چهارشنبه , آبان ۲ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان هزار چم / پارت ۲۸ رمان هزار چم
کانال عاشقي

پارت ۲۸ رمان هزار چم

دلم خواست کفش هایم را در بیاورم،
جوراب هایم را یک گوشه پرتاب کنم و پاهایم را در حوض فرو ببرم،
شاید این طور، قدری از حرارت درونم کم شود.

صداى زنگ درب خانه را می‌شنوم.

قلبم فرو می‌ریزد…

حالا باید هزار جواب برای هزاران سوالِ مامان و خانم جان و زن عمو حاضر کنم…

حتما مامانم خودش را می‌زند و گریه می‌کند.

خانم جان شماتتم می‌کند و زن عمو با کنایه هایش مرا به رگبار می‌بندد.

بعد آقاجان و عمو می آیند،
شاید حالا که بی پدرم،
بی شوهرم،
بی پشت و پناهم،
کمربند عمو که همیشه سر زن و دخترهایش فرود می آمد، سهم من هم شود.

اما مگر مهم است؟
مگر تا به حال درد کمربند را تجربه نکرده ام؟

حتما آقاجان زندانی ام می‌کند،
آن هم مهم نیست…
تجربه زندانی شدن،
طرد شدن،
تحقیر شدن،
کتک خوردن و …
همه و همه را دارم…

اما دل تنگم!
براى خانه ای که صبح زود، وقتی همه خواب بودند، بی خداحافظی ترکش کردم…

دل تنگ بودم،
دل تنگ تر می‌شدم، برای تک تکشان…
برای کسانی که خانواده جدیدم بودند…

عمه سرش را از پنجره آشپزخانه بیرون می آورد و داد می‌زند؛

_ ریحانه در رو باز کن، آیفون خرابه نه صدا میاد نه در رو باز می‌کنه.

اول زل می‌زنم به پاهایم در حوض و کمی بعد به عمه، با صدای لرزان می‌گویم:

_ عمه…
من نمی‌تونم.

واقعا نمی‌توانستم،
پاهایم کار نمی‌کرد،
اصلا دیگر حسشان نمی‌کردم.

سعید را می‌بینم که از خانه سمت در حیاط می‌رود، در بین راه چند لحظه توقف می‌کند و می‌پرسد؛

_ خوبید شما؟

کسی محکم به در می‌کوبد، سعید از خیر جواب سوالش می‌گذرد و با صدای بلند می‌گوید:

_ دارم میام.

در را که باز می‌کند،
اولین چیزی که می‌بینم یک دست مردانه است که به سینه سعید می‌کوبد و او را هل می‌دهد.
بعد مردی که هراسان و خشمگین وارد خانه می‌شود.

خواب است؟
رویا یا کابوس؟
نمی‌دانم…
اما این مرد شهاب است!

یکراست سمتم می آید،
با یک دست چمدانم را بلند می‌کند و با دست دیگر دستم را محکم می‌گیرد و بلندم می‌کند،

آرام اما با خشم می‌گوید:

_ بریم!

شوکه ام!
از هیچ چیز سر در نمی آورم…

عمه و نفیسه هم به ایوان می آیند.

عمه خودش را سریع به ما می رساند با ذوق و اضطراب می‌گوید:

_ سلام آقا شهاب،
خوب کردی اومدی،
همین الان داشتم بهش می‌گفتم قهر و این چیزا خیلی اشتباهه.

تازه به خودم می آیم،
تلاش می‌کنم دستم را از دستش جدا کنم،
اما قدرتش بیشتر می‌شود.

شهاب خیلی جدی جواب عمه را می‌دهد.

_ سلام زری خانم،
زن من قهر نیومده؛
من داشتم می‌رفتم مسافرت، گفتم این مدت پیش خانوادش باشه،
اما الان پشیمون شدم.

بعد رو به من گفت:

_ کفشتو بپوش بریم!

دستم را بیشتر کشیدم و گفتم:

_ صبر می‌کنم مامانم بیاد،
من باهات جایی نمیام…

با خشم خم می‌شود و کفش هایم را جلوی پایم می‌گذارد و آرام به پایم می‌زند و می‌گوید:

_ می‌گم بپوش!

عمه هم به بازویم می‌زند و در حالی که چشم غره می‌رود، می‌گوید:

_ گوش بده به حرف شوهرت!

سعید جلو می آید و رو به من می‌گوید:

_ مملکت قانون داره ریحانه خانم،
مشکلی دارید می‌شه زنگ بزنیم پلیس بیاد.

نفیسه به صورتش می‌کوبد و جیغ می‌کشد؛

_ وای سعید دخالت نکن!

شهاب بر می‌گردد و با نفرت و خشم سعید را بر انداز می‌کند و می‌گوید:

_ دماغتو بگیرم، که اون دنیایی!
فقط حیف…
امروز وقتشو ندارم.

بعد دوباره دستم را محکم می‌گیرد و می‌کشد؛

_ باشه پا برهنه بر می‌گردیم.

جیغ می‌کشم و کف زمین می‌نشینم.

_ من نمیام…
هیچ جا نمیام…

از صدای داد و فریادهایمان حتی گوش های کم شنوای آقاجان عاصی می‌شوند و بیدارش می‌کنند.

می‌بینم که وحشت زده به ایوان آمده و فریاد می‌زند؛

_ اینجا چه خبر شده؟

شهاب سریع می‌گوید:

_ سلام آقاجان،
هیچی…
شما بفرمایید داخل.

دلم پدر می‌خواهد،
دلم پدری می‌خواهد…

ناله می‌کنم:

_ آقاجان، تو رو خدا نذار منو ببره!

عمه سریع می‌گوید:

_ زن و شوهرن دیگه، حرفشون شده؛
این سریع چمدون بسته اومده اینجا،
آقا شهابم بنده خدا اومده دنبالش.

وحشتناک تر از این ممکن نیست اتفاق بیفتد.

آقا جان با عصبانیت عصای چوبی اش را سمت من پرتاب می‌کند.

شهاب بغلم می‌کند و محافظتم می‌کند.
عصا به بازوی او می‌خورد.

آقاجان هوار می‌زند؛

_ کپک اوغلو،
بی آبرو…
خجالت بکش،
صداتو خفه کن!

صدایم؟؟؟
مگر من صدایی داشتم؟
مگر حرفی زده بودم؟؟

شهاب دستش را بالا می آورد و می‌گوید:

_ شما آروم باش حاج آقا،
هیچی نیست،
حلش می‌کنیم.

بعد در گوش من می‌گوید:

_ اینجا جای موندن نیست،
جون من بیا بریم.

به سینه اش مشت می‌کوبم.

_ هیچ جا واسه من، جای موندن نیست.
هیچ جا…

می‌بینم که سعید مشغول حرف زدن با تلفن است.

_ سلام می‌شه چند تا مامور به این آدرس بفرستید؟
ما اینجا مشکل داریم.

متوجه می‌شوم که با پلیس تماس گرفته است.

شهاب خونش به جوش می آید و سمت او یورش می آورد و فریاد می‌زند؛

_ خونت دیگه حلاله.

وحشت زده همراه نفیسه برای جدا کردنشان می‌رویم.

شهاب با کله به صورت سعید ضربه محکمی می‌زند.

از پشت شهاب را می‌گیرم،
التماس می‌کنیم.

_ تو رو قرآن بیا بریم،
میام،
بیا بریم.

یقه سعید را رها می‌کند و مرا نگاه می‌کند.

بعد ناله کنان به نفیسه التماس می‌کنم؛

_ تو رو خدا زنگ نزنید پلیس…

حالا من پا برهنه دست شهاب را گرفته ام و او را می‌کشم و از خانه بیرون می‌رویم.

عمه را می‌بینم که چمدان بنفش قشنگم را سریع می آورد و بیرون جلوی در می‌گذارد و سریع در را می‌بندد…

من می‌مانم و چمدان بنفش و مرد خاکستری
و روزهای سیاهم…

حالا دقیقا مثل پنج سال پیش در مسیری سخت رو به بازگشت،
رو به عدم…
رو به اتمام…
با او همسفر شده ام…
با این تفاوت که یک شیرین زبان مو فرفری، عقب اتومبیل ورجه وورجه می کند و یک لحظه مرا به این فکر می کشاند،
که اگر این بچه امروز برای من بود…

بعد خودم از افکارم وحشت می کنم و ابر سیاه اگر و اماها را از بالای سرم می تکانم،
متوجه نگاه نگرانش می شوم که برای بار چندم می پرسد؛

_ خوبی ریحانه؟

دقیقا مثل همان روز که حالم را پرسید…
همان روز که دست از پا دراز تر و حسرت از آرزو کش دار تر، رانده شده از خانه پدری رهسپار بازگشت به زندگی جهنمی ام بودم…

نگاهش نکردم و سرد جواب دادم؛

_ هیچ تابوتی که مُرده امیر منو بخواد واسم بیاره وجود نداره،
اون تابوت هیچ وقت نمیاد!

صدای آهش را می شنوم؛ بطری آب را از صندلی عقب ماشین بر می دارد و مقابلم می گیرد؛

_ یکم آب بخور..

_ ممنون میل ندارم.

ناتوان و عاجز می گوید:

_ پس گریه کن…
خواهش می کنم گریه کن !
داری خودتو گول می زنی،
این گریه نکردن،
این باور نکردنات،
کار دستت می ده!

ساهیار با نگرانی یک مرتبه می گوید:

_ نه ریحانه گریه نکن!
پیر می شی…

بر می گردم و با بغض رو به طفل لبخند می زنم؛

_ می دونستی خیلی خوشگلی؟

ذوق زده دست هایش را از پشت دور گردن شهاب حلقه می کند، شهاب هم دست های کوچکش را می بوسد، ساهیار با زبانه کودکانه می گوید:

_ می دونم خوشگلم،
شهاب جان هم همینو می گه!

بعد دو دستش را میان موهای فرفری اش فرو می برد و می گوید:

_ موهامو ببین!
مثل مامانم ویژ ویژیه!

اینقدر معصوم و شیرین است که حتی به خودم اجازه نمی دهم لحظه ای فکر کنم به روزهایی که او در بطن مادرش شکل می گرفت و
من روز به روز بیشتر می مردم…

تلفن شهاب نعره می کشد و آخ من چه قدر متنفرم از این ناقوس خوفناک!

_ الو سپهری جان بگو!
….

_ دارم میام، یه ساعت دیگه تهرانم اگه ترافیک نباشه.

….

_ با مسجد هماهنگ کردم.

….

_ نگفتن دقیقا کی؟

_ صبح به من زنگ زدن، گفتن فردا حتما می رسه،

_ خوب یه زحمت بکش باز پیگیر شو،
چون باید دقیق بدونیم که واسه مراسم و مهمونا بتونیم تدارک ببینیم.

….

_ سپهری!!!

_ همه چی بهترین باشه ها،
سنگ تموم بذار.

_ بیجا کردن!
هیچ عکاس و خبرنگاری راه نمی دیم!

….

_ هان راستی، شادی رو بردی دکتر؟ چش بود؟

_ خوب؟؟

_ آزمایش نوشت؟

_ یعنی چی ؟ سرماخوردگی این قدر حاد نمی شه که!
حداقل باید آزمایش می نوشت،

_ مطمئنی دکتره کار بلد بود؟

….

_ خوب بذار برسم، یه جا دیگه ام محض احتیاط می بریمش.

_ دمت گرم!
عزت زیاد.

وقتی تماسش تمام می شود، بلافاصله بر می گردد و نگاهم می کند، جا می خورد از اینکه هنوز من اشکی ندارم، آغوشم را برای ساهیار باز می کنم، سریع جلو می آید و محکم خودش را به من می چسباند، می بوسمش و می گویم:

_ چیه؟ داشت می گفت اون تابوت افسانه ای قراره فردا برسه؟
همتون احمقید که باور کردید!
مسجدم گرفتی؟
این ژست لوتی مسلک جدیدتم مثلا واسه اینه که اداشو در بیاری و نایبش باشی!؟؟

آه می کشد و می گوید:

_ من همیشه در مقابلش هیچی بودم،
خاک پاشم لیاقت نداشتم بشم، چه برسه به نایبش…

بعد با کمی خشم بازوی نحیف ساهیار را می گیرد و می گوید:

_ ساهی برو عقب بشین اذیت نکن.

ساهیار محکم به من می چسبد و با اعتراض می گوید:

_ اذیت نمی کنم که!

اما شهاب مصر به جدا کردن بچه است؛

_ خاله توی شکمش نی نی داره،
تو سنگینی،
برو عقب نی نی دردش نیاد!

با ذوق سر کوچکش را روی شکمم می گذارد و بعد یک بوسه آنجا می گذارد ، نوازشش می کنم و چند دقیقه بعد او روی صندلی عقب به خواب عمیقی فرو می رود.

سیستم صوتی اتومبیلش هم خیال دارد اشک های مرا از اعتصاب رها کند؛
اما موفق نمی شود!
خواننده ناله می کند:

“رفتن تو نمی تونه، مرگ این خاطره ها شه

بذار بین ما همیشه یه نفس فاصله باشه

رفتن تو نمی تونه تورو از دلم بگیره

تو به هر راهی که می ری پای من سمت تو می ره

رفتن تو یه طلوع تا تمام تو ببینم

ریشه کن تو باور من، من زمینم

سهم من از تو همین بود پای عشق تو بشینم

تو چه باشی، چه نباشی من همینم

مرز دریای تو با من پر نمی شه با سرابم

ای تمام حسرت من، من کجای این عذابم

واسه من هرجاتوباشی، آخر دنیا همونجاست

رفتنت نبودنت نیست،
رفتنت ادامه ماست….”

روی دکمه توقف سیستم صوتی می کوبم و می گویم:

_ هم شعرش زشت بود،
هم صدای خواننده اش!
همیشه بد سلیقه ای!

چرا کنایه می زنم؟
درد کدام قسمت روحم را می خواهم تسکین ببخشم؟؟

اما گوشه ای از احساسم،
با خواننده هم دست شده است،
و در درونم نجوا می کند:

” رفتنت نبودنت نیست..

رفتنت ادامه ماست…”

****

همین که درب های عمارت باز شد و شهاب سمت داخل راند،
احساس کردم،
اینجا شروع یک پایان خوفناک است!

زندگی کرنومترش را فشرد و من می دانستم،
سوت پایان همین روزها شیهه می کشد…

من که پیاده شدم، بلافاصله پشت سرم پیاده شد و فریاد زد:

_ عیاض! ماشینو ببر پارکینگ!

با بغض سراپای عمارتی که دوستش داشتم اما دیگر خودم را عضوش نمی دانستم را نگاه کردم ،
آرام گفتم:

_ چمدونم؟

چند قدم جلوتر از من رفت و گفت:

_ شب میارمش؛ الان همه بیدارن،
می فهمن!

_ خوب بفهمن! مگه چیو تا حالا بین ما نفهمیدن، که اینو بخوایم قایم کنیم؟
کی آبرو داری کردیم که این بار دوممون باشه؟

برگشت و دستم را محکم گرفت و کمی کشید تا راه بیوفتم، بعد کلافه گفت:

_ حرف نزن ریحانه!
اگه قراره با حرفات بیشتر تیکه پاره کنی این رابطه رو!!

اشکم چکید؛

_ پارچه ای که سوخته،
تیکه پاره نمی شه!
کافیه یک فوتش کنی، خاکستر می شه، یه جوری توی هوا نیست و نابود و
گم می شه، که انگار از اول نبوده!

می ایستد و شروع می کند به شکاندن قلنج انگشت هایش؛

_ خوب پس فوتش کن!
فوت کن، ببینم چه طور نیست و نابودش می کنی!

تلخ خندیدم و به سمت جلو راه افتادم:

_ نفسی واسم نمونده!
اونقدر نفس نمونده که بخوام حتی آه بکشم،
چه برسه به فوت کردن!

صدایم می کند اما به راهم ادامه می دهم؛ بلند تر صدایم می زند و بعد می گوید:

_می خواستم بری چون اذیتت می کنم، چون کار دیگه ای بلد نیستم،
چون اوضاع قراره از این بدتر شه، عیوض زاده سرم کلاه گذاشت!

قلبم فرو می ریزد، می ترسم…

اما سعی می کنم خود دار باشم:

_ از این بدترشو، خدا هم نمی تونه توی سناریوش نوشته باشه،
تو هم از این بدترشو بخوای بازی کنی، احتیاج داری به دوتا شاخ روی سرت و دو تا دندون تیز که از دهنت بزنه بیرون!

جلو می آید مقابلم می ایستد و سد راه رفتنم می شود:

_ یعنی یه پله از من بدتر،
می شه خون آشام؟؟

با پوزخند می گویم:

_ صد رحمت به شرافت خون آشام که فقط خون آدما رو سر می کشه و می گیره..
تو اما…
تو اما به شخصیت، هویت،
حتی انسان بودن طرفتم، رحم نمی کنی!

دندان هایش را روی هم می فشرد:

_ تقصیر خود الاغمه! هی دلم واسه تو می سوزه!
تو لیاقتت یکی مثل همون بابا بزرگ ازگلته!!!

به سینه اش می کوبم تا کنار برود و بتوانم رد شوم؛

_ من به دل سوزی دروغ تو احتیاج ندارم، تو حتی ترحمتم دروغه!
منم محض دلسوزی تو برنگشتم،
دیدم داری شر درست می کنی، مجبور شدم تن بدم به این خفت و برگشتن!

شروع می کند با تمسخر خندیدن:

_ نه که زیر پات گوسفند کشتن و اونجا خیلی خوشحال شدن، از اومدنت!
بایدم همینو بگی!

از همیشه حقیر ترم، اما می خواهم خودم را از منجلاب حقارت نجات دهم آن هم با یک طناب پوسیده!

با کلمات دیوانه…

_ من توى خیابون زیر پل بخوابم هم شرافت داره تا با توی هرزه، هم خونه، هم اتاق و هم سر باشم!

یک مرتبه گوشه باغ، مقابل ساختمان سرایداری چشمم به صحرا می خورد که بدون پلک زدن و با یک حالت عجیب و کمی وحشتناک به ما زل زده است،
کمی ترسیده ام شهاب هم متوجه حضور او می شود با نفرت تشر می گوید:

_ گمشو برو توی آخورت!
مگه نگفتم، من خونه ام آفتابی نشو ریختتو نبینم؟
گمشو هررررری….

بی اختیار عصبی می خندم و می گویم:

_ شهاب جان این چه طرز صحبته!
آدم با معشوقش،
با همخوابش،
این طوری رفتار نمی کنه!
باز از همه دنیا، این یه بدبخت تو رو آدم حساب کرده،
از دستش نده ضرر می کـ…

فعلم تمام نشده است، که ضرباهنگ سیلی اش مغزم را در سرم مرتعش می کند!

اینبار سکوت نمی کنم! گریه هم نمی کنم! انگار واقعا مغزم تکان خورده است!
فریاد سر می دهم:

_ کثافتتتتتت!
دست رو من بلند نکن!
هرزه!!!! آشغاااااال….

از بر خوردم جا خورده است،
دستش را محکم جلوی دهانم می گذارد تا جیغ نکشم،
اما بیشتر دست و پا می زنم.

با عصبانیت می گوید:

_ الان می برمت بالا، باز می بندمت به تخت!
دوباره رم کردی، باید یه چند روزی بخوابی!

شدت نفرت و خشمم با این جمله اش به حدی می رسد که هم زمان،
هم دستش را گاز می گیرم هم لگدی به شکمش می زنم،
از شدت درد خم می شود و نعره ” آخ” می کشد..

ترسیده ام! از خودم،
از کاری که کرده ام!
با هراس جلو می روم و با گریه می گویم:

– شهاب؟ خوبی؟

سرش را که بلند می کند،
یک مرتبه طوری دستش را سمتم به نشانه گمشو پرتاب می کند که ساعت طلایی سنگینش محکم گوشه پیشانی ام را می درد…

و هم زمان یک نعره از دور تر در فضا می پیچد:

_ شهاب الدین!!!!!

چشم هایم تار می بیند،
اما می توانم به خوبی تشخیص دهم که این هیبت در ایوان بزرگ عمارت،
شیرشاهمان است….

بی اختیار سر انگشتم برجستگی کنار شقیقه ام را نشانه می گیرد و لمس می کند،
زخم کوچکی بود،
هرچند جایش خیلی کمرنگ و نا محسوس باقی مانده بود،
اما هر بار از درون برایم تازه و تازه تر می شد،
بی اختیار زل زدم به مچ دستش که روی فرمان ضرب گرفته بود و از ترافیک کلافه بود،
ساهیار هم تازه بیدار شده بود و بد قلقی می کرد ،
درست مثل خودش!

مثل خودش که تا چند ساعت بعد از بیدار شدن عنق میشد و بهانه می گرفت ، با ناله و گریه گفت:

_ شهاااب جان!!! چند بار بیگم؟؟ من جیش دارم.

با اخم برگشت و نگاهش کرد؛

_ منم چند بار به شما بیگممم توی ماشین اینقدر آب نخور!!!

خیلی شیرین عصبی می شود و دست های کوچکش را عاصی در هوا تکان می دهد؛

_ خوب حالا من از جیش بیمیرم؟؟

_ حالا بی ادبی کن و با صدای بلند حرف بزن،
که اصلا هم دوستت نداشته باشم…

طفلک بیشتر عصبی می شود ،
هراسان بلند می شود و در حالی که از شدت فشار مثانه خودش را مدام تکان می دهد، شهاب را محکم از پشت بغل می کند و سریع و پشت سر هم صورت پدرش را می بوسد؛

_ منو دوست داشته باش!!
قول ؟قول ؟
قول بده شهاب جان؟

نمی توانم خودم را کنترل کنم و با ناراحتی می گویم:

_ لطفا به جای شماتت و دعوا کردن بچه یه جا نگه دار!!!
این بچه داره عذاب می کشه، یه جا جیش کنه…

ساهیار با تعجب می گوید:

_ توی خیابون ؟؟؟

می خندم و به شمشادهای وسط خیابان اشاره می کنم و می گویم:

_ اون درختچه ها فکر کنم خیلی تشنشون باشه…

اخم می کند و دست به سینه و عصبانی به صندلی پشتش تکیه می دهد؛

_ همه منو می بینن ریحانه،
آبروم چی؟؟

شهاب بی اختیار قهقهه می زند و می گوید:

_ توله سگِ من آخه این کلمات گنده به نیم وجب قدت میاد ؟

با اخم شهاب را نگاه می کنم و بعد رو به ساهیار می گویم:

_ من جلوت می ایستم چادرم رو باز می کنم کسی نبینتت خوبه؟

با حرص می گوید:

_ خودت چی؟ خودت می بینی!!

_ قول می دم چشامو ببندم…

_ قول؟؟

_ قول ،
حالا قبول؟؟؟

انگشت کوچکش را کنار لبش می گذارد و چند ثانیه فکر می کند و بعد با ذوق می گوید:

_ قبووووول

این بار با همیشه فرق داشت ،
بالاخره شهاب نقاب اطاعت و احترام را از صورتش کند و گوشه ای آن را پرتاب کرد،
وقتى امیررضا به سینه اش کوبید و نقش زمین شد،
همان موقع که تمام حواس امیررضا به زخم من بود، از جایش بلند شد ،
حالا نوبت نعره های او بود، نوبت حرمت دریدن بود،
نوبت پسر سولماز شدن بود…

انگار منتظر بود تمام اشتباهاتش را جایی فریاد بزند و گردن دیگری بیاندازد.
از دیدن حاج امیر شوکه بود ،
فریاد میزد؛

_ چیه هنوز بر نگشته، دماغتو توى زندگی من کردی؟
چرا یه بار برای همیشه، گورتو گم نمی کنی ؟؟؟
چرا باز برگشتی؟؟؟
چرا رد پات، همه جای زندگی گوه من هست؟؟؟!!

دیدم که دندان هایش را روی هم فشرد
و جواب نعره هایش را با فریاد چشم هایش داد و بعد با خشم ، اما کوتاه جوابش را داد؛

_ خفه شو…
فقط ، خفه شو…

اما انتخابش خفه شدن نبود،
این بار براى فریاد امده بود؛

_ واسه چی برگشتی؟
برگشتی بهم بخندی؟
برگشتی ببینی نتونستم؟
برگشتی سرزنشم کنی؟
آره ! باختم!
مال و منالتو حروم عرب ها کردم،
یه قسمت بزرگیشم، تقدیم عیوض زاده کردم.

همه از شدت وقاحتش وحشت کرده اند ،
عزیزه خاله جان با اعتراض فریاد می زند؛

_ خجالت بکش شهاب!!!
حیا کن.

اما جریح تر می شود ؛

_ بسه ،
این همه سال خجالت کشیدم،
اونى که باید خجالت بکشه من نیستم، کسیه که حق همه ما رو خورده، بعد یه ذره، یه ذره ،بهمون صدقه می ده…

بعد بدون اینکه صبر کند، دوان دوان و عصبی سمت عمارت می دود،
شهداد سیلی به صورتش می کوبد؛

_ خاک به سرم،
کجا می ری؟؟!

جواب نمی دهد و وقتی می رود، می بینم که حاج امیر آرام به عزیزه خاله جان می گوید:

_ خاله!!
برو پیشش لطفا!

در کارگاهش مشغول ضدعفونى کردن زخمم بود که
زیر لب غرید:

_ آدمش می‌کنم…

چشم هایم را که بستم،
دو قطره اشکی که به زور نگهِشان داشته بودم پشت سر هم چکیدند،
شوری اشک، نمک شد روی خراش لبم و سوخت….

تلخ خندیدم و او باند را با چسب روى زخم پیشانی ام گذاشت و به عادت همیشه اش یا علی گفت و بلند شد…

چند بار عرض اتاق را طی کرد،
دیدم که هر دو دستش را کلافه روی صورتش کشید.

خوب می‌دانستم این بار، راحت از گناه شهاب نمی‌گذرد…

باید تا دیر نشده کارى می‌کردم…

صدایش زدم؛

_ حاج امیر!

توقف می‌کند و نگاهم می‌کند،
یعنی که بگو…

مِن مِن می‌کنم،

قلبم آن لحظه با یاد آوری اسم شهاب دوباره هُری فرو ریخت،
باید برایش کاری می‌کردم…

_ راستش…
راستش، قضیه اون چیزى که شما دیدید نبود…

ابروهایش به شدت بهم گره می‌خورد و این سکوتش بیشتر مرا می‌ترساند،
اما سعی می‌کنم ادامه دهم؛

_ یعنی …
یعنی این که شما همه چیز رو ندیدید…
متاسفانه به قسمت بدش رسیدید…

چند قدم جلو می آید،
نفسم در سینه ام حبس می‌شود،
صدایش هم به صلابت شانه هایش است…

_ ریحانه…

کمی مکث می‌کند و این طور ، جمله اش را اصلاح می‌کند؛

_ ریحانه خانم!!!
دروغ هم می‌خواى بگی، بگو…
اما لطفا منِ مخاطب رو احمق فرض نکن!!!
به شعورم توهین نکن!!!

سرم را پایین می اندازم…

در زمان استرس، عادت دارم که دستم را مشت کنم،
اما انگشت هایم از شدت ضربه، حتی خم نمی‌شود…

دستم را جلوى صورتم می‌گیرم و می‌نالم:

_ تقصیر خودم بود…
شهاب …
شهاب این روزها خیلی عصبیه،
خوب جریان معامله و عیوض زاده به کل اونو بهم ریخته…
همین یه بار بود…
اصلا عادت نداره….

دستش به نشانه حکم سکوت بالا می‌رود و من جمله ام را نیمه کاره رها می‌کنم…

با یک لحن پر از خشم و در عین حال با تمسخر می‌پرسد؛

_ که همین یه بار بود؟؟
صدای فحش و فریاد و شکستن هاى هر شب چیه؟؟!

خداى من!
خبر داشت…
این مدت که ایران نبود هم از همه اتفاق های خانه خبر داشت…

دوباره لشکر اشک های زبان نفهمم به صورتم می‌تازد…

_ تو رو خدا !!!

فریاد می‌زند؛

_ تو رو خدا چى؟؟!
به خدایی قسمم می‌دی که گفته سکوت در مقابل ظلم ظالم، عین ظلمه؟!
سکوت کنم؟؟

از جایم بلند شدم،
سرم گیج رفت ،
دستم را به لبه کمد قدیمی اتاق گرفتم…

_ شما می‌دونید چه قدر دوستش دارم…
خواهش می‌کنم همین یه بار رو چشم ببندید…

نگاهم می‌کند،
چشم های کهربایی و کدرش که زیر چتر ابروان مردانه اش اتراق کرده اند،
چه قدر امروز غم دارد…

با صدای چند ضربه به در ،
همان طور که هنوز با خشم به من نگاه می کند ،با صدای بلند اذن ورود می دهد؛

_بیا تو…

چند ثانیه بعد، منیره دستپاچه وارد اتاق می شود،
اول با نگرانی مرا نگاه می کند، بعد با کلمات دست و پا شکسته می گوید:

_ آقا…
آقا…
آقا شهاب دارن چمدون می بندن…

قلبم هری می ریزد،
چمدان؟؟؟
از کدام جاده، قصد رفتن داری که بروم و جاده ها را آتش بزنم؟!
حالا می فهمم،
ترک شدن، از ترک کردن، با اینکه نتیجه هر دو جداییست،
چه قدر فرق دارد و چه قدر دردناک تر است

دستم را روی قلبم می گذارم…
به من نگاه می کند و بی درنگ از اتاق خارج می شود، دنبالش می دوم…
پله ها را دو تا یکی، با سرعت پایین می رود…
سالن پایین خانه، پر از تشویش است، نگاه هاى پر ترحم،
دردم را هزار برابر می کند…
شهداد گوشه دیوار کز کرده و آرام آرام گریه می کند…
همان جا می ایستم، جرات نمی کنم پشت سر امیررضا وارد اتاق شوم…
عزیز خاله جان،
شروع کرده است با زبان خودش، شهاب را به فحش و نفرین بستن؛

_ آوارَ گَلسَن،
الهی شهاااااب!!!

چند لحظه بعد،
فریاد ها اوج می گیرد،
شهداد هر دو دستش را روی سرش می گذارد و جیغ می کشد، می لرزد،
من اما ..
من اما، خشکم زده است….
من اما، می شنوم و کر نمی شوم….

_ زنمه! زنمه !
می خوام بزنمش،
چون لیاقتش همینه ! می خوام بکشمش به تو چه؟؟!

صداى سیلی از فریاد ها بلند تر است،
عزیزخاله جان با پای لنگش،
خودش را به اتاق می رساند و با لهجه غلیظ می گوید:

_ آقا امیررضااا!!!
ولش کن…
بذار این بی لیاقت، گورشو گم کنه از خونه…..

آلما جلو می آید،
با دست های کوچکش،
دستم را می گیرد،
گریه می کند و با همه کوچکی اش ،فهمیده است ،
چه قدر نیاز دارم حالا کسی دستم را بگیرد…

می خندم،
مثل دیوانه ها می خندم،
چمدان به دست از اتاق خارج می شود ، دو چمدان!
از بینی اش خون می چکد،
مکث می کند،
نگاهم می کند،
یکی از چمدان ها را زمین می گذارد،
خدایا !!!
تو فقط می دانی، من تا کجای عاشقی برای این پسر بچه جلو رفته ام…
چشم هایش از اشک و خون پر شده است….

امیررضا یک دستش را به چهارچوب در تکیه داده و نفس، نفس می زند…
شهاب با صدایی نه به خشونت چند دقیقه پیش، رو به من می گوید:
_ چمدونتو بستم،
باهام میای یا می خوای بمونی؟؟!

آه …
خدای من،
چه قدر احمقم…
چه قدر احمق که درد زخم هایم را فراموش می کنم و ذوق زده از دعوتش، چند قدم جلو می روم.

عزیزه خاله جان به سینه اش می کوبد؛

_ ای وای، قیز!!!
ول کن این ضحاک بی رحم رو،
بذار بره قبرستان…

من سست تر از این حرفها شده ام…
آرام رو به شهاب می گویم:

_ حلقمو برم بردارم؟

می بینم که امیررضا پیشانی اش را با این حرف من به چهار چوب آهنی در اتاق می کوبد…

یک خنده پنهان، در میان خون و خشم ، در صورت شهاب هویدا می شود؛

_ برو عزیزم…
تو ماشین، منتظرتم…

چمدان ها را بر می دارد و می رود،
قبل خارج شدن از خانه، بر می گردد، رو به جمع می گوید:

_ ما رفتیم ،
شما بمونید و امپراطورى امیررضا خان،
یه عمر سر خم کنید، راحت تر حقتون رو بخوره…

از بی چشم و رویی اش،
شرمنده سرم را پایین می اندازم…

می خواهم وارد اتاق شوم،
اما امیررضا جلوی در ایستاده،
دست می کشد روى ریش های نرمش …
این بار برعکس همیشه،
دستور نمی دهد…
خواهش می کند؛

_ نرو ریحانه….

این اولین بار است که ریحانه ام،
در زبان او؟!

_ بری ،دیگه عزیز خاله جان نیست به دادت برسه…
شهداد و الناز و آیجان نیستن ،هواتو داشته باشن…
برى، اون از هیچ کس دیگه، حساب نمی بره….
برى ،پر پر می شی ریحان…

قلبم چه مرگش شده است؟!
چرا مثل ماهی از دستم سر می خورد؟!
در چشم هایش اشک می رقصد،
خدای من!!!
این امیر رضاست؟؟!
چرا این قدر ضعیف شده است؟؟!

*
ساهیار که بالاخره کارش را انجام داده بود،
نفس راحتى کشید و با آن قد و بالاى نیم وجبى اش صدایش را مردانه کرد و دست هایش را با ژستى شبیه پدرش در جیبش فرو برد و رو به من گفت:

_ بریم خانوم؟

نمی‌توانستم خنده ام را مهار کنم،
دستم را سمتش دراز کردم و گفتم:

_ دستتو بده که بریم.

جلوتر از من در چمن ها راه افتاد و گفت:

_ بلدم از خیابون رد شم.

دنبالش راه افتادم و گفتم:

_ من بلد نیستم، می‌شه کمکم کنى؟

همین که خواست دستم رابگیرد، صدای داد و فریاد از آن سوی خیابان بلند شد.

وحشت زده سر چرخاندم، دور ماشین شهاب چند نفر جمع شده بودند و هیاهویی به پا بود.

دست ساهیار را محکم گرفتم و در دلم با حرص گفتم:

_ هنوزم همون شهابی،
باز سر چی شر به پا کردی، خدا می‌دونه!

ساهیار طفلک که حسابی نگران شده است، می‌گوید:

_ ماشین بابام تپاصت کرده؟

با احتیاط از خیابان ردش می‌کنم و می‌گویم:

_ نه عزیزم.

به ماشین که می‌رسیم، قبل از هر کاری در را باز می‌کنم و ساهیار که سوار می‌شود، تاکید می‌کنم؛

_ پیاده نشو!

بعد سمت جمعیت رو به روى عابر بانک می‌روم،
شهاب را می‌بینم که با فریاد رو به یک زن فربه با پوشش عجیب و زننده می‌گوید:

_ خجالت بکش خواهر من!
تو اصلا حیا نداری به این جوون بدبخت تهمت می‌زنی؟

زن جیغ و داد می‌کند و شروع می‌کند به ناسزا گفتن،سمت یک جوانک لاغر که لباس نظامی به تن دارد و مشخص است سرباز است.

مرد میانسالی تسبیح به دست می‌گوید:

_ صلوات بفرستید.

سرباز بیچاره رنگ صورتش کاملا سرخ شده است و زن، هیچ جوره کوتاه نمی آید و با بی شرمی چند بار پشت سر هم می‌گوید:

_ این کثافتا رو باید دار زد توی این مملکت،
که تا توی یه صف وا می‌سن، یه زن جلوشونه، دست درازی نکنن.
این گرسنه های جنسی رو باید زنده زنده سوزوند…

سرباز که از فرط شرم دیگر اشک هایش جاری شده است، با التماس رو به پیرمرد می‌گوید:

_ به خدا حاجى من بی غیرت و بی ناموس نیستم، من کاری نکردم!

توجهم به پانسمان خاص و عجیب روی دست لاغرش جلب می شود.

شهاب دستش را می‌گیرد و می‌گوید:

_ بیا بریم جوون…
بذار اینقدر داد و فریاد کنه تا حنجرش پاره شه.
من خودم توی ماشین بودم، تمام مدت حواسم به صف عابر بانک بود که خلوت شه بیام پایین کارم رو انجام بدم،
دیدم این خانم الکی شروع کرد داد و فریاد کردن.

زن یک مرتبه فریادش را به اوج می رساند؛

_ چیه ازش دفاع می‌کنی؟
تو هم یه هرزه مثل خودشی…
شما، ما زن ها رو کالای جنسی می‌بینید،
یکی مثل من باید رسواتون کنه.

شهاب که تازه چشمش به من افتاده است، با اخم به ماشین اشاره می‌کند، یعنی سوار شو.

می‌خواهم سمت ماشین بروم، که یک مرتبه با فریاد شهاب میخکوب می‌شوم.

_ آشغااااال!

سمت یک جوان در گوشه ای از جمعیت می دود و یک مرتبه خودش را روی جوان می اندازد.

می‌بینم که زن، وحشت زده کیفش را روی دوشش می اندازد و قصد فرار می‌کند.

شهاب داد می‌زند؛

_ نذارید فرار کنه!
همدستن…

مردم زن را محاصره می‌کنند تا فرار نکند،
هرچه قدر جیغ می‌کشد بی فایده است.

سرباز برای کمک به شهاب جلو می‌رود و هر دو، دست آن مرد را می‌گیرند.

مرد دیگری با وحشت می‌گوید:

_ داشت کیفم رو می‌زد…

شهاب با نفرت دست دزد را می‌پیچاند و می‌گوید:

_ معرکه راه انداختن که جیب مردم رو این وسط بزنن،
یکی زنگ بزنه به پلیس…

در همین بین، همان دزد سعی بر فرار دارد و با ضربه به دست سرباز، می‌خواهد فرار کند،
که با همکاری سایر مردم ناموفق است.

اما زخم سرباز بیچاره آسیب می‌بیند و به شدت خونریزی دارد …

شهاب لیوان آبمیوه را مقابل سرباز گرفت و گفت:

_ اینو بخور بعد بلند شو بریم یه درمانگاهی جایی.

سرباز بیچاره که دستمال کاغذی ها را روی جای زخمش می‌فشرد، با همان لهجه خاصش گفت:

_ خدا از آقایی کمت نکنه، برادر زحمت نکش،
این الان خودش خونش بند میاد خوب می‌شه.

شهاب در حالی که آبمیوه من و ساهیار را هم دستمان می‌داد، گفت:

_ اینجوری که نمی‌شه پسر ! ممکنه عفونت کنه،
اصلا این زخم چی هست؟ چت شده؟

ساهیار اولین جرعه را، که با نی بالا می‌کشد، می‌گوید:

_ شهاب جان ! این دهنمو مچاله کرد، دوستش ندارم.

شهاب لیوان را از دستش می‌گیرد و خودش هم جرعه ای می‌نوشد تا مزه اش را امتحان کند و بعد می‌گوید:

_ والله که مثل همیشه‌ست ساهی! بهونه نیار بخور.

دست به سینه اخم می‌کند و با بغض می‌گوید:

_ هیچ وقت به حرفم تبجه نمی‌کنی.

خنده ام می‌گیرد و می‌گویم:

_ می‌خوای با من عوضش کنی؟

با سر جواب مثبت می‌دهد و من لیوانم را به او می‌سپارم.

شهاب سریع از من می‌پرسد.

_ چی می‌خوری واست بگیرم ؟ آب انبه دوست داشتی، آره؟

تلخ نگاهش می‌کنم و در دلم می‌گویم
” یعنی یادش نیست من از انبه متنفر بودم همیشه؟؟”

اما به جمله

_ نه ممنون، فعلا چیزی میل ندارم اصلا.

اکتفا می‌کنم.

شهاب اما سوالش از سرباز را فراموش نکرده و دوباره می‌پرسد.

_ حالت خوبه؟ نگفتی چته؟

پسر بیچاره سرش را پایین می اندازد و می‌گوید:

_ هیچی آقا، چیزیم نشده.
این جای سرنگ خونیه که دادم.

تاب نمی آورم و بی اختیار و با تعجب می‌ پرسم.

_ چرا این طوریه؟؟؟ خیلی عجیب بود پانسمانش.

دست می‌کشد روی سر تراشیده اش و بعد از یک آه می‌گوید:

_ واسه پلاسماست.

شهاب با تعجب می‌گوید:

_ این دیگه چیه؟

_ یه مرکزه که پلاسمای خون رو می‌خره.

من وحشت زده می‌گویم:

_ چی؟؟؟؟؟

شروع می‌کند به توضیح دادن.

_ والا می‌گن از بلژیک اومدن این خون ها رو می خرن، با پلاسماش دارو درست می‌کنن واسه سرطان.
حتما هم باید جوون و سالم باشی.

شهاب کلافه شده است و کمی عصبی، پوفی می‌کشد و می‌گوید:

_ چه قدر می‌خرن حالا؟

_ بستگی داره آقا، مثل شرکت های هرمی می‌مونه، بار اول کمتر و بارهای بعد بیشتر!

_ خوب کلا فی و مزنه اش چه قدره؟

با خجالت زیر لب می‌گوید:

_ سی هزار تومن اولش، بعد چند بار می‌شه صد هزار تومن.

می‌بینم که شهاب با کف دستش محکم به پیشانی خودش می‌کوبد و می‌گوید:

_ وای خدا!

بغض کرده ام و با صدای لرزان می‌گویم:

_ این کار ضرر داره واسه بدنت.

سر به زیر زل زده است به پوتین هایش و می‌گوید:

_ می دونم خواهر، هم خدمتیم بیست و دو سالشه، ببینیش فکر میکنی چهل سالشه.
تغذیه درست و حسابی هم نداره، هربار که می ره واسه این کار، برمی گرده داغون تر می شه.

شهاب با فریاد می گوید:

_ اینا رو می دونی و تو هم این کارو می کنی.

لرزش صدایش و شاید هم غیرتش را می شنوم.

_ می دونم اما چاره چیه ؟ کار هست؟

اشک هایم می‌چکد.
شهاب چند ثانیه نگاهم می کند.
بعد می بینم که از جیبش چیزی در می آورد و خیلی ماهرانه در جیب سرباز می گذارد و می گوید:

_ کارت و شماره ام هم گذاشتم توی جیبت.
بهم زنگ بزن، اتفاقا به یه جوون با غیرت مثل خودت توی دفترم نیاز داشتم.

سرباز که دست در جیبش می کند، همراه او، من هم متوجه چند تراول کنار کارت ویزیت شهاب می شوم. سریع می گوید:

_ اما اینا خیلی زیاده آقا.

دست سرباز را محکم می گیرد و در جیبش فرو می برد و با اخم می گوید:

_ بذار توی جیبت مرد!
این حقوق اولین ماهیه که قراره پیشم کار کنی.
برو یکم به خودت برس جون بگیری،
کارمند ضعیف به کارم نمیاد.

ذوق در چشمان بی رنگ سرباز دنیا را انگار برای دقایقى در چشمانم خوشرنگ می کند…

سوار که می شویم ، چند دقیقه در سکوت با دقت بیشتری نگاهش می کنم.

چه قدر با این شهاب تازه متولد شده بیگانه ام….

وقتى که برای انجام کاری پیاده می شود، بی اختیار قرآن کوچکی که کنار دنده ماشینش گذاشته است را برمی دارم و تماشایش می کنم و می بوسمش.

متوجه صدای ساهیار می شوم که می پرسد.

_ ریحانه؟ تو هم مثل بابام کتابو چرا ماچ می کنی؟

دست می کشم روی موهای فر طلایی اش و می گویم:

_ این کتاب خیلی عزیزه آخه.

شانه بالا می اندازد و می گوید:

_ اما مامانم می گه بابام دیوونه شده.

بی اختیار دستم مشت می شود.
می خواهم از او متنفر باشم اما صدای امیر رضا در روح و جانم می پیچد.

” ببخش ریحان!
ببخش گلم!
کینه آدما رو زشت می کنه!
کینه همون لکه سیاه روى پارچه سفید ابریشمه.
وقتى نبخشی اون لکه سیاه روز به روز بزرگتر می شه،
یهو به خودت میای می بینی که همه وجودت سیاه شده “

جوابی برای این کودک جز اینکه ببوسمش ندارم.

دست می کشد روی شکمم و می پرسد.

_ این کی می پره بیرون باهام بازی کنه؟

_ زودی میاد خاله جون.

با تعجب کودکانه می گوید:

_ بعدش تو می‌ری ؟

 

-کجا برم قربونت برم؟

_ خوب مگه مامانا نمی‌رن خارج ؟ بچه ها با باباشون بمونن؟
راستی باباش کجاست؟

نمی دانم برای بی مادری ساهیار اشک بریزم
یا دخترم که حتى نمی‌دانم پدرش کجاست…

شهاب با یک کیسه کوچک بر می گردد، در را می بندد.

کمربندش را هم می بندد، متوجه چشم های پر از اشکم می شود.
کیسه را روی پایم می گذارد ، آه می کشد و می گوید:

_ اینو سر کن لطفا ریحانه!

دست می برم داخل کیسه و با دیدن روسری مشکی، قلبم هری می ریزد.

پرتش می کنم و فریاد می زنم.

_ این چیه؟

هر دو دستش را روی صورتش می کشد و عاجزانه می گوید:

_ کلی مهمون توی خونه منتظر ما هستن،
خوبیت نداره …

حرفش را قطع می کنم و می گویم:

_ غلط می کنن! غلط می کنی!!!
خیلی خوشحالی، آره؟ خیلی منتظر همچین روزی بودی، آره؟؟؟

می بینم که اشک در چشم هایش جمع می شود.

_ به خاطر عمو بیوک سرت کن ، فکر کن رخت عزای عموئه.

اشک هایم می چکد و می گویم:

_ بابا از رنگ مشکی خوشش نمی اومد .
نمی خوام ! نمی پوشم.

حالت عصبی و پریشانم را که می بیند، با نگرانی می گوید:

_ باشه باشه، هرچی تو بگی.
***

اینقدر عصبى رانندگى می کرد که هر لحظه منتظر یک حادثه وحشتناک بودم…

از کنار یک کامیون پر از خاک، چنان سبقت گرفت که هر دو دستم را روی سرم گذاشتم و جیغ کشیدم،
براى یک مرگ وحشتناک آماده شدم!
خودش هم ترسیده بود و کمی جلوتر، کنار خیابان توقف کرد،
عصبی و تند نفس می کشید، دستش را روى قلبش گذاشته بود و هر لحظه رگ های صورت و گردنش برجسته تر می شد!
ترسیده بودم،
دستش را گرفتم و با نگرانی پرسیدم؛

_ خوبی شهاب؟

انگار منتظر این سوال بود،
سوالم بغضش را شکافت!
سرش را محکم به فرمان کوبید و هم زمان با بوق ماشین هق هقش هم اوج گرفت،
مثل یک طفل مادر مرده زار می زد، هربار سرش را بلند می کرد و دوباره محکم وسط فرمان می کوبید…

ترسیده بودم دستانش را محکم گرفتم و التماس کردم؛

_ نکن تو رو خدا این جوری…

عاجزانه نگاهم کرد ، لب هایش را از شدت بغض جمع کرده بود!
خیلی دردمند نالید؛

_ بدبخت شدم ریحانه!
همه چیو از دست دادم،
من خیلی بی عرضه ام…

همراهش می باریدم و سعی می کردم بهترین جملات مختص آن وضعیت را در مغزم پیدا کنم،
اما در واقع، هیچ چیز دیگر در مغزم وجود نداشت؛

_ شهاب خواهش می کنم،
من دارم می ترسم!
این جوری نکن…

_ نمی خواستم بیشتر از این بدبختت کنم ،
نمیخواستم تو رو دنبال خودم، توی این بدبختیام بکشم…

در اوج بدبختی ته دلم نوری روشن می شود؛

” شهاب محض فداکاری خیال داشت طلاقم بده!”

_ من می خوام باهات بمونم شهاب! همه جا همیشه توی همه سختیات،
تموم می شه،
همیشه که اوضاع این جوری نمی مونه…

هر دو دستش را بین موهایش فرو برد و با درماندگی گفت:

_ حالا کجا بریم؟

فکر می کردم خیلی عاقلم که سریع پیشنهاد دادم؛

_ می ریم هتل!

به نشانه منفی سر تکان داد؛

_ پیدام می کنن…

با تعجب پرسیدم؛

_ کیا؟

_ طلبکارا!

وحشت کرده بودم ؛

_ اینقدر یعنی بدهکاری؟
شهاب!!
باید فرار کنیم!

_ آره یه مدت!

_ تا کی؟

_ طول نمی کشه،
تا وقتی که امیر طلب ها رو صاف کنه…

_ طلب های تو رو؟؟؟!!
اگه این کارو نکرد چی؟؟

خیلی مطمئن جواب داد؛

_ این کارو می کنه،
محض آبروشم شده، نمی ذاره اشتباه من، اسم و رسمشو توی بازار زمین بزنه…

ترسیده بودم!
مثل پرنده کوچکی که طوفان آشیانش را با خود برده است و حالا تنها زیر تگرگ، باید فکر یک پناهگاه باشد…

_ کجا بریم شهاب؟
بریم ویلای شمال؟

اخم کرد؛

_ مثلا از خونه اون مرتیکه زدم بیرون بعد برم ویلاش ؟؟
بعدم باید تهران باشم،
کلی کار دارم،
می ریم خونه مامانم،
تا هفته دیگه که برگرده ایران، می تونیم اونجا بمونیم…

با نگرانی پرسیدم؛

_ کلید داری؟

ماشین را روشن کرد و با سر جواب مثبت داد،
دیدم که اشک هایش را پاک می کرد،
سرم را روی شانه اش گذاشتم،
دستش را دورم حلقه کرد…
سرم را بوسید؛
دستش را بوسیدم
گفت:

دمت گرم ضایم نکردی!
باهام اومدی…

گفتم:

دمت گرم!
تو خونه آقاجان تنهام نذاشتی! اومدی دنبالم…..

عجیب بود!
حتى برای خودم عجیب بود که براى اولین بار خانه مادر شوهرم را می دیدم.
آپارتمان بسیار لوکس و خاصی که قطعا برای یک زن تنها بیش از حد بزرگ بود.
دکوراسیون خاص خانه هم نشان از حرفه ی سولماز خانم، که طراح داخلی بود، داشت.

شهاب در حالی که خسته و بی انرژی چمدان ها را سمت یکی از اتاق ها می کشید، گفت:

_ من می رم یه دوش بگیرم،
یه چایی بذار سرم داره می ترکه.

بدون اینکه چیزی بگویم، وسط سالن چرخی زدم که متوجه شد. برگشت و با انگشت، گوشه سمت راست سالن را نشان داد و گفت:

_ انتهای اون راهرو آشپزخونه‌ست، بالای چای ساز یه کابینته، چایی باید همونجا باشه.

آرام گفتم:

_ باشه.

و بعد روسری و مانتویم را روی کاناپه گذاشتم و سمت آشپزخانه رفتم.
راهرو دیزاین خاصی داشت و کاغذ دیواری اش پر بود از عکس های سولماز خانم و دوستانش و چند عکس از شهاب.
گذری عکس ها را نگاه کردم و وارد آشپزخانه شدم.

تمام توجهم به گلخانه بزرگ تراس آشپزخانه جلب شد…

انواع گل و گیاه های خاص و زیبا، و چند قناری رنگارنگ که در فضای گلخانه می خواندند و پرواز می کردند.

یاد گلخانه حاج امیر افتادم، دقیقا همه آن گل ها این جا هم بود.
بی اختیار بغضم گرفت، یاد آخرین تصویری که از صورتش دیدم افتادم.

حس فرزندی را داشتم که برای همیشه از خانواده اش طرد شده است و پدرش را از دست داده و می داند پدرش دیگر هرگز او را نمی خواهد.
رد گرم اشک را روی گونه هایم حس کردم.

در همان حال مشغول پیدا کردن چای بودم که یک مرتبه توجهم به چند عکس روی یخچال جلب شد.

روزگار هم به من تیپا می زد…

روزگار هم، دیگر مرا نمی خواست…

خدای من!

یک زن زیبا باموهای فرِ درشت طلایی، دقیقا ما بین مادر شوهر و شوهرم در حالی که لبخندی به وسعت دریا بر لب دارد، دستش دور گردن هر دو حلقه شده است.

برج ایفل پشت سرشان عجیب برایم دهن کجی می کند و بدتر از آن برق چشم های شوهرم که آن روزها چه قدر پر زرق و برق تر از این روزهایش بوده است…

چرا مثل دیوانه ها دنبال آینه ام؟
ناچار به شیشه گلخانه پناه می برم.
شیشه نامردی که می گوید

” هیکل من، مثل زیباى مو فرِ عکس ، ترکه ای و تراشیده نیست…”

دست می کشم روی صورتم که حالا می دانم دیگر شفاف و صاف نیست…

اشک هایم خیال سیل شدن دارند…

هق هق می زنم و آب را جوش می اورم…
بغض می کنم و چای را داخل قوری می ریزم…
لب گاز می گیرم و چای دم می کنم…

بعد سریع از آن شکنجه گاه فرار می کنم.
سمت اتاقی می روم که شهاب آنجا رفت.

از دیزاینش متوجه می شوم اتاق خودش است، چون دقیقا شبیه اتاق دوران مجردی اش در عمارت است.
با این تفاوت که یک تخت بزرگ دو نفره وسط اتاق، بدجور مثل کاردک قلبم را می تراشد و کاسه سینه ام را خالی می کند.

صدای آب که قطع می شود، کمی خودم را جمع و جور می کنم و خودم را مشغول باز کردن چمدان نشان می دهم.
از داخل حمام فریاد می زند.

_ ریحانه؟

پشت در حمام می روم و جواب می دهم.

_ بله؟

_ حوله بده.

_ توی کدوم چمدونه؟

_ حوله نیاوردم از اون خراب شده که، چیزای مهم آوردم.
حوله اینجا دارم، همیشه توی حمام بود، حالا نمی دونم کجاست!
بگرد ببین توی کشوی اول یا پشت در نیست؟

سر که می چرخانم، بلافاصله پشت در، یک حوله تن پوش طوسی خیلی زیبا که لبه هایش با ابریشم قرمز و کرم کار شده است، توجهم را جلب می کند. سریع حوله را برایش می برم.

همان طور که مشغول خشک کردن خودش است، می گوید:

_ تو دوش نمی گیری؟

با سر جواب منفی می دهم.
از حمام که بیرون می آید با انگشت زیر بینی ام می زند و می گوید:

_ زبونت کو؟

فقط با بغض نگاهش می کنم.
اخم می کند و می گوید:

_ اون دختر زبون درازه بی تربیت که صبح اون حرفا رو زد، توی طویله جبار زاده جا گذاشتیمش، مگه نه؟

بی اختیار زخم کنار پیشانی ام تیر می کشد و دستم را رویش می گذارم.
از کنارم که رد می شود، روی پانسمان زخمم، یک بوسه می گذارد و در حال بیرون رفتن، می گوید:

_ آخیش چه قدر خلوته!
چه دنجه!
صدای هیچ سگ و شغالی نمیاد.

خسته ام.
احساس می کنم باید سالها بخوابم، سالها بخوابم و وقتی که بیدار شدم،
آن قدر گذشته باشد که نسل بعدی به خاطر نیاورد زن های نسل من، برای چند نفس بدون آه، چه قدر درد کشیده اند….

کانال عاشقي

همچنین ببینید

پارت ۳۶ رمان هزار چم

  مجری، کلافه جلو آمد و خیلی جدی گفت: _ خانم جبارزاده قرار ما این …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *