یکشنبه , مهر ۲۹ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان هزار چم / پارت ۳ رمان هزار چم
کانال عاشقي

پارت ۳ رمان هزار چم

از پنجره مشغول تماشاى شور و شوق اهل خانه بودم.
کارگرها، فرش هاى جدیدی که آقاجان براى خانه فرستاده بود را تازه آورده بودند.
زن عمو هم مثل همیشه از پنجره طبقه خودشان با صدای بلند اظهار نظر می‌کرد.
_ حاج خانم؟ رنگش لاکیه؟
ابریشم تبریز؟
حاج خانم، سینی شربت را به کارگرها تعارف می‌کند.
با دست به زن‌عمو اشاره می‌کند که آرام تر حرف بزند.

می‌شنوم که زن عمو می‌گوید:
_ واه واه می‌ترسه همسایه ها بفهمن بخت نوه اش رو ببندن.

اصلا دلم نمی‌خواهد مثل مامان و حنانه بروم طبقه پایین و مدل فرش های جدید و آن یک دست مبل سفارش بابا را ببینم.

این دو روز، بیشتر فکرم داخل کمدم بود.
دوباره لباس هایم را بهم ریختم و در آخر هم هیچ چیز که دلم را راضی کند پیدا نکردم.
از راه پله، مامان را چندبار صدا می‌زنم تا بالاخره بشنود و جواب دهد.
_ بله ریحانه؟

_ مامان کارت تموم نشد؟

_ نه! یه دنیا کار داریم این پایین.

می‌دانم قطعا زن عمو گوش ایستاده است.
پایین می‌روم و سرم را از بین نرده ها بیرون می‌برم.
مامان چادرش را دور کمرش بسته است.
_ چیه دختر؟

آرام می‌گویم:
_ می‌شه بریم خرید؟ من لباس هام خوب نیست.

لبخند می‌زند و سر تکان می‌دهد.
_ الهی قربونت بشم! باشه می‌ریم.
بیا پایین یه کم کمک کن تموم شه تا تاریک نشده بریم و برگردیم.

با ذوق از جایم بلند می‌شوم.
_ مامان اون پیراهن فیروزه ای که سر پاساژ نارون دیدیم رو بخرم؟

انگشتر نگین فیروزه اش میان دست های ستبر و مردانه اش دوباره مقابل چشم هایم می‌رقصد و در دلم یک نفر قند می‌سابد…

خاک همه شمعدانى ها را گرفته ام و آخرین شیشه را هم دستمال می‌کشم.
خانم جان می‌گوید:
_ از شانس ما طلعت این هفته رفته خونه خانم شکوهی، دخترش زاییده!

مامان آخرین ظرف کریستال را هم در بوفه می‌گذارد.
_ عیب نداره حاج خانم. خدا بهمون قوت داد و الهی شکر تمومش کردیم، راستی زری رو خبر دار کردید؟

خانم جان با ذوق کنار مامان می‌نشیند.
_ آره تو حرم آقا بود. اتفاقا گفتم دو رکعت هم نماز خوشبختی بخونه واسه ریحانه.
فردا شبم می‌رسن تهران. گفتم شیرینی زیارت قبولیت رو بیا خواستگاری ریحانه بخور.

حنانه از آشپزخانه با صدای بلند می‌گوید:
_ خانم جان، خانم جان شیر جوشید!

مامان زودتر از خانم جان سمت آشپزخانه می‌دود و هم زمان می‌گوید:
_ ماست رو بزنم؟

حاج خانم در حالى که جانمازش را پهن می‌کند:
_ آره مادر خیر ببینی، این زینت نه خودش اومد کمک، نه گذاشت دخترهاش بیان.

هنوز قامت نبسته است که تلفن زنگ می‌خورد. دست هایم کثیف است. حنانه را صدا می‌زنم.
_ حنا، تلفن.

باصدای بلند جواب می‌دهد:
_ من دارم کمک مامان می‌کنم.

با حرص سمت تلفن می‌روم و گوشی را کنار گوشم می‌گیرم.
هنوز الو نگفته ام که متوجه می‌شوم شیشه ها هنوز لک دارد.
آه… شیشه هاى لک دار زندگی ام…

_ الو؟

کسی جواب نمی‌دهد.
چند بار پیاپی الو می‌گویم و چیزی نمی‌شنوم.
با حرص تلفن را قطع می‌کنم و روسری ام را سرم می‌کشم و با دستمال و شیشه پاک کن سمت حیاط می‌روم تا شیشه ها را از آن طرف پاک کنم.

دوباره تلفن زنگ می‌خورد.
این‌بار قبل جواب دادن، به صفحه گوشی نگاه می‌کنم.
یک شماره موبایل ناشناس!
شیشه پاک کن را روى شیشه می‌پاشم و دکمه وصل را می‌فشرم.
_ بله؟!
این‌بار جدی تر و بلند تر می‌گویم:
_ بله؟!!!

دستمال می‌کشم روی شیشه.
_ الو؟

ترس به جانم می افتد.
این صدای مردانه و خشن ترس به جانم می اندازد.
حالا وقتش رسیده که من ساکت شوم و او دوباره بگوید:
_ الو؟ شما ریحانه خانومى؟

آب دهانم را قورت می‌دهم و بیخیال دستمال و شیشه می‌شوم.
_ بله؟ شما؟

_ می‌تونی حرف بزنی؟

صدایش آشناست، آشنا…
آشنا….

_ شما؟؟

بی انصاف هنوز زود است برای این قدر خشم…
این‌قدر تلخی…

_ بهت می‌گم می‌تونی حرف بزنی؟ جوابش یا میشه نه یا میشه آره!
شهابم بابا!

شهاب بود…
شهاب سنگی که از یک سیاره دیگر به زمین زندگی ام اصابت کرد و آتشی که به پا کرد همه را سوزاند…
همه را سوزاند….

_ سلام
_ علیک، برو یک جا حرف دارم. نمی‌خوام کسی بفهمه، کسی دورت نیست؟

دست هایم می‌لرزد.
می‌خواهم مامان را صدا بزنم.
کاش صدایش می‌زدم.
کاش جیغ می‌کشیدم.
کاش
کاش کاش…

اما سر می‌چرخانم داخل، حاج خانم سجده رفته است و مامان و حنانه هنوز در آشپزخانه هستند.

_ بله؟

_ بله چیه بچه؟ می‌گم کسی دورت نیست؟

_ نه نیست.

_ ببین ریحانه!

زود ریحانه می‌شوم.
زود… خیلى زود…

_ بله؟
_ شماره موبایلت رو بگو بزنم.
این جوری تابلو می‌شیم. به گوشیت بزنم.

صدایم می‌لرزد.
_ من گوشی ندارم…

عصبی می‌گوید:
_ ای بابا! شماره خونتون؟

_ آخه…
آخه واسه چى؟

_ واسه مبادا!

عدد ها را یک به یک و احمق وار برایش می‌شمارم…

می‌گوید:
_ کسی نفهمه زنگ زدم. حواست هست؟

من دیگر حواسم به هیچ چیز نیست و فقط تکرار می‌کنم:
_ حواسم هست.

می‌تونی بیای از خونه بیرون؟
_ واسه چی؟
با صدایی تقریبا شبیه فریاد می‌گوید:
_ اح! هی میگه واسه چی؟
واسه این‌که خانواده های جفتمون عقب مونده ان و نمی‌فهمن یک پسر که عاشق شده باید دو کلوم تو خلوت با اون دختر حرف بزنه.

دستمال از دستم روی زمین می‌میرد‌.
لک هاى شیشه پر رنگ تر می‌شود.
دوباره صدایم می‌زند.
_ ریحانه؟
ریحانه؟؟

نفسم سخت تر بالا می آید.
_ بله؟

_ این‌جوری نمیشه.
ببین یک ساعت دیگه یکی در خونه رو می‌زنه به هوا اینکه دوستت واست کتابی جزوه ای چیزی فرستاده، برو جلو در.
من بین چند تا کتاب یک گوشی می‌ذارم.
برش دار.
شب همه خوابیدن باهم حرف می‌زنیم‌.

تماس قطع شده است.
من مانده ام و بوق های مکرر و شیشه ای که دیگر نمی‌خواهم لکه هایش را پاک کنم.
من مانده ام و ریحانه ای که شبیه یک جاسوییچى کوچک، وصل شده است به یک دسته کلید و هربار بى آنکه بخواهد از جایی آویزان می‌شود…

شب بر زمینم می‌تازد و بعد تسلیم همین زمین، سقوط می‌کند و زمین، می‌شود شبگیر ترینِ عالم…

همه ناخن هایم را جویده ام، حتى خرید پیراهن فیروزه اى را هم به فردا سپرده ام…

بابا حتى بیخیال اخبار ساعت ١٢ بامداد هم نمی‌شود.
مامان تازه یادش افتاده است باید چادر جدیدش را ببرد.
حنانه هم تمام عروسک هایش را دور تا دور اتاق چیده است.
کلافه ام!
بالاخره تاب نمی آورم.
_ حنا چرا نمیری بخوابی؟
فردا مدرسه ها باز میشه عادت می‌کنى به این دیر خوابیدن ها!

با تعجب نگاه می‌کند.
_ آبجى هنوز دوماه مونده.

از جایم بلند می‌شوم و عروسک هایش را یک به یک جمع می‌کنم.
_ باشه برو تو اتاقت بازی کن من می‌خوام بخوابم.

عروسکش را از دستم می‌گیرد.
_ تو که زود نمی‌خوابیدى!

_ می‌خوام دراز بکشم. سی دی زبانم رو گوش بدم بعد بخوابم، تو باشی حواسم به عروسک هات پرت می‌شه.

عروسک هایش را زیر بغلش گرفته و وقتى با دلخورى از اتاق بیرون می‌رود.
بعد از بسته شدن، دلم از خودم می‌گیرد.
این اولین بار است که من…

پشت در می‌نشینم.
با دست های لرزانم گوشی را از جیبم بیرون می آورم.
مسخره است.
حتی بلد نیستم روشنش کنم.
کمی که فکر می‌کنم یادم می افتد شبیه گوشی عمه زرى است.
دکمه بالا سرش را چند لحظه نگه می‌دارم و وقتی با ظاهر شدن سیب گاز زده، یک آهنگ کوتاه پخش می‌شود، دستپاچه گوشی را زیر پایم می‌گذارم تا صدایش خفه شود.
بعد سریع سراغ کامپیوتر می‌روم.
سی دی آموزش انگلیسی ام به دادم می‌رسد. صدایش را زیاد می‌کنم و آرام و با احتیاط در اتاق را قفل می‌کنم.
دست هایم می‌لرزد و وسط تابستان یخ زده ام.
مخصوصا وقتى که برای اولین بار صفحه گوشی را نگاه می‌کنم.
عکس خودش…
با رکابى و شلوارک جین، کنار ساحل نشسته است و سگش را بغل کرده است.
از تماشاى عکسش خجالت می‌کشم.
نمی‌دانم باید چه کار کنم؟ باید منتظر باشم؟
اصلا چرا باید منتظر باشم؟
یک‌بار دیگر به صفحه گوشی زل می‌زنم.

هیچ کس در فامیل ما نه این قدر خوش هیکل بود نه این طور لباس می‌پوشید.
شهاب شبیه نداشته ها و ندیده هاى من بود و این بدترین قسمت ماجراى کتاب تاریخ زندگی ام می‌شود…

آب دهانم را قورت می‌دهم.
یک مرتبه صدایش بین صدای گوینده در حال مکالمه انگلیسی در سرم می‌پیچد.
فریاد هایش،
فحش هاى وحشتناکش…

دستم را روی سرم می‌گذارم
” ریحانه ریحانه چه غلطی کردی؟ چرا گوشی رو قبول کردی؟ مامان بفهمه چى؟ برم بهش بگم؟ برم چی بگم؟”

میان سوال هایم غرقم که با لرزش گوشى، وحشت زده بالا می‌پرم.
هول شده ام و دست هایم بی عرضه ترین عضو بدنم می‌شوند!
بالاخره می‌توانم تماس را وصل کنم.
گوشی را که به گوشم می‌چسبانم و صداى مکالمه انگلیسى را بیشتر می‌کنم.

_ الو؟ الو؟ ریحانه؟

انگار کسى تارهاى صوتی ام را قیچی کرده است. با هر بدختی که شده یک کلمه می‌گویم.
_ بله؟

_ چه عجب روشنش کردی! ٣ ساعته دارم مدام زنگ می‌زنم.
_ نمی‌شد…
یعنی…
یعنی الانم نمی‌شه؟

_ چی نمی‌شه؟

نفس عمیق می‌کشم.
می‌خواهم قدرى قوى تر باشم.
_ شما با من چى کار دارین؟ اصلا این کارها، این گوشی یعنی چی؟

صدایش قدری آرام تر از قبل شده است.
_ شرایط خونتون رو درک می‌کنم، ولی چاره چیه؟ می‌خواستم باهات حرف بزنم.
_ چه حرفی؟

چند لحظه مکث می‌کند.
_ یعنی تو نمی‌دونى چه حرفى؟

_ نه
_ می‌خوام عاشقی کنیم قبل زندگی!
بده؟

زبانم بند می آید.
زیر پاهایم خالی می‌شود.
چرا جایی برای تکیه نیست، چرا بی تکیه گاهم؟؟
من سکوت می‌کنم و او می‌گوید!
بیشتر می‌گوید.
برای ١٩ سالگی های یک دختر می‌گوید.
خوب بلد است.
ماهر است.
خارج نمی‌نوازد.
ریتم شناس است.

_ ببین خانم خوشگله، من جنس خانوادم نیستم، خسته ام ازشون.
از همه سنت ها!
از همون چیزی که باعث می‌شه یک دختر همسن تو حتی آزادی داشتن یک گوشی نداشته باشه.
می‌خوام پرواز کنم، پر ندارم، یعنى دارم، ولی تک پرم!
پرم می‌شى؟
بیا پر بکشیم، بیا زندگى کنیم.
نه مثل ارجمندها، نه حتی جبارزاده ها!
بیا به رسم قرن ٢١ آزادانه زندگی کنیم.
تو یک آره بگو!
من آسمون رو میارم پایین می‌کشم زیر پات. تو فقط به خودم جواب بده.
بگو تو هم توى همون نگاه، دلت گیر شد…

نگاه؟ کدام نگاه؟
حتى اندازه همان چند لحظه شیرشاه هم مرا آن طور که باید نگاه نکرده بود….

_ ریحانه من شبیه خانوادم نیستم.
مذهبى و محدود نیستم.
من حتى مثل پسر عموم اعتقادم این نیست زن باید صبح تا شب تو آشپزخونه یا تو اتاق خواب شوهرش باشه!
من شهابم! شهاب متولد شدم!
بگو تو هم آره، بگو دلم قرص شه تا بتونم برم تو شکمشون.

قلبم نلرزیده بود.
اما آن شب حرفهایش باورهایم را لرزاند. آرزوهایم را تکاند، شاید اگر مامان در نزده بود و من از هولم وسط حرفهایش گوشی را خاموش نکرده بودم.
اگر بیشتر می‌گفت.
اگر با خداحافظ تمام می‌شد، آن شب تا صبح رویای حرفهاى نیمه کاره اش را نمی‌دیدم.
خواب نمی‌دیدم.

با روسرى حریر پشت فرمان یک ماشین بی سقف نشسته ام و باد، روسری ام را شبیه فیلم ها تکان می‌دهد….
خواب نمی‌دیدم…

این روزها چیزى زیر پیراهنم دقیقا روى قلبم، سنگینی می‌کند و می‌لرزد.
هربار که می‌لرزد، یک مرتبه رنگم می‌پرد.
دست هایم بیشتر از آن گوشی فلزی هوشمند می‌لرزد.
بعد با یک سوال” دارم چی کار می‌کنم؟!”
مثل احمق ها دنبال یک پستو می‌گردم خودم و گوشی ام را در آن پنهان کنم و فقط چند دقیقه صدایش را بشنوم.
او بگوید من گوش کنم، هر روز بیشتر از خودش بگوید، بیشتر برایم شهاب تعریف شود.
مردی که شبیه پدرم نیست، شبیه عمو جلال نیست…
مردی که می‌شود با او روی دیگر زندگی را هم دید…
روز سوم است و من بالاخره جرات کرده ام گوشه حمام، صدای آب را زیاد کنم و بلرزم و بپرسم:
_ اگه خانوادتون بفهمن با من حرف می‌زنى خیلی
بد می‌شه؟

می‌خندد.
_ بفهمن مثلا چه غلطی می‌خوان بکنن؟! من اگه نگران این نبودم که خانوادت اذیتت کنن، یک لحظه هم صبر نمی‌کردم دخى!

او شجاع است،
شجاعت و جسارتش می‌تواند بزرگترین دلیل خواستن من در آن روزها باشد…
همین که مثل سایر اعضاى خانوادم از من برای من سکوت نخواسته است، از من سوال کرده است با من حرف زده است…

پیراهن طوسى که تازه خریده ام را می‌پوشم و مشغول اتو زدن شال خالدارم هستم.
نسیم کنارم نشسته و سوال هایش هربار مرا بیشتر می‌ترساند.
_ یعنی مستر کراوات هم میارن واسه خواستگاری؟
یعنی میاد؟
اونم یعنی زود زن می‌خواد؟

کلافه اتو را از برق می‌کشم.
_ وای نسیم چه گیری دادی؟

اخم می‌کند.
_ خودت دل شیرشاه رو بردی، بعد نوبت من می‌شه می‌گی گیر می‌دم؟ یالا یالا باید به منم یاد بدی!

نمی‌دانم چرا صورت خونی اش که کنار آب نشسته با لبخندش جهت تسکین ترس من و حنانه، جلوی چشم هایم ظاهر می‌شود، بعد با خودم می‌گویم:
” به نظرش خیلی بچه بودم”

بعد شال را روی سرم می‌کشم.
_ اصلا از کجا معلوم واسه کی میان خواستگاری؟

بعد یک مرتبه ساکت می‌شوم و خودم از حرفم چنان پشیمانم که سریع اتاق را با یک بهانه ترک می‌کنم.
مامان میوه ها را داخل ظرفشویی خالی می‌کند.
با دیدنم برمی‌گردد و نگاهم می‌کند.
_ مادر، چادر سفیدت اتو داره؟

با تلخی به چین دامنم نگاه می‌کنم.
_ چادر ؟ لباسم که خوبه؟

لبش را گاز می‌گیرد.
_ ای وای مادر خواستگاریته. اینا بد می‌دونن.

بعد صدای شهاب در گوشم می‌پیچد.
_ حالم بد می‌شه از کفن پوش کردن زن ها به اسم و بهونه حجاب.

جلوی آینه دست شویی، اشک هایم را دانه دانه پاک می‌کنم که گوشی ام کوتاه می‌لرزد.
پیامش را باز می‌کنم.
_خوشگلترین پنبه ى دنیا کجاست و در چه حاله؟

فقط می‌توانم بنویسم:
_ من خونه ام!

حالا مشغول زنگ زدن است.
در دستشویی را قفل می‌کنم و آرام جواب می‌دهم.
_ الو دخی؟

_ بله؟ سلام!

_ سلام به روى ماه و نشسته ات!

سرخ می‌شوم.
_ صورتم رو شستم. امشب مهمون داریما.

_ خودم با ١٨٠ سانت قدم یکجا فدات شم.
میای دم پنجره؟

هول می‌شوم.
_ پنجره؟ چرا؟

_ واسه همین قرتی بازیها که همه می‌کنن دیگه.

_ نمی‌شه، می‌فهمن.

_ می‌شه. گوشی رو قطع نکن. بذار رو قلبت بعد بیا جلو پنجره فقط یک دقیقه ببینمت

این‌قدر اصرار می‌کند که بالاخره قبول می‌کنم. بیرون که می‌روم، یادم می افتد زن عمو و نسیم خانه نیستند و طبقه بالا راحت تر هستم.
پله ها را یواشکی بالا می‌روم، پنجره راهروی واحد عمو را باز می‌کنم.
با آن تیشرت جذب لیمویی و جین مشکی اش به ماشینش تکیه داده است.
خجالت می‌کشم.
سریع از کنار پنجره می‌روم ولی با صدای سوت، هول می‌شوم و مجبور می‌شوم دوباره نگاهش کنم.
عینک دودی اش را بر می‌دارد و گوشی را از کنار گوشش بر می‌دارد و تکان می‌دهد.
متوجه منظورش می‌شوم.
سریع گوشی را از جیبم بیرون می‌کشم.
_ الو! تو رو خدا زود برو الان یکی می‌بینتت.

قهقهه می‌زند.
_ این‌قدر ترسو نباش. کسی به فکرشم نمی‌رسه.
_ ولی من می‌ترسم.
_ نترس!
حالا بگو ببینم چرا اینقدر شالت رو محکم سرت کردی؟

دست می‌کشم روى شالم!
_ آخه… آخه…

خودش بقیه جمله ام را حدس می‌زند.
_ نا محرمم؟
دیوونه من از همین الان که به قول حاجی قصد قربت کردم، محرمم!
حلالِ حلال!

می‌خواهم حرف را عوض کنم.
_ امشب، امشب ساعت چند میاید؟

_ بستگی داره!

_ به چی؟

_ بعدا واست تعریف می‌کنم!
_ بعدا؟؟

خنده اش چرا این قدر عجیب شده است؟!

_بله بعدا و مفصل….

آقاجان نوک عصایش را آرام آرام روی زمین می‌کوبد.
عمو مدام گوشه سبیلش را فر می‌دهد.
زن عمو و نفیسه پچ پچ می‌کنند.
خانم جان به جان همه ذکر هایی که بلد است با تسبیحش افتاده است و چشمش به در است.
مامان فقط مرا نگاه می‌کند.
بابا اما…

بابا اما بالاخره صبرش تمام می‌شود.
بلند می‌شود.
یک پرتقال از ظرف بزرگی که مامان با دقت میوه ها را در آن چیده است بر می‌دارد.
صدایش یک طوریست…
_ پاشید جمع کنید! ساعت از ده هم گذشت اینا نمیان.

زن عمو آرام می‌خندد.
بغضم بیشتر می‌شود.
می‌خواهم دست شویی را بهانه کنم و بروم یک‌بار دیگر گوشی را چک کنم.
شاید پیام داده باشد…

خانم جان می گوید:
_نکنه تصادفی چیزی کردن، نگران شدم یک زنگ بزنم حاجی آقا. اینا آدم های بد قولی نیستن.

زن عمو یک مرتبه می‌گوید:
_ وا یعنی زنگ بزنیم بگیم چرا نیومدید خواستگاری دخترمون؟

عمو عصبی روی دسته میز می‌کوبد.
_ به درک که نیومدن!
قحطیش که نیومده!

مامان مثل همیشه ساکت است.
از جایم بلند می‌شوم.
تلفن که زنگ می‌خورد، خانم جان تمام پا درد و ناتوانی اش را فراموش می‌کند و با آخرین سرعت خودش را به تلفن می‌رساند.
گوش هایم به جاى اینکه تیز شود، این‌قدر فکرم درگیر است که فقط صدای افکارم را می‌شنود.
خانم جان تلفن را قطع می‌کند، لبخند می‌زند.
_ عزیزه خانم بود!!

آقا جان سریع می‌پرسد:
_ خوب؟؟؟

_ بنده خدا انگار امشب مریض احوال بوده. معذرت خواست، گفت بعدا میان.

عمو عصبی می‌گوید:
_ می‌مردن زودتر می‌گفتن؟

زن عمو با یک ژست مثلا نگران می‌پرسد:
_ بعدا یعنی وقت گل نی؟!

دوباره قلبم می‌لرزد.
می‌لرزد تا لرزشم را آرام کند…

سمت دستشویی می‌روم که از هولم، یک لنگه دمپایی ام وسط سالن از پایم در می آید.
اهمیت نمی‌دهم‌.

من حتی شده با پای برهنه باید به او برسم.
باید پیامش را بخوانم.

” عروسک خوشگل شهاب، یه کم صبر کن، یه کم دیگه مال هم می‌شیم. هرچی این روزامون طولانی تر شه، عشقمون قشنگ تر می‌شه”

اولین اشکم برای یک حرف عاشقانه متولد می‌شود و روی صفحه گوشی اش درست روی کلمه ” عشقمون”
جان می‌بازد….

 

به تصویر خودم در آبی که آینه امروزم شده است، چشم می‌دوزم.
به صورت زنى که سیلى روزگار، جا انداخته است روى صورتش؛
به چشم هایی که دیگر برقى ندارد.

دست می‌کشم روى زبرى جای زخم کنار چانه ام! زخم کهنه ای که هر بار نگاهم را تصاحب می‌کند؛ بیشتر از روز اول درد می‌کشد.
بیشتر از روز اول تحقیرم می‌کند.
بیشتر از روز اول حسرت و افسوس می‌شود که چرا…؟

مامان در حال پوشیدن جوراب مشکى اش با صدای بلند، یک‌بار دیگر می‌گوید:
_ نه!
نه ریحانه اصرار نکن!

کنارش می‌نشینم.
آستین پیراهنش را می‌گیرم.
_ تو رو خدا، همین یک‌بار!

کلافه است.
می‌دانم چه زجرى می‌کشد بین التماس چشم های دخترش و قوانین شوهرش، صدایش پر از عجز است.
_ اگه یک اتفاقی بیفته، جواب باباتو چی بدم؟

_ قول می‌دم مامان. قول می‌دم هیچی نشه!
فقط یک ساعت!

دوباره بر می‌گردد خط اول.
_ آخه این کدوم دوستته ریحانه؟ می‌خوای برید بستنی بخورید؟ خوب بگو اونم مامانشو بیاره، من و حنانه هم میایم، هان مادر؟ دل ما هم باز می‌شه.

نا امید و عصبی، گوشه دیوار کز می‌کنم.
زانوانم را بغل می‌کنم و بغضم صدایم را معلول کرده است.
_ کاش بمیرم مامان، کاش بمیرم شاید اون دنیا اندازه یک بستنی با دوستم آزادی داشته باشم. کاش بمیرم!

اشک هایش زودتر از من راه می افتد.
خم می‌شود.
سرم را بغل می‌کند و می‌بوسد.
_ دور از جونت نور چشمم!
پاشو مادر. پاشو حاضر شو فقط تو رو قرآن
جلدی برو و برگرد.

از خوشحالى هزار بار صورتش را می‌بوسم.
چند دقیقه بعد، میان کوهی از روسرى هایم نشسته ام و هیچ کدام را مناسب اولین دیدار با او نمی‌بینم…

شال سفیدم را روی سرم می‌کشم و رژ صورتی را در مشتم پنهان می‌کنم.
هر قدمی که از در خانه فاصله می‌گیرم، برمی‌گردم و به راهى که رفته ام خیره می‌شوم، با یک سوال تکراری و بی جواب!
” چی کار می‌کنی ریحانه؟؟”

نمی‌دانم!
فقط می‌دانم ریحانه ١٩ ساله می خواهد کاری کند خلاف همه این ١٩ سال عمرش…
اما پشیمان کنار دیوار می ایستم، دستم را روی قلبم می‌گذارم، خودم را دوست ندارم و این بدترین حس آن روزهایم بود.

گوشی لرزان را با لرزش دست هایم آرام می‌کنم.
_ الو؟

_ الو ریحانه؟ کجایی پس دختر؟

می‌خواهم بگویم:
” نه آقا شهاب اشتباه کردم، من می‌ترسم، من نمی آیم”

اما…
اما زبانم مطیع هر دو بطن قلبم سر تسلیم فرود می آورد.
_ من…من تو کوچه‌مونم!

_ من جلوی این قنادی تو خیابونتونم، میای تا اینجا؟
_ میام.

_ بدو پس دیگه که صبرم به ته‌دیگ رسید

درست به خاطر دارم، حتى لحظات آخر هم پشیمان شدم.
همان وقت که ماشینش را جلوی قنادى شناختم و شیشه های تیره اش دلم را به هراس انداخت.
من ترسیدم اما هربار جلو تر رفتم…

کنار ماشینش رسیدم، پیاده نشد، در عوض شیشه را پایین کشید.
_ بپر بالا !

هول می‌شوم و با سرعت در را باز می‌کنم و وقتی به خودم می آیم که من کنارش نشسته ام ، در یک فضای کوچک و با شیشه های تیره…

نگاهش نمی‌کنم، بند کیفم را دور مچم می‌پیچم. سرم بیشتر از این پایین نمی‌رود.
این عطر خاص، بینی ام را می‌سوزاند.
دستش را جلوی صورتم می‌گیرد و با یک بشکن هم زمان می‌گوید:
_ زبونت کو پنبه؟

نفس هایم به شمارش افتاده است.
کاش یکی از شیشه ها باز شود…
اما نه! اگر کسی مرا ببیند!
اگر کسی مرا بشناسد؟؟
بغضم بیشتر می‌شود.
صدایم می‌زند:
_ ریحانه؟
ریحانه خانوم! نگاه نمی‌کنی چرا؟؟
دختر تو این یک ماه زبونت باز شده بود که!

یک مرتبه زیر گریه می‌زنم.
سکوت می‌کند.
متوجه نگاه سنگینش می‌شوم.
چند دقیقه بعد، مقابل پیاده روی پارک، ماشین را متوقف می‌کند.
دستش را که پشت صندلی ام می‌گذارد؛ وحشت زده خودم را به شیشه می‌چسبانم.
با تعجب می‌پرسد:
_ لولو دیدی بچم؟!

نمی‌داند هر بار که این کلمه ” بچم ” را این طور جذاب به زبان می آورد، برای من، تسلیم نشدن چه کار نا ممکنى است!

سرم را کمی بالا می آورم و چشمم فقط تا گردنش جرات می‌کند بالا برود.
درست روی زنجیر گردنبندش…

می‌بینم که از صندلی عقب، یک جعبه بر می‌دارد و از همان جان روی پایم می‌گذارد.
_ اینم زیر لفظی که زبونت باز شه!

به گل سرخی که روی جعبه نشسته است؛ چشم می‌دوزم.
آرام می‌پرسم:
_ این چیه؟

یک طور خواستنی می‌خندد.
_ بازش کن، می‌فهمی!

_ من…
من خجالت می‌کشم

از روی شالم دست می‌کشد روی سرم…
_ ناز نکن دیگه
ورشکست می‌شم این‌قدر ناز بخرم آخه بچم؟

یک لبخند مختص ١٩ سالگی روی لبم جا خوش می‌کند.
دستم می‌رود که روبان قرمز جعبه را باز کند.
شیشه عطر بنفش این‌قدر زیباست که دوست دارم فقط تماشایش کنم.
می‌پرسد:
_ ببین بوشو دوست داری؟

به محض استشمام، به خانه جبار زاده ها می‌روم. یک عطر شبیه عطر الناز، همان قدر شیک و زیبا.
همان طور که سرم پایین است می‌گویم:
_ ممنون خیلی خوش بوئه!

نگاهش دقیقا روی صورتم مانده است و من هنوز جرات بالا آوردن سرم را ندارم.
_می‌خوام این عطر شناسنامه ات باشه.
عطری که من انتخاب کردم!

منقبض شدن تمام عضلاتم، خبر از یک حس جدید در دخترانه هایم می‌دهد…

دنیایى که ما شروع کرده ایم زیادى از بالا نگاه میکند، مثلا اولین قرار عاشقانه شروعش در مرتفع ترین برج شهر است،
تا به بالاترین طبقه برج میلاد برسیم ترس از ارتفاع در من تبدیل به نوع دیگرى از ترس شد،
به فنس هاى فلزى بالکن تکیه داده بود و یک طورى که تا به حال کسی نگاهم نکرده است به من چشم دوخته است، شالم را جلوتر میکشم، ودستم را در جیبم فرو میبردم، رژ لب در جیبم تکان میخورد و تازه یادم می افتد فراموش کردم حالا که به خودم اجازه همراهى با یک مرد غریبه را داده ام میتوانم لب هایم را هم جلا دهم،
دستش را سمتم میگیرد
_ چرا این قدر دور وایسادی بیا اینجا کنارم

به کف دستش و بعد ساعت اسپرت مشکی نارنجى اش خیره میشوم، دستش را تکان میدهد
_ دستت رو بده من ، نترس محرم و نامحرم رو این خشک مذهب ها ساختن آدم ها رو از عشق محروم کنن

جلو میروم،اما دستانم هنوز اسیر جیب هایم است، با کمى فاصله کنارش می ایستم
_ من یکم از ارتفاع میترسم

اوست که نزدیک تر میشود،کنارم که می ایستد حالا میتوانم بفهمم با اینکه قد بلند است اما به بلنداى شیرشاه نیست…
با این که بازوان وعضلاتش مشخص است نتیجه سال ها تمرین و ورزش است اما شانه هایش به پهناى پهلوان هزارچم ِ جا مانده از شاهنامه نیست…
شانه اش که به شانه ام میخورد، قلب بیچاره ام طورى میلرزد که احساس میکنم ستون هایش سست میشود…

_ وقتى با منى از هیچى نترس بچم!

و نمیدانست این با او بودن است که امروزِ من را چه قدر براى فردایم میترساند…

بستنى قیفى را جلوى صورتم میگیرد ، تشکر میکنم و وقتى میخواهم بستنى را بگیرم با دستش روی دستم را نوازش میکند، قسم میخورم این گرما دمای بدن مرا از دمای بستنی در دستم پایین تر میکشاند خشکم میزند درست مثل یک مجسمه ، آرام زیر دستم میزند و بستى به نوک بینی ام میخورد، میترسم و بالاخره نگاهم با چشم های مشکی براقش تلاقی میکند،
قهقهه سر میدهد
_ دماغشو ببین قربونش برم

چرا تا به امروز کسى با من این طور حرف نزده است! ادبیات زبانش با ادبیات قلبم همخوانی عجیبی دارد، دنبال دستمال در جیبم میگردم تا بستنی را از روی بینی ام پاک کنم، اما با یک حرکت سریع غافلگیرم میکند و خم میشود روی صورتم، لب هایش به جای دستمال…

وحشت زده چند قدم عقب میروم، از نگاه دو مرد توریست روی بالکن که با لبخند تماشایمان میکنند خجالت زده دستم را روی صورتم میگذارم
میشنوم که میگوید
_ این خوشمزه ترین بستنی دنیا بود

حافظ واسم سنگ تموم گذاشته…
با یک بغض شیرین شروع میکنم…
آره شیرین!
بعضی بغض ها مثل قورت دادن
یک قاشق عسله!
میخواى قورتش ندی
میخوای همین طوری کیف کنی
از شیرینیش…

“دیدی ای دل که غم عشق
دگربار چه کرد
چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد
آه از آن نرگس جادو که چه بازی
انگیخت
آه از آن مست که با مردم هشیار چه
کرد
اشک من رنگ شفق یافت ز
بی‌مهری یار
طالع بی‌شفقت بین که در این کار
چه کرد….”

گفتم که حافظ واسم سنگ تموم گذاشته! درست از وسط های شعر یکی شبیه
همون عکس درویش مسلک حافظ
روی جلد دیوان با موهای صاف و
بلند پریشون روی شونه اش ،
وقتی دیگه لباس سیاهش رو با سر تا سر
سفید عوض کرده وارد کافه میشه،
شاید خود حافظه که این جوری بقیه
شعر رو از حفظ میخونه:

“برقى از منزل لیلی بدرخشید سحر
وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد
ساقیا جام می‌ام ده که نگارنده غیب
نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد
آن که پرنقش زد این دایره مینایی
کس ندانست که در گردش پرگار چه
کرد
فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد
و سوخت
یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد”

همه کف میزنن و با هیجان صدات
میزنن
_ استااااااد!!!!

آخ لبخندت!
آخ از اون دوتا حفره بی رحم و زیبای
کنار لبات،
همونجا با اخم برام میخندی
_ سروی خانم!
بی دعوت هم مهمون قبول میکنی؟

من آدم خودم نبودن نیستم!
چته سروین؟!
از کی یاد گرفتی دلت بغل بخواد و
مثل احمق ها یک گوشه وایسی و
فقط لبخند بزنی!
دلت بخواد جیغ بکشی بگی جانا خوش
اومدی قدم روی چشم دلم
گذاشتی اما فقط سکوت کنی!

کی این قدر سیاست مدار شدى!
به خودم میام که دارم جیغ میکشم
_ وااااای اهوراااااا
تو بی نظیرترین و خوشگلترین مهمون
و سورپرایز کافه واسه منی!…

بغلش کردم!
خودشم جا خورده!
اما من سروینم!
من از خودم نبودن متنفرم!

حالاخوب می‌فهمم که عشق، گاهی اسمش همان کشف چیزهایی است که تا به حال تجربه اش نکرده ایم.

گاهی ما فقط عاشق تجربه هایمان می‌شویم.
من در ٢ سالگی عاشق اتل متل توتوله خواندن شده بودم؛
چون اولین شعرى بود که می‌شنیدم.
من آن زمان، نه شاملو می‌شناختم، نه فروغ!
من حافظ نمی‌فهمیدم!
من مولانا بلد نبودم!
براى همین خواندم.
و خواندم:

“اتل متل توتوله”

راستى معنى اش را هیچ وقت نفهمیدم…
اصلا به من چه گاو حسن چه طوره؟
کاش حواسمان به گاو هاى درون خودمان باشد!

هاچین و واچین یک پاتو ورچین…
من اما با او هر دو پایم و بالهایم و شاید روحم را هم ورچیده بودم…

مثلا همان وقت که گوشی اش را بالا آورد و تهران زیر پایمان بود و سرش را تا جایی که می‌شد به سرم نزدیک کرد و بعد خواست براى دوربینش بخندم.
وقتى که خنده سخت ترین کار دنیا بود…

چند دقیقه اى می‌شود که انتهاى یک بن بست خلوت چند کوچه آن طرف تر از خانه خودمان، در ماشین نشسته ایم و خیال خداحافظى داریم.
دستش را جلو می آورد که دستم را بگیرد؛ اما من دستم را عقب می‌کشم.
_ دلم واست تنگ میشه ریحانه! خواهش می‌کنم.

آب دهانم را قورت می‌دهم.
_ بهم قول دادى، پشت تلفن بهم قول دادی تا عروسی نکردیم، بهم دست نزنی! اما امروز…

کلافه پوف می‌کشد.
_ یکی دوبار دست به شالت زدم، تعرض محسوب می‌شه؟!

حالا کمی بیشتر به خودم اجازه می‌دهم نگاهش کنم.
شیطنت چشم هایش را نمی‌شود دوست نداشت.
او اولین مردیست که حصار باغچه کوچکم را کنار زده و از زیبایی گلهایم گفته است…

آرام می‌گویم:
_ بستنی!

سرش را روی فرمان می‌گذارد و با صدای بلند می‌خندد و میان خنده هایش می‌گوید:
_ از اون بستنى روی مکعب سفید و خوشگل نمی‌شد گذشت!

دست می‌کشم روی بینی ام.
خنده ام می‌گیرد!
_ خوشگل نیست. یه‌کم بزرگه.

نگاهم می‌کند.
_ خیلی خوش حالته، سایزشم به صورت تپلت میاد.
اصلا تو همه چیت خوشگله. گلِ پنبه خودمى!

حالا وقتش رسیده دست بکشم روى گونه هایم و با نگرانی بپرسم:
_ من تپلم؟
باید لاغر شم؟

چشم هایش را تنگ می‌کند و از این‌که نگاهش روی بدنم گره خورده است، معذب می‌شوم.
_ الان خوبی. اما بعد ازدواج، هر روز می‌ریم باهم ورزش.
تو قدت بلنده؛ حیفه سنت بره بالاتر چاق شى!

با ریشه های شالم مشغول بازی می‌شوم و به خودم جسارت می‌دهم بپرسم:
_ کِى؟

خنده اش از روی صورتش یک مرتبه می‌پرد.
سر تکان می‌دهد و زیر لب می‌گوید:
_ خدا لعنتش کنه!

با چشم هایم سوال می‌کنم و او می‌فهمد و جواب می‌دهد:
_ امیر رضا، پسر عموم! راضى نمی‌شه بیایم واسه خواستگاری.
اونم نیاد، بقیه جرات نمی‌کنن بیان!
بقیه هم نیان، خانواده تو به من دختر نمی‌دن!

با بغض می‌پرسم:
_ چرا راضى نمی‌شن؟
_ بس که باورش شده ما تافته جدا بافته ایم.
بس که چرتکه برداشته مال و منال و اسم و رسم آدم ها را حساب کتاب می‌کنه.
می‌گه واست دختر بهتر، زیاد هست!

بدترین حس دنیا در من شکل می‌گیرد.
خجالت زده، اشک در چشم هایم می‌رقصد.
_ دختر بهتر؟

یک طور مهربان نگاهم می‌کند.
_ قربون اون مژه هات برم که خیس می‌شن این‌قدر خوشگلتر می‌شن. غصه نخور.
واسه من بهترین تویی!
مهم منم! راضیش می‌کنم.

کم کم وقت جدایى می‌رسد.
قبل این‌که در ماشین را باز کنم؛ دوباره صدایم می‌زند.
_ ریحانه؟

بر می‌گردم و نگاهش می‌کنم.
_ مواظب خودت خیلى باش.

زیر لب جواب می‌دهم:
_ تو هم همین طور!

لبخند می‌زند و می‌گوید:
_ صبر کن.

بعد، از داشبورد ماشینش چند بسته رنگارنگ پاستیل بیرون مى آورد و می‌گوید:
_ کیفت رو باز کن. اینا واسه توئه!

من نمی‌دانم تا به حال روى سیاره من، چند دختر با پاستیل و شکلات و خرس،
عشق را باور کرده اند…؟
چند دختر…

به خانه که رسیدم، مامان بیچاره رنگش حسابى پریده بود.
در راهرو، در حالی که با استرس، دست هایش را روی هم می‌مالید؛ پرسید:
_ دیر کردی چرا؟؟؟
کم مونده بود خانم جون از مسجد بیاد.
می‌پرسید، چی جواب می‌دادم؟

سرم پایین است.

از اینکه مامان از چشم هایم بخواند امروز چگونه بر من گذشته است هراس دارم…

دوباره سراغ آینه می‌روم.
به خون سرخى که زیر پوستم دویده است؛ با لبخند خیره می‌شوم.

صدایش مدام در گوشم است‌.
هر بار یک جمله اش، لبخند به لبم می‌نشاند.
پاستیل های قلبى قرمز، که هربار کامم را یواشکى شیرین می‌کند.

حالا دیگر طعنه و مسخره کردن های زن عمو براى به هم خوردن خواستگارى جبارزاده ها، مهم نیست.

من دلگرمم به حرفهایش؛
به قول هایش!
مطمئنم که مى آید!
مطمئنم….

کانال عاشقي

همچنین ببینید

پارت ۳۶ رمان هزار چم

  مجری، کلافه جلو آمد و خیلی جدی گفت: _ خانم جبارزاده قرار ما این …

یک دیدگاه

  1. خانم ایلخانی منم یه شیرشاه تقریبا شبیه داستان شما داشتم ته قصه من که بد تموم شد بی صبرانه منتظر ادامه رمانتون هستم. ممنون از اینکه با قلم زیباتون منو به دوردستها بردید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *