سه شنبه , آذر ۲۰ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان هزار چم / پارت ۲۹ رمان هزار چم

پارت ۲۹ رمان هزار چم

اما نمی توانم و نمی خواهم روی این تخت بخوابم.

از اتاق بیرون می روم و روی کاناپه وسط سالن، خودم را مچاله می کنم و چشم هایم را می بندم.
صدای شهاب را می شنوم که در آشپزخانه با تلفنش مشغول صحبت است.

_ هوى مسعود! ریز به ریز منو در جریان می ذاریا الاغ!
تنهایی گند نزنی.
….
_ ساده ای؟ محاله بذاره حکم جلب بگیرن واسم!
….

_ آره آره، بگو شهاب داغونه حاجی، اون قدر که می ترسم خودکشی کنه.
خودت می دونی دیگه…
پیاز داغشو زیاد کن!

….
_ اون سپهری حروم لقمه رو به موقعش فیتیله پیچ می کنیم، غمت نباشه.

….
_ نه بابا، آواره ام فعلا.
….
_ به تو چه!
یه قبرستونی هستم دیگه!

_ نه بابا!
بریز توی همون حسابی که با زنم مشترکه.
سه می شه مبلغ بره بالا.

بی اختیار بلند می شوم و می نشینم.
تحمل شهاب، دیگر از توانم خارج شده است.

بقیه صحبت هایش را نمی شنوم. عصبی سمت آشپزخانه می روم.

مشغول ریختن چای است و هم زمان به صحبت های مسعود، آن سوی خط گوش می دهد.

با دیدن من اشاره می کند و با حرکت لب می گوید:

_ می خوری؟؟!
واست بریزم؟؟

از شدت حرص و عصبانیت، سخت نفس می کشم و فقط نگاهش می کنم.
تماسش که تمام می شود، نگاهم می کند و می گوید:

_ باز این چه قیافه ایه؟؟

جلو می روم و جدی می پرسم.

_ شهاب!
دروغ گفتی؟؟
تو عیوض زاده سرت کلاه نذاشته،
خودت دست داری توی این قضیه…

با عصبانیت می گوید:

_ دیوونه روانی،
اینو از کجا در آوردی؟؟!

_ خودم شنیدم!
شنیدم به مسعود می گفتی فیلم بازی کنه،
می‌گفتی پولو بریزه به حساب مشترکمون که سه نشه.

با تمسخر می خندد.

_ دهاتی!
همش چندرغاز واسه اینه که یه خونه بتونم بخرم و آواره نشیم، از حساب گفتم واریز کنه واسه روز مبادا…

_ پس بدهیات چی ؟؟؟؟

چایش را می نوشد و خیلی ریلکس می گوید:

_ حاج امیر جبار زاده نمرده که، مرده؟؟
بعدم اون مبلغ اینقدر بالاست که جز اون، از پس کسی بر نمیاد…

_ با اون کاری که باهاش کردی، خوش خیالی گردن بگیره؟؟
که کاری کنه؟؟

مشغول ریختن چای دوم می شود و می گوید:

_ پرداخت نکنه امپراطوری خودش زمین می خوره و بدنام می شه،
تهشم می خواد لج کنه نده؟
به درک، می رم زندان،
دیگه کاریه که شده، از عمد که نکردم.
چاره چیه؟؟؟

بعد یک شکلات از روی کانتر برداشت و مقابلم گرفت و گفت:

_ اینو بخور رنگت پریده،
بعدم برو یکی دو ساعت بخواب.

شکلات را گرفتم و بی صدا دوباره روی مبل خزیدم.

بیرون آمد و من را که روی مبل دید و گفت:

_ اینجا چرا؟؟
برو توی اتاق…

چشم هایم را بستم و دستم را روى پیشانی ام گذاشتم.

_ همین جا راحتم.

متوجه شدم که از کنارم گذشت و با غر و لند گفت:

_ نترس، اینجا تنهاییم. قرار نیست بخورمت…

یک مرتبه احساس کردم یک شی سنگین روی سینه ام گذاشته اند.

یک لحظه احساس کردم شهاب روی سینه ام نشسته است تا خفه ام کند.

از جایم پریدم و جیغ زدم،
شهاب هراسان از اتاق بیرون آمد.
با وحشت نگاهم کرد و پرسید.

_ چته؟؟؟

دستم را روی قلبم گذاشتم و گفتم:

_ حالم…
حالم خوب نیست…

سخت نفس می کشیدم. جلو آمد و کنارم نشست. دست کشید روی موهایم و گفت:

_ روز بدی بود، یکم استراحت کن، بهتر می شی…

جنگیده بودم. از صبح با روزگار و همه آدم هایی که می شناختم، جنگیده بودم.

از همه شکست خورده بودم و مفلوک، گوشه ای خزیده بودم.

اما درد شکست نبود که قلبم را این قدر سنگین و کرخت کرده بود!

حتی درد عکس زیبای مو فر طلایی هم نبود !

درد شکست هایم نبود!

درد شکستنی بود که من مسببش بودم.

درد شکستِ چشم های معصوم و مردانه کهربایی بارانی، که من باعث و بانی اش بودم.

من و حماقتم…
من و ترس هایم…

حس می کردم باید خودم را آن قدر به در و دیوار بکوبم تا بیهوش شوم یا حتی بمیرم.

حال عجیب و وحشتناکی داشتم.

دردا، دردی که درد وجدان است!
آن هم وجدانِ قلب بیچاره ات،
که بیچاره ترین است، آنکه حتی در مقابل قلب خودش هم شرمنده است…

دست شهاب را گرفتم و نالیدم.

_ من قرص می خوام…

از جایش بلند شد و گفت:

_ الان مسکن میارم…

بی اختیار جیغ زدم.

_ مسکن نه!!!
آرام بخش !

برگشت و با تعجب گفت:

_ راستی راستی یه چیزیت هستا،
نکنه عصای اون پیری، خورد توی سرت…

ناله می کنم.

_ شهاب!!
تو رو خدا!!

باید آنقدر دیوانه شوم که باورش شود،
من از جنونم، بد باخته ام…
برای همین مجسمه کوچک کنار دستم را پرتاب می کنم و می گویم:

_ فقط یه قرص ازت خواستم بی غیرت !!
اینم عرضه نداری واسه زنت تهیه کنی؟؟

با خشم در حالی که دندان هایش را روی هم می فشارد، می گوید:

_ گمشو برو توی اتاق، زنگ می زنم دکتر بیاد…

جیغ می کشم.

_ از اون تختت حالم بهم می خوره،
خدا می دونه با چند تا زن اونجا بودی…

سمتم که می آید، می ترسم و سنگر می گیرم.
اما او دست می اندازد دور کمرم و با خشم بلندم می کند و کمی بعد روی همان تخت پرتابم می کند.

می خواهم اعتراض کنم که دستش را با خشم به نشانه سکوت، نزدیک بینی اش می گیرد و می گوید:

_ هیششش!
یه کلمه حرف زدی نزدیا،
خفه خون بگیر تا نزدم یکیمونو نکشتم…

خفه خواندن را خوب بلدم!
راستی خفه خون اصلا یعنى چه؟

یعنی همین خفگی را آواز کردن؟
یا یعنی حتی سلول های خون در رگهایت را هم خفه کردن؟؟

من با تمام وجودم خفه می شوم و آواز خفگی می خوانم…

کمی بعد با تیزی درنده سوزنِ سرنگِ آرام بخش،
خفگی ام به اوج می رسد و آخرین صدا، جمله شهاب است که می شنوم.

_ یه سرمم بهش بزنید،
هیچی نخورده…

من تو را،
پیش تر ها و در دنیاى دیگرى دیده بودم،
شناخته بودم،
باور کرده بودم و عاشقت شده بودم،
بى آنکه بدانم،
بی آنکه بخواهم،
تمام طوفان مهیب وجودم،
با تو بود که آرام می شد…

من تو را نه با عنوان یک جنسیت، نه حتى نسبت
دوست داشتم!

من تو را فراى القاب و صفات زمینى باور کرده بودم.

شاید اگر مذهبم مسیحیت بود،
من تو را روح القُدُس می نامیدم!
من اسم تو را به جاى صلیب بر سر و سینه ام می کشیدم و می بوسیدم…

کاش می شد برای نمازم، سر بر نگین انگشتر فیروزه ات می گذاشتم و ذکر سجده ام،
نام تو بود…

می شود؟
می شود گاهی در اوج مصیبت،
ناتوانی،
عجز،
آنجا که خدا را به مقرب ترین بندگانش قسم می دهی نام تو را هم آورد؟

بنده خوب خدا، کارى برایم کن!
وساطتی کن!
مردانگی کن…

مرا از اعماق این گرداب متعفنِ ترس ها، و بیچارگی ام بیرون بکش!

نجاتم بده….

نمی دانم کجا بودیم،
فقط می دانم، آن گندمزار و و آسمان طلاییِ بی خورشید، جایی در زمین نبود!

بوی آدم نمی آمد!
خورشید نداشت؛
چرا که نور خوابم خودش شده بود.

نشسته بود و از خوشه های گندم مشت مشت گندم می چید و روی دامنم می ریخت…

صدایش زدم؛

_ حاج امیر!

جوابم را نداد، فقط نگاهم کرد.

دامنم را مشت کردم تا دانه های گندم نریزد و آرام بلند شدم.

دست کشید روی ریش هایش و نگاهم کرد و گفت:

_ حالت خوب نیست باباجان؟

بغضم گرفت، خواستم دست بگذارم روى قلبم تا نشانش دهم اینجا خیلی درد دارد، اما فراموش کردم و دامنم را رها کردم و گندم ها همه روی زمین ریخت…

دستپاچه شدم، سریع نشستم تا دانه دانه جمعشان کنم،
اما نمی شد!
اما گم می شدند.

سر بلند کردم که ناله کنم؛

” می شه کمکم کنی جمعشون کنم؟ “

اما نبود!
سر که بلند کردم نبود!

وحشت یک طور عجیب و عمیق در وجودم رخنه کرد، بلند شدم و سر چرخاندم ، نبود!

مستاصل بین گندم زار می دویدم تا پیدایش کنم،
اما ساقه گندم ها مدام بلند تر و تنومند تر می شدند!

دشت دیگر طلایی نبود!
تاریک می شد،
تاریک و تاریک تر!
ساقه ها را کنار زدم،
دیدمش!
داشت می رفت!
پشتش به من بود،
شلوار و پیراهن کتان سفیدش تنش بود،
تسبیح فیروزه اش هم دور گردنش می درخشید.

فریاد زدم؛

_ وایسا!!!
نرو!!!
تو رو خدا نرو…

او آرام می رفت من پشت سرش می دویدم،
اما نمی رسیدم،
اما دور تر می شد..

روی زمین افتادم دستم را سمتش دراز کردم،
به هق هق افتادم و نالیدم:

_ حاج امیر….

_ ریحانه! ریحانه!

کسی صدایم می زند و هم زمان آرام به صورتم می زند…

پهلوان هزار چم اما…
اما انقدر دور شده که چشم هایم هم او را می بازد.

ناله می کنم اما حتی دیگر صدایم هم مرا یاری نمی دهد.

دوباره صدایم زد؛

_ ریحانه! ریحانه جان!
چشاتو باز کن !
خواب می بینی ؟

به فرمانش چشم هایم روی جهان باز شد.
جهانی که تهوع، کمترین عارضه آن روزهایش بود!

شهاب بود که با یک لیوان آب بالا سرم نشسته بود، دست کشید روی صورتم،
کمک کرد و سرم را بالا آورد و لیوان را کنار دهانم گذاشت.

_ بخور یکم!

چند جرعه نوشیدم، بدنم به شدت کرخت شده بود.
به سختی توانستم بنشینم،
گردنم خشک شده بود سر چرخاندم که ساعت را ببینم؛

زمان را گم کرده بودم، با تردید پرسیدم؛

_ شب شده؟

لیوان را از دستم گرفت و گفت:

_ نه عزیزم شب رفت،
نزدیک ظهره الان…

اثرات آرام بخش بود،
این خواب مردگی!

نالیدم:

_ شب هیچ وقت نمی ره شهاب!

_ شب بره شهابم می ره،
اصلا شب با شهابه که می‌ره…
شهاب سنگها هم با شب میان!

تلخی طعنه جملاتش را درک کردم و جوابش را دادم؛

_ بعضی شب ها هیچ وقت نمی‌رن!
چه با شهاب، چه بی شهاب!

_ آره، درست می‌گی! شهاب سنگ ها بعضی موقع ها، یه جور ِناجور، همه جارو خراب می‌کنن…

صدایش می لرزید ، آرام از کنارم بلند شد و گفت:

_ پاشو یه چیزی بخور، من باید برم بیرون،
حواسم می مونه اینجا..

با ترس گوشه آستنیش را گرفتم.

_ نرو!

_ کار دارم، اما زود میام.

_ می ترسم شهاب، کجا می‌ری؟

_ باید از اینجا بریم! می‌رم ببینم فوری می تونم یه چهار دیواری پیدا کنم…

_ چرا بریم، چی شده؟

تلخ می خندد و به بطری خالی سِرُم کنار دستم اشاره می کند.

_ این شده، از اینجا بریم حالت این قدر بد نمی شه…

سرم را پایین انداختم.

دیدم که دست هایش را در جیب هایش فرو برد ، بعد با یک لحن شرمنده گفت:

_حواسم به عکساش نبود،
حق داشتی حالت بد شه، رو همشون توی راهرو کاغذ چسبوندم، جمع کردم!

شوکه شدم و نگاهش کردم؛

_ من!
من فقط ازش یه عکس دیدم، اونم روی یخچال بود!

_ اونم جمع کردم، مامان اون سفر چهار سال پیشمون رو خیلی دوست داشت، برای همین عکسای اون سفرو نگه داشته..

_ یکی عکس خاطره هاشو روی دیوار و یخچال خونش نگه می داره،
یکی هم روی قلبش!

کلافه نفسش را از دهانش خارج کرد؛

_یکی هم مثل تو، توى کینه هاش!

نیشخندی زدم و گفتم:

_ من حتی عرضه ندارم واسه کینه هام بجنگم!
کینه هام مثل لوله ی یه جارو برقیِ پر قدرت، داره از درون خودمو هورت می کشه!

دیگر تاب ماندن نداشت!
قصد خروج کرد و قبل از رفتن،
گفت:

_ یه چیزی بخور!
بعدشم جمع کن.. شب می ریم!

رفت…
رفت و من را در یک قبر بزرگ و لوکس تنها گذاشت.

قبری که کِرم و عقربش،
عکس هایی بودند که شهاب زیر کاغذها پنهان کرده بود و فشار قبرش…
آخ فشار قبرش، شیشه ادکلنی بود، دقیقا شبیه همان که شهاب به عنوان اولین هدیه به من بخشیده بود!
یا شاید همان حوله صورتی نوار ابریشمیِ سِت با حوله طوسی شوهرم….

مطمئن بودم این اتاق دنج انتهای راهرو روزگاری، شاید حتی همین حالا هم متعلق به تارا بوده است…

اما میان بدبختی ام،
دلخوش بودم که حداقل اینجا، در این خانه، اتاق جدا و تخت جدا از همسرم داشته است!

آه خدایا من چه قدر احمق بودم…
یاد روزهاى دوران عقدم می افتم؛
همان روزها که هربار شهاب عصبی بود و مشکلی داشت، به خانه مادرش پناه می آورد، خانه ای که فقط خانه مادرش نبود…

فرار کردم!
از آن اتاق فرار کردم، مثل همیشه!
بیشتر نماندم که بیشتر بدانم، بیشتر بفهمم…

کاش شهاب زودتر بیاید!
کاش از این قبر مخوف هرچه زود تر خلاص شوم.

حال خفگی داشتم.

همه پنجره های خانه را باز کردم، از صدای خیابان و شهر بیزار بودم، دست هایم را روی گوش هایم گذاشتم،
اما بی فایده بود!

تلویزیون را روشن کردم که از صدای هیاهو خلاص شوم، اما نعره های خواننده ای که حتی اسمش را نمی دانستم، مرثیه شد.

درست شبیه نوحه خوانی که بر سر مزار یک تازه در گذشته، می خواند.

فرقش این بود،
من خیلی وقت بود، درگذشته شده بودم.

در گذشته، گندیده بودم حتی…

امان از این تنهایی،
شدم مثه دریایی
که هر طرف می چرخه،
تو ساحلش تویی..
سرابتو می بینه
تو قلب هر آینه
تموم فکرش اینه
مقابلش تویی
خدا منوببین…
این زندگی رویای من نیست،
می دونم اینجا جای من نیست،
خدا منو ببین
خدامنوببین..
رویامو برگردون به شب هام
من زندگیمو از تو می خوام
خدا منو ببین
خدا منو ببین..
رفیق هرشبم تنهاییامه
اینو نگاه من به همه می‌گه
اگه فکرِ نجاتِ هردومونی
به من فرصت بده یه بار دیگه…
خدا منوببین!
این زندگی رویای من نیست،
می دونم اینجا جای من نیست،
خدا منو ببین
خدامنو ببین…
رویامو برگردون به شب هام
من زندگیمو از تو می خوام
خدا منو ببین
خدا منو ببین…
خدا منوببین…
این زندگی رویای من نیست،
می‌دونم اینجا جای من نیست،
خدا منو ببین
خدامنو ببین…
رویامو برگردون به شب هام
من زندگیمو از تو می‌خوام
خدا منو ببین
خدا منو ببین..

به خودم که آمدم کف زمین طوری نشسته بودم،
که گویی بر سر قبر خودم هق هق می زدم و ناله سر می دادم.

” خدا منو ببین!!!!! “

عقربه های ساعت رقص مرگ راه انداخته بودند، یک طور حرکت می کردند که جان کندن را خوب براى من تعبیر و تفسیر می کردند.

اما به عدد نه که رسیدند دیگر همان ته مانده طاقتم سر آمد.

چند ساعتی بود دست هایم می لرزید و یک طور عجیبی سفید و رگ هایم بنفش و برجسته شده بودند، با همان دست ها شماره شهاب را گرفتم،
با اولین بوق جواب داد؛

_ جانم ریحانه؟

دلم حتی سلام هم نمی خواست، به این که بپرسم
” کجایی؟ ” اکتفا کردم.

_ نزدیکم، نیم ساعت دیگه می رسم،
شام چی بگیرم واست؟

_ هیچی…
فقط بیا !

_ هیچی که نمی شه قربونت برم، میام… یه چی می گیرم میام.
سفره رو بنداز عیال اومدم.

همین یک جمله کوتاه ” سفره رو بنداز عیال”
قلبم را مثل یک لباس مچاله دو دستی می گیرد و می تکاند و انگار یک مرتبه تمام چروک هایش را باز می کند.

چه قدر به دنیا، به زندگیمان از این جملات بدهکار بودیم.
حالا می فهمم ما اصلا زندگی نکرده بودیم!
ما اصلا زن و شوهر نبودیم،
نه فقط در بستر!
ما در هیچ جا شبیه هیچ زن و شوهری نبودیم…

بغضم گرفت با همان لرزش دستها سمت آشپزخانه رفتم،
چای دم کردم،
چای امشبم هل و گل سرخ هم دارد، همان طور که شهاب دوست دارد.

در یخچال دنبال چیزى می گردم، نمی دانم چه؟
فقط می دانم چیزی می خواهم که کمی زنانگی کنم.

آخرش می شود چند کاسه کوچک ترشی و ماست .
ماستی که طرح گل رویش می زنم، با نعنا و آویشن، همان طور که شهاب دوست دارد.

میز نمی چینم، خیلی می گردم تا یک سفره پیدا کنم، دلم کمی هم اسفند می خواهد، شهاب بویش را دوست دارد…

خودم اما…
باید دستی به سر و رویم بکشم،
پیراهن بنفش خال دار، با موهای افشان شده، تمام دارایی ام می شود؛

به خاطر می آورم حتی یک رژ هم همراهم نیاوردم.

به سرم می زند به اتاق سولماز خانم بروم و یک رژ بردارم، اما هرکار می کنم با وجدانم کنار نمی آیم، به همان صورت بی رنگ و رویم که با یک باند کوچک گوشه سرم مزین شده است، بسنده می کنم…

صدای چرخاندن کلید در قفل می آید و کمی بعد، مردی را مى بینم که اولین بار است دست پر و مردانه به خانه آمده.
جلو می روم و سینی غذا را از او می گیرم، بوی کباب و ریحان در فضا می پیچد و تازه می فهمم چه قدر گرسنه ام، سر تا پایم را نگاه می کند و و با شوق می گوید:

_ دلبر شدى!
پیرهن خال خالی!

می خواستم من هم برای یک بار هم که شده دل ببرم،
دلش را ببرم حتی برای چند دقیقه…

حال دنیایم خوب نبود…
سکته کرده بود و زندگی مشترکم، قلب سکته زده آن روزهاىِ دنیایم بود،
قلبى که کار می‌کرد اما به سختی و کند و ناقص.

قلبى که همه، حتی خودم، یک روز منتظر سنگ کوپ و ایست کاملش بودیم…

وقتی برای شستن دست و صورتش رفت، کباب ها را در دیس چیدم و سر سفره منتظرش نشستم.

در حال خشک کردن دست هایش از دستشویی خارج شد و با لبخند یک نفس عمیق کشید و گفت:

_ بوی کباب و اسپند و زندگی…

با یک لبخند کوتاه جوابش را دادم.

کنار سفره نشست و قاشقش را برداشت و هنوز شروع نکرده، گفت:

_ میوه گرفتم،
یادم بنداز بعدِ شام بشورم، بخوریم.

_ شکمو…

با قاشقش آرام روی ران پایم زد و گفت:

_ می‌خوام یکم جون بگیری.

لقمه اول را هم برای من گرفت.
گرسنه ام بود، اما مغز بیچاره یِ متورمم گرسنه تر بود.

گرسنه یِ کلی جواب برای معده پر از سوالش.

لقمه را که بلعیدم و پایین رفت، حس کردم یک تکه سنگ در یک چاه عمیق و خالی افتاد.

خودش مشغول خوردن بود که پرسیدم؛

_ خونه چی شد؟

دهانش پر بود، با انگشت به لپ هایش اشاره کرد که یعنی صبر کن دهانم خالی شود.

بعد از اینکه یک لیوان آب خورد و لقمه دوم را هم دستم داد، گفت:

_ یه چندر غازی، مسعود از ته حسابا و معامله ها جمع کرده.
خودمم دلار و یورو دارم، توی یکی از چمدونا که آوردم، گفتم فردا بیاد ببره نقد کنه.
رفیقش یه واحد صد و شصت متری اُکازیون توى کامرانیه خالی داره.
بشه معاملش می‌کنم، تا قبلِ اومدن مامانم از اینجا می‌ریم، بعدم کم کم وسایل می‌گیریم.

مشغول بازی کردن با لقمه بودم.
حالا من و شهاب دغدغه و مشکل مشترک داشتیم، مثل همه زن و شوهر ها.
این مشکلات، این نداشتن ها و کمبود ها ما را به هم نزدیک تر می‌کرد.

_ شهاب!
اون خونه هم بزرگه، هم باید خیلی گرون باشه!
چرا یه جا ارزونتر و کوچیکتر نخریم، یا حتی می‌تونیم اجاره کنیم!

با اخم پرسید؛

_ مگه سرمون رو به جای مغز، با پشمک حاج عبدالله پر کردن؟

_ نه!
خوب …
خوب یعنی منظورم اینه می‌شه بدهیاتو یکمشو بدی،
یا چه می‌دونم، مثلا یه کار راه بندازی بتونی کار کنی، بدهیا رو بدی.

قهقهه می‌زند و مشغول خوردن می شود و به من هم اشاره می‌کند لقمه ام را بخورم.

بعد با ته مانده خنده هایش می‌گوید:

_ دختر مگه راجب یه قرون دو زار داری حرف می‌زنی؟؟
حرف از میلیون دلار و میلیارد تومنه، ده برابر پول خونه ای که می‌خوام بخرم،
بعدم کی گفته باید دنبال کار باشم؟
فوقش حاجی می‌گه دیگه نیا ترانزیت،
اونم به درک!
اما یادت رفته یه حجره مامانی تو بهترین جای بازار به نام زنم و مهریه زنمه؟
حجره رو از بقیه حجره های حاجی جدا می‌کنم.
یا اجاره می‌دم، پولشو سرمایه گذاری می‌کنم،
یا کلّا یه برند جدید، سوای جبارزاده ها راه می‌ندازم.

با تعجب و نگرانی فقط نگاهش می‌کردم و او همچنان ادامه داد؛

_ خیلی خوب شد حجره به نام توئه نه من،
وگرنه این عیوض زاده به عنوان طلبش حتما ازم می‌گرفتش و توقیف اموال می‌کرد.
حرومزاده به ماشینمم رحم نکرده!
امروز فردا از زیر پام در میارن.

سریع گفتم:

_ ماشین من هست…

مشغول سر کشیدن نوشابه اش شد و بعد گفت:

_ بذار یکم آبها از آسیاب بیُفته، می‌گم عیاض بیارتش.

بعد با نیشخند می‌گوید:

_ مرتیکه فکر می‌کرد بدون اون، فِلِنگ روزگار واس ما در می‌ره،
بیا اینم از خونه و کار و ماشین و سرمایه بدون منت حضرت آقا!

هیچ نمی‌گویم، اما سخت فکرم مشغول است،
مشغول بدهی ای که حاج امیر باید بپردازد.

خانه ای که از پول حاج امیر قرار است خریده شود،
حجره ای که از حاج امیر داشتیم.

ماشینی که هدیه حاج امیر بود و شهابی که با وقاحت همه این ها را از آن خودش می‌دید….

گرمای دستش را روى برهنگی ران پایم حس می‌کنم و تازه متوجه می‌شوم دامن پیراهنم چه قدر بالا رفته است!

با خجالت کمی خودم را جمع می‌کنم.

یک چشمک سبک خودش می‌زند و کمی گوشتم را در دستش می‌فشرد و می‌گوید:

_ تپل، پنبه…

غم عالم در دلم هوار می‌شود.

از اینکه شبیه مو فر طلایی، ترکه ای نیستم،
از اینکه معشوقه شوهرم، کسی که شوهرم عاشقش بوده، قلمی بوده است و من تپلم…

بغض دارم…

اما وقتى شهاب می‌گوید:

_ چه قدر خوبه باهم تنهاییم!
اصلا دلم واسه هیچ کدومشون تنگ نمی‌شه.

بغضم را قورت می‌دهم و لبخند می‌زنم.

با کمک هم سفره را جمع می‌کنیم.

او ظرف ها را در ماشین ظرف شویی می‌چیند و من یخچال را مرتب می‌کنم.

من چای می‌ریزم و او میوه می‌شوید.

گهگاهی هم حین کار، یک شوخیِ دستی کوچکی هم می‌کند.

من امشب دوباره حس می‌کنم واقعا زن و شوهریم و گاهی زنانه هایم خیلی بى پروا می‌شوند و بیداد می‌کنند.

چای و میوه را داخل سالن بردیم.

مشغول عقب کشیدن میز وسط سالن شد.
پرسیدم؛

_ چی کار می‌کنی؟

_ می‌خوام این وسط خالی باشه، تشک بیارم همینجا بخوابیم.

با تعجب نگاهش کردم و آرام یک گوشه کاناپه نشستم.

_ واسه چی؟

_ جلو تلویزیون میوه بخوریم و بخوابیم دیگه.

_ اتاقتم که تلویزیون داره!

معلوم بود که از سوال هایم کلافه است.

با کمی خشم جواب داد؛

_ دوست ندارم اونجا بخوابم.

دیگر چیزی نگفتم…

دنبال تشک رفت،
من هم سمت دستشویی رفتم و با صدای بلند گفتم:

_ من دستشویی ام.

صدای خنده اش را از آخرین اتاق شنیدم و با همان خنده گفت:

_ به سلامتی، سفر بی خطر.

با حرص گفتم:

_ بی ادب!

دوباره قهقهه زد.

_ خوب آخه دستشویی رفتن، داد زدن و گزارش دادن می‌خواد؟

_ اصلا اشتباه کردم،
کارتو بکن!

دیدم که سرش را از اتاق بیرون آورد، یک چشمک شیرین زد و گفت:

_ مواظب خودت باش اون تو، خانمم !

اخم کردم و با حرص ادا در آوردم.

برایم بوسه فرستاد، نتوانستم نخندم.

در را که بستم، خودم را مقابل آینه خوب نگاه کردم، انگار کمی خون زیر پوست بی رنگ صورتم دویده بود، آرام باند را از گوشه سرم برداشتم،
زخم تقریبا خشک شده بود،
اما نمی‌دانم چرا دلم نیامد آن بانداژ را دور بیاندازم.
هنوز بوی دستانش را می‌داد،
بوی کهربا….

صدای شهاب را می شنیدم که مشغول خواندن بود.

همین طور که خون های خشک دور زخمم را می‌شستم، من هم زیر لب با او هم خوانی می‌کردم،

“عشق اگر روز ازل، در دل دیوانه نبود،
تا ابد زیر فلک، ناله ی مستانه نبود.
…..
کاش آن تب که تو را سوخت، مرا سوخته بود….
به فدای تو مگر این دلِ دیوانه نبود؟”

بی اختیار خندیدم و سر تکان دادم.

صدایش هر لحظه بیشتر اوج می‌گرفت، صدای مهیبی شنیدم که متوجه شدم تشک ها را روی زمین پرت کرده است و بعد بلند گفت:

_همسرم؟؟؟
زنده ای اون تو؟؟؟

سرم را نزدیک در بردم و گفتم:

_ آره، نگران نباش.
آوازتو بخون!

شروع کرد با مسخره بازی خواندن.

_ ریحانه خانم! امشب چه شبیست؟؟ شبِ مراد است امشب!
این خانه پر از شهاب و ریحانه است امشب.
بادا بادا مبارک بادا، ایشالا مبارک بادا.
دستشوییمون تنگه بله عروس قشنگه بله
داماد قشنگتره؟؟ بله.
دست به زلفاش نزنید مرواری بنده، بله
بادا بادا مبارک بادا ایشالا مبارک بادا.
این حیاط و اون حیاط می‌ پاشن نقل و نبات،
به به که ریحانه، گذاشته چای هل و نبات،
بادا بادا مبارک بادا داش شهاب مبارک بادا.
بادا بادا مبارک بادا ایشالا مبارک بادا.
جشن بزرگانه، ایشالا مبارکش باد.
داماد شهابستونه، ایشالا مبارکش باد.
نوبت مستانه، عشق حال وحوله ایشالا مبارکش باد”

قهقهه می‌زنم و می‌گویم:

_خیلی دیوونه ای شهاب!

_ زن بیا بیرون! اونجا دخیل بستی چرا؟

می‌خندم و دستم به دستگیره می‌رود، می‌خواهم در را باز کنم که یک جمله شهاب میخکوبم می‌کند.

_ تو!
تو اینجا چی کار می‌کنی؟

متوجه سوالش نمی‌شوم،
آرام در را باز می‌کنم، از همان شیار باریک می‌توانم وحشتناک ترین صحنه درام امشب را ببینم!

یک مو فر طلاییِ کلید به دست وارد خانه شده است و همان جلوی در ایستاده است!

بیچاره قلبم…
بیچاره جوانی ام،
بیچاره خنده هایم،
بیچاره زندگی ام….

او مرا نمی‌بیند، اما من خوب می‌توانم از همین شیار باریک هم، همه زیبایی اش را ببینم، وقتی که دلبرانه شالش را در می آورد و می‌گوید:

_ ماشینتو توی پارکینگ دیدم شازده!
جای خوشامدته؟

قبل اینکه شهاب سمت مرا نگاه کند، سرم را می‌دزدم.

صدایش را می‌شنوم که پر از بهت و خشم است.

_ واسه چی اومدی؟

صدای قهقهه پر از لوندی اش تیر بارانم می‌کند، وقتی می‌گوید:

_ به همون دلیلی که تو اینجایی،
چیه باز با زنت قهر کردی یا حاج امیر حالتو گرفته؟

شهاب کلمات را منقطع بیان می‌کند، مشخص است حالش خوب نیست.

_ از …
از اینجا برو!

صدای مو فرطلایی نگران شده است.

_ چی شده شهاب؟
خوبی؟
من نمی‌دونستم اینجایی!
یکم خونه مشکل داشتم با اون پیر خرفت، واسه همین اومدم اینجا خلوت کنم.
دیدم ماشینت اینجاست نگران شدم، حس کردم اوضاع تو هم خوب نیست.

_ به … به توچه که خوب نیست،
برو…
برگرد خونه شوهرت!

مسخره بود!
همه چیز برعکس شده بود،
برعکس همه فیلم ها و داستان ها.

من!
زن قانونی مردی در دست شویی قایم می‌شوم تا معشوقه اش مرا نبیند!

چه قدر تهوع آوری ریحانه!
آینه این را می‌گوید و بعد به سمت بیرون هولم می‌دهد….

چشم هایش پلک زدن را فراموش می‌کنند، بهت زده نگاهم می‌کند.
شهاب هم بیش از حد ترسیده و نگران است.
چند قدم جلو می آید و با ناله می‌گوید:

_ عزیزم! به خدا…
به خدا من…

لرزش به جان همه بدنم افتاده، اما با همان لرزش دستم را بالا می آورم و می‌گویم:

_ می‌دونم عزیزم.

تارا با ناباوری یک لحظه مرا نگاه می‌کند، لحظه دیگر شهاب را !

این بدترین نوع آشنایی دو نفر است…

می‌بینم که دسته کلید را در دستش می‌فشرد، سرش را پایین می اندازد و بر می‌گردد تا خارج شود، اما قبلش می‌گوید:

_ ببخشید، من باعث ناراحتیتون شدم.

متانت و آرامشش حالم را بد می‌کند،
حسادت می‌کنم!
این زن واقعا زن است…

پارچه های سیاه، سرتاسر کوچه‌ی زندگی مان را اسیر کرده است.
سیاهی های پلیدی که دروغگوترین جنایت کاران روزگار این روزهایم است…
اسمش!
خدای من، این اسم، خود ِ حیات است.
اصلا این اسم، معنای اصلی زندگی است.

کدام بی انصافی کلمه سوگ و تسلیت را کنار این اسم جا داده است؟؟

آخ حاج امیررضا جبارزاده، بزرگ خاندان جبار زاده، رفتن در مسلک تو، نامردی است!
آن هم این طور رفتن…

به شیشه ماشین می‌کوبم.
چندبار پیاپی جیغ می‌زنم.

_ نگه دار!

وقتی توجه نمی‌کند، تصمیم می‌گیرم در ماشین را باز کنم.

می‌ترسد و سریع ترمز می‌کند.
از ماشین، خودم را بیرون می اندازم.

زمین می‌خورم؛
چادرم خاکی می‌شود؛
اما شیرشاهم به من خوب یاد داده است چه طور بعد از زمین خوردن، بلند شوم.

سمت پلاکاردهاى سیاه می‌روم.
اولی را از روی دیوار پایین می کشم.
شهاب دنبالم می دود.
دومین پارچه سیاه، قدری بالاتر است.
دستم نمی‌رسد!

ناله می‌کنم:

_ شهاب! شهاب اینو بِکَن.
اینو بِکَن
دخترش! دخترش نباید اینا رو ببینه.

شانه هایش می‌لرزد و هق هق مردانه اش اوج می‌گیرد.

ساهیار هم دنبالم می دود و مشخص است حسابی ترسیده است.

به زانوی پدرش آویزان می شود و با گریه می‌گوید:

_ شهاب جان گِرگِه نکن.

تاج های گل که روبان سیاه دورش، حکم طناب دار دور گردنم را دارد را، یک به یک زمین می اندازم.

دوباره زمین می‌خورم.

کف دست هایم را آسفالت بی رحم می‌درد و خون داغ را احساس می‌کنم.

همه از خانه بیرون آمده اند.
مردان و زنان سیاه پوش، که با ترحم و افسوس نگاهم می‌کنند.

می‌خواهم بلند شوم.

پهلوان هزارچمم، بارها گفته است:

_ مردمی که منتظرن زمین خوردنتو ببینن؛ با ایستادنت، زمین می‌خورن.

یکایک این جماعت را خوب می شناسم.
همه آن هایی که مدام شایعه پراکنی می‌کردند و هزار تهمت ناروا به شیرشاهم را سر زبان همه می انداختند.

دست به زانو زدم تا بلند شوم، اما نتوانستم.

کسی زیر بغلم را می‌گیرد و بلندم می‌کند.

بعد چادرم را روی سرم می اندازد.

صدایش پر از خشم است.

_ بس کن! داری خودتو نابود می‌کنی.

ناله می‌کنم:

_ شهاب! کو تابوتش؟ کو آخه؟
واسه کسی که نمرده، قبر می‌خرید و مراسم عزا می‌گیرید؟

بعد رو به جمعیت داد می‌زنم:

_ برای چی دارید منو نگاه می‌کنید؟
برای چی اومدین اصلا؟
منتظر مردنش بودین؟
کور خوندین!
برید گم‌شید!

شهاب با تشر فریاد می‌زند:

_ بس کن! نامحرم این‌جاست.
ناموس حاج امیر و این کارها؟؟؟

من!
ناموس حاج امیر!
مادر فرزند حاج امیر جبارزاده!
حق با شهاب است!

زیر سایه شمسی چون امیررضا، جز مولانا شدن، جایز نیست…

گوشه آستینش را می‌گیرم و عاجزانه می‌گویم:

_ بگو برن! تو رو جون پسرت بگو برن.
امیر من نمرده! به خدا نمرده!
خودش بهم زنگ زد.
خودش گفت برو هزارچم، میام اون‌جا.

اشک هایش پشت سر هم می‌چکد و حالا وقت ناله اوست.

_ به خدا توهم زدی ریحانه.
به خدا که دیگه نمیاد!
به خدا که کمرمون شکست…
***

هنوز کاملا خارج نشده بود، که به خودم اجازه دادم بگویم:

_ وایسا خانم!

هر سه شوکه شدیم ! حتی خودم!

شهاب با نگرانی نگاهم کرد و تارا برگشت و نگاهم کرد.
لب هایش می‌لرزید و چشم هایش پر از اشک شده بود.

جلو رفتم و گفتم:

_ واسه چی نگران حال مردی می‌شی که یه روز به طمع قدرت و پول، هولش دادی توى بغل یه زن دیگه؟

شهاب را نگاه می‌کند و می‌بینم که شهاب، رو برمی‌گرداند و بیچاره تر از قبل، سمت پنجره می‌رود.

جوابش به من، فقط نگاه است و یک قطره اشک…

جلوتر می‌روم و می‌گویم:

_ بیا خوب هم دیگه‌رو نگاه کنیم.
هرچند من قبل تر، خیلی خوب نگاهت کردم.
اون موقع که شوهرم خم شده بود و توى تجریش بند کفشتو می‌بست، من خوب نگاهت کردم.
هر شب توی چشم های شوهرم، بین اشک و بغضش…
من خوب نگاهت کردم…
می‌دونی کجا؟
وسط بدبختیم!
اونجا که یه دختر بچه رو تو و سولماز و این آقا، طعمه هوس و طمعتون کردین!
یادته پشت تلفن بهم گفتی مواظبش باشم؟
بذار مواظبش باشم!
نگرانش نشو!
حتی شبایی که داغون و آشفته میاد این‌جا، حق نداری نگرانش شی.
حتی وقتی که ماشینش رو توی پارکینگ می‌بینی، حق نداری بیای بالا.
حتی حق نداری شهاب صداش کنی!
شاید شوهر تو بی غیرت باشه!
اما من بی غیرت نیستم!

میان اشک هایش، تلخ خندید.
بعد شهاب را نگاه کرد که هنوز پشتش به ما بود و معلوم نبود از جان پنجره چه می‌خواهد!

با همان صدای جذاب و خانمانه اش گفت:

_ آقای جبارزاده، می‌تونم وسایلم رو از اون اتاق بردارم و برای همیشه از این‌جا برم؟

شهاب با اشاره دست اجازه صادر می‌کند.
از کنارم رد که می شود، چند لحظه توقف می‌کند و بعد آرام در گوشم می‌گوید:

_ از رنگ بنفش متنفره.

قلبم می سوزد، اما گریه نمی‌کنم.

صدای حاج امیر، دست غرورم را می‌گیرد.

” آدم هایی که به حقارتشون به اسم مظلومیت افتخار می‌کنن، حتی لایق ترحمم نیستن”

نمی‌خواهم حقیر باشم!
نمی‌خواهم…

چند دقیقه بعد، با یک کیف دستی مشکی بزرگ، از اتاق خارج می شود.
از شدت گریه، آرایشش زیر چشم هایش پخش شده است و حالا به قشنگی و مرتبی چند دقیقه پیش نیست…

این که شهاب بر نمی‌گردد و نگاهش نمی‌کند، خوشحالم نمی‌کند.
چون می‌ترسم این کارش، برای این باشد که طاقت دیدن رفتنش را نداشته باشد.

قبل خارج شدن، یک دسته کلید روی کانتر می‌گذارد و می‌گوید:

_ اینا رو لطفا بدین به سولماز جون!

دستهایم را مشت می‌کنم و منتظر رفتنش می شوم که یک لحظه، گرمای یک دست را دور کمرم احساس می‌کنم و نگاه زنی روی همان دست، که انگار در حال جان دادن است.

با حالت تاسف خوردن می‌خندد و سر تکان می‌دهد و می‌گوید:

_ خوشبخت باشید!
خوشحالم بزرگ شدی و اون پسر بچه دیروز نیستی.
خدانگهدار…

از صدای کوبیده شدن در، تمام بدنم می‌لرزد.

او رفته است اما عطرش هنوز در کل سالن پیچیده است….

بغضم می‌ترکد و بازوهای شهاب و آغوشش، به داد این بغض می رسد.

_ تموم شد ریحانه!
رفت.

ناله می‌کنم:

_ همیشه حسش می‌کنم، حتی الان که رفته.

رعشه گرفته بودم…
آن قدر که پاهایم مثل نهال هایی با ریشه هایی سست، اسیر طوفان چنان می‌لرزید که توان ایستایی را از من گرفته بود.

یک درد جان فرسا طوری جانم را می‌فرسود که زنده بودن و جان داشتن، دردناک ترین جان دادن این جان برایم می‌شد…

شهاب از وخامت حالم ترسیده بود، دو دستم را گرفته بود که نیفتم.

_ ریحانه؟
ریحانه ؟ چت شد بچم؟
چرا یخ زدی؟ چته؟؟؟

آرام آرام نشستم، استخوان هایم به شدت تیر می کشید، سخت نفس می‌کشیدم…
دیوار ها را می‌دیدم که یک به یک ترک می‌خوردند و زمینِ زیر پایم، که به شدت می‌لرزید.
لوستر وسط سالن هم در حال سقوط بود، دهانم خشک شده بود، با وحشت گفتم:

_ می‌ترسم!
می‌ترسم شهاب، داره زلزله می‌شه

اما او انگار هیچ یک از این اتفاقات را نمی‌دید،
کنارم نشست، با نگرانی دست کشید روی صورتم.

_ آروم باش، دوباره حالت بد شده.

پشت سرش یک شغال وحشی دیدم، که دهانش را باز کرده بود و خیال بلعیدن سرش را داشت…
جیغ کشیدم و چشم هایم را بستم،
اما پشت پلک هایم هم شراره های آتش را می‌دیدم که سمتم یورش می آورد!
چشم باز کردم کنارم نبود…
با ناله صدایش زدم.

سریع با یک لیوان آب کنارم نشست و کمکم کرد چند جرئه بنوشم.

ناله کردم:

_ قرص می‌خوام!
می‌خوام بخوابم…

درمانده و کلافه پنجه کشید بین موهایش،
دیدم که زیر لب ناله کرد:

_ من با تو چی کار کردم دختر؟
چی کار کردم؟!

با دو دستم، آرنجش را گرفتم و التماس کردم؛

_ می‌شه…
می‌شه زنگ بزنی باز پرستاره بیاد؟

مشت به زمین کوبید و با خشم گفت:

_ نه نمی‌شه! دیگه نمی‌شه !
امشب بدون قرص و آرام بخش می‌خوابی،
توی بغل خودم!

روی تشک نشسته بودم و همچنان می‌لرزیدم، حالم اصلا خوب نبود.
همین که قصد داشت چراغ ها را خاموش کند، سریع و با ترس گفتم:

_ نه! نه خاموش نکن.

چراغ های روشن آن شب هم، تاریکی زندگی ام شده اند، چرا که به روشنی موها و چشم های زنی بودند که عطرش هنوز جا مانده بود…

محکم بغلم کرده بود و آرام آرام نوازشم می‌کرد،
هنوز می‌لرزیدم،
دست کشیدم روی سینه اش، اولین شبی بود که این قدر از اینکه از دستش بدهم وحشت داشتم…

دلم هجی نامش را می‌خواست؛

_ شهاب ؟

_ جونم؟

_ تو…
تو قصه بلدی؟

سرم را بوسید؛

_ چه قصه ای بچم؟

_ هر چی که توی بچگی واست تعریف می‌کردن.

آه می‌کشد…

_ مامانم قصه بلد نبود،
شایدم بود!
اما خودش اصلا نبود،
نبود که قصه بگه…

با بغض گفتم:

_ یعنی کسی واسه تو هیچ وقت قصه نگفته ؟

صدای او هم بغض دارد؛

_ شب هایی که می‌ترسیدم، می رفتم توی اتاقش،
اونم سنی نداشت اون موقع ها، اما خوب اون امیررضا بود،
زود بزرگ شده بود…
زود مرد شده بود و این ده ، دوازده سال اختلاف سنیمون انگار خیلی بیشتر بود.

یادمه کلاس اول بودم، فرداش امتحان داشتم،
بارونم می‌ بارید،
نه از اون بارون قشنگا…
تگرگ بود…
رعد و برق داشت…
از اونایی که آدمو می‌ترسونه.
عادت داشتم هر وقت خوابم نبره، برم توی اتاقش و پیشش بخوابم، دستشم می‌گرفتم که خوابم ببره. دستشو می‌گرفتم چون می‌ترسیدم وقتی که خوابم، بره! یا ازم بدزدنش…
آخ ! دستاش خیلی لعنتی ان…
وقتی دستشو می‌گرفتم حس می‌کردم، دیگه ترس مسخره ترین حس دنیاست!
حس می‌کردم خیلی قوی ام…
حس می‌کردم دنیا توی مشتمه…
اون شبم دلم دستاشو می‌خواست، داشت درس می‌خوند، منو که دید نگران شد،
فکر کرد باز خودمو خیس کردم،
اومد جلو پام کنارم نشست، دست کشید روی سرم و پرسید؛

_ نخوابیدی شهاب الدین؟
دیدی چه قدر خوب بلده صدام کنه؟
همون طوری صدام کرد….
گفتم:

_ داداش می‌ترسم،
می‌شه اینجا بخوابم؟

اونوقتا داداش صداش می‌کردم، چون هنوز حاج امیر نبود، هنوز این قدر ازم دور نشده بود…
اینقدر بزرگ نشده بود…
این قدر معروف نبود…
اون وقتا فقط مال من بود!
کتاباشو آورد روی تخت و همونجا درسشو خوند، اونم با یه دست!
چون تمام شب من یه دستشو گرفته بودم،
درسش که تموم شد، دید هنوز نخوابیدم،
کنارم دراز کشید، مثل همیشه، چشممو بوسید و گفت:

_ شهاب الدین!
منم خوابم نمی‌بره!
می‌شه واسم قصه بگی؟

یادمه بغلش کردم…
خیلی محکم…
دلم می‌خواست بهترین قصه ی دنیا رو واسش تعریف کنم،
اما هیچی بلد نبودم…
مثل همیشه هیچی نداشتم!
مثل همیشه هیچی بودم…
بهش گفتم:

_ تو هم مثل من قصه بلد نیستی داداش؟

یادمه، خوب یادمه بغض کرد، سرم رو توی سینه اش فشار داد،
شاید داشت گریه می‌کرد و می‌خواست اشکاشو نبینم، بهم گفت:

_ بیا از امشب قصه یاد بگیریم،
بیا اون قدر قصه بلد باشیم که بعدا بچه هامون مثل امشبِ ما بی قصه نباشن…

می‌دونم بلد بود، درسته اونم مادر نداشت، ولی خوب اون امیررضا بود، ‌
اون همه چی بلد بود!
اما اون شب می‌خواست من نفهمم بازم یه چیم کمه، بازم یه چیم با بقیه فرق داره، اما …
اما ریحانه من به حرفش گوش ندادم،
من…
من هیچ قصه ای یاد نگرفتم!
هیچی بلد نیستم …
هق هق شهاب اوج می‌گیرد و من میان اشک هایم در آغوشش خواب را در آغوش می‌کشم….

هنوز هم گاهی احساس می کنم بوی نان بربریِ داغ اولِ صبح، یک طور درود و زنده باد زندگی است.

اول با این عطر بیدار شدم و کمی بعد سر و صداى اطرافم، کاملا هوشیارم کرد.

شهاب در آشپزخانه آواز می خواند.
بلند شدم و آنجا رفتم.
پای اجاق ایستاده بود و یک دستمال روی شانه اش انداخته بود.
نان بربری تازه هم روی میز بود .

دلم می خواست ساعت ها تماشایش کنم اما متوجه حضورم شد، برگشت و با لبخند نگاهم کرد.

_ تنبلِ خوابالو، بالاخره بیدار شدی؟

یک تکه نان کندم و روی صندلی نشستم.

_ صبح بخیر!
چی کار داری می کنی؟

تابه اش را بالا گرفت و گفت:

_ تخم مرغِ مخصوص سر آشپز!

_ کمکت کنم؟

به نشانه منفی سر تکان داد و گفت:

_ شما برو یه آب به سر و کله بزن و بیا صبحونه بزنیم،
بار و بندیل ببندیم، بریم.

سرم را روی میز گذاشتم و چشم هایم را دوباره بستم.

_ خوابم میاد هنوز.

فشار دستش را روی شانه ام احساس کردم. آرام گفت:

_ دیگه وقت خواب نیست.
پاشو بریم یکم وسیله بگیریم بریم خونمون،
نمی خوام بیشتر اینجا بمونیم.

با لرزش میز، سرم را بلند کردم. تلفنش بود که روی میز می لرزید.
صفحه گوشی اش هم، اسم مادرش را نشان می داد.
اما بی توجه تماس را قطع کرد.
با تعجب پرسیدم:

_ چرا قطعش کردی؟!

مشغول ادامه کارش شد و گفت:

_ حوصلشو ندارم.

مشخص بود قدری هم بی حوصله شده که با لحن جدی گفت:

_ دِ پاشو دیگه، می گم دیرمون شد.

بی هیچ حرفی و کمی دلخور، بلند شدم و بیرون رفتم.
هنوز وارد دستشویی نشده بودم که صدای زنگ گوشی ام متوقفم کرد.
داخل اتاق رفتم و گوشی ام را برداشتم.
سولماز خانم بود، کمی مکث کردم و بعد جواب دادم.

آنقدر عصبی فریاد می زد که حسابی شوکه شده بودم و اصلا نمی دانستم چه کار کرده ام که لایق این حجم از خشم و ناسزا هستم!

_ غربتی گدا گشنه زبون در آوردی؟
تو خونه من لنگر انداختی و دوست منو از خونه بیرون می کنی؟
می خوای بگی خیلی با عرضه ای؟
ازگل تو اگه عرضه داشتی بچه بدبخت منو آلاخون والاخون نمی کردی…

با بغض گفتم:

_ سولماز خانم به خدا من …
به خدا…

کسی گوشی را از کنار گوشم کشید.
برگشتم ودیدم شهاب عصبی پشت سرم است.
شروع کرد پشت تلفن فریاد کشیدن،
صدای سولماز خانم را نمی شنیدم.
شهاب با فریاد و فحش گفت:

_ دور برداشتی سولی ؟!!
د آخه پیری اینجا رو هم که با حساب بانکی من خریدی.

دعوا شدت گرفته بود و حسابی ترسیده بودم.
با وحشت التماسش کردم، بدون خداحافظی تماس را قطع کرد و گوشی را پرت کرد و سرم فریاد کشید:

_ زبون نفهم، شعورت نمی رسه وقتی من جواب ننم رو نمی‌دم، تو هم نباید بدی؟
حالت جا اومد تر زد توى احوال جفتمون؟!

با بغض گفتم:

_ فکر کردم کار واجبی داره.

_ تو غلط کردی که فکر کردی ! تو اصلا فکر داری؟

صدایم به شدت می لرزید.
نالیدم:

_ بی تربیت با من اینجوری حرف نزن!

دستش را بالا برد و به نشانه تهدید چند بار تکان داد و با حرص گفت:

_ خدا شاهده ایندفعه لج کنی، کاری‌و که من می گم انجام ندی، چنان می زنم زیر گوشت که برق از سرت بپره.

با حرص به سینه اش کوبیدم و خیال داشتم اتاق را ترک کنم اما مچ دستم را محکم گرفت و متوقفم کرد.
ترسیدم از اینکه دوباره همان شهاب شود ترسیدم اما خلاف همه ترس هایم بغلم کرد و صورتم را بوسید و با مهربانی گفت:

_ اعصاب واسم نذاشتن،
تو یکم رعایت کن.
نذار یه کاری کنم بعدش مثل هربار، عینهو سگ پشیمون شم.

خودم را از آغوشش بیرون کشیدم و گفتم:

_ حتی سگ ها هم دست روی جفتشون بلند نمی کنن.

از جوابم حسابی جا خورده بود. صبر نکردم و سمت دستشویی دویدم،
اما حالا نوبت زنگ خانه بود.

شهاب با تعجب از اتاق بیرون آمد و به در نگاه کرد و زیر لب گفت:
_ یعنی کیه؟

شانه بالا انداختم.
با تردید جلو رفت و آیفون را جواب داد.

_ بله؟!
….
_ بفرمایید

_ خودم هستم! شما؟

یک مرتبه انگار روح از بدنش رخت بست.
رنگ صورتش کاملا سپید شد و دیگر هیچ نگفت.

با نگرانی جلو رفتم و پرسیدم:

_ شهاب کیه؟

صدایش می لرزید و به یک نقطه خیره مانده بود.

_ مامور…
مامورا…
حکم جلب دارن!

محکم به صورت خودم سیلی نواختم.

_ خاک به سرم!

بدون اینکه کفش بپوشد، راهی طبقه پایین می شود.

بوی تخم مرغ سوخته و دود خانه را سیاه می کند.
مانتو و شالم را بر می دارم و دنبالش پایین می دوم…

همچنین ببینید

پارت ۴۶ رمان هزار چم

  دست و پایم را گم کرده بودم. می‌خواستم شالم را روی سرم بکشم، اما …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *