دوشنبه , اردیبهشت ۲ ۱۳۹۸
خانه / رمان / جلد دوم رمان اسطوره / پارت ۳ جلد دوم اسطوره

پارت ۳ جلد دوم اسطوره

دانیار:

گیج و متعجب به گوشی توی دستم خیره شدم و بعد به افشین نگاه کردم و گفتم:

-چی؟

افشین نچ بلندی گفت..دستم را گرفت و روی گوشم گذاشت و گفت:

-حرف بزن…دیاکوئه…!

نمی فهمیدم…این شوخی کثیف را درک نمی کردم..دستم را پایین آوردم و گوشی را محکم به تخت سینه اش چسباندم و با عصبانیت گفتم:

-بزن به چاک…!

افشین بازویم را گرفت:

-چی چیو بزن به چاک…می گم دیاکو پشت خطه…حالیت نیست؟

چطور جرأت می کرد سر همچین چیزی با من شوخی کند؟ آنهم زیر این باران..با این هوا؟گوشی را دم گوشم گذاشت.دستش را پس زدم.

-دانیار…کجایی؟می گم دیاکو پشت خطه..باور نداری یه الو بگو…

سرم را چرخاندم تا شاداب را پیدا کنم..روی زانو نشسته و به دیوار تکیه داده بود..!

-دانیار با توام..چرا ماتت برده؟دیاکو زنده ست…پشت خطه…بهش اجازه نمی دن زیاد حرف بزنه…زود باش یه چیزی بگو تا قطع نشده…!

شانه ام را به در زدم…از حرفهای افشین به جز مشتی اصوات نامفهموم چیزی نمی فهمیدم.بازویم را تکان داد و دوباره گوشی را روی گوشم گذاشت.

-به جون مادرم راست می گم دانیار…فقط بگو الو..!

نگفتم…می مردم هم نمی گفتم…نمی توانستم الو بگویم و هیچ جوابی نشنوم…دیگر نمی توانستم…

-دانیار…!

شاخکهایم تکان خورد…صدا از توی تلفن آمد…گوش تیز کردم…

-الو…دانیار…!

زانوانم لرزید…

-داداش…!

خروش محتویات معده و بازگشتشان به مری ام را حس کردم..!

-الو..صدامو می شنوی…!

خودش بود؟یا یکی شبیه او؟یکی که اینقدر پست بود که اینطور بی رحکانه با من بازی کند…!

-افشین..الو..دانیار اونجاست؟

افشین خواست دستش را عقب ببرد..با هر دو دست گوشی را چسبیدم.

-دایی..انگار قطع شده…هیچ صدایی نمیاد…دوباره بگیر…

نه..نه…خودش بود…ضعیف بود..مریض بود…اما خودش بود…هیچ کس نمی توانست شبیه او باشد…شبیه نداشت…می خواست قطع کند..می خواست بازهم برود…تمام توانم را توی حنجره ام ریختم..

-الو…

-دانیار..!

صدایش از ته چاه می آمد..ته چاه بود..اما خودش بود…!

-دانیار..منم…منم داداش…

برای حرف زدن درد می کشید…می فهمیدم…!

-دانیار..هستی؟منم..دیاکو…

اسمش که آمد برق از تنم رد شد…دیاکو بود؟

-دانیار..یه چیزی بگو…منم…خودمم…حرف بزن…!

حتی یک قطره بزاق هم در دهانم وجود نداشت.

-تویی؟

چرا اینقدر بیحال بود؟

-آره داداش…خودمم…

زنده بود؟زنده بود و من…!!!؟چطور چنین کاری با من کرده بودند؟

-خودتی؟

-معلومه که خودمم…دانیار…خوبی؟افشین.. .افشین…

زمزمه کردم:

-خودتی؟

افشین گوشی را از دستم قاپید…سرم گیج می رفت…انگار آتشم زده بودند…می سوختم…از سر تا پایم می سوخت…افشین حرف می زد:

-بله..خوبه..شوکه شده..بهتر شه تماس می گیریم…حتماً…

صدای تبسم را شنیدم.

-افشین..ول کن اون تلفن رو..هردوشون از دست رفتن…!

صدای ضجه مادر را هم شنیدم…

-یا امام غریب…کمکش کن…این بچه چه گناهی کرده آخه؟

افشین گفت:

-شما شاداب رو بیارین…من دانیار رو می برم…

افشین دستم را دور گردن خودش انداخت و گفت:

-مقاومت کن پسر…مقاومت کن…!

من می چرخیدم یا دنیا؟همه چیز می چرخید.تبسم داد زد:

-یکی بیاد کمک من…نمی تونم بلندش کنم…!

آخ شاداب…آخ…خواستم برگردم تا کمکش کنم…افشین محکم نگهم داشت..چقدر ضعیف شده بودم…

-تو الان باید خوشحال باشی…دیاکو زنده ست..می فهمی؟می تونی درک کنی؟

نه..نمی توانستم…هیچ چیز این زندگی را درک نمی کردم…

-دانیار..گوش می دی؟

سرم را چرخاندم و توی حیاط را نگاه کردم..تبسم و مادر زیر بازوی شاداب را گرفته بودند…زیرلب گفتم:

-افشین…!

-جانم…جانم..بگو…

-دیاکو نمرده…!

شانه هایش لرزیدند..!

-ولی منو کشتن…!

افشین سر بر سینه من گذاشت و بی ملاحظه زار زد..!

پنج ماه قبل؛
شاداب:

میان گریه می خندیدم و وسط خنده می گریستم…باورم نمی شد…فکر می کردم خواب می بینم…مثل تمام این پنج روز که در تمام خوابهایم دیاکو حضور داشت و زنده بود…از دست و پایم نیشگون می گرفتم…دندانهایم روی لبم فشار می دادم و درد را که حس می کردم خوشی ام شدت می گرفت…! تبسم به زور چند قطره اب در دهانم ریخت و کمکم کرد لباسهای خیسیده ام را عوض کنم…حوله ای دور موهایم پیچید و گفت:

-الان گرمت میشه..!

با سرخوشی نفس کشیدم و گفتم:

-منکه سردم نیست.

زیپ سویشرتم را بالا کشید و گفت:

-پس این صدای دندونای منه که بهم میخوره؟بیا یه کم کنار این بخاری بشین.

خودم را از دستش نجات دادم و گفتم:

-نه..می خوام برم پیش دانیار…

او هم لباسش را عوض کرده و افشین با حوله به جان موهایش افتاده بود…کنارش نشستم و گفتم:

-خوبین؟

نگاهش که خوب نبود…خشم و کلافگی در چشمانش موج می زد.با فریاد گفت:

-اه افشین ولم کن..اون موبایل لعنتیت رو بده من…!

افشین حوله را کنار انداخت و گفت:

-الان عصبانی هستی..بذار یه کم آروم شی..بعد تماس می گیریم.

از چشمانش اتش بیرون می زد.

-آروم شم؟من اون بیمارستان رو، روی سر هرچی دکتر و پرستار امریکاییه خراب می کنم….بده اون گوشیت رو تا ترتیب تو رو هم ندادم..!

از آن وقتهایی بود که باید دنبال سوراخ موش می گشتم.افشین نشست و گفت:

-تقصیر اونا چیه که تو هرچی وسیله ارتباطی داشتی نابود کردی…موبایلت رو که پوکوندی…خونه هم که نبودی…بچه های شرکت هم که ازت خبر نداشتن…دیاکو هم که یا بیهوش بوده یا ممنوع الملاقات..چجوری باید بهت خبر می دادن؟تازه امروز دیاکو تونسته حرف بزنه که فوراً شماره منو و شهاب رو داده به داییت…اون بنده خدا هم داشت از نگرانی تو سکته می کرد…

پیشانی اش سرخ شده بود…رگها و حتی مویرگهای گردنش و دستانش یکی پس از دیگری بیرون می زدند..هرچه زمان می گذشت و هوشیاری اش تکمیل تر می شد خشمش بیشتر اوج می گرفت…!

-اون زنیکه احمق گفت مرده…آخرین باری که حرف زد گفت مرده و دستگاهها رو ازش جدا کردن…

ارتعاش صدایش را من می فهمیدم..منی که این پنج روزش را لحظه به لحظه دیده بودم…

-چرا وقتی مطمئن نبودن همچین خبری رو دادن؟به چه حقی؟

افشین دستش را روی پای دانیار گذاشت:

-باشه..حق با توئه..ولی الان باید خوشحال باشی..هرچی بوده گذشته…

یقه افشین را گرفت و توی مشتهای قوی اش مچاله کرد:

-واسه تو شاید راحت گذشته باشه…اما من…من…تو می دونی چی به من گذشت؟

مادرم میانجیگری کرد و گفت:

_آروم باش پسرم..یقه این طفلی رو واسه چی چسبیدی؟من می دونم چی بهت گذشته…بهتر از هرکسی می دونم چی به سرت اومد…ولی با داد و بیداد کردن که چیزی عوض نمیشه..درسته خیلی اذیت شدی..اما باید خدا رو شکر کنی که برادرت زنده ست..این خبر خوب به تموم اون سختیا می ارزه…!قبول نداری؟

دستش شل شد…افشین را رها کرد و گفت:

-بگیر اون شماره رو…بگیر..!

افشین اطاعت کرد و موبایل را از جیبش در آورد.به خودم جرات دادم و گفتم:

-میشه بذارینش رو اسپیکر که ما هم بشنویم؟

سرش را تکان داد و گفت:

-باشه…!

گوشی را روی زمین گذاشت..بعد از یکی دو بوق صدای جوانی پاسخ داد:

-الو..افشین جان…!

دانیار جواب داد:

-منم…شاهو…!

مرد جوان چند لحظه مکث کرد و بعد با عصبانیت گفت:

-دانیار…! من چی به تو بگم؟

فریادش دانیار را جری تر کرد:

-من چی بگم؟امریکا امریکا که می گفتین این بود؟حقوق بیمار و احترام به همراه بیمار که می گفتین این بود؟می دونی این احترام به همراه بیمارشون با من چیکار کرد؟می دونی تو این چند روز چند بار تا پای مرگ رفتم و برگشتم؟

شاهو عقب ننشست..!

-مقصر خودتی…گوشیت رو چرا خاموش کردی؟چرا یه تماس نگرفتی؟تو می دونی تو این چند روز ما چی کشیدیم؟به هر دری زدیم که پیدات کنیم.دیگه داشتم بلیط می گرفتم که بیام ایران…!

دانیار با حرص گوشی را بلند کرد و مقابل دهانش گرفت و گفت:

-عجبا..یه چیزی هم بدهکار شدم…اون پرستار انسان دوستتون میگه مرده..میگه دستگاه رو ازش جدا کردیم…انتظار داشتی چیکار کنم؟منتظر بمونم بلکه معجزه شه؟مگه در سال چندتا مرده زنده میشن؟

صدای دایی آمد.

-دانیار…پسرم…

دستش را توی موهایش برد و نفسش را بیرون داد و با عجز گفت:

-دایی…!

دایی مثل همیشه پر صلابت و محکم بود.

-آروم باش پسر…می دونم تحت فشاری…اما باید به خودت مسلط باشی…همین عصبانیتای کنترل نشده کار دستمون داد دیگه…

پوزخند خشمگینی زد.

-ههه…مقصر همه این اتفاقات منم..نه؟

دایی با آرامش جواب داد:

-نه پسرم…همه چی دست به دست هم داد…دیاکو پنج بار ایست قلبی کرد…پنج بار..که آخریش پنج دقیقه طول کشید…دکتر عمل رو تموم شده اعلام می کنه…پرستار هم به ما خبر می ده…اما نمی دونم چی میشه…چه اتفاقی می افته…چی به ذهن دکتر می رسه…که دستگاه شوکی رو که زمین گذاشته دوباره برمیداره و یه شوک دیگه بهش می ده و با همون شوک قلبش برمی گرده…ما بلافاصله باهات تماس گرفتیم…اما هیچ جا پیدات نکردیم…من فقط سه تا شماره ازت داشتم…که به هیچ کدومش جواب نمی دادی…خودت قضاوت کن..مقصر کیه؟

دیدم که انقباض عضلاتش از بین رفتند و رگهایش به حالت طبیعی برگشتند.

-حالا بگو ببینم..می خوای با برادرت حرف بزنی یا هنوز عصبانی هستی؟

سرش را چرخاند و به من نگاه کرد…دستش را روی گردنش کشید و گفت:

-آره…می خوام…

و بی انصاف…گوشی را برداشت و به اتاق رفت…انگار نه انگار که من هم…!
دانیار:

شماره شاداب را گرفتم و پشیمان شدم.ماشین را خاموش کردم و راه شرکت را در پیش گرفتم.هرگز به صداقت و نجابتش شک نکرده بودم..اما رفیقم را خوب می شناختم…می ترسیدم از خلا عاطفی شاداب سوءاستفاده کند.ساعت را نگاه کردم..هنوز هفت نشده بود..اما شرکت خلوت بود..آهسته و با قدمهای نرم وارد سالن شدم و از دیدن صورت متفکر و نگاه غرق شده در مانیتورش نفس راحتی کشیدم و گفتم:

-به چی اینجوری زل زدی؟

بلافاصله رو برگرداند و با دیدن من لبخند زد و گفت:

-ا…سلام..کی اومدین؟

نگاهی به در بسته اتاق سعید کردم و گفتم:

-الان…!

بلند شد و گفت:

-با مهندس سهرابی کار دارین؟

سرم را تکان دادم و گفتم:

-نه…اومدم دنبال تو…!

ابروهایش بالا رفتند.

-دنبال من؟گفته بودین امروز خیلی درگیرین…!

از اینکه موهایش-هرچند ناخواسته- توی پیشانی اش می ریخت خوشم نمی آمد..رنگ مشکی منحصر به فرد و لختی قشنگش بدجوری به توی چشم بود.

-آره..کارت دارم…جمع کن بریم..!

منتظر جوابش نماندم..ضربه ای به در اتاق سعید زدم و سرم را داخل بردم…او هم مشغول کارش بود…!

-سلام…ما داریم می ریم..!

علی رغم دعوای دو شب پیشمان…با روی باز از حضورم استقبال کرد.

-کجا با این عجله؟بیا بشین یه چایی بزنیم.

حواسم به حرکات شاداب بود..صدای خاموش شدن کامپیوترش را شنیدم.

-نه..عجله داریم..باید بریم…!

خودم هم نمی دانستم چه اصراری به این جمع بستن ها و اثبات تسلطم بر این دختر..داشتم..! شاداب از فاصله میان من و در عبور کرد..پوشه زرد رنگی را به دست سعید داد و گفت:

-این گزارش و فایل کارهای امروزم…اگه با من امری ندارین..مرخص شم…!

به دقت به فرم نگاه و شکل رفتار سعید خیره شدم…از نگاه موشکافانه من معذب بود…اما سعی کرد عادی و خونسرد به نظر بیاید.

-ممنون..خسته نباشین..!

حاضر بودم قسم بخورم که ریگی به کفش این پسر است.

-شاداب…زود باش دیگه..!

با دلخوری نگاهم کرد و از اتاق بیرون زد.به محض نشستن توی ماشین گفت:

-نمی دونم چی فکر می کنین..اما چیزی بین من و مهندس سهرابی نیست…!

چشمانم را گرد کردم.

-نه تو رو خدا…یه چیزی هم باشه…!من تو رو فرستادم اونجا کار کنی نه که یه چیزی بین خودت و مهنــــدس سهرابی! درست کنی…!

قرمز شد.

-چرا اینقدر عصبانی هستین؟مگه من چیکار کردم؟

واقعاً از چه چیز اینقدر عصبانی بودم؟چند نفس کوتاه کشیدم و گفتم:

-عصبانی نیستم..اما از این طرز حرف زدن خوشم نمیاد…

سکوت کرد و ادامه نداد…اما بدجوری رنجیده بود.

-حالا نمی خواد اخم کنی…من هرچی می گم به خاطر خودته…!

با سر فروافکنده گفت:

-من توی روابطم حد و حدود و مرزها رو رعایت می کنم…

می دانستم…حتی بهتر از خودش..! مقنعه اش را کج کردم و گفتم:

-مشکل اینجاست که بقیه رعایت نمی کنن.

-ولی آخه مهندس سهرابی..

حرفش را بریدم.

-دیگه نمی خوام در این مورد حرف بزنم..گفتنی رو گفتم…واسه چیز دیگه ای اینجام.

آهی کشید و گفت:

-چی؟خوبه یا بد؟

دلم می خواست همان وسط خیابان ترمز کنم و تک تک اجزای صورتش را موقع شنیدن خبر آمدن دیاکو، ببینم..!

-نمی دونم…شاید خوب…شاید بد!

حس کنجکاوی اش تحریک شد..چون بالاخره سرش را بالا گرفت:

-چیه خب؟بگین دیگه.

عجیب بود..امروز که ترافیک می خواستم…تمام چراغهای مسیرم سبز بودند.

-آقا دانیار…بگین دیگه…چی شده؟

فکرش به سمت اخبار بد کشیده شده بود…بی خیال هرگونه تصادف احتمالی شدم..نگاهش کردم و گفتم:

-دیاکو داره برمیگرده…!

اول مات شد…بعد خندید..و در آخر اخم کرد…!

سردرگمی و خرابی حالش را می فهمیدم…اینکه نمی دانست خوشحال باشد یا ناراحت…بخندد یا گریه کند…!عکس العملش همان بود که انتظار داشتم..همان تحیر..همان بهت…همان اشتیاق ناخودآگاه و اخم خودآگاه…!
چهارماه بود که با خودش می جنگید…چهار ماه بود که اسم دیاکو را بر زبان نمی آورد…چهار ماه بود که به جای حال دیاکو حال دایی ام را می پرسید و من به جای حال دایی حال دیاکو را برایش تشریح می کردم…چهار ماه بود که در مکالمات تصویری و غیر تصویری ام با دیاکو، شریک نمی شد و حتی اگر حضور داشت، دور می گرفت.

طی بار اول و دوم و سوم و دهم تماس های تصویری سکوت کرد..اما بالاخره تاب نیاورد..مثل تمام همجنسهایش…مثل تمام دخترهای این دنیا…!

-آقا دانیار…میشه یه سوالی بپرسم؟

می دیدم که روزهاست خودخوری می کند..فکر مغشوشش را می دیدم…ور رفتنش با گوشه ناخن های کوتاهش..بند کردنش به دکمه های مانتویش…سکوت کردنهای عجیبش…! روزها بود که منتظر به حرف آمدنش بودم…چون می دیدم چگونه شور و شوقش برای حرف زدن با دیاکو،با دیدن نشمین خاموش می شود…!ساده نبودم..بچه نبودم..بی تجربه نبودم…اما شاداب ساده بود..بچه بود…بی تجربه بود..پیچیده نبود و همین خواندن احساساتش را از خواندن یک کتاب شعر هم راحت تر می کرد.

-بپرس…!

-دختر دایی تون…نشمین خانوم رو می گم…مگه نگفتین هم درس می خونه هم کار می کنه؟

گاز بی میلی به همبرگر با پنیر دوبل، زدم و گفتم:

_آره..چطور مگه؟

شاداب پیچیده نبود…اما غروری داشت..عزت نفسی داشت…بیشتر از تمام دخترهایی که تا کنون دیده بودم…!می دیدم که چقدر حرف زدن در این مورد برایش سخت بود.

-آخه..چیزه…نه اینکه همیشه ایشون پیش آقای حاتمی هستن…یه خرده عجیب بود واسم..!

این “عجیب” را منهم فهمیده بودم.با نگاه دنبال پنیرهای سفید و کشدار داخل ساندویچم گشتم و دندانهایم را در آنها فرو بردم و گفتم:

-نه..عجیب نیست..!

با ناامیدی..با استیصال…با التماس به دهانم خیره شد..دوست داشت بدون پرسیدن..جواب تمام سوالاتش را بگیرد…! اما به هرحال..منهم دانیار بودم…با خصلت های آزار دهنده خودم..!

کمی من و من کرد و بعد با صدای کم جان تری پرسید:

-چطور؟

دستمال کاغذی مچاله شده در مشتم را اطراف دهانم کشیدم و گفتم:

-دوستش داره…!

دهانش باز ماند و چشمهایش گرد شد..سریع توجیه کرد:

-خب اونکه البته…آقای حاتمی پسر عمشونه…طبیعیه..!

پوزخند زدم…نمی خواست بپذیرد…برخلاف او من خونسرد بودم.

-نه از این دوست داشتنا..از اون یکی دوست داشتنا…!

رنگ گندمی صورتش سفید شد…رنگ صورتی لبهایش پرید…!بلد نبودم مقدمه چینی کنم…بلد نبودم دلداری بدهم…چون به نظرم هیچ عملیات و تمهیداتی نمی توانست تلخی و زشتی حقیقت را مخفی کند.ادامه دادم..بیرحمانه..با خونسردی..!

-همون بار اولی که دیاکو رو دید دل و دینش رو باخت…من فهمیدم..اما دیاکو نه…چون اون موقع چشمش به جز کیمیا هیچ کس رو نمی دید…

و کنایه زدم:

-کلاً گیرنده داداش من تو اینجور مسائل خیلی ضعیف عمل می کنه.

اشک هایی که بی محابا در کاسه چشمش جمع می شدند را هم دیدم..اما باز گفتم:

-خلاصه اون موقع تمام عشق و احساس و توجه دیاکو متوجه کیمیا بود…نشمین هم که دید همچین حرف قدر قدرتی داره کنار کشید و هیچی نگفت.

سرش را پایین انداخت و چنگال را با تمام قدرت در ظرف سالاد مقابلش فرو برد و گفت:

-خودش اینا رو به شما گفت؟

تلاشی که برای حفظ غرورش می کرد تحسینم را برانگیخت…!

-لازم نبود بگه…من حال آدما رو از چشماشون می فهمم..همونطور که از روز اول حال تو را فهمیدم…!

نفس عمیقش..بریده بریده بود..!

-خب..یعنی الان…

گاهی از صراحت خودم در عجب می ماندم:

-نمی دونم الان چی به چیه…نپرسیدم و نمی پرسم..اما اینو می دونم که مردا هرگز رفیق روزای سختشون رو فراموش نمی کنن…!

تیر خلاص را وسط پیشانی اش خالی کردم:

-بخصوص اگه اون روزای سخت..روزهای بیماری باشه و اون رفیق یه زن باشه…و اون زن، دختر اسطوره زندگیت باشه…!

اشکش چکید…در اوج مظلومیت…اما از آن روز به بعد…با تمام دلتنگی ها و حسرت ها و نگرانی هایش…هرگز نام دیاکو را بر زبان نیاورد…!
شاداب:

تبسم رژ گلبهی را روی لبهایم کشید و گفت:

-ای کوفتت بشه الهی…مال خریدای عروسیمه..هنوز یه بارم ازش استفاده نکردم…!

انگشتم را روی لبم کشیدم و از رنگش کاستم و گفتم:

-خسیس نشو دیگه…ببین چقدر بهم میاد…!

پشت چشمی نازک کرد و گفت:

-ایش…یه کم خودتو بغل کن..وقت کردی یه ماچی هم از خودت بکن…مگه با ارایش یه کم قابل تحمل شی…!

ضربه آرامی به شکمش زدم و گفتم:

-خفه..اون شال جدیدت رو هم آوردی یا نه؟

دستش را توی ساکش کرد و گفت:

-بله…لباس خوابم آوردم…از نوع زرشکی جیگریش…!

شال را روی سرم انداختم و توی آینه خودم را برانداز کردم.

-لباس خواب می خوام چیکار؟

و بعد چرخیدم و زیرلب خواندم…

-هرکسی دنبال خبر می گرده…بهش بگین عشق داره برمی گرده…

تبسم دستانش را به کمر زد و گفت:

-والا اینجوری که تو داری می ری استقبال…لباس خواب که کمترینشه..فکر کنم باید به فکر سیسمونی بچه ت باشیم.

چینی روی بینی ام انداختم و گفتم:

-امیدم به افشین بود که یه کم تو رو آدم کنه..ولی انگار از اونم آبی گرم نمیشه…!

لبه های شال را مرتب کرد و گفت:

-دروغ می گم مگه؟تا دیروز می گفتی من دیگه اسم دیاکو رو نمیارم..تمومه…پیشکش دختر داییش…الان واسه یه استقبال ساده داری خودکشون می کنی…!مگه قرار نبود فراموشش کنی؟پس چی شد؟دم خروس رو باور کنم یا قسم حضرت عباس رو؟

حال خوشم را خراب کرد.شال را برداشتم و با غیض گفتم:

-منکه سر خود نمی رم..وقتی دانیار بهم می گه بیا حتما یه چیزی می دونه…بعدشم…به هرحال ما الان کلی با هم مراودات خانوادگی داریم…دیاکو که یه آدم عادی نیست…وظیفه دارم برم استقبالش..!

تبسم از من عصبانی تر بود.

-بابا مراودات…چقدر تو وظیفه شناسی آخه…این وظیفه تو تموم نشد؟بس نیست دیگه؟برادرش رو از توی قبر بیرون کشیدی…پنج ماهه خواب و خوراکت شده دانیار…اجازه بده یه لگنم می ذاری زیرش که نره دستشویی و خسته بشه…قبلشم که همش درگیر خودش بودی..وای دیاکو قرصش رو نخورد..وای ناهار دیاکو دیر شد..وای دیاکو بستریه باید برم پیشش..وای دیاکو داره می میره منم بمیرم..جمعش کن بابا…دیگه استفراغمون گرفت از این احساس مسئولیت چندش تو…پسره به یه مگس ماده بیشتر از تو محل می ده..اونوقت تو چشمت رو همه چی بستی و کل زندگت شده دانیار و دیاکو…!

گریه ام گرفت…چرا مردم اینطور بی رحمانه با دل من تا می کردند؟مگر من چه کرده بودم؟

تبسم پوفی کرد..بازویم را گرفت و با لحن آرامتری ادامه داد:

-تا الان کردی…باشه..دستت درد نکنه..اجرت با امام حسین…! ولی دیگه بسه شاداب…خودت رو گول نزن…دیاکو اگه تو رو می خواست تو این چهارماهی که طرفش نرفتی سراغت رو می گرفت…اگه تو رو می خواست اینهمه از خودگذشتگی تو به چشمش می اومد….بسه..بچسب به زندگیت…ول کن این دوتا برادر رو…به خدا من احساس بدی دارم..عاقبت خوشی تو این ماجرا نمی بینم…هر دوشون یه جوری ان…

بازویم را با خشونت بیرون کشیدم..جلو آمد:

-من نگرانتم شاداب…داری جلوی چشمام آب می شی..اونم به خاطر کسیکه حتی بهت فکرم نمی کنه..!

با بغض داد زدم:

-بسه دیگه…تمومش کن..!دیاکو چه منو بخواد و چه نخواد…من دوستش دارم..آره می دونم اون منو واسه ازدواج نمی خواد…منم دیگه به ازدواج باهاش فکر نمی کنم….ولی این قضیه از احترامم نسبت به اون کم نمی کنه..دیاکو تا آخر دنیا واسه من محترمه…واسم عزیزه…تو رو خدا فرق این دوتا رو بفهم…

با مشت به پیشانی اش کوبید و گفت:

-وای شاداب..تو خودت خری..بقیه رو هم خر فرض می کنی…یعنی من تو رو بعد از اینهمه سال دوستی نمی شناسم؟فرق بین احترام و عشق احمقانه ت رو نمی فهمم؟فکر کردی نمی بینم چجوری داری سر خودت شیره می مالی؟احترام یعنی اینکه وقتی اسمش میاد رنگ از رخسارت بپره و صدای قلبت رو حافظ از اون دنیا بشنوه؟احترام یعنی اینکه خودت مریض شی به قیمت اینکه یادگار مرد محترمت سالم بمونه؟

حرصم گرفت..این دیگر بی انصافی بود…شال را توی صورتش پرت کردم و گفتم:

-چند بار بگم قضیه دانیار فرق داره؟من دانیار رو دوست دارم…دانیار بهترین دوست منه…اون موقع که فکر می کردم دیاکو مرده چی؟اون موقع به خاطر کی مواظبش بودم؟من هرکاری واسه دانیار می کنم به خاطر خودشه..نه هیچ کس دیگه…!

ابروهایش را بالا برد…خم شد و شالش را از روی زمین برداشت و گفت:

-آها…اینجوریه دیگه؟این حرف آخرت بود؟باشه…تو و بهترین دوستت پیشکش همدیگه…مقصر من هالوام که جوش تو رو می زنم…!برو هر غلطی دوست داری بکن..!به درک اگه غرورت می شکنه..به درک اگه داری خودت رو سبک می کنی…به درک اگه داری شخصیتت رو زیر سوال می بری…به درک…!

در را چنان به هم کوبید که از گوشه پلکم ضربان گرفت…!چرخیدم و به تصویر خودم در آینه نگاه کردم…دستم را بالا بردم و با خشونت به جان لب و گونه ام افتادم…مقنعه ام را روی سرم کشیدم و از اتاق بیرون رفتم…!
دانیار آمده بود…کمی چشمهایم را مالیدم و سوار شدم.

-سلام…!

حتی در همچین روزی..در چنین روزی که می دانستم چقدر منتظرش بوده..آرام و خونسرد بود.

-سلام…!

حوصله احوال پرسی نداشتم..کمربندم را بستم..

-خوبی؟

-ممنونم..شما خوبین؟

-ممنونم یعنی چی؟خوبی یا نه؟

-بله خوبم.

ماشین را روشن کرد و گفت:

-ولی قیافه ت که اینو نمی گه…با تبسم دعوات شده؟

تعجب کردم:

-شما از کجا فهمیدین؟

شانه ای بالا انداخت و گفت:

-پیش پای تو، اون از خونه بیرون اومد…اونم دقیقا همین ریختی بود..مثل تو…!

اهی کشیدم و گفتم:

-آره..یه کم بحثمون شد…!

لبخند زد:

-ببینم موهات سر جاشه یا نه…!

استرس و ناراحتی جان به سرم کرده بود..کاش راحتم می گذاشت.

-آره سرجاشه..!

فهمید که حوصله ندارم…بحث را عوض کرد.

-دسته گلی که سفارش دادی رو صندلی عقبه..ببین دوستش داری؟

ذوقم کور شده بود..حرفهای تبسم را قبول نداشتم اما هر کلمه اش مثل سوزن در قلبم فرو می رفت.

نیم نگاهی به گل کردم و گفتم:

-دستتون درد نکنه..!

به جای پاسخ تشکرم گفت:

-استرس داری؟

انگشتهایم را در هم پیچیدم و گفتم:

-یه کم…فکر می کنم من نباید می اومدم.

چشمانش را تنگ کرد:

-چرا؟

چطور می گفتم؟

-خب..به هرحال بعد از مدتها قراره برادرتون رو ببینین…شاید بهتر بود تنها باشین.!

خندید..از همان بلندها..از همان کمیابها..

-یه جوری می گی تنها باشیم انگار زن و شوهریم…مثلاً می خوایم چیکار کنیم که جلوی چشم تو نشه؟

امروز روی فرم بود..سرحال بود..!بر عکس من..!

-نه منظورم اینه که…

حرفم را قطع کرد:

-بحث امروزت با تبسم سر دیاکو بوده..درسته؟

همه چیز را می فهمید..همه چیز را می خواند.

-آره..!

جدی شد.

-اگه دوست نداری بیای..مجبورت نمی کنم…!من به خاطر خودت گفتم بیای..!

دوست نداشتم؟جانم داشت در می رفت..فقط برای یکبار دیدن دوباره دیاکو..دوست نداشتم؟از وقتی شنیده بودم دارد می آید خواب از چشمم گریخته بود..دوست نداشتم؟
ترسیدم پشیمان شود و برم گرداند..سریع گفتم:

-نه..فقط گفتم نکنه شما معذب شین..!

از آن نگاههای عاقل اندر سفیهش به سمتم پرتاب کرد و هیچی نگفت.

تا آنجایی که می توانستم پنجه ام را بلند کردم و گردنم را تا آنجایی که انعطاف داشت کشیدم.دانیار غر زد.

-چقدر وول می خوری شاداب..یه دقیقه آروم وایسا دیگه..!

قلبم توی دهانم بود:

-پس چرا نمیاد؟الان کلی وقته که هواپیما نشسته..!

کاپشنم را رو به پایین کشید و مجبورم کرد روی کف پاهایم بایستم.

-طول میکشه…یه کم صبر داشته باش…!

صبر؟نداشتم…تمام این پنج ماه یکطرف..این پنج دقیقه یکطرف…!

-شما که قدتون بلنده چیزی نمی بینین؟

-نه…!

کف دستم عرق کرده بود…دسته گل را به دست دیگرم دادم و با بی قراری نوک کفشم را به زمین کوبیدم.

-اوناهاش..اومدش..!

قلبم به طور رسمی تمام عروق و رباط های نگهدارنده اش را پاره کرد و از جایش کنده شد. از آستین دانیار آویزان شدم و خودم را بالا کشیدم…

-کو؟

دنیار دستش را دراز کرد:

-اوناهاش…! ولی…

مسیر انگشتهایش را با ولع بلعیدم..تا به چیزی که می خواهم برسم..اما قبل از هرچیز چشمانم روی دستهای ظریف زنانه ای که دور بازوی آشنایی حلقه شده بود، قفل کرد…!پلک زدم…شاید این اشتباه تصحیح شود…!

-گفته بود تنها میام…ولی دایی اینا هم که هستن…!

کسی که خوب می شناختمش..حتی بهتر از خودم..چرخید…! مغزم فرمان داد..به سرعت خودم را پشت دانیار قایم کردم.

-چیکار می کنی شاداب؟

گل را به دستش دادم و گفتم:

-هیچی نگین..نگین منم اومدم.

اخم کرد:

-منظورت چیه؟

نزدیک بود بشکنم..نزدیک بود.

-تو رو خدا…نذارین بدونن منم اینجا بودم…خواهش می کنم.

اخمش حجم بیشتری گرفت:

-یعنی چی؟

سعی کردم خودم را در میان مردمی که ایستاده بودند مخفی کنم.

-نمی خوام منو ببینن…خواهش می کنم..!

نگاهی به آنطرف سالن شیشه ای کرد..اما تا قبل از اینکه دوباره سرش را بچرخاند..من گریخته بودم…!

با بدنی که تمامش می لرزید..پشت ستونی سنگر گرفتم و سر چهار انگشت دست راستم را توی دهانم گذاشتم و زل زدم به در خروجی ترانزیت…! دانیار گاهی اطرافش را نگاه می کرد و گاهی برای آدمهای آنطرف شیشه دست تکان می داد.بالاخره قید پیدا کردن مرا زد و برادرش را در آغوش گرفت.

از آن دقایق چیزی نمی گویم…چون چیز زیادی یادم نیست…ستون را بغل گرفته بودم و با حسرت به انگشتان مانیکور شده ظریف نشسته روی بازوان اسطوره ام نگاه می کردم…از آن دقایق چیزی نمی گویم..من بودم و نگاه گرسنه ای که لحظه ای صورت لاغر شده اما همچنان خندان و قوی مردم را ترک نمی کرد…من بودم و دلی که با صدای ضعیف قربان صدقه قد و بالایش می رفت و مغزی که مرتب می گفت..خفه شو..خفه شو..خفه شو…!من بودم وشوری اشکهایی که پوست سرما زده ام را می سوزاند…من بودم و نفسی که می رفت و باز نمی گشت…چیزی نمی گویم..چون در جمع آنها خنده بود و عشق و بوسه و در تنهایی من اشک بود و آه و درد..!چیزی نمی گویم…چون تمام من آنجا بود و هیچکدام آنها اینجا..پیش من نبودند…دهانم را روی سنگ سرد ستون گذاشتم و برای دل شکسته و خسته ام حرف زدم:

-اومدی؟اومدی بی وفا؟

اشک مجالم نمی داد.

-خوش اومدی…خوشحالم که خوبی…خوشحالم که هنوز سرپایی..خوشحالم که هنوز می خندی…

خندیدم..مثل دیوانه ها…

-بیا..اینم دانیارت..صحیح و سالم تحویلت…دیگه فکر کنم کارت با شاداب تموم شده..دیگه خودت هستی…مواظبشی…یکی ام هست که مواظب خودت باشه…دیگه شادب رو می خوای چیکار؟شاداب بدبخت رو می خوای چیکار؟

راه رفتن را در پیش گرفتند.حتی دانیار هم پشت سرش را نگاه نکرد.من در دنیای آنها جایی نداشتم…هرچه در توانم بود به کار گرفتم تا جایی برای خودم باز کنم…اما نشد..من در دنیای هیچ کس جایی نداشتم…!

-باشه…برو…برو خوشبخت باشی…منکه به جز این چیزی از خدا نخواستم…اما…کاش…

لبم را گاز گرفتم…سرم را به ستون زدم و چشمم را بستم.

-نه..هیچی…کاش نه…همینکه سالمی..همینکه خوبی…واسم کافیه…بیشتر از این چیزی نمی خوام..خدایا..چیزی نمی خوام..!

پوستم می سوخت..چشمم می سوخت…هرچه داشتم می سوخت…سر که بلند کردم دیگر ندیدمشان…!

اشکهایم را پاک کردم و بند کولی ام را در دست گرفتم و سرم را پایین انداختم و رفتم..هم از فرودگاه…و هم از…

ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش
بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش
دانیار:

اعصابم له بود..پاهایم همراهی ام نمی کردند..اینکه در اوج عصبانیت و کلافگی مجبور بودم بخندم بیشتر اذیتم می کرد…عادت به تظاهر نداشتم..اما به خاطر شاداب مجبور به تحمل بودم…از غیب شدن ناگهانی اش خشمگین بودم..اما درکش می کردم…حق می دادم نخواهد بیشتر از این پیش چشم من و برادرم خوار شود…شاید اگر منهم جای او بودم همین کار را می کردم…از دست خودم هم عصبانی بودم..نباید به آمدن ترغیبش می کردم…منکه از احساس دیاکو خبر داشتم..نباید اجازه می دادم بیاید…از دست دیاکو هم عصبانی بودم…با این سورپرایز مسخره اش..باید به من می گفت که تنها نیست و مرا در چنین موقعیت افتضاحی قرار نمی داد.

به طور نامحسوس سرم را چرخاندم…بلکه ببینمش…ببینم که خوب است…اما ندیدمش..و می دانستم که خوب نیست…سوالات دیاکو را با “بله و نه” های سرسری جواب دادم و در نهایت تصمیم را گرفتم…! نمی توانستم شاداب را رها کنم…آن هم تنها…اینجا…کیلومترها خارج شهر..در حالیکه نمی دانستم پول برای بازگشت دارد یا نه…!جانی برای راه رفتن دارد یا نه…!امنیتی در این بیابان دارد یا نه…!نمی شد…هرچه با خودم کلنجار رفتم نشد…حق شاداب این نبود…مرام منهم این نبود!

به ماشین که رسیدیم سوییچ را به دست دیاکو دادم و گفتم:

-می تونی برونی؟

تعجب کرد:

-چرا خودت نمی شینی؟

از دروغ گفتن بیزار بودم…بیزار..!

-من باید اینجا بمونم…چند تا مهمون خارجی داریم که تا یه ساعت دیگه می رسن…باید واسه استقبالشون باشم…ارزش نداره تا خونه بیام و برگردم…شما برین منم خودم رو می رسونم.

دایی خندید..دستی روی شانه ام زد و گفت:

-چه آدم خوش اخلاقی رو هم واسه استقبال فرستادن..!

به زور لبخند زدم و گفتم:

-اونا به اخلاق من کاری ندارن…فقط کار واسشون مهمه…!

نشمین با شیطنت گفت:

-خانومم همراهشون هست؟

از دست این یکی که حسابی شاکی بودم.

-آره…

با چشم اشاره ای به دستش کردم و گفتم:

-ولی نه از ایناش…!

دیاکو اخم کرد.اما نشمین بدون اینکه ناراحت شود جواب داد:

-داداشت تازه سرپا شده…می ترسم تعادلش رو از دست بده.

ابرویم را بالا انداختم و با پوزخند گفتم:

-اینطوری که تو وزنت رو انداختی روی داداش من…به نظر میاد که قضیه برعکس باشه.

دایی سرفه ای کرد و سرش را پایین انداخت.دیاکو با چشم و ابرو اشاره ای داد و گفت:

-دانیار…برو به کارت برس…من خودم رانندگی می کنم.

دستم را توی موهایم فرو بردم..هنوز از راه نرسیده دلخورش کرده بودم…

-باشه…برین..منم میام..!

و سریع برگشتم…محوطه بیرونی را با دقت جستجو کردم و بعد به سالن رفتم…شماره اش را گرفتم…جواب نمی داد…هجوم جمعیت اجازه نمی داد بیابمش…او با آن اندام ظریفش میان اینهمه آدم گم می شد…دوباره شماره اش را گرفتم…باز جواب نداد..به زور خودم را کنترل کردم که گوشی را به در و دیوار نکوبم…دور خودم چرخیدم…جرات نمی کردم در خروجی را ترک کنم..می ترسیدم بیرون برود و من نبینمش…دوباره زنگ زدم و اینبار با صدای نیمه بلند گفتم:

-جواب بده لعنتی…!

دختری از کنار گوشم گفت:

-به من زنگ بزنی جواب می دما…!

به گریم وحشتناک صورت و گنبد روی سرش نگاه تحقیر آمیزی کردم و بدون اینکه جوابش را بدهم رویم را برگرداندم…!

-واه..چه بداخلاق…باز کن اون اخما رو ..زشتت کرده…!

چقدر افسوس خوردم که وقت و حوصله پایین آوردن فکش را نداشتم…! در حالیکه چشمم را در سالن می چرخاندم گفتم:

-برو خانوم…برو خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه…!

با عشوه حال بهم زنی گفت:

-خب بذار همینجا حواله ش کنیم..!

اوف..خدای من…چه کثافتی دنیا را در بر گرفته…مزاحمین نوامیس جنسیت عوض کرده اند…!

انگشت اشاره ام را به سمتش گرفتم و گفتم:

-گمشو از اینجا..وگرنه به جای روزی یه چک حواله اون چاله چوله های صورتت می کنم که حالت اساسی جا بیاد!

رو ترش کرد و گفت:

-برو بابا..فکر کرده نوبرش رو آورده..خلایق هرچه لایق…!

و در حالیکه با هر قدم تمام پایین تنه اش را تکان می داد دور شد.پوفی کردم و دوباره شماره شاداب را گرفتم…با اولین بوق صدای قهقهه بچه ای را شنیدم…زنگ موبایل شاداب بود…گردنم را با تمام قدرت در جهت مخالف چرخاندم و با دیدنش نفس گرفته ام را رها کردم.

سرش را توی یقه کاپشنش فرو برده بود و کولی اش را دنبال خودش می کشید.تمام هیکلش شکستگی را فریاد می زد…من با این دختر ساده و احساساتی چه کرده بودم؟گردنم تیر کشید…محل ندادم و جلو رفتم…صدایش زدم…انگار نه انگار…بازویش را گرفتم..انگار برق از بدنش رد کردند..خشک شد…!

-صبر کن ببینم..معلوم هست کجایی؟

رد اشک بر صورتش مانده بود اما دیگر گریه نمی کرد…با معصومیت جواب داد:

-گم شده بودم…در خروجی رو پیدا نمی کنم…!

دلم لرزید…برای اولین بار در زندگی دلم برای یک دختر لرزید…!

ناگهان عدسی چشمانش گشاد شد.هراسان گفت:

-بقیه کجان؟مگه نرفته بودین؟الان منو می بینن..!ولم کنین تو رو خدا..!

چطور باید آرامش می کردم…این گنجشک سرما زده و ترسیده را؟

-اونا رفتن…نترس…!

دور و بر خودش را نگاه کرد..سرک کشید و پشت سر مرا هم پایید.

-رفتن؟پس شما چرا نرفتین؟

چشمان سرخش آتشم می زد..ترسیدم با کمی بیشتر دست دست کردن مرتکب اشتباه شوم..!

-نکنه انتظار داشتی اینجا ولت کنم؟

موهایش را زیر مقنعه داد و گفت:

-بهشون گفتین من اینجام؟گفتین می خواین بیاین پیش من؟

برای سرپوش گذاشتن روی احساسات خروشانم از روش خشونت استفاده کردم.

-نخیر…نگفتم…میای بریم یا نه؟

سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت:

-نه..خواهش می کنم برین..من می خوام تنها باشم.

بازویش را کشیدم و گفتم:

-که چی مثلاً؟

مقاومت نکرد..التماس کرد:

-تو رو خدا…می خوام قدم بزنم…می خوام تنها باشم..!

از سالن بیرون رفتیم…در خودش جمع شد و لرزید.

-اینجا جای قدم زدن نیست…وقتی برگشتیم تهران هرجا خواستی می تونی قدم بزنی..!حتی می تونی خودت رو بکشی..ولی اینجا جاش نیست..!

به سمت ایستگاه تاکسیرانی رفتم..دنبالم دوید و گفت:

-تو همین محوطه قدم می زنم..بعدش از همینجا تاکسی می گرم و می رم..فقط شما برین…تو رو خدا آقا دانیار…!

کیف پولم را در آوردم و گفتم:

-نه..با هم اومدیم..با همم بر می گردیم…!

بغض کرد:

-چرا به حرفم گوش نمی دین.

کولی اش را از دستش گرفتم و گفتم:

-از یکی دیگه عصبانی هستی..منو واسه چی دک می کنی؟

در تاکسی را باز کردم و منتظر ماندم سوار شود…ملتمسانه نگاهم کرد اما چون هیچ انعطافی ندید آهی کشید و سوار شد.کنارش نشستم گفتم:

-الان این اداها یعنی چی؟مگه قبلاً نمی دونستی؟مگه بهت نگفته بودم؟

نای حرف زدن نداشت…اما نمی خواستم در خودش فرو رود…باید حرف می زد…کاری که من در شرایط بحرانی زندگی ام نکردم و…

-ادا در نمیارم…فقط دلم تنهایی می خواد…همین..!

چرا گریه نمی کرد؟کاش گریه می رد..کاری که من در شرایط بحرانی زندگی ام نکردم و…

-تنهایی می خوای یا ندیدن ریخت حاتمی ها؟

باز آه کشید.

-همینکه حال هردوتون خوبه واسه من کافیه..!

در این حال خوب…شاداب بیشترین نقش را داشت…کدام مردی و مردانگی این را فراموش می کرد؟

-جدی؟پس چرا اینقدر بهم ریختی؟

نگاهم کرد..جا خوردم…دو حفره دیدم…دو حفره سیاه…دو چاله عمیق آشنا…مثل همانهایی که هر روز صبح توی آینه می دیدم.

-من حالم خوبه..فقط خوابم میاد…خیلی خستمه..انگار صد ساله که نخوابیدم.حالا که خیالم از شما و برادرتون راحته فقط می خوام بخوابم.

و پیشانی اش را به شیشه زد و چشمانش را بست…!
به تهران که رسیدیم سرش را بلند کرد و گفت:

-من آزادی پیاده میشم…می خوام برم خونه تبسم اینا…!

ساعت گوشی را چک کردم و گفتم:

-آدرس بده می رسونیمت.

با قاطعیت گفت:

-نه…خودم می رم…اینجا دیگه تهرانه…

انگار واقعاً نیاز داشت تنها باشد…اصرار نکردم..اما نگران بودم.راننده نگه داشت..پیاده شدم تا او پیاده شود.از نگاه کردن به چشمانم اجتناب می کرد.فقط گفت:

-خداحافظ…

مثل روح از کنارم گذشت.دست دراز کردم و بند کیفش را گرفتم.

-شاداب؟

درآن سرمای کشنده…داغی نفسش یخ را هم آب می کرد.

-بله؟

-رسیدی خونه بهم خبر بده…!

فقط سرش را تکان داد و رفت.

کلید اندختم و وارد خانه شدم.دایی و نشمین توی پذیرایی نشسته بودند.سلام کردم و گفتم:

-دیاکو کو؟

دایی ماسکش را برداشت…خس خس سینه اش شدیدتر از قبل بود.

-خسته شده بود..خوابیده…

کتم را در آوردم و به سمت اتاق رفتم..دستگیره را آهسته پایین کشیدم و وارد شدم…با لباس و بدون اینکه پتویی رویش بکشد دراز کشیده بود…ایستادم و نگاهش کردم…هنوز بعد از پنج ماه باورم نمی شد که نمرده…که هست…که همچنان هست…!وجودش آرامشی داشت که با تمام سختیهای دنیا برابری می کرد…شاید بهتر بود بیدارش نمی کردم…اما دلم تنگ بود…دلم برای تنها تکیه گاهم در این دنیا تنگ بود…
جلو رفتم و لبه تخت نشستم…از سنگینی من و پایین رفتن تشک بیدار شد..چشمانش مست خواب بودند…اما لبخند زد…چطور یک لبخند می توانست شب را اینچنین چراغانی کند؟

-اومدی؟

میل شدیدی به لمس صورتش داشتم..می خواستم واقعی بودنش را باور کنم.

-آره…بیدارت کردم؟

دستش را روی پایم گذاشت و گفت:

-نه…منتظرت بودم.

به فضای اندک کنارش نگاه کردم…فهمید چه می خواهم…برایم جا باز کرد و گفتک

-بیا…

دراز کشیدم…چقدر احمق بودم که قدر بودنهای برادرم را نمی دانستم.

هر دو به عادت بچگی…دستهایمان را قلاب کردیم و روی سینه گذاشتیم و به سقف زل زدیم.

-تعریف کن واسم.

چه می گفتم؟من تعریف کردن بلد نبودم.

-از چی؟

-از همه چی…از خودت…از کار و بار…از شاداب…

شاداب…!

-چی بگم؟

-شاداب کجاست دانیار؟الان چند ماهه که حتی یه تماسم با من نگرفته…هرچی می پرسم همش می گی درس داره..کار داره…نکنه چیزی شده که به من نمی گی؟اتفاقی واسش افتاده؟

شاداب…!

-فکر می کردم حداقل امروز واسه استقبال بیاد…اصلاً خودت گفتی میاد..پس چی شد؟

چه شده بود؟مرده بود..!

-دانیار؟چیزی هست که من ازش بی خبرم؟

خواستم بگویم هست…از عشق شاداب بی خبری…! اما جلوی دهانم را گرفتم.

-نه..حالش خوبه..درگیر کار و درسه…

-مطمئنی؟

مطمئن بودم…اما نه از خوب بودنش…از نابودی اش…!

-آره…خوبه…خیالت راحت..!

-خدا کنه…دلم می خواد ببینمش…باید ببینمش…باید تشکر کنم…به نظرت چطوری می تونم از خجالتش در بیام؟

خدا را شکر که تاریکی پوزخندم را می پوشاند…خبر نداشت که همین امروز از خجالتش در آمده بود.

-نمی دونم…!

-تو مرتب می بینیش؟

-آره.

-پس بالاخره با هم کنار اومدین…!

هنر من نبود…!شاداب…با همه کنار می آمد..با همه راه می آمد..در مقابل همه صبوری می کرد..!

-آره…!

-باورت میشه تو اون لحظاتی که مرده بودم و تلاش دکترها رو واسه نجات زندگیم تماشا می کردم صداش رو می شنیدم؟تو رو می دیدم…صدای اون رو می شنیدم…تو هیچی نمی گفتی…اما اون همش می گفت خدا..خدا..خدا…هر خدایی که اون می گفت من رو یه قدم به جسمم نزدیک تر می کرد…نمی دونم چطور برگشتم…اما مطمئنم حرف شاداب اون بالا پیش خدا بدجوری نفوذ داره..مطمئنم…!

خواستم بگویم..دل شکسته اش چه؟آنهم پیش خدا نفوذ دارد؟

-همیشه به دایی می گم…می گم اگه خدا دایان رو ازمون گرفت در عوضش شاداب رو بهمون داد…نمی دونم چطوری بابت خیال راحتی که حضورش در کنار تو، به من می داد ازش تشکر کنم…اگه از دلسوزی و قلب مهربون و محبت بی دریغش به تو خبر نداشتم محال بود دووم بیارم.

چشمانم را روی هم فشار دادم..همان قلب مهربان اینطور به خاک سیاهش نشانده بود.

-تو اولین فرصت..اصلا همین فردا می رم سراغش…حقشه که دستش رو ببوسم…

همچنین ببینید

پارت ۹ جلد دوم اسطوره

-منو ببین…! چشمان بازیگوش و هیجانزده اش را به صورتم دوخت…شمرده و محکم گفتم: -دختر …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *