چهارشنبه , آبان ۲ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان هزار چم / پارت ۲۵ رمان هزار چم
کانال عاشقي

پارت ۲۵ رمان هزار چم

 

سخت بود…
شکافتن قالى که رج به رج با آرزوهایت آن را بافته بودى، سخت بود!
“تار و پودش از زخم ها و آبرو و حسرت و جوانى ام بود”
سخت بود…
شکافتنش سخت بود…

مدام از پاى قالى بلند می شدم؛
از دور تماشایش می کردم.
زیبا بود!
دوستش داشتم!
درست بود چند رج اشتباه رفته بودم؛
اما من می ترسیدم، من توان از نو بافتن را نداشتم….

دکتر که رفت، منتظر بودم نگاهش مهربان شده باشد.

اما جدى تر از قبل، بدون هیچ نگاهى گفت:

_ بیشتر مراقب راه رفتنت باش.

همین که می خواست از اتاق خارج شود، تلفنم زنگ خورد.

الناز که چشمش به صفحه گوشى ام خورد، با نگرانی گفت:

_ وای شهابه که!

دیدم با شنیدن این جمله، توقف کرد.

من با اضطراب، گوشی را برعکس کردم و گفتم:

_ جواب نمی دم،
نباید بفهمه!

برگشت و چند قدم جلو آمد.
کمی خم شد و در حالی که دستش را به تاج تخت تکیه داده بود، با دست دیگرش، گوشى ام را برداشت و طرفم گرفت.

با ابرو، به گوشی اشاره کرد و جدى گفت:

_ جواب می‌دی!
بهش می‌گی چى شده و می‌گی که خانواده‌ت دارن میان این‌جا!

صدایش قدری بالا رفت.
طوری که به شدت ترسیده بودم.

_ می‌گی که درد داری!
و می‌گی که دلت واسه خانواده‌ت تنگ شده و می خوای ببینیشون…

گوشی را به سینه ام کوبید و بلند تر گفت:

_ می‌گی!!!

الناز و عزیزه خاله جان که حسابی از برخوردش جا خورده بودند، با چشم های گشاد شده به هم چشم دوخته بودند.

عصبی از اتاق خارج شد.
نفسم را که از ترس، حبس کرده بودم رها کردم و با وحشت به عزیزه خاله جان چشم دوختم.

با ترس گفتم:

_ چی کار کنم؟

خاله دستش را به نشانه منفی تکان داد و گفت:

_ فعلا دست نگه دار،
بچه ام برزخ شده!
برم سراغش تا به جهنم نرسیده.

بعد عصا زنان از اتاق خارج شد.

الناز پوف کشید و گفت:

_ خدا بهمون رحم کنه!
داداشم وقتی این طور می‌شه، فقط خودِ خدا می تونه کاری کنه…

***

آغوش مادر برای همه دردها کافیست…
همین که دست هایش را می بوسم و بوى سبزی تازه را استشمام می کنم، با بغض می گویم:

_ سبزی کوکو خورد کردی؟

با بغض، سرش را به نشانه مثبت تکان می دهد و من جان می دهم برای رد خطوط چاقو روی انگشت هایش و رنگ سبز جا مانده سبزی کف دستش…

حنانه برایم هنوز بوى نوزادی اش را می دهد.
همان روز که با یک شلوار گل گلى، اندازه کف دست، روى پایم گذاشتنش و گفتند از این به بعد، این موجود کوچک و زیبا، خواهرت است…

نفیسه بعد از زایمانش، حسابی فرق کرده.
شکسته شده است.

می پرسم:

_ شاه پسرت خوشگله؟
چرا نیاوردیش؟

سرش را پایین می اندازد و می گوید:

_ به مامان اینا گفتیم همگی داریم می ریم استخر!
مامانم که نمی تونست بیاد، موند بچه رو نگه داره…

نسیم ریز ریز اشک می ریزد.
جلو می روم.
دست هایش را می گیرم.

_ گریه نکن عروس خانم!

اشک هایش به هق هق تبدیل می شود، محکم بغلش می کنم.

با ناله می گوید:

_ هیچ وقت فکر نمی کردم واسه دیدنت، باید این قدر دروغ بگیم و یواشکی بیایم!

مامان با گوشه روسری، اشک هایش را پاک می کند و می گوید:

_ خوب دیگه این حرفها و ماتم، بسه.
دل بچه ام می گیره…

ساک دست دوزش که با گلدوزى تزیینش کرده را باز می کند.

برایم کشک خشک و لواشک خانگی آورده است.

بغلش می کنم.
شروع می کند به نوازش کردنم.

حنانه هم به گردنم می آویزد.

همه نگاهم به نسیمی است که مدام ناخن می جود و یک چشمش به صورت عصبی، مدام بسته می شود.

این تیک، عصبی هدیه عقدش است…

با نگرانی می پرسم:

_ نسیم شوهرت خوبه؟

شانه بالا می اندازد و با پوزخند می گوید:

_ خدا رو شکر کارش این‌قدر سنگینه که اصلا تهران نمیاد!

نفیسه آه می کشد و با ناراحتی می گوید:

_ خیلی خانواده مسخره ای هستن.
یه سرى قانون خودساخته عصر حجرى دارن،
مرغ پخته خنده‌ش می گیره!!
مثلا چشم ندارن ببینن این بیچاره، لباس نو بپوشه.
البته همش زیر سر اون خواهر شوهر ترشیده‌شه!

مامان لب گاز می گیرد و آرام می گوید:

_ زشته غیبت نکنید، عزیزه خانم داره میاد.

عزیزه خاله جان با خوش رویی از خانواده ام استقبال می کند.
گرم صحبت با نفیسه و نسیم که می شود، مامان طوری که کسی نفهمد، در گوشم سوال می کند؛

_ اوضاع خوب شده؟
شوهرت اذیتت نمی کنه؟

نمی خواهم به این سوال جواب بدهم.
برای همین فقط لبخند می زنم و دستش را می فشرم.

با ” یا الله ” گفتن حاج امیر و بعد حضورش در سالن، همه به خط، برای ادای احترام می ایستیم.

با احترام، خوش آمد می گوید و از جمع می خواهد که بنشینند.

مامان با لبخند، به رسم ادب می گوید:

_ رسیدنتون به خیر باشه حاج آقا.

دستش را به سینه اش می گذارد و تشکر می کند.
اما بلافاصله می گوید:

_ مرضیه خانم کم لطف شدین!

مامان هول می شود و می گوید:

_ اختیار دارین، نگید این طوری!

با چند سرفه می‌گوید:

_ اختیار اگه دارم، پس از این اختیارم اجازه بدین استفاده کنم و بخوام حداقل هفته ای یک‌بار این‌جا تشریف بیارید و بزرگتری کنید واسشون!

مامان سرخ می شود و سر پایین می اندازد.

_ آخه…
آخه مزاحم نمی خوام باشم!

به من نگاه می کند و جواب مامان را می دهد.

_ جفتشون جوونن و خام،
اگه بی ادبی می کنن، لطفا شما بزرگواری کنید و با ترکشون تنبیهشون نکنید!

مامان سرخ شده است و به عادت همیشه اش، وقت اضطراب، با گوشه روسری اش درگیر می شود.

حاج امیر همان‌طور که نشسته است، کمى عقب می رود و دست به سینه می نشیند.

نگاه سنگینش، روى نسیم سایه افکنده است.

می بینم که آه می کشد و دست روی سینه اش می کشد و زیر لب و با افسوس می گوید:

” لا اله الا الله”

برعکس الناز و عزیزه خاله جان، من اصلا برای بیشتر ماندنشان اصرار نمی کنم!
نه این‌که نخواهم، می دانم که نمی شود…
می دانم که استخر، بیشتر از چند ساعت طول نمی کشد….

فقط لحظه آخر، با نگرانی در گوش مامان می پرسم:

_ موهاتون خیس نیست!
زن عمو شک نکنه؟

تلخ می خندد و دستم را می گیرد و زیر روسری اش می برد.
خیسی موهایش را حس می کنم.

_ قبلش فکرشو کردیم،
با دخترها رفتیم گوشه حیاط، سرمون رو زیر آب گرفتیم!

چه قدر بغضم می گیرد از زندگی که به همه این جماعت از جمله خودم، تحمیل شده است.

مادرم و خواهرم و دختر عموهایم می روند.

یک لشکر زن بیچاره که گاهی احساس می کنم حتی زنده بودن و نفس کشیدنشان هم در این دنیا قاچاقی است.

هوا تاریک شده بود.
متوجه نگرانى عزیزه خاله جان بودم که همه حواسش به پنجره بود.
از شدت نگرانی اش، من هم از سریال مورد علاقه ام هیچ نفهمیدم.

ناراحتش بودم و پرسیدم:

_ خاله جان نگران هستید؟

به آسمان نگاه می کند.

_ خدا خودش حافظش باشه،
اما دیر کرد این بچه!
می ترسم برم به آقا امیر رضا بگم!

ساعت را نگاه می کنم و انگار من هم یک مرتبه نگران می شوم.

_ آره شهداد عادت نداشت این‌قدر دیر بیاد خونه!

پیرزن بیچاره انگار منتظر بهانه است تا حرف بزند و از نگرانى هایش بگوید.

_ به خدا که غم این بچه، یه روز خوش واسم نذاشت!
الانم که تکلیف مشخص نیست،
معلوم نیست می خوان چی کار کنن،
والا هرچی فکر می کنم، مغزم به جایی نمی کشه!
آخه توى فامیل و آشنا بگیم چی؟
بگیم واسه چی رفت زیر تیغ عمل؟
بعدش اصلا چی؟
جواب مردم رو چی بدیم؟!

یک مرتبه یک صدای پر قدرت، در سالن طنین انداز می شود.

_ جواب مردم رو بسپارید به من،
من جواب می‌دم!
اول با زبون خوش،
دویّم اگه نفهمیدن، با پشت دستى حالیشون می کنم!

با ترس و مثل کسی که جرمى مرتکب شده باشد، به عزیزه خاله جان می چسبم.

کم کم جلو می آید.
عزیزه خاله جان هم مشخص است از حرفش پشیمان است.
با صدای لرزان می گوید:

– البته که نمی ذاریم کسی بدِ پاره تنمون رو بگه!

روی مبل تک نفره، دقیقا رو به روی هر دوی ما می نشیند و بعد با صدای بلند، اسم آیجان و صحرا و منیره را می گوید و چند ثانیه بعد، هر سه، به سرعت برق ظاهر می شوند.

رو به صحرا می گوید:

_ برو الناز خانم و شوهرش رو خبر کن بیان این‌جا.
حتی به پرستار آلما هم بگو که می خوام این‌جا باشه!

صحرا سریع چشم گفت و رفت.

بعد به منیره دستور داد:

_ از پرستار بابا بخواه همراه بابا بیان این‌جا.

منیره که رفت، با احترام رو به آیجان کرد و گفت:

_ می‌شه درخواست کنم عیاض و بایرام رو خبر کنی؟

آیجان دستش را روى چشمش گذاشت و گفت:

_ به روی چشم.

دیدم که در این فاصله، با پایش روی سنگ فرش، ضرب گرفته بود و سرش پایین بود.

مشخص بود حسابى فکرش درگیر است.

چند دقیقه بعد، همه اهل خانه، آماده باش در سالن جمع بودند.

ایستاد و بعد در حالی که دست هایش را پشتش قلاب کرده بود و قدم می زد، چند سرفه کرد و زیر لب، نام خدا را آورد و رو به پدرش کرد و گفت:

_ با اجازه شما!

بیوک خان که به نشانه تایید پلک زد، او با آرامش و کلمات شمرده،شروع به توضیح کرد.

_ قبل هر چیز، از تک تکتون می خوام و خواهش می کنم خوب و با دقت بهم گوش کنید.
چون موضوع این قدر مهمه در مورد جیگر گوشم،
که هیچ اشتباهى در این زمینه واسم قابل اغماض نیست!
همون‌طور که همه این سال ها متوجه شدید، شهدادمون با من و شما فرق داره،
بیمار نیست!
منحرفم نیست!
فقط یک جنسیت کمیابه، یا همون جنسیت سوم!
کسى که به علت یه مشکل ژنتیکى، روح و جسمش با هم تطبیق نداره.
یه سالى می‌شه که داره هورمون درمانی می کنه و تصمیم داره عمل تطبیق جنسیت انجام بده، تاکید می کنم؛
تطبیق جنسیت!
نه تغییر جنسیت!
اما قبل اون عمل، باید چند ماهی با لباس و شمایل یه خانم زندگی کنه تا از نظر روانشناختى، خودش و ما آماده باشیم.
این بحرانی ترین دوره برای خودش و ماست!
نکنه یه رفتاری کنیم این بچه سرد شه واسه جراحی!
نکنه به خاطر عدم آگاهی، اشتباهی مرتکب شیم!
پس خوب به این چیز هایی که می‌گم گوش کنید،
با همه تمرکزتون.

هویت جنسی می دونید چیه؟
من براتون توضیح می‌دم.
احساس ما نسبت به داشتن نوعی خاص از جنسیت، می شه هویت جنسی.

” پس یه فرد، می تونه دارای بدن، جنسیت مغزی و هویت جنسی مردونه باشه، اما هویت مغزیش به جنس مخالف تعلق داشته باشه!
نکته بسیار مهم اینه که تمام این موارد، تا آخر عمر ثابت می مونه و قابل تغییر نیست.
یعنی دقیقا مثل کروموزومها و ساختار ژنتیکی، هویت جنسی هم ثابته!
پس سعى نکنید نصیحتش کنید، منصرفش کنید!
این مثل این می مونه از من بخواید قدم کوتاه باشه، از عزیزه خاله بخواید سیاه پوست باشه، یا از ریحانه بخواید مرد باشه!!
پس به زبون ساده، شخص ترنسکشوال،
روحیه، که در جسمى متضاد، قرار گرفته.
ترنسکشوال یه میل جنسیه!
مثل همجنس خواهى و یا دگر جنس خواهى نیست.
ترنسکشوال، یه فرد عادى با اندام جنسى اشتباهه که باید با طى کردن مراحل پزشکى صحیح، به اندام جنسى دلخواهش برسه و بعدِ رسیدن به اندام جنسى دلخواهش، شروع به نشون دادن میل جنسیش کنه.
مثل تمام انسان ها که بعد از بلوغ جنسى، به میل جنسى دلخواه خودشون رفتار می کنن!
پس حق داره!
اینو خوب یادتون باشه، به چشم یه گناهکار منحرف، نگاش نکنید!

نکته دیگه ای که باید بدونیم؛
اینه که ترنسکشوالیسم، با دگرپوشى کاملا متفاوته!
دگر پوش ها تنها به ظاهر جنس مخالف خودشونو در میارن و هیچ میلی به انجام مسئولیتهاى اجتماعى جنس مخالف ندارن!
زیر سختی عمل خطرناک و پر ریسک تطبیق جنسیت ابدا نمی رن.
به عنوان مثال، یک فرد زنانه پوش، به هیچ عنوان درآرزوى مادر شدن نیست و یا نمی تونه یک خواهر دلسوز براى برادر خودش باشه، مثل شهداد عزیز ما!
و فقط در رابطه جنسى، مایل به پذیرفتن نقش یه زنه.
کما این‌که توی بعضى موارد رابطه جنسى، مثل یه مرد رفتار می کنه.
ولى یه ترنس، در آرزوى مادر شدنه و مثل یه مادر دلسوز و فداکار، حاضر به انجام مسئولیت هاست!

تفاوت دیگه دگرپوشها با ترنس ها، این‌جاست که دگر پوشها، از اندام جنسى خودشون کاملا راضى هستن و به هیچ عنوان احساس خجالت و یا ناراحتى از اندام جنسیشون ندارن!
ولى یک ترنس، از اندام جنسى خودش ناراضیه و مایل به تغییرش به جنس دلخواهشه و جسم فعلیشو متعلق به خودش نمی بینه و از اندام فعلى خودش احساس خجالت و شرم داره،
عذاب می کشه!

کمک کنید این بچه به عذابش پایان بده! تک تکتون با کوچکترین رفتارتون!

حالا نکاتی که همه ما باید توی برخورد با یک فرد ترنس بدونیم چیه؟!

اول؛
به هویت جنسیش احترام بذاریم، اونو صرف نظر از ظاهرش، با‌‌ همون جنسیتی که خودش اعلام می‌کنه و اسم انتخابیش، قبول کنیم.

دوم؛
وقتی درمورد گذشته حرف می‌زنیم، سعی نکنیم از عباراتی مثل:

«وقتی توى اون جنسیت قبلی بودی»
و از این قبیل استفاده کنیم، چون افراد ترنس، همیشه تصور می‌کنن که توی دید عموم، با همون جنسیتی بودن که خودشون به ما اعلام کردن، اما مجبور بودن اونو پنهان کنن،
از بیان مسائل مربوط به جنسیت پرهیز کنیم،
اگه مجبور بودیم درموردش حرف بزنیم،
بگیم:

«قبل از این‌که جنسیت واقعیت رو عنوان کنی» یا «قبل از این‌که تطبیق جنسیت بدی ».

سوم؛
یادمون نره این فرد، همون کسیه که قبلاً می‌شناختیم، با این تفاوت که حالا اونو بهتر و صحیح تر می‌شناسیم.

چهارم؛
به حریم ‌شخصیش احترام بذاریم.
بدون اجازه گرفتن، زندگیشو جایی برملا نکنیم.
حرف زدن درمورد این مسئله، بدون اجازه گرفتن، خیانت به اعتمادشه.
ممکنه کار ما، باعث آسیب دیدن یا لطمه احساسی بهش بشه.
خودش به هر کسی که بخواد، اگه اون فرد آمادگیش رو داشته باشه، می‌گه.

پنجم؛
فراموش نکنیم شهداد، شخصیتش درست شبیه به وضعیت قبلشه.
باهاش مثل بقیه آدم‌ها رفتار کنیم؛
نه یه موجود عجیب فضایی!

نکته مهم اینه که بدونیم کسی که همچین تصمیم بزرگی گرفته، درگیر یه اتفاق بسیار سخت توى زندگیشه.
صبر، درک و میل به حرف زدن درمورد مسائلی که صد در صد توی روابطمون و روند زندگیمون تغییر ایجاد می کنه، بهش خیلی کمک می‌کنه.

بهتره سوالاتی ازش بپرسیم که بهش این امکان رو بده که به میل خودش تاحدی که دوست داره با ما در میون بذاره.

سوالاتی مثل؛

«اوضاع چطور پیش می‌ره ؟»،
«به نظر می‌رسه استرس داری، دوست داری بگی چی شده؟»،
«چطوری می‌تونم تو این دوران کمکت کنم؟»،
«اگه چیزی باشه که بخوای درموردش باهام حرف بزنی، من سراپا گوشم».

خواهش می کنم با سوالات صرفا جهت ارضا کنجکاویتون، این بچه رو مشوش نکنید…

اما نکته آخر، این واقعیت رو به خودش گفتم به شما هم می‌گم!
ابدا توقع نداشته باشید بعد جراحى، یه معجزه حاصل شه و همه چیز گل و بلبل شه!
خیر!

 

جراحى شروع همه چیزه!
سال ها درد جسمی، تمرین هاى دردناک بعد از عمل به کنار،
مشکلات روحی شخص و اجتماع هم هست!

این یه واقعیته!
شهداد خیلی از موقعیت هاشو از دست می ده.
عملا توی کشور ما، وارد یه میدون جنگ با میلیون ها نگاه سرزنش گر می شه!

نگاه هایی که بی سوادن و کم اطلاع، به همین خاطر آزارش می دن.
پس وظیفه من و شماست این‌جا توی خونه‌ش و خانواده‌ش حمایتش کنیم؛ تا جامعه ازش یه بیمار جنسی و روحى نسازه!

واقعیت اینه که شهداد هیچ وقت یه زن کامل، شبیه بقیه خانم ها نمی شه.
نمی تونه مادر شه و خیلی چیزهاى ظاهرى دیگه.
و اگه من و شما ساپورتش نکنیم و از خانواده طرد شه،
می شه مثل بقیه جنس سومی هاى مملکتمون.
اونایی که عقده دیده شدن به عنوان یه زن رو دارن!
با ظاهر زننده توى اجتماع و فضای مجازی ظاهر می شن و عقده گشایی می کنن…
و متاسفانه عده زیادیشون هم می شن قربانی جنسی!

می خوام همه بهم دست یا علی بدین!
همه کمکش کنیم…

بعد دستش را بالا برد.
حالا صدایش کمی می لرزید و
ادامه داد:

_ بسم الله؟؟!

کسی جواب نداد!

اطرافم را که نگاه کردم، متوجه شدم سایرین هم مثل من، در یک غم و نگرانی شدید فرو رفته اند.

حاجی جدی و محکم تکرار کرد:

_ بسم الله؟!

ناله بیوک آقا، اولین بسم الله بود.

بعد من ایستادم و دستم را بالا بردم و با بغض گفتم:

_ بسم الله…

عزیزه خاله جان با اشک هایش،
الناز با آغوشش،
و بقیه اهل خانه هم، به یک نحو “بسم الله” شان را گفتند…

آن شب که شهداد به خانه برگشت، مطمئنم متوجه تغییر نگاه همه اهل خانه نسبت به خودش شده بود، سخت بود و همه نابلد!
اما کاملا مشخص بود که هر کس در حد توان و منطق خودش خیال کمک کردن دارد،
کم حرف تر از همیشه شده بود و انگار شرم حضور داشت با اینکه هنوز در پوشش خانمانه حاضر نشده بود، اما از اینکه حاج امیر از عمد، از او خواسته دیرتر به خانه بیاید تا با اهل خانه حرف بزند، حس کرده بود که ما حالا همه می دانیم از هفته بعد قرار است او را طور دیگرى ببینیم…

سر میز شام نشسته بودیم ، حاج امیر بعد از اینکه بشقاب شهداد را پر کرد، یک تکه بزرگ گوشت در بشقاب من گذاشت ، چشم هایم گرد شد و گفتم:

_ این خیلی زیاده!

اخم کرد و مشغول پر کردن دوباره بشقاب خودش شد و همراه اشاره چشم گفت:

_ دارى برنج خالی می خوری!

آیجان برای چندمین بار با ترس و دلهره کنار میز آمد انگار می خواست حرفی بزند، حاج امیر که متوجه حالش شد اخم توام با لبخندی به صورت نشاند و گفت:

_ آیجان؟
گم کرده داری؟

دست و پایش را حسابی گم کرده بود، در حالى که با استرس دست هایش را بهم می مالید پرسید؛

_ آقا…
می گم..
غذا … غذا بفرستم اون عمارت؟

در حالی که سس را روی سالادش سرازیر می کرد، آرام گفت:

_ خیر لازم نیست!
الناز مدیریت می کنه زندگیشو…

عزیزه خاله جان که حسابی نگران شده بود گفت:

_ آقا امیررضا!!
اون بچه آشپزی بلد نیست!!!

قاشقش را محکم در بشقابش رها کرد، دست هایش را به هم قلاب کرد و زیر چانه اش زد؛

_ یاد می گیره خاله جان.

_ های الله!!آخه چرا باید یاد بگیره ؟ سالهاست توی این خونه هیچ کس آشپزی نکرده!
حتی مادر خدا بیامرزتونم زنده بود، آیجان آشپزی می کرد!

چشم هایش را تنگ می کند و می گوید:

_ ولی مادرم آشپزی بلد بود!
حتی خودتم بلدی خاله!
گاهی یه سر به آشپزخونه می زنی!
خیالم راحته یه روز یه جا که آیجان نبود و رستورانی نشد بری، گشنه نمی مونی…

شهداد که تا آن لحظه ساکت است، یک مرتبه می پرسد؛

_ وا داداش!
مگه قراره الناز بره بیابون بمونه؟

چند لحظه شهداد را مستقیم نگاه می کند و می گوید:

_ باباجان زندگی همیشه باغ و بستان نیست!
بیابونم داره…
یه وقت ها چنان برهوتى می شه که از صدتا کویر وحشتناک تره!
من نگران برهوت تقدیرم،
که الهى به حق مولام، هیچ وقت پیش نیاد….

بعد دوباره لحنش جدی و ملامت گر می شود و من و شهداد را نشانه می گیرد؛

_ شما دوتا!
از هفته دیگه، یه روز در هفته رو انتخاب کنید،
آشپزی با شما خانم ها!!

متوجه اشاره اول و کمک اولش در جمع به شهداد می شوم،
باید کاری کنم و این کار می شود جرات اینکه برای اولین بار دست شهداد را بگیرم ، پوستش به لطافت ابریشم است…
جا می خورد و فقط نگاهم می کند!
با انرژی دستش را محکم می گیرم و بالا می آورم و می گویم:

_ ما خانم ها اعتراض داریم جناب حاج امیررضا جبارزاده!
از شما بعید بود، آشپزخونه رو فقط متعلق به ما زن ها بدونین!!
یعنی برهوت واسه شما مردهای شکم گنده در کمین نیست؟؟؟

همه یک مرتبه زیر خنده می زنند با خنده و اخم می گوید:

_ من آشپزیامو به وقتش کردم بچه ، از همه خانم های جمعم بهتر و بیشتر بلدم!
شما دوتا تنبل!! باید هنرتون رو نشون بدین،

شهداد با ذوق خاص و بکری می خندد، امیر رضا طوری که شهداد متوجه نشود با فشردن پلک هایش از من قدر دانی می کند و یک لحظه احساس می کنم چه قدر شبیه پدرش است….

شهداد میان خنده می گوید:

_ شهاب! پس فردا میاد!
اوه اونو یادمون نبود، به خدا داداش اون اصلا بلد نیست یه تخم مرغ درست کنه!!

من چشم هایم را گشاد می کنم و می گویم:

_ وای یه درصد فکر کن جرات کنیم بهش بگیم!!!

حاج امیر اخم می کند و می گوید:

_ ما قرار نیست بگیم،
خانمش با هنر خودش و زبون خودش، با محبت کاری می کنه خودش پیشنهاد بده که براش آشپزی کنه!

با وحشت می گویم:

_ من؟؟ من نمی تونم!

شدت اخمش دوچندان می شود؛

_ پس خیلی بی جا کردی ازدواج کردی!!

جا می خورم، دل شکسته بغض می کنم و سرم را پایین می اندازم با تشر می گوید:

_ باز که رفتى توى مود عزا و ماتم!
غذاتو بخور بجنب سرد شد…

با دلخوری می گویم:

_ من دیگه میل ندارم!

در حالی که آبش را می نوشد و سلام بر حسینش را می گوید، از جایش بلند می شود و بی تفاوت می گوید:

_ وقت زیاده،
اینقدر سر میز می شینی تامیلت بیاد سر جاش!

بعد با صدای بلند می گوید:

_ الهی شکر!
آیجان! دست و پنجه ات درد نکنه
خوشمزه بود.

چنگالم راباحرص داخل تکه گوشت بشقابم فرو می کنم، شهداد با دیدن این صحنه بی اختیار می خندد و حاج امیر بر می گردد و نگاهم می کند،متوجه حرص خوردنم می شود بعد یک مرتبه شروع می کند بدون اینکه کسی رانگاه کند، باخودش حرف زدن!

 

_ چه قدر نمی فهمم اون آدم هایی رو که معتاد غم و بدبختیشون شدن،
رفتن توى غار مصیبت؛
با افتخار چله بدبختى گرفتن!
بدبختی و غمشون رو قاب کردن! آویزون کردن دور گردن خودشون، با گردن خم راه میوفتن دوره،
که آهای جمعیت!
آهای مردم!
آهای روزگار!
آهای خدا!
نگاه کنید، من خیلى بدبخت و صبورم!!
دائم هم ازخدا و روزگار طلبکارن و با افتخار از مظلومیتشون میگن!!
مظلومیت وقتی افتخاره که از اون ظلم یه عالم به رستاخیز برسن،
مظلوم یعنى حسین….
حسینی که سرش میره!
اما سر خم نمی کنه جلوی ظلم!
اون بدبختی که واسه حفظ سرش هر روز تو سری می خوره، بیشتر از اینکه بشه اسمش رو مظلوم گذاشت، میشه بهش گفت:

احمق مفلوک!!!

اشک هایم خشک می شود، قلبم در حال انفجار است !
چرا این طور تبر برداشته و به جان من و بدبختی ام افتاده است….

چرا روزی چند بار مرا روی صندلی شوک الکتریکی می نشاند و این طور برق به من وصل می کند؟؟؟

همه در سالن نشسته بودند و قرار بود همه اهل خانه باهم، فیلمی که شهداد آورده بود را به خواسته حاج امیر ببینیم،
حسابى بی حوصله بودم و هنوز در شوک حرفش…
آلما هم مدام شیطنت می کرد، از جایم بلند شدم و گفتم:

_ ببخشید من سرم درد می کنه، میرم بالا..
شما بعدا فیلمو واسم تعریف کنید.

قدم اول را که سمت پله ها برداشتم، با صدایش در جا متوقف شدم؛

_ ریحانه خانم؟

لبم را گاز گرفتم تا دردش بغضم را مهار کند، برگشتم و آرام گفتم:

_ بله؟

با مهربانی گفت:

_ با من قهر کردی، از دست من دلخوری، سر درد رو بهونه نکن!
بیا بشین فیلم رو ببین من باهات حرف نمی زنم،
ناراحت نشی …

دست و پایم را حسابی گم کرده بودم ؛

_ من؟
نه …
یعنی…

از جایش بلند شد و رفت روی زمین کنار شهداد، بالش برداشت و مقابل تلویزیون دراز کشید و گفت:

_ بیا این جا،
جای من بشین…

دیگر خجالت کشیدم چیزی بگویم و برگشتم و همان جا نشستم،
عطرش روی کوسنی که تا چند لحظه پیش همین جا بغل کرده بود، جا مانده بود…

تماشای این فیلم در جمع برای همه شوک بزرگی بود،
مخصوصا با خیلی از صحنه ها که عزیزه جان محکم به پای خودش می کوبید و با شرم می گفت:

_ ای وای!
استغفرالله!
توبه توبه!!!!

اما هربار امیررضا با اخم تذکر می داد؛

_ خاله جان ! خواهش می کنم.

تماشای بعضی از صحنه ها برای سایر جمع هم سخت بود،
فیلم ” دختر دانمارکى”
دقیقا با موضوع مشکلات یک فرد ترنس و عمل تطبیق جنسیت ساخته شده بود،
داستان فیلم این طور بود که “لی لی البه” یک تصویرگر اهل دانمارک بود، که از او به عنوان اولین فردی که به طور رسمی عمل جراحی تغییر جنسیت را انجام داده است نام برده می شود.
همسرِ اِلبه، “گردا” نیز نقاشی مشهوری بود.
اما پس از مدتی که از ازدواج این دو گذشت، البه متوجه شد که رفتارهای زنانه را بیشتر می پسندد و در چنین کالبدی خوشحال تر به نظر می رسد. این تصمیم البه که با حمایت همسرش نیز مواجه شد، با دردسرهای اجتماعی زیادی همراه بود،
اما با این حال ، البه تصمیم خودش را برای تغییر کالبدش گرفته بود.
به این منظور بصورت رسمی تصمیم گرفت عمل جراحی تغییر جنسیت که در آن زمان بی سابقه و کاملا تجربی به نظر می رسید را انجام دهد و تبدیل به یک زن شود.
عملی که خیلی موفقیت آمیز نبود و چندین بار نیز تکرار شد.
در آخرین مراحل هم ، زمانی که البه قصد داشت در سن چهل و هشت سالگی تخمدانی در بدنش قرار دهد و مادر بودن را تجربه نماید، بدنش این پیوند را پس زد و وی پس از مدت کوتاهی جان خودش را از دست داد…
پس از اتمام فیلم اشک من و الناز و شهداد تمام نمی شد!

حاج امیر یا علی گویان از جایش بلند شد و بالش را با شوخی سمت شهداد پرتاب کرد؛

_ پاشو بچه ببینم دلمون خون شد!
این چه فیلمی بود؟؟
همه سرباز ها توى جنگ کشته نمی شن!
اونا هم که کشته می شن تا لحظه آخر برای زندگی می جنگن….

شهداد با حوصله و دقت طرح گل روى ناخن هایم می کشید، از میهمان ها فرار کرده بودیم.
آن روز عصر حاج امیر میهمان داشت، چند نفر از فامیل دور براى عرض ادب و احترام نسبت به او، آن جا آمده بودند،
از وقتى که برگشته بود تقریبا هر روز چند ساعت میهمان داشتیم، من و شهداد حوصله مان سر رفته بود اما او با دقت به حرف هایشان گوش می داد و با سبک خودشان و به زبان آذری جواب می داد.
شهداد با چشمک اشاره کرد که آن جا را ترک کنیم و هر دو با یک بهانه موفق شدیم، بعد شهداد با ذوق پیشنهاد داد؛

_ داداشم فردا شب میاد، بیا ناخوناتو فرنچ کن که شوهرت میاد حسابی شیک و پیک باشی!

در تراس اتاقش نشستیم و او با ظرافت و دقت ناخن هایم را سوهان کشید، لاک زد و طرح کشید…
با شنیدن صدا، سرم را از میان نرده هاى تراس سمت باغ کشیدم؛ حاج امیر و عزیزه خاله جان مشغول بدرقه میهمان ها بودند، آرام گفتم:

_ شهداد، اینا بالاخره دارن می رن.

پوف کشید و گفت:

_ همشون دغل دوستانن، گِرد شیرینی!!

با تعجب پرسیدم؛

_ چرا اینو میگی؟

سر افسوس تکان داد؛

_ فکر می کنی واسه عرض ادب میان فقط؟
یا از رو محبت میان؟
هربار میان هر کدوم یه خواسته ای دارن،
یکی پسرش می خواد شرکت بزنه، از حاجی می خواد واسش جواز بگیره!
یکی می خواد بره اونور آب، از حاجی کمک می خواد!
یکی پول می خواد!
یکی کار می خواد…

_ حاج امیر کمکشون می کنه؟

_ نمی شناسیش؟
اعتقادشه اگه دست بنده خدا رو خالی رد کنه، روش نمیشه دست دعا ببره سمت آسمون؛
اما همین آدم ها تمام مدت پشتمون حرف می زنن،
همینا یه کار کردن من یه عمر خونه نشین شم…
قسم می خورم همین اینا اگه یکى از ما زبونم لال رو به قبله باشه و محتاج، حتی نیان بگن خرت به چند من؟؟

ناخن هایم را فوت کردم و گفتم:

_ اوه شهداد!
نترسونم، به قول خود حاجی، عوض رو خدا میده،
نه بنده خدا…

نگاهم می کند و می گوید:

_ چه قدر بعضی وقت ها شبیهش میشی ریحانه!

نمی دانم چرا این جمله باعث می شود ته دلم پر از شور و افتخار شود!
شبیه او شدن!
شبیه پهلوان هزار چم!
شیرشاه عمارت…

با صدای چند ضربه به در شهداد سریع می گوید:

_ بیا تو.

صحرا در را باز می کند و همان طور که جلوی در ایستاده مرا صدا می زند؛

_ ریحانه خانم؟

نگاهش می کنم یعنى بگو، جدیدا دلم نمی خواهد زیاد با او حرف بزنم، با احترام می گوید:

_ بیوک آقا تراس پایین هستن، پرستارشون گفت ایشون می خوان شما پیششون باشی.

با ناراحتی آرام روی صورتم می زنم و به شهداد می گویم:

_ وای هر روز این ساعت من می برمشون تراس،
امروز یادم رفت!

سریع بلند می شوم و با عجله پایین می روم اما به محض اینکه می رسم، متوجه می شوم حاج امیر هم کنار پدرش در تراس است، پشتش به من بود و لبه تراس کنار صندلی چرخدار پدرش نشسته بود و شانه های او را با عشق ماساژ می داد؛
همزمان هم با آهنگی پخش می شد، همخوانی می کرد و از سوز دل آه می کشید؛
انگار درد دل برای پدر آورده بود؛

“اشک ز دیده می رود
من به کجا روم بگو؟
چاره عاشقی بگو
تا نروم به سوی او

چاره ی عشق من کجا؟؟
هیچ مگو سکوت کن
دم مزن از نگار او
لب مگشا سکوت کن.”

دیدم که زیر لب و آرام گفت:

_ آخ بابا،
چه خوبه که هستین! چه خوبه که دارمتون!
چه خوبه یه جا،
یه نفر هست که می شه پیشش بشم امیررضا،
میشه بچه شم..
میشه غر بزنم…

بعد با عشق سر پدرش را بوسید و دوباره آه کشید، سرفه کردم و چند ضربه به شیشه درب تراس زدم.
انگار کمی هول شد، سریع بلند شد و دو دستش را روى صورتش کشید، متوجه شدم بینی اش را بالا می کشد…

آرام گفتم:

_ بیوک آقا خواستن بیام پایین، ببخشید مزاحم شدم.

نگاهم نکرد فقط گفت:

_ بابای ما رو بد عادت کردی عروس خانم!

جلو رفتم کنار صندلی چرخدار بیوک آقا نشستم و با لبخند گفتم:

_ خودم اگه یه روز باهاشون حرف نزنم دیوونه می شم.

پیرمرد از غم پسرش چشمانش بارانی بود، می خواستم حال و هوایش را عوض کنم، دست هایم را جلوی صورت بیوک آقا بردم و با هیجان گفتم:

_ ناخنام رو ببینید!
شهداد واسم گل کشیده…

اما متوجه سنگینی نگاه حاج امیر به ناخن هایم شدم، اما سریع رو برگرداند،

همزمان که آیجان با سینی آب طالبی وارد تراس شد، منیره هم دست پر از درب کوچک باغ که پشت عمارت واقع بود،
وارد شد،
می دانستم که چند ساعت پیش بیرون رفته است،
متوجه نگاه غضب آلود آیجان به منیره بیچاره شدم!

 

منیره با خجالت جلو آمد و آرام سلام داد،
می خواست داخل عمارت شود که حاج امیر بعد سر کشیدن آب طالبی اش با صدای بلند گفت:

_ به منیره بانو!
کم پیدایی خانم ؟

منیره آرام و سر به زیر گفت:

_ زیر سایتونیم حاج آقا.

بعد جلو آمد و از داخل کیسه اش یک ظرف کوچک یکبار مصرف بیرون آورد و روی میز گذاشت و گفت:

_ شیرینیه، توی امامزاده صالح نذری می دادن،
به نیت شما برداشتم…

حاج امیر با لبخند درب ظرف را باز کرد و گفت:

_ به به، دانمارکی!
ممنون بابا جان،
خدا قبول کنه،
مارو هم دعا کردی؟

منیره با ذوق می گوید:

_بله، اتفاقا برای برگشتن شما نذر نمک داشتم،
امروز ادا کردم…

آیجان با عصبانیت در حالی که روسری خودش را جلو می کشد، می گوید:

_ تو حجابتو حفظ کن!
نمازتو بخون،
بعد برو امامزاده نذر و نیاز کن،
اصلا روت میشه با این سر و وضع و ظاهرت بری از خدا چیزی بخوای؟ واسه همینه گره کارت چند ساله باز نمیشه!!

به ظاهر و پوشش ساده منیره با اندوه نگاه کردم، آیجان در حال ادامه سرزنش هایش بود که حاج امیر میان حرفش با جدیت گفت:

_ آیجان!!!!
خواهش می کنم!

منیره که بغض کرده بود، با خجالت گفت:

_ با اجازتون…

بعد سریع داخل رفت، امیررضا با اخم آیجان را نگاه کرد وگفت:

_ اصلا ازت توقع نداشتم!
من هزار بار گفتم با تعصب به اعتقادات خودتون، دیوار نکشید بین یه بنده با خداش!

آیجان شرمزده سرش را پایین انداخت، حاج امیر صندلی را از پشت میز تراس بیرون کشید و رو به او گفت:

_ لطفا بشین!

آیجان اطاعت کرد، دوباره دست به صورتش کشید، لب ایوان ایستاد و هر دو دستش را روی نرده تکیه گاه کرد، پشتش به ما بود و باغ را تماشا می کرد آه کشید و گفت:

“حکایت داریم حضرت موسی توى راهی می رفتن که چوپانی رو می بینن در حال حرف زدن و نیایش با خدا،
چوپان توى حال خودش بوده و می‌گفته:

ای خدای بزرگ تو کجا هستی تا نوکرت شم؟
کفش‌هات رو تمیز کنم،
سرت رو شانه کنم،
لباس‌هاتو بشورم؟
پشه‌های دورتو بکشم…
شیر برات بیارم،
دستت رو ببوسم،
پات رو نوازش کنم…
رخت خوابت رو تمیز و آماده کنم، بگو کجایی؟
ای خُدا، همه بُزهای من فدای تو باشن، های و هوی من توى کوه‌ همه به یاد توست…

چوپان فریاد می‌زد و خدا رو جستجو می‌کرد.

موسی جلو رفت و با خشم گفت:

ای مرد احمق, این چه مدل حرف زدنه؟
با کی دارى سخن میگی ؟
ای بیچاره! تو دین خودت رو از دست دادی،
تو بی‌دین شدی…
بی‌ادب شدی…
این چه حرفهاى بیهوده و غلطیه که میگی؟
ساکت باش!
برو پنبه توی دهنت بذار تا خفه شی، شاید خُدا تو رو ببخشه،
حرف‌های زشتت جهان رو آلوده کرد، تو دین و ایمان رو پاره پاره کردی!!! اگه ساکت نشی آتش خشم خدا همه جهان رو می سوزونه…

چوپان از ترس، گریه کرد!
گفت:

موسی تو دهانمو دوختی،
من پشیمونم!
تمام جونم سوخت و بعد چوپان بیچاره از شدت ناراحتى لباسش رو پاره کرد!
فریاد کشید و راهى بیابون شد و فرار کرد….

همون موقع از طرف خدا به موسی وحی اومد:

«ای پیامبر ما!
چرا بنده ما رو از ما دور کردی؟ ما تو را برای وصل کردن فرستادیم، نه برای بریدن و جدا کردن بنده هامون از ما!!
ما به هر کس یه اخلاق و روش متفاوت دادیم،
یه فهم و درک جداگونه!
به هر کس یه جور زبون دادیم!
هر کس با زبون خودش و به اندازه فهمِ خودش با ما سخن میگه… مردم هند زبان خاص خودشونو دارن و اعراب زبان دیگه و سایر مردم زبان دیگه!
پادشاه زبانی داره
و گدا
و چوپان هر کدام زبانی و روشی و مرامی مخصوصِ خودشون!
ما به اختلاف زبونها و روش‌ها و صورت‌ها کاری نداریم،
کارِ ما با دل و درون آدماست…
ای موسی، آداب دانی و صورت‌گری جداست و عاشقی و سوختگی جدا. ما با عشاق کار داریم،
مذهب عشاق از زبان و مذهب صورت پرستان جداست.
مذهب عاشقان عشقه و توى دین عشق، “لفظ و صورت” می‌سوزه و فقط معنا باقی می مونه.
صورت و زبان علت اختلافه،
ما لفظ و صورت نمی‌خوایم!
ما سوز دل و پاکی می‌خوایم.»

موسی بعد شنیدن این وحی راهى بیابون شد و دنبال چوپان دوید، ردپای اونو دنبال کرد.
حتی متوجه شد رد پاهای آدم ها هم با هم فرق داره…
موسی چوپان رو پیدا کرد و گفت:

مژده مژده که خداوند فرمود:

«هیچ ترتیبی و آدابی مجو، هر چه می‌خواهد دل تنگت، بگو!»

 

چند ساعتى بود که با شهاب تماس می‌گرفتم و گوشى اش خاموش بود.
صبح که حرف زده بودیم، گفته بود عصر برای خرید می رود و اگر چیزى لازم داشتم، حتما زنگ بزنم.
می‌خواستم فردا که بر می‌گردد، او هم قدمی برای شهداد برداشته باشد و با خریدن یک سوغاتی خانمانه، او هم اعلام کند در این راه، همراهی اش می‌کند.

می‌خواستم با نرمش و به قول عزیزه خاله جان، سیاست و درایت زنانه، از او درخواست کنم و راضى اش کنم.

اما وقتی که موفق به تماس نشدم، دلشوره عجیبی گرفتم.
گوشی به دست، از اتاق خارج شدم.
بی اختیار سمت اتاق حاج امیر رفتم.
می‌خواستم نگرانى ام را با او مطرح کنم تا راه چاره اى پیدا کند.
چند بار در زدم، اما جواب نداد.
با خودم فکر کردم حتما در تراس اتاق است و صداى در زدن را نمی‌شنود.
به خودم اجازه دادم آرام در را باز کنم.

آرام صدا زدم:

_ حاج امیر؟

اما جواب نیامد.
قدم که داخل اتاق گذاشتم، چشم هایم چیزی را می‌دید که به همه اعضای بدنم دستور توقف می‌داد و بیچاره قلبم که نه توان تپش داشت و نه جرات ایستادن.

این اولین بار بود که او را با رکابی سفید می‌دیدم.
غرق خواب بود.
ملحفه ای که روی خودش کشیده بود، همراه موهایش زیر باد کولر می رقصید.
آن‌قدر معصومانه خوابیده بود، که باور کردنی نبود او همان شیرشاهی است که چند روزی است صدای غرشش در سرسرای این خانه می‌پیچد.
سرش را روی بازوی ستبر و سفیدش گذاشته بود و به آرامی نفس می‌کشید.
تسبیج فیروزه اش را در گردنش انداخته بود و رنگ فیروزه، میان سپیدی گردن و رکابی سفیدش، عجب خودنمایی می‌کرد.
کتاب مثنوی اش هم بالای سرش بود.
یک لبخند ناخواسته روی لبم نشست.
اما سریع پاک کن برداشتم و لبخند را پاک کردم و قصد خروج از اتاق را داشتم.
ولی نمی‌دانم چرا روزگار، آن‌قدر ماهرانه پشت پایم زد و دمپایی رو فرشی حاج امیر را چنان جلوی راهم قرار داد، که به پایم گیر کند؛
من تعادلم را از دست بدهم؛
تلو تلو خوران اول به در بخورم و بعد با صدای گرومب و یک آخ بلند، نقش زمین شوم؛
گوشی ام هم پرتاب شود!
هراسان بیدار شد و سر جایش نشست.
قسم می‌خورم شرم، آن لحظات، جانی ترین قاتلم شده بود و مردن برایم آسان ترین راه بود.

با چشم های خواب زده و پُف آلود نگاهم کرد.
تند و عصبی نفس می‌کشید.

مثل یک بچه احمق ترسو، چاره دیگری پیدا نکردم؛ جز این‌که با صدای بلند گریه کنم.

استغفر الله گویان، ملحفه را کنار زد و بلند شد و پیراهنش را از رخت آویز برداشت و پوشید.
اما دکمه هایش را نبست.
جلو آمد و کنارم روی زمین نشست.
صدایش خواب زده و دورگه بود.

کلافه پرسید:

_ چی شده باباجان؟ این‌جا اصلا چی کار می‌کنی؟

هق هق زنان گفتم:

_ ببخشید!
ببخشید من خیلی بیشعورم!
نباید میومدم داخل.

اخم می‌کند.

_ هیس! فحش نده به خودت.
با کار زشت تر، می‌خوای اشتباهت رو پوشش بدی؟

شرمزده تر گفتم:

_ دست خودم نبود.
نگران شهابم!
چند ساعته جواب نمی‌ده.
می‌خواستم به شما بگم.

میان حرفم که حضور صحرا را جلوی در نیمه باز حس می‌کنم، با تعجب نگاهش می‌کنم و ما بقی حرفم را فراموش می‌کنم.
با تعجب ما را نگاه می‌کند.

حاج امیر در را کامل باز می‌کند و می‌گوید:

_ کاری داری صحرا؟؟

هول می‌شود و دستپاچه می‌گوید:

_ ب…
ببخشید آقا…
آقای سپهری اومدن، گفتن اگه بیدارید، بهتون خبر بدم.

همراه با اشاره دست، می‌گوید:

_ باشه! بگو منتظر باشه حاضر می‌شم.

_ چشم آقا، ساکتون رو من ببرم پایین؟

تازه نگاهم به ساک کوچکش گوشه اتاق می افتد.
با سر جواب منفی می دهد.

_ نه ممنون! میارم خودم.
از سپهری پذیرایی کن تا بیام.

_ چشم آقا!

صحرا که می رود، با دلهره می‌پرسم:

_ دارید می‌رید؟

دست می‌کشد روی ریش هایش و می‌گوید:

_ دو شب می‌ریم شمال، یه سر به شهرزاد بزنم.

دلم می‌گیرد.

گوشی ام را بر می‌دارد.
باتری اش که بر اثر ضربه، از گوشی جدا شده است را داخلش می‌گذارد.

“الله اکبر”ی می‌گوید و گوشی را مقابلم می‌گیرد و می‌گوید:

_ یه زنگ دیگه بزن باباجان.

با دست لرزان و بغض، گوشی را می‌گیرم و روشنش می‌کنم و تماس می‌گیرم.
در کمال تعجب، شهاب با دومین بوق جواب می‌دهد.

صدایش عصبی است و حسابی عجله دارد.

_ بگو ریحانه!

نفس راحتی می‌کشم.

_ چرا جواب نمی‌دی شهاب؟ نگران بودم.
سه ساعته خاموشی.

_ خوبم، خوبم نگران نباش.
سرم شلوغه میام توضیح می‌دم.

بعد بدون این‌که منتظر بماند، تماس را قطع می‌کند.

با لبخند به حاج امیر می‌گویم:

_ سرش شلوغ بود، حالشم خوب بود.

نفس راحت می‌کشد.
دست به زانویش می‌زند و بلند می شود.

_ الحمد الله، حالا پاشو برو دست و صورتت رو بشور.

بلند می‌شوم و با لبخند توام با شرم می‌گویم:

_ همین که شما بیدار شدین، همه نگرانی ها تموم شد، شهابم جواب داد.

اخم می‌کند.

_ برو پدر صلواتی!

می روم و با دلى که حضورش، امن و گرمش کرده است؛ سمت اتاقم خرامان می‌دوم…
***

با دیدن اعلامیه ی خراب بودن آسانسور ساختمان، تمام خستگی آن روزم مثل بهمن مهیب بر سرم آوار شد، بی رمق لبه ی پله نشستم، دستم را روى پیشانی داغم گذاشتم و برای همه خرابه های زندگی ام باریدم…

اما هنوز یک دقیقه هم نگذشته بود که صدایش در همه وجودم طنین انداخت؛

_ ریحان گلى!
امیدت رو بسپار به خدا،
مگه امن تر از خدا وجود داره واسه امانت داری؟
امیدت رو امانت بده دست خودش.

بی اختیار دستم را به نرده ها گرفتم و یا علی گویان بلند شدم، چادرم را جمع کردم که زیر پایم گیر نکند، بعد اشک هایم را پاک کردم و با لبخند دست به شکمم کشیدم و آرام گفتم:

_ دخترم فقط صد و دوازده تا پله است، یه بار قبلا با بابا امیر شمردم حالا هم با تو…

یک …
دستم را می گیرد و چشم هایش را برایم تنگ می کند و می گوید:

_ بیا روی کولم به نفس نفس افتادی!

دو…

_ تازه اولشه حاجى، می خوام تا آخرش بیام باهات!

چهل و شش…

_ دختر، تو نبودی من چه طور تا این جای زندگی رو دووم می اوردم؟

چهل و هفت…

بغلش می کنم و همه وزنم را روی او می اندازم، دستش را دورم حلقه می کند و با قدرت مرا بالا می کشد،
مثل همیشه…
مثل همه جا!

_ باید دووم می آوردی، باید دووم بیاری!
چون من بدون تو…
یعنى آسمون بدون هوا،
یعنی باغچه بدون آب،
یعنی درخت بی ریشه…

صد و ده…

لب پله می نشیند، روى پاهایم رانوازش می کند، می نشینم و دست می کشم رو یال طلایی شیرشاه زندگی ام، دستم را هم شکار می کند و بعد از یک گاز کوچک می بوسد.

_ ریحان ممنون! ممنون دیوونگی رو یادم دادی،
چه قدر زندگیم غبار گرفته بود از اون قدر عقل و عاقلانه رفتار کردن!

صد و دوازده…

_ امیررضام! ممنون،
ممنون یادم دادی این پاها رو خدا بهم داده که روی اینا بایستم و آویزون بخت و تقدیر و آدم های این روزگار نشم.

کلید را در قفل می چرخانم و به محض ورودم، به رسم او با صدای بلند اول ” بسم الله” می گویم.

بعد مثل خودش غم هایم را پشت درب خانه چال می کنم و با لبخند می گویم:

_ آهای اهل خونه!
کجایید؟ من اومدم.

کسی جواب نمی دهد، یک مرتبه جلوی در خانه چشمم به تعداد زیادی کیسه پر می افتد، پر از میوه و خوار و بار…
تعداد کیسه ها این قدر زیاد است که تا آشپزخانه چیده شده است،
با خودم فکر می کنم” من که تازه واسه خونه خرید کردم، یعنی کار سپهریه؟”

روی پیشخوان بین سالن و آشپزخانه چشمم به یک قفس صورتی زیبا می افتد که کنارش چند عروسک چیده شده است، جلو می روم، خرگوش کوچک دامن صورتی در قفس بازیگوشی می کند، دستم را روی قلبم می گذارم، ناله می کنم؛

” جانان”

چشمم به یک کاغذ کوچک بین عروسک ها می افتد، خدای من!
این خط را خوب می شناسم!

” سلام جانان کوچولو، این نامه براى توئه،
امیدوارم خرگوش کوچولو و عروسکهاتو دوست داشته باشی، یه خواهش ازت دارم، داروهای ویتامینی که توى کیسه زرد هست برای مامان ریحانه است، ازش خواهش کن به خاطر تو داروهاشو خوب بخوره، غذاشم خوب بخوره و مواظب تو باشه و به خاطر تو غصه نخوره.”

زیر پایم خالی می شود، دستم را به پیشخوان می گیرم تا سقوط نکنم، به خودم که می آیم کاغذ را در مشتم مچاله کرده و فریاد می کشم….

عزیزه خاله جان را می بینم که هراسان از اتاق خارج می شود، مشخص است تازه بیدار شده است، این قدر هول شده است که همراه واکرش زمین می خورد، من این گوشه خانه روی زمین می نشینم و دست روی سرم می گذارم و هق هق می زنم، پیرزن بیچاره آن سر خانه ناتوان به دیوار تکیه داده است و می گرید و می گوید:

_ حلال کن ریحانه، حلال کن! نمی دونستم حالت این طوری می شه به خدا! التماس کرد اجازه بدم بیاد فقط چند دقیقه بیوک رو ببینه.

****

همیشه همین بود ، آمدنش را می گویم…
درست شبیه طاعون…
طاعون که به شهرى می آمد این قدر می ماند و تا همه مردم آن دیار را مهر طاعونی نمی زد نمی رفت،
شهر پر می شد از مرض!
از دود آتش و بوی گند گوشت سوخته مرده های طاعونی، که گاه هنوز نمرده، مردم دیگر شهر از ترس ابتلا به طاعون او را زنده زنده می سوزاندند…

آن شب هم بعد از غوغا، عزیزه خاله جان به سینه اش می کوبید و مدام و پیاپی می گفت:

_ طاعون برگشت،
طاعونِ خونه برگشت!

اما ساعتی قبل ترش خانه در اوج آرامش و لبخند به بدرقه امیررضا شتافته بود، آیجان آب و قرآن آورده بود، سپهری ساک امیررضا را داخل ماشین گذاشت و پرسید؛

_ حاجی جان روشن کنم؟

با سر جواب مثبت داد، بعد برگشت و ما را نگاه کرد و خندید و گفت:

_ کلهم دو شب دارم می رم ها!

الناز جواب داد؛

_ از رفتنت می ترسیم دیگه داداش.

اخم شیرینی کرد و گفت:

_ به موندن هیچ کس نه اعتماد کنید نه عادت،
همه رفتنی ان!

عزیزه خاله جان لب گاز می گیرد.

_ حالا نمی خواد یادمون بندازی چند ماه دیگه قراره برگردی.

خم می شود و سر پیرزن را می بوسد، آیجان با نگرانی می گوید:

 

_آقاحتما این ترشی ومربا رو بدید به خود شهرزاد جون.

با خنده می گوید:

_ آیجان؟! یعنی ممکنه بدم به مادر شوهرش بالا بکشه و نده بهش؟
آخه این چه طرز فکریه!

آیجان با شرم می خندد، شهداد به گردن امیررضا می آویزد و می گوید:

_ زودی برگرد داداش، قول بده!

دست می کشد روی سر شهداد و می گوید:

_ قول، به شرط حیات!

بعد نگاهش سمت من هجرت می کند؛

_ عروس! مواظب بابای ما باش،
فردا هم که شوهرت میاد،
مواظب اونم باش!

زیر لب چشم می گویم،
عزیزه خاله جان نگران می گوید:

_ کاش صبر می کردی شام می خوردیم، بعد می رفتی!

_ آیجان شام گذاشته دیگه،
توی راه می خوریم!

الناز برای بار چندم می گوید:

_ داداش شما انگار چشمات هنوز خوابالوئه!
مثل همیشه گیر ندی به سپهری که نصف راهو خودت بشینی!

می خندد و به من نگاه می کند؛

_ یه چند ساعتی از غروب خوابیدم اما یهو زلزله اومد،
خوش موقع بیدارم کرد!

با خجالت لبم را گاز می گیرم،
عزیزه خاله جان با تعجب می گوید:

_ وا؟؟ آقا امیررضا ؟
کدوم وقت زلزله شد؟ خواب دیدی؟

می خندد و می گوید:

_ آره خواب دیدم،
زلزلشم خیلی مهیب بود!

عزیزه خاله جان ذکر می خواند و به امیررضایش فوت می کند؛

_ خیره مادر انشاءالله!

وقتی که رفت، کاسه آب را از آیجان گرفتم و خودم پشت سرش آب ریختم…

آن شب بدون او و با جای خالی اش سر میز شام، هیچ کس با رغبت غذا نمی خورد، عزیزه خاله جان برای بار چندم از من پرسید؛

_ ساعت چنده دختر؟

ساعت بزرگ سالن را نگاه کردم؛

_ ده و چهل و پنج دقیقه..

آهی کشید و گفت:

_ سه ربع ساعته که رفته، کی می رسه؟

شهداد پوف می کشد و می گوید:

_ خاله جان حداقل چهار ساعت دیگه!

پیرزن با نگرانی سر تکان می دهد؛

_ حالا مگه خوابم می بره امشب ؟

الناز اعتراض می کند؛

_ وا خاله؟ مگه دفعه اولشه؟

با صدای لرزان می گوید:

_ نمی دونم چمه که توى دلم رخت می شورن!

هنوز سر میز شام بودیم که با صدای منیره همه دچار شوک شدیم، دوان دوان و هراسان، سمت سالن آمد و چند بار پشت سر هم گفت:

_ بابام ، بابام گفت آقا شهاب اومد…

عزیزه خاله جان با تعجب گفت:

_ اون که فردا قرار بود، بیاد…

شهداد جواب داد؛

_ خوب حالا یه شب زودتر اومده که خانومش رو سورپرایز کنه!

حق با شهداد بود، شهاب آمده بود چنان مرا سورپرایز کند که حتى در کابوس هم فکر نمی کردم کسى این طور سورپرایزم کند،
همه بلند شدیم و پشت پنجره رفتیم، بایرام و عیاض هر دو چمدان به دست پشت شهاب می دویدند، شنیدم که فریاد زد؛

_ بایرام الاغ! برو پول تاکسی رو حساب کن،
پول نقد همرام نیست!

الناز زیر لب گفت:

_ یا خدا! این چرا همچینه؟!

نگاهش می کردم، هرچه جلو تر می آمد شدت خشمش روى صورتش بیشتر هویدا می شد،

شهداد با وحشت گفت:

_ این …
این اومده منو بکشه،
حتما خبر بهش رسیده،
خاک به سرم کاش داداشم نمی رفت!

همه هول شدیم، دست شهداد را گرفتم و سمت اتاق حاج امیر کشاندمش، جلوی در گفتم:

_ برو اون تو، درم از پشت قفل کن هرچی شد نه در رو باز کن نه چراغ روشن کن!

بعد هراسان به سالن برگشتم، به محض رسیدنم شهاب هم درب عمارت را باز کرد و بعد چنان پشت سرش در را کوبید که صدای آخ عیاض به هوا برخاست و مشخص بود در به شدت به صورتش خورده است…

تمام رگ های صورت و گردنش بیرون زده بود، کتش را در آورد، منیره سریع جلو دوید و قبل اینکه کت را زمین بیاندازد کت را از دستش گرفت، کنار پله ها ایستادم و فقط نگاهش کردم ، یک لحظه نگاهش در نگاهم گره خورد با صدایی که از فرط عصبانیت می لرزید گفت:

_ تو برو توى اتاق بیرونم نمیای!

عزیزه خاله جان جلو آمد،

_ چیه بالام نرسیده این چه آشوبیه؟

بی توجه ساعت و انگشترش در آورد و کف دست منیره انداخت، بعد شروع کرد به باز کردن دکمه های آستنیش و بالا زدن آستین ها…

بی اختیار یک قدم بالا رفتم، من این صحنه را قبلا دیده بودم و می شناختم…

کانال عاشقي

همچنین ببینید

پارت ۳۶ رمان هزار چم

  مجری، کلافه جلو آمد و خیلی جدی گفت: _ خانم جبارزاده قرار ما این …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *