چهارشنبه , آبان ۳۰ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان هزار چم / پارت ۳۴ رمان هزار چم
کانال عاشقي

پارت ۳۴ رمان هزار چم

 

شرمزده جملاتش را گم می کند.

_ نه… نه به خدا ریحانه!

از کنارش که می گذشتم دستم را روی شانه اش گذاشتم؛

_ خودت باش شادی!
بیچاره تر از بیچاره واقعی، اونه که ادای خوشبختی رو در میاره.
خوشبخت باشی الهی!

***

برای بار چندم در مانیتور دخترم را خوب نگاه کردم، حنانه دستم را محکم فشرد و با ذوق گفت:

_ خیلی خوشگله آجی !
کاش زودتر به دنیا بیاد.

دکتر هم لبخند زد.

_ مشخصه دختر سالم و قویه ماشالله!

خندیدم و زیر لب گفتم:

_ دختر شیرشاهه…
یه توله شیر ماده.

قرار بود بعد از سونوگرافی در اتاق دکتر در مورد زمان و نوع زایمان به توافق برسیم . مشغول پوشیدن لباس هایم بودم ، گوشی حنانه که حالا بیرون اتاق بود زنگ خورد و متوجه شدم مشغول حرف زدن با شهاب است.

_ داداش شهاب ما یکم دیگه مطب کار داریم.
….
_ آره خدا رو شکر همه چی خوب بود.
….
_ وای یه دختر تپل خوشگل!
….
_ نخیر مشخص بود خوشگل می شه، دکترم فهمید.
….
_ اتفاقا به خالش بره خوشگل می شه.
….
_ اِ داداش شهاب، اذیت نکن!

از اتاق که بیرون رفتم حنانه با دیدنم خندید و پشت تلفن گفت:

_ اصلا خود آجیم اومد، اگه جرات داری به خودش بگو!

دکتر را که از انتهای راهرو دیدم، به حنانه اشاره کردم سریع قطع کند، او هم بلافاصله اطاعت کرد.
دکتر با لبخند جلو آمد و گفت:

_ خانم جبارزاده من یه کار کوچیک واسم پیش اومده باید برم، لطفا چند دقیقه منتظر بمونید همکارم تشریف میارن و راهنماییتون می کنن.

دکتر که رفت ناچار با حنانه در راهروی کلینیک روی نیمکت منتظر نشستیم. برای برای چندم شکمم را نوازش کرد.

_ فسقل خاله زود به دنیا بیا،
به این عمو شهابت ثابت شه خوشگلی!

لبخند زدم و نوازشش کردم.

_ ایشالا خوش دل باشه آبجی کوچولوم، که به والله ارزش دل کجا و ارزش گِل کجا!

_ راستی داداش شهاب اون موقع گفت نیم ساعت دیگه میاد دنبالمون.

_ بهش گفتم خودمون بر می گردیم که!

_ نمی دونم، خودش گفت میاد.

بعد با شیطنت خندید و گفت:

_ آجی یادته اون روزها که داداش شهاب کمکم می کرد و می اومد دنبالم فکر کرده بودی با یه مرد ناجور دوست شدم؟

از یاد آوری اش خودم هم خنده ام گرفت.

_ چه قدر حرص خوردم!

خودش را مثل همیشه در آغوشم جای داد و با یک لحن لوس گفت:

_ ساعت خوشگلمم شکوندی.

نوازشش کردم.

_ بهترشو می خرم واست.

_ داداش شهاب گفته اگه بتونم وارد تیم المپیاد بشم، جدیدترینش از اون برند رو واسم می خره.

شهاب!
آخ شهاب این روزها پاپانوئل همه خانواده شده بود…

دکتر جدید که رسید قبل از ورودش به اتاق هم زمان شهاب هم وارد کلینیک شد، حنانه با ذوق گفت:

_ اِ داداش اومد!

دکتر کمی مکث کرد و با نزدیک شدن شهاب بعد از اینکه محترمانه جواب سلامش را داد با لبخند گفت:

_ خوب آقای پدر می تونید شما هم توی جلسه امروز شرکت کنید و با هم تصمیم بگیریم.
خبر خوش اینکه این کلینیک اجازه می ده شما هم کنار خانومتون توی اتاق زایمان باشید.

نفسم در سینه حبس شد و دیدم که او هم سرش را پایین انداخت و هیچ نگفت…

*
پشت در کارگاه که رسیدیم، دستم را محکم گرفت و نگاهم کرد .در نگاه خودش هم استیصال به وضوح دیده می شد. نفس عمیقی کشید.

_ ریحانه هرچی پرسید جواب نده.
هرچی من گفتم تو هم پشت بندم همونو بگو.

حال عجیبی داشتم…
دوباره پا در راهى می گذاشتم که احساس می کردم هر لحظه زیر پایم خالی می شود و حتی به ثانیه ای بعدش اطمینان نداشتم!

در زد ، چند بار پیاپی!
کمی طول کشید تا یک صدای خسته و خواب زده بگوید:

_ بیا تو.

شهاب بلافاصله در را باز کرد و جلوتر وارد شد،من هم همانجا ایستادم.
دیدم که سرش را روی دست هایش روی میز کارش گذاشته بود.بدون اینکه سرش را بالا بیاورد پرسید:

_ کاری داشتی شهاب الدین؟

برایم عجیب بود که بدون شنیدن صدای شهاب و دیدنش به راحتی حضور او را حس کرده بود.

_ ببخش حاجی بد موقع اومدیم. نمی دونستیم خوابی.

یک مرتبه سرش را بالا آورد و همان لحظه صدای شکستن نگاهش که به نگاهم خورد را به وضوح شنیدم…
شروع کرد به بستن دکمه های پیراهنش
.بعد دستانش را روی صورتش کشید ؛یا علی گفت ، بلند شد و سمت کتابخانه اش رفت.صدای بم و خواب زده اش را با چند سرفه صاف کرد و همانطور که خودش را با کتاب هایش مشغول می کرد پرسید:

_ خوب! می شنوم بچه ها ، نتیجه؟

شهاب برگشت و مرا نگاه کرد،صدایش می لرزید.

_ ما…
ما تصمیممون رو گرفتیم.

_ امیدوارم!

_ راستش …
من …
من اون موقع که تصمیمم به طلاق بود و با شما صحبت کردم یکم سردرگم بودم…
یعنی مامانم رو که می شناسید!
این وسط بد اطلاعات رو می برد و می آورد!.. منم یکم از بعد بازداشت حالم بد بود، نفهمیدم که…

برگشت و با خشم شهاب را نگاه کرد، من هم سریع از ترس سرم را پایین انداختم، شهاب هم ساکت شد.
حاج امیر تلخ خندید و گفت:

_ باز با یه غوره سردیت شد با یه مویز گرمیت بچه؟
به خودت رحم نمی کنی دلت به حال این دختر بسوزه که این جور از پا معلق آویزونش کردی به زندگیت!

شهاب حسابی دست و پایش را گم کرده بود.

_ نه نه این طور نیست حاجی!
من کلا از همه چی پشیمونم…
من می خوام جبران کنم…
بدیم به شما ،به ریحانه ،به خودم، به زندگیم!
من …من حتی حاضرم همه چیو پس بدم.

تلخ تر خندید.

_ تو قاموس امیر جبارزاده پس گرفتن اونچه بخشیده نیست!
هرچی دادم نوش جونت ما بقی هم حقت بوده.

شهاب جلو رفت خم شد تا دستش را ببوسد.

_ خیلی مردی به خدا حاجی!
بذار دستتو ببوسم.

با عصبانیت دستش را عقب کشیدو بعد رو به من با خشم پرسید:

_ خوب! تصمیم تو چیه؟
اصلا بلدی تصمیم بگیری؟
یا مثل یه ماشین موتور سوخته باید طناب بهت بست و تا اینجا بکسلت کرد؟!

از شرم نمی توانستم چیزی بگویم. شهاب سریع گفت:

_ ریحانه منو دوست داره!
بدون من مریض می شه.

_ تو چی؟!
تو بدون ریحانه چی می شی شهاب الدین؟

سوال حاج امیر را طور دیگری جواب داد.

_ من …
من گفتم می خوام جبران کنم…
می رم دوبی ، می رم تموم ضرر و زیان رو جبران می کنم و پولای بلاکه رو بر می گردونم. اونجا می تونم به وسیله کفیلم راحت از عیوض زاده شکایت کنم…
من حقمونو پس می گیرم.

دوباره خندید، انگار تلخ ترین لطیفه های زندگی اش را می شنید.

_ خوب، دیگه ؟
دیگه چه برنامه ای واسه زندگیت داری؟

برگشت و دستم را محکم گرفت ، سنگینی نگاه حاج امیر را روی دستمان حس کردم.

_ می خوام واسش زندگی بسازم…
یه زندگی آروم.
حاجی فقط کمکم کن!
کمکم کن…
یکم از اون رانتت استفاده کن بذار اتاق بازرگانی باهام راه بیاد،
وضع جنسا رو از این ور درست کنم ، سرمایه هامونم راحت برمی گرده.

رو برگرداند.

_ من واسه تو هر کاری که لازم بوده ولو بیشتر انجام دادم، بیشتر نخواه.
حالا که تصمیمتون اینه دست زنتو بگیر و با خودت ببرش.
کاراشم درست می کنم همونجا درس بخونه.
بعدم که موفق شدی به امید خدا برمی گردی.
حالام برید بیرون ، کلی کار دارم؛
خسته هم هستم.

اصلا حاج امیر همیشه نبود…
انگار دست هایش را از ما شسته بود!
شهاب آخرین تلاشش را هم کرد.

_ فقط یه چیزی حاجی،
ریحانه دانشگاهشو دوست داره می خواد اینجا بمونه، منم می رم و میام.
می خوام امانت باشه اینجا.

کتابی که دستش بود یک مرتبه از دستش افتاد.هم زمان با شهاب هر دو برای برداشتنش خم شدند اما اجازه نداد شهاب به غزلیات شمس تبریزی اش دست بزند، خودش کتاب را برداشت و تکاند.

_ توی این عمارت دیگه هر چه قدر من سهم دارم تو هم داری؛
خونه خودته زنت خواست می تونه بمونه ، ولی من دیگه واسه امانت قبول کردن خیلی ناتوانم،رو من حسابی نکن.

این قدر نیامدی که با دروغ آمدنت روزگار ،
عجیب مرا دست می اندازد!!!

با این که چهار شانه بود، مثل تو سر به زیر و افتاده راه می رفت،
هوا تاریک بود، ده دقیقه ای می شد که منتظر سپهری بودم،
در همان تاریکی و تنهایی یک لحظه ابتدای کوچه چشمم به قامتی افتاد که شبیه تو بود و می رفت…
داشت می رفت…
رفتن بد زهر چشمی از من گرفته است…

سر کوچه دویدم.
نفس نفس زنان پشت سرش رسیدم. اسمت را صدا زدم:

_ امیر رضاا!!

برگشت،
شبیه تو بود اما تو نبودی، با تعجب نگاهم کرد، دوباره فروریختم و با بغض گفتم:

_ ببخشید…

نگران پرسید:

_ چیزی شده خواهر؟!

چیزی؟؟
چه طور برای یک ناشناس بگویم چه شده؟
چه بر سر زندگی ام یک شبه آمده است….
چه طور بگویم قرار بود چند ساعت بعد برگردی و حالا چند ماه است که من به انتظار برگشتنت روزی چند بار از زندگی می روم و از مرگ بر می گردم؟؟

مرد که رفت تا آخرین لحظه رفتنش را تماشا کردم …
شبیه تو می رفت…
راستی آن زمان که خدا آدم ها را این قدر شبیه هم خلق می کرد فکر من نبود؟!

دوباره و دوباره روز و ساعتی که قرار بود بیایی را به یاد می آورم …
بار چندم بود که تماس گرفتم، سرت شلوغ بود اما بین همه مشغله هایت همیشه برایم وقت داشتی.
زنگ که زدم با حوصله جواب دادی، هرچند که صدایت خسته بود.

_ جانم خانمم ؟

_ حوصلم سر رفت باباجی نمیای ؟

_ باباجی دور حوصلت بگرده،
میام عزیزم تا تو یه چهار دست دیگه لباس به چمدونت تزریق کنی اومدم.

خندیدم و گفتم:

_ دیگه جا نداره،
داره می ترکه…

_ چکمه برداشتی؟

_ اوااا! امیر!
اونقدر که سرد نیست!

_ والا مرتبه پیش توی چمدونت هم شال گردن بود هم کلاه آفتاب گیر…
حالا هم چند جفت صندل و چند جفت چکمه بردار لازم می شه ها!!!

_ نه واسه ٣ روز شمال همین یه چمدون در حال انفجار کفایت می کنه جناب همسر!
زود بیا…

_ چشم به روی چشم، شما برو خونه مامان، میام اونجا.

با حرص گفتم:

_ وای پس می خوای دیر بیای!!!

_ نه قربونت برم می خوام تنها نباشی ، خداحافظیتم کرده باشی تو برو منم میام خونه ساکم رو می بندم میام دنبالت.

با شیطنت گفتم:

_ امیر جونم فقط اون جعبه عینک هام که توی چمدونم جا نشد رو گذاشتم داخل ساکت، حواست بهش باشه نشکنه…

_ الله اکبر!

هم زمان با هم قهقهه می زنیم
و یک مرتبه صدایم می زند:

_ ریحان گلى؟

_ جونم…

_ می دونى خنده هات شرط حیات منه،
نیاد اون روزی که نخندی…

_ چرا نخندم؟
قول بده رسیدیم واسم برقصی.

_ شاباش خوب نمی دی، فایده نداره!

_ اِ!!! اون بار هرچی خواستی که…

حرفم را قطع کرد و با یک لحن کش دار گفت:

_ نگو، بقیه اش رو نگو خانم حاجی!

دلبرانه گفتم:

_ چرا نگم؟
دورت شلوغه؟
می ترسی اونقدر بی تاب شی زود برگردی؟
می گم می گم پس خیلی می گم…

خندید…
خندیدم…

کاش صدای خنده هایش را جایی ضبط می کردم،
کاش خنده های آخرش را برای مبادای اشک های امروزم نگه می داشتم…

 

***
شهاب بعد بازگشتش فقط چند روز ماند و رفت،
اما وقتی که رفت دیگر هیچ چیز شبیه قبل نشد،
نه این تغییر نتیجه آمدن و بودنش نبود، فقط بازگشتش همه چیز را از من گرفت…

حاج امیر دیگر حاج امیر گذشته نبود،
با من مثل گذشته نبود،
نمی دانم قهر کرده بود یا کلا از من رفته بود، شاید هم می خواست خودش را از من ببَرد.

برای جبران اشتباهات شهاب سخت کار می کرد،
تمام روز درگیر مسائل کاری اش بود،
به روز جراحی شهداد که نزدیک می شدیم با این که سعی می کرد قوت قلبی برای شهداد و بقیه اعضا خانواده باشد اما مشخص بود که از درون چه قدر آشفته است…

لپ تاپش مقابلش باز بود و حسابی کلافه بود،
چند دقیقه خم می شد و رو به روی مانیتور
چشم هایش را تنگ می کرد،
بعد کمر راست می کرد، کلافه دست روی سینه اش می کشید و بعد از اینکه پوف می کشید، زیر لب ” لا اله الا الله” می گفت، شهداد در حالی که یک قاچ از سیبش را به من می داد آرام گفت:

_ فکر کنم باز شهاب یه دسته گل جدید به آب داده…

آرام به پهلویش زدم و گفتم:

_ اینا همه اثرات دسته گل های گذشتشه…

آلما جیغ زنان با گریه سمت امیر رضا دوید
و الناز هم پشت سرش،
نزدیک امیر رضا که رسید بلند تر جیغ کشید.

_ گِرمز نه!

الناز پیراهن قرمزی که در دست داشت را مچاله کرد و با حرص گفت:

_ اصلا هیچی تنت نمی کنم، مهمونی هم نمی برمت.

همه توقع داشتیم مثل همیشه آلما را در آغوش بکشد و از او در مقابل خشم مادر دائم عصبی اش دفاع کند اما کلافه دست روی چشم هایش کشید و گفت:

_ الناز خواهش می کنم بچه رو بردار برید اون ساختمون،
من باید تمرکز کنم.

در همین بین آلما با مشت های کوچکش روی صفحه کیبورد کوبید، عصبی دست های او را گرفت و خیلی جدی گفت:

_ چه دختر بدی شدی دایی!

الناز با دلخوری بچه را بغل کرد و رفت. حالا غضب نگاه حاج امیر سمت من و شهداد نشانه رفت و با همان غضب پرسید:

_ شما دوتا کار ندارید؟!
دوساعته اینجا رو به روی من نشستید ویز ویز ویز ویز…

شهداد هول شد و سریع گفت:

_ داداش ما جلو تلویزیونیم،
منتظریم سریال شروع شه!!

کنترل را برداشت و تلوزیون را خاموش کرد.

_ برید اون سالن.

من اما چیزی نگفتم و بلافاصله بلند شدم و سمت پله ها رفتم تا به اتاقم بروم.
اواسط پله ها یک مرتبه بی اختیار ایستادم و برگشتم و نگاهش کردم،
سرش پایین بود و باز به مانیتور خیره شده بود، چه قدر دل تنگ نگرانی هایش، بابا جان گفتنش بودم، آرام صدایش زدم:

_ حاج امیر؟!

مکث کرد سرش را بالا نیاورد و خیلی سرد بعد چند دقیقه گفت:

_ بله

پله ها را دوباره پایین آمدم و با کلماتِ دست و پا شکسته گفتم:

_ من … من دوتا امتحان آخرمو می خوام نرم که حذف شه ترم بعدم مرخصی می گیرم، می خوام روز جراحی و بعدش پیش شهداد باشم.

در حال تایپ خیلی سرد تر از قبل گفت:

_ لازم نیست ، من هستم.

کوتاه و سرد و بالاجبار جواب دادنش،
این روزها برایم از درد دوری شهاب و متلک های شهاب و دیر زنگ زدن هایش تلخ تر و سخت تر شده بود.
شهابی که مدام با طعنه ، روزی که او به زندان رفته بود و من با حاج امیر به عمارت برگشته بودم را یاد آوری می کرد ، شهابی که برای دو دقیقه تماس تلفنی در ٢۴ ساعت شبانه روز هم وقت کم داشت و شاید هم حوصله….

شب قبل از جراحی حال هیچ کس خوب نبود،
حاج امیر هم خانه نبود همه یک گوشه عمارت جمع شده بودیم و در سکوت فقط یکدیگر را نگاه می کردیم،
سرم را روی دسته ویلچر بیوک آقا گذاشتم، شهداد هم جلو آمد و سرش را روی پای بیوک آقا گذاشت،
عزیزه خاله جان در حال تسبیح چرخاندن بود، منیره مثل همیشه وقتی که متوجه آمدن حاج امیر شد،
اهل خانه را خبر کرد و ما هم مثل همیشه با احترام و صاف نشستیم و به محض ورودش ایستادیم، دست پر بود، جعبه کیک و دسته گل بزرگی به دست داشت.
عزیزه خاله جان سریع گفت:

_ سلام آقا امیر رضام،
خیره انشالله!!!

جعبه کیک را دست منیره سپرد و بعد مدت ها لبخندش را دیدیم.

_ خیره خاله!
خیره…

شهداد که تا آن لحظه بغض داشت دیگر تاب نیاورد و بی درنگ خودش را به آغوش او رساند و سر بر سینه اش گذاشت و گریست، سر او را نوازش کرد و بوسید و بعد با صدای بلند گفت:

_ منیره کیک رو بیار، بذار روی این میز.

همه با تعجب به دو اسم روی کیک خیره ماندیم.

” شادی و شیلا تولدتون مبارک”

هیچ کس نه شیلا را می شناخت و نه شادی را با کلی سوال به هم نگاه کردیم
خندید و دست شهداد را محکم گرفت.

_ شادیمون رو قراره فردا تو به دنیا بیاری
شیلامونم یک ساعت پیش ،
شهرزاد به دنیا آورد…

همه با خوشحالی و بهت جیغ کشیدیم و کف زدیم.
دیدم که اشک شوق در چشمانش جمع شده بود.

_ دوتا گل دختر به خانوادمون اضافه شدن.

شهداد اشک شوق می ریخت.

_ من عاشق این اسم بودم همیشه داداش.

با اخم و لبخند گفت:

_ بله،
اکانت فیس بوکتونم دیده بودم به این نامه.

شهداد با خجالت دو دستش را جلوی صورتش گرفت:

_ وای داداش!
نگید که همه رو شما هم می خوندین.
وای آبروم رفت…

چشم هایش را روی هم فشرد و آه کشید:

_ خجالت نداره باباجان!!
تو واسه چیزی که می خواستی، جنگیدی!
تو واسه زن وجودت، مردونه جنگیدی!

بی اختیار اشک هایم پشت سر هم می چکد،
حالا که حال همه اهل خانه خوب است چه قدر جای شهاب،
جای شوهر من هم خالی است…

دستمال برداشتم و خاک کفش هایش را تکاندم.
کفش هایی که هنوز جایش همانجا بود، که رهایش کرده بود و رفته بود…

زل زدم به در، زمان به عقب برگشت و در باز شد و مرد من دست پر و لنگ لنگان وارد خانه شد.

_ ریحان!
ریحان خانم! ریحان گلى!

خودم را می‌بینم که ابروهایم را رنگ گذاشته‌ام و لاک ناخن هایم هنوز خشک نشده است.
از اتاق بیرون می آیم، با تعجب پایش که باند بسته است را نگاه می‌کنم و نگران سمتش می‌روم.

_ سلام!
امیر چی شده؟ پات…

می‌خندد و همانطور لنگان سمتم می آید.

_ قربونت برم. این چه قیافه ایه؟!

تازه به خودم می آیم و خجالت زده می‌گویم:

_ دارم ابروهامو رنگ می کنم.

کیسه های خریدش را روی زمین می‌گذارد و جلو می آید و پیشانی ام را می‌بوسد.

_ آفرین همیشه به خودت برس شازده خانومم.
همیشه قرتی خودم باش.

خم شدم و بی اختیار دست کشیدم روی باند روی پایش و لاک بنفشم، باند سفیدش را مهر زد.

_ چی شده امیر؟

سر تکان داد و خودش را روی کاناپه رها کرد.

_ کشیدمش.

وحشت زده پرسیدم:

_ چی؟

به سبک شیرین خودش قهقهه زد.

_ ناخنمو کشیدم.
خلاص!

لبم را گاز می‌گیرم.

_ ساواکی! این چه کاریه؟

_ عفونتش شدید شده بود. دیدی که چجور توی گوشت پام فرو رفته بود، دکتر گفت چاره ای جز کشیدن نیست. نترس دوباره در میاد.

اشک در چشم هایم جمع شد.

_ بمیرم الهی!
درد کشیدی؟

اخم کرد، هربار که اخم می‌کرد با تمام وجودم می‌ترسیدم.
همانقدر که مهربان بود همانقدر هم اخم هایش ترسناک!

اصلا این یک قانون عجیب است که خودم کشفش کرده ام. این که یک نفر هرچه قدر مهربانتر و آرام تر باشد به همان نسبت اخم و خشم و قهرش ترسناک تر می شود.

_ مگه قرار نبود این کلمه بمیرمِ قبل الهی رو برداریم؟

کنارش نشستم. روى پایش را نوازش کردم و خودم را لوس کردم.

_ بمونم برات الهی!

سرم را روی پایش گذاشت و خم شد و سرم را بوسید.

_ الهی آمین!
الهی آمین!

با ذوق سرم را بلند کردم و گفتم:

_ راستی کارتِ دعوت عروسی دختر آقای فرجی رو آوردن.

دست هایش را سمت آسمان برد.

_ الهی شکر درست شد، خوشبخت باشن.

دستهایش را گرفتم و به عادت همیشه روی سرم گذاشتم.

_ درستش کردی حاج امیر!

آه کشید و شنیدم زیر لب ذکری گفت:

_ من کاری نکردم باباجان، من همون کارگری ام که اوستام مزدمو داده. هزار برابر زحمتمم مزد داده. گفته امانت رو به صاحبش برسون.
امانت خدا رو به بنده خدا رسوندم، همین!

_ چی می شد کل مردم دنیا مثل تو فکر می‌کردن؟
اونوقت دیگه این همه آدم فقیر و گرسنه توی دنیا نبود.
هرچند خیلی سخته امیر!
می‌دونی، گذشتن از مال و دارایی خیلی سخته!

_ من جاء بالحسنه فله عشر امثالها؛ هرکسی عمل نیکی آورد پس برای او ده برابرش است!

می‌خواهم مریدی ام را به رخ بکشم تا استادم ببیند درس هایم را خوب فهمیده ام و خوبتر پس خواهم داد. با لبخند در ادامه جمله اش می‌گویم:

_ کسانی که اموال خود را در راه خدا انفاق می‌کنند، همانند بذری هستند که هفت خوشه برویانند، که در هر خوشه، یکصد دانه باشد و خداوند آن را برای هرکس بخواهد و شایستگی داشته باشد دو یا چند برابر می‌کند و خدا وسعت دهنده است و بر همه چیز داناست.

چشم هایش را تنگ می‌کند و هر وقت این طور نگاهم می‌کند، بارش عشق از چشمانش را با همه وجودم درک می‌کنم.

_ مفسّر شدی حاج خانم!

بلند می شوم و قدری عقب می‌روم.
با لبخند صدایم را تغییر می‌دهم و ادای خودش را در می آورم.

_ ریحانِ بابا! توی هر لباسی با هر آیینی،
با هر جنس و سر شکلی، بیچاره اون کسی که دست بخشش نداره.

_ الله اکبر! عیال با این پای علیل چه طور پاشم دنبالت بدوئم چهارتا گازت بگیرم؟
مزه نریز این قدر، رحم کن به این پیرمرد!

با عشوه می‌گویم:

_ پیرمردها که دندون ندارن گاز بگیرن آقا!!!

دستش را روی دستگیره مبل می‌گیرد و با لحن کش داری می‌گوید:

_ دارن، خوبم دارن. اصلا از همه چی بهترینشو دارن.

عقب تر رفتم و گفتم:

_ تا با چشم نبینم باور نمی‌کنم.

سمتم آمد.

_ دِ خودت خواستیا پدر صلواتی!

جیغ می‌کشم:

_ وای بذار حداقل اول رنگ ابروهامو پاک کنم….

با خنده ملحفه را دورم پیچیدم و کنارش دراز کشیدم.
با دو دست موهایش را بالا زد و گفت:

_ زن زیبا بُود در این زمانه بلا،
خونه ی بی بلا هرگز نمونه ای خدا!

قهقهه زدم و بلند شدم.
قر دادم و با آواز ادامه شعرش را خواندم:

_”زن زیبا بود در این زمونه بلا، خونه ی بی بلا هرگز نمونه ای خدا!
زن گلِ ماتمه خار و گل با همه، زن نا مهربون دشمن جونه ،
دل سرای غمه،
زن زیبا بود در این زمونه بلا، خونه ی بی بلا هرگز نمونه ای خدا!
زن گلِ ماتمه خار و گل با همه، زن نا مهربون دشمن جونه،
دل سرای غمه، غمِ عالم کمه، خونه‌ی دل دمی بی زن نمونه”

قهقهه زد و گفت:

_ باز بلند می‌شما‌!

دست هایم را به علامت تسلیم بالا بردم.

 

_نه نه، ببخشید.
خواهش می‌کنم جون زنت دیگه پا نشو قهرمان سنگین وزن، دلاور پر قدرت!
تشک رو ببوس و با میادین خداحافظی کن تا فردا.

با خنده استغفرالله گفت.
خودم را کنارش روی تخت پرت کردم.
دوباره چشمم به بانداژ انگشتش افتاد.

_ بریم امروز یه کفش خوب بخریم امیر. به نظرم مشکل از کفشاته.
پنجه پات پهنه ، تپل جونم به خاطر همین ناخنت این طور می‌شه.

قهقهه زد و گفت:

_ جان امیر سر این تپل بودن پای من از امشب باز رژیمم ندی،
کفش سفارش دادم واسم بدوزن.

به خودم که می آیم یک جفت کفش مردانه را در آغوش کشیده ام و هق هق می‌زنم و می‌نالم:

_ تو هیچ جا بدون این کفش ها نمی‌رفتی مرد مردام،
تو جز این نمی‌تونی کفش دیگه ای بپوشی.
اصلا هنوز زخمت خوب نشده بود!
کجا رفتی که همه چیت مونده!
لعنت به رفتنای نصفه و نیمه!
قرآنت مونده، تسبیحت مونده.
عطرت مونده.
صدات مونده، دخترت مونده، هوات مونده…
کجا رفتی؟!
کجا رفتی؟!

شادى بعد از جراحی به شدت ضعیف شده بود و یک هفته بعد از ترخیص همچنان حالش نامساعد بود، حاج امیر تمام مدت بالای سرش بود و تنهایش نمی گذاشت.

آن شب از غروب تب شادی مدام بیشتر شد، همه نگران بودیم، دکتر که برای ویزیت آمد ، قبل از معاینه شادی دست امیررضا را گرفت و نبضش را چک کرد بعد با نگرانی گفت:

_ پسرم فکر حال خودت هم باش ، نگران وضعیت قلبت هستم.

انگار از دست دکتر شاکی شد و خیال داشت در مقابل ما سریع مسیر بحث را عوض کند.

_ من خوبم دکتر.

اما عزیزه خاله جان مستقیم به دکتر نگاه کرد و پرسید:

_ قلب بچم چشه دکتر؟

الناز هم با بغض جلو رفت و دست برادرش را گرفت، حاج امیر کلافه گفت:

_ الله اکبر!
بگو خوبم دکتر! بگو خیالشونو راحت کن.

آیجان در حالی که گوشه روسری اش را مقابل صورتش می گرفت بغضش ترکید و گفت:

_ خوب نیستی حاجی! خودم یه مشت قرص رنگارنگ توی کشوتون دیدم.

لب گاز گرفت و با خشم گفت:

_ آفرین آیجان!
این بود رسم رازداری؟

بعد خواهرش را بغل کرد و بوسید.

_ نگران نباشید، فعلا این قدر کار نیمه تموم توی این دنیا دارم که مرخصی بهم نمی دن.

بی اختیار با بغض گفتم:

_ دور از جون، نگید تو رو خدا!

همه برگشتند و با تعجب نگاهم کردند، خجالت کشیدم و سریع سرم را پایین انداختم.

دکتر دوباره دست امیررضا را گرفت و گفت:

_ بیا داخل اتاق فشارتو بگیرم.

این بار مقاومت نکرد و همراه دکتر به اتاق شادی رفت؛ همه نگران در سالن منتظر بودیم، عزیزه خاله جان اشک هایش را پاک کرد.

_ های الله، این بچه رو به خودت سپردم!

الناز زل زده بود به در بسته اتاق.

_ به خودش نمی رسه اصلا.

آیجان هق هقش اوج گرفت، عزیزه خاله جان با اخم و تشر گفت:

_ آیجان قلبم گرفت، این طور گریه نکن تو رو به فاطمه زهرا!

تلفنم که زنگ خورد، با خجالت از جیبم بیرون آوردمش تا خاموشش کنم اما با دیدن شماره مادرم دلم نیامد جواب ندهم، از دیشب که عروسی نسیم بود و من نرفته بودم، مدام منتظر تماسش بودم، حتما به خاطر نبودن من از فامیل کلی حرف شنیده بود، معذرت خواهی کردم و همانطور که سمت اتاقم می رفتم جواب دادم:

_ جانم مامان؟

حنانه بود! با گریه صدایم زد.

_ آجی!

به قول مامان بند دلم شکافته شد.

_ حنا! چی شده؟

هق هق زد.

_ آجی ! نسیم…
نسیم…

نگران گفتم:

_ نسیم چی ؟

صدای مامان را می شنوم.

_ حنانه ! واسه چی بهش زنگ زدی؟

ناله می کنم:

_ مامان ! مامان!

چند لحظه بعد مامان گوشی را می گیرد، صدایش گرفته است.

_ ریحانه مادر، رخت سیاه بپوش.

چنگ انداختم روی قلبم.

_ چی شده مامان؟

های های گریست.

_ نسیم…
نسیم خودکشی کرده.

روی دو زانو زمین خوردم، گوشی از دستم افتاد و جیغ کشیدم:

_ وای خدا!
وای خداااااا
واااااای!

چند ثانیه بعد حاج امیر در حالی یک آستنیش بالا بود، هراسان همراه بقیه اهل خانه بالا سرم بود، نگران کنارم نشستم ، دست هایم را دور گردن خودم می فشردم، می خواستم خودم را خفه کنم.
دستم را با قدرت گرفت و از گلویم جدا کرد.

_ چی شده باباجان؟

بی اختیار سرم را روی پایش گذاشتم و هق هق باریدم.

_ نسیم ! نسیم کوچولوم !
مرد! کشتنش، کشتنش….

۳۷۸

کانال عاشقي

همچنین ببینید

پارت ۴۳ رمان هزار چم

سر درد شدید از شقیقه هایم شروع می شد و بعد چشمانم را طوری محاصره …

۴ دیدگاه

  1. سلام پارت جدید کی میزارید؟
    تا آخر رمان رو میزارید؟
    ممنون.

  2. سلام.لطفا اگر مطمئنید که خانم ایلخانی همه ی رمان هزارچم رو در سایت قرار میدن به ما اطلاع بدید.نکنه ایشون میخوان مثل خانم هما پوراصفهانی رمانشونو نصفه بزارن و بعد بگن رمان چاپ شده برین بخرین تا بقیشو بدونین چه خبره.

  3. واقعا راست میگن مهسا
    من الان دوباره سوال کردم تا آخر رمان هستند و میزارن جواب ندادید!؟
    بخاطر فروش و تبلیغ اگه تا نصف رمان رو میزارن حتمام اطلاع بدن بهمون.
    نویسنده هم خوب میدونه رمان رو فضای مجازی اشتراک بزاره حتی اگه کپی ممنوع هم باشه ولی یک عده صدر در صد کپی و سوءاستفاده میکنن!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *