یکشنبه , مهر ۲۹ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان هزار چم / پارت ۳۷ رمان هزار چم
کانال عاشقي

پارت ۳۷ رمان هزار چم

نگاهم کرد؛ طولانی، آرام ، عمیق…
بعد کف دستش را روى صورتم کشید، عطر دست هایش مستم کرد و وقتی خواند:

” فتبارک الله احسن الخالقین”

قند در دلم ساییدند….

دوباره نگاهم کرد، سرم را پایین انداختم و دلبرانه گفتم:

_ چرا این قدر نگاه می‌کنی؟

دست کشید روی سینه اش و چشمانم دوید دنبال انگشتر عقیق سرخی که آن روز به دست داشت…

_ من فقط نگاه نمی‌کنم!

با شیطنت گفتم:

_ پس چی کار می‌کنی؟

آه کشید و لبخند زد،
از همان خنده ها و آه هایی که، صورتش را اندازه همه خوشبختى های عالم خواستنی می‌کرد!

_ من با نگام بغلت می کنم،
می‌بوسمت،
دورت می گردم؛
من با نگام طوافت می کنم ریحان!
بعد تهش نمی دونم مؤمن تر شدم یا کافر؟
تهش به اوستا کریم می‌گم،
عظمتت رو شکر!
دمت گرم ،
چاکرتم ، قربونت برم گلایه کنم یا شکر بگم؟ گله کنم از این بتی که گذاشتی توی مسیر بندگیت واسم؟ یا شاکر باشم که بت عشق رو هرکی بپرسته، کعَنَّهو اینه که به عشق خودت رسیده؟

چادرم را روی صورتم کشیدم،

_ اینجوری می‌گی،
خجالت می کشم امیررضا!

چادرم را آرام از صورتم کنار کشید،

_ سیر نشدم هنوز ، رو نگیر ازم!

_ اصلا منو آوردی اینجا یه راز نشونم بدی! خودت گفتی! کو ؟

خندید و پرسید:

_ سطل و بیلچه ات رو از ویلا آوردی؟

_ همون که باهاش واسم قلعه توی ساحل درست کردی؟

با سر جواب مثبت داد،

_ اوهوم! توی ماشینه،
گفتی بردار، برداشتم! حالا می خوایم چی کار کنیم؟

عمو سیف از پنجره کلبه اش صدایمان زد:

_ بچه ها! بال بزنم یا جیگر؟

امیررضا نگاهم کرد،
با خنده گفتم:

_جیگر دارم کنارم عمو!
بال بزن پر در بیارم، دورش بگردم!

صورتش سرخ شد، لب گاز گرفت؛

_ زشته ریحانه!!

عمو سیف قهقهه زنان گفت:

_ چشم! بال بزنم، اونم بال زعفرونی!

خندیدم و گفتم:

_ چیه سرخ شدی؟
فکر کردی، فقط خودت بلدی حرفهای قشنگ بزنی؟

شیرین اخم کرد و گفت:

_ عوضش الان جریمه می شی، می ری بالا از ماشین وسایل رو میاری!

به ارتفاع که نگاه کردم، خودم را در آغوشش رها کردم و نالیدم:

_ من برم و برگردم فلج می شم،
بعد باید برگشتنی کولم کنی!

نوک بینی ام را بوسید و گفت:

_ تنبل!

چند دقیقه بعد با بیلچه در باغچه پای یک درخت مشغول کندن شد.

با خنده گفتم:

_ داری نبش قبر می کنی یا دنبال گنجی؟

عرق پیشانی اش را پاک کرد و گفت:

_ اومدم گنجمو از هزار چم پس بگیرم!

در حال فوت کردن بال کبابی گفتم:

_ حالا تا سرد نشده بیا بخور!
دوباره با هم می کَنیم!

ابرو بالا انداخت،

_ نه کلسترولش بالاست! تناسب اندامم بهم می خوره، بعد می گن ببین این زن تپلش، شوهرشم تپل کرد!

با حرص گفتم:

_ یه ساعت پیش اونی که با شوق گوشت کوب رو می کوبید وسط دیزی و لقمه های مشتی می گرفت همین زن تپلت بود، آره؟

_ آره دیگه ریحانه!
زیاده روی می کنی! یکم از من یاد بگیر،
شکمو!

با حرص گفتم:

_ من شکموئم؟

_ همه چیپس ها رو هم تو ماشین خوردی، صد بار گفتم یکم هم واسه من نگه دار!

بلند شدم و با حرص گفتم:

_ من خوردم؟!

خندید و گفت:

_ نه پس من خوردم!

دست به کمر زدم و گفتم:

_ اون شکم قلمبه ات سند بزرگیه که نشون می ده کار کیه!

دوباره خندید.

_ پس اون لپ های گردالوتو چی کار کنیم؟

با حرص و پا برهنه دنبالش دویدم،
فرار کرد،
با خنده جیغ زدم:

_ به نفعته وایسی امیر جبارزاده!

شروع کرد قر دادن و خواندن؛
از خنده دل درد گرفته بودم و نفسم بند آمده بود،
امیری که من در خلوت داشتم برای اطرافیان و کارمندهایش حتی نزدیکانش غیر قابل باور بود!

امیری که کودک می‌شد، می رقصید و شیطنت می کرد و غم بی معنی ترین حس عالم در کنارش بود!

امیر جدی و با جذبه، برای من آنقدر با نشاط و شوخ و بشاش بود،
که تمام لحظه هایمان با خنده می گذشت!
از خودش به خودش نزدیک تر شده بودم، اصلا انگار پوستش را شکافته بود و مرا در خود کشیده بود…!

با قهقهه و خسته کنار چاله ای که حفر کرده بود، نشستیم،نفس نفس زنان گفتم:

_ نکنه می خوای اینجا زنده به گورم کنی؟

دستم را گرفت و فشرد،

_ من یه روز خودم رو اینجا زنده به گور کردم!

بعد شروع کرد با دست کندن، با ولع می کَند و می کَند، تا بالاخره به یک جعبه کوچک فلزی رسید،

با تعجب جعبه را نگاه کردم،
خاک روی جعبه را تکاند و بوسیدش!

پرسیدم:

_ این چیه؟؟

جواب نداد و در عوض در جعبه را باز کرد و مقابلم گرفت، دستمال موهایم!
همان که گم شده بوده!
دستمالی که روز اول در هزار چم مثل قلبم گم شده بود!

با تعجب و بهت نگاهش می کردم دستمال را بیرون آورد و مقابل صورتش گرفت و عمیق بوسید!

_ نمی دونی چه حالی داشتم روزی که مجبور شدم بیام واسه یه نفر دیگه خواستگاریت….
نمی دونی چه طور قلبم رو با این دستمال،
این زیر دفن کردم!

اشک هایم چکید،

_ من هنوزم بابت اینکه شجاع نبودی و منو راحت بخشیدی، نبخشیدمت!

اخم کرد.

_من … من تو رو به اون نبخشیدم!
من تو رو به خودت بخشیدم!
نمی دونستم دسیسه است!
فکر می کردم واقعا عاشق هم شدین!
بعد دیدن اون عکس به خودم قبولوندم دلت با یکی دیگه است و این حق دل من نیست دنبال دلت باشه!
من ترسو نبودم!
تو جای من بودی چی کار می کردی؟ وقتی عاشق یه نفر می شی و می فهمی عاشق یکی دیگه است ، چی کار می کنی؟ عاشق واقعی چی کار می کنه؟ جز اینه که می گذره از دل خودش محض دل محبوبش؟

با هق هق مشت به بازویش کوبیدم….

_ من …
من تو رو به هیچ کس نمی بخشم!
به آدم ها، به زمین!
به هیچ کس! حتی به خدا هم نمی بخشم،
من تو رو باهمه شریک می شم، اما از تو چشم نمی بندم!
تو این قدر بزرگی که باید سهم همه عالم باشی!
اما هیچ کس حق نداره سهم منو از داشتنت بگیره!
هیچ کس ! حتی خدا!

آرام دست گذاشت روی دهانم.

_ کفر نگو ریحان!

اشک هایش را با دستمال پاک کرد و بعد آن را آرام و با وسواس تا کرد و در جیبش گذاشت.

_ قول می دم هیچ وقت از خودم جداش نکنم ریحان!
قول می دم….

*

با اسپندان وارد اتاق شدم و آن را چند بار دور سرش چرخاندم و ذکر خواندم.

کیسه یخ را از کنار پیشانی اش برداشت و روی میز گذاشت و با خنده گفت:

_ ریحان! دفعه سومه اسفند دود کردی!

دست کشیدم روی کبودی کنار پیشانی اش،

_ بمیرم الهی واست ، دستش بشکنه!

چشم هایش را گشاد کرد و گفت:

_ دست میز بشکنه؟؟

با حرص گفتم:

_حواسشون کجا بود؟

_ کارگر بنده خدا کلى معذرت خواست و حلالیت طلبید!

_ اصلا میز رو باید از راه پله ببرن بالا؟ بی ملاحظه ان کلا این طبقه بالاییها!

لب گاز گرفت،

_ پس از کجا ببرن باباجان؟؟
اثاث کشیه دیگه!

_ تو چرا با آسانسور نیومدی؟

_ خراب بود، گفتم که…

_ بذار تکلیفمو با مدیر ساختمون یه سره می کنم! فقط بلده بیاد شارژ بگیره! همیشه آسانسور خرابه!

اینبار اخم کرد،

_ خانم من با مردم سر جنگ و جدل نداره ها!

بغض کردم،

_ ببین سرت چی شده!
دلم می ترکه یه چیزیت میشه!
اون از انگشت پات!
این از کف دستت ، این از قلبت،
اون از کمر دردت!

خندید و گفت:

_ می خواستی زنِ پیرمرد اسقاطی نشی!

اخم کردم و گفتم:

_ نخیر!
ماشاالله ماشاالله شوهرم قدش بلنده ، چهار شونه است، توی چشمه! همش چشم می خوره !

بعد یک مرتبه گفتم:

_ یه دقیقه وایسا!

به اتاقم رفتم،
بند مشکی را از داخل کیف چرم کوچکی که در کارگاه چرم سازی با خانم های کار آفرین ساخته بودم رد کردم ،
بعد با دقت آیه الکرسی را روی یک تکه کاغد نوشتم، یک تکه پارچه سبزی که از کربلا تبرک آورده بود را بریدم و دور کاغذ پیچیدم و با نخ و سوزن دورش را دوختم و بعد داخل کیف چرم گذاشتم.

کیسه یخ را روی پیشانی اش گذاشته بود و مشغول تماشای اخبار بود،
همه حواسش به تلویزیون بود،

با خشم زیر لب می گفت:

_ حق ملت رو چه راحت خورد بی شرف!

بالای سرش ایستادم و آرام بند کیف کوچک را در گردنش انداختم با تعجب برگشت و نگاهم کرد.

لبخند زدم و خم شدم و بوسیدمش.

_ کیفشو خودم درست کردم!
آیه الکرسیشم خودم نوشتم، همیشه بذار گردنت باشه…

کیف کوچک را بالا آورد و نگاهش کرد و بعد بوسید و آرام گفت:

_ قربون اون دستات برم!

بعد دستم را گرفت و مرا روی پایش نشاند،
دست کشیدم بین موهای طلایی اش،

_ قول بده همیشه گردنته!

اینبار سرش را پایین آورد و روی قلبم را بوسید و گفت:

_ چشم، قول!

_ به قلبم قول دادیا!

_ قول دادم!

 

قول داده بودی امیرم!
قول داده بودی مرد مردهایم!
قول داده بودی دستمالم را همیشه پیش خودت نگه داری!
قول داده بودی کیف ِدعا را همیشه در گردنت داشته باشی!
قول دادی بودی!
تو مردِ بزرگترین قول ها بودی!
عهد شکنی و فراموشکاری در ذاتت نبود!
امیرم!
تمام این ماه های نبودنت، دلخوش این بودم که دستمالم در خانه نیست و تو فراموش نکردی آن را مثل تسبیح و انگشتر و قرآن و حوله و عطر و کفشت ببری…
دل خوش این بودم که آیه الکرسی در گردنت، حافظت خواهد بود!
زار می زدم و با تمام وجودم با ناله فریاد می زدم؛
پیراهن سفیدش را باز می کردم و به سوراخ روی سمت چپش خوب نگاه می کردم، به حجم بیش از حد خون های خشک شده روی پیراهن…
شلوارش ، کمربندش، آخ زیر پیراهنش…
دستمال موی خونی ام…
کیف کوچک چرم پاره، جای خالی آیه الکرسی که دیگر نیست!
دمپایی های رو فرشی چرمش، خدای من!
امیر من عادت نداشت با دمپایی رو فرشی از خانه بیرون برود!
همه را به سینه ام می فشرم!
چنگ روی صورتم می کشم، با ولع یکبار دیگر برای بار چندم پلاستیک سیاه را می تکانم شاید چیز دیگری پیدا کنم!
اما نیست…
هیچ چیز نیست!
اصلا آمده اند که بگویند دیگر نیست!
امیرت دیگر نیست!
آمده اند بگویند گرگِ مرگ، یوسفم را دریده…
آه برای یعقوب هم پیراهن خونین یوسف آوردند!
دروغ بود!
یوسفش زنده بود!
اما امیرم!
امیرم قول داده بود،
دستمال و آیه الکرسی اش را از خودش جدا نکند! چه بلایی سر او آورده اند!
خدایا این خون ها بوی خون امیرم را می دهند…
صدای مرد شاهد که هرگز باور نکرده بودم در سرم می پیچد:

_ من دیدم با گوله زدنش ، اینجا ! قلبش ، زد وسط قلبش!

چنگ می کشم روی صورتم شیون سر می دهم:

_ نه!!!!! نه!!!!!!

چند دقیقه بود که کلاس شروع شده بود، و سنگینی نگاه همکلاسی جدیدم از همان دقایق اول کلاس اذیتم می کرد،
پسر جوانی که از صورتش مشخص بود، از جنوب کشور است.

هر چه قدر سعی کردم تمرکز کنم، موفق نشدم! کیفم را برداشتم و از استاد معذرت خواستم و کلاس را ترک کردم.
از آب سرد کن راهرو دانشکده چند لیوان پر پشت سر هم آب خوردم، تازه احساس سبکی می کردم که با لهجه آبادانی صدایم زد:

_ ببخشید خانم ارجمند!

خودش بود!
او هم کلاس را ترک کرده بود، با نگرانی بر گشتم و گفتم:

_ بله، امرتون؟

با خجالت گفت:

_ حالتون خوب نیست از کلاس رفتید؟
من نگرانتون شدم!

با حرص و نفرت گفتم:

_ شما واسه چی باید نگران من شید؟!

_ عصبانی نشید تو رو خدا!

_ از دست نگاه های شما رفتم آقای محترم!

با شرم گفت:

_ ببخشید دست خودم نیست!

با صدای بلند گفتم:

_ شما خجالت نمی کشید؟

بعد انگشت حلقه ام را نشانش دادم و گفتم:

_ اینو توی دست من نمی بینید؟

دستپاچه می گوید:

_ خوب… خوب این روزها همه خانم ها، الکی حلقه دست می کنن!

داد کشیدم:

_ من متاهلم آقا!!

ترسیده بود، عقب رفت و گفت:

_ به خدا من از چند نفر سوال کردم همه گفتن توی این چند ترم شما تنها بودین! گفتن شوهر ندارید!
گفتن کسی ندیده…

دستم را روی قلبم می گذارم و بقیه جملاتش را نمی شنوم…

فقط در دل ناله می کنم:

_ روزگار لعنتی! می خوای چیو به من حالی کنی؟؟

کنار پنجره نشسته بودم و هر یک خطى که از کتابم می خواندم، یک خط نگاهم را در باغ می چرخاندم.
باد میان درخت های می رقصید ، چراغ های باغ هم اتصالی پیدا کرده بودند و یکی در میان روشن بود و سو سو می زدند.

بی حوصله نگاهی به گوشی ام انداختم، چند هفته ای می شد که دیگر حتی از پیام کوتاه و مختصر و مفید شب بخیر هم از جانب شهاب خبری نبود!
شکایتی نداشتم و همین قدر آرامش و سقفی که سراسر امنیت بود،
برایم کافی بود!

با باز شدن در بزرگ عمارت بی اختیار خودم را به پنجره چسباندم،
دیر وقت بود و چراغ اتاقک نگهبانی خاموش بود؛
ماشین حاج امیر که وارد شد ، بایرام مثل همیشه برای استقبالش نرفت!

ایستادم، نمی دانم چرا !
دست خودم نبود، وقتی که همان ابتدای ورودی خانه توقف کرد و داخل پارکینگ نرفت دلم انگار خواست چشم و ابرو بالا بیاندازد و با اشاره مرا متوجه چیزی کند!

دیدم که پیاده شد و در همان نیمه تاریکی متوجه شدم،
شانه هایش کمی خمیده است و مثل همیشه سینه اش ستبر نیست!

کمی نزدیک تر شد ، اور کتش را روی دستش انداخته بود ، هوا سوز داشت؛ نگران شدم، وقتی دیدم ایستاد و دست به کتفش گرفت و کمی خم شد بی اختیار دستم روی قلبم رفت.

چند قدم دیگر برداشت ، نه!
حاج امیر همیشه نبود!
نتوانست ادامه دهد و همانجا روی زمین نشست!
زبانم بند آمد ، می خواستم پنجره را باز کنم،
فریاد بزنم و یا اهل خانه را خبر کنم،
اما صدایی نداشتم! چادر نماز گلدارم را برداشتم و بیرون دویدم. میانه پله ها بودم که زمین خوردم، با شدت زمین خوردم و درد در همه وجودم نعره کشید، اما من بلند شدم!
بلند شدم،
دوباره و قوی تر سمت باغ دویدم!

همانجا نشسته بود و سرش را پایین انداخته بود،
وقتی سمتش دویدم سرش را قدری بالا آورد، نزدیکش که شدم سفیدی صورت رنگ پریده اش، ماه را شرمنده می کرد!

روبه رویش نشستم، دیدم که لبخند زد و آرام و بی رمق گفت:

_ تو از کجا پیدات شد این وقت شب باباجان؟

با بغض جواب دادم:

_ حالتون بده!

سعی کرد عمیق نفس بکشد و بعد گفت:

_ قول می دی امشب محرم من باشی؟

فقط نگاهش کردم،
به عمارت اشاره کرد و گفت:

_ از کشوی میزم، قرصم رو بیار!
کسی رو هم بیدار نکن!

بغضم شکسته بود، حق نداشت مواظب خودش نباشد!

میان گریه گفتم:

_ قرصاتونو جا می ذارید؟
اصلا اون بیرون داروخانه نبود که با این وضع اومدین خونه؟

دوباره لبخند زد.

_ اول احیا کن،
بعد شماتت کن!
بجنب پدر صلواتی!

لیوان خالی را که دستم داد، نفس عمیق کشید و گفت:

_ اجرت با سیدالشهدا دختر!

کمی حالش بهتر بود.
کنارش با فاصله نشستم،

_ شما حواستون به خودتون نیست؟

دست می کشد روی سینه اش؛

_ تموم شده!

با تعجب پرسیدم:

_ چی؟

به پنجره اتاق الناز زل زده بود.

_ حواسم!

چیزی در چشمانش بود که مشخص بود،
ابدا، قصد ندارد آن را به زبان بیاورد!

_ ما براتون حواس نذاشتیم ،
می دونم!

دوباره آه کشید،

_ شهاب توى اون قضیه صحرا بى گناه بوده!

کمی جا خوردم؛ نه از بی گناهى شهاب! از این که بی مقدمه این جمله را گفت!

تلخ خندیدم و سر پایین انداختم.

_ نه! کاملا هم بى تقصیر نبود!
فقط اون بچه…

با یک استغفار جمله ام را قطع کرد،
بعد همان طور که هنوز نگاهش به پنجره بود،
پرسید:

_ می دونستی؟

آرام جواب دادم،

_ بله…

_ حفظ آبرو کردی باباجان؟

نمی توانستم و نمی خواستم دیگر به او دروغ بگویم!

با شرم گفتم:

_ چاره ای نداشتم!

سکوت کرد، کمی بعد یا علی گفت و به سختی بلند شد.

حالا من هم پنجره اتاق الناز را نگاه می کردم و پرسیدم:

_ حالا چی می شه؟
نظر شما این نیست،
که حق النازه بدونه؟
من حتم دارم این آدم بازم خطا می کنه!

صدایش سرشار از غم بود.

_ مولام علی به مالک اشتر فرمود:
“ای مالک! اگر نیمه شب، بنده ای رو در حال گناه دیدی، حق نداری فردا صبح به چشم گناهکار نگاهش کنی؛ شاید نیمه شب توبه کرده باشه و تو بی خبر باشی!”

کمی دور شد ، از جایم بلند شدم و دنبالش راه افتادم.

صدایش زدم:

_حاج امیر؟

برگشت و در سکوت نگاهم کرد.

_ شما از کجا فهمیدین؟

_ شهاب! شهاب زنگ زد و همه چیو گفت!

حسابی جا خورده بودم! دلیل این کار شهاب را اصلا درک نمی‌کردم!

 

کنار رودخانه نشسته بودیم.
هواى هزارچم بهاری بود؛ بوی علف تازه و عطر مخصوص رودخانه را به خوبی استشمام می کردم!

امیررضا هندوانه را از داخل آب بیرون آورد و برید.

با ذوق گفتم:

_ گلش، مال ِمن!

دخترم از دور سمت ما دوید،
خودش را در آغوش پدرش جای داد و با طنازی گفت:

_ بده به من بابا!

امیر خندید و سر تکان داد.

_ راست می گن دختر هووی مامانشه؟

دست کوچک دخترم را گرفتم و روی صورتم گذاشتم.

_ دختر همه زندگی مامانشه!

امیر هم دستش را جلو آورد و با پشت دست صورتم را نوازش کرد!

_ مواظب این زندگی باش ریحان!

چشم که باز می کنم نه از سبزی هزار چم خبری هست و نه از عطر خوش!

اتاق سفید و سرد درمانگاه و بوى الکل و بتادین جایگزین می شود.

سر که می چرخانم، کنار پنجره می بینمش، دلم قرص می شود به پهنای شانه اش!

آرام صدایش می زنم:

_ امیر…

سریع برگشت؛
اتاق سفید و بی روح بیمارستان،
بوى گند الکل و بتادین،
حالا هم شهاب الدین جبار زاده…!

نفسم در سینه حبس می شود!

جلو می آید،
عصبی و شماتت بار می گوید:

_ ریحانه! ریحانه!
داری با خودت و اون بچه چی کار می کنی؟؟

عطرش را دوست ندارم،
چشم هایم را می بندم و نفسم را در سینه حبس می کنم!

صدای پرستار را بالای سرم می شنوم.

_ حالشون خدا رو شکر بهتره…
سرمش تموم شد، می تونید ببریدش.

خیلی آرام و متین جواب پرستار را می دهد:

_ ممنون خانم،
زحمت کشیدید!

_ خواهش می کنم، وظیفه است!

بعد مرا مخاطب قرار می دهد.

_ خانم خوشگله!
چشاتو باز کن،
تو که دق دادی این بابایی رو، کلی نگران خودت و نی نیش بود!

بی اختیار چشم باز می کنم و فریاد می زنم:

_ اون بابای بچه من نیست!
اون هیچی نیست!
هیچی!!!

پرستار بهت زده عقب می رود، شهاب با حرکت دست و زیر لب به او می گوید:

_چیزی نیست،
الان آروم می شه!

اما من قصد آرام شدن ندارم،
فریاد می زنم:

_ چرا همه جا هستی؟ چرا دست از سر ما بر نمی داری؟
چرا نمی فهمی ازت متنفرم؟

با فریاد ، فریادم را خاموش می کند!

_ متنفر باش!
متنفر بااااش!
اما حق نداری بلایی سر خودت و امانتی حاجی بیاری!

با نفرت گفتم:

_ به تو چه!
تو چه کارشی!؟

انگشت تهدیدش را سمتم گرفت و تکان داد.

_ من اون کسی ام که،
راحت می تونم بچه رو ازت بگیرم!

_ تو غلط می کنی!

متوجه می شوم که سعی دارد خودش را کنترل کند.

محترمانه رو به پرستار می گوید:

_ خانم می شه بیرون تشریف داشته باشید؟
یه لطفی هم بکنید به دکتر بگید، امکانش هست، مریض ما به خاطر عدم ثبات رفتاری تا وضع حملش همینجا بستری بمونه؟

پرستار با تردید چشم گفت و اتاق را ترک کرد.

با حرص بلند شدم ، می خواستم سِرُم را از رگم جدا کنم که مچ دستم را محکم گرفت!

_ به جان ساهیارم دیوونه بازی کنی می بندمت به تخت تا روزی که بزای!
بعدم نمی ذارم رنگ اون بچه رو ببینی !

دستم را با نفرت از دستش می کشم.

_ به من دست نزن! راجع به بچه ام هم حق نداری تصمیمی بگیری ،
من تارا نیستم!

سکوت کرد، شاید شرمنده بود،
شاید او هم دقیقا به همان روز و همان ساعت لعنتی فکر می کرد….

*

آلما با شیرین زبانی در آغوشم شعر می خواند و
بعد هربار با شوق می پرسید:

_ اوب بود آنه؟

بوسیدمش و در آغوشم فشردمش.

_ بله که خوب بود، تپل ِخوشگلم!

الناز در حالی که یک قاشق غذا به زور در دهان بچه فرو می کرد،
گفت:

_ همش راه می ره توی خونه،
می گه برم پیش آنه،
برم پیش آنه!

_ خیلی کم میاید این ساختمون،
دلم واسش تنگ می شه!
اصلا گاهی می گم انگار نه انگار توی یه خونه زندگی می کنیم!
خیلی دور شدیم از هم…

آه کشید و گفت:

_ داداشم…
نمی بینی داداشم چه قدر سرد و بی حوصله شده؟
اصلا انگار از من و وحید فراریه!
بیا الانم تا ما اومدیم این ور، رفت توی کارگاهش!

می دانستم حاج امیر بیچاره غم و بغضش را پنهان می کند و علت این فرارش فقط برای فرو نشاندن خشمش در مقابل مردی است،
که به تنها خواهرش خیانت کرده است!
و شاید از چشمان بی خبر خواهرش فرار می کند!

دست الناز را گرفتم و گفتم:

_ سال سختی گذشت!
بعد بدهیایی که شهاب بالا آورد و اون اتفاقای بد ،
جراحی شادی،
حرف و نگاه مردم،
مریضی خودشون،
باید بهشون حق بدیم، آدم گذشته نباشن!

با بغض گفت:

_ یه مو از سر داداشم کم شه دق می کنم!

_ ایشالا سایشون سالیان سال بالای سر همه ما هست!

یک مرتبه آیجان با ذوق و ناباوری به سالن می آید و صدایم می زند:

_ ریحانه خانم! ریحانه خانم!

با تعجب نگاهش می کنم،
کِل می کشد
و می گوید:

_ پاشو مژده گونی بده!
شوهرت اومده!

با چشمانی که از فرط تعجب گشاد مانده می پرسم:

_ شهاب؟؟

_ آره به خدا خودم دیدم!
الانم بایرام داره چمدوناشو میاره!

از جایم برخواستم،
آیجان کِل کشید،
الناز تبریک گفت،
عزیزه خاله جان بیدار شد و می پرسید که چه خبر شده؟

کسی نمی دانست!
هیچ کس نمی دانست چه خبر شده!
جز دلِ من که عجیب گواهی خبر بد می داد!

چه طور تنها و پیاده جاده اى را برگردم که رفتنش با تو و پرواز گذشت؟!

یادت می آید؟!
آن آیه قرآن را که خواندى و پرسیدم:

_ ابن سبیل کیست؟!

و تو جواب دادی:

_کسی که در راه مانده باشد.

یادت می آید کلام خدا در مورد ابن سبیل چه بود؟
خودت برایم خواندی که گفته است:

« و رحم کن بر در راه ماندگان»

رحم کن امیر!
رحم کن بر منی که بی تو،
بی تو که تنها توشه ام بودی، در راه مانده ام…

رحم کن بر کسی که در برهوت بلاتکلیفی، سراب آمدنت، از پا در می آوردش!
ابراهیم من!
اگر رفته ای که در بیابان کعبه ی پرودگارت را بسازی، بدان من هاجر نیستم!
من هاجر نیستم که با طفلی که از تو دارم،
صفا و مروه ای بسازم که بعد طوافت، سعی بر آن واجب عشاق شود…
من زمزمی ندارم و بدون تو محکومم به عطش، به عطشان ماندن و نمردن…

این بار رها کن حج را به حجت عشق، مرد مومن!!!
به خدا که حسین هم حجش را نیمه کاره گذاشت، وقتی پای حرمت در میان بود!
برگرد که حرمت عشق و جوان مردی ات در خطر است.
برگرد تا همه آنان که تو را متهم به ننگ می کنند، شرمنده شوند.
برگرد و اسم مرد مردهارا از زیر تهمت و افترا به سلامت بیرون بکش!!
برگرد امیر!
من صدایم به عالم نمی رسد!
برگرد و این نفیر ظلم را خاموش کن…

قاشق را بار دیگر جلوی دهانم گرفت،
رو بر گرداندم.

_ میل ندارم!

خیلی جدی گفت:

_ آخریشه!

با حرص گفتم:

_ بخورم،میری؟!

به نشانه مثبت سر تکان داد.

با نفرت غذا را جویدم و گفتم:

_ تموم شد، حالا برو!
قبلشم اون نامه ترخیص رو امضا کن!

از جایش بلند شد، خیلی ریلکس ظرف غذا را کنار میز گذاشت و گفت:

_ بر می گردی تهران.

فریاد کشیدم:

_ هنوزم همون نامردی هستی که زیر حرفات می زنی؟

نگاهم کرد،
چشم هایش چه قدر با گذشته فرق داشت…

_ قول دادم می رم،
می رم.
ولی وقتی رسوندمت تهران!

_ من تهران نمیام!

عصبی گفت:

_ چرا نمی فهمی اونجا موندنت خطرناکه؟؟؟ ندیدی چه اتفاقی افتاد؟
از کجا معلوم دوباره نیان سراغت؟

بغض کردم…

_ اومدن منو با لباس هاش گول بزنن، بگن دیگه نیست، بگن دیگه نفس نمی کشه!!!
نمی دونن تو هوای دنیایی که نفس های اون نباشه من از بی نفسی خفه می‌شم و می میرم!!
این که زنده ام یعنی اون یه جای این دنیا داره نفس می کشه…

دست کشید بین موهایش، کلافه بود. صدایش در اوج خشم می لرزید.

_ آره داره نفس می کشه !
توی وجود خودت!
توی شکمت! بفهم که با نفس اون بچه زنده ای!
ریحانه! حاجی مرده! امیر مرده!
دیدن گوله خورده تو سینه اش!
جنازش رو دیدن!
دیدن که تابوتش غرق شده !
امیر مرده!

فریاد کشیدم:

_ ساکت شو !
دهنتو ببند ! لال شو!
هیچی نگو… هیچی نگو…

اشک می ریخت وقتی می گفت:

_ وقتی قبول مسئولیت کردی که مادر یه بچه شی!
وقتی اونو به دنیا دعوت کردی،
حق نداری این قدر خودخواه باشی! رحم کن به اون طفل معصوم!
ریحانه!!!
بچه داشتن یه چیز خیلی عجیبه،
یه حس پر از درد و سختی اما شیرین!
بچه داشتن یعنی محکوم به موندن! محکوم به شجاع بودن به قوی بودن به تحمل، به جنگ!
به خاطر اون بیا و قوی باش و بپذیر دیگه تنهایی!
بپذیر که رفته!
بیا خودم می برمت جنوب ،
کنار خلیج بشین و واسش عزاداری کن…
واسه تابوتی که توی عمق خلیج گم شده.
بیا بریم اونجا باهاش خداحافظی کن شاید باورت بشه رفته!
اصلا به این فکر کن آدم با روحی به بزرگی حاجی می شد که قبرش، شبیه قبر بقیه باشه؟!
باید یه جا به وسعت دریا،
خونه ابدیش می شد.
این قدر با عذاب خودت، روحش رو عذاب نده!

صدای هق هق خودم مرثیه می شد برای بیشتر اشک ریختنم….

گوشه شالم را روی صورتم می کشم و ناله می کنم:

_ بر می گرده…
به خدا بر می گرده!

 

غنچه گل سرخ را در استکان کمر باریک شاه عباسی رها کردم و کشمش و توت خشک را در قندان مسی پر کردم و کنارش در سینی گذاشتم و برایش بردم.

این قدر غرق مطالعه بود که متوجه حضورم جلوی در نشد،
پشت میزش نشسته بود و با دقت به کتابش نگاه می کرد،
عینک فریم گردش دلم را هزار بار می برد، یک مرتبه سرش را بالا آورد و مرا که دید لبخند زد و عینکش را در آورد.

_ زحمت کشیدی باباجان!

نزدیکش شدم چای را مقابلش گذاشتم و روی میز نشستم.

_ دلم واست تنگ شده بود،
چایی رو بهونه کردم، بیام خلوتت رو یکم خط خطی کنم.

دستش را روی پایم گذاشت و گفت:

_ دامن گل گلی اینجوری که تو اومدی،
اصلا اومدی خلوتم رو به آتیش بکشی!!!

با دلبری گوشه دامنم را گرفتم و روی زانوهایم را پوشاندم.

_ اونم به موقعش…

شیرین اخم کرد.

_ موقعش کی می شه اونوقت؟!

خندیدم و گفتم:

_ هر وقت واسم بگی چرا امروز از وقتی برگشتی این قدر توی خودتی و به ریحانه نمی گی چی شده؟!

دست کشید روی صورتش…

_ درست می‌شه باباجان!

بلند شدم و روی پایش نشستم و سرم را روی شانه اش گذاشتم.
شروع کرد به نوازشم،
با بغض و دلخوری گفتم:

_ می ترسم امیر!
چه طور می خواد درست شه!
یه جماعت گردن کلفت دارن یه حرف مشترک می زنن!
تو یه نفری و بی لشکر،
داری یه حرف مخالف همشون می زنی!
شنیدم از این و اون که می گن چوب کردی توی لونه زنبور!
این زنبورها خطرناکن، من ازشون می ترسم!!
اینا زیادی بزرگ شدن…

گردنم را بوسید و آرام گفت:

_ اونى باید بترسه که حرفش حق نباشه!
اینا که زنبورن باباجان…
من واسه گرفتن حق مردم حاضرم با لشکر اژدها هم رو به رو شم!!!

بعد سرم را از روی شانه اش بلند کرد و با لبخند گفت:

_ بازم که قند واسم نیاوردی؟

با اشک، لبخند زدم:

_ ضرر داره!
توت و کشمش بخور.

چشمک زد و همان طور که پایم را میان مشتش می فشرد گفت:

_ با قند خودم بخورم چه طوره؟!

روی دستش زدم.

_ چه پسر بدی شدی امشب!

چشمم به کتابش که افتاد با تعجب نوشته جلد کتاب را خواندم.

_ بیچارگان؟!!

با سر تایید کرد.

_ داستایفسکى

کتاب را برداشتم و ورق زدم.

_ چه طوره؟

_ خونده بودمش، منتها احساس کردم واسه حال و هوای این روزهام احتیاج دارم دوباره بخونم.

سرم را روی سینه اش گذاشتم و گفتم:

_ بخون یه کم واسم.

کتاب را گرفت، عینکش را دوباره زد و همان طور که مرا در آغوشش تاب می داد،
کتاب را باز کرد، چشم هایم روی کلمات کتاب بود و صدای او زیباترین لالاییِ بیدار باش روزگار بود.

“سقفِ آزادی رابطه‌ی مستقیم با قامتِ فکری مردمان دارد. در جامعه‌ای که قامتِ تفکر و همت مردم کوتاه باشد، سقفِ آزادی هم به همان نسبت کوتاه می‌شود.
وقتی سقف کوتاه باشد، آدم‌های بزرگ سرشان آنقدر به سقف می‌خورد که حذف می‌شوند، آدم‌های کوتوله اما راحت جولان می‌دهند.

مردمِ عوام هم برای بقا آنقدر سرشان را خم می‌کنند که کوتوله می‌شوند و سقف‌ها پایین و پایین‌تر می‌آید و مردم بیشتر و بیشتر قوز می‌کنند، تا اینکه کمر خم می‌شود و دیگر نمی‌توانند قد راست کنند”

آه کشید و کتاب را بست و زیر لب گفت:

_ سرزمینم داره به سرزمین لی لی پوت ها تبدیل می شه!

دست کشیدم روی سینه اش و بعد دستم روی قلبش جا خوش کرد.

_ تا وقتی این خاک پهلوونایی مثل تو داره نباید نگران کوتوله ها بود…

صدایش بغض داشت وقتی می گفت:

_ رسم بی صفت دنیا این بوده که اگه خم نشی،
سرت رو یا سر نیزه می بَرَن!
یا زیر آب می کنن!

ترسیدم…
دلم لرزید…
محکم بغلش کردم…

 

*
الناز با تعجب نگاهم کرد:

_ وا !
دختر رنگت چرا پرید؟

آب دهانم را قورت دادم.

_ چرا بی خبر برگشته؟

عزیزه خاله جان جواب می‌دهد:

_ کی تا حالا خبر داده اومدنشو که مرتبه دویّمش باشه؟

هراسان از اتاق بیرون آمده بود،
موهایش پریشان بود و دکمه های پیراهنی که روی زیر پیراهن سفیدش پوشیده بود را نبسته بود.

فقط مرا نگاه می‌کرد، فرصت محدود بود و بالاخره در باز شد و شهاب …
شهاب..
شهاب داخل شد،
مدل موهایش عوض شده بود، فر درشت رو به بالا که اطرافش را مدل دار خالی کرده بود و یک تی شرت جذب زرد با عکس یک راکون مسخره هم به تن داشت که از زیر کت جین کوتاهش خودنمایی می‌کرد.

با تعجب سلام داد و یک یک ما را نگاه کرد و بعد پرسید:

_ چرا این طوری نگام می‌کنید؟

عزیزه خاله جان کمی جلو آمد و گفت:

_ بی خبر اومدی بالام!

نیشخند زد و گفت:

_ خبر می‌دادم، گاو واسم می‌زدین زمین؟

بعد نگاهش سمت من خیره ماند
و با یک زهر خند تازه گفت:

_ شما خوبی؟
خبری ازتون نیست؟

زیر لب و آرام سلام دادم و دلم دیگر نخواست صدایش کنم.

بایرام با چمدان ها نفس نفس زنان رسید،
شهاب کمی جلو آمد و مقابل حاج امیر ایستاد و گفت:

_ خوش آمد که بهم نمی‌گید، اجازه دارم برم بالا بخوابم؟
خیلی خسته ام،
البته فکر کنم اتاقم توی اون قسمت سه دنگ حقم واقع شده باشه.

دیدم که زیر لب” الله اکبر ” گفت،
بعد به کارگاهش برگشت.

الناز آرام به پهلویم زد و گفت:

_ چرا خشکت زده؟ برو پیشش!

انگار شهاب هم صدایش را شنیده بود ، برگشت و نگاهم کرد.

_ تپل شدی! بهت ساخته…

بعد دوباره سر چرخاند در سالن و گفت:

_ آبجی جدیدم کجاست؟ قایم شده؟

عزیزه خاله جان جوابش را داد.

_ شادی خسته بود.

خندید…
با صدای بلند زیر خنده زد و گفت:

_ مصیبت بیشتر بهش میومد تا شادی!

الناز ، آلما را بغل می‌کند و آرام می‌گوید:

_ من برم اونور، وحید تنهاست، شب همه بخیر.

دوباره قهقهه می‌زند.

_ آره دختر عمو برو!
اصلا خوب نیست آدم شوهر جوونشو تنها بذاره.

عزیزه خاله جان زیر لب غر می‌زند:

_ های الله…
باز این اومد و شروع شد.

بعد او هم سمت اتاقش می‌رود،
دلم حسابی خالی می شود، بی اختیار به در بسته کارگاه حاج امیر چشم می‌دوزم.

شهاب چند پله بالا می رود و بعد صدایم می‌زند:

_ ریحانه؟

جواب نمی‌دهم، او هم اهمیت نمی‌دهد و جمله اش را کامل می‌کند.

_ به منیره کمک کن چمدونامو بیار بالا.

بغض چنبره می‌زند در راه گلویم،
بایرام هم حالم را می‌فهمد که می‌گوید:

_ من خودم میارم آقا.

اهمیت نمی‌دهد و بالا می‌رود و من دوباره به در بسته کارگاه چشم می‌دوزم…

کانال عاشقي

همچنین ببینید

پارت ۳۵ رمان هزار چم

  جعبه دستمال را مقابل شادی گرفتم و بعد از اینکه اشک هایش را پاک …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *