یکشنبه , مهر ۲۹ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان هزار چم / پارت ۲۷ رمان هزار چم
کانال عاشقي

پارت ۲۷ رمان هزار چم

 

ا ما…
اما…
هق هقش اوج گرفت و نالید:

_ اون دختر تا اون لحظه باکره بود…
همه چی دست به دست هم داد.
ترسیده بودم.
نقشه کشیدیم قضیه رو پای شهاب تموم کنیم.
مست بود، حالیش نبود، فکر کرد اون اتفاق افتاده،
نگاهش به صحرا عوض شد.
هم یه جورایی حس می‌کرد صاحبشه و هم یه جورایی احساس دین می‌کرد.
ما فکرشم نمی‌کردیم پای بچه ای وسط باشه.
این مدت، این حس ترحم و صاحب بازی شهاب، اون دختر احمق رو وابسته کرد.
تو وجودش یه حسایی که نباید، شکل گرفت.
کم کم حسادت زنونه بیشتر می‌شد.
اون بچه هم شده بود برگ برنده اش!
وقتی از شهاب بی توجهی دید، کم کم شروع کرد به تهدید.
من احمقم همراهش شدم.
قرار بود هردومون یه پول خوب صاحب شیم.
اما همون حسادت زنونه، کار دستش داد.
رفت سراغ عشق قدیم شهاب.
انگار قبل ترها، چند سال پیش، شهاب می‌فرستادش آپارتمان اون خانم تا کاراشو کنه.
آدرسم این طوری داشته.
بعدِ رفتنش، همه چى به‌هم خورد.
سولماز خانم که فهمید، از سادگیش استفاده کرد، تهدیدش کرده بود می‌برتش پزشک قانونی و آزمایشگاه و با ترفندهای خاص، همه چیو فهمیده بود.
ریحانه خانم!
همه چیز گردن منه.
اما آبرومو نبر.
برو زندگیتو کن.
خیالت از شوهرت راحت باشه،
اما تو رو روح آقا جواد، آبرومو نبر!
بذار منم زندگی کنم…

من که بودم که بخواهم اجازه بدهم یا ندهم؟

دست از پا دراز تر، با یک حس سرگردان تر، از عمارت خارج شدم.

شهاب گوشه حوض نشسته بود و کلافه سیگار می‌کشید.

با دیدن من، سریع از جایش بلند شد.

مشغول کنترل نرخ بورس در تبلتم بودم.
تنها امیدم این روزها برای حفظ اعتبار شوهرم، همین نمودار هاى کوتاه و بلند بودند.
می خواستم وقتى که برگشت، دستِ پُر و سر بلند باشم!

گلبهار هم کنارم نشسته بود و مدام دست به شکمم می کشید و با همان لحن کودکانه می پرسید.

_ خاله ایندا نى نى هسم؟

هر بار می خندیدم، می بوسیدمش و می گفتم:

_ آره نی نی هسم!

رخساره که حسابی با فرزند تازه متولد شده اش سرگرم بود،
در حال تکان دادن نوزاد در آغوشش وارد اتاق شد، و با تذکر به گل بهار گفت:

_ بچه جان خاله رو اذیت نکن. کار داره، حواسش پرت می‌شه!
بیا برو باغچه بازی کن دیگه!

گل بهار محکم بغلم کرد.

_ نمی‌رم!

دستم را دورش حلقه کردم.

_ رخساره!
چی کارش داری ؟طفلک کاری نمی کنه!

_ ریحانه خانم جان، شما خونه جدا گرفتی، اینجا تنها و راحت باشی!
اما این بچه هی میاد اینجا، منم پشت سرش میام.
همش مزاحمیم!

اخم کردم و گفتم:

_ اینجا خونه خودتونه!
هیچ وقت مزاحمم نبودین!

با خجالت گفت:

_ من ببرم بچه رو حموم،
پس گل بهار اینجا باشه؟
اذیتتون نکنه!؟

پلک طولانی زدم.

_ برو خیالت راحت، حواسم هست!

آفتاب کم کم غروب می کرد.
گل بهار هم آرام کنارم به خواب رفته بود.

عکسش را در صفحه تبلتم،
بار دیگر با همه قلبم نظاره کردم.
همان عکسی که وقتی سرش پایین بود، پنهانی از او گرفته بودم.

دست کشیدم روی تسبیج فیروزه اش، روی پیراهن سفیدش که عجب جلوه گر دلربایی بود ،
بعد صورتش را نوازش کردم و تبلت را بالا آوردم و به صورتم چسباندم…

اشک هایم گونه هایم را می شست، اما من لبخند می زدم:

_ کی بر می گردی مردِ مردهاى من؟؟

بعد پر کشیدم در خانه ام، وقتی که او هم بود.

تازه از حمام بیرون آمده بود.
کلاه حوله اش را روی سرش برای خشک شدن موهایش تکان می داد،
لیوان بلوری را از شربت خاکشیر پر کردم و سریع به استقبالش رفتم.

لبخند زد و یک نفس آن را بالا کشید بعد خم شد و دستم را به عادت همیشه اش بوسید.

_ دستت بی بلا باشه همیشه خانمم!

مثل هربار خجالت زده از این کارش لب گزیدم و اعتراض کردم:

_ اِوااا!
امیر رضا کاری نکردم که!

کلاه را از روی سرش برداشت و من با دیدن موهای طلایی خیس آشفته اش یکبار دیگر از هزار مرتبه دیوانگی ام در شبانه روز، برایش دیوانه شدم!

چشم هایش را تنگ کرد و گفت:

_ دوست دارم دست خانمم رو ببوسم، اعتراضی هست؟

با ناز گفتم:

_ آخه خجالت می کشم!

خندید و گفت:

_ منم هر وقت بهم می گی مرد ِمردها خجالت می کشم،
این به اون در!

جیغ کشیدم و با شیطنت بالا پریدم و به گردنش آویختم:

_ تو مردِ مردایی!
مردترین،
مردترین،
مرد تریننننننننن…
حرفم نباشه!

دستش را دور کمرم حلقه کرد و بالا کشیدم و بعد بوسه ای روی لبم گذاشت و آرام گفت:

_ من تنها چیزی که می دونم، اینه که تا آخر عمر خاک پاتم!

هق هقم اوج می گیرد،
اما دستم را مقابل دهانم می گیرم که از صدایم گل بهار بیدار نشود.

صدای آوازی از بیرون کلبه یک مرتبه هق هقم را به فراموشی هدایت می کند.
با تعجب به پنجره نگاه می کنم.
صدای جیریز جیریز شعله های آتش را می شنوم، و بوی آتش را حس می کنم
و یک نور سرخ زیبا!

با خودم فکر می کنم حتما ساجد مثل همیشه آتش درست کرده است، اما این صدا…
این صدای ساجد نیست!

کسی آرام مشغول خواندن است، که صدایش را عجیب می شناسم…

کم مانده است که قلبم از حرکت بایستد!
چنگ می زنم روی سینه ام، می خواهم قلبم را از آن بیرون بکشم، در مشتم بگیرم و بر سرش فریاد بکشم.

_ احمق حالا وقت ایستادن و از کار افتادن نیست!
حالا که آمده!
امیر ِمن آمده…
شیرشاهم!
پهلوان هزارچمم!
مردِ مردهایم برگشته….

 

پاهایم یاری ایستادن، ندارند!
چشم هایم را می بندم ،
اشک می ریزم و
با جان دل ابیاتی که آوازوار خوانده می شود را گوش می دهم.

“ای بی وفا، راز دل بشنو

از خموشی من، این سکوت مرا ناشنیده مگیر،

ای آشنا، چشم دل بگشا.

حال من بنگر، سوز و ساز دلم را ندیده مگیر

امشب که تو ، در کنار منی،

غمگسار منی، سایه از سر من تا سپیده مگیر.

ای اشک من، خیز و پرده مشو،

پیش چشم ترم، وقت دیدن او، راه دیده مگیر.

دل دیوانه ی من به غیر از محبت گناهی ندارد،
خدا داند…

شده چون مرغ طوفان که جز بی پناهی ،

پناهی ندارد ،

خدا داند منم آن ابر وحشی که
در هر بیابان به تلخی سرشکی بیفشاند.

به جز این اشک سوزان ،

دل نا امیدم گواهی ندارد،

خدا داند…

ای بی وفا، راز دل بشنو ،

از خموشی من، این سکوت مرا ناشنیده مگیر.

ای آشنا، چشم دل بگشا،

حال من بنگر، سوز و ساز دلم را ندیده مگیر،

دلم گیرد هر زمان بهانه ی تو ،

سرم دارد شور جاودانه ی تو،

روی دل بود به سوی آستانه ی تو،
چو آید شب،

در میان تیرگی ها،

گشاید پر،

روح من به شور و غوغا رو کند چو مرغ وحشی ،

سوی خانه توای بی وفا،

راز دل بشنو.

از خموشی من، این سکوت مرا ناشنیده مگیر،

ای آشنا ، چشم دل بگشا،

حال من بنگر،

سوز و ساز دلم را ندیده مگیر.

امشب که تو، در کنار منی

غمگسار منی،

سایه از سر من تا سپیده مگیر.

ای اشک من ،

خیز و پرده مشو ،

پیش چشم ترم ،

وقت دیدن او ، راه دیده مگیر”

چند ساعتی از نیمه شب می‌گذشت،
هر چه قدر تلاش کردم از خواب دورتر می‌شدم، تنهایی و ظلام این اتاق، بختک بی خوابی ام شد.

آباژور کنار تخت را روشن کردم، چشم دوختم به قاب عکس عروسی مان، به لبخند خودم که بیشتر شبیه نقاب بالماسکه بود و به چشم های شهاب که از شدت خون افتادگی به درد مراسم هالووین می‌خورد.

عجب کارناوال خوفناک و مَرگینی بودیم ما دو نفر!
مرگین؟
بیچاره دهخدا…
کجاست تا ببیند چه لغت رعب انگیز و چندش آوری به گنجینه لغاتش اضافه کردم!
مرگین بر وزن ننگین…

چرا هذیان می‌گویم؟
بی‌خوابی مرا مست کرده است….

اینقدر فکر می‌کنم که احساس می‌کنم مغزم شبیه یک گوله خمیر در حال پوف کردن است.
بدبختی! مخمّر این خمیر شده است.

یک لحظه چشم هایم را می‌بندم و تصویر خودم را می‌بینم که مغز خمیری ام آن قدر پوف کرده که از گوش ها و بینی و دهانم در حال فوران کردن است.

بعد نوبت چشم هایم می شود، چشم هایم پشت سر هم،از کاسه درآمده و روی زمین می افتند و بالا و پایین می‌پرند و مغزم از چشم هایم بیرون می‌ریزد.

وحشت زده چشم هایم را باز می‌کنم، نفس عمیق می‌کشم، دست می‌کشم روی صورتم.

بی آنکه بخواهم دوباره یک تصویر مسخره تر می‌بینم!

ریحانه ای که از دو پا از سقف آویزان شده است و دست های آویزانش این قدر کش می آید که پاره می‌شود.
با فواره زدن خون از جایِ کنده شدن دست هایم، چشم هایم باز می‌شود،
وحشت پوستم می‌شود،
و بی پناهی، همه دارایی ام…

شهاب شب ها را در اتاق میهمان عمارت می‌گذراند.

با وجود حرفهای وحید، هنوز نمی‌توانم نگاهش کنم،
نمی‌توانم با او حرف بزنم،
نمی‌توانم صدایش را بشنوم، اما حالا دعا می‌کنم کاش شهاب بیاید،
یا کاش مثل چند روز گذشته با ضرب تزریق یک آرام بخش بتوانم بخوابم…

شاید هم این حالم تاثیر تزریق مداوم آن آرام بخش هاست….

مرهمی جز اشک ندارم، در بستر می‌خزم و خودم را در در خودم پنهان می‌کنم …

 

نمی‌دانم کی خوابم برده است،
فقط روی بازوهایم سقوط نرم یک ملحفه لطیف را حس می‌کنم،
توان باز کردن چشم هایم را ندارم…

بعد روی گردنم یک بوسه احساس می‌کنم و کمی بعد، یک خیسی گرم …

صدای گرفته اش خوب می تواند بگوید این خیسی اثر اشک های غرور باخته یک مرد است…

_ دیگه بسه بچه ام…
من بدبختت کردم،
من روز به روز بیشتر از بین می‌برمت،
من نمی‌تونم خوب باشم،
حتی اگه بخوام،
نمی‌تونم…

گریه اش امان جمله هایش را می‌برد.

چشم هایم را باز می‌کنم، اما جرات ندارم برگردم و نگاهش کنم.

می‌خواهم اصلا خودم را به خواب بزنم،
صبح که شد وانمود کنم چیزى نشنیده ام و او هم یادش برود…

اما سرش را روی سرم می‌گذارد و عاجزانه هق هق می‌زند.

اشک هایش صورتم را خیس می‌کند و بعد با اشک های من یکی می‌شود …

_ طلاقت می‌دم…
من زندگیم همیشه چلاغ بوده.
از دردِ این ایراد، می‌زنم پاهای هرکی که دورمه و توى زندگیمه رو هم می‌شکنم.

تاب نیاوردم.

نالیدم:

_ دوستم نداشتی از همون اول تا همین الان!
تو فقط می‌خوای از شر کسی که هیچ وقت دوستش نداشتی راحت شی…

خودم را از حصار آغوشش جدا می‌کنم، می‌نشینم و نگاهش می‌کنم، بیچاره تر از هر زمانی است!

می‌نشیند و دستم را می‌گیرد؛

_ یعنی …
یعنی تو دوست نداری طلاق بگیری؟

نیشخند می‌زنم و می‌گویم:

_ فکر می‌کنی همه بدیهاتو با طلاق دادنم جبران می‌کنی؟
فکر می‌کنی اینجوری سوپر من می‌شی؟
اون خونه ای که با اسم طلاق بخوام برگردم توش، هزار برابر از جهنمِ زندگی با تو بدتره!

سرش را پایین می اندازد.

_ فقط به خاطر این؟
به خاطر این تحملم می‌کنی؟

زیبا است از همیشه زیبا تر،
جذاب تر…

خدای من این ماهیچه سیصد گرمی بیشعور به نام قلب را کاش از من دریغ می‌کردی…

دوستش دارم!
من هنوز دوستش دارم…
خوب که نگاهش می‌کنم.

می‌بینم من دوست نداشتنش را بلد نیستم!
حتی با تمرین هم مکاشفه حاصل نشد…
نشد که نشد…

رویای رنگین کمان واقعیت دارد؟
شاید مسخره باشد، اما من از کودکی ام به بعد هیچ رنگین کمانى ندیده ام.

خوب به خاطر دارم باران که می بارید، در ایوان خانه آقاجان با نفیسه و نسیم رنگین کمان را تماشا می‌کردیم و رنگ هایش را بین خودمان تقسیم می‌کردیم.

راستی مگر سیاه هم جز رنگ ها بود، که سهم هر سه ما سیاهی و تاریکی شد؟!

واقعا چرارنگین کمان ها در همان کودکی جا ماندند؟
آن روزها چشم هایمان بهتر می‌دید؟
آسمان هوایش بهتر بود؟
باران هایش جنس اصل بود،
که بعد از هر باران رنگین کمان داشتیم؟

باران و سیلاب تمام شده است.
رنگین کمان در غروب هزار چم پدید آمده است.

دستم را روی شکمم می‌گذارم و ناله می‌کنم:

_ دستمو بگیر دخترم!
کمکم کن بلند شم.

بعد دست به دیوار می‌گیرم و هق هق زنان بلند می شوم،
دست می‌کشم روی موهایم، به خیال خودم به پریشانی شان قدری سامان بخشیدم.

کاش قلبم تا دوباره دیدنش دوام بیاورد!

دست های لرزانم به سختی در را باز می کند،
شعله های آتش این قدر زیاد است که آن طرف تر را نمی‌بینم.

هنوز مشغول خواندن است و جرقه های ریز ریز زیبای آتش هم با او هم نوایی می‌کند.

پاهایم به سختی برای ایستایی تلاش می‌کند.

یک مرتبه یک موجود کوچک، کمی آن طرف تر توجهم را جلب می‌کند.

یک پسر بچه کوچک، با موهای طلاییِ فرفری، بالا و پایین می‌پرد و بازیگوشی می‌کند.

همه چیز گیج کننده است!

به سختی چند قدم جلو می‌روم.
خودش است!
پشتش به من است و کنار آتش روی یک کُنده پیر و قطور نشسته است…
خودش است…
همان شانه های پهن!

هوا تاریک است و در نور سرخ آتش فقط سایه ای از او می‌بینم.

پا برهنه جلوتر می‌روم، مشت روی قلبم می‌کوبم.
زبانم بند آمده است و نمی‌توانم ناله سر دهم و بگویم:

_ اومدی پهلوونم؟
اومدی مردِ مردها؟؟؟

صدای پسر بچه را می‌شنوم؛

_ بابا…
بابا اینجا قورباغه هست!

آوازش را قطع می‌کند و آرام می‌گوید:

_ مواظب باش باباجان!

می‌بینم که بلند می‌شود، وقتی برگشت برای چند ثانیه ضربان قلبم قطع شد، دنیا و هفت آسمان روی سرم آوار می شوند،
لعنت به چشم هایم…
لعنت به قلبم!
لعنت به احساسم!

_ اِ ریحانه خونه ای؟؟!
چراغ های کلبه خاموش بود گفتم شاید رفتی شهر خرید…

پسر بچه سمتش می‌دود و همانطور که به زانوی شهاب چسبیده با تعجب مرا نگاه می‌کند، خم می شود و بلندش می‌کند به من اشاره می‌کند و می‌گوید:

_ ساهى! به خاله ریحانه سلام دادی؟

ساهیار! مو طلاییِ مو فرفری….
با لحن شیرین کودکانه می‌گوید:

_ سلام ریحانه!

من حالم خوب نیست…
من هنوز شوکه ام!
آنقدر که نمی‌توانم جواب سلام یک طفل بی گناه را بدهم.

فقط با نفرت رو به شهاب می‌گویم:

_ واسه چی اومدی اینجا؟

با آرامش جواب می‌دهد؛

_ برو حاضر شو اومدم دنبالت باید بریم تهران…
فردا…
فردا قراره…

یک مرتبه بغض می‌کند و سرش را پایین اندازد.
ساهیار با اضطراب دست روی سر پدرش می‌کشد و می‌پرسد؛

_ می‌خوای گریه کنی شهاب جان؟

دلم می رود برای شهاب جان گفتنش…
آنقدر که دلم نمی‌خواهد ادامه حرفهای شهاب را بشنوم …

***
بعد از چند روز دستى بر سر خودم و روزگارم کشیدم و از اتاق بیرون زدم.

اهل خانه با دیدنم که مثل گذشته سر میز صبحانه حاضر شده بودم، جا خوردند.

شهاب دقیق و با تعجب نگاهم می‌کرد،
گویا فهمیده بود حرف های دیشبش چه قدر ترساندتم و حالا دوباره فرش قرمز برای ادامه حقارتم برای خودم پهن کرده ام…

همه به صورت خیلی مضحکی طوری رفتار می‌کنند که انگار اصلا اتفاقى نیفتاده است.

عزیزه خاله جان برایم آب میوه می‌ریزد،
شهداد تخم مرغ برایم پوست می‌گیرد،
الناز از هوای امروز می‌پرسد…

شهاب اما فقط نگاهم می‌کند!
و من از این نگاه ها، عجیب هراس دارم…

تلفنش که زنگ می‌خورد، بی اختیار می‌لرزم و همه متوجه لرزیدنم می‌شوند.

با آرامش جواب می‌دهد؛

_ الو! بگو مسعود…
….
_ خوب؟
….
_ بیجا می‌کنه! اهمیت نده، کار خودتو بکن.
….
_ از حساب ترانزیت.
….
_ چه قدر کمه؟

_ من نمی‌دونم یه جور جفت و جورش کنید.

_ نه نمیام.

_ شاید فردا یه سر زدم؛
فعلا حال خانمم خوب نیست، منم تازه از دوبی اومدم، باید خونه باشم.
….

_ نه من از حاجی خبر ندارم،
چه طور؟؟؟

بعد این سوالش همه با استرس همدیگر را نگاه می‌کنیم و هراس به جانمان می افتد.

_ اون اونسره دنیا، میاد یه قرون دو زار چک کنه؟
کاری که بت گفتمو بکن، همه چی پای من.

تماس را که قطع می‌کند، همه یک نفس راحت می‌کشیم.

عزیزه خاله جان از او می‌پرسد؛

_ چرا خبری از مادرت نیست؟

شانه بالا می اندازد و جواب می‌دهد؛

_ چیه خاله!
دل تنگش شدی؟

عزیزه خاله جان صورتش را عبوس می‌کند و می‌گوید:

_ توبه! توبه!

شهاب با خنده ای معنا دار می‌گوید:

_ خارجه است خاله جان،
رفته لب ساحل از اون دو تیکه ها پوشیده کنار ساحل آفتاب می‌گیره…
شب ها هم آفتاب نیست، می‌ره دیسکو آب شنگولی می‌زنه و نانای می‌کنه.

عزیزه خاله جان با حرص و انزجار می‌گوید:

_ استغفرالله…

در دنیای خودم هستم که شهاب نگاهم می‌کند و می‌گوید:

_ برو آماده شو ببرمت خونه مادرت!

قلب بیچاره ام وحشت زده سقوط می‌کند،
با ترس نگاهش می‌کنم و می‌پرسم؛

_ چرااا؟؟؟

خیلی بی تفاوت و آرام جواب می‌دهد؛

_ چرا داره؟
برو خانوادت رو بیین!

وحشت به جانم افتاده،
از فکر اینکه شاید می‌خواهد مرا برای همیشه به آنجا بفرستد ناله می‌کنم:

_ من …
من نمی‌رم.
حالم خوب نیست…

از جایش بلند می‌شود و سمت اتاق می‌رود و هم زمان می‌گوید:

_ مادرتو ببینی بهتر می‌شی.
بجنب!
می‌خوام برم باشگاه،
سر راه می‌رسونمت.

بلند می‌شوم، اما فقط خدا می‌داند هر قدم و هر پله تا رسیدن به اتاق را با چه جان کندنی طی می‌کنم…

هر قدم که بر می‌دارم یک بیت می‌خوانم و در خودم می‌گریم و می‌بارم.

“زندگی یک چمدان است که می آوریش،

بار و بندیل سبک می‌کنی و می‌بریش،

خودکشی،مرگ قشنگی که به آن دل بستم.

دست کم هر دو سه شب سیر به فکرش هستم.

گاه و بیگاه پُر از پنجره های خطرم،

به سَرم می‌زند این مرتبه حتما بپرم.

گاه و بیگاه شقیقه ست و تفنگی که منم.

قرص ماهی که تو باشی و پلنگی که منم.

چمدان دست تو و ترس به چشمان من است،

این غم انگیزترین حالت غمگین شدن است،

قبل رفتن دو سه خط فحش بده،داد بکش

هی تکانم بده،نفرین کن و فریاد بکش”

 

دل تنگم،
اینجا در عمارتم و دل تنگ عمارتم!

دل تنگ همه چیز این خانه.

همه چیز را طوری نگاه می‌کنم که انگار دفعه آخریست که می‌توانم نگاهشان کنم….

مقابل آینه در حال حاضر شدن است.

مدال حقارت را به گردن غرورم می آویزم و جام بدبختی را بالای سرم می‌برم و می‌پرسم؛

_ می‌خوای منو ببری بندازی اونجا و خلاص شی؟
می‌خوای طلاق بگیریم؟

شانه اش را روی میز پرتاب می‌کند و کمی عصبی می‌گوید:

_ می‌خوام حالت بهتر شه،
بعد باهم تصمیم بگیریم.

عصبی قهقهه می‌زنم.

_ چه با شعور شدی شهاب الدین جبار زاده!
حرفهای قلمبه سلمبه می‌زنی!

از کنارم رد می‌شود و خیال خروج از اتاق را دارد.

بی اختیار جیغ می‌کشم.

_ من نمی‌رم..
به همین راحتی نمی‌تونی منو از زندگیت شوت کنی بیرون!
بیچارم کردی،
بیچارت می‌کنم…

بر می‌گردد و دستش را جلوی دهانم می‌گذارد.

چشم هایش سرخ شده است و یک طور ناله وار می‌گوید:

_ خیالت راحت، من از تو بیچاره ترم.

دستش را پس می‌زنم و با هق هق می‌گویم:

_ آره، بیچاره ای!
چون با زنی ازدواج کردی که نمی‌خواستیش.
چون شوهر منی…
چون من بی عرضه ام،
چون تو، هوس و کثافت کاریت واست از هر چیزی مهم تره.

فریاد می‌کشد؛

_ تمومش کن!

سر و صدایمان شدت می‌گیرد و حالا همه اهل خانه، وحشت زده پشت اتاقمان التماس می‌کنند که در را باز کنیم.

شهاب در را باز می‌کند، با حرص و نفرت از خانه خارج می‌شود و هم زمان می‌گوید:

_ به جهنم!
بمون و هر بلایی می‌خوای سر خودت بیار.

می‌رود…
از خانه می‌رود…
راحت ماشینش را بر می‌دارد و می رود..

مثل همیشه،
مثل هر بار…
رفتن تنها راه حلش می‌شود…

بی اختیار خودم را در آغوش شهداد رها می‌کنم و دست هایش، اشک هایم را نوازش می‌کند.

عزیزه خاله جان با نگرانی کنارم می نشیند، موهایم را نوازش می‌کند و می‌پرسد.

_ باز چه کرد این ضحاک با تو؟

میان هق هقم می‌گویم:

_ این بار منو نزد.
خاله اینبار داد نزد، فحشم نداد،
می‌خواد طلاقم بده.
می‌خواد…

هق هقم اجازه نمی‌دهد جمله ام را کامل ادا کنم.
عزیزه خاله جان محکم روی پای خودش می‌زند و با عصبانیت می‌گوید:

_ شکر می‌خوره!
غلط بیجا می‌کنه.

من معتقدم جهنم هر آدمى از درون خودش شروع می‌شود و مرکز ثقل این جهنم دقیقا قلب آدمی است.

آدم های زیادی را می‌شناسم که سال های زیادی دست به خود سوزی زده اند و آتشفشان قلبشان هر روز بدون هیچ دود و رد و اثرى، سوزنده تر از درونشان آن ها را می سوزاند.

از همیشه بیچاره تر بودم.
نمی دانم هایم از هر زمانی بیشتر شده بود.
تمام شب در بستر به خودم پیچیدم و مثل یک اسب تیر خورده درست وسط میدان جنگ،
گاه چنان شیهه می کشیدم که تمام دیوار های خانه همراه من و دردهایم ناله سر می دادند.

نزدیک سحر بود،
با نواخته شدن چند ضربه به در از جایم پریدم.

فکر می کردم شهاب است ، شهاب برگشته است…
اما با ورود الناز و آلما دوباره رویاهایم مثل همان تکه چوب سرگردان میان اقیانوس
گم شد…

الناز که مشخص بود چه قدر نگران است، کنارم نشست و با غم پرسید.

_ بهتری؟

بغض کردم و نتوانستم جواب دهم.
آلما را برای تسکین درد هایم آورده بود، بلندش کرد و او را بغلم نشاند.

_ آلما اومده پیش خاله ریحانه بخوابه.

آلما دست های کوچکش را آرام روی صورتم می کشید و با همان لحن کودکانه می گفت:

_ آنه! بوس؟

اجازه بوسه می خواست.
محکم در آغوشم فشردمش و سرش را بوسیدم و آرام اشک ریختم.

الناز که سعی می کرد اشک هایش را پنهان کند، از جایش بلند شد و گفت:

_ کاش یکی پیدا شه مچ این دست تقدیر رو بگیره!

عمیق نگاهش کردم.
نمی دانم چرا حس می کردم او بیشتر از هرکسی حال مرا درک می کند و
شاید همه چیز را راجع به شوهرش می داند اما می خواهد که نداند…
می خواهد که کسی نداند که می داند…

جبر و ظلم به ما زن ها همیشه این نیست که به پوشاندن چهار تار زلف هایمان محکوم باشیم،
همیشه این نیست که نتوانیم درس بخوانیم،
نتوانیم در اجتماع باشیم و …
گاهی محکوم به نادانی هستیم…
و نداستن بدترین ظلم و جنایت در حق ما زن هاست…

آلما خوابش برده بود.
موهای نرمش را از روی صورتش کنار زدم، عمیق عطر بکر پاک کودکی اش را استشمام کردم.
اینقدر پاک و معصوم بود که برای چند لحظه حس کردم خدا کنارم خوابیده است.
خدا را بوسیدم…

بعد دیگر شکایت نکردم،
عصیان نکردم.
آرام بلند شدم، سراغ کمدم رفتم.
چمدان بنفش خرید بازارم را بیرون آوردم. همان چمدانی که رنگ هیچ سفر دو نفره ای حتی ماه عسل را به خود ندید، حالا برای جدایی همراهم می شد.

هیچ چیز برای چمدان بیچاره هم جز کتاب هایم نداشتم.
حلقه و دستبندم را از دستم در آوردم و روی میز آرایشم گذاشتم.
اما دستم به گردنبندم که رفت قلبمف لرزید.
این یکی را نمی توانستم پس دهم…

بیخیال شدم و بعد که چمدانم را بستم مثل مادری که تازه فرزندش را به خاک سپرده است، بالای آن نشستم و عزاداری کردم.

بی اختیار شروع کردم به زمزمه آهنگی که به حال و هوایم عجیب می خورد

“امشب می خوای بری بدون من
خیسه چشای نیمه جون من
حرفام نمی شه باورت چیکار کنم خدایا
راحت داری می ری که بشکنم”

بعد زل زدم به عکسش روى کنسول گوشه اتاق، همان عکسش با لباس ورزشی در ورزشگاه نیو کمپ.
برق چشمانش تیز شد در قلبم.

” عشقم بذار نگات کنم یکم

شاید با هم بمونه دستای ما

به جون تو دیگه نفس نمونده واسه من

نرو تو هم دیگه دلم رو نشکن

دلم جلو چشات داره می میره

نگام نکن بذار دلم بمونه روی پاهاش

فقط یه ذره آخه مهربون باش

خدا ببین چجوری داره می ره

اره تو راس می گی که بد شدم

اروم می گی که جون به لب شدم

امشب بمون اگه بری چیزی درست نمی شه

ساده نمی شه بی خبر بری

عشقم بگو نمی شه بگذری از من

بگو کنارمی همیشه

توروخدا ببین چه حالیم نگو که می ری

دلم می خواد که دستمو بگیری

نرو که بی تو شکنجه می شم

پیشم بمون دیگه چیزی نمی گم اخریشه

کسی واسم شبیه تو نمی شه

بمون الهی من واست بمیرم”

من یک مرتبه وارد دنیای آدم بزرگ ها شدم.

عاشق شدن، لرزش دل…
دل بستن…
قرار های یواشکى…
پیام های عاشقانه را اولین بار، با او تجربه کرده بودم،
مهم نبود او آدم اشتباهی زندگی من بود، مهم این بود که در آن لحظات سخت، من فکر می کردم هرگز هیچ جا و با هیچ کس دیگر نمی توانم تمام این ها را تجربه کنم…

من از اسم زن مطلقه می ترسیدم…
من از خانه پدرى، در عین بى پدری ام می ترسیدم!

مسخره بود!
من حتی از اینکه برگردم و به زندگی نفیسه و حتی رابطه نسیم با شوهرش حسادت کنم، می ترسیدم!!

دیوانه وار چمدانم را باز کردم، وسایلم را بیرون ریختم، اما فقط این تصمیم چند ثانیه طول کشید!
دوباره همه را داخل چمدان چیدم ، زیپش را بستم و اما بعد، دوباره آن را گشودم…

دیوانه شده بودم، حالا به خوبى درک می کنم وقتى کسی دیوانه می شود و می گویند بیچاره کم دارد، منظور این نیست که عقل کم دارد،
قطعا او یک نفر را
در دنیایش…
در درونش…
در کنارش …
در آغوشش کم دارد…

آخ از این کم داشتن که کم ترین اثرش،
همین دیوانگی است…

شهاب خودت را از وجود من کم نکن، من به اندازه کافی کم دارم…

سرم روی کوله بار رفتنم، همان چمدان قشنگ بنفشم جا خوش کرده بود،
انگار از تمام این دنیا تنها چیزی که می توانست مرا به این خانه و زندگی ام وصل کند همین چمدان بود…

میان خواب و بیداری بودم که دستی روی شانه ام احساس کردم، دلم نمی خواست بیدار شوم،
می خواستم همین طور در خواب، حداقل دست هایش را روی شانه هایم داشته باشم!

_ ریحانه؟
چرا اینجا خوابیدی؟

صدایش روح زخمی ام را نوازش می داد؛
بیشتر بگو شهاب…
بیشتر بگو!

_ پاشو روی تخت بخواب،
اِ ؟! این بچه رو چرا آوردی اینجا خوابوندی؟
نگاش کن، شبیه بچه موش خوابیده!

بیدار نمی شوم ، بگذار قدری بیشتر بگوید:

_ آلما تربچه؟
مگه خودت خونه زندگی نداری؟
جیش نکنی روی تخت دایی!
آخ چه خوشگلی شما…
نخند نخند توله!
دختر این قدر قرتی؟
وای وای!
قربونش برم هفته به هفته که همش داره می خنده!

صدای خنده های شیرین آلما موسیقی این آخرین سمفونی دردناک می شود…

سرم را آرام می چرخانم و اندازه یک مرز باریک چشم هایم را باز می کنم، روی تخت نشسته است و آلما را در آغوشش بالا و پایین می اندازد،

کاش می شد روزگار پلکی می زد… درست مثل فلش زدن یک دوربین عکاسی و زندگی در همین جا ثبت و متوقف می شد….

متوجه بیدار شدنم می شود ، با اخم و لبخند می گوید:

_ زشت خوابالو!
جا قحطه اونجا خوابیدی؟

دست می کشم روی چشم هایم ، سرم را بلند می کنم و آرام می گویم:

_ سلام

با سر جواب سلامم را می دهد، دست می کشم روی چمدان بنفشم و با بغض می گویم:

_ چمدونم رو بستم!
فقط یکم صبر کن آماده شم،
بعد لطفا بگو عیاض برسونتم…

چشم هایش گشاد می شود،
آلما را زمین می گذارد و با بهت می پرسد؛

_ چمدون بستی؟؟

دست می گذارم روی زانویم و بلند می شوم؛

_مگه نگفتی می بریم خونه مامانم؟
باید با چمدون برم که بفهمن قراره بمونم!

اخمش بیشتر می شود، اما هیچ نمی گوید و من از این فرصت استفاده می کنم و خودم را به دستشویی می رسانم و هق هق بی صدایم را مقابل آینه تماشا می کنم….

از دستشویی که بیرون می آیم، می بینم که جلوی کنسول ایستاده و حلقه و دستبند من در دستش است، هنوز نگاهش پر از ناباوری است، سمت کمد می روم،
مانتو و روسری ام را بر می دارم،
مشغول بستن دکمه هایم هستم و سنگینی نگاهش را حس می کنم ، دندان هایم را برای جلوگیری از بغضم روی هم می فشرم ،
مقابل آینه روسری ام را گره می زنم، چشمم به شیشه عطرش می افتد بدون هیچ فکری و ناخواسته شیشه را بر می دارم و می گویم:

_ می شه این مال من باشه؟
با خودم ببرمش؟

فقط نگاهم می کند،
فقط…

اما یک مرتبه سمت در اتاق می رود و بدون اینکه نگاهم کند، قبل خارج شدن می گوید:

_ توی ماشین منتظرتم…

ناله می کنم؛

_ شهاب؟

می ایستد،
یعنی بگو…

_ چمدونم رو واسم می بری لطفا؟

و در کمال تعجب می شنوم که می گوید:

_ نه!
خودت بیار!!

آخرین درخواستم هم از شوهرم رویش زمین می خورد و سرش می شکند و بی صورت و سر شکسته خراب می شود روی سرم…

در سکوت مطلق رانندگی می کرد. انگار فقط جسمش در ماشین حضور داشت.
تنها مثل یک ربات می راند ، اما حتی روح چشم هایش هم رفته بود…

وقتی که رسیدیم و ترمز کرد، انگار هم زمان قلب و زندگی ام هم، برایم ترمز کرد….

نگاهش نکردم.
دستم جان داده بود روی دستگیره ماشین و منتظر بود با یک نرو شنیدن احیا شود…

آرام گفتم:

_ خداحافظ.

دوباره نگاهم نکرد، فقط دستش را در جیب پیراهنش برد و یک کارت کوچک بیرون آورد و بدون اینکه نگاهم کند مقابلم گرفت.

کارت را که گرفتم متوجه شدم یک کارت بانکی به نام خودش است.
آه کشید و کلافه دو دستش را روی صورتش کشید و گفت:

_ به اندازه کافی توش پول هست.
هر هفته هم بیشتر شارژش می کنم.

با نفرت کارت را روی داشبورد ماشینش پرت کردم، در را باز کردم و قبل از خارج شدن گفتم:

_ من به صدقه نیاز ندارم.

می خواستم پیاده شوم که مچ دستم را با قدرت گرفت و چنان داخل کشیدم که روی صندلی ماشین محکم نشستم.

دستپاچه بودم، هنوز دستم را رها نکرده بود.
با دست دیگرش کارت را برداشت و در جیب کوچک جلوی کیفم گذاشت و با تحکم گفت:

_رمزش هزار و سیصد و شصته.

از شدت بغض لبم را گاز گرفتم و با صدای لرزان گفتم:

_ سال تولد کدوم زنیه این هزار و سیصد و شصت؟

پوف کشید و دست بین موهایش فرو برد.
جوابم را نداد و در عوض گفت:

_ هر مشکلی پیش اومد بهم زنگ بزن،
هر وقت باشه مهم نیست، فقط بهم زنگ بزن،
و مواظب خودت باش.

تلخ خندیدم و دستم را از میان دستش بیرون کشیدم.

_ می خوای بگی خیلی مرد متعهد و با فکری هستی ؟
تو وقتى که شوهر من بودی تعهد و حس مسىولیت حالیت نبود، چی شده می خوای بعد طلاق این قدر مسئولیت پذیر باشی؟

مستقیم نگاهم کرد و گفت:

_ کی فعلا حرفی از طلاق زد؟

با حرص فریاد کشیدم.

_ محض رضای خدا یه بار سر حرفت باش.

دوباره رو به رو را نگاه کرد و گفت:

_ داد نزن، چند روز برو اونجا، هر کدوم باید توی تنهایی خوب فکر کنیم.

دوباره نیشخند زدم.

_ نه که قبلا همش ور دل هم بودیم، حالا واقعا به تنهایی نیاز داریم.

_ برو ریحانه، برو اینقدر بحث نکن خواهش می کنم، سلام برسون به مامان.

جوابش را ندادم.
پیاده شدم و پشت سرم، در را محکم کوبیدم.
نوبت باز شدن درب عقب ماشین برای برداشتن چمدانم که شد، دیدم که سرش را روی فرمان گذاشته است.

به سختی چمدانم را پایین آوردم و با کوله باری سنگین از تهی، سمت خانه پدری ام راهی شدم…

هر قدم که بر می داشتم، حالم بیشتر شبیه کسی بود که تابوت خودش را روی دوشش گرفته و می داند چندی دیگر راهی قبر تاریک و مخوف خواهد شد…
شبیه کسی که حتی مرگ هم او را نصفه و نیمه خواسته است…
چه قدر بیشتر از هر روزی معنی به درد لای جرز هم نخوردن را حس می کنم!
آن روزها هر وقت که زن عمو وظیفه ای به ما دختر ها محول می کرد و از پس آن نمی توانستیم بر بیاییم، مدام می گفت که به درد لای جرز می خورید!

بعد تر ها این لای جرز برایم یک سوال مهم شد،
آنقدر راجعبش پرسیدم، تا فهمیدم زمان های قدیم انسان های به درد نخور و بی فایده را بین دیواری که جرز نام داشته، زنده به گور می کردند تا حداقل مرده شان به استواری دیوار کمک کند.
اما من چنان مرده بودم که قبل این مرگ تمام پیکرم فرو ریخته بود و حالا واقعا من حتی به درد جرز دیوار هم نمی خوردم…

دقیقا وقتی مقابل درب خانه می رسم و بین مرداب سرگردانی حیرانم پراید سفید سعید هم مقابل درب ترمز می کند، نفیسه در حالی که نمی داند هم زمان که نوزادش را بغل کرده است، چه طور چادرش را روی سرش نگه دارد، با دیدن من سریع پیاده می شود، قبل از اینکه سلامم را پاسخ دهد، مثل جن زده ها به چمدان بنفش قشنگم چشم می دوزد،
همان چمدانی که سعید نتوانسته بود از این مارک برایش بگیرد و آن روزها باعث شده بود چه قدر احساس برتری کنم…

بر نمی گردم، نمی خواهم مردی که پشت سر ماند و مرا نخواست،
همانطور که خوشبختی ام را نخواست نگاه کنم.
نفیسه با بهت نگاهم می کند و می پرسد؛

_ این چیه ریحانه؟

با بغض می خندم.

_ همون که فکر می کردیم می تونه خوشبختمون کنه!

سعید که متوجه وخامت حالم شده است، سریع پیاده می شود و دسته چمدانم را می گیرد، می بینم که سر می چرخاند و آن سمت که ماشین شهاب است را خیلی کوتاه نگاه می کند و بعد سریع به نفیسه می گوید:

_ چرا اینجا وایسادی؟
زنگ بزن بریم داخل.

در که باز می شود، سریع سمت خانه اشاره می کند و می گوید:

_ بفرما ریحانه خانم.

و من دوباره بر نمی گردم…
نگاه نمی کنم، که می دانم اگر برگردم، اگر نگاه کنم، پای رفتنم قلم می شود.

وسط حیاط نشسته ایم،
عمه از وقتی مرا با چمدان دیده است حالش دگرگون شده است، برای بار چندم می گوید:

_ ریحانه تو رو خدا تا خانم جان و مادرت و زینت نیومدن و آقاجانم بیدار نشده از خر شیطون بیا پایین و برگرد، زن چه معنی می ده سریع چمدون ببنده بیاد خونه باباش؟
اصلا آقا سعید می رسونتت!

نفیسه با حرص می گوید:

_ وا عمه چرا حرف خودتو می زنی ؟ می گم شوهرشو جلوی در دیدم.

سعید در حالی که نوزاد را در آغوشش تاب می دهد تا آرام شود ادامه حرف نفیسه را می گیرد و می گوید:

_ اجازه بدیم بزرگترها بیان، بشینیم صحبت کنیم یه تصمیم درست بگیریم.

عمه کلافه سیلی به صورت خودش می زند و لبه حوض کنارم می نشیند و شروع می کند با خودش حرف زدن؛

_ هر مردی یه ایرادی داره،
هر کدوم یه جور ایراد…
شوهر من بی عرضه ست…
شوهر نسیم خشک مذهبه و بی احساسه،
سعید آقا دست و بالش تنگه،
شهابم یکم بد عنقه،
این دلیل نمی شه که هر کدوم ما فرتی چمدون ببندیم سر بخوریم خونه بابامون!

اشکم را از روی گونه ام پاک می کنم با صدایی عجز آلود می گویم:

_ تو رو خدا می شه برید داخل و منو اینجا تنها بذارید؟
صبر می کنم مامانم بیاد،
بعد همه چیو واستون می گم.

عمه اول امتناع می کند، اما با اصرار سعید هر دو روانه ساختمان می شوند،
حالا من مانده ام و هدفون و مموری سیاه کوچکم،
حوض و ماهی خانه و اشک هایم …
لب هایم با هر بیت می لرزد و حتی توان همخوانی ندارم؛

“دیگر این ابر بهاری جان باریدن ندارد..
این گل خشکیده دیگر ارزش چیدن
ندارد…
این همه دیوانگی را با که گویم…
با که گویم آبروی رفته ام را در کجا
باید بجویم…

پیش چشمم چون به
نرمی می خرامی
می خرامی در درونم…
می نشیند شوکران تلخ کامی…

نام تو چون قصه هر شب می نشیند
بر لب من غصه ات پایان ندارد در
هزار و یک شب من…

روی بالینم به گریه نیمه شب سر می گذارم من…
از تو این دیوانگی را هدیه دارم…
هدیه دارم من…

ای نهال سبز تازه، فصل بی بارم تو کردی تو
بی نصیب و بی قرار و زار و بیمارم تو
کردی تو

غم عشق تو مادرزاد دارم…
نه از آموزش استاد دارم…
بدان شادم که از یمن غم تو
خراب آباد دل آباد دارم
خراب آباد دل آباد دارم

ای دریغا ای دریغا از جوانی
از جوانی سوخت و دود هوا
شد پیش رویم زندگانی…

با خودت این نیمه جان را
این دل
بی آشیان را تا کجاها تا کجاها
می کشانی
می کشانی…

ای نهال سبز تازه، فصل بی بارم تو کردی تو
بی نصیب و بی قرار و زار و
بیمارم تو کردی تو
طاقت ماندن ندارم
آه ای دنیا خداحافط میروم
تنهای تنها ای گل زیبا خداحافظ”

کانال عاشقي

همچنین ببینید

پارت ۳۶ رمان هزار چم

  مجری، کلافه جلو آمد و خیلی جدی گفت: _ خانم جبارزاده قرار ما این …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *