جمعه , مهر ۲۷ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان هزار چم / پارت ۳۶ رمان هزار چم
کانال عاشقي

پارت ۳۶ رمان هزار چم

 

مجری، کلافه جلو آمد و خیلی جدی گفت:

_ خانم جبارزاده قرار ما این نبود!

نفس عمیق کشیدم و گفتم:

_ قرار ما این بود که من واقعیت رو بگم.

_ اما شما دارید یه تنه فقط دفاع می‌کنید!
خانم قبول کنید شوهر شما فرشته و بری از خطا نبوده!
تکلیف اون همه پولشویی از اتاق بازرگانی چی میشه؟

از جایم بلند شدم، میکروفون را از شالم باز کردم.

_ شوهر من فرشته نیست!
آدمه!
جایگاه آدمم اگه آدم باشه، از هزار ملک و فرشته بالاتره.

مجری هول می شود و بلند می شود.

_ می‌خواید برید؟
مصاحبه نصفه است…

میکروفون را روی میز گذاشتم و گفتم:

_ من اون چیزایی که شما دیکته می‌کنید رو تکرار نمی‌کنم!
من بالاترین چیزی که یاد گرفتم از شوهرم، این بوده که هر کجا و توی هر موقعیتی حُر باشم!
حُر!
وقتی آدمی به بزرگی حسین فریاد می‌زنه ” اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید! “
بدا به حال من و شما، که ادعای دین و شریعت داریم و جرات و آزادگی گفتن واقعیت رو نداریم!
آقای موسوی!
نه این چادر سیاه سر من، نه اون دکمه‌ی آخر یقه‌ی شما نشونه دینمون نیست!
وقتى دِینمون به دینمون اندازه‌ی یه کلمه است، که دهن باز کنیم و نترسیم از اون بالا دستی ها و باورمون شه یدی الله فوق ایدیهم!
اونوقته که میشه ادعای دیانت کنیم!
که به خدای محمد قسم، انسانیت هزار پله بالاتر از دیانته!
اما چه بد به حالمون که دیانتمون گم شده توى ادای انسانیت…

مات و مبهوت نگاهم می‌کرد،
سرش را پایین انداخت و آرام گفت:

_ جمله‌ی آخر رو از خودشون هم توی یکی از مصاحبه هاشون شنیده بودم.

بغضم، فکم را لرزاند،
اما دست هایم را مشت کردم که کمک کنم به لرزش صدایم.

_ اون روزی که این پست رو قبول کرد، گفت می‌دونم آخرش چیه!
گفت می‌دونم چه قدر دشمن پیدا می‌کنم، گفت می‌دونم همه چیمو ازم می‌گیرن،
التماسش کردم قبول نکنه!
گفتم آبروت؟؟
می‌دونید جوابش چی بود؟
خندید و گفت: واسه آبرو پیش خلق خدا، خودمو بی آبرو توی درگاه خدا کنم، تومنی سنار توفیر داره، آبرویی که ضامنش خداست و آبرویی که محض اسم و رسم پیش بنده‌ی خداست!

هنوز هم سرش پایین بود.

_ اون فیلم از اون خدا بیامرز نبود، حالا اینو مطمئنم.

تلخ خندیدم و گفتم:

_ خدا هممون رو بیامرزه آقای موسوی،
اما من هنوزم به جرات می‌گم شوهر من زنده است!
خورشید که نتابه زمین می‌میره!
وقتی من زنده ام، وقتی نفس می‌کشم، یعنی خورشید من داره می‌تابه!

_ اما پلیس امارات مرگشون رو تایید کرده!

_هیچ عکس و مستندی از اون کشتی غرق شده که ادعا دارن تابوت توش بوده وجود نداره!
هیچ مدرکی نه دال بر وجود اون تابوت هست، نه حتی اون کشتی!
اصلا یه سوال؟
چرا تابوت با هواپیما فرستاده نشد؟

_ خانم! مافیا سر این تابوت معامله کردن واسه تحویل پیکر ایشون.

_ چه قدر مضحک!
از کی تا حالا پیکر یه نفر که کلی ارز از کشور خارج کرده واسه آقایون مهم شده، که سرش به مافیا باج بدن؟؟

دیگر ماندن را جایز ندیدم،
چادرم را روی سرم مرتب کردم و از استودیو خارج شدم.
چند دقیقه بعد، همین که می‌خواستم تاکسی بگیرم، تلفنم زنگ خورد،
با دیدن شماره‌ی خارج از کشور، دست و پایم شل شد، عقب رفتم به دیواری تکیه زدم، دستم را روی قلبم گذاشتم و نالیدم ” خدایا ! امیرم “

تمام قوایم را برای جواب دادن جمع کردم.

_ الو؟

این صدای نه چندان خوشایند را خوب می شناختم.

_ دختره‌ی احمق چرا توی مغزت نمی‌ره شوهرت مرده؟

این زن هر بار با خودش یک چادر سیاه می آورد و روی روزگارم می‌کشید.

_ سولماز خانم!
مراعات سن و سالتون رو می‌کنم،
دیگه به من زنگ نزنید!

_ بیدار شو از خواب خرگوشی!
شوهرت مرده! تو موندی و یک شکم گنده که هر لحظه ممکنه بترکه و یک سگ توله‌ی یتیم ازش بیاد بیرون،
به جای اینکه بشینی و بخوای خودت و عالم رو گول بزنی که قراره مُرده زنده شه،
چشماتو باز کن !
اون بدبختی که عین پروانه دورت می‌گرده رو دریاب!
این شهاب، اون شهاب نیست!
خیلی مرد شده…
مرد زندگی….

نمی‌خواهم ادامه صحبتش را بشنوم، تماس را با نفرت قطع می‌کنم و سمت ابتدای خیابان می روم،
اشک هایم خود به خود روی گونه ام می رقصند، با صدای چند بوق ممتد به خودم می آیم،
بر می‌گردم، ماشین شهاب را خوب می شناسم، صدای سولماز در سرم هوار می‌کشد.

شیشه را پایین می‌کشد.

_ ریحانه؟ ریحانه؟
مصاحبه تموم شد؟

نگاهش نمی‌کنم، دوباره با صدای بلند می‌گوید:

_ ریحانه با توام! بیا سوار شو!
خوبی؟؟

با حرص بر می‌گردم، فریاد می‌کشم:

_ برو گمشو! از زندگی ما برو گمشو!!

 

وارد یک کوچه فرعی می شوم تا نتواند دنبالم بیاید، اما در کمال تعجب ماشین را وسط خیابان رها می‌کند و پیاده می شود و دنبالم می دود.

با حرص می ایستم و می‌گویم:

_ نشنیدی چی گفتم؟

صورتش خشمگین شده است، چادرم را محکم می‌گیرد.

_چت شده؟
چرا این طور می‌کنی؟

_ هیچیم نشده!
فقط از تو، از اسمت، از خانوادت، از خاطراتت، از همه چیت متنفرم!
بذار نباشی!
نباش شهاب!
جان ساهیارت نباش!
نبودنت درمون خیلی زخم هاست،
بذار درمون بشم!
دور بمون! حتی از غم هام، از بی کسی هام.

اشک را در چشم هایش به وضوح می‌بینم،
چادرم را از دستش می‌کشم و راه می افتم…

چند دقیقه بعد، بدون هیچ چمدان و توشه ای خودم را در ترمینال می‌بینم،
با بغض به راننده‌ی آخر خط می‌گویم:

_ میشه منو ببرید هزارچم؟؟

مرا خوب می شناسد.

_ بازم دربست می‌ری خواهر؟

به خودم می آیم، کیفم را باز می‌کنم و داخل کیف پولم را نگاه می‌کنم،
دوباره پر است، مثل همیشه!
مثل همیشه که نمی‌دانم چه طور و از کجا!!

سوار می شوم و می‌گویم:

_ بله دربست…

سوار که می‌شود و مثل همیشه با بسم الله ماشین را به حرکت در می آورد، بی اختیار چشمانم را می بندم و سرم را روی شیشه می‌گذارم،
صدای موسیقی اش نوازش همه آلامم می شود.

ناله می‌کنم:

_ میشه صداشو زیاد کنید؟

راننده سریع خواسته ام را اجابت می‌کند.

با بغض لبخند می‌زنم و زیر لب و بی صدا همخوانی می‌کنم.

“وقتی میای صدای پات از همه جاده‌ها میاد

انگار نه از یه شهر دور که از همه دنیا میاد”

_ امیرم!
مردترینم، مرد مردا، یه جوری رفتی که صدای برگشتن و قدمات رو از همه جای دنیا می شنوم.

“تا وقتی که در وا میشه لحظه‌ی دیدن می‌رسه،

هر چی که جاده‌ است رو زمین، به سینه من می‌رسه”

_جاده ای که تو ازش نیای به چه درد دنیا می‌خوره؟

“ای که تویی همه کسم بی تو می‌گیره نفسم،

اگه تو رو داشته باشم به هر چی می‌خوام می‌رسم “

_ نفس دیگه ندارم!
به همه چی رسیدم که در ازاش تو رو نداشته باشم؟ من نمی‌خوام این همه چیهِ هیچیو!

“وقتی تو نیستی قلبمو، واسه کی تکرار بکنم؟

گل‌های خواب‌آلوده رو واسه کی بیدار بکنم؟

دست کبوترای عشق واسه کی دونه بپاشه؟

مگه تن من می‌تونه بدون تو زنده باشه؟

ای که تویی همه کسم بی تو می‌گیره نفسم،

اگه تو رو داشته باشم، به هر چی می‌خوام می‌رسم “

_ زنده بودن بدون تو؟!
زنده بودن بدون تو، یه اعدام هر روز دردناکه، بدون مرگ، بدون مرگ …

“عزیزترین سوغاتیه غبار پیراهن تو،

عمر دوباره‌ی منه دیدن و بوییدن تو”

_میشه بیای و سوغاتی واسم بیاری لوتی؟
میشه یه بار دیگه عطرت سهم ریه ها و وجود من شه؟

“نه من تو رو واسه خودم نه از سر هوس می‌خوام،

عمر دوباره منی تو رو واسه نفس می‌خوام”

_ من تو رو واسه نفس کل این شهر، کل این کشور، کل این آدما می‌خوام!
برگرد امیر!
برگرد و بخند به شایعه‌ی رفتنت، به خبر نبودنت،
برگرد و خط بکش روی دروغ مردنت.

هق هق امانم را می‌برد،
راننده آهنگ را قطع می‌کند و با نگرانی می‌پرسد:

_ پیدا نشد؟

زیر لب ناله می‌کنم:

_ یوسف گم گشته باز آید به کنعان…

 

*
تمام نمی‌شد!
پیراهن مصیبتی که خانواده ام با دست های خودشان بافته بودند، این قدر بالا آمده بود که یقه اش به گلو رسیده بود و دور گلو آنقدر پیچیده بود که در حال خفه کردن یک به یکمان بود.

چهل روز از داغ نسیم گذشت اما سرد نشد، آن قدر سرد نشد که یک چاقو شد در دست عمو جلال که در سینه نیما فرو رود!

نیما نمرد! اما عموی من یکبار دیگر مرد،
وقتی دستبند به دستش زدند و او را در حالی که پیراهن مشکی به تن داشت، از خانه می‌بردند و زن عمو کل می‌کشید و جلوی مرد های نامحرم روسری از سر می‌کشید و می رقصید، عمو مرد…

آن شب را تا صبح با حنانه به مامان چسبیدیم و اشک ریختیم،
صدای زن عمو یک لحظه هم قطع نمی شد، پشت سر هم با صدای بلند جوک ها و فحش های رکیک می‌گفت و قهقهه می‌زد.

حنانه با ترس گفت:

_ آقاجان گفت باید زینتو ببریم تیمارستان!

مامان به پهلویش زد و گفت:

_ دیگه جلو کسی نگیا! خوب میشه.

زیر لب نالیدم:

_ دیگه هیچ وقت خوب نمیشه.

مامان به پهلوی راستش خوابید.

_ حاج امیر گفت همه کار می‌کنه واسه اینکه جلال زیاد اون تو نمونه.

_ اونم شده جور کش بدبختیای ما.

مامان آه کشید:

_ صبحی هم خانم جان رو برد بیمارستان.

_ شهاب که نیست، اما اون سعید بی غیرت داماد این خانواده مگه نیست؟ اصلا کجاست؟

_ دیگه حتی نمی‌ذاره نفیسه بیاد اینجا!
بعد اون حرف و حدیثا واسه نسیم، طفلک نذاشت دختره بیاد سر بزنه به خانوادش،
حالا بعد کار امروز عموت دیگه اصلا راضی نشه.

_ ماشالا از داماد شانس آوردیم یکی از یکی بیخودتر.

مامان بر می‌گردد و به من اخم می‌کند و بعد به حنانه اشاره می‌کند.
با حرص می‌گویم:

_چیه مامان؟ می‌خوای نفهمه چه قدر این مدل شوهر کردن، حماقت و نهایت حقارته و بشه یکی شبیه ما؟

حنانه بعد خمیازه می‌گوید:

_ من دارم می‌خوابم راحت حرف بزنید، تازشم من عمرا شوهر کنم.

مامان دوباره به پهلویش می‌زند.

_ زشته از حالا حرف شوهر!

با بغض می‌گویم:

_ مگه نسیم چند سالش بود؟

مامان سرم را بغل می‌کند و نوازشم می‌کند.

_ خدا بیامرزدش…

به سقف چشم می‌دوزم.

_ من فردا بر می‌گردم عمارت.

_ مگه حاج امیر نگفت یه مدت اینجا بمون پیش مادر و خواهرت؟

_ اونجا خونه‌ی منه.

با طعنه می‌گوید:

_ خونه‌ی آدم جاییه که شوهرش باشه!

من هم از خودش تلخ تر می شوم و جواب می‌دهم:

_ تو چرا پس اینجایی مامان؟
شوهرت که دیگه اینجا نیست…

می بینم او هم در حالی که به سقف چشم دوخته است، یک قطره اشک از گوشه چشمش می‌چکد.

ورم پاهایم به قدری شده بود که تحمل کفش برایم حین پایین رفتن برای رسیدن به کلبه عزیزم سخت شده بود. کفش هایم را در آوردم و زیر بغلم گرفتم و با احتیاط شروع به پایین رفتن کردم، و همانطور که دستم روی شکمم بود شروع کردم با دخترم حرف زدن.

_ کی میای جانا؟
خیلی تنهام.
دلم می خواد بودی، بزرگ شده بودی، سرمو می ذاشتم روی پات، واسم مادری می کردی!
امیر همیشه می گه دختر داشتن خیلی خوبه، آدم یهو صاحب همه چی می شه، هم دختر، هم مادر، هم زندگی، هم برکت…
می دونی دخترم؟
دنیای من الان شده یه سلول تنگ و تاریک، حتی تنگ تر از اون رحمی که تو الان توشی!
دنیا شده یه رحم تنگ و تاریک که می خوان با بی رحمی بند نافمو، ریسمون حیاتمو قیچی کنن، می خوان به زور منو از دنیای خودم به یه جای دیگه ببرن.

چراغ های کلبه رخساره خاموش بود، با خودم حدس زدم حتما مثل اکثر آخر هفته ها به روستای پدری اش رفته است.
کلید های کلبه را طبق روال قبل زیر گلدان گذاشته بود، وارد کلبه که شدم بوی چوب خیس روحم را نوازش داد. مشغول روشن کردن شومینه بودم که یک مرتبه درد شدیدی در کمرم حس کردم…
دستم را به کمرم گرفتم و نشستم.
با لبخند گفتم:

_ مامان جان هوس نکنی حالا به همین زودیا به دنیا بیایا!

کمی بعد که دردم کمی آرام شد، بلند شدم، قاب عکسش را از روی دیوار برداشتم، آرام بوسیدمش و شروع کردم تمام اتفاق های آن روز را برایش تعریف کردن.
عکسش مثل همیشه لبخند نمی زد!…
با نگرانی پرسیدم:

_ حاج امیر؟
نمی خندی حال دنیا رو می گیریا!
ببین عجب ابری گرفته آسمونو!

کنار پنجره رفتم؛ دلم برای آسمانی که بغضش را جمع کرده بود گرفت، دست کشیدم روی شیشه.

_ بغض نکن زیبا،
ببار و سبک شو…
ببار که به حرمت اشکاته زمین زنده است.

بعد برگشتم و موهایم را مقابل آینه باز کردم و مشغول شانه زدنش شدم.

_ امیر!موهام خیلی می ریزه
دکتر می گه تقصیر دختر گیس بریدته!
البته می گه طبیعیه.
تو که بیای و شب به شب با روغن بادوم شونه اش بزنی دوباره جون می گیره.

بعد با خنده می گویم:

_ یادته بهت می گفتم زیادی جذابی، کچل شو!
اونوقت توی بدجنس می گفتی اتفاقا کچل ها هم جذاب ترن، هم شانس دارن؟

حالا خنده ام جا خالی ، و یک بغض ضخیم جا خوش می کند در حفره خالی گلویم.

_ چه قدر دلم تنگ شده دست بکشم روی موها و ریش های نرم و طلاییت و بگم:
می شه بچمون این رنگی لطفا؟!

صدای یک ماشین را از بیرون می شنوم، قطره اشک را از گوشه چشمم پاک می کنم و شکمم را نوازش می کنم.

_ خاله رخساره اینا اومدن.

با ذوق بلند می شوم و در کلبه را باز می کنم و روی ایوان می روم، در کمال تعجب یک ماشین جیپ ناشناس را می بینم که کنار جاده مشرف به کلبه توقف می کند.
هوا هم شدیدا مه گرفته است، حس خوبی ندارم ؛بی اختیار کمی عقب می روم، مردی درشت اندام را می بینم که با یک پلاستیک از جیپ پیاده می شود و سمت کلبه می آید…
کمی که جلو می آید ، از اینکه می بینم صورتش را پوشانده، وحشت می کنم ، می خواهم به کلبه بر گردم که پایم به چهار چوب گیر می کند و به سختی تعادلم را حفظ می کنم، می بینم که سرعتش را بیشتر کرده است، با همه توانم داخل می شوم و در را از پشت سرم قفل می کنم؛ می دوم و یک به یک پنجره ها را می بندم ، وحشت جانم را قطره قطره ذوب می کند!
تمام بدنم می لرزد، سمت آشپزخانه می دوم و یک چاقوی بزرگ بر می دارم و گوشه دیوار کز می کنم.
چشم هایم را می بندم و فقط بی اختیار زیر لب با همه وجودم آیه ای هیچ وقت از حفظ نبودم را بدون هیچ ایرادی می خوانم، گویا زبانم در اختیار نیرویی ماوراالطبیعه است!

_ “وَ إِذَا قَرَأْتَ الْقُرآنَ جَعَلْنَا بَیْنَکَ وَبَیْنَ الَّذِینَ لاَ یُؤْمِنُونَ بِالآخِرَهِ حِجَابًا مَّسْتُورًا ، وَجَعَلْنَا عَلَى قُلُوبِهِمْ أَکِنَّهً أَن یَفْقَهُوهُ وَفِی آذَانِهِمْ وَقْرًا وَإِذَا ذَکَرْتَ رَبَّکَ فِی الْقُرْآنِ وَحْدَهُ وَلَّوْاْ عَلَى أَدْبَارِهِمْ نُفُورًا “

با صدای شکستن شیشه ، جیغ می کشم و دستم را روی قلبم می گذارم.

_ یا فاطمه زهرا خودت کمکم کن!

اشک هایم رودخانه ای طغیانگر روی صورتم راه انداخته است.

صدای باران شدت پیدا کرده است، متوجه می شوم چیزی داخل خانه پرتاب می شود، دوباره جیغ می کشم، هر لحظه منتظرم مرد داخل بیاید ، اما دقایق طولانی می گذرد و خبری نمی شود!…
به خودم جرات می دهم همانطور به حالت نشسته خودم را از آشپزخانه بیرون بکشم.

پلاستیک سیاه ،وسط گل قرمز قالی ام افتاده است. همانجا می مانم، زمان بیشتر و بیشتر می گذرد، همانطور که چاقو در دستم است، آرام و پنهانی پشت یکی از پنجره ها می روم، دیگر نه از مرد خبری است نه از جیپ …
اما وحشت هنوز در وجود من غوغا می کند.

یک عطر خوش در خانه پیچیده است، یک عطر که دیر زمانی است عجیب دلتنگش هستم…
سمت پلاستیک می روم و …

 

جلو رفتم و لباس هایی که منیره برای اتو می برد را از او گرفتم ، با تعجب نگاهم کرد
و گفت :

_ خانم!!!

چند پله بالا رفتم و گفتم:

_ حوصلم سر رفته، من اتوشون می کنم.

آن لباس ها را خوب می شناختم! لباس های حاج امیر بود ، با دقت و وسواس مشغول شدم، هربار که دسته اتو را روی لباس می خواباندم و صدا می داد و همراه بخار یک عطر دلچسب در فضا می پیچید، دلم قرص می شد و چه قدر خوشحال می شدم که به عمارت برگشته ام! موبایلم در جیبم لرزید ، نگاه نکرده می دانستم شهاب است که مثل همیشه در جواب چندبار تماسم که پاسخ نداده است، حتما نوشته است
” دستم بنده! کاری داشتی؟”

دیگر دلم نخواست پیام را باز کنم، دیگر خسته بودم از خواستن و دویدن و درجا زدن، رابطه من و شهاب روی تردمیل افتاده بود ، الکی بود، دویدنش رسیدنی نداشت! نمادین بود!

لباس ها را یک به یک به چوب لباسی ها آویزان کردم و با ذوق از اتاق خارج شدم، آیجان در حال گردگیری مرا با تعجب نگاه کرد، یقه پیراهن سفید حاج امیر را صاف کردم و با لبخند گفتم:

_ می برم، می ذارم توی کمدشون.

وارد اتاق شدم و بلافاصله سراغ کمد رفتم ، عکس مادرش را از داخل روی درب کمدش چسبانده بود، با اینکه عکس زیادی از این زن زیبا دیده بودم ، این عکس خیلی خاص بود، پیراهن حریر سفید به تن داشت و دست بین موهایش فرو برده بود و لبخندش عجیب دلبرانه بود، بی اختیار دست کشیدم روی عکس ، تا لحظه آخر که در کمد را ببندم هم تماشایش کردم، در افکار خودم بودم و از اتاق خارج شدم که هم زمان او را در میانه پله ها دیدم چند کتاب در دستش بود، کمی دست و پایم را گم کردم، اما بعد سریع سلام دادم و گفتم:

_ من … من لباساتونو آوردم گذاشتم کمدتون.

سلامم را زیر لب جواب داد، نزدیک تر که شد جدی پرسید:

_ مگه قرار نبود چند وقت بمونی پیش مادرت؟

شروع کردم به کندن پوست لبم.

_ آخه، آخه من اونجا رو دوست ندارم.

خیلی جدی تر گفت:

_ یک وقت ها شرایط و حال اونا که دوستشون داریم، طوریه که مجبوریم بمونیم اونجا که اصلا دوستش نداریم.

اینبار با کمی جسارت نگاهش کردم.

_ مثل شما که اون موقع ها رفتید انگلیس؟

جوابم را نداد و در عوض گفت:

_ وظیفه لباس ها با شما نیست ریحانه خانم! دفعه بعدم بدون هماهنگی و سرخود زیر وعده و وعید نمی زنی، قرار بود بمونی، باید می موندی!

می خواست سمت اتاق برود،
حرصم گرفته بود، بی اختیار ادایش را زیر لب در آوردم و با دهن کجی گفتم:

_ باید می موندی!

توقف کرد و چند قدم عقب برگشت، از کارم بیش از حد پشیمان شدم، باز با استرس به جان پوست
لبم افتادم، با کتابی که در دستش بود کمی محکم روی دستم زد و دستم را از روی لبم کنار زد و با اخم گفت:

_ بی ادب!

وقتی که رفت، با بغض به در بسته اتاقش چشم دوختم، از خودم که باعث شده بودم از او لقب بی ادب را بشنوم،حسابی دلخور و شاکی بودم….

 

بار چندم بود که برای گذرادن وقت و پرت کردن حواسم، دکوراسیون اتاق را تغییر می دادم ، با آخر احساس کردم ، اصلا جای تخت مناسب نیست،
بلافاصله با آشپزخانه تماس گرفتم و از منیره خواستم همراه بایرام برای جا به جا کردن تخت به کمکم بیایند، می خواستم تختم پشت به پنجره باشد، شب ها از تماشای پنجره و تاریکی باغ می ترسیدم.

کمی بعد با صدای چند ضربه به در در حالی که خودم مشغول جا به جا کردن کنسول بودم، با صدای بلند گفتم:

_ بفرمایید.

صدای یا الله گفتن حاج امیر را که شنیدم هول شدم و بلافاصله سمت در رفتم، همراه منیره بود،
تسبیحش در دستش بود.

_ چی کار داشتی بابا جان؟

با شرمندگی گفتم:

_ من گفتم بایرام…

میان حرفم گفت:

_ چیو می خوای جا به جا کنی ؟
من خونه ام دیگه،
پیرمرد کمرش درد می کنه.

با خجالت به جایی که در نظر داشتم اشاره کردم و گفتم:

_ می خوام اینجا، تخت رو این وری بذارم.

با تعجب گفت:

_ پشت به پنجره؟
جلوی مسیرم می گیره که!

با خجالت گفتم:

_ آخه …
آخه شب ها چشمم به باغ می افته می ترسم ، خوابم نمی بره.

آه کشید، حالت صورتش کاملا تغییر کرده بود، دیدم که زیر لب الله اکبر گفت، آستنیش را بالا زد و می خواست مشغول شود که یک مرتبه سرش را پایین انداخت،
متوجه شدم که چشمش به عکس عروسیمان افتاده، سمت تابلو رفتم تا از دیوار پایین بیاورمش و برعکس کنم تا حاج امیر مدتی که در اتاق است معذب نباشد، اما نفهمیدم چه شد که یک مرتبه تابلو از دستم روی پایم افتاد، دردش شدید بود، آخ شدیدی گفتم و طوری رهایش کردم که نقش زمین شد و از وسط شکست،
منیر و حاج امیر هراسان سمتم آمدند.

مقابل پایم نشست و با نگرانی گفت:

_ چی شد؟؟؟

کمی عقب رفتم و گفتم:

_ بدجور افتاد.

زل زده بودم به قاب عکس شکسته و ترک بزرگ بین من و شهاب که تا صورت شهاب امتداد داشت…

بغضم برای درد پایم نبود، اما بهانه خوبی بود برای گریه، نشستم و مثل بچه ها با صدای بلند گریستم.

سریع به منیره گفت:

_ ترسیده، برو یه لیوان آب قند واسش بیار.

حق با او بود، مرا خوب فهمیده بود! ترسیده بودم، خیلی ترسیده بودم ! از اینکه دیگر دل تنگ شهاب نمی شدم ترسیده بودم…
********

کانال عاشقي

همچنین ببینید

پارت ۳۵ رمان هزار چم

  جعبه دستمال را مقابل شادی گرفتم و بعد از اینکه اشک هایش را پاک …

۴ دیدگاه

  1. وایی که همش تو خماری این هزارچم میمونی?
    این رمان هم تکلیف آدم ها رو مشخص کرده هم نکرده
    هم میخونی میدونی هم میمونی چی میشه و چی شد
    مشتاق پارت بعدی هستیممم???

  2. سلام .دوتا سوال داشتم.اول اینکه آیا رمان مرگنواز رو قرار میدین روی سایت؟؟؟؟دوم اینکه رمان هزارچم بعداز کامل شدن برای چاپ میره و از دنیای مجازی برداشته میشه یا اینکه مثل بقیه ی رمانهای خانم ایلخانی کاملشpdfمیشه برای دنیای مجازی؟؟؟؟ممنون از شما که رمانهای زیبارو برای ما قرار میدین ادمین عزیز

  3. رمان مرگنواز در کانال داستانهای اموزنده که رمانهای خانم ایلخانی رو میذاره بصورت کامل برای فروش ارائه شده ولی هزارچم هنوز کامل نیست

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *