چهارشنبه , آبان ۲۳ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان دیانه / پارت ۲۷ رمان دیانه
کانال عاشقي

پارت ۲۷ رمان دیانه

دیـانہ (ویدیا), [۱۴.۰۶.۱۸ ۰۱:۰۶]
#پارت_۵۵۱

-می تونیم دوست باشیم اما مادر و فرزند نه!

پوزخندی زدم.

-زمانی که باید مادری می کردی نکردی … زمانی که حسرت داشتنت رو داشتم نبودی … الانم دوست نمی خوام! می تونید برید پی زندگیتون مثل تمام این سالها که رفتی!

مرجان فقط نگاهم کرد. توی نگاهش دنبال ذره ای حس مادرانه بودم اما انگار هیچی نبود؛ خالیِ خالی!

خانوم جون بلند شد.

-خیلی عوض شدی مرجان، خیلی!

-آره من عوض شدم … عوضی شدم … همه ی اینا مقصرش احمدرضاست.

-اشتباهات خودت رو پای احمدرضا نذار، تو نخواستیش.

-من که دوباره اومدم!

-اگر احمدرضا هم عشقت رو پس می زد و بعد از چند سال میومد میگفت پشیمونم، قبولش می کردی؟ من مادرتم اما تو اون پسر رو شکستی!
با پدر دیانه لجوجانه ازدواج کردی و ثمره ی یه زندگی اشتباه شد این دختری که تمام سالهای عمرش رو تو حسرت داشتن پدر و مادر گذروند.

-من فقط دنبال کمی آزادی بودم.

خانوم جون پوزخندی زد.

-به آزادیت رسیدی اما حق نداری کسی رو مقصر بدونی بخصوص احمدرضا رو که با رفتنت مثل شمع آب شد!
حقش خوشبختی بود که تو و اون بهار ذلیل شده ازش گرفتین … حالام میتونی بری هر جائی که دوست داری؛ نه دیانه مادر می خواد نه من دختر.

و پشت به مرجان سمت اتاقش رفت. مرجان عصبی پاشو کوبید زمین گفت:

-هیچ کس من و نمی فهمه … هیچ کس!

و سمت اتاقش رفت. روی مبل نشستم و سرم و توی دستهام گرفتم.

قلبم خالی بود نه نفرت داشتم ازش نه چیز دیگه ای، انگار خنثی شده بودم!

دیـانہ (ویدیا), [۱۴.۰۶.۱۸ ۰۱:۰۶]
#پارت_۵۵۲

مثل تمام آخر هفته ها، همه خونه ی خانوم جون جمع بودن. احمدرضا هنوز نیومده بود.

نامزد امیر حافظ هم نبود اما نامزد هانیه اومده بود. به نظر پسر خوبی میومد.

در حال غذا دادن به بهارک بودم که خاله گفت:

-حالا تصمیمت برای رفتن جدیه؟!

مرجان بی حوصله پا روی پا انداخت.

-آره، اینجا بمونم که چی بشه؟ اتفاق جدیدی میوفته؟ … پس بهتره برگردم.

امیر علی مثل همیشه با شوخی گفت:

-خاله منم ببر، دلم آزادی می خواد!

حمید زد تو بازوش.

-توی نسناس همین جا هم آزادی های خودت رو داری، اونور بری که یه ملت رو آباد می کنی!

خاله استغفراللهی گفت و امیر علی زد تو سر حمید. امیر حافظ مثل همیشه آروم بود.

خانوم جون: مرجان هر وقت بخواد میتونه بره، آزاده.

هانیه: یعنی برای عروسی امیر حافظ نیستی عمه؟

-میبینی که همه دارن بیرونم می کنن!

خانوم جون: کسی تو رو بیرون نکرده، خودت مشتاق رفتنی!

با صدای زنگ در همه سکوت کردن. بعد از چند دقیقه احمدرضا وارد سالن شد.

با دیدنش دوباره ضربان قلبم بالا رفت. با همه سلام احوالپرسی کرد.

با دیدنم لبخندی بهم زد و حالم رو پرسید. بدون اینکه به بهارک نگاه کنه روی مبل رو به روم نشست.

سنگینی نگاه کسی رو احساس کردم. سر بلند کردم که نگاهم به امیر حافظ افتاد.

وقتی دید نگاهش کردم پوزخندی زد. تعجب کردم اما حرفی نزدم.

بحث به عروسی امیر حافظ کشیده شد و کارهایی که باید می کردن.

رفتم سمت آشپزخونه، زمان داروهام بود.

دیـانہ (ویدیا), [۱۴.۰۶.۱۸ ۰۱:۰۶]
#پارت_۵۵۳

لیوانی آب پر کردم و قرصم رو خوردم. خواستم بیام بیرون که امیر حافظ تو چهارچوب در نمایان شد.

-تو عاشقش شدی!

-چی؟

-تو عاشق احمدرضا شدی!

یهو قلبم خالی شد و هول کردم.

-نه، کی گفته؟

-چشمهات! ولی به تفاوت بینتون فکر کردی؟

-چی داری برای خودت می بافی؟

اومد جلو و تو دو قدمیم ایستاد.

-به من نگاه کن دیانه.

آروم سرم رو بالا آوردم. یاد تمام محبتهاش افتادم.

-میدونم من در حقت بد کردم اما ازدواجت با احمدرضا اشتباهه!

لبم رو به دندون گرفتم.

-کی گفته ما قراره با هم ازدواج کنیم؟

-من بچه نیستم دیانه … تو رو مثل کف دستم می شناسم.

“یعنی همه مثل امیر حافظ فهمیدن؟”

-نگران نباش، هیچ کس نفهمیده.

دستم رو روی دهنم گذاشتم. بازم با صدای بلند فکر کرده بودم!

-تو خیلی خوبی دیانه.

با صدایی که از پشت سر امیر حافظ بلند شد، سر چرخوند.

نگاهم به احمدرضا افتاد که به چهارچوب در تکیه داده بود.

ترسیدم؛ هم از حضورش هم از اینکه نکنه چیزی از حرفهامون رو فهمیده باشه! یعنی شنیده؟

-اگر مزاحم خلوتتونم برم!

-خلوتی نبوده.

احمدرضا آهااان کشداری گفت و نگاهش رو به من دوخت. هول کردم.

-من برم پیش بهارک.

از کنار احمدرضا رد شدم که دستش به دستم خورد. حالم یه جوری شد.

لحظه ای صدای عصبیش رو شنیدم.

-تو مگه زن نگرفتی؟

پاهام سست شد.

-چی برای خودت میگی؟

جایز ندونستم خیلی وایستم و سمت سالن راهم رو کج کردم.

دیـانہ (ویدیا), [۱۴.۰۶.۱۸ ۰۱:۰۷]
#پارت_۵۵۴

کنار بهارک نشستم اما تمام هوش و حواسم پیش احمدرضا و امیر حافظ بود.

بعد از چند دقیقه با هم به سمت سالن اومدن. از چهره ی هیچ کدوم چیزی مشخص نبود.

دلم کمی شور می زد. بعدازظهر همگی عازم رفتن شدن که احمدرضا اومد سمتم و تو دو قدمیم ایستاد.

-میخوام بعد از مراسم امیر باهات صحبت کنم.

نگاهم رو بهش دوختم.

-باشه.

لبخند کم رنگی زد و با بقیه خداحافظی کرد و رفت.

به اصرار هانیه و خانوم جون با هانیه برای خرید لباس رفتیم.

بعد از کمی گشت و گذار، لباس بنفش کوتاه حریری نظرم رو جلب کرد و به همراه کیف و کفش و روسری همرنگش خریدم.

برای بهارک هم لباس خریدم و به خونه برگشتیم. بالاخره شب مراسم امیر حافظ رسید.

با هانیه به آرایشگاه رفتیم و قرار شد حمید بیاد دنبالمون.

بهارک با خانوم جون به باغ رفته بودن. آرایش روی صورتم کم و دخترونه بود و موهای بلندم رو لخت کرده بود.

هانیه خیلی خوشگل شده بود. با اومدن حمید با هم از آرایشگاه بیرون اومدیم و سمت باغ حرکت کردیم.

هم هیجان داشتم و هم دلشوره. حمید ماشین و تو کوچه پارک کرد و پیاده شدیم.

امیر علی با یه پسر دیگه دم در ورودی ایستاده بودن. امیر علی با دیدنمون سوتی زد و گفت:

-به به لولو تبدیل به هلو شده! خدا این رنگ و روغن رو از شماها نگیره …

هانیه با اعتراض گفت:

-امیر علی میزنمتااا … خوبه بدون آرایش ما رو هم دیدی!

دیـانہ (ویدیا), [۱۴.۰۶.۱۸ ۰۱:۰۷]
#پارت_۵۵۵

-آره واقعاً، خدا نصیب دشمن کنه!

و زد زیر خنده. هانیه زهرماری حواله اش کرد و با هم وارد باغ شدیم.

دور تا دور صندلی چیده بودن برای آقایون و خانمها داخل بودن. خدا رو شکر کردم مختلط نبود.

با نگاهم دنبال احمدرضا بودم اما انگار هنوز نیومده بود.

نگاهم به پارسا افتاد که با دیدنم لبخندی زد و آروم سر تکون داد.

متقابلاً براش سری تکون دادم و وارد سالن شدیم. همه در حال بزن و برقص بودن.

لباس عوض کرده و پیش بقیه رفتیم. عروس و داماد هنوز نیومده بودن.

خاله قربون صدقه ام رفت. کنار خانوم جون و بهارک نشستم و هانیه رفت وسط.

نیم ساعت بعد عروس و داماد اومدن. نگاهم به المیرا افتاد. با دیدنم اخمی کرد و نگاهش رو ازم گرفت.

دیروقت بود که مهمون های دور رفتن و بقیه وارد سالن شدن.

نگاهم تو مردا به احمدرضا افتاد. کت و شلوار پوشیده بود و از همیشه جذاب تر شده بود.

حمید و امیر علی رفتن وسط. نگاه سنگین المیرا رو روی احمدرضا احساس می کردم و اصلاً دلم نمی خواست احمدرضا نگاهش به المیرا بیوفته.

احمدرضا اومد سمتم و کنارم ایستاد.

-سلام.

-سلام خانوم کوچولو، چه موش خوشگلی!

گونه هام گل انداختن. نگاهم رو به امیر حافظ و نوشین دوختم که هر دو زیبا شده بودن.

بالاخره نوبت عروس کشون شد.

دیـانہ (ویدیا), [۱۴.۰۶.۱۸ ۰۱:۰۷]
#پارت_۵۵۶

همه سمت ماشینهاشون رفتن. بلاتکلیف مونده بودم که هانیه گفت:

-دیانه، بیا با ما بریم.

خواستم برم سمت ماشینشون که وسط راه آستینم کشیده شد.

-دیانه با من میاد!

هانیه سوتی زد و سوار ماشین شد. قلبم پر هیجان می زد.

سمت ماشین احمدرضا رفتم. در جلو رو باز کرد و سوار شدم.

با حرکت ماشین عروس بقیه ی ماشینها شروع به بوق زدن کردن. صدای بلند آهنگ کل خیابون رو برداشته بود.

احمدرضا شیشه رو پایین داد. هوای خنک وارد ماشین شد و کمی روسریم رو عقب برد.

بهارک صندلی عقب خوابیده بود. بالاخره بعد از کلی دور زدن، ماشین کنار ساختمونی ایستاد.

بعد از بدرقه ی عروس و داماد، سمت خونه ی خانوم جون حرکت کردیم.

احمدرضا ماشین رو کنار در خونه نگهداشت. خواستم پیاده شم که گفت:

-فردا وقت داری؟ میخوام باهات صحبت کنم.

-بله.

-خوبه، عصر میام دنبالت.

باشه ای زیر لب گفتم و از ماشین پیاده شدم. در عقب رو باز کردم و بهارک رو برداشتم که صداش تو گوشم نشست:

-امشب خیلی خوشگل شدی!

تا اومدم حرفش رو هضم کنم، ماشین تو پیچ کوچه گم شد.

وارد خونه شدم اما یه دلشوره ی عجیبی داشتم.

یعنی احمدرضا می خواست چی بهم بگه؟ اصلاً چیکارم داره؟

تمام شب ذهنم درگیرش بود. تا عصر که بخوام برم دل تو دلم نبود.

لباس پوشیدم و آرایش ملیحی روی صورتم انجام دادم.

دیـانہ (ویدیا), [۱۴.۰۶.۱۸ ۰۱:۰۷]
#پارت_۵۵۷

با صدای آیفون سریع کیفم رو برداشتم و از خونه زدم بیرون.

در حیاط و باز کردم. احمدرضا تو ماشین نشسته بود.

سوار شدم که بوی عطرش پیچید توی دماغم. عمیق نفس کشیدم.

-سلام.

-سلام خانوم کوچولو …

ماشین و روشن کرد. نمیدونستم قراره کجا بریم اما سکوت کرده بودم. ماشین و تو پارک چیتگر نگهداشت.

-می تونی پیاده روی کنی؟

-اوهوم.

-خوبه.

با هم پیاده شدیم و سمت جاده ی سنگفرش شروع به راه رفتن کردیم.

هوا خنک بود و نسیم ملایمی می وزید. قسمت بالای پارک چندین نیمکت گذاشته بودن و فضای قشنگی بود.

احمدرضا سمت یکی از نیمکت ها رفت.

با فاصله کنارش نشستم. نگاهش رو بهم دوخت. دستهام رو قلاب کردم و روی پاهام گذاشتم.

-میدونم من در حقت خیلی بدی کردم … فکر می کردم می تونم نفرت و کینه ای که از دیگران داشتم رو سر تو خالی کنم اما با هر بار اذیتی که می کردم حالم خوب که نمی شد هیچ، نگاهت هم همیشه باهام بود اما این نفرت اجازه نمی داد باور کنم توام به اندازه ی خودت سختی کشیدی و حقت نیست که منم اذیتت کنم! تا روزی که از خونه ام رفتی؛ اون روز معنی حضور یک زن توی خونه رو فهمیدم.

نگاهش رو ازم گرفت و تکیه اش رو به نیمکت داد.

-اون روز تازه فهمیدم که …

مکثی کرد. قلبم پر تنش به سینه ام می کوبید. حرفهاش برام تازگی داشت.

شنیدن این حرفها از دهان احمدرضای مغرور دور از باور بود!

دیـانہ (ویدیا), [۱۴.۰۶.۱۸ ۰۱:۰۷]
#پارت_۵۵۸

چرخید و نگاهش رو به چشمهام دوخت.

-مسخره است برای همه اما من دوستت دارم!

یهو سرم و بالا آوردم. نگاهم رو بهش دوختم. چی داشتم می شنیدم؟!

احمدرضا من و دوست داره؟؟ لبخندی زد.

-حق داری تعجب کنی چون من سن پدرت رو دارم اما این قلب، این حرفها سرش نمیشه!

گونه هام گر گرفتن. باورم نمی شد احمدرضا من و دوست داره. لبم رو به دندون گرفتم.

-خیلی حرفها هست اما واقعاً نمیدونم از کجا شروع کنم.

از روی نیمکت بلند شدم. احمدرضا هم سریع بلند شد.

قدمی عقب گذاشتم که مچ دستم اسیر دستهای مردونه اش شد.

فاصله ی بینمون رو پر کرد. همه جا خلوت بود و پرنده پر نمی زد.

دستش و زیر چونه ام گذاشت و سرم و بالا آورد.

-به من نگاه کن!

آروم سرم و بالا آوردم.

-تو حق داری هر تصمیمی بگیری حتی اگر اون تصمیم نه گفتن باشه اما تجربه بهم ثابت کرده برای چیزی که می خوام بجنگم حتی اگر اون چیز، آدم دست نیافتنی ای مثل تو باشه!

قلبم داشت از جاش کنده می شد. سکوت کرده بودم. اصلاً نمیدونستم چی باید بگم!

-میدونم تو برای من حیفی اما این دل لعنتی چیزی حالیش نمیشه!

-میشه برگردیم؟

-آره … آره …

تمام راه ذهنم درگیر بود. من احمدرضا رو دوست داشتم اما تکلیف بهارک چی می شد؟

توی دوراهی بدی مونده بودم. ماشین و کنار در نگهداشت.

-شب برای خواستگاری میام!

از ماشین پیاده شدم و احمدرضا گاز ماشین و گرفت و رفت.

دیـانہ (ویدیا), [۱۴.۰۶.۱۸ ۰۱:۰۷]
#پارت_۵۵۹

در حیاط رو باز کردم و وارد حیاط شدم. همونجا کنار در سر خوردم.

رفتن با احمدرضا و شنیدن حرفهاش برام مثل یه خواب بود.

یه خواب شیرین که حتی باورش برام سخت بود. از روی زمین بلند شدم و سمت خونه راه افتادم.

با ورود به سالن نگاهم به خانوم جون افتاد.

-سلام.

-سلام دخترم. شب مهمون داریم.

-کیه؟

-یعنی تو نمیدونی کیه؟

لبم رو به دندون گرفتم.

-بیا اینجا ببینم چرا انقدر رنگ به رنگ میشی؟

با گامهای آروم سمت خانوم جون رفتم و کنارش روی مبل نشستم. دستم و توی دستش گرفت.

-به من نگاه کن.

آروم سرم و بالا آوردم.

-تو اگه احمدرضا رو دوست نداشته باشی بهش زنگ میزنم و میگم نیاد! احساس کردم تو هم بی میل نیستی!

-من سردرگمم.

صورتم رو نوازش کرد.

-از چی عزیزم؟ به دلت رجوع کن، میدونم احمدرضا ازت بزرگتره اما اگر دوستش داشته باشی بزرگی سن معنائی نداره.

سرم و روی پای خانوم جون گذاشتم و بغضم ترکید. خودمم نمیدونستم دلیل گریه ام چیه؟

-گریه کن عزیزم اما بعدش یه تصمیم درست بگیر … این دو سالی که اومدی اینجا فهمیدم چقدر فهمیده و خانوم هستی؛ تو هر تصمیمی بگیری من پشتتم.

باید به دلم رجوع می کردم. تا شب به احمدرضا و تمام خاطراتی که تو خونه اش داشتم فکر کردم.

دیـانہ (ویدیا), [۱۴.۰۶.۱۸ ۰۱:۰۸]
#پارت_۵۶۰

همه ی اون خاطرات جلوی چشمم اومدن اما من از احمدرضا هیچ کینه ای به دل نداشتم!

این مرد شرایط سختی رو تو زندگیش گذرونده بود.

شاید هر کسی جای احمدزضا هم بود همین رفتار رو می کرد.

روی تخت نشستم و نگاهم رو به کفپوش اتاق دوختم.

دلم فقط احمدرضا رو می خواست؛ برای اولین بار تو این بیست و چند سال عمرم چیزی رو اینجوری از ته قلبم می خواستم.

با صدای زنگ گوشیم نگاهی به صفحه اش انداختم؛ شماره ی مونا بود.

دکمه ی اتصال رو زدم و صدای گرمش تو گوشی پیچید.

-الو … دیانه، زنده ای؟

-سلام.

-چه عجب خااانوم … دیگه داشتم نگرانت میشدم! خوبی؟

-اوهوم.

-چیزی شده دیانه؟

-احمدرضا!

-احمدرضا چی؟ دوباره زدتت؟

لبخندی روی لبم نشست.

-نه دیوونه … ازم خواستگاری کرده!

انگار مونا هم مثل من شوکه شد!

-درووووغ میگی!!!!

-نه.

-باورم نمیشه، چطور روش شده؟

-مونا!!!

-آخ آخ یادم رفته بود تو عاشقشی. از شوخی گذشته، نظرت چیه؟

-گیج شدم مونا اما هر جوری که فکر می کنم من احمدرضا رو دوست دارم.

-اما تفاوت بینتون چی؟

-تفاوت سنی برام مهم نیست وقتی بهش علاقه دارم. تا الان همه اش به حرف اطرافیانم بودم و هیچ وقت برای چیزهایی که می خواستم تلاشی نکردم اما الان دلم احمدرضا رو میخواد، حتی اگه از نظر همه اشتباه باشه! حداقلش اینه حسرت به دل نمیمونم.

-پس به حرف دلت گوش کن.

دیـانہ (ویدیا), [۱۴.۰۶.۱۸ ۰۱:۰۸]
#پارت_۵۶۱

-نگران چیزی هم نباش، مطمئنم خدا با توئه.

حرفهای مونا باعث شد کمی دلگرم بشم. دلشوره داشتم و نمیدونستم چی بپوشم.

چقدر اینجور مواقع وجود مادر چیز خوبیه!

با خودم درگیر بودم که در اتاق باز شد. سرم رو بلند کردم که نگاهم به خاله افتاد.

با دیدنم لبخندی زد و وارد شد.

-خانوم جون زنگ زده بود … راسته احمدرضا قراره بیاد خواستگاری؟

خجالت کشیدم و سرم رو پایین انداختم. خاله اومد سمتم و تو دو قدمیم ایستاد.

سرم پایین بود. دستش و زیر چونه ام زد. سرم و بالا آوردم.

-ببین خانوم کوچولو خجالت کشیده!

بغض توی گلوم بالا و پایین می شد. یهو کشیده شدم توی آغوش گرم خاله.

-خاله فدات بشه؛ ببین، اومدم برات مادری کنم. با انتخاب هم لباس بپوشی … چائی دم کنی …

عطر مهربونیش رو بلعیدم. خاله رفت سمت کمد لباس ها.

-خوب، ببینم چی داری؟

با کمک خاله کت و شلوار خوش دوختی پوشیدم و شال سفیدم رو سرم انداختم.

-دیانه!

-بله؟

-تو احمدرضا رو دوست داری؟

لبم رو به دندون گرفتم. خاله خنده ای کرد.

-خدا رو شکر.

مرجان رفته بود بیرون و فقط خاله و خانوم جون توی سالن بودن.

شوکت، بهارک رو با خودش برده بود. ساعتی نگذشته بود که زنگ در به صدا درآمد.

دیـانہ (ویدیا), [۱۴.۰۶.۱۸ ۰۱:۰۹]
#پارت_۵۶۲

خاله سمت آیفون رفت.

-شاه دوماد اومد.

ضربان قلبم بالا رفت. استرس باعث شده بود تا کف دستم خیس بشه.

در سالن باز شد و مثل همیشه بوی ادکلنش جلوتر از خودش اعلام وجود کرد.

نگاهم به دسته گل بزرگ توی دستش افتاد. هر سه سرپا ایستاده بودیم.

احمدرضا کت و شلوار خوش دوختی پوشیده بود. با دیدنم دسته گل و سمتم گرفت.

با خجالت گلها رو از دستش گرفتم و سمت آشپزخونه رفتم.

نمیدونستم باید چیکار کنم که با صدای خاله به خودم اومدم.

-دیانه، بیا عزیزم.

به سالن برگشتم و کنار خاله روی مبل رو به روی احمدرضا نشستم. خانوم جون رشته ی کلام رو به دست گرفت.

-تو دیانه رو می خوای احمدرضا؟

خانوم جون چنان محکم و رک این حرف رو زد که لحظه ای شوکه سرم رو بلند کردم. نگاهم به احمدرضا افتاد.

لحظه ای نگاهم کرد و گفت:

-شاید بعد از اینهمه سال زندگی، اولین باره که دلم مصمم یکی رو انقدر می خواد! من عاشق سادگی و مهربونی دیانه شدم.

خانوم جون: در اینکه دیانه خانوم و با وقاره شکی نیست اما خودت می دونی رفتار خوبی باهاش نداشتی، اگه اون رفتار تکرار بشه چی؟

تیر پشتم لحظه ای لرزید. احمدرضا پا روی پا انداخت.

-دیانه تو شرایط خوبی وارد زندگیم نشد اما این بار قراره به عنوان همسرم وارد زندگیم بشه.

ته قلبم از حرفهای محکمش قرص شد و ناخواسته لبخندی روی لبهام نشست.

دیـانہ (ویدیا), [۱۴.۰۶.۱۸ ۰۱:۰۹]
#پارت_۵۶۳

خانوم جون کمی صحبت کرد و با احمدرضا سمت تراس رفتیم.

با تنها شدنمون نفسش رو بیرون داد و فاصله ی بینمون رو کم کرد. دستش نرم روی گونه ام نشست.

-چه خوشگل شدی!

لبخندی زدم. جدی شد و گفت:

-تو من و دوست داری؟ نمیخوام بخاطر ترحم باهام ازدواج کنی! دلم می خواد با عشق وارد زندگیم بشی.

ازم فاصله گرفت و سمت ته تراس رفت.

-آقا احمدرضا …

چرخید و نگاهش رو بهم دوخت.

-جانم؟

ته دلم خالی شد از جانم پر مهرش. نفسم رو بیرون دادم و نگاهم رو بهش دوختم.

-من مادر نداشتم تا ناز کردن بهم یاد بده … پدر نداشتم تا رفتار با یه مرد رو بهم یاد بده … من جز بی بی خدابیامرز هیچ کسی رو نداشتم تا خیلی چیزها رو یاد بگیرم … من بلد نیستم بگم بذار برای رسیدن بهم سختی بکشه … من فقط یاد گرفتم ببخشم و محبت کنم؛ نه برای اینکه ضعیف بودم، فقط برای آرامش خودم. الانم …

سرم و پایین انداختم.

-من …

مکثی کردم.

-من شما رو دوست دارم و هر چی تو گذشته بود توی گذشته میمونه.

نفسم رو بیرون دادم.

-فقط یه چیزی ازتون میخوام … میدونم سخته!

سکوت کرده بود و فقط سنگینی نگاهش رو احساس می کردم.

-اینکه نذارید هیچ وقت، هیچ کس نفهمه بهارک دختر شما نیست. بذارید با خودمون زندگی کنه.

اومد جلو. نگاهم به کفشهاش بود.

-تو میدونی دیدن بهارک چقدر برام سخته!

دیـانہ (ویدیا), [۱۴.۰۶.۱۸ ۰۱:۰۹]
#پارت_۵۶۴

دستهامو توی هم قلاب کردم. حرفش درست بود.

-اما اون بیگناهه … ناخواسته پا توی این دنیا گذاشته.

سری تکون داد. قدمی جلو اومد که غیر ارادی قدمی به عقب رفتم و پشتم به در تراس خورد.

لبخندی گوشه ی لبش نشست. دستش اومد بالای سرم روی در قرار گرفت.

حالا کامل توی بغلش بودم. فاصله مون به صفر رسیده بود. سرش و روی صورتم خم کرد.

هرم نفسهای داغش به صورتم می خورد.

-تو چرا انقدر مهربونی؟

سرم رو بالا آوردم که نوک بینیم به بینیش برخورد کرد. لبهاش با فاصله ی کمی رو به روی لبهام قرار داشت.

نگاهش تو نگاهم سنگینی می کرد. ازم فاصله گرفت و نفسش رو سنگین بیرون داد.

-مهم اینه که تو در کنارمی!

از کنارم رد شد. متعجب به رفتنش نگاه کردم. منظورش چی بود؟!

-نمی خوای بیای؟

-چرا اما …

-خیلی بهش فکر نکن خانوم کوچولو، در مورد بهارکم تا زنده ام نمیذارم کسی بفهمه!

لبخندی روی لبهام نشست. میدونستم قبول کردنش چقدر براش سخت بوده.

با هم وارد سالن شدیم. خاله با لبخند نگاهمون کرد.

-خوب، شیرینی بخوریم؟

-مگه قرار بود نخوری؟!

خاله کل کشید و رفت سمت آشپزخونه تا چائی بیاره.

احمدرضا هم با خانوم جون مشغول صحبت شدن. دل توی دلم نبود.

یه جور هیجان خاصی داشتم. خاله با سینی چائی برگشت.

احمدرضا دست توی جیب کتش کرد و جعبه ی کوچیکی ازش بیرون آورد.

دیـانہ (ویدیا), [۱۴.۰۶.۱۸ ۰۱:۰۹]
#پارت_۵۶۵

بلند شد و اومد سمتم.

-فعلاً نشون رو دستت کن تا برای خرید حلقه بریم.

خاله جعبه رو از دستش گرفت و باز کرد. نگاهم به انگشتر بزرگ و زیبائی افتاد. خاله انگشتر رو به دستم کرد.

به خواست احمدرضا و من قرار شد یه جشن کوچیک بگیریم و بریم سر خونه زندگیمون.

با بلند شدن صدای زنگ گوشی احمدرضا، گوشام تیز شد.

-سلام آقای دکتر … فردا؟ … چشم، خدمت میرسم.

از جاش بلند شد.

-من برم. فردا عصر میام دنبالت بریم خرید.

لبخندی زدم. احمدرضا بعد از خداحافظی رفت. با رفتنش خاله گونه ام رو بوسید و خانوم جون برام آرزوی خوشبختی کرد.

یهو در سالن باز شد و مرجان تلوخوران وارد شد. با دیدنش فهمیدم حال طبیعی نداره.

-به به، بالاخره دومادش کردین؟

خاله رفت سمتش.

-تو کجا بودی؟ مثلاً امشب، شب خواستگاری دخترت بود!

مرجان قهقهه ای زد گفت:

-چه خواستگاری ای؟ معشوقه ی مادر میاد دختر رو میگیره!!

-چه طرز حرف زدنه؟

-برو کنار عطیه … من هرچی دلم بخواد میگم.

اومد سمتم.

-مبارکه!

چرخی دورم زد.

-خیلی مبارکه!

احساس کردم چشمهاش پر از اشک شد. سرم و پایین انداختم.

خاله دست مرجان و گرفت. با همون صدایی که توش مستی موج میزد فریاد کشید:

-من فردا برمی گردم!

خانوم جون داشت گریه می کرد. نمیدونستم چیکار کنم.

خاله اومد سمت خانوم جون.

دیـانہ (ویدیا), [۱۴.۰۶.۱۸ ۰۱:۳۱]
#پارت_۵۶۶

سمت اتاق رفتم. شوکت بهارک رو آورده بود.

روی تخت نشستم و نگاهم رو به انگشتر توی دستم دوختم که تو تاریک روشن اتاق برق میزد.

لبخندی روی لبهام نشست. با خاموش روشن شدن گوشیم نگاهم به همون شماره ای افتاد که حالا خیلی وقت بود بهم پیام نداده بود.

صفحه رو باز کردم:

“شبت آروم خانومم”

ته دلم ضعف رفت. آروم زدم توی سرم … من چقدر خنگ بودم!!

این شماره ی احمدرضا بود. خوشحال خودم و روی تخت پرت کردم.

تا عصر از هیجان نمیدونستم چیکار کنم. هانیه زنگ زد و کلی فحشم داد. مونا بهم تبریک گفت.

مرجان بدون هیچ خداحافظی ای رفته بود.

لبخندی زدم و نگاهم به تیکه کاغذی که برام گذاشته بود افتاد.

“سلام. نمیتونم بگم دخترم چون هیچ حس مادرانه ای بهت ندارم. شاید خودخواهی باشه اما آرزوی خوشبختی هم نمی کنم چون تو موفق شدی عشق دوران کودکیم رو مال خودت کنی! امیدوارم تو زندگیت موفق باشی. مرجان”

کاغذ و توی کشو گذاشتم. از دیشب که احمدرضا رفته بود هیچ خبری ازش نداشتم.

روم نمی شد بهش زنگ بزنم. از اتاق بیرون اومدم. خانوم جون داشت با کسی صحبت می کرد.

-یعنی چی؟ مگه زندگی بچه بازیه؟ این دختر مگه بازیچه ی دست توئه؟

احساس کردم راجب منه. یعنی کی بود؟ چی شده بود؟

دیـانہ (ویدیا), [۱۴.۰۶.۱۸ ۰۱:۳۱]
#پارت_۵۶۷

احساس می کردم وزنم روی پاهام سنگینی می کنه. خانوم جون گوشی رو گذاشت که نگاهش به من افتاد.

-چی شده خانوم جون؟

احساس کردم نگاهش شرمگین شد. سرش و پایین انداخت.

-خانوم جون، تو رو خدا بگید چی شده؟

-احمدرضا بود.

لبخندی زدم.

-خوب؟

-هیچی، گفت نامزدی رو بهم بزنی!

-چــــــی؟؟!

چنان با صدای بلندی گفتم که احساس کردم گلوم خش برداشت.

-من شرمنده ی تو شدم مادر.

باورم نمی شد بازیچه ی دست احمدرضا شده بودم. به سختی از روی زمین بلند شدم.

-شما چرا خانوم جون؟ من اشتباه کردم اما باید دلیلش رو بدونم.

سمت اتاقم رفتم. شماره ی احمدرضا رو گرفتم اما خاموش بود.

روی تخت نشستم. چرا احمدرضا من و پس زد؟اون که دیشب حالش خوب بود!

سرم و توی دستهام گرفتم. انگار اشکم خشک شده بود. تمام روز توی اتاق موندم.

هرچی خانوم جون اومد و ازم خواست برم بیرون، قبول نکردم.

سمت آینه رفتم. نگاهم به دختر توی آینه افتاد. حتماً احمدرضا پشیمون شده چون ظاهرم مثل تمام دخترهایی که باهاش بودن نیست!

بغض توی گلوم بالا و پایین می شد.

روی زمین دراز کشیدم و نگاهم رو به سقف دوختم. بی بی بهم یاد نداده بود موقع ناراحتی سر و صدا راه بندازم.

لبخند تلخی روی لبهام نشست. یه چیزی توی سرم با صدای بلند می گفت:

دیـانہ (ویدیا), [۱۴.۰۶.۱۸ ۱۰:۴۹]
[In reply to دیـانہ (ویدیا)]
#پارت_۵۶۸

“احمدرضا نخواستت … تو بازیچه بودی”

شوکت برام شام آورد اما میلی به خوردن نداشتم. یه بار، دو بار، صد بار به احمدرضا زنگ زدم.

میخواستم بدونم چرا من و نخواست؟ یعنی باید فراموشش می کردم؟

قلبم از درد فشرده شد. تمام شب کابوس دیدم. با اذان صبح چشم باز کردم.

وضو گرفتم و نمازم رو خوندم. هوا روشن شده بود.

در اتاقم باز شد و نگاهم به هانیه افتاد. با دیدنم زد تو صورتش.

-الهی من بمیرم، چرا این شکلی شدی؟ فدای سرت که نخواست … اون لیاقتت رو نداشت.

پس همه فهمیدن احمدرضا من و پس زد. هانیه اومد جلو و کنارم روی تخت نشست.

از بیرون سر و صدا می اومد اما هیچ علاقه ای به شنیدنش نداشتم.

-دیانه تو رو خدا یه چیزی بگو … چرا این شکلی شدی؟ میدونم سخته!

هانیه حرف می زد اما من فکرم پیش احمدرضا بود. خاله اومد و ازم خواست یه چیزی بخورم اما واقعاً میل نداشتم.

دو روز گذشته بود؛ دو روزی که برام مثل یه سال بود.

بالاخره خانوم جون صبرش سر اومد و از خونه بیرون رفت.

باید فراموشش می کردم. دلم خونه ی کاهگلی بی بی رو می خواست.

کنار پنجره نشسته بودم که خانوم جون وارد حیاط شد.

نگاهی به پنجره ی اتاقم انداخت. بعد از چند دقیقه در اتاقم باز شد. نگاهی به خانوم جون انداختم.

-بیا کارت دارم.

و از اتاق بیرون رفت. به دنبالش از اتاق بیرون اومدم.

دیـانہ (ویدیا), [۱۴.۰۶.۱۸ ۲۳:۱۲]
[In reply to دیـانہ (ویدیا)]
#پارت_۵۶۹

روی مبل همیشگیش نشست. رو به روش نشستم.

-جانم؟

-رفته بودم خونه ی احمدرضا.

-به سلامتی!

-نمیخوای بدونی چی شده؟

با اینکه دلم می خواست بپرسم اما غرورم اجازه نمیداد. بس بود هرچی خورد شدم.

-حتماً رفته بودین بهش سر بزنین، چیز تازه ای نیست!

-نه، برعکس. رفته بودم دلیل پس زدنتو بدونم چون دختر دسته گل من هیچی کم نداره!

نگاه بی فروغم رو به خانوم جون دوختم.

-به نتیجه ای هم رسیدین؟

چشمهای خانوم جون پر از اشک شد.

-آره مادر.

چیزی دلم رو چنگ می زد.

-بهتره از دهن خودش بشنوی … امشب میاد اینجا.

ضربان قلبم بالا رفت. لعنت به این دل …

-برو حموم کن، دلم نمیخواد تو رو با این قیافه ببینه.

-خانوم جون؟

-جونم؟

-شما که …

سکوت کردم. انگار معنی حرف نگفته ام رو از نگاهم خوند که اخمی کرد.

-تو هیچی کم نداری که من بخوام از احمدرضا خواهش کنم پست نزنه! منم مثل تو فقط می خواستم دلیلش رو بدونم چون به عشق احمدرضا نسبت به تو ایمان داشتم. حالام برو آماده شو.

بلند شدم. دروغه اگه بگم از اینکه قرار بود احمدرضا رو ببینم خوشحال نبودم اما دلشوره داشتم که قراره چی بگه؟

دوش گرفتم و لباس ساده ای پوشیدم. رژ صورتی روی لبهام زدم.

با صدای زنگ آیفون حس از دست و پاهام رفت.
توان بلند شدن از روی مبل رو نداشتم.

دیـانہ (ویدیا), [۱۵.۰۶.۱۸ ۱۰:۵۸]
[In reply to دیـانہ (ویدیا)]
#پارت_۵۷۰

با پیچیدن عطرش چشمهام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم.

همین که چشمهام رو باز کردم، نگاهم به نگاهش گره خورد.

با فاصله رو به روی مبلی که نشسته بودم، ایستاده بود.

هول کردم و سریع بلند شدم. نگاهی به اطراف انداختم. خانوم جون نبود!

-دنبال کسی می گردی؟

صداش همونقدر محکم و مقتدر توی گوشم نشست.

-نه!

-سلامت کو؟

-سلام.

-بشین تا بیهوش نشدی!

نشستم و احمدرضا هم رو به روم نشست. از اینکه به راحتی تمام حالاتم رو می دونست عصبی بودم.

دلم نمی خواست بفهمه چقدر بی قرارشم! پا روی پا انداخت و نگاهش رو خونسرد بهم دوخت.

هرچی سکوت کردم حرفی نزد. لبم رو با زبون خیس کردم.

-خانوم جون گفت حرف داری!

-اوهوم.

-خوب؟

-تو بپرس تا جواب بدم.

لبم رو توی دهنم کشیدم.

-چرا پسم زدی؟ بازی بود؟

-من بچه نیستم که عاشق بازی باشم.

سرم و بالا آوردم.

-پس چی؟

-دلم نمیخواد بیوه بشی!

اول متوجه حرفش نشدم. بعداز مکثی اخم کردم.

-بازیه جدیده؟

احساس کردم عصبی شد.

-تو فکر کن آره. اینطوری راحت میشی؟ اینطوری از این به بعد غذا میخوری؟ از اتاقت بیرون میای؟

بالاخره بعد از چند روز چشمهام خیس شد و روی گونه هام چکید.

دیـانہ (ویدیا), [۱۵.۰۶.۱۸ ۲۲:۳۹]
[In reply to دیـانہ (ویدیا)]
#پارت_۵۷۱

-لعنتی گریه نکن … من ارزش گریه کردن ندارم.

اما انگار تازه اشکهام راهشون رو پیدا کرده بودن. بلند شد اومد سمتم.

-مگه نمیگم گریه نکن؟

صدای هق هقم بلند شد.

-من اگه حرفی میزنم برای آینده ی خودته … من اشتباه کردم پا پیش گذاشتم. تو برای من حیفی، میفهمی اینو؟

با عجز سرم رو تکون دادم.

-من هیچی از حرفهات نمی فهمم.

-من قلبم مشکل داره، می فهمی؟ باید عمل کنم، زنده موندنم پنجاه پنجاهه، حالا فهمیدی؟ دلم نمیخواد پاسوز من بشی.

باورم نمی شد احمدرضا بخاطر این موضوع من و پس زده باشه.

از روی مبل بلند شدم. فاصله ی بینمون قد یه کف دست بود.

-مگه من اجازه دادم به جام تصمیم بگیری؟

احساس کردم لبش کش اومد.

-اصلاً مگه تو خدایی؟ من خودم خواستم باهات باشم.

گرمی دستش روی لبم نشست. فاصله ی بینمون رو پر کرد.

-هیسس، داری تند میری … بعد پشیمون میشی، فهمیدی؟ الان باید عقلانی تصمیم بگیری … تو جوونی …

دستم و روی دستش گذاشتم.

-یه بار تو زندگیم به حرف دلم گوش کردم، اگه نشه دیگه هیچ وقت بهش گوش نمی کنم! من هستم، تا ابد!

یهو کشیده شدم توی آغوش گرم و مردونه اش. دستش و دور کمرم حلقه کرد.

سرم روی سینه اش بود. نفس عمیقی کشیدم. صداش توی گوشم نشست:

-دختره ی لجباز!

دیـانہ (ویدیا), [۱۶.۰۶.۱۸ ۱۰:۴۰]
[In reply to دیـانہ (ویدیا)]
#پارت_۵۷۲

لبخندی روی لبم نشست اما تازه نگرانیم شروع شد. بازوم رو گرفت و نگاهش رو بهم دوخت.

لبخندی زد و نوک دماغش رو به دماغم مالید.

-میدونستی خیلی بغلی ای؟

گونه هام گر گرفت. لبخندش عمیق شد.

-تا نخوردمت برم … فردا میام دنبالت.

-احمدرضا؟

-جونم؟

-فردا …

-میام، نگران نباش. تو هم یه چیزی بخور.

لبخندی زدم. احمدرضا رفت. روی مبل نشستم و دستم و روی گونه های گل انداخته ام گذاشتم. با صدای خانوم جون هول کردم.

-حرفهاش رو زد؟

بلند شدم و خانوم جون رو محکم بغل کردم.

-ممنون خانوم جون.

دستش و روی سرم کشید.

-انشاالله خوشبخت بشی.

بغض کردم. باید هرچی زودتر برای عملش اقدام کنه.

-من نگرانم خانوم جون.

-نگران نباش، باید محکم پیشش باشی.

همه چیز انگار تو خواب اتفاق افتاده بود. فردای اون روز احمدرضا اومد و با هم برای خرید رفتیم.

هیچ کس هیچ چیزی نمی گفت. انگار همه تو یه جور حس دوگانگی بودن.

همه چیز رو سپردم به خدا. قرار شد احمدرضا برای شروع زندگیمون یه آپارتمان جدید بگیره.

انگار اون خونه و خاطراتش رو دوست نداشت.

بالاخره شب جشنمون رسید. لباس ساده اما شیکی پوشیده بودم.

آرایشگر، آرایش لایتی روی صورتم انجام داده بود که زیباتر شده بودم.

با اومدن احمدرضا، از آرایشگاه بیرون اومدم.

کت و شلوار پوشیده منتظرم بود. سمتش رفتم. خم شد و نرم گونه ام رو بوسید.

دیـانہ (ویدیا), [۱۷.۰۶.۱۸ ۱۰:۱۹]
[In reply to دیـانہ (ویدیا)]
#پارت_۵۷۳

-اووم، خانومم چه خوشمزه شده!

خنده ای کردم. عمیق نگاهم کرد. دستم و گرفت.

-بریم که همه منتظرن!

لبخندی زدم و سوار ماشین شدیم. احمدرضا با ماشین وارد باغ هتلش شد. همه جا رو چراغونی کرده بودن.

صدای سوت و دست مهمونها بلند شد. عاقد اومد و خطبه ی عقد رو خوند.

هانیه در گوشم شیطونی می کرد و باعث می شد استرس آخر شب رو بگیرم.

پارسا بهم تبریک گفت و آرزوی خوشبختی کرد. خدا رو شکر کردم.

صدرا برادر نوشین ایران نبود. بالاخره مهمونی تموم شد.

خاله بهارک رو برد تا ما راحت باشیم و من دوباره گونه هام گل انداخت. با احمدرضا وارد آپارتمانمون شدیم.

همه جا شمع روشن بود و تمام خونه پر از گل بود. با ذوق به اطرافم نگاه کردم.

-خوشت اومد؟

-خیلی قشنگن!

-تا من میرم دوش بگیرم، توام لباساتو عوض کن.
احمدرضا سمت اتاق رفت.

هانیه گفته بود دوماد عروس و با ناز تا اتاق میبره. با یادآوریش دوباره گونه هام گل انداخت.

نفسم رو بیرون دادم و سمت اتاق رفتم. صدای آب از حموم می اومد.

لباسهای احمدرضا رو توی کمد قرار دادم.

خجالت رو کنار گذاشتم و لباس خواب گیپوری از توی لباسهام انتخاب کردم.

لباس پوشیده روی تخت نشستم که احمدرضا از حموم بیرون اومد.

لحظه ای نگاهش سر تا پام رو کاوید. لبخندی زد و گفت:

-موش کوچولو چه ناز شده!

هول کردم. متوجه شد و قهقهه ای زد. حوله اش رو درآورد و با یه لباس زیر اومد سمت تخت.

دیـانہ (ویدیا), [۱۷.۰۶.۱۸ ۲۳:۴۰]
[In reply to دیـانہ (ویدیا)]
#پارت_۵۷۴

نمیدونم چرا استرس گرفتم! اومد جلو و با فاصله کنارم نشست.

دستش دور بدنم حلقه شد. قلبم محکم به سینه ام می کوبید.

-اولین شبی که دیدمت یادته؟

لبخندی روی لبم نشست. نوک دماغم رو کشید.

-اون شب به نظرم یه دختر دست و پا چلفتی غیر قابل تحمل اومدی.

ابروهام پرید بالا که لبخندش رو عمیق تر کرد.

-اما رفته رفته برام داشتی مهم میشدی. شبهایی که تو بغلم بودی انقدر آروم می خوابیدم که خودمم باورم نمی شد و پسش میزدم. غرورم اجازه نمیداد قبول کنم که منشاء آرامشم یه دختربچه شده باشه. اما حالا همین دختربچه شده همه ی زندگیم.

لبم رو به دندون گرفتم. خم شد و لبهاش رو روی لبهام گذاشت.

دستش پشت سرم نشست و شروع به بوسیدنم کرد.

ناخواسته دستم دور گردنش حلقه شد. ازم فاصله گرفت و نرم پیشونیم رو بوسید.

-بخوابیم؟

هنوز ازش خجالت می کشیدم. کشیدم توی بغلش و سرم روی سینه اش نشست. دستش دور کمرم حلقه شد.

انقدر خسته بودم که خیلی زود خوابم برد. با تابش نور آفتاب چشم باز کردم.

نگاهم به دست حلقه شده ی احمدرضا افتاد. لبخندی زدم و آروم از آغوشش بیرون اومدم.

میز صبحانه رو چیدم و دوش گرفتم. از حموم که بیرون اومدم نگاهم به احمدرضا افتاد که روی تخت نشسته بود.

لبخندی زدم.

-صبحت بخیر!

دیـانہ (ویدیا), [۱۸.۰۶.۱۸ ۲۲:۵۲]
#پارت_۵۷۵

لبخندی زد و دستهاش رو از هم باز کرد. خجالت رو گذاشتم کنار و سمتش رفتم. روی پاش نشستم.

دستش و دورم حلقه کرد. سرش اومد جلو و روی گردنم نشست. با گازی که گرفت جیغ خفه ای زدم. خنده ی بلندی کرد.

-اینم سهمیه ی اول صبح من.

خم شدم و گوشه ی لبش رو بوسیدم. سریع از رو پاش بلند شدم.

انگار از کارم تعجب کرده بود چون هنوز تو شوک بود. آروم روی لبش دست کشید.

سمت کمد رفتم و لباس پوشیدم. با هم صبحانه خوردیم. احمدرضا آماده شد تا سری به رستوران بزنه.

چند روزی از عروسیمون میگذشت. احمدرضا با دکترش صحبت کرده بود و دکتر برای هفته ی بعد براش وقت عمل گذاشته بود اما احمدرضا عقب انداخته بودش.

-چرا عملت رو عقب انداختی؟

-چون میخوام با خانوم موشه خوش بگذرونم.

-اما سلامتیت …

-من همین الانم سالمم. دلم میخواد کنارم باشی. تو قبول نکردی مسافرت بریم، میخوام ببرمت تا کارهای رستوران رو یاد بگیری!

-من؟

-آره. نا سلامتی زن منیا!!

ابرویی بالا انداختم.

-شما؟

-من، جناب گربه!

و خیز برداشت سمتم. جیغی کشیدم و خواستم از دستش فرار کنم که با یه جهش بغلم کرد و رو کولش انداخت.

هر دو به نفس نفس افتاده بودیم. گذاشتم روی تخت و روم خیمه زد. دلم میخواست باهاش یکی بشم.

گونه ام رو بوسید و کنارم دراز کشید.

-احمدرضا؟

-جونم؟

-تو چرا نمی خوای …

سکوت کردم. خجالت می کشیدم.

کانال عاشقي

همچنین ببینید

پارت ۲۱ رمان دیانه

دیـانہ (ویدیا), [۱۴.۰۶.۱۸ ۰۰:۲۶] #پارت_۴۰۱ آقا جون سری تکون داد. -از کی تا حالا انقدر …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *