چهارشنبه , آبان ۲ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان هزار چم / پارت ۲۶ رمان هزار چم
کانال عاشقي

پارت ۲۶ رمان هزار چم

 

عصبی خندید و سرتکان داد، رو به آیجان پرسید:

_ کجاست؟؟

دستم را روی قلبم که در حال انفجار بود گذاشتم و گفتم:

_ شهداد نیست! با حاج امیر رفته شمال!

به حرفم اهمیت نداد، جلو رفت و کتف منیره را محکم گرفت و او را سمت بالا کشید،

_ صحرا کجاست؟

سر چرخاندم، تازه متوجه شدم همه هستند جز صحرا!

آیجان با ترس به عزیزه خاله جان نگاه می کند، خاله حالا دقیقا رو به رویش ایستاده و با جدیت می گوید:

_ باز چی توی سرته شهاب ؟؟

جواب خاله را نمی دهد به الناز نگاه می کند و می گوید:

_ بچت رو بردار یا برو اونور یا با زن من برید بالا توى اتاقم.

بعد دوباره از منیره که از شدت درد سرخ شده است می پرسد؛

_ کجاست؟

با لکنت جواب می دهد؛

_ خ… خوابه به خدا!

به آیجان نگاه می کند و همراه اشاره می گوید:

_برو بیارش توى عمارت.

آیجان با ترس می پرسد؛

_ چی شده آقا آخه؟

با خنده عصبی می گوید:

_ بیارش، به خودش می گم چی شده.

تاب نمی آورم، از این همه انفعال خودم شاکی ام ! با اعتراض می گویم:

_ شهاب! بس کن.

با خشم نگاهم می کند.

_ دِ مگه نگفتم اینجا واینسا!
باز واسادی که چیه، می خوای بگی حاج امیر از لندن اومده یه راست فرتی صحرا رو هم باخودش برده شمال حتما؟؟

الناز در حالی که آلما را بغل می کند تا گریه نکند می گوید:

_ بچه ترسید به خدا!
داداشم بیاد و بفهمه واست بد می شه شهاب!

قهقهه می زند.

_ داداشت اون سر دنیاست.

یک مرتبا با صدای شکستن چیزی در آشپرخانه توجه همه به آن سمت جلب می شود، بی درنگ سمت آشپزخانه می دود و ما همه وحشت زده پشت سرش می دویم.

صحرا که بین کابینت ها یک گوشه کز کرده است وحشت زده می لرزد، خرده شیشه های وسط آشپزخانه حکایت از آن دارد که از شدت استرس و هنگام پنهان شدن، دستش خورده و پارچ بلوری زمین افتاده و شکسته است، شهاب در همان چهار چوب دست به کمر ایستاده است در حالی که آستین هایش را بیشتر تا می زند، می گوید:

_ پس این جا قایم شدى!

چند قدم جلو می رود، صحرا هر دو دستش را روی سرش گذاشته و با ناله و هق هق، می گوید:

_ آقا غلط کردم! به خدا گوه اضافى خوردم!

دستش به سگک کمربندش که می رود، آیجان خودش را وسط می اندازد و در حالی که پیاپی و محکم به سر خودش می کوبد، التماس می کند؛

_ آقا تو رو روح عزیزات!

شهاب خم می شود، کتف آیجان را می گیرد و او رابه سمت درب رو به تراس آشپزخانه می کشاند، در را باز می کند و طفلک را بیرون می اندازد، عزیزه خاله جان جیغ می کشد؛

_ های! بی آبرو این چه کاریه می کنی؟؟

بی درنگ خم می شود، عزیزه خاله جان را بلند می کند و هیکل ریز و ضعیف پیرزن را روی دوشش می گذارد و او را هم سمت تراس می برد…

حالا در به روی آیجان و عزیزه خاله جان قفل شده است و از پشت شیشه به سر و صورت خود می کوبند و جیغ می کشند، بعد عصبی بر می گردد رو به من و الناز و منیره در حالی که انگشت اشاره اش را نزدیک بینی اش به حکم سکوت گرفته است، می گوید:

_ صداتون در نمیاد تا من اینو آدم کنم!

بعد با یک حرکت کمربندش را که کمی قبل، سگکش را باز کرده است بیرون می کشد…
و من بیشتر از هرکس این صدا را می شناسم،
من بیشتر از هرکس، طعم این کمربند چرمی را چشیده ام و آه از دردش…
آه…

عمر دست خداست…
اما این روزها، آدم ها همه خدا شده اند…

از طریق لوله اى که در بینى اش بود، به او غذا می‌دادیم.

دستگاه کنترل ضربان قلبش هم، هر لحظه کند تر از قبل می‌شد.

عزیزه خاله جان، بارها تکرار می کرد:

_ این مرد چشم انتظاره؛
به خدا نمی‌میره!
تا امیدش از این دنیا قطع نشه؛
تا امیر رضاش نیاد؛ همین طور زجر می‌کشه.

صدای نفس هاى پیرمرد، شبیه ناله اى بود که از جبر روزگار، خفه شده بود.
پر از خش…

می‌دانستم با هر نفسى که از سینه اش خارج می شود، چه دردی تحمل می‌کند.

دکتر گفته بود:

_ اگه دوستش دارید، دعا کنید خداوند زودتر از این درد و عذاب، خلاصش کنه.

چند روزی بود که حتی چشم هایش را باز نمی‌کرد.
چشم هایی که درست همانند چشم های پسرش، آرامش نگاهش، قلبم را بی تاب می‌کرد…

بالای سرش نشستم.
دست کشیدم روی پیشانی پر از چروکش.
شانه برداشتم و موهای خاکستری اش را شانه کردم.

بعد آرام بوسیدمش و بی اختیار زمزمه کردم:

“یوسف گم گشته بازآید به کنعان، غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان، غم مخور
ای دل غم‌دیده حالت به شود دل بد مکن،
وین سر شوریده باز آید به سامان، غم مخور
گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن،
چتر گل در سر کشی، ای مرغ خوشخوان، غم مخور
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نگشت؛
دائما یکسان نباشد حال دوران، غم مخور
هان مشو نومید چون واقف نه‌ای از سِرِّ غیب
باشد اندر پرده بازی‌های پنهان، غم مخور
ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی بر کند
چون تو را نوح است کشتیبان، ز طوفان غم مخور
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم،
سرزنشها گر کند خار مغیلان، غم مخور
گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید
هیچ راهی نیست کان را نیست پایان، غم مخور
حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب
جمله می‌داند خدای حال گردان، غم مخور”

هق هقم اوج می‌گیرد و ناله می‌کنم:

” یوسفمون میاد بابا… میاد!”

کسى، محکم، چند بار و پیاپى به در می‌کوبد.

قلبم سقوط می‌کند.

دست به کمر می‌گیرم و بلند می شوم.

قبل از این‌که من برسم، شادی در را باز کرده است.

منتظر اجازه نمی ماند و بی درنگ وارد می شود.
چشم هایش دو کاسه خون شده است و با مشکىِ پیراهنش، تضاد وحشتناکی دارد.

صبر نمی‌کنم.

سریع به اتاق می‌روم.
چادر سفیدم را سرم می‌کشم؛
نفس عمیق می‌کشم؛
صدایش را می‌شنوم؛
صدای هق هقش…

دست هایم را مشت می‌کنم.
از اتاق بیرون می‌روم.
مصمم می‌گویم:

_ از این‌جا برو بیرون.
تو نه تنها به من، به همه اهل این خونه نامحرمی.

چرا احمق شده ام و نمی‌خواهم به این فکر کنم که گریه هایش، حتما علتی دارد!!؟

روی دو زانو به زمین می افتد.
دستش را روی صورتش می‌گذارد و شانه هایش به شدت می‌لرزد.

در خانه باز است.

کسی با صدای لرزان می‌گوید:

_ یا الله!

و بعد سپهری است که با پیراهن مشکی وارد می‌شود…

دست به دیوار گرفته و انگار چند سال پیر شده است…

شرمنده، سرش را پایین می اندازد و حالا او هم به هق هق افتاده است.

عزیزه خاله جان که تازه توانسته است به کمک واکر، خودش را به سالن برساند، با دیدن این صحنه، محکم بر سرش می‌کوبد و جیغ می‌کشد:

_ یا جده سادات!!

شادى پشتم پناه می‌گیرد.

می‌بینم که تمام وجودش می‌لرزد.

ناله می‌کند:
_ من…
من می‌ترسم ریحانه!

چادرم را جلوتر می‌کشم و محکم تر نگهش می‌دارم.

یک قدم جلو می روم.

با چشم هایم به سپهری التماس می‌کنم.

می‌بینم که آرام آرام سرش را به دیوار می‌کوبد و ناله می‌کند:

_ بدبخت شدیم…
یتیم شدیم…

مردی که اسمش را هم دیگر در این دقایق نمی‌خواهم، مویه سر می‌دهد و با درد می‌گوید:

_ ریحانه…
حاجی… حاجی رفت!

نفسم بریده می شود و نفس کشیدن برایم حکم بلعیدن یک مشت خرده شیشه را دارد.

به سختی فریاد سر می‌دهم:

_ برو بیرون دروغگو.

حالا سپهری هق هق می‌زند.

_ خبر آوردن آبجی…
تموم شد!
حاجیمون رفت…

بعد رو به عزیزه خاله جان می‌گوید:

_ رخت سیاه تن کنید.

همه فریاد و ناله سر می‌دهند؛
گریه می‌کنند و بر سر و صورت می‌کوبند.

اما من فقط نگاه می‌کنم…
فقط نگاه می‌کنم…

یک مرتبه صدای جیغ دستگاه بلند می‌شود.

سمت اتاق بیوک آقا می‌دوم.

مانیتور، یک خط ممتد سفید را نشان می‌دهد.

به زمین می افتم.

فریاد می‌کشم:

_ خدااااا
خدااااا خدا….

سرم را روی سینه مردی که دیگرقلبش نمی‌زند، می‌گذارم و می‌گویم:

_ برگرد بابا…
برگرد…
این خبر دروغه!
دروغه! امیر ما این قدر نامرد و بی وفا نیست.
نرو بابا…
تنهام نذار!
تو امانت امیری دستم.
بیاد، ازم خُرده می‌گیره چرا مواظب باباش نبودم!
برگرد بابا من از تنهایی می‌ترسم.

 

درب آشپزخانه به روى من و منیره و الناز هم بسته شد و فقط صدای رقص کمربند چرمى در هوا و بعد، فرود آمدنش را می‌شنیدیم و ناله و شیهه زنی، که مفلوکانه التماس می‌کرد.

تاب نیاوردم.
سمت حیاط دویدم.

از پشت شیشه آشپزخانه، هر چه قدر مشت کوبیدم و جیغ کشیدم، بی فایده بود.

شهاب را دیدم که هر لحظه، خشم چشم هایش بیشتر می‌شد.

سمت ساختمان سرایداری دویدم.
مشت می‌کوبیدم و با جیغ و فریاد، عیاض را صدا می‌زدم.

بایرام را از دور دیدم که سمت ساختمان می‌دود.

با التماس گفتم:

_ آقا بایرام!
عیاض…
عیاض کجاست؟

پیرمرد بیچاره که از همه جا بی خبر بود، وحشت زده گفت:

_ والا خانم، به من گفت آقا شهاب داره با زنش کتک کاری می‌کنه و دماغشم داشت خون میومد، از باغ زد بیرون.
دروغ گفته بی شرف؟! گندی زده؟؟

به سرم کوبیدم و گفتم:

_ نه نه!
شما برگردید داخل نگهبانی.
فقط پلیس اومد، راهشون بدین داخل.

با چشم های گرد شده پرسید:

_ پلیس؟؟؟

_ گوشیتو بده من.

بیچاره با دست های لرزان، گوشی را از جیبش در آورد.

اما نگاهش سمت عمارت بود و پرسید:

_ آقا شهاب و شهداد دارن دعوا می‌کنن خانم؟
می‌گم زنگ نزنید پلیس، واسه آبرومون بده.

سعی می‌کنم شماره بگیرم.
اما هربار، موفق نمی‌شوم.

با حرص می‌گویم:

_ این چرا نمی‌گیره؟؟

_ والا خانم، دکمه ها و بلندگوش خرابه.

با عصبانیت، گوشی را پس می‌دهم و برای پیدا کردن گوشی خودم، سمت عمارت می‌دوم.

الناز و منیره هم پشت شیشه آمده اند و همراه آیجان و عزیزه خاله جان، در حال جیغ و التماس هستند.

تاب نمی آورم.
وقت تنگ است.

بی اختیار، صندلی فلزی تراس را بر می‌دارم و دوان دوان، سمت پنجره می‌روم.

انگار یک نیروی عجیب، در بازوانم ظهور کرده است.

عزیزه خاله جان با دیدن من، جیغ می‌کشد:

_ وای دختر خطر داره!

منیره اما همراهی ام می‌کند و می‌گوید:

_ خانم، فقط اون شیشه سمت راستی، نشکن نیست.

الناز اعتراض می‌کند:

_ نه همه شیشه های این خونه نشکنه.

آیجان که از شدت گریه، توان حرف زدن ندارد، می‌گوید:

_ عیاض بی شرف!
حاجی که گفت همه شیشه ها رو عوض کنه،
واسه این‌که ته جیبش پول بمونه، یکی در میون شیشه ها رو نشکن آورد، وصل کنن!

بی توجه به حرفهایشان، سمت همان شیشه می‌دوم و بدون لحظه ای درنگ، صندلی را با همه قدرتم به شیشه می‌کوبم و چشم هایم را که باز می‌کنم، حالا یک راه ورود وجود دارد و من بی توجه به خرده شیشه هایی که شکستم، داخل می‌شوم.

شهاب متعجب از این حرکتم، بی خیال صحرا می‌شود و صحرای بیچاره، بی جان یک گوشه افتاده است…

کف پاهایم به شدت آسیب می‌بیند؛ اما به هر قیمتی شده، خودم را روی صحرا می اندازم و با نفرت و اشک، شهاب را نگاه می‌کنم و می‌گویم:

_ ظالم! حیوون! کشتیش!

کمربند را یک گوشه پرت می‌کند، کنارم می‌نشیند و با وحشت و نگرانی، پاهایم را نگاه می‌کند.

_ پات! ریحانه پات!

بعد محکم یک لگد به پهلوی صحرا می‌کوبد و فریاد می‌کشد:

_ می‌کشمت! می‌کشمت!

حالا همه در آشپزخانه هستند.
تقلا بی فایده است.
با تمام قدرت، مرا از روی زمین بلند می‌کند.

بغلم می‌کند.

دست و پا می‌زنم و او در حالی که مرا از آشپزخانه خارج می‌کند، عربده می‌کشد:

_ زنگ بزنید اورژانس.

آیجان ناله می‌کند:

_ این فلک زده داره جون میده.

با نفرت می‌گوید:

_ اورژانس واسه زنم!
واسه اون هرزه، بگید نعش کش بیاد.

عزیزه خاله جان نفرین می‌کند و صدای گریه های اهل خانه، جگر آسمان را هم خون می‌کند که در دل تابستان، این طور رعد می‌زند و فریاد می‌کشد…

 

حتی از یاد آورى آن دقایق هم حس مشمئز کننده اى دارم،
دقایقى که تکه شیشه ها را از پایم در می آوردند و من درد نمی فهمیدم،
بخیه می زدند و من آخ نمی گفتم.

شهاب نوازشم می کرد،
تمام مدت بغلم کرده بود و دکتر و چند پرستار، مدام با لبخند و ذوق این مرد را برای این حجم مهربانى و عشق تحسین می کردند،
همین تیمی که به جای اورژانس به دستور عزیزه خاله جان خصوصی خبر شده بودند و آمده بودند تا من و صحرا را تیمار کنند و کسى سوال نکند این زن را چه کسی تا این حد به قصد کشت زده است؟؟

همه فکرم طبقه پایین بود و صحرا…

کارشان که تمام شد،
شهاب پیشانی ام را بوسید و رو به دکتر گفت:

_ لطفا یه مسکن تزریق کنید بتونه بخوابه…

دکتر هم تایید تزریق را با نگاهش به پرستار داد و بعد شنیدم که آرام به شهاب گفت:

_ آقا شهاب! چند لحظه خصوصی باهاتون کار دارم…

شهاب از جایش بلند شد و همان طور که دستش در جیبش بود، از اتاق همراه دکتر خارج شد،
پرستار سرنگ را آماده می کرد،
آرام دستش را گرفتم و با التماس گفتم:

_ یه دقیقه صبر کن!

تعجب کرد و پرسید:

_ چرا خانم؟!

_ اون دخترى که حالش بد بود و با دکتر رفتید سراغش طبقه پایین،
چی شد؟؟!!

دوست ندارد حرف بزند،
هوای سرنگ را می گیرد و جواب می دهد:

_ ایشونم… زخم هاش پانسمان شد و با آرام بخش خوابیدن، همین خانم!

دستم را به لبه تخت می گیرم و بلند می شوم،
پایم را که روى زمین می گذارم، زخم های کف پایم کولاک می کنند،
لی لی کنان خودم را پشت در می رسانم،

پرستار اعتراض می کند؛

_ خانم! خواهش می کنم نباید راه برید!

انگشت اشاره ام را کنار بینی ام می گذارم و آرام و با خواهش می گویم:

_ تو رو خدا هیس!

گوشم را به در می چسبانم،
به سختی صدای پچ پچه های دکتر را می شنوم؛

_ من سالها امین این خونواده بودم پسرم!
اما نمی تونم از جون یه موجود زنده این قدر راحت بگذرم!
این زن دست کم ١٠ هفته بارداره!
امشب بیمارستان نرسه صد در صد بچه رو از دست می ده!
شوهرش کجاست؟
خبرش کنید باید ببریمش بیمارستان!
اصلا کی تا این حد کتکش زده؟؟

دستم را روی دهانم می گذارم تا جیغ نکشم ،
اما پاهایم دیگر یاری ام نمی دهد!

روی زمین می افتم.
پرستار سمتم می دود و از صدای افتادنم دکتر و شهاب که پشت در هستند هم هراسان داخل می شوند،
شهاب با دیدنم پشت در ، سر پرستار فریاد می کشد؛

_ بی عرضه! نمی بینی حالشو! چرا گذاشتی بلند شه؟؟

با همه نفرتم جیغ می کشم؛

_ کارِ توئه !شهاب کارِتوئه! اون بچه مال توئه!

صورتش رنگ می بازد،
عصبی کنارم می نشیند،
به سر و گردنش می زدم و ناخن هایم را در سینه اش می کشیدم،
دکتر با تشر به پرستار گفت:

_ آرام بخش تزریق کن!

جیغ کشیدم؛

_ نه… نه ولم کنید…

صدای پرستار دیگر از طبقه پایین می آید که همراه آیجان با فریاد دکتر را صدا می زنند
و شهاب به دکتر دستور می دهد؛

_ من اینجام تو برو پایین ،نذار فقط بمیره، بچه اش به جهنم…

آب دهانم را جمع می کنم و روی صورتش می پاشم ،
با پشت دست آن را از روی صورتش پاک می کند ،
دست هایم را محکم می گیرد،
و پاهایم را به وسیله پایش قفل می کند و رو به پرستار این بار آرام تر می گوید:

_ قوی ترین مسکنت رو بیار،
باید حالا حالاها بخوابه….

هرچه تقلا می کنم بی فایده است،
سوزن سرنگ عضله ام را می شکافد، دردش را در قلبم هم احساس می کنم ، تزریق که تمام می شود،
دستم را رها می کند و با مهربانی شروع می کند پنبه را روی جای تزریق فشردن و نوازشم کردن…

نفس کشیدن برایم مشکل شده است،
سست و سنگینم ،
ناله می کنم:

_ ازت متنفرم شهاب!

اشکش روی صورتم می چکد؛

_ اون بچه مال من نیست….

دنیا تاریک می شود،
ابرهای سیاه پرده می کشد روی بیداری ام…

براى بار دوم فریاد کشیدم؛

_ سوییچتو بده من سپهری!

صدایش پر از عجز و لابه بود.

_ خانم خواهش می کنم! شما حالتون خوب نیست.

بى توجه، جلوى در می روم، کش چادرم را روى روسری ام مرتب می کنم و بعد شروع به پوشیدن کفش هایم می کنم.

_ من حالم از همه شما بهتره،
یه هفته ست قراره جنازه شوهر من بیاد!
کو پس؟ کجاست؟؟

الناز هنوز به حالت عادى برنگشته است، تلو تلو خوران از اتاق بیرون می آید، کلافه فریاد می زنم؛

_ آیجان! شادی!

شادی که خودش هم حال و روز خوشی ندارد، سریع از اتاق بیرون می آید و دست الناز را می گیرد؛ الناز با چشم های بی فروغ نگاهم می کند.

_ ریحانه!
داداشم مرده؟ من هم بی بابا شدم هم بی برادر؟

بغضم را قورت می دهم.

_ قلب یه زن،
یه مادر بهش دروغ نمی گه!

سپهرى دوباره بنای گریه می گذارد.

_ خانم، قرار بود اون از خدا بی خبرها که این بلا رو سرشون آوردن تابوت رو با کشتی برای سفارت ما بفرستن، تا فرستادن تابوت به ایران هم طول می کشه.

دستم را به نشانه حکم سکوت بالا می گیرم.

_ بس کن سپهری، تمومش کن!

صدای لرزان پیرزن از پشت سرم، دلم را هم می لرزاند.

_ تو تمومش کن دختر!
باور کن !
باور کن اگه زنده بود نمی ذاشت اوضاع و زندگی ما این باشه؛
طاقت نمی آورد این قدر خار و خفیف بشیم!
ندیدی مراسم بیوک بی نوا چه قدر سوت و کور بود؟
مردم دیگه اندازه یه پول سیاه واسمون ارزش قائل نیستن!

بر می گردم و یک قطره اشک از چشمانم سر می خورد.

_ ما از اسب افتادیم خاله، از اصل نیفتادیم که!

بعد صدایش در سرم می پیچد و جانم را صیقل می بخشد؛

” ریحان گلی اینو بدون، اونکه از اسب میُفته می تونه با تکیه بر اصل، بلند شه و دوباره سوار شه، اما از اصل افتاده ها رو آسون واسشون یارای برخاستن نیست.”

دستم را روى قلبم می گذارم، یک قدم پایم را از خانه بیرون می گذارم و مصمم می گویم:

_ تا من برنگشتم، نه کاری می کنید نه تصمیمی می گیرید!

سپهری ناله می کند:

_ خانم حداقل بگو کجا می ری؟
بذار من برسونمت.

_ می رم هزار چم!
تو اگه می خوای مردونگی کنی، سوییچتو بهم بده.

شادی میان هق هق می گوید:

_ داداشم قول داده میاد اونجا ریحانه !
منم حتم دارم که میاد.

نفس عمیق می کشم و با حرکت چشم هایم به او تسلى می بخشم،

به خودم که می آیم پشت فرمان در تاریکی پارکینگ نشسته ام، این تاریکی با آهنگ در حال پخش و اشک هایم عجب هم خوانی دارد…
به هق هق افتاده ام ضجه می زنم:

_ دروغه، به خدا دروغه!

 

خواننده هم، حرفم را تایید می کند.


همه می گن که تو رفتی
همه می گن که تو نیستی،
همه می گن که دوباره
دل تنگمو شکستی!
دروغه . . .
چه جوری دلت میومد
منو اینجوری ببینی؟
با ستاره ها چه نزدیک،
منو تو دوری ببینی!
همه گفتند که تو رفتی
ولی گفتم که دروغه . . . دروغه!
همه می گن که عجیبه، اگه منتظر بمونم،
همه حرفاشون دروغه
تا ابد اینجا می مونم…
بی تو و اسمت عزیزم
اینجا خیلی سوت و کوره
ولی خب عیبی نداره
دل من خیلی صبوره، صبوره
همه می گن که تو رفتی
همه می گن که تو نیستی
همه می گن که دوباره
دل تنگمو شکستی
دروغه . . .
چه جوری دلت میومد
منو اینجوری ببینی؟
با ستاره ها چه نزدیک
منو تو دوری ببینی!
همه گفتند که تو رفتی
ولی گفتم که دروغه . . . دروغه!
همه می گن که عجیبه، اگه منتظر بمونم
همه حرفاشون دروغه
تا ابد اینجا می مونم!
بی تو و اسمت عزیزم
اینجا خیلی سوت و کوره
ولی خب عیبی نداره
دل من خیلی صبوره، صبوره
همه می گن که تونیستی
همه می گن که تو مردی
همه می گن که تنت رو
به فرشته ها سپردی
دروغه.”

سرم را روی فرمان می گذارم، آرام آرام به سرم ضربه می زنم و ناله می کنم؛

” بی تو و اسمت عزیزم، اینجا خیلی سوت و کوره آقا امیررضام!”

زیر شکمم به شدت تیر می کشد، دخترم را نوازش می کنم و ضجه می زنم؛

“چه جوری دلت میومد منو این جوری ببینی؟”

از دست های خالی ام متنفرم، دست هایی که دیگر نمی تواند گرمای گردن ستبرش را با نوازش بچشد…
دست هایی که دیگر نمی تواند هر روز صبح کتش را تنش کند، دست هایی که نمی تواند…

با همه توانم دنده را جا می زنم و خیال دارم تا خود هزارچم تخت گاز برانم، اسمش را ذکر بگویم،
ذکر بگویم…

اما همین که چراغ های ماشین را روشن می کنم، با ظهور ناگهانی او که دست به سینه مقابل ماشین ایستاده وحشت به جانم می افتد…
وحشت می کنم!
از این که شانه هایش این قدر پهن شده است!
وحشت می کنم از کت و شلوار سبک امیر رضایم!
از تسبیحی که دور مچش پیچیده،
با اقتدار اشاره می کند از ماشین پیاده شوم، اهمیت نمی دهم و فریاد می کشم؛

_ برو کنار!

با خشم کنار درب ماشین می آید و با شدت آن را باز می کند و با تشر می گوید:

_ کجا با این شکم چادر چاقچور کردی؟

با حرص می خواهم که در را محکم ببندم اما قدرت او بیشتر است و مانع می شود و با خشم بیشتری می گوید:

_ پیاده شو، به اون بچه توى شکمت رحم کن!

_ ولم کن، به تو مربوط نیست.

باخشم کتفم را می گیرد و مجبورم می کند پیاده شوم، مشت بر دستش می کوبم و با نفرت می گویم:

_ دستتو به من نزن کثافت!

خیلی خودداری می کند، این را از نفسش که در سینه حبس کرده است می فهمم.

_ ریحانه، اون بچه یادگار آقامونه، امانت حاجیمه،
حق نداری به خاطر احساسات خودت بهش لطمه بزنی،
امانت دار خوبی باش!

_ از این جا گمشو شهاب الدین جبار زاده!

می بینم که خم می شود و خاک از چادرم می تکاند و بعد به آسانسور اشاره می کند؛

_ خواهش می کنم برو بالا یکم استراحت کن، بعد هرجا که خواستی بری سپهری می برتت،
قول می دم جلوی چشمات ظاهر نشم…

****

یک گرماى عجیب و دلچسب روى پیشانی ام احساس می کردم، بیدار شده بودم، اما هرچه قدر تقلا می کردم که چشم هایم را باز کنم بی فایده بود و نوازش دستى مهربان روی پیشانی ام، باعث می شد کمی آرام بگیرم…

گلویم خشک شده بود، ناله کردم:

_ آب…

کسى به داد عطشم نرسید، همه توانم را به کار گرفتم تا چشمانم را باز کنم، به سختی از میان شیار باریک پلک هایم، بیوک آقا را دیدم که با غم و مهربانی نگاهم می کرد و عجیب ترین اتفاق ممکن، حرکت دست هایش بود!
دستی که به نوازش من شتافته بود،
اما زجر می کشید از اینکه برای تشنگی ام ناتوان بود،
با دیدنش سخت لبخند زدم.

_ دیدین چه بلایی سرم اومده؟
دیدین چه قدر بدبختم؟!

با صدای ناله دری که باز می شود، بی اختیار سرم آن سمت می چرخد، رکابی جذب قرمز طرح اسکلت به تن دارد و یک تتوی جدید خورشید روی بازویش اضافه شده و می دانم سوغات سفرش است، با یاد آوری آنچه شب پیش رخ داده بود، نفرت به تک تک سلول هاى بدنم پاتک می زند، روی بر می گردانم، این حجم بی تفاوتی و آرامشش، بعد از تمام اتفاقات دیشب
انتهای درجه وقاحتش است…
کنارم، لبه تخت می نشیند رو به بیوک آقا می گوید:

_ بیا عمو جان! خیالت راحت شد حالش خوبه؟

بعد در حالی که موهای رو پیشانی ام را کنار می زند، ادامه می دهد؛

_ خانم من خیلی قویه!

با نفرت سرم را تکان می دهم، نگاه بیوک آقا سرشار از نگرانی است…
مچ دستم را می گیرد و دستم را لمس می کند و با دلسوزی می گوید:

_ خیلی ضعف داری، یخ زدی، عزیزم می گم غذا بیارن که یه چیزی بخوری.

آنقدر گلویم خشک است که با فریاد اول به سرفه می افتم.

_ دست به من نزن کثافت خیانتکار!

ابرووانش در هم گره می خورد، با دو دستش، موهای لخت مشکی اش را بالا می راند، بعد با تلفن گوشه اتاق از پرستار بیوک آقا می خواهد که برای بردن او بیاید.

یک لیوان آب برایم پر می کند و جلوی دهانم می گیرم، تشنه ام! اما سیراب شدن از دست های او خود مرگ است…

زیر لیوان می زنم، بعد از پرت شدنش و شکستنش بالاخره پوسته مهربانی را پاره می کند و شهاب واقعی خودنمایی می کند.
دستم را محکم می گیرد و با دست دیگرش چنان ضربه ای روی دستم می زند، که احساس می کنم آتش گرفته ام!
با خشم می گوید:

_ دفعه آخرته واسه من یاغی گرى می کنی!

بیوک آقا، با ناله و همان اندک حرکات محدودش می خواهد از من محافظت کند، همان موقع پرستارش در می زند و وارد اتاق می شود
، برای بردن بیوک آقا اجازه می خواهد، من هق هق می زنم و مدام شهاب را فحش می دهم، کلافه به پرستار می گوید:

_ عمو رو ببر اتاقشون بعد بیا خانم یه تزریق دارن،
مثل اینکه دوباره باید بخوابن.

قصد بلند شدن که دارد با وحشت مچ دستش را می گیرم و ناله می کنم:

_نه نه، خواهش می کنم!

حالم را که می بیند، به پرستار اشاره می کند؛

_ لازم شد خبرت می کنم.

به سختی لبه تخت می نشینم، مشغول قدم زدن در اتاق است، می خواهم بپرسم، اما قبل هر سوالی بی مقدمه می گوید:

_ صحرا رو بستری کردیم،
دیشب بچه اش سقط شد.

با نفرت می خندم و می گویم:

_ تسلیت می گم پدر داغدیده!

بر می گردد و با خشم نگاهم می کند.

_ تو راجب من چی فکر کردی ریحانه!؟
فکر کردی اونقدر حقیرم که بذارم کلفت خونم ازم حامله شه؟!

با نفرت می گویم:

_ راجب تو هر فکری می شه کرد، هر فکری!

محکم، مشت به دیوار پشت سرش می کوبد.

_ دِ لال شو! قبل لیچار بار کردنم بذار زر بزنم،
تو هم شدی مثل بقیه؟ تو هم مثل بقیه فکر می کنی پدر اون حرومی من بودم؟

_ فکر نمی کنم! مطمئنم!
چون با چشم های احمق و ابله خودم بارها دیدم چه قدر مرزها بین تو و صحرا کمرنگ شده اما باور نکردم، نخواستم که باور کنم!

بی اختیار مشت به سرم می کوبم و برای خودم مرثیه می خوانم:

_ خاک تو سرت ریحانه بدبخت،
ریحانه بیشعور،
بمیر! اصلا واسه چی زنده ای بی غیرت؟

جلو می آید دستم هایم را محکم می گیرد و روی صورت خودش می گذارد و عاجزانه می گوید:

_ من اشتباه کردم ریحانه،
اما باور کن اون بچه مال من نبود، اون صحرای آشغال می خواست ازم تلکه کنه!
می خواست اون بچه رو بهونه کنه و مدام تهدیدم می کرد،
حتی …
حتی چند روز پیش با جواب آزمایشش رفته پیش تارا ،
بهش …
بهش گفته از من حامله است،
حتی …
حتى می خواست راضیم کنه عقدش کنم!

فریاد می کشم:

_ تو چرا اینقدر وقیحی شهاب؟؟؟
تو چه طور روت می شه؟ زل می زنی توی چشای زنتو اینارو می گی!

_ به خدا فقط یه بار بود!
بقیه اش مسخره بازی بود، حتی خیلی وقت ها واسه تحریک حس تو بود، می خواستم حسودی کنی و اون مشکلت با این حس رقابت و حسادت تموم شه،
اما اون شب…
اون شب مست بودم
اون بهم گفت من …
من بهش دست درازی کردم
خوب من احمقم باور کردم،
اما مامانم با ترفندهای خودش فهمید اصل قضیه چی بوده
ریحانه! اون بچه مال یه مرد دیگه ی این خونه است، نه من!
ولى بهتره که فکر کنن کار من بوده!
فقط واسم مهمه تو باور کنی.

بالش را بر می دارم و محکم سمتش پرتاب می کنم.

_ دروغ می گی!
مثل همه زندگیمون، مثل شروعش، مثل همیشه!

دندان هایش را از شدت خشم به هم می ساید و می گوید:

_ باید همه خفه شیم!
واسه زندگی الناز،
واسه آینده آلما باید خفه شیم،
باید یکی قربونی شه،
اونم منم ریحانه
من…

احساس می کنم چشم هایم هر لحظه ممکن است از کاسه بیرون بزند و کف دست هایم سقوط کند…

کلمات در من انقلاب می‌کنند و به آتش می‌کشند دهانى را که دیگر از تو نمی‌گوید.

شعرهایم…
آه!
شعرهایم اعتصاب کرده اند و تکیده و لاغر در گوشه ای از ذهنم جان می‌دهند، وقتی قرار نیست که دیگر برای تو باشند.

اما قلبم …
قلبم در زندان سینه ام تحصن گرفته است و ملتمسانه می‌خواهد که کارى کنم؛
کارى برای بیچارگى اش…

صدای خروش رودخانه همراه با موسیقی آرامِ انگلیسی زبانی، که درب بازِ ماشین، باعث نشتی اش شده است میان این سکوت سنگین پیچیده است.

از زمانى که سوار ماشین شده بودم؛
تا خودِ هزارچم حتى یک کلمه حرف نزده بودم و نگاهش نکرده بودم.

دست هایش در جیبش بود، رو به رودخانه ایستاده بود و همان طور که سرش پایین بود با نوک کفشش یک سنگ را سمت رودخانه پرتاب کرد، دیدم که آه کشید.

موهای کنار شقیقه اش سفید شده بود و بین سیاهی براق دیگر موهایش، این چند تار مو انگار خیال فریاد داشت…
انگار حرفی داشت…

سنگینی نگاهم را حس کرد که سرش را بالا آورد و نگاهم کرد، از چشم هایم عاصی شدم و سریع مسیر نگاهم را سمت جنگلِ پشتِ رودخانه عوض کردم.

صدایش در هزارچمِ عزیزم پیچید که می‌پرسید:

_ اولین بار اینجا عاشقش شدى؟؟

نوعی خشم در سوال و تک تک کلماتش حس می‌کردم.

سعی کردم بر خودم مسلط باشم، بدون اینکه سوالش را جواب دهم بلند شدم و گفتم:

_ تو دیگه برگرد، ممنون که رسوندیم.
زنگ زدم ساجد گفت تا یه ساعت دیگه می‌رسه و کلید کلبه رو میاره.

صدای قدم هایش را روی سنگریزه ها حس کردم، نزدیکم می‌شد،

دوباره همان سوال را پرسید؛

_ همین جا عاشقش شدی؟

خشمش بیشتر شد، وقتی می‌پرسید؛

_ اینجا بود که اسمش شد پهلوان هزارچم توی باورت؟

چادرم را بالا گرفتم و چند قدم دور شدم.

_ من اینجا اولین بار مردونگیش رو دیدم!
من اینجا باورم شد، بدون عربده و زور بازو هم میشه پهلوون بود!
اما اینجا عاشقش نشدم!

دستم را مشت کردم، با تمام اراده ام سمتش برگشتم، اینبار مستقیم نگاهش کردم و با تحکم گفتم:

_من وقتى عاشقش شدم که فکر می‌کردم کثیف ترین و نا امید کننده ترین کلمه دنیا عشقه و عشق یه دروغ بزرگه.
من وقتى عاشقش شدم که اون معنی درست عشق رو واسم تعریف کرد و نشونم داد…

می‌خواهدحرفی بزند که صدای زنگ گوشی اش مانع می‌شود، بی حوصله گوشی اش را از جیبش بیرون می آورد و صفحه گوشی اش را نگاه می‌کند، بر می‌گردد و جواب می‌دهد؛
متوجه می‌شوم می‌خواهد خشم صدایش را کنترل کند.

_ جانم بابا؟!

_من تهران نیستم که عزیز دلم.

_ آره، حتما میام خودم می‌برمت.

_ باباجان چرا نخرم؟!
شیطونی نکنی، برسم می‌برمت خودت انتخاب کنی.

نوعی کلافگی در صدایش احساس می‌کنم.

_ ساهیار بابا!
الان گریه کنی من ناراحت می‌شما، بعد پیر می‌شم!


_ آفرین پسر خوبم.

_ میام، میام…

_ منم دوستت دارم قهرمانم.

تماس که تمام می شود بر می‌گردد و می‌گوید:

_ می‌رم تو ماشین منتظر می‌مونم تا وقتی که کلیدو واست بیارن.

نمی‌دانم چرا بی اختیار می‌پرسم:

_ بزرگ شده؟

به نشانه مثبت سر تکان می‌دهد.

_ بچه ها زود بزرگ می‌شن
و شیرین ترین قسمت زندگی آدمن
و خیلی وقت ها تنها امید، برای ادامه توی سخت ترین شرایط!

چند ثانیه سکوت می‌کند و بعد صدایم می‌زند؛

_ ریحانه!

نگاهش می‌کنم، یعنی بگو و او ادامه می‌دهد؛

_ اونی که توی شکمته معجزه زندگیته،
این روزها به خاطر اونم که شده کمتر به خودت سخت بگیر، کمتر غصه بخور.

بغضم می‌گیرد، بدون اینکه جواب دهم سمت کلبه راه می افتم و می‌گویم:

_ من می‌رم توی پرچین منتظر می‌مونم، تو هم برگرد
تهران،
اون بچه چشم انتظارته…

خوب به خاطر دارم وقتی که از بیمارستان به خانه آوردنش، این قدر مفلوک و دردمند شده بود که تمام نفرت و خشمم سرکوب شد.
واقعیت اینجا بود که من هیچ وقت صحرا را نبخشیدم، اما هرگز نتوانستم اندازه ذره ای رفتاری با او در جهت تلافی کنم.

بالای تراس ایستاده بودم، دیدم که منیره و عیاض زیر بغلش را گرفته بودند و سمت ساختمانشان می‌بردَنش.

یک لحظه مکث کرد و بالا را نگاه کرد، چشمانی بدبخت!
در اوج شرمندگی…

روی برگرداندم.

از همان روز دیگر حرف نزد، هیچ وقت نفهمیدم لال شد یا لال شدن را انتخاب کرد.
شاید هم محکومش کردند به لال شدن…
اما صدایش را برای همیشه از روزگار دریغ کرد،
عزیزه خاله جان دستش روی قلبش بود و سخت نفس می‌کشید، کنارم آمد و دستم را گرفت؛

_ صبور باش دخترم…

برگشتم و نگاهش کردم و با گلایه گفتم:

_ دیگه کلمه صبر هم از این حد صبر من کلافه شده
خاله!

دستم را محکم فشرد؛

_ آقا امیررضا زنگ زد،
حال شهرزاد خوب نیست گویا!
یه چند روز بیشتر می‌مونه،
تا قبل از رسیدنش باید به اوضاع سر و سامون بدیم!!

تلخ خندیدم…

_ قراره هیچی نفهمه؟

_ چاره ای نداریم!
من با همه صحبت کردم،
همه مهر زدن دهنشون،
فقط خیالم از تو راحت نیست….

با خشم گفتم:

_ شوهرم با مستخدم خونه بوده خاله!

در چشم هایم نگاه کرد و
گفت:

_ می‌دونم،
می‌دونم واست سخته دخترم!
اما باز جای شکرش باقیه اون بچه نموند و سقط شد!!

عصبی می‌خندم؛

_ خاله!!
واسه مردن یه طفل بی گناه خدا رو شکر می‌کنی؟؟؟

شرمزده می شود؛

_ آبروی کل خاندانمون می‌رفت!

_ اصلا از کجا معلوم این دختر مردهای دیگه این خونه رو هم از راه به در نکرده باشه خاله؟

با خشم لبش را گاز می‌گیرد؛

_ این حرفها چیه؟
کراهت داره دختر!
به گناه یه نفر، همه رو چوب نزن،
شهاب
جوانه، خامه، یه خبطی کرده،
اگه قراره ببخشیش پس تمومش کن…
همین جا اشتباه شوهرتو چال کن!

_ خیلی راحت حرف می‌زنید خاله جان!
اما باید قبول کنید همه چیز راحت درست نمیشه…
اصلا شاید درست نشه هیچ وقت! چون مثل شیشه های آشپزخونه که درستش کردین…
مثل زخم های تن صحر…
حتی کشتن اون بچه!
میگم کشتن چون خوب می‌دونید اگه زودتر می‌رسوندینش بیمارستان اون بچه نمی‌مرد!
راحت درست نمی‌شه!

کلافه از من دور شد و گفت:

_ خود دانی!
فقط بدون اینبار آقا امیررضا،

پرستار مشغول عوض کردن پانسمانم بود،
شهاب هم کنار در اتاق به دیوار تکیه زده بود و جلوتر نمی آمد!
سه روز می گذشت و من همچنان نمی خواستم او را ببینم و حتى صدایش را بشنوم،
تمام این سه روز خودم را در اتاق حبس کرده بودم،
پرستار که کارش تمام شد گفت:

_ خدا رو شکر زخماتون خوب شده، چند روز دیگه می تونید راحت راه برید.

با سر تشکر کردم، شهاب از پرستار پرسید؛

_ دکتر ویتامینی تجویز نکردن؟ خانومم غذاش خیلی کم شده،
ضعیف شده!

با خشم نگاهش کردم، پرستار با لبخند گفت:

_ نگران نباشید، خانومتون خیلی قویه!

نیشخند زدم و گفتم:

_ شایدم قوی نیستم و علتش بی غیرتیمه!
هرکس جای من بود یا می مرد!
یا خودکشی می کرد….

پرستار که از اصل ماجرا بی خبر بود با تعجب نگاهم کرد، شهاب کلافه به پرستار گفت:

_ خسته نباشید،
می تونید برید،
فقط قبلش یادتون باشه آرام بخش هایی که از دکتر خواستم رو به پرستار عموم بدین، تا موقعی که خانمم دچار شوک عصبی شد، بیان و تزریق کنن!

این یعنی یک تهدید رسمی!
با نفرت نگاهش کردم، ابرویش را بالا انداخته بود، در حالی که از اتاق خارج می شد گفت:

_ بهتره که استراحت کنی عزیزم!

عصبی بودم،
آنقدر آتش از درونم شعله می کشید که نمی توانستم خود دار باشم، با نفرت
ساعت رومیزی کنار دستم را برداشتم و سمتش پرتاب کردم و جیغ کشیدم؛

_ تو یه آشغالی!
یه آشغال ل ل ل!!

عصبی نزدیکم می شود، دستم را محکم می گیرد ، پرستار حسابی جا خورده است، با خشم رو به پرستار می گوید:

_ من کمک می کنم واسه تزریق…

هرچه قدر جیغ می کشم و دست و پا می زنم بی فایده است،
حتی نگاهم نمی کند، تا تمام شدن کار پرستار دست و پایم را محکم می گیرد ، به نفس نفس افتاده ام و اشک هایم بند نمی آید، از این خواب های اجباری متنفرم….

بعد از رفتن پرستار ، هق هق کنان به سینه اش می کوبم؛

_ خیلی عوضی هستی شهاب، خیلی!

کنارم دراز می کشد، بغلم می کند و همانطور که جای تزریق را نوازش می کند آرام کنار گوشم را می بوسد؛

_ این عوضی زنشو دوست داره!

صدایم کم کم رو به خاموشی می رود، با همان صدای بی جان می گویم:

_ تو با صحرا خوابیدی!
تو هیچ وقت منو دوست نداشتی…

_ من نمی خواستم باهاش بخوابم،
اون شب مست بودم هیچی نفهمیدم!
بهم حق بده ریحانه، من مردَم یه مرد که از زنم ماه هاست هیچ سهمی نداشتم!
اشتباه کردم ریحانه،
اشتباه کردم پنبه برفیم!
ولی این جریان مال قبل تر بود ، این اواخر که رابطمون خوب شده بود، من خیلی امیدوار بودم،
به جون خودت من خیال خیانت بهت نداشتم و ندارم!
بچه ام بیا و ببخشم!
شرمنده ترم نکن جلوی اهل خونه که فکر می کنن اون بچه مال منه،
به اندازه کافی شرمنده هستم تو پناهم باش…

بوسه هایش قبل از اینکه به خواب اجباری بروم تمام صورتم را احاطه می کند….

باد از لنگه باز پنجره،
رقاصه ای ساخته بود که عریانی لحظات را جار می‌زد.

میان خواب و بیداری دست و پا می‌زدم.
درست مثل شب که بین سیاهی و سپیدی سرگردان بود،
گرگ و میش…
آفتاب نمی آمد اما تسلیم شب هم نمی‌شد.
شب نمی‌رفت اما به خورشید هم باج نمی‌داد.
آنقدر که تشخیص گرگ از میش در این مقدار نور، سخت ترین کار ممکن بود…

باد که زوزه کشید من از گرگ ها بیشتر ترسیدم.
حتی بیشتر از سگ ولگرد هزار چم که دیروز پای ساجد را گاز گرفته بود!

از خوابیدن ترسیدم.
دستم را به دیوار گرفتم و بلند شدم، پنجره را بستم.
می‌خواستم نه گرگى ببینم نه میشى بیاید…

تسبیحش را از گردنم در آوردم و شروع به ذکر گفتن کردم ،
کمی که آرام گرفتم حالا گرگ ها شکارشان تمام شده بود و میش ها گریخته بودند و خورشید از حصار ابرها رها شده بود.

شالی روی دوشم انداختم.
کمی بعد کنار رودخانه بودم.
رودخانه و پرنده ها، هم نوا شده بودند.

کمی آن طرف تر هم بوی نان تازه مشامم را نوازش می کرد…
تنور رخساره مثل هر روز صبح، امروز هم آتش داشت و هم نان …

آه می‌کشم و این آه شعله دلم را مهیب تر می کند.
رودخانه خروش می‌رود و من نمی‌دانم کسی جایی منتظرش است یا نه؟

چشم هایم را می‌بندم، صورتم نوازش می‌شود.
چشم هایم را باز نمی‌کنم تا مبادا رویایش پر بکشد،
مثل همیشه پشت دستش را آرام روی گونه ام می‌کشد ، نرمی موهای طلایی دست های مردانه اش را حس می‌کنم.

گردنم را سمت دستهایش کج می‌کنم، همان عطر که هر وقت تسبیح کهربایش را دست می‌گرفت، در مشامم می‌پیچد…
آرام…
آرام تر از نسیم
با آرامش همیشگی صدایش ، صدایم می‌زند.

_ ریحان!

زبانم قفل شده است.

کاش دوباره صدایم کند،
اما فقط نوازش و نوازش…

چشم باز می‌کنم.
اشک هایم می‌رود سمت رود خروشان تا شاید به او برسد…

بی اختیار ابیات استاد شمس لنگرودی
روی لب هایم به جریان می آید و مرثیه اتمام رویای شیرینم می شود.

“دلم به بوی تو آغشته است
سپیده دمان
کلمات سرگردان برمی خیزند و
خواب آلوده دهان مرا می‌جویند
تا از تــــــو سخن بگویم
کجای جهان رفته‌ای
نشان قدم هایت
چون دان پرندگان
همه سویی ریخته است
باز نمی‌گردی، می‌دانم
و شعر
چون گنجشک بخارآلودی
بر بام زمستانی
به پاره یخی
بدل خواهد شد.
من این راه دراز را آمده ام
تا تو را ببینم
زمین شخم زده را دیده ام
پاره خشت و ماه بریده را دیده ام
شگفت کودکان
و پایمال علف ها را دیده ام
سایبانی خاک و
شعله ی آه را دیده ام
باد را دیده ام
و تو را ندیدم”
*

آنچنان بدنم کرخت و سست و تسلیم بود که بدون هیچ اعتراض و ممانعتی هر قاشق سوپ که در دهانم می‌گذاشت مطیعانه آن را می‌بلعیدم.
کاسه سوپ که خالی شد آرام با دستمال دهانم را تمیز کرد، سرم را نوازش کرد.

_ آفرین دختر خوب!

نگاهش کردم، به جذاب ترین مرد آن روزهایم خوب نگاه کردم.

به چشم های براقی که چشمک هایش مرا به بند کشید،
به تیرگى پوستی که مرا دیوانه این سراب کرد.
به استخوان خوش تراش جمجمه اش…

بالش را زیر سرم مرتب کرد، دستانش را روی شانه هایم گذاشت و با فشار مختصری وادارم کرد دراز بکشم،
بعد ملحفه را رویم کشید.
شروع کرد به نوازش بازویم.

_ چشماتو ببند خوشگلم،
به چیزی فکر نکن.
استراحت کن، چند روز باید خوب بخوابی و خوب غذا بخوری.

چشم هایم را بستم،
می‌دانستم عاقبت اعتراض دوباره، خواب اجباری می شود.

روی تخت آمد و کنارم دراز کشید، هیچ واکنشی نشان ندادم، شنیدم که پوف کشید و گفت:

_ هوا خیلی گرم شده.

بعد ، از تقلایش متوجه شدم تی شرتش را در آورد و کمی بعد برهنگی سینه اش بازو و پشت گردنم را پوشش می‌داد.

داغ بود و بوی همیشه را می‌داد.
پلک هایم را محکم تر روی هم فشردم.
گردنم را بوسید و ماهرانه نوازشم کرد

_ زود خوب شو ریحانه.

نمی‌دانست چه بلایی سرم آورده است؟
نمی‌دانست من همین امروز در دستشویی خیال داشتم با آب هم خود کشی کنم؟؟
می‌خواستم اینقدر آب بخورم که بمیرم
و مسخره ترین نوع خودکشی را به نام خودم ثبت کنم؟
از یک بنای زلزله زده توقع داشت در یک پلک زدن تبدیل به یک برج لوکس مرتفع شود؟؟

 

فقط چند قدم تا ساختمان عمارت کوچک فاصله داشتیم؛
اما ترسیدم!
توقف کردم.

شهاب هم بدون هیچ حرفی کنارم ایستاد.
دستم را روی قلبم گذاشتم.
با بغض آغشته به نفرت گفتم:

_من نمی‌تونم.

مچ دستم را محکم گرفت و جلوتر رفت و مرا هم دنبال خودش کشاند.

_ چهار ساعت روى مغز من تاتى تاتی رفتی که حالا بگی نمی‌تونی؟؟
یالا!
یالا راه بیوفت تا الناز نرسیده.

وسط سالن عمارت کوچک ایستاده بود.
رو به پرستار آلما فریاد کشید:

_ بچه رو ببر اون یکى عمارت.

دختر بیچاره سریع بچه را بغل کرد و قصد رفتن داشت؛ اما آلما جیغ کشید و با گریه می‌گفت:

_ پیش آنه بمونم.

شهاب کلافه شده بود.
جلو رفت و دست روی سر آلما کشید.

_ برو دایی جون پیش شهداد، زودی آنه هم میاد.

آلما با بغض نگاهم کرد.
سعی کردم بخندم و گفتم:

_ اوهوم زود میام.

بالاخره راضی به رفتن شد.

شهاب پشت در رفت و خودش در را محکم بست.
چند ثانیه بعد، چنان فریاد کشید که حس کردم هر لحظه ممکن است شیشه های عمارت فرو بریزد.

_ وحیدددد!

چیزی طول نکشید که وحید، هراسان از اتاق خوابش خارج شد.

لباس خواب به تن داشت و مشخص بود از خواب پریده است.
این اولین بار بود که ظاهر وحید برایم مهم شده بود.
همیشه می‌دانستم تیپ و قیافه‌ی کاملا معمولی دارد.
اما هیچ وقت او را زشت ندیده بودم.
ولی امروز حس می‌کردم این مرد جوان ریز جثه سبیل قیطونی، زشت ترین مخلوق خداست.
چشم راستش کبود شده بود و کنار گوشش را پانسمان کرده بود.

یاد جمله ای که دیروز از عزیزه خاله جان شنیده بودم؛ افتادم.

_ کم این چند روز بدبختی و مصیبت داشتیم، آقا وحیدم توی خیابون، یه کیف قاپ بهش حمله کرده!
خدا رحم کرده زنده مونده، باید صدقه بدیم.

حسابی دستپاچه شده بود.
با صدایی لرزان گفت:

_ چی…
چی شده آقا شهاب؟

شهاب به من نگاه کرد و گفت:

_ بپرس دیگه!
هرچى لازمه بپرس.

بعد رو به وحید گفت:

_ دستور پخت از سیر تا پیاز اون خوراک گوه که تناول کردی رو تعریف کن‌.

وحید سر افکنده سرش را پایین انداخت.

شهاب فریاد کشید:

_ زر می‌زنی تا این‌بار واقعا گوشتو نبریدم و کف دستت نذاشتم.

وحید ملتمسانه گفت:

_ آقا خواهش می‌کنم.
قرارمون این نبود.

سمت وحید یورش می‌برد؛
یقه اش را محکم می‌گیرد و به دیوار می چسباندش.

_ من با تو دوزارى قول و قراری نداشتم و ندارم.
زر بزن که اگه زندگیم به خاطر تو بپاشه،
از خشتک، سر در این خونه آویزونت می‌کنم مرتیکه…

ادبیات وقیح و شرم آور شهاب در هر موقعیتی حالم را بد می‌کرد.

فریاد کشیدم:

_ بسه شهاب!

ساکت شد و با اعتراض گفت:

_ اگه به خاطر الناز و بچه‌ش نبود که اینو می‌کشتم.

شهاب یقه وحید را که رها می‌کند؛ انگار یک مرتبه وحید شجاع می شود و می‌گوید:

_ اون شب هر دوی ما مست بودیم.

شهاب دوباره سمتش یورش می‌برد و عربده می‌کشد:

_ آره هر دو مست بودیم.
آره برو همه جا جار بزن شهاب بساط عرق خورى جور کرد و من گشنه گدام از بغلش خوردم؛
بعد چون بی ظرفیت بودم اون کثافت رو بار آوردم.
همه اینا رو بگو.
اما اینم بگو که با کلفت خونه واسه تلکه من تبانی کردی، نقشه کشیدی اون بچه رو بچسبونی به من.

اشک ریختن وحید در آن وضعیت، برایم رقت انگیز است.

نفسم به شماره افتاده؛
به سختی نفس عمیق می‌کشم و می‌گویم:

_ شهاب برو بیرون.

با تعجب نگاهم می‌کند.
بلند تر می‌گویم:

_ نمی‌خوام از ترس تو هرچی که تو می‌خوای و اون طور که می‌خوای رو بگه.
برو بیرون.

قبول می‌کند و در لحظه خارج شدن، با نفرت انگشت اشاره اش را به نشانه تهدید در هوا رو به وحید تکان می‌دهد.

شهاب که می‌رود؛ وحید، همان‌جا که ایستاده است، روی زمین می نشیند.

از هر زمانی بدبخت تر به نظر می‌رسد.
دستش را روی سرش می‌گذارد و هق هق می‌زند.

چند قدم جلو می‌روم.

بغض من هم مهار شدنی نیست.

_ من… من فقط یه سوال دارم آقا وحید.

عاجزانه نگاهم کرد و من اشک هایم پشت سر هم چکید.

_ می‌تونی یه لحظه،
فقط یه لحظه جای خودت و الناز رو عوض کنی؟

دیدم که دست هایش مشت شد.

اما من ادامه دادم:

_ بدبخت هایی امثال من و الناز، به نسل مردهایی مثل شما، اجازه تکثیر می‌دن.
ما محرک تکثیر شما غده هاى سرطانی هستیم.

با هق هق می‌گوید:

_ به قرآن منم زنمو دوست دارم.
زندگیمون سخت هست،
مشکل داریم،
اما من زنم و زندگیمو دوست دارم.
من اشتباه کردم.
اصلا توی حال خودم نبودم.
تنها چیزی که یادمه، اینه وقتی اون اتفاق افتاد، صحرا از اتاق شهاب هراسون اومد بیرون.
از سر و وضع لباساش معلوم بود اتفاق خوبی نیفتاده.
همون شب که خانم ها رفته بودین واسه سمنوی نذری، خونه حاج احسان دعا بخونید.
همون شب من و شهاب یه خبطی کردیم و زهر ماری کوفت کردیم.
من…
من فکر کردم اون اتفاق بینشون افتاده.
نفهمیدم حالم بد بود،
شیطون توی همه رگ های تنم بچه زاییده بود، اون دخترو مجبور کردم…
فکر می‌کردم این کاره است.

کانال عاشقي

همچنین ببینید

پارت ۳۶ رمان هزار چم

  مجری، کلافه جلو آمد و خیلی جدی گفت: _ خانم جبارزاده قرار ما این …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *