یکشنبه , مهر ۲۹ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان هزار چم / پارت ۳۰ رمان هزار چم
کانال عاشقي

پارت ۳۰ رمان هزار چم

التماس کردم،
گریه کردم ، دستش را گرفتم بی فایده بود!
من حریف آن دستبند آهنی بی رحم دور مچ هایش نشدم!

شیشه لیموزین مشکی که پشت اتومبیل پلیس توقف کرده بود،
پایین آمد و مرد مسنی با ریش پروفسوری و یک لبخند رعب انگیز را دیدم که به همان دستبند چشم دوخته بود.
شهاب هنوز در شوک و بهت بود.

با التماس به مرد سبز پوش گفتم:

_ جناب سروان خواهش می کنم…
یکم صبر کنید به برادرشون خبر بدیم،
بعد ببریدش…

بر می گردد و به مرد داخل لیموزین نگاه می کند او با سر جواب منفی می دهد:

_ شاکی خصوصی دارن،
متاسفم خانم حکم جلب داریم، مأموریم و معذور.

بی اختیار سمت لیموزین می دوم،
مرد شیشه را بالا می دهد،
چند ضربه به شیشه می زنم و التماس می کنم.

_ خواهش می کنم آقا…

شهاب فریاد می زند.

_ بیا برو بالا!

اهمیت نمی دهم،
دوباره به شیشه می زنم و التماس می کنم.

_ بدهیتونو می دیم به خدا،
صبر کنید حاج امیر رو خبر کنم…

شهاب دوباره فریاد می کشد و همزمان مرد، دوباره شیشه را پایین می کشد و با نیشخند می گوید:

_ اتفاقا اول رفتیم سراغ ایشون گفت: بدهیتو از همون که چک کشیده بگیر.

همزمان با شهاب فرو می ریزیم،
پژو نوک مدادی،
مقابل درب خانه ترمز می کند و هم زمان، سپهری همراه نوربیگی، وکیل شهاب پایین می آیند، شهاب با نفرت رو به مرد مسن می گوید:

_ پدرتو در میارم عیوض زاده.

اما او به راننده اش دستور می دهد حرکت کند و فقط چند ثانیه طول می کشد تا لیموزین از کوچه خارج شود ،
نوربیگی و سپهری سعی بر تسکین شهاب دارند،
او هنوز آنچه را که از عیوض زاده شنیده است را باور ندارد،
عاجزانه از نوربیگی می پرسد:

_ حاجی؟؟
حاجی فهمید؟؟

نوربیگی و سپهری شرمنده به هم نگاه می کنند و نور بیگی می گوید:

_ جناب جبارزاده!!
ایشون گفتن تنها کمکی که می تونن بکنن اینه که من به عنوان وکیل،
پیگیر کاراتون باشم و
برای پرداخت اون وجه،
روی ایشون نمی تونید حساب کنید.

شهاب دچار حالت عصبی می شود،
قهقهه می زند و می گوید:

_ من زمین بخورم اونم زمین می خوره…
اعتبارش چی؟؟
بازار چی؟؟

نوربیگی سر تاسف تکان می دهد :

_ متاسفم!!
تصمیم ایشون همینه…

شهاب نعره می کشد:

_ من؟!
من شهاب جبار زاده، واسه بدهی که پرداختش واسه اون مثل آب خوردنه، برم زندان؟!

سپهری محترمانه می گوید:

_ حاجی فرمودن تا جایی که خودتون می تونید بدهیتونو پرداخت کنید،
حتی با فروش ماشین و حجره و سهم ترانزیتتون،
خودشونم مشتری اول هستند.

شهاب آب دهانش را روی زمین می پاچد و می گوید:

_ من اون تو بپوسم بهتره،
بهش بگین زهی خیال باطل…

بعد برای سوار شدن جلو می رود و قبلش رو به من می گوید:

_ همین جا بمون!
شماره مسعود توى موبایلم هست،
چیزی خواستی بهش زنگ بزن.

سپهری سریع می گوید:

_ آقا شهاب!
لطفا اجازه بدین همراه من بیان عمارت.

عربده می کشد.

_ برید گم شید همتون…
ریحااااانه!
برو بالا…

*

تو همیشه به من رسم میهمان نوازى آموخته بودی،
ببخش مرد مردها…
ببخش که امروز مرید خوبى نبودم و میهمان هاى سیاه پوشت را از خانه ات بیرون کردم…

به شهاب التماس کردم کاری کند،
مرا با خانه ام و دخترم و خاطراتت تنها بگذارند.

این روزها شبیه تو حرف می زند…
شبیه تو بزرگ شده است…

چرا نیستی ببینی پسرکی که همیشه نگرانش بودی، مرد شده است، پدر شده است؟!

چرا نیستی وقتی رفتار خوبش را با زیر دست هایش ببینی، ذوق کنی؟؟

روبان سیاه را از گوشه قاب عکست جدا می کنم،
صورتت را نوازش می کنم.
این عکس را یادت می آید؟

شادی با دوربین جدیدش انداخت و تو …
تو چرا آن روز میان شوخی این قدر بی رحم شده بودی که گفتی:

_ یه جور حجله پسند بنداز!

من جیغ کشیدم و دعوایت کردم، عزیزه خاله جان لبش را گاز گرفت …
عکست را به سینه ام می فشرم.

زیر پیراهن آبی ات، هنوز پشت در است، هنوز بوی تو را می دهد.
گفته ام در و پنجره ها را کمتر در این خانه باز کنند تا عطرت بیشتر بماند…

چرا ممورى سیاه کوچکم هم امروز با من نامهربان شده است.

“اگر مانده بودی تو را تا به عرش خدا می رساندم

اگر مانده بودی تو را تا دل قصه ها می کشاندم

اگر با تو بودم به شبهای غربت که تنها نبودم

اگر مانده بودی ز تو می نوشتم تو را می سرودم “

پهلوان هزارچمم!
قرار نبود این قدر بدهکار و شرمنده ات، مرا رها کنی و بروی.
من هنوز هزاران سجود و رکوع به درگاه عشقت بدهکارم…

“مانده بودی اگر نازنینم
زندگی رنگ و بوی دگر داشت
این شب سرد و غمگین غربت
با وجود تو رنگ سحر داشت”

حالم شبیه کسی است که عادت ندارد به تماشای فیلم سیاه و سفید،
و این کمدی سیاهی که راه انداخته ای، قطعا این تک تماشاچی ات را، آخر اجرا خواهد کشت….

“با تو این مرغک پرشکسته
مانده بودی اگر بال و پر داشت
با تو بیمی نبودش ز طوفان
مانده بودی اگر همسفر داشت”

امیررضا؟!
مگر قرار نبود تا همیشه بمانى و بالهایم باشى براى پروازم؟!
چرا حالا این طور کمر شکسته و زمین گیرم کرده ای؟!

“هستی ام را به آتش کشیدی
سوختم من ندیدی ندیدی
مرگ دل آرزویت اگر بود
مانده بودی اگر می شنیدی”

یادت می آید از شمس می گفتی !
شمسی که مولانا می گفت تا زمین نخوری و با خاک یکسان نشوی، لایق حقیقت عشق نمی شوی؟

من سیمرغ نیستم امیرم!
من در آتش, دوباره جان نمی گیرم.
من خاکستر می شوم، من از عدم هم، عدم تر می شوم.

“با تو دریا پر از دیدنی بود
شب ستاره گلی چیدنی بود
خاک تن شسته در موج باران
در کنار تو بوسیدنی بود
بعد تو خشم دریا و ساحل
بعد تو پای من مانده در گل
مانده بودی اگر موج دریا
تا ابد هم پر از دیدنی بود”

بدون تو هیچ چیز نه خواستنی است و نه زیبا…
حتی حرکت دخترت در وجودم، حتی حس اولین لگد هایش…

“با تو و عشق تو زنده بودم
بعد تو من خودم هم نبودم
بهترین شعر هستی رو با تو
مانده بودی اگر می سرودم
مانده بودی اگر می سرودم”

غارتگر نبودی مردِ مردهایم …
خودم را هم دیگر از خودم به تاراج برده ای…
هیچ نیستم…
از خودم هم، هیچ ترم…

صدایش مثل یک نسیم خنک و مطبوع، اول دور قلبم می پیچد و بعد فضا را آرام می کند.

_ ریحان گلی، توی مسلک عشق؛ میگن سه حرفىِ خود، بیخود ترین کلمه است،
اما اونوقت که از این خود، بیخود شی؛ دیگه توى این دنیا نخودی نیستی، می شی اصل کاری!

آخرین نگاهش را،
قبل از اینکه آن ماشین سبز بى رحم او را از من بگیرد و ببرد را، هرگز فراموش نمی‌کنم.

انگار آمده بودند او را براى همیشه از من و زندگی ام بگیرند و من این را خیلى دیر تر از آنچه که باید، فهمیدم…

در را بستم و اجازه ندادم سپهری داخل شود،
پشت در نشسته بودم و زار می‌زدم،
بیچاره بیش از یک ساعت در راه پله منتظر نشسته بود و مدام خواهش می‌کرد در را باز کنم و همراهش بروم.

_ خانم !
خواهش می‌کنم…
صلاح نیست شما اینجا بمونید،
حاج آقا امر کرده حتما با شما برگردم.

عصبی شدم و در را باز کردم، اختیارم را از دست داده بودم، با هق هق گفتم:

_ دیگه چی امر کرده؟
چه طور روش شده امر کنه؟
وقتی امر کرده شوهر بدبخت من بره زندان!

سپهری سرش را پایین می اندازد و سعی می‌کند مثل همیشه با آرامش جواب دهد؛

_ خواهش می‌کنم این طور قضاوت نکنید،
حاج آقا خیلی ضرر متحمل شدن،
آقا شهاب به بخش بزرگی از سرمایه و حیثیت کاری ایشون لطمه زدن.

بیچاره و درمانده کنار در می نشینم و میان گریه با التماس می‌گویم:

_ تو رو خدا کمکش کنید!

دستش را روی چشمش می‌گذارد.

_ به روی چشمم،
شما هم عین خواهر کوچیکترم،
به والله غم و نگرانیتون عینِ غمِ خودمه،
من همه کار می‌کنم،
یکم هم بگذره، حاجى عصبانیتش کم می‌شه به امید خدا،
من باهاشون صحبت می‌کنم،
الان فقط خواهش می‌کنم همراه من بیاید.

از جایم بلند می شوم، تصمیم می‌گیرم دوباره داخل بروم و در را ببندم، اما سریع می‌گویم:

_ من نمیام!
مگه ندیدین شوهرم گفت همینجا بمونم؟
من هیچ جا نمیام تا شهاب آزاد نشه.

_ خانم خواهش می..

اجازه نمی‌دهم جمله اش کامل شود و در را محکم می‌بندم…

صدای عقربه های ساعت شبیه ملودى ترسناک ترین فیلم های ژانر وحشت است و سکوتِ خارج از صدای عقربه ها هم، خیال بلعیدن مرا دارد.

هیولای تنهایی برایم دندان تیز کرده و چه قدر این خانه بدون او جای نا امن و وحشتناکی است…

گوشه اتاق خزیده بودم و تمام پنجره ها را محکم بسته بودم.
دربِ حمامِ اتاق خواب، بسته بود و مدام حس می‌کردم کسی در حمام راه می‌رود،
دیگر تاب نیاوردم،
سراغ تلفن رفتم و شماره هدی را گرفتم،
خاموش بود!
نسیم را گرفتم، جواب نداد…

بلند شدم پشت میز نشستم و صدای بغض زده ام را صاف کردم و شماره خانه مادرم را گرفتم،
صدایش گرفته بود، معلوم بود تازه از خواب بیدار شده است.

_ الو؟؟
الو بفرمایید!

بی اختیار، با بغض صدایش زدم؛

_ مامان!

ترس به جان صدایش می‌ریزد.

_ ریحانه…
مادر چی شده؟

اشکم سرازیر می‌شود.

_ چی دیگه باید بشه مامان؟
چرا دو روزه زنگ نمی‌زنی بگی من مُردم یا زنده؟

_ دور از جونت مادر، این چه حرفیه ایشالا همیشه زنده باشی.

_ زنده باشم که چی؟!

_ چی شده آخه؟ حرف بزن دختر!

_ واست تعریف نکردن دو روز پیش آقاجون چه طور انداختم بیرون؟

_ اوا خاک به سرم!!!
کی؟
چرا؟

آه کشیدم…

_ هیچی مامان…
تو همیشه از دنیا و آدم ها یه پله نه!
چند طبقه عقب تری،
ولش کن!
فقط می‌خواستم صداتو بشنوم،
من خوبم تو و حنا هم خوب باشید،
شب بخیر…

تلفن را قطع می‌کنم و سرم را روى میز می‌گذارم و یک دل سیر بالای قبر بی کسی ام عزاداری می‌کنم…

یک مرتبه حس می‌کنم چیزی از روی پایم رد می شود، بی اختیار جیغ می‌کشم و از جایم بلند می‌شوم، صندلی از پشتم سقوط می‌کند،
از صدای افتادنش وحشت می‌کنم و دوباره جیغ می‌کشم…

چند سایه روی دیوار می‌بینم و دوباره حس می‌کنم لوستر می‌لرزد و قرار است زلزله بیاید.

کف زمین می‌نشینم، دست هایم را روی سرم می‌گذارم و چشم هایم را می‌بندم،
همه بدنم به شدت گر گرفته است، اما می‌لرزد، من لرز آتش شده ام…

کسی در می‌زند!
بیشتر وحشت می‌کنم و بیشتر در خودم می‌خزم…
دوباره و دوباره…
خدایا دوباره دچار حالت توهم و ترس شده ام؟
خدایا در این تنهایی، چاره من بیچاره ترین چیست؟؟

_ ریحانه!
ریحانه!
باز کن این در رو!

توهمات امشبم چه خشم مهربانی دارد،
یک صدای خشمگینِ خواستنیِ مردانه…

ترس شبیه شیشه‌ی آستونی که دربش باز بوده است، از دنیایم می‌پرد.

حالا دیگر آستونی نیست که به وسیله‌ی آن و به زور، لاک های سرخ کودکی ام را پر بدهند …

چند بار صدای زنگ و به در کوبیدن…
دستم را به لبه میز می‌گیرم و بلند می شوم،
این توهمم چه قدر واقعی است…

حتی عطرش را هم آورده، عطر اسانس چرمی اش با عطر کهربایش…

_ ریحانه…
باز کن! بیداری؟
خوبی؟

بی اختیار سمت در می‌روم، عطرش شدید تر می‌شود و صدایش واضح تر…

_ تو رو خدا یه چیزی بگو !

***

کاش بودی!
کاش بودی مرد ترینم،
کاش دوباره با مهربانی و خشم حکم می‌کرد که،

_ یه چیزی بگو…

قول می‌دادم تا وقتى دنیا روی مدار پلاستیکی اش می‌چرخد، برای تو بگویم و بگویم…

یادت می آید کُره زمین روی میزت را چرخاندم و گفتم:

_ امیررضا یعنی کُره‌ی واقعی زمینم این قدر ساده است؟

خوب به یاد دارم مشغول ترجمه‌ی آخرین مقاله ات بودی،
با سر انگشتت، کره را چرخاندى و گفتى:

_ ساده است، ولى آدما سختش می‌کنن.

به پایه پلاستیکی اش چشم دوختم و پرسیدم؛

_ کره‌ی تو رو این نگه داشته، کره زمین رو چی نگه داشته؟

بلند شدی،
همانطور که روی میزت نشسته بودم کنارم ایستادی،
به چشم هایم خیره شدی و گفتی:

_ چشمات ریحان گلی!
چشمات همه دنیامو نگه داشته.

چشم هایم…
چشم هایم دیگر نه سو دارد نه اشک!
خشک شد، امیرم خشک شد….
دخترم در شکمم بی تابی می‌کند،
این بیست هفته ای، من ِ بیست و اندی ساله را شرمنده می‌کند از خودم…

دست روی کمرم می‌گذارم و بلند می‌شوم،
تو از خاک روی کتاب هایت خوشت نمی آمد،
دستمال بر می‌دارم، خاک کتاب هایت و دنیایم را می تکانم.

مموری سیاه کوچکم با من شروع به خواندن می‌کند،
یادت می آید؟
یادت می آید این شعر و آهنگ را برای من و تو سرودند و ساختند؟

همان روز که رادیوی اتومبیلت، آهنگ درخواستی پخش می‌کرد و وقتی این آهنگ پخش می‌شد، بغض کردی و رو از من گرفتی و به خیابان چشم دوختی تا اشک هایت را نبینم.

روز محضر بود، روز آن طلاق لعنتی…
که تو بیشتر از من برای من و بدبختی و تحقیرم غم داشتی و عذاب می‌کشیدی.

“نه رویای دوری نه آغوش سردی،
نه حتی سلامی، نه عشقی نه دردی، نه چشمی به راهی تو این بی پناهی…
نه دودی، نه عودی، نه خاکی، نه دردی،
دلا خسته می‌شن تو وقتی نباشی، درا بسته می‌شن اگه برنگردی،
کجا رفتم از خود، که پیشم نموندی؟
کجا موندم از تو، که یادم نکردی؟
کجا رفتم از خود، که پیشم نموندی؟
کجا موندم از تو، که یادم نکردی؟
نذار از نسیمِ تو خالی شه دنیام،
که عادت کنه برگ میخک به زردی،
تو پنهونی از چشم عالم ولی من، چه بسیار دیدم صبایی و مردی،
نمی‌خوام که مرحم رو زخمم بزاری،
تو را دوست دارم، چه دردی! چه دردی!
تو را دوست دارم، چه دردی! چه دردی!
نه رویای دوری، نه آغوش سردی، نه حتی سلامی، نه عشقی، نه دردی”

آن روز وقتى که این آهنک پخش شد، پرسیدم؛

_ حاج امیر، حالا چی می‌شه؟

نگاهم نکردی، صدایت مثل همیشه قوی نبود، جواب دادی؛

_ هیچی باباجان، زندگیتو می‌کنی…
اینو بدون وقتی خدا می‌خواد شروع جدیدی واست رقم بزنه، این شروع با پایان یافتن یه چیز دیگه اتفاق می افته.

ناله کردم:

_ نترسم؟
تنهایی چیز ترسناکی نیست؟

_تنها نیستی، اونى که بالای سرته قبل از تو، خدا بوده و هست.

حالا در اتاقت تنها و بدون تو !
فقط به خدایم، پناه همه آدم های تنهای روزگار می‌گویم:

_ خدا جون ” نبودن ” و ” نداشتنش ” رو خط بزن از تقدیر.

*
از آن عدسی محدب ریز، بیرون را نگریستم،
بیرونی که همه‌ی درونم آنجا ایستاده بود،
پیراهن آبی اش را پوشیده بود و آستین هایش را بالا زده بود،

خودش بود! توهم نبود!
آمده بود دست تنهایی ام را بگیرد،
انگار مرا از پشت در احساس کرده بود که دوباره در زد و گفت:

_ باز نکنی به علی قسم می‌شکنم.

علی وار باشی و به علی قسم بخوری،
آن وقت دستت خیبر شکن نشود؟؟

در را باز کردم، بدون اینکه حتی برای یک لحظه احساس کرده باشم نامحرم پشت در ایستاده است،
نامحرم خواندنش به خدا که بی حرمتی بزرگی بود…

یک لحظه نگاهم می‌کند و بعد سرش را پایین می اندازد و زیر لب استغفار می‌گوید، بعد با صدای کمی بلندتر می‌گوید:

_ برو بپوش بریم!

تازه به خودم می آیم، شرمزده و دستپاچه سمت اتاق می‌روم،
کمی بعد با مانتو و روسری رو به رویش ایستاده ام و هجی می‌کنم؛

_ من جایی نمیام.

می‌بینم که تسبیحش را در دستش مشت می‌کند و می‌گوید:

_ می‌برمت.

عقب می‌روم.

_ خواهش می‌کنم برید!

سر بالا می آورد و با خشم نگاهم می‌کند.

_ کجا برم هان ؟؟
کجا؟؟؟

ترسیده بودم،
از خشم صدایش…
صدایم لرزید.

_ من…
من باید منتظر بمونم،
شهاب گفته اینجا بمونم.

محکم به دیوار کنار در می‌کوبد و می‌گوید:

_ دِ شهاب غلط کرد…
شهاب شکر خورد…
تو هم غلط کردی،
تو هم بیجا کردی.

بعد فریاد می‌زند؛

_ جمع کن بریم بهت می‌گم!

حالا به وضوح می‌لرزم.

_آزاد می‌شه؟
آزادش می‌کنید؟

دندان هایش را روی هم می‌فشارد،
دیگر، امیررضای آرام گذشته نیست.

_ مگه من اسیرش کردم که آزادش کنم؟
بدهیشو بده آزاد می‌شه.

ناله می‌کنم:

_ شما …
شما باید کمکش کنید!
حجره! من اون حجره رو می‌دم،
آزادش کنید!

تلخ می‌خندد.

_ از خودم به خودم رشوه می‌دی؟
نه تو مالشو داری، نه من اهلشم بچه!
این قدر بامن بحث نکن تا اون روم بیشتر بالا نیومده، جمع کن بریم!

با هق هق می‌گویم:

_ ببخشینش…
تو رو خدا ببخشینش !
مگه بخشیدن این قدر سخته؟

اشک در چشم هایش می رقصد.
بعد گوشی اش را از جیبش در می آورد و کمی بعد یک عکس در صفحه اش را مقابلم می‌گیرد و می‌گوید:

_ خوب نگاه کن!
من بخشیدم!
منِ احمق اینو بهش بخشیدم،
بیشتر از تو نداشتم که بهش ببخشم.

وحشت زده به اولین عکس سلفی خودم و شهاب در موبایل حاج امیر چشم می‌دوزم، صدایش ملتهب تر می‌شود.

_ شناختی؟
شبیه توئه؟
نه دیگه شبیهت نیست!
نابودت کرده!
عزیزه خاله جان همه چیو بهم گفت،
ای توف توى ذات و غیرت من…
که به خاطر لج بازی با من، یک دختر مثل برگ گل، بشه دفتر چرک برگِ یه ذهن مریض که عادتش فقط خط خطی کردن و مچاله کردنه…

شرم بود یا ترس؟
نمی‌دانم…
اما هرچه بود، لرزه شد بر جانم و سرم را آنقدر پایین انداخت، که گودى گردنم دلش سوخت و چانه ام را در آغوش کشید.

صدایش خشم داشت، اما عجز هم داشت،
خشم از خودش، شرم از من…
عجز از شرایط ،انزجار از روزگار و آدم هایش.

_ می‌دونی چرا این عکسو نگه داشتم؟
نه! اشتباه نکن، اون قدر بی غیرت نبودم، واسه دل بدبختم بخوام عکس کسی که عاشقش بودم و حالا زن جگر گوشمه رو نگه دارم،
محض دل تنگی نبود،
سیلی بود!
نگهش داشتم هربار به خودم سیلی بزنم،
هربار لبخند و خوشحالیت توی این عکس، گوشم رو بپیچونه،
نگهش داشتم که خوب نگات کنم، خوب نگات کنم، اونقدر که چشام باورش شه صاحب این عکس دیگه دخترمه!
عزیزِ عزیزمه…
اونقدر نگاش کنم،
اونقدر توی تنهایی دست و دلم بلرزه،
اون قدر بغض پاره کنم،
اشک انبار کنم،
که خدای نکرده، نیاد اون روزی که خودشو دیدم، از دستم در بره و نشه اونچه نباید بشه!

انگار دیگر چهار ستون بدنش به استواری گذشته نبود، دستش رابه دیوار گرفت و آرام آرام سقوط کرد و نشست،
دستش را روی سرش گذاشت و گفت:

_ اشتباه کردم…
اشتباه کردم بخشیدم،
بابا، بخششم اصول و قاعده‌ی خودشو داره،
امیر احمق!
از مال دیگری چرا بخشیدی؟
از جوونی و زندگی دیگری چرا واسه جیگر گوشه ات مایه گذاشتی؟

بعد صدایش دیگر ناله‌ی‌‌ دردمندی شده بود که به سختی از سینه اش بیرون می آمد،
انگار می‌سوزاند و بیرون می آمد،
این را از آه هاى مدام بین کلامش می‌فهمیدم.

_ به کی ام بخشیدی امیر؟؟

سرش را بالا می آورد و من را که آرام و بی صدا اشک می‌ریزم را نگاه می‌کند.

_ می‌دونم چه گندی با صحرا بالا آورده!
می‌دونم چند بار اون دست های نامردش رو روت بلند کرده!

خشم همه وجودش را می‌گیرد، دستش را مشت می‌کند و به دیوار می‌کوبد.

_ ای بشکنه این دستم…

حالا دیگر به هق هق افتاده ام، کمی آن طرف تر من هم زمین افتاده ام و ناله می‌کنم:

_ تقدیر این بوده حاج امیر!

عصبی فریاد می‌کشد؛

_ غلط کرد تقدیری که بخواد این قدر پست و هرزه باشه،
این تقدیر، پاک نیست!
یه فاحشه است که تنش رو وقف تمام افکار پلید آدم ها کرده،
من آتیش می‌زنم این تقدیرو…
من گردنشو می‌زنم و بعد از سر در این شهر، آویزونش می‌کنم تا هیچ تقدیری واسه یه دختر نوزده، بیست ساله این قدر عذاب نخواد،
مسبب اون تقدیر حتی اگه خودت باشی ریحانه!
آتیشت می‌زنم، اما نمی‌ذارم ….

میان حرفش می آیم و با تمام وجودم تمنا می‌کنم؛

_ نذارید اون تقدیر موفق شه و اینبار بشه آتیش کینه،
نذارید جیگر گوشتون توی چاردیواری بپوسه،
اگه به خاطر اون اجازه دادید من تباه شم،
حالا به خاطر من اونو تباه نکنید،
یکبار دیگه اشتباه نکنید التماس می‌کنم…

از جایش بلند می‌شود ، با سر سمت اتاق اشاره می‌کند و انگار که اصلا صدایم را نشنیده باشد، با جدیت حکم می‌کند؛

_ برو جمع کن بریم!

تمام شجاعتم را کف دستم می‌گیرم و می‌گویم:

_ من… من نمیام
تا شهاب نیاد، هیچ جا نمیام…

می‌بینم که با خشم زیر لب می‌گوید:

_ لا اله الا الله…

دستش را مشت کرده و کلمات را هجی می‌کند؛

_ فقط یبار دیگه می‌گم،
جمع کن بریم!

میان هق هق می‌گویم:

_ بهم گفته اینجا بمونم.

فریاد می‌زند؛

_ اینجا؟؟؟؟
خونه سولماز؟؟؟

چند قدم عقب می‌روم و می‌گویم:

_ فقط تا وقتی که بیاد.

سعی می‌کند خود دار باشد؛

_ حاضر شو می‌برمت خونتون پیش مادرت.

تلخ می‌خندم و می‌گویم:

_ سه روز پیشم شهاب منو برد که بندازتم اونجا، واسه همیشه از شرم توئ زندگیش خلاص شه،
رام ندادن،آقاجانم زد منو! انداختم بیرون…

می‌بینم که رگ های شقیقه اش متورم می‌شود.

_ ریحانه! بار آخره می‌گم جمع کن بریم عمارت!
اونجا واسه همیشه واست جا هست.

بی اختیار فریاد می‌زنم؛

_ من هیچ جا نمیام…
تا شهاب نیاد همین جا می‌مونم،
سولمازم بیاد بندازتم بیرون،
یه چادر می‌زنم جلوی زندان، همونجا می‌مونم،
شب توی توالت پارک می‌خوابم، اما شهاب باید بیاد!
اگه قراره اون توی زندون نابود شه، منم توی آزادی خودمو نابود می‌کنم.

درد دارد…
سیلی اول و آخرش آن قدر درد دارد که بیدارم می‌کند، مرا از خواب بیدار می‌کند،
مرا به خودم بر می‌گرداند،
صورتم می‌سوزد و چشم های او پر از اشک شده است.

حالا مطیع و آرام دنبالش راه افتاده ام و سوار ماشینش شده ام…

مطیع و آرام اما پر از فکر، پر از سوال بی جواب از خودم…

درب ماشین را خودش برایم باز کرد،
بعد که پشت فرمان نشست، برگشت و از صندلی عقب ماشین یک کیسه‌ی پلاستیکی بیرون آورد و بعد یک آب میوه دستم داد و گفت:

_ بخور! لطفا.

دست هایم می‌لرزید و سعی می‌کردم بطری را طوری نگه دارم که نیفتد، اما یک مرتبه بطری را از دستم گرفت و گفت:

_ نه اونو بده به من…
آب انبه است، تو دوست نداری.

بطری را با یک آب پرتقال عوض کرد و دربش را هم خودش برایم باز کرد،
بعد دستش را انتهای بطری گذاشت، طوری که دستش به دستم نخورد آن را سمت بالا هدایت کرد و گفت:

_ یکم بخور!

یک جرعه نوشیدم و بعد رو برگرداندم و گفتم:

_ نمی‌تونم…
میل ندارم.

اصرار نکرد، فقط دیدم که کمی خم شد و دکمه‌ی صندلی ام را زد تا بخوابد و بعد گفت:

_ باشه، فقط یکم بخواب.

بی هیچ حرفی اطاعت کردم،
راستش مدت ها بود تشنه یک خواب امن بودم ،
سرما به جانم افتاده بود،
دست به سینه شدم و خودم را همانطور که چشم هایم را بسته بودم، در آغوش کشیدم.

سبکی یک گرمای مطبوع و خوش بو را روی تنم حس کردم،
چشمم را کمی گشودم، کت طوسی اش بود…
کت طوسی خوش عطرش روی سینه ام بود، تا ساقه های باریک پیچک تن دردمندم، بیشتر از این یخ نزد، بیشتر از این نابود نشود…

غم داشتم و آرام بودم…
درد داشتم و آرام بودم،
ترس داشتم و آرام بودم،
آرام بودم…
آرامش، موهبتِ بزرگ این چهارشانه هزار چم بود.

همانطور که چشم هایم بسته بود، آرام گفتم:

_ موزیک های اون مموری سیاهتون رو هنوز دارید؟

جوابی نمی‌دهد و چند ثانیه بعد متوجه یک موسیقی آرام ملایم می‌شوم،
جواب سوالم را این طور می‌دهد،
عقیلی ناله می‌کند:


شد خزان گلشن آشنایی،
بازم آتش به جان زد جدایی،
عمر من ای گل طی شد بهر تو وز تو ندیدم جز بدعهدی و بی وفایی…
با تو وفا کردم…
تا به تنم جان بود…
عشق و وفاداری، با تو چه دارد سود، آفت خرمن مهر و وفایی،
نو گل گلشن جور و جفایی از دل سنگت آه،
دلم از غم خونین است، روش بختم این است،
از جام غم مستم دشمن می‌پرستم،
تا هستم تو و مست از می به چمن
چون گل خندان از مستی بر گریه من،
با دگران در گلشن نوشی می، من ز فراغت ناله کنم تا کِی؟
تو و نی چون ناله کشیدن‌ها، من و چون گل جامه دریدن‌ها،
ز رقیبان خواری دیدن‌ها…
دلم از غم خون کردی، چه بگویم چون کردی،
دردم افزون کردی، برو ای از مهر و وفا عاری
برو ای عاری ز وفاداری،
بشکستی چون زلفت عهد مرا،
دریغ و درد از عمرم که در وفایت شد طی
ستم به یاران تا چند، جفا به عاشق تا کی؟
نمی‌کنی ای گل یک دم یادم، که همچو اشک از چشمت افتادم تا.. کی.. بی.. تو بود
از.. غم.. خون.. دل من آه از دل تو
گر چه ز محنت خوارم کردی، با غم و حسرت یارم کردی،
مهر تو دارم باز، بکن ای گل با من هر چه توانی ناز،
هر چه توانی ناز کز عشقت می‌سوزم باز”

صدای بالا کشیدن بینی اش و چند آه سوزنده‌ی مردانه اش، زینت موسیقی متن می شود…

نمی‌خواهم چشم باز کنم، می‌ترسم…
می‌ترسم ببینم اشک های مادری کهربایی را…
چشمانش را می‌گویم؛
چشمانش شبیه مادری مهربان بود، که داغ فرزند به سینه دارد…

کودک شده ام،
مثل آن وقت ها که وسط حوض خانه آب بازی می‌کنم، بابا هم هست، شلنگی که در حال آب دادن باغچه هاست را سمتم می‌گیرد و من مستانه زیر بارانِ دست سازِ پدرم می‌رقصم…

مامان با ظرف پر از گیلاس می آید، آن روزها هنوز درخت گیلاسِ حیاط خشک نشده بود،
حالا گوشواره گیلاسی دارم،
آفتاب، سرمای وجودِ بعد از آب تنی ام را تسکین می‌بخشد،
شعر می‌خوانم،
قدری با شعر کودکی ام متفاوت است، گویا زمانه شاعرم کرده است، دردسرایم کرده است،

دویدم و دویدم…
سر راهى رسیدم،
تو رو اونجا دیدم،
چشمت به من غم داد،
دستت به من درد داد،
غم رو خودم خوردم،
درد رو دادم به چشمام،
چشمام بهم اشک داد،
اشک رو دادم به اون مرد،
اون مرد بهم زخم داد،
زخمو دادم به سینه ام،
سینه ام به من آتیش داد،
آتیش رو دادم به قلبم،
قلبم بهم آه داد،
آه رو دادم به خدا،
خدا به من تو رو داد،
غصه خوردم تلخ بود!
رویا بافتم شیرین بود!
قصه ما همین بود…

شوری اشک را روی لب هایم حس می‌کنم،
متوجه توقف ماشین می شوم و بعد عطرش که می‌رود،
امنیتی که پر می‌زند و دربی که بسته می شود!

وحشت زده چشم هایم را باز می‌کنم،
اینجا را خوب می‌شناسم،
کوچه کودکی هایم…
کوچه خانه‌ی آقاجان.

سطل، سطل، ترس به جانم می‌ریزند،
می‌بینم که دارد می رود،
دارد دور می شود،
وحشت زده شیشه را پایین می‌کشم و صدایش می‌زنم؛

_ حاج امیر!

بر می‌گردد…
تسبیحش دور مچش است،
چند قدم بر می‌گردد و سمتم می آید و می‌گوید:

_ یه کار کوچیک دارم باباجان،
نگران نباش، زود میام.

همین یک جمله اش کافی است تا دیگر نگران نشوم،
تا در آرامش منتظر بمانم و کمتر از پانزده دقیقه‌ی بعد شیرشاه همراه مادر و خواهرم از خانه خارج شود،
خم می‌شود و ساک بزرگ دست مادرم را می‌گیرد.

حنانه دوان دوان سمت ماشین می آید ،
حسابی شوکه ام،
در را باز می‌کنم وخواهرم را بغل می‌کنم.

_ آخ جون، قراره تا داداش شهاب بیاد، خونه‌ی تو بمونیم!

با بهت به مادرم نگاه می‌کنم که با لبخند توام با نگرانی می‌پرسد؛

_ چرا زودتر نگفتی شوهرت رفته سفر طولانی؟

امیررضا نگاهم می‌کند و پلک طولانی می‌زند و می‌گوید:

_ بر می‌گرده…

دلم قرص می‌شود به همین ” برمی‌گرده” گفتنش…

مادر را در آغوش می‌کشم،
می‌شنوم که حنانه به امیررضا می‌گوید:

_ امیر؟!
می‌شه توی استخر با اون قوها بازی کنم؟

مامان بر می‌گردد و با خشم می‌گوید:

_ حاج امیر! دختر!

حاج امیر با لبخند نزدیک ماشین می شود و در را برایشان باز می‌کند و می‌گوید:

_ بذارید آدم ها با هرچی خودشون راحتن زندگی کنن، تو رو خدا حبس نکنید لحظات زندگیشونو!

حالا در کنار حاج امیر و مادر و خواهرم، درد آسان می‌شود و ترس غریب…

دقایق طولانى،
در آغوش عزیزه خاله جان گریستم و اشک های پیرزن هم تمامی نداشت؛
مدام نوازشم می کرد و با ناله می‌گفت:

_ حلالم کن جیرانم!
حلال کن! باید زودتر حرف می‌زدم!

مامان با تعجب، فقط ما را تماشا می کند؛ چشم هایش پر از علامت سوال شده است، شهداد و الناز هم برای استقبالم آمده اند، حاج امیر را می بینم که با پشت دست، عرق خستگی پیشانی اش را پاک می کند و یک “با اجازه،شب بخیر “
می گوید و سمت اتاقش می رود.
عزیزه خاله جان نگاهش را با درد و افسوس، پشت سر او برای بدرقه اش می فرستد.

وقت خواب که می رسد، دست مامان را می گیرم و التماس می کنم؛

_ می‌شه با حنانه بیاید پیش من بخوابید؟

لبش را گاز می گیرد و می گوید:

_ ای وای زشته دختر، کسی جز زن و شوهر روی تخت خودشون بخوابن!

آه می کشم؛

_ من میام پیش شما!

دست می کشد روی صورتم؛

_ اینجا چه خبره ریحانه؟

با بغض می گویم:

_ به قول خودت بی خبری و خوش خبری مامان!
نه تو بپرس نه من بگم!
که گفتنش واسم عین تکرارشه..
و دردش همونقدره!

خیلی نگران است و مشخص است، نمی تواند تاب بیاورد؛

_ چی شده آخه؟
اصلا شوهرت کجاست؟

سرم را روی شانه اش می گذارم و شانه ها و گلویم را برای هق هق آزاد می گذارم و با ناله می گویم:

_ بریم بخوابیم مامان!
بخوابیم!
یه دل سیر بخوابیم!

دردم را لمس می کند و دیگر سوال نمی پرسد ، دست هایش را مثل کودکی هایم باز کرده و یک دستش بالش من شده و دست دیگرش بالش حنانه؛
سرم را بیشتر به سینه اش می چسبانم،
مادرم هیچ وقت عطر نمی زند اما این عطر اعجاز خالق است برای واژه مادر…

صدای قلبش می گوید همین که که قلب مادرت هنوز کار می کند، یعنى هنوز زندگی زیباست!
هنوز چیزی در آن وجود دارد،
که ارزش زنده بودن را داشته باشد…

همه چیز خوب است،
تا اینکه چند ساعت بعد در تاریک و روشن اتاق وقتی چشم هایم نیمه باز است، یک عنکبوت بزرگ سیاه روی دست مادرم می بینم؛
وحشت زده از جایم می پرم زبانم بند آمده است! عنکبوت هر لحظه بزرگ تر می شود و حالا تصمیم دارد سمت حنانه برود، دستم را جلو می برم تا دورش سازم اما موفق نمی شوم و او بزرگ تر می شود، جیغ می کشم و دست هایم را محکم رویش می کوبم!
مامان و حنانه وحشت زده از خواب می پرند، عنکبوت روی یقه حنانه است، دست می اندازم دور گردنش باید عنکبوت را بکشم!

جیغ می زنم؛

_ ولش کن!
ولش کن!

مامان با ترس دست هایم را می گیرد، حنانه از شدت ترس گریه می کند و عقب می رود،
اما من عنکبوت را که هنوز روی گردن خواهرم هست، زبانم بند آمده به گردن حنانه اشاره می کنم؛

_ عـ…عنکــ….بــ…بوت!

من همچنان جیغ می زنم مامان آرام آرام و پیاپی روی صورتم می زند و جیغ می زند؛

_ حنانه چراغارو روشن کن!

نور دست کابوسم را می گیرد،
بیدارم و از این جهان رانده…!

****

صدای دکتر را بالای سرم می شنوم؛

_ من به آقای شهاب هم گفتم! تزریق اون دوز از آرام بخش، اونم مداوم عوارض خواهد داشت!

صدایش که از شدت عصبانیت می لرزد، باعث می شود چشم هایم را باز کنم و سرم را از زیر پتو بیرون بیاورم؛

_ تو اسمت دکتره؟ اصلا اسمت آدمه؟
اون دستور داد، وجدان کاری تو کجا بود؟
شرافت،
انسانیت کجا بود؟

متوجه می شود که بالاخره راضی شده ام از زیر پتو سرم را بیرون بیاورم؛
با نگرانی نگاهم می کند ، دکتر هم شرمنده سرش را پایین انداخته است، جز دکتر و حاج امیر کس دیگری را در اتاق نمی بینم؛

با نگرانی می گویم:

_ مامانم؟ حنانه؟

به دکتر با اشاره سر و خیلی عصبی اشاره می کند که می تواند از اتاق بیرون برود،
کنارم لب تخت با کمی فاصله می نشیند، با چشم هایش بغض می کند!
با آن یک جفت کهربایی کوچک رو به پایین، مرا آن بالا بالاها می برد!

_ بیرونن! الان می گم بیان پیشت، فقط قول بده داد نزنی و دختر خوبی باشی!

با شرمندگی می گویم:

_ فکر کنم، داشتم خواب می دیدم،
اصلا نفهمیدم چی شد!

مامان و حنانه که وارد می شوند، از جایش بلند می شود،
سمت در می رود و قبل اینکه خارج شود رو به مامان می گوید:

_ مرضیه خانم باید با شما حرف بزنم،
توی کتابخونه منتظرتون می مونم!

دلم فرو می ریزد، می ترسم و این ترس، به هجی نامش با دردمندی منجر می شود؛

_ حاج امیر!

بر می گردد و فقط چند لحظه نگاهم می کند،
با چشم هایم التماس می کنم،
” تو رو خدا نگو!”

اما بدون هیچ حرفی اتاق را ترک می‌کند!

 

***
دستش را بالا برد و
با خنده و چشمک گفت:

_ بانو! ترانه فقط ترانه مجاز!

قهقهه زدم و گفتم:

_ مجازش می کنم حاج آقا!

بعد روی پاهایم بلند شدم و گونه اش را محکم بوسیدم!

دست می گذارد روی جای بوسه ام بعد سر تکان می دهد و سرش را رو به آسمان می گیرد و می گوید:

_ ای خدا تو خودت شاهدی که این بندت نمی ذاره من صراط مستقیمم رو برم!

قری دادم و سمت سیستم صوتی خانه رفتم و صدای موسیقی را زیاد کردم و با فریاد گفتم:

_ ای خدا!
خودم حبس جهنمشو می کشم اگه قراره جهنمی شه!

بعد کنترل تلوزیون را برداشتم و چشم هایم را بستم و سعی کردم خنده ام را مهار کنم و به جای خواننده لب بزنم؛

“از کدوم خاطره برگشتی به من؟ که دوباره از تــــــــو رویایی شدم؟”

حس کردم کمی جلوتر آمد ، گوشه یک چشمم را باز کردم، دست به کمر مقابلم ایستاده بود!

“همه ی دنیا نمی دیدن منو ، من کنار تــــــــو تماشایی شدم”

سر تکان می دهد و با یک لبخند عاشقانه نگاهم می کند، من با لبخندم بی اختیار اما بغض می کنم!

“از کدوم پنچره می تابی به شب؟! که شبونه با تــــــــو خلوت می کنم من خدارو هرشب این ثانیه ها به تماشای تــــــــو دعوت می کنم”

آخ کاش می دانستی من چه قدر با تو خدا می شوم و خوب خدایی که تو را خلق کرده است،
را درک می کنم!
خدایی که بی شک وقت تماشای تو فتبارک الله احسن الخالقین را هجی کرده است!

“تــــــــو هوایی که برای یک نفس خودم و از تــــــــو جدا نمی کنم تــــــــو برای من خودِ غرورمی من غرورم و رها نمی کنم”

حالا او هم همراه من بغض کرده است، همه غرورم،
همه افتخارم،
بغض که می کند،
دنیای شیشه ای ام ترک می خورد!

“تا به اعجاز تــــــــو تکیه می کنم شکل آغوش تــــــــو می گیره تنم”

چه قدر این روزها مثل گل کوزه گری در میان دست ها و آغوشِ تو فرم می گیرم، شکل می گیرم،
هویت می گیرم!
حالا دیگر یک مشت خاک لم یزرع نیستم!
شکل گرفته ام با دستانت!
اسم و هویت پیدا کرده ام؛ آغوشت خوب کوره ای است، خوب مرا پخته است،
عشقت خوب رنگ و لعابی به بی رنگی ام داده است!

“اون کسی که پیش چشم یک جهان به رسالت تــــــــو تن میده منم”

تو همان پیامبری هستی که خدا فقط و فقط ،
برای جهت یافتن قلب بیچاره من مبعوثش کرد!

“تو هوایی که برای یک نفس خودم و از تــــــــو جدا نمی کنم تو برای من خودِ غرورمی من غرورم و رها نمی کنم”

جلو می آید دست دور کمرم می اندازد، نوازشم می کند، می بوستم، مدام و پی در پی!

دستش را می گیرم، روی صورتم می گذارم و با اعماق وجود دستش را بو می کشم ،
عطر کهربایش سر مستم می کند!

_ امیر رضا؟

_ بگو جان دلم!

_ تو آیینت مستی حروم نیست؟

لبش را به لبم می چسباند و
هجی می کند.

_ تا چه مستی باشه بانو!

کف دستش را می بوسم و بعد دستش را روی سرم می گذارم.

_ مست دست یه نفر شدن؟!

سرم را نوازش می کند و لبخندش مهر می زند روی لب هایم؛

_ امیررضا!

_ بگو جانِ امیررضا!
بگو زندگیِ امیررضا!

_ تو مسلک تو جز خدا پرستیدن کفره؟

پیش دستى می کند:

_ خیلی وقته مومن چشات شدم ریحانم!

_ تو مومن شدی و من کافر!
این بود رسمش؟

_ اسمشو کفر نذار جان دل!
اصلا باید اینور عاشق شد، اینور مومن یه خلقتش شد، اینور دل بریدن از همه چی محض دل سپردن به یکی رو تمرین کرد، که اونور لایق عشقش شد!
اصلا حال می کنه با اونا که راه و رسم عشق بلدن!

_ پس کفر نیست بگم،
من دیگه خدا رو توی نمازمم حتی با چشم های کهربایی و عطر کهربا تصور می کنم ؟
کفر نیست،
یه تسبیح فیروزه دور مچ دست خدام ببینم؟

صدای اذان جواب سوالم می شود،
چشم باز می کنم، روی سجاده اش خوابم برده است!
بغض می کنم از کوتاهی خوابم،
از خوابی که تکرار روزهای خوش از دست رفته زندگی ام بود!

دست به زانو از جایم بلند می شوم، سراغ پنجره می روم؛ عادت داشت هر اذان صبح از پنجره ، گلدسته های مسجد را تماشا می کرد!
در جست و جوی گلدسته ها می روم، چشم هایم کمی می سوزد ، خنکای مطبوع نسیم صبحگاهی صورتم را نوازش می کند، آن جا زیر نور گلدسته ها یک مرد سفید پوش ایستاده است، سرش را بالا می آورد ، زبانم بند می آید، خودش است با لبخند تماشایم می کند و دست تکان می دهد!

برگشت! بالاخره برگشت! شایعه بود! مردن و نبودنش سیاه ترین دروغ تاریخ بود، نفسم به شماره افتاده و زبانم بند آمده است
دستم را برایش بالا می آورم، بعد بوسه ای از لبم را با دستم سمتش می فرستم، اشاره می کنم، بیا بالا!

اما فقط لبخند می زند!
چادر گلدارم را از روی رخت آویز، بر می دارم و افتان و خیزان از اتاق بیرون می روم؛
شهاب و ساهیار وسط پذیرایی خوابیده اند، این قدر هول شده ام که از روی شهاب رد می شوم و با حرکت چادرم روی صورتش، وحشت زده از خواب می پرد و می نشیند،
مرا که چادر به سر دم در می بیند آرام می پرسد؛

_ یا مولا! کجا؟

در را باز می کنم،
با خنده می گویم:

_ برگشت!
دیدی!دیدی، گفتم، برگشت!

*
برای اولین بار من تصویر مرگ را دیدم؛ در چشم های مادر، وقتى دست به پله گرفته بود و نمی توانست بالا بیاید، من مرگ را دیدم.
دستم را روی قلبم گذاشتم و چند پله به سمتش پایین رفتم.

حاج امیر را دیدم که از کتابخانه بیرون آمد. با دلخوری نگاهش کردم.
طبق عادتش دست می کشید روی سینه اش.

مامان اشک هایش پشت سر هم چکید و ناتوان روی پله نشست.
امیررضا به آیجان دستور می دهد آب بیاورد.

خودم را با همه ناتوانی ام سریع به مامان می رسانم.
کنارش می نشینم، سرش را روی پایم می گذارد و ناله می کند.

_ چی کار کردیم با تو دخترم! اون نامرد با تو چی کار کرده؟

با خشم حاج امیر را نگاه می کنم، اخم می کند و می گوید:

_ مامانت حالا همه چیو می دونه و از اینکه حمایتت نکرده پشیمونه.
به منم قول داده تا آخرش، کنارت باشه.

با حرص و تعجب می پرسم.

_ آخرش ؟! آخر چی؟

دست در جیبش فرو می برد و می بینم که دندان هایش را روی هم می فشارد.

_ آخر این برزخ، که جهنم و آتیشش شرافت داره به سرگردونی توی برهوتش.

با بغض و خشم می گویم:

_ مومن خدا!
کجای دینت گفتن می تونی آبروی یه بنده خدا رو ببری؟
چرا؟ چرا واسه مامانم گفتی؟

مامانم دستم را می گیرد و با دلخوری می فشرد و می گوید:

_ اون آدم که به مستخدم خونشم رحم نمی کنه، آبرو هم داره؟

به امیر رضا نگاه می کنم و می گویم:

_ باریکلا! دیگه چیا گفتین؟

تلخ می خندد و جواب می دهد.

_ هرچی لازم بود گفتم که بفهمن این طلاق به نفعته.

فریاد می زنم.

_ طلاق؟؟!!
کی طلاق خواسته؟!
شما فکر کردی خدایی؟ یه روز تصمیم می گیری منو ببخشی به عموزادت، امروزم تصمیم می گیری منو ازش بگیری؟؟

انگشت اشاره اش را به نشانه خط و نشان در هوا سمتم تکان می دهد.

_ من فقط چشم بستم چون پاتو کرده بودی توی یه کفش برای خواستنش!
من گفتم صبر کنید،
من خواستم که مانع شم،
نشد! نخواستید!
اشتباه کردم از قدرتم اون زمان استفاده نکردم، اما حالا دیگه اون اشتباه رو تکرار نمی کنم.

بعد با یک تلخ خند رو بر می گرداند و ادامه می دهد.

_ کی طلاق خواسته؟؟
آره می دونم تو طلاق نمی خوای!
تو آدم نجات دادن خودت نیستی!
تو به خیالت گل مردابی و باعث افتخار، اما اون گلِ خوشگلِ اسیرِ مردابم حال بهم زنه، چون ریشه هاش توی بی حرکتی و لجنه.
تو طلاق نمی خوای
اما کافیه اون خوش غیرت بفهمه شرط آزادیش طلاق توئه،
ببین چه طور راحت امضا می کنه حکم نبودنتو.
از سهم و ارثش نگذشت اما از تو راحت می گذره.

تلخی کلامش مثل چنگکی بزرگ، به جان روحم می افتد و مرا می درد، هق هق می زنم.

_ شهاب…
شهاب منو ول نمی کنه.

سمت اتاقش می رود و هم زمان می گوید:

_ انشاالله که همین طوره که تو، توی خواب خرگوشیت باور داری
اما فردا مشخص می شه، فقط تا فردا وقت داری دل خوشِ خواب خرگوشیت باشی.

جیغ می کشم.

_ ازت متنفرم حاج امیر جبارزاده،
از خودت و جبرت متنفرم!!!

بعد روی زمین می افتم و از وحشت آنچه که من هم یقین دارم فردا اتفاق می افتد زار می زنم

سرم را روى پایش گذاشته بودم و صورتش را تماشا می کردم که چشمان کهربایی اش را با یک فریم فلزى ظریف قاب گرفته بود و زل زده بود به صفحات کتاب؛
کمی تکان خوردم ، نگاهش سمتم چرخید ،خندیدم.
چشم هایش را برایم تنگ کرد و دوباره نگاهش را به کتابش بخشید.

ناخن هایم را که همان روز با کمک خودش طلایی شان کرده بودیم را،
آرام آرام از روی شکمش تا سینه اش پیش بردم؛
قلقلکش گرفته بود،
دستم را گرفت و با اخم شیرین گفت:

_ شیطونی نکن!

غر زدم؛

_ حوصلم سر رفته خوب!

دست کشید روی سرم؛

_ کی بود قول داد، بیاد
ساکت بشینه تا من کارم تموم شه؟

از جایم بلند شدم،
دستانم را دور گردنش حلقه کردم و بعد سرم را روی شانه اش گذاشتم و خودم را آرام آرام تکان دادم؛

_ اونی که قول داده، گشنه ش هم هست!

سرم را می بوسد؛

_ قربونت برم من قول دادم امشب نقد این کتابو بنویسم.
شما برو یه چیزی بخور، یه ساعت دیگه میام باهم شام می‌خوریم.

ناخن هایم را بین موهایش فرو می برم و شروع می کنم به بازی با موهای خرمایی اش
و بعد شبیخون می زنم به ته ریش خواستنی اش؛

_ یه ذره شوخی بازی کنم، می رم!

بعد قلقلکش می دهم و هر کار که به ذهنم می رسد و دلم می خواهد را انجام می دهم!

صدای قهقهه هایمان کریستال های صورتی لوستر اتاق خوابمان را می لرزاند و می رقصاند!

با یک حرکت دست هایم را محکم می گیرد و روی تخت اسیرم می کند،
با اخم و خنده می گوید:

_ حالا حقت هست، گاز ملچ مولوچی ازت بگیرم!

جیغ می زنم؛

_ وای نه تو رو خدا!

هرچه تقلا می کنم بی فایده است، دوباره مثل گربه ای که بچه اش را لیس می زند به جان صورتم می افتد و بازوهایم را محکم گاز می گیرد!

از شدت خنده، اشک هایم رگباری می چکد؛
وقتى می خواهد صورتم را گاز بگیرد، می ترسم و سریع سر می چرخانم،
یک مرتبه پیشانی ام به انگشتر فیروزه اش می خورد ،
بلند آخ می گویم!
سریع می ترسد، دست هایم را رها می کند و می گوید:

_ بمیرم برات!

وحشت می کنم!
پیشانی ام درد نمی کند؛
دستم را روی قلبم می گذارم با بغض می گویم:

_ هیچ وقت اینو نگو امیررضا!!

پیشانی ام را با نگرانی نوازش می کند و دلخور می گوید:

_ ببین ته این به قول خودت شوخی بازیا چی می شه!

دستش را می گیرم و فشار می دهم و با عصبانیت می گویم:

_ قول بده دیگه اون جمله رو نگی!
قول بده!

دستش را زیر سرم می گذارد و
با لبخند می گوید:

_ واسه تو نَمیرم، واسه کی بمیرم ریحان گلی؟!

با خشم می گویم:

_ واسه هیچ کس!
اصلا واسه من هیچ وقت نه از مرگ بگو، نه بهش فکر کن!

_ مرگ دست خداست خانمم،
نه منِ بنده خدا که!

_ من خدا رو قسم دادم!
هربار نماز خوندم،
هربار رفتیم زیارت،
قبل افطار هر روزه ای که گرفتم!

با تعجب می گوید:

_ چه قسمی؟

صدایم از شدت بغض می لرزد؛

_ اینکه…
اینکه زودتر از تو برم!

دستش را آرام روی دهانم می گذارد؛

_ نگو گلی خانم!
واسه اون که حکمتش،
حُکم ِواجبه، تعیین تکلیف نکن!

اشک می ریزم و می گویم:

_ اگه حکمتش بخواد این باشه،
من به اون رحمان و رحیم بودنش شک می کنم!

اخم می کند؛

_ هیس!
تو خونه ما کسى ناشکری نمی کنه ها خانم!

رویم را بر می گردانم و
با دلخوری می گویم:

_ اصلا قهرم!
تقصیر توئه هی می خوای حکمت خدا رو به اتفاقای بد وصله بزنی!
اون از جریانات ترانزیت و عیوض زاده که همش می گی،
حکمت خداست!
حکمت خداست!
اینم از حرف های امروزت!
اصلا می دونی چیه حاج امیر جبار زاده؟ من می دونم و خدای خودم!
می دونه حکمتش هیچ وقت نبودن و نداشتن تو نمی تونه باشه واسم!
حالا هی اصرار کن!

شروع می کند به نوازش موهایم،
و بعد با لحن آرام همیشه اش،
شروع می کند به تعریف یکى از آن حکایت های همیشگی اش:

“یه ﭘﺎﺩﺷﺎهی بود یه ﻭﺯﻳﺮﯼ داشت که همیشه ﻫﻤﺮﺍهش ﺑﻮﺩ،
ﻭ ﻫﺮ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺧﻴﺮ ﻳﺎ ﺷﺮﯼ ﻛﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ می‌افتاد، ﺧﻄﺎﺏ ﺑﻪ پادشاه می‌گفت: «ﺣﺘﻤﺎ ﺣﻜﻤﺖ ﺧﺪﺍﺳﺖ!»
ﺗﺎ ﺍﻳﻨﻜﻪ یه روز ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺩﺳﺘﺶ ﺭو با چاقو ﺑﺮﻳﺪ ﻭ ﻭﺯﻳﺮ ﻣﺜﻞ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﮔﻔﺖ: «ﺑﺮﻳﺪﻩ ﺷﺪﻥ دستتون ﺣﻜﻤﺘﯽ ﺩﺍره!»

کانال عاشقي

همچنین ببینید

پارت ۳۶ رمان هزار چم

  مجری، کلافه جلو آمد و خیلی جدی گفت: _ خانم جبارزاده قرار ما این …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *