم یا آراد؟!
– هیچ کدوم ! می خوام بدونم چرا همه می گن شماها داداشین و آراد رو حرف تو حرف نمیاره؟
امیرعلی نفسی کشید و گفت: می دونی که من پنج سال از آراد بزرگ ترم؟
گفتم: آره.
چند روز بعد از اینکه آراد دنیا اومد، من و مامانم رفتیم به دیدنش. زنداییم رو تخت خوابیده بود. آرادم تو یه پتوی سفید کنار زن داییم خوابیده بود… رفتم رو تخت نگاش کردم. تپل و سفید بود. دلم می خواست بخورمش! با ذوق خودمو انداختم روش و تا تونستم بوسش کردم که جیغ کشید و با صدای بلندی گریه کرد.
مامانم با عصبانیت از تخت آوردم پایین و گفت بچه ی مردمو کشتی! ازش خوشم اومد. خیلی خیلی دوستش داشتم و دارم … هر روز به یه بهونه گریه می کردم که منو ببرن پیش آراد. بابام دیگه کلافه شده بود؛ یک هفته تمام گذاشت پیش آراد بمونم …آراد با من بزرگ شد. یه جورایی خودم بزرگش کردم. تمام اخلاق و رفتارشو می شناسم. داییم بخاطر بدبینیش اجازه نداد مادر آراد خدمتکار بیاره… دست تنها بود. منم که عشقم آراد بود؛ همیشه یه شیشه شیر و پستونک دستم می داد که بهش بدم… منم این کارو می کردم. بیشتر وقتا خودم خوابش می کردم …یه وقتایی که می دیدم زیادی ساکت و آرومه، لپشو گاز می گرفتم تا گریه کنه!
بلند خندیم و گفتم: یعنی انقدر دوستش داشتی؟!
– اگه بگم خیلی، باور نمی کنی… آخه لپاش آویزون بود و سفید. با اون چشمای سبز مهربونش. 
– بعد چی کار می کردی آروم بشه؟
خندید و گفت: بوسش می کردم و با التماس خواهش می کردم دیگه گریه کنه!
– خب… بقیش؟ 
نفسی کشید و گفت: بقیش؟… هر روز که آراد بزرگ تر می شد، وابستگیش به من هم بیشتر می شد. از مدرسه که برمی گشتم، یه راست پیش آراد بودم… خودم با قاشق بهش غذا می دادم. از دست کس دیگه ای نمی خورد. همه مسخرم می کردن و می گفتن مامان آراد امیرعلیه! … وقتی خواست راه بره، دو تا انگشتای اشارمو می گرفت و آروم آروم با اون پای تپل مپلش، با خنده راه می رفت. وقتی هم که راه رفتن یاد گرفت، هر جا می رفتم باید می بردمش وگرنه عمارتو با گریش می ذاشت رو سرش … حتی اگه سوپر مارکت سر کوچه هم بود، باید می بردمش. 
وقتی حرف زدن یاد گرفت، بهم گفت «داداس علی». نمی دونی اون موقع چه حالی داشتم! یه برادر خوشگل ناز گیرم اومده بود. وقتی این کلمه رو گفت، افتادم روش و تا جا داشت بوسش کردم. اونم فقط می خندید… یه روز که باهاش قهر کرده بودم، با لب شکلاتی اومد خونمون …یه شکلات باز شده جلوم گرفت و گفت «این شکلاتو آوردم آشتی کنیم.» گفتم «شکلات نصفه آوردی آشتی کنیم؟» گفت « نه نصف بیشترو برای تو گذاشتم.» شکلاتو ازش گرفتم و نگاش کردم. دیدم کمتر از یه بند انگشت برام گذاشته. گفتم «این نصف بیشترشه؟» لب و لوچه شکلاتیشو آویزون کرد و گفت «خب خیلی خوشمزه بود! اگه شکلات نمی خوای برم اسباب بازی هامو برات بیارم»… نگاش کردم؛ دلم به حال تنهایش سوخت. آراد حاضر بود اسباب بازی هاشو بده ولی من آشتی کنم. با لبخند بغلش کردم و گفتم «من آشتی؛ تو چی؟» با لب شکلاتیش منو بوسید وگفت «منم آشتی! دیگه باهام قهر نکن داداش علی!» … آراد بزرگ تر شد و تنهاترم شد… 
گفتم: مگه دوستی نداشته؟
با احساس تاسف گفت: نه… باباش نمی ذاشت. گفتم که بدبین بود. انقدر تو گوش آراد خوند که دوست بده. آدمو بدبخت می کنه … اگه کسی بخواد با تو دوست بشه، فقط بخاطر زیبایی و پولته … نباید به کسی اعتماد کنی، چون یه روزی تنهات می ذارن و میرن. بهش گفته بود هیچ کس تو رو دوست نداره… حتی مهد هم نفرستادش. برای مدرسه هم یه نگهبان براش گذاشته بود. آرادو تا مدرسه می رسوند، همونجا توی مدرسه وایمستاد تا آراد تعطیل بشه، ببرتش خونه … اگه آراد با کسی حرف می زد، باید به باباش جواب پس می داد…
– یعنی تو، هم دوستش بودی، هم پسر عمش؟
سرشو تکون داد و گفت: دوستش، برادرش، پسر عمش… به گفته ی خودش، همه کسش بودم … دل من صندوقچه اسرارشه… با هیچ کس حرف دلشو نمی زد. یه راست می اومد پیش خودم… اگه معلم دعواش می کرد، به من می گفت…اگه کسی تو مدرسه می زدش یا اذیتش می کرد، فقط به من می گفت… منم از شرمندگی همه کسایی که اذیتش می کردن، درمی اومدم! … وقتی آراد پاشو گذاشت دانشگاه، تمام دخترای کلاس و دانشگاه براش می مردن… هر کدومشون به یه بهونه می اومدن پیش آراد؛ یکی به بهونه درس و جزوه ، یکی به بهونه ی اینکه بارون میاد، خیس می شم، منو تا خونه برسون!
امیر خندید و گفت: حتی یادمه آراد بهم گفت یکی از دخترا غش کرده بود، بقیه دوستاش سوار ماشینش کردن که تا بیمارستان برسونتش. آرادم این کارو کرد اما وسط راه یهو خانم بلند می شه و آرادو می بوسه و می گه من دوست دارم! اونم پاشو می ذاره رو ترمز و خانمو پرت می کنه بیرون! 
پسر زرنگی بود و دم به تله کسی نداد… هیچ دختری رو دوست نداشت. می گفت دخترا موجودات مسخره ای هستن و ازشون بدم میاد. اونا مثل یه ژله نرم و ظریفن. همش گریه می کنن و مثل آدامس و کنه به آدم می چسبن… چند دفعه سعی کردم بهش حالی کنم دخترا خوبن؛ عالین. باید باهاشون باشی تا بدونی چقدر بهشون نیاز داری … باید یکی رو دوست داشته باشی و ازدواج کنی؛ تشکیل خانواده بدی … اما حرفای من تاثیری نداشت. یه گوشش در بود، یکی دیگه دروازه… باباش انقدر تو گوشش خونده بود که کار خودشو کرده بود … باور نمی کنی وقتی بیست و دو سالش شد، انقدر باهاش حرف زدم، در مورد دوست داشتن که سرم درد گرفت. آخرش گفت «تو رو دوست دارم بسه!» 
منم زدم تو سرش و گفتم «من که نمی تونم با تو ازدواج کنم…باید بری با دختر ازدواج کنی!»
یه نفسی کشید: خسته شده بودم؛ نمی دونستم چرا هیچ کسو دوست نداره؟
– پس مهتاب چی؟
– تو اونو از کجا می شناسی؟! 
– خب عکسش لای یکی از کتابا بود. 
لبخند زد و گفت: مهتاب، دختر همسایشون بود و عاشق سینه چاک آراد؛ یعنی آراد بهش می گفت بمیر، می مرد… یه روز اومد پیشم و گفت یه دختر دوستم داره؛ هر روز برام نامه می ده. چی کار کنم؟ با تعجب گفتم هیچی! مثل بقیه ردش کن بره …تو که می گی هیچ دختری رو نمی خوای؟ 
گفت «این فرق می کنه. مهتاب گفته اگه باهاش ازدواج نکنم، خودکشی می کنه. حالا چی کار کنم؟»
منم از ترس آراد ترسیدم. رفتم با مهتاب حرف زدم. بهش گفتم آراد یه پسر بی احساسه. نمی تونه به هیچ دختری ابراز علاقه کنه. اگه باهاش ازدواج کنی، با برخوردهای سردش ممکنه خسته بشی و طلاق بگیری… اونم حرفشو با قاطعیت زد و گفت یا آراد یا هیچ کس! 
منم به آراد گفتم تو که کسی رو دوست نداری؟ با مهتاب ازدواج کن؛ شاید عاشق شدن هم یاد گرفتی! اونم بدون نه، سریع قبول کرد!
امیر خندید و گفت: هیچ وقت رو حرف من حرف نمی زنه؛ هر چی بگم، می گه چشم….یه مدت با مهتاب بود. وقتی بهش می گفتم چه خبر؟ می گفت همش تو بغلمه و ماچم می کنه! نمی دونم برای چی؟
منم خندیدم و گفتم آدم وقتی یکی رو دوست داره، با بوسیدن و بغل کردن، عشقشو ابراز می کنه تا شاید بعضیا که هیچی از عشق حالیشون نیست، عاشق بشن!
گفت: یعنی منم بغلش کنم و ببوسمش؟!
بعضی وقتا از خنگی آراد خندم می گرفت… تو مهمونی ها وقتی مهتاب بهش پیشنهاد رقص می داد، همه ی دخترا با حسرت نگاه می کردن. اما نمی دونستن آرادِ منجمد، هیچ احساسی به مهتاب نداره. مهتاب هیچ وقت شکایت نمی کرد، چون دوستش داشت. 
اما وقتی مهتاب مرد، خیلی گریه کرد… از شش سال پیش، حالش خراب شد. بداخلاق و بدعنق شد. از دخترا فقط به عنوان یه سرگرمی استفاده می کرد… آرادی که جز مهمونی باباش، مهمونی دیگه ای نمی رفت، شد یه عیاش به تمام معنا! توی همه مهمونی ها که دعوتش می کردن شرکت می کرد و هیچ دختری رو برای رقصیدن و لب دادن جا نمی ذاشت. دیوونه شده بود. باهاش حرف می زدم… می گفتم این راهش نیست. فقط دعوا می کرد و می گفت به تو ربطی نداره. 
دیگه منو تحویل نمی گرفت. دعواهامون شروع شد… اما قهر نکردیم. اگه دو روز باهاش حرف نمی زدم، خودش می اومد آشتی می کرد و می گفت دعوا کنیم…اما قهر دیگه نه!
– منم قبول کردم… بخاطر همینه وقتی می زنم تو گوشش، چیزی نمی گه؛ چون من هنوز داداش علیشم! 
یهو گفتم: ساعت چنده؟
به ساعت مچیش نگاه کرد و گفت: یازده و نیم. 
گفتم: وای … دیر شد.
بلند شدم. 
گفت: چی دیر شد؟
– باید برای آراد کتاب می خوندم. حتما دعوام می کنه. 
امیر بلند شد و گفت: خودش داره میاد.
نگاه کردم. داشت می اومد پیش ما. 
امیر گفت: هر شب براش کتاب می خونی؟
– اهوم!
آراد پیشمون وایساد. 
امیر گفت: کاری داشتی؟
به من نگاه کرد و گفت: ساعت یازده و نیم شده.
امیر: خب شده باشه! 
آراد: نیم ساعت بیشتر بهت وقت دادم دل و جیگر بگیری! زودتر بیا! 
دو قدم رفتم. امیر دستشو انداخت دور کمرم و کشید طرف خودش و گفت:
– چرا خودت نمی خونی؟
آراد به دستای امیر نگاه کرد و پوزخندی زد و گفت: حالا کمرشو نشکونی! 
امیر با عصبانیت یه قدم برداشت. 
دستمو گذاشتم رو سینش و گفتم: امیر خواهش می کنم!
امیر به دستام نگاه کرد؛ دستمو برداشتم. 
به آراد نگاه کردم و گفتم: بریم!
من جلو راه افتادم، آراد کنارم. با هم وارد سالن شدیم و از پله ها رفتیم بالا. به اتاق فرحناز نگاه کردم. همه ی دخترا اونجا جمع بودن و می خندیدن. آراد وارد اتاق شد، منم پشت سرش رفتم تو. اتاقش برخلاف بیرون، گرم بود. پیراهنشو درآورد و خوابید. یه تیشرت جذب بدنش تنش بود. به تخت یه نفرش نگاه کردم. دیگه نمی تونستم بشینم. یه صندلی آوردم کنار تختش گذاشتم و روش نشستم. کتاب رو میز کنار تختشو برداشت. صفحه اولو باز کرد؛ جلوم گرفت و گفت: اینو تو نوشتی؟!
کتابو برداشتم: «غریبه توی غربت، نگی چی شد محبت؟»
سرمو تکون دادم و گفتم: بله!
– چرا اینجا نوشتی؟
– ببخشید… پاکش می کنم.
کتابو برداشت و گفت: لازم نکرده!
یه کتاب دیگه داد دستم و گفت: اینو بخون!
شروع کردم به خوندن. 
چند صفحه بیشتر نخونده بودم که فرحناز با خنده اومد تو و گفت: آراد اینو شنیدی؟
چراغو زد؛ تا چشمش به من افتاد، خندش محو شد. با تعجب انگار اولین باره من و آرادو می بینه، نگامون می کرد. با قدم های آهسته اومد جلو و گفت:
– آراد این اینجا چه غلطی می کنه؟!
آراد: فکر کردم از کتاب تو دستش فهمیده باشی اینجا چیکار می کنه!
با عصبانیت چشماشو باز و بسته کرد و گفت: جلوی ما نقش بازی می کنی که ازش بدت میاد، اونوقت میاریش برای عشق بازیت؟!!
آراد با عصبانیت گفت: از کی تا حالا کتاب خوندن جزء عشق بازی شده؟!
– از کی برات کتاب می خونه؟!
– خیلی وقته؛ دو سه ماهی می شه.
حرص خوردن فرحناز بیشتر شد و گفت: شوخی می کنی؟ یعنی … یعنی این هر شب برای تو کتاب می خونه؛ اونم با صدای نَکَرش؟!
فرحناز با عصبانیت اومد طرفم، کتابو از دستم کشید و گفت: گمشو بیرون؛ خودم براش می خونم! 
بلند شدم. آراد گفت: فرحناز ولش کن… بذار کتابو بخونه. 
– چرا این بخونه، من نخونم؟
آراد با عصبانیت دستشو گذاشت رو پیشونیش و گفت: دوتاتون برید بیرون!
دراز کشید و پتو رو انداخت رو سرش و گفت: زودتر برید، چراغو هم خاموش کنید.
من زودتر اومدم بیرون. فرحناز پشت سرم اومد. خواستم برم به اتاقم که فرحناز بدون حرفی مچ دستمو کشید و برد به آشپزخونه و درو بست. عصبی و کلافه بود. 
انگشت اشاره شو تکون داد و گفت: تو به غیر از کتاب خوندن غلط دیگه ای که نمی کنی؟!
یه لبخند که فقط حرص فرحناز در بیاد زدم و گفتم: چرا…لب می گیرم… تو بغل گرمش تا صبح می خوابم.
تو چشمای خاکستری عصبیش نگاه کردم: یه کار خصوصی دیگه هم می کنیم…که صلاح به گفتنش نمی دونم!
یه سیلی محکم زد به صورتم. نگاش کردم و لبخند زدم و گفتم:
– یه کارای دیگه هم می کنیم که دیگه خودم خجالت می کشم بگم! 
فرحناز داد زد: بیشعور! دختره ی خراب! تو و قیافت فقط به درد همین کارا می خورین! 
دو قدم رفت، دوباره برگشت. دوباره انگشتشو با تهدید تکون داد.
– اگه خودت با پای خودت از پیش آراد نری، یه کاری می کنم بندازتت بیرون! 
با عصبانیت از آشپزخونه رفت بیرون. چند قطره اشک از چشمام اومد. پاکشون کردم. آبی به صورتم زدم و رفتم خوابیدم.
***
صبح یهو چشمامو باز کردم. به ساعت جلوم نگاه کردم؛ هفت و ربع بود. موهامو بستم؛ یه شال انداختم رو سرم و رفتم به اتاق آراد. نبود.
وای! اگه بیاد دعوام می کنه.
رفتم به آشپزخونه که چای درست کنم؛ صدای دلنشینی به گوشم رسید
– نخواستم با غم بسازی/ نخواستم هیچی نگی/ نخواستم درد دلتو دیگه با هیشکی نگی…
نزدیک تر شدم؛ می خواستم صاحب صدا رو بشناسم. به در آشپزخونه نزدیک شدم. آراد پشت به من، روی صندلی نشسته بود و با دست راستش، کره رو روی نون تست می کشید.
– آخه عشقت باری نیست / تو زندون من نمون/ حالا که فکر رفتنی /دیگه از موندن نخون/ تا دیدم می خوای بری/ دلم راتو سد نکرد/ برو فردام مال تو/ دیگه اینجا برنگرد/ بدون من بعد من/ دلتو هرجا، جا نذار/ غم با من بودنو/ تا مِن بعد یادت نیار…
صدای قشنگی داره! چرا تا به حال نخونده؟!
– اگه شونت تکیه گامه/ پس چرا من تنها شدم؟/ چرا هر لحظه و همیشه/ منم تنها با خودم؟/ یه تصویر از عکس چشمات/ روی دیوار دلم /چقدر قصه م خنده داره/ چقدر بیکاره دلم/ تا دیدم می خوای بری/ دلم راتو سد نکرد/ برو فردام مال تو/ دیگه اینجا برنگرد…
دیگه نخوند انگار متوجه شد کسی پشت سرشه. یهو برگشت. 
با تعجب نگام کرد و گفت: تو اینجا چیکار می کنی؟ کی اومدی؟
با دستپاچگی و هل گفتم: الان… یعنی… خب… تازه … تازه اومدم! ببخشید دیر از خواب بیدار شدم، نتونستم بیدارتون کنم. 
چیز ی نگفت و مشغول خوردن صبحانش شد. این که بلده صبحونه حاضر کنه، دیگه مرض داره منو این همه راه می کشونه به آشپزخونه؟! 
کنارش وایسادم و گفتم: می خواید براتون لقمه بگیرم؟
پوزخندی زد و گفت: رسمی حرف می زنی؟! لازم نکرده! برو امیر جونتو بیدار کن!
– نمی دونم ساعت چند بیدار می شه!
– هشت! 
– هنوز که هشت نشده؟
– برو تو اتاقت، به ثانیه و دقیقه ها نگاه کن تا زود بگذره! … هر چند برای عشاق دیر می گذره! 
وقتی دیدم حاضر نیست پیشش بمونم و فقط تیکه بارم می کنه، رفتم به اتاقم. همه خواب بودن. یک ساعتی دراز کشیدم؛ خوابم نبرد. بلند شدم نگاشون کردم.
اَه اینا چقدر می خوابن! بلند شدم رفتم به آشپزخونه. آراد نبود. به میز نگاه کردم. چیزی نخورده بود. میز و ظرفا رو جمع کردم و چای هم که آراد درست کرده بود. کاری نبود من انجام بدم. رفتم به حیاط؛ یه توپ رو زمین افتاده بود. برداشتم رفتم کنار دریا، همونجا نشستم. آب دریا تا کنار پام می اومد، بعد آروم بر می گشت، انگار داشت با پام بازی می کرد. به امواج آروم نگاه می کردم که صدای واق واق سگی که بیشتر شبیه جیغِ زن بود شنیدم. سرمو بلند کردم، دیدم یه سگ کوچولوی سفید پشمالو با دو میاد طرف من.
با توپ تو دستم بلند شدم. با دو اومد جلو پام وایساد و با جیغ جیغ کردن بالا و پایین می پرید. 
به توپ تو دستم نگاه کردم. خندم گرفته بود حتما توپ می خواست. جلوش انداختم. شروع کرد به بازی کردن؛ منم نگاش می کردم و می خندیدم. توپو از زیر دستش کشیدم و فرار کردم؛ اونم با صدا دنبالم می دوید. هر کاری می کردم فرار کنم، جلوم سبز می شد. آخرش مجبور شدم توپو بهش بدم. 
دوباره بازی کرد. با پا توپو به طرف خودم می کشیدم؛ با صدا و پاش توپو از زیر پام کشید و نگام کرد. انگار منتظر بود بازم توپو بردارم.
با تعجب دوباره با پام توپو از زیر پاش برداشتم و دور پام چرخوندمش. اونم دنبال توپ اومد و با پاش کشیدش.
خندیدم و زانو زدم و گفتم: آفرین! پس فوتبالم بلدی! معلومه صاحبت خوب یادت داده!
بلند شدم؛ دوباره واق واق کرد. انگار می خواست باهاش بازی کنم. 
کانال عاشقي

همچنین ببینید

پارت ۳۸ رمان معشوقه اجباری ارباب

انگار عصبانی بود ولی با آرامش گفت: آراد چرا دیشب مشروب خورد؟ – چرا از …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *