چهارشنبه , آبان ۲ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان هزار چم / پارت ۳۵ رمان هزار چم
کانال عاشقي

پارت ۳۵ رمان هزار چم

 

جعبه دستمال را مقابل شادی گرفتم و بعد از اینکه اشک هایش را پاک کرد، به گوشه ای خیره شد و گفت:

_ ریحانه حق با داداش بود،
توقعم رو از خودم، باید بالا ببرم و از زندگی پایین بیارم.

شروع کردم به پوست کندن سیب و با لبخند گفتم:

_ داداشت همیشه اینم میگه که اونی که زود ناامید میشه و دستاشو به نشونه تسلیم برای زندگی بالا می‌بره زودتر و راحت‌تر تیر بارون میشه!

آه می‌کشد و شروع می‌کند به کندن لاک های روی ناخنش.

_ شهاب حالشونو خوب گرفت ، دلم خنک شد زنیکه رو اون طور بیرون کرد.
فکر کرده با اون پسرش نوبرشو آورده،
بی تربیت هرچی از دهنش در اومد بارمون کرد.

یک تکه سیب مقابلش گرفتم و گفتم:

_ آتیش دلت رو با آتیش خنک نکن شادی.

دستم را گرفت و با بغض گفت:

_ چه قدر جای تو، جای این حرفهای داداشم توی عمارت خالیه.

با لبخند می‌گویم:

_ عوضش اون ساهیار کوچولوی شیطون، خوب سر همه رو گرم کرده. حالش چه طوره؟

با ذوق می‌گوید:

_ وای قربونش برم الهی. یه ذره بچه یه پا مرده، اندازه شصت تا آدم بزرگ می‌فهمه.
وای ریحانه باید باشی بحث هاشو با شهاب بشنوی ، نمی‌دونی چه طور با شهاب بحث می‌کنه و با اون منطق شیرینش قانعش می‌کنه.
تصور کن یه لشکر آدم به شهاب چشم می‌گن.
اون وقت شهاب به این نیم وجبی جز چشم گفتن چاره ای نداره!

نمی‌دانم چرا یک مرتبه می پرسم:

_ معده درد خودش چه طوره؟

با تعجب نگاهم می‌کند، اما سعی می‌کند عادی جواب دهد.

_ مدام قرص می‌خوره ، هر وقتم حرص می‌خوره بدتر میشه.
این روزها هم که حرص و اعصاب خُردیِ مسائل کاری بی نهایته.

_ خبر راه اندازی کارخونه رو شنیدم، امیدورام موفق بشه.

چند لحظه عمیق نگاهم کرد.

_ خیلی سخته!

_ چی سخته؟

_ آرزوی موفقیت واسه کسی که یه روز تنها علتِ بزرگترین شکست زندگیت بوده.

بی اختیار بغض می‌کنم.

_ شهاب به من خیلی بد کرد شادی! اما یه جا و یه چیز رو خیلی مدیونشم.

چشم هایش گرد می شود و منتظر است ادامه حرفم را بشنود.

زل می‌زنم به عکس دو نفره خودم و امیر روی دیوار.
با لبخندِ بغض آلود می گویم:

_ من امیر رو از اون دارم، اگه ولم نمی‌کرد، اگه بهم بد نمی‌کرد، اگه منو اونجوری نابود نمی‌کرد، امیر چه طور می‌تونست تیکه هامو با عشق و وسواس بهم بچسبونه و ازم ریحانه امروز رو بسازه.
من ریحانه امروز رو هم مدیون نبودنشم!
مدیون نموندنش!
مدیون نامردیش!

اشک هایش می‌چکد و می‌خندد.

_ یعنی منم بشینم خوشحال باشم این یارو منو نگرفت و نموند؟

_ توی هر نموندنی ، خیریتی هست.

****

داغ مرگ وحشتناک نسیم از یک سو خانواده را غرق ماتم کرده بود و فحش و تهمت های خانواده شوهرش، مخصوصا سوری خانم از یک سو روزهای وحشتناکی را برای همه ما ساخته بود.

عمو جلال نه گریه می‌کرد، نه حرف می‌زد.
نه حتی اعتراض می‌کرد. تماشاچی شده بود.
غرق حرف و تسلیم به نگفتن…

بعد از سه روز بالاخره پزشک قانونی ، نسیم بینوا را تحویل داد.
از تصور مچ دست های کوچک و سفیدش که با ذوق مقابلم می‌گرفت و طرح عکس آدامس خرسی اش را نشانم می‌داد، بغض همان تیغی می‌شد که روی مچ هایش کشیده بود و حالا به شاهرگ گلوی من کشیده می شد.

نفیسه شیرش خشک شده بود و انقدر گریسته بود و از حال رفته بود که به حال ماندنش هم با بیهوشی فرق نداشت.
نمی‌دانم چرا طفلش فقط در آغوش من آرام می‌گرفت…

زن عمو لباس مشکی نپوشیده بود. هر روز هم پر رنگ تر رژ قرمز می‌زد و دامن چین دار می‌پوشید و کل می‌کشید و می رقصید.

جنونش مدام بیشتر می شد، الفاظ رکیک و شوخی های مستهجن مدام ورد زبانش شده بود و قهقهه می‌زد .

نسیم در عین اینکه از یک خانواده و خاندان پر جمعیت بود، در اوج بی کسی و غریبی به خاک سپرده شد.
همراه نفیسه خودمان را روی تل خاک قبرش انداخته بودیم. بی اختیار میان هق هق نالیدم

“بارون میاد جرجر، گم شده راه بندر

ساحل شب چه دوره، آبش سیاه و شوره

آی خدا کشتی بفرست، آتیش بهشتی بفرست

جاده‌ی کهکشون کو، زهره‌ی آسمون کو

چراغ زهره سرده، تو سیاهی می‌گرده

ای خدا روشنش کن، فانوس راهِ منش کن

گم شده راه بندر، بارون میاد جرجر

بارون میاد جرجر، رو گنبد و رو منبر

لک‌لک پیر خسته بالای منار نشسته

لک‌لک ناز قندی، یه چیزی بگم نخندی

تو این هوای تاریک، دالون تنگ و باریک

وقتی که می‌پریدی، تو زهره رو ندیدی

عجب بلایی بچه، از کجا می‌ آیی بچه

نمی‌بینی خوابه جوجم، حالش خرابه جوجم

از بس که خورده غوره، تب داره مثل کوره

تو این بارون شرشر، هوا سیاه، زمین تر

تو ابر پاره‌پاره، زهره چی کار داره

زهره خانم خوابیده، هیچ کی اونو ندیده

بارون میاد جرجر، رو پشت‌بو‌م هاجر

هاجر عروسی داره، تاج خروسی داره

هاجرک ناز قندی، یه چیزی بگم نخندی

وقتی حنا می‌ذاشتی، ابرواتو ور ‌می‌داشتی

زلفاتو وا می‌کردی، خالتو سیا می‌کردی

زهره نیومد تماشا، نکن اگه دیدی حاشا

حوصله داری بچه، مگه تو بیکاری بچه

دوماد رو الان می‌یارن، پرده رو ور می‌دارن

دستمو می‌دن به دستش، باید دارا رو بستش

نمی‌بینی کار دارم من، دل بی‌قرار دارم من

تو این هوای گریون، شرشر لوس بارون

که شب سحر نمی‌شه، زهره به در نمی‌شه

بارون می‌یاد جرجر، رو خونه‌های بی در

چهار تا مرد بیدار، نشسه تنگ دیفار

دیفار کنده‌کاری،نه فرش و نه بخاری

مردا سلام علیکم! زهره خانم شده گم

نه لک‌لک اونو دیده، نه هاجر ور پریده

اگه دیگه برنگرده، اوهو، اوهو چه درده!

بارون ریشه ریشه، شب دیگه صب نمی‌شه

بچه خسته مونده، چیزی به صب نمونده

غصه نخور دیوونه، کی دیده که شب بمونه

زهره‌ی تابون این‌جاست

وقتی که مردا پاشن، ابرا زِ‌ هم می‌پاشن

خروس سحر می‌خونه، خورشید خانوم می‌دونه

که وقت شب گذشته، موقع کار و کشته

خورشید بالا‌بالا، گوشش به زنگه حالا

بارون می‌یاد جرجر، رو گنبد و رو منبر

رو پشت بو‌م هاجر، روی خونه‌های بی‌در…

ساحل شب چه دوره، آبش سیا و شوره

جاده‌ی کهکشون کو، زهره‌ی آسمون کو

خروسک قندی قندی، چرا نوکتو می‌بندی

آفتابو روشنش کن، فانوس راه منش کن

گم شده راه بندر، بارون می‌یاد جرجر”

همراه نسیم دور حوض خانه می‌خواندیم و دست می‌زدیم.
صدای خنده های مستانه و کودکانه اش در سرم می‌پیچید.

سرد نبود، این خاک سرد نبود! داغ بود، داغ تر می‌شد.

بیشتر از همیشه به حضور شهاب نیاز داشتم، به این که مثل شوهر نفیسه کنارم باشد، از روی خاک بلندم کند، مردانگی خرجم کند.

_ پاشو باباجان! پاشو.

سرم را بلند کردم. مشکی به کهربایی چشمانش نمی آمد اما مردانگی اش عجیب به اسم و قلبش می آمد.
نگاهش کردم و دلم می‌خواست بگویم:

” بلندم کن ، یکبار دیگر دستم را بگیر و بلندم کن”

صدای جیغ و فریاد اوج گرفت. شوهر نسیم همراه مادرش سر مزار حاضر شده بودند و با بی رحمی تمام به دختر بیچاره و خانواده اش توهین می‌کردند.

سوری خانم وقیحانه فریاد می‌زد:

_ چرا این قدر بی سر و صدا دارید این بی آبرو رو خاک می‌کنید؟ باید کوس رسوایی بزنید.

مجتبی بچه ننه و بزدل هم حالا شجاع شده بود و به دهان مادرش چشم دوخته بود.
بعد لگدی به تل خاک زد و گفت:

_ ازتون شکایت می‌کنم. پول عروسی و ضرری که بهم زدینو از حلقومتون می‌کشم بیرون.
چرا نذاشتید پزشک قانونی تشخیص بی ناموسی دخترتون رو بده؟

دیدم که الله اکبر گفت و با خشم از جایش بلند شد و مستقیم سمت مجتبی رفت.
با یک دست یقه اش را گرفت و بلندش کرد و کمی آن طرف تر پرتش کرد.

این اولین بار بود که از حاج امیر تا این حد خشونت می دیدم، همه ساکت شده بودند. انگشت نشانه اش را سمت سوری خانم گرفت و با لحن جدی و پر خشم گفت:

_ این بچتو ور می‌داری و می‌ری. اینورا هم دیگه پیداتون نمی‌شه.
به خدای احد و واحد، یکبار دیگه حتی پشت سر و توی غیبت های خاله زنک ها هم تکرار این اراجیف رو بشنوم، جایی می‌فرستمتون که عرب نی انداخت.
به سلامت!!!!

بعد با خشم به مجتبی که با وحشت روی زمین افتاده بود نگاه کرد و آب دهانش را با نفرت کنارش روی خاک انداخت و گفت:

_ بی غیرت!

تقریبا همه رفته بودند،
الناز زیر بغلم را گرفت و شانه ام را بوسید.

_ قربونت برم،
بلند شو عزیزم از نفس افتادی!

نگاهم به پارچه ترمه ای بود که زیر تاج گل روی قبر تازه نسیم بود،
آن روز که ننه جون، مادر بزرگ پدری مان فوت کرده بود را یادم آمد.
خانم جان پارچه ترمه را از صندوقچه بیرون آورد و دست عمه زری داد و گفت:

_ بده اینو آقات ببره واسه روی میت.

از آشپزخانه عمه را که صدا زدند ترمه را روی طاقچه پنجره گذاشت و رو به من گفت:

_ ریحانه بدو اینو ببر حیاط، بده به آقاجان.

بچه بودیم،
همه دنیا برایمان دررویاها و بازی هایمان خلاصه می شد.
نسیم دست کشید روی ترمه و پرسید:

_ ریحانه میت چیه؟

شانه بالا انداختم.

_ شاید یه خیاطه!
خانم جان می خواد بده با این واسش لباس بدوزه.

نسیم با ذوق به ترمه نگاه کرد و بعد بازش کرد.

_ چه خوشگله!

ترمه را دور خودش پیچید و مستانه می چرخید.

_ نگاه کن!
شبیه عروس شدم.

با حسرت جلو رفتم.

_ نسیم بده منم باهاش بازی کنم.

صدای جیغ زن عمو را شنیدم که روی صورتش می زد:

_ وای
خاک به سرم، بچه این چیه پیچیدی دور خودت؟!

با ترس و وحشت ترمه را از نسیم گرفت.
نسیم با بغض گفت:

_ مامان به خانم جان بگو برای منم از این لباس بدوزه.

ترمه را در دستم مشت کردم و جیغ کشیدم و هق هق زدم و نالیدم:

_ برو الناز!
برو، من می خوام بمونم…
من باید پیشش بمونم…

اون هم می بارید:

_ نمی شه عزیزم،
نمی شه، تو رو خدا پاشو!

صدایش را بعد عطرش شنیدم:

_ چرا می شه!
شما با سپهری برید خونه،
ما امشب اینجا می مونیم.

_ وای داداش!

با جدیت گفت:

_ می رید خونه!!!

برگشتم و نگاهش کردم دست کشید روی صورتش و بعد آسمان را نگاه کرد…

هوا سرد بود،
کنار قبر زیر نور چند شمع نشسته بودیم ، قرآنش را باز کرده بود و زیر لب آیات را قرائت می کرد و من گوش می دادم، سرم همچنان روی ترمه بود،
گرمای اور کتش را روی تنم احساس کردم،
عطرش اصلی ترین عنصر آرامش دنیا بود.

_هر وقت خواستی بگو بریم باباجان!

با بغض پرسیدم:

_ اینجا سرده !تاریکه!
نسیم اینجا می ترسه…

قرآنش را بوسید و کنارم گذاشت.
بی اختیار دست کشیدم روی جلد قرآن،
آه کشید و گفت:

_ همه این دنیا یه قبرِ بزرگه !
نسیم رفته باباجان،
اینی که اینجا زیر خاکه فقط یه نشونه از نسیمه که روی زمین جا مونده.
خودتو اسیر تابوت و قبر و سنگ قبر و کفن هیچ کس نکن!
دستتو بذار روی قلبت،
جای همه اونایی که دوست داریم، اینجاست، همونجا پیداشون کن.
مرگ فقط یه مرحله از یه بازی چندمرحله ایه!
غول مرحله آخر نیست.
این بازی اصلا غول نداره،
باید فقط و فقط همه مراحلشو برای آرامش بازی کنی و لذت ببری!!!
**

اذان که داد، مثل همیشه وقتی خدا تنهایی اش را فریاد کشید؛ بغضم ترکید.
دیدم که به عادت همیشه اش در حالی که کنار انگشت اشاره اش را به لب و پیشانی اش زد، زیر لب
” لبیک محمد رسول الله”
گفت. بعد یا علی گویان بلند شد، آستین هایش را بالا زد و جوراب هایش را در آورد و در آن سوز سرما، با بطری آب وضو گرفت.
روبه قبله ایستاد و دست روی سینه اش گذاشت و شروع کرد آرام آرام اذان گفتن.
پشتش به من بود، بطری آب را برداشتم و من نیز وضو گرفتم.
همان طور که روی خاک ایستاده بود، قامت بست و با صدای بلند شروع کرد به خواندن نماز.

با خودم فکر کردم، چه قدر خوب که خدا خواندن نماز صبح را برای مردان با صدای بلند واجب کرده است، اصلا صبح هر خانه و خانواده ای باید همین طور شروع شود که دل اهل خانه قرص شود.

وقتی به خودم آمدم که کمی عقب تر، درست پشت سرش، قامت بسته ام و به قنوت رسیده ام.
می بینم که برای قنوت، انگشتر عقیق انگشتش را چرخانده است.

قنوتی که او با صوت محزون دل انگیز، یک نیایش خاص را می خواند و من حتی معنی اش را نمی دانم، اما دلم آرام می شود….

نماز تمام شده و سجده رفته است. یک سجده طولانی…
بعد شروع کرد با تسبیح کهربایش ذکر گفتن.

دلم سجده خواست،
سر بر خاک گذاشتم و هق هق باریدم و نالیدم:

_ خدا جون مواظب نسیم باش،
بغلش کن. ببخشش و بغلش کن!

بلند که شدم دیدم برگشته است و همانطور که تسبیح به دست دارد، آرام می گوید:

_ قبول باشه!

اشک هایم را پاک می‌کنم.

_ مرسی که گذاشتین بمونم. مرسی که پیشم موندین، حالم خیلی بهتره.
می‌شه واسه نسیم دعا کنید؟

تسبیحش را مقابلم می‌گیرد. کف دستم را باز می‌کنم و تسبیح را رها می‌کند.

بلند می شود و برای آخرین بار کنار قبر می نشیند و فاتحه می‌خواند.
تسبیحش را می‌بویم و بعد شروع می‌کنم به ذکر گفتن.

کمی بعد بلند می شود و بالای سرم می ایستد.

_ علی کن بابا جان، بلند شو بریم.

سمت ماشین که می رود ، هول می شوم.
خم می شوم، برای آخرین بار ترمه روی خاک را می‌بوسم و با نسیم وداع می‌کنم و بعد سریع دنبالش راه می افتم.

اتوبان خلوت است و هوا دیگر کاملا روشن شده است.
آفتاب چشم های کهربایی اش را روشن تر کرده. کمی چشم هایش را جمع می‌کند، بی اختیار عینکش را از جلوی داشبورد بر می‌دارم و مقابلش می‌گیرم.
تشکر می‌کند و عینک را می‌زند. تضاد عینک مشکی با پوست سفید و موهای روشنش خاص است.

بر می‌گردد و نگاهم می‌کند.

_ می‌خوای بخوابی تا برسیم؟

با نگرانی می‌پرسم:

_ می‌شه…
می‌شه نرم خونه آقاجانم؟ می‌خوام برگردم خونه خودمون.

_ می‌ریم خونه ، اما عصر واسه مراسم باید بریم مسجد.

_ دوست ندارم، دیگه دوست ندارم برم اونجا.
دیگه چه فایده داره عزاداری ، لباس مشکی؟ شیون و گریه؟
نسیم بر می‌گرده؟
همینا تا زنده بود، واسش کاری کردن؟

دست می‌کشد روی سینه اش. زیر لب ” لا اله الا الله” می‌گوید.

_ تنها کسی که واسه نسیم می‌تونست کاری کنه، خودش بود.

با دلخوری و کمی خشم گفتم:

_ گذاشتن؟!

_ پروردگار همه انسان ها رو آزاد آفریده. به همه عقل و منطق و قدرت تصمیم گیری داده.
اونی که ذره ای واسه حق آزادیش تلاش نمی‌کنه،
یا عاقبتش می‌شه تیغ رو مچ دست هاش،
یا …

قدری مکث کرد و بعد نگاهم کرد.

_ یا تیغ روی شعورش !
شخصیتش !
چند تا دختر توی این سرزمین هستن که بدون قبر و بدون اینکه کسی بفهمه سال هاست خودشونو کشتن؟

با چشم های گرد شده نگاهش کردم و او ادامه داد:

_ از نظر من نسیم با اون دختری که توی هیجده سالگی تیغ رو کشیده روی شخصیتش و حالا توی پنجاه سالگی با وجود عروس و داماد و حتی نوه، فقط تنها انگیزه اش روغن قرمه سبزی و کاشی سرامیک براق توالت خونشه، هیچ فرقی نداره!
از نظر من اون دختری که زیر خاک بودن رو ترجیح داد با دخترایی که همه عمرشون خودشونو زیر حرف مردم چال کردن، هیچ فرقی نداره!
نگاه کن! اطرافتو خوب ببین! خاله منو بیین ریحانه!
خاله من همه عمرش نشسته گوشه خونه یا نهایتش از این مجلس روضه رفته اون مجلس ختم انعام!
خاله من دیپلمه سال پنجاه‌ست ریحانه!
می‌دونی دیپلم اون زمان یعنی چی؟
اما حالا نگاهش کن، تمام سواد و هویتش چال شده توی روزمرگی، توی حرفهای خاله زنکی،
توی مصلحت!
که ای لعنت به مصلحتی که این جور گند بزنه توی هویت و آینده ات!
که اینقدر بزدلت کنه بهت حتی اجازه عاشقی و ازدواج نده!
بعد همه عمرش بگه قسمت نبود شوهر کنم!
گاهی هم توی گوش اینو اون بگه جادوم کرده بودن، بختم رو بسته بودن!
آره بختشو همین مردم دور و اطرافش بستن.
منتها نه با جادو و جمبل،
با نگاهشون، با قضاوتاشون!
با حرف مفتشون که دختر حاجی فلانی; باید زن فلان رده بالا بشه که اگه فلان رده بالا پیدا نشد،
عزیزه بشه پیر دختر، از ترس حرف مردم !

صدایش دیگر کم کم رنگ بغض گرفته بود،
من اما بغض رها کرده بودم.

_من …
من می‌ترسم!

 

_بترس ریحانه! بعضی موقع ها ترس بد نیست!
ترس از ترسو بودن عین شجاعته!
بترس واسه فردات!
بترس واسه هویتت!

_ من چی کار کنم ؟ شما بهم بگو!

رو برگرداند.

_ من دیگه هیچ وقت بهت نمی‌گم چی کار کن!
تنها حرفم اینه:
یکاری کن ! یکاری کن!
فقط یکاری کن.

با لرزیدن تلفنم بی اختیار لرزیدم. وحشت زده از جایم پریدم. با نگرانی پرسید:

_ چی شد؟؟

نفس عمیق کشیدم و گوشی ام را از کیفم بیرون آوردم.

_ هیچی. گوشیم لرزید، ترسیدم!

صفحه گوشی ام را که نگاه کردم، با دیدن اسم شهاب بی اختیار لبخند زدم.
با خودم گفتم
” این حتما یه نشونه است، شهاب نگرانمه ، ناراحته نتونسته بیاد”

_ الو؟

همین یک کلمه کافی بود که همه عالم و بدبختی هایش به حکم نشانه ای بزرگ بر سرم آوار شود!

_ آشغال کجایی؟
دیشب با اون بودی؟؟
ردتونو زدم! می‌دونم شب باهم بودین!
بیچارت می‌کنم !

دست هایم می‌لرزد و لب هایم به هم دوخته می شود.
صدای فریادهایش این قدر بلند است که حاج امیر هم بشنود.

در لاین کندرو ترمز کرد، گوشی را از من گرفت و پیاده شد. دیدم که دستش را روی کتفش گذاشته بود، با صدای بلند و جدی گفت:

_ چیه صداتو توی سرت انداختی واسه این بیچاره؟
خیلی مردی؟
می‌خوای ببینی زنت کجاست پاشو بیا تهران خوش غیرت!

بعد بلافاصله تماس را قطع کرد.
صورتش قدری کبود شده بود، با وحشت پیاده شدم.
سخت نفس می‌کشید. نگران شده بودم.
نگاهم کرد و گفت :

_ چند دقیقه باید صبر کنیم، بهتر شدم راه می‌افتیم.

قرصی را با کمی آب خورد و چند نفس عمیق کشید. بعد نگاهم کرد و با آرامش گفت:

_ زنگ زد، جواب نده.

سریع چشم گفتم و دیگر تا وقتی که برسیم کلامی حرف نزد.
به محض ورود بایرام برای استقبالمان آمد.
حاج امیر بلافاصله پیاده شد و فریاد زد:

_ کجاست این عیاض؟

من و بایرام با وحشت به هم چشم دوخته بودیم.
جلوتر رفت و با خشم و صدای بلندتر فریاد زد:

_ عیاض!!! عیاض!!!!

عیاض با زیر شلواری و هراسان وسط حیاط حاضر شد، زبانش بند آمده بود.

_ جـ… جانم حاجی؟!

جلو رفت و مقابل عیاض که سرش پایین بود ایستاد.

_ سرت چرا پایینه ؟ هان؟

عیاض به وضوح می لرزید.

_ غلط کردم حاجی!

سر تاسف تکان داد.

_ تو خونه من جایی واسه جاسوس و نامرد نیست.
تو حتی دیگه لیاقت نداری بخوام کمکت کنم از این اخلاقت دست بکشی!

همه اهل خانه در تراس جمع شده بودند. با پشت دست آرام دوبار پشت سر هم به سینه عیاض زد.

_ نون رو خوردی، نمکدونم شکستی به درک!
با تیکه های اون نمکدونِ شکسته، زخم می‌زنی به آبروم؟
بعد نمکشو می‌ریزی روی همون زخم؟
که چی؟
که مزد خوش نمکیتو کی بده؟

عیاض زار می‌زد. خم شد با التماس دست حاج امیر را ببوسد.

_ ببخش حاجی، مثل همیشه آقایی کن و ببخش!

دستش را عقب کشید و سمت ساختمان رفت و در همان حال گفت:

_ بخشیدن نامردی مثل تو، دیگه توهینه به غیرت و شرف هر چی مرده.
حساب کتابتو می‌کنم، می‌دم داییت بهت برسونه!
فقط دیگه جلو چشمم نباش.

 

از همان بدو ورودمان، به کارگاهش رفت و تا شب هم بیرون نیامد.
آیجان میز شام را چیده بود و مستاصل به عزیزه خاله جان نگاه می کرد، خاله هم حسابی کلافه بود و با خشم گفت:

_ ای وای آیجان کشتی منو!
چرا اون جور منو نگاه می کنی؟

آیجان با ناراحتی و نگرانی میز شام را نگاه کرد و گفت:

_ چی کار کنم ؟

خاله عصبانی گفت:

_ والا اگه بدونم!
بفرست دنبال آقا بپرسن میاد واسه شام؟

آیجان سریع منیره را صدا زد و گفت:

_ منیر برو آقا رو صدا کن.

منیره لب گاز گرفت و گفت:

_ مامان اصلا جرات ندارم برم!

عزیزه خاله جان با اخم گفت:

_ چند بار خوردتت ؟

منیره خجالت زده سرش را پایین انداخت. از جایم بلند شدم و گفتم:

_ منیر تو غذای شادی و بیوک آقا رو ببر بالا بده،
من میرم حاجی رو صدا می کنم.

منیره از خدا خواسته قبول کرد، اما انگار به مزاج عزیزه خاله جان خوش نیامد که سریع عصایش را تکیه گاه کرد و خودش بلند شد.

_ نمی خواد دختر ،خودم می رم.

هیج نگفتم و منتظر ماندم .چند دقیقه بعد صدای عصبی و کلافه حاج امیر در سالن پیچید.

_ تو رو خدا خاله جان !
بسه دیگه!
بسه ماله کشیدن روی گند زدنای این بچه!
اصلا نمی فهمم واسه چی به شما زنگ زده و شما رو قاطی ماجرا کرده!

با نگرانی و پاورچین سمت اتاق رفتم؛ حالا صدای خاله را هم می شنیدم.

_ آروم باش بالام!
واسه قلب شما خوب نیست این اعصاب!
فهمیده اشتباه کرده و پشیمانه…
به من زنگ زد که از شما عذر بخوام.
گفت سر قرض و بدهى و کاراش عصبی بوده یه تشر به زنش زده که شما عصبی شدی گوشی رو گرفتی…
می گه غلط کردم!

_ دِ غلط کرد این قدر زود می گه غلط کردم!
که این قدر ترسو و بچه است!
تشر زد؟؟؟؟
تشر با تهمت فرق داره خاله جان!
نشسته راه دور، مرده و زنده این زن واسش مهم نیست، بعد جاسوس می ذاره واسه من که زنگ بزنه واسه یه از خودش ضعیف تر هارت و پورت کنه؟!
اسم خودشو گذاشته شوهر؟!
تو بدترین شرایط این دختر اصلا وجود موجودی به نام شهاب رو احساس می کنید؟!
خود بی غیرتش کاری نمی کنه اُرد هم می ده کسی هم واسه زنم کاری نکنه !

_ آقا امیر رضام تو بزرگی !
تو بزرگتری کن…

صدایش حالا بیش از حد بالا رفته است.

_ نیستم! دیگه هیچی نیستم!
خارم کرده، کوچیکم کرده!
پیش خودم زیر سوالم برده!
معلقم توی یه خلا که هیچی شده همه چیم!
همه چیمم شده هیچی!…
این دیگه ته دیگ و اسباب بازیم نیست ازش بگذرم!
از عشقم گذشتم به خاطرش !
از غیرتم نمی گذرم!

چند ثانیه بعد کتش دستش بود و از اتاق خارج شد؛ مرا که در راهرو دید چند لحظه مکث کرد. خاله دنبالش هراسان از اتاق بیرون آمد و نالید:

_ نرو تو رو به حضرتِ…

دستش را بالا آورد و حرف خاله را قطع کرد.

_ قسم نده خاله!
یکی دو روز می رم پیش شهرزاد و بچه اش.

بغضم ترکید و به دیوار تکیه دادم
و نالیدم:

_ پس من چی ؟!

کتش نقش زمین شد و ….
***

۳۸۴

کانال عاشقي

همچنین ببینید

پارت ۳۶ رمان هزار چم

  مجری، کلافه جلو آمد و خیلی جدی گفت: _ خانم جبارزاده قرار ما این …

۱۰ دیدگاه

  1. وایییی این رمان هزارچم خیلی فوق‌العاده هست???
    ممنوووون.
    مشتاقانه منتظر پارت بعدی هستممم????

  2. خیلی عالی و فوق العادس
    لطفا پارتارو زودتر بذارید

  3. سلام
    من رمان هزار چم رو از سایتتون خریدم نصفه بود
    سا بار تا الان پیام گذاشتم اما پاسخ ندادید
    من وکیل دادگستری هستم شده تا دو روز دیگه اگه رمان کامل رو برام دانلود نکنید ازتون شکایت میکنم

  4. سلام
    من رمان هزار چم رو از سایتتون خریدم نصفه بود
    سا بار تا الان پیام گذاشتم اما پاسخ ندادید
    من وکیل دادگستری هستم شده تا دو روز دیگه اگه رمان کامل رو برام ایمیل نکنید ازتون شکایت میکنم

  5. سلام .هزارچم فوق العاده است .کاش میتونستم فیلمش کنم .بعد مدتها یه رمان خوب دارم میخونم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *