پنج شنبه , آذر ۱ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان هزار چم / پارت ۳۸ رمان هزار چم
کانال عاشقي

پارت ۳۸ رمان هزار چم

 

سرم را به شیشه چسبانده بودم و نگاهم را به جاده دوخته بودم و مثل یک زندانی اسیر در آکواریوم، حسرت دریا را داشتم…

بدون اینکه نگاهش کنم، گفتم:

_ باید برگردم کلبه؛ یه چیزی جا گذاشتم.

صدایش خسته بود.

_ می‌گم واست بیارن تهران.

برگشتم و با خشم گفتم:

_ همین الان می‌خوامش!

انگار صدایم را نشنید.
فریاد زدم:

_ باید لباساشو بیارم تهران.
باید بشورمشون، امیر وسواسه!
حساسه روی نجس پاکی!
لباساش خونی شده.
حالا چه طور با اون لباسا، نماز بخونه؟

برگشت و نگاهم کرد.
لعنت به چشم هایش که دیگر برق گذشته را نداشت و این ماتی اشک آلودش، یک طور عجیب، آدم را به شک می انداخت که او اصلا شهاب است؟!

_ می‌ریم میاریم لباساشو.

دور که زد، خیالم راحت شد.
دوباره سرم را روی شیشه گذاشتم و صدایش زدم:

_ شهاب؟

مهربان و قدری پدرانه، جواب داد.

_ جان!

سر انگشتانم را روی شیشه رقصاندم.

_ تو می‌گی اونا گفتن با چشم های خودشون دیدن امیر من تیر خورده و مرده؟

چند لحظه مکث کرد.
بعد دکمه صندلی را زد تا کمی بخوابد و آرام گفت:

_ دراز بکش، چشماتم ببند و به چیزای خوب فکر کن.

آه کشیدم.

_ اونا که می‌گن دیدن مرده، همونان که می‌گن اون مردِ توى فیلمم امیره.
امیر با عرب ها و زنهای رقاصه و مشروب خوردن؟!
این قابل باوره؟
معلومه که نه! پس دروغ مگن!
پس می‌تونن مردن و تیر خوردنشم دروغ بگن.

دیدم که سیب گلویش بالا رفت تا طغیان کند؛
اما بعد، سریع فرو نشست.

_ به چیزهای خوب فکر کن.
قراره یه دختر گیس گلابتون صحیح و سالم واسمون به دنیا بیاری، حسابی سر همه رو گرم کنه.
بشه هم بازى ساهیار.
باهم آتیش بسوزونن.
زبون بریزه دل هممون بره واسش.

دراز کشیدم و آرام چشم هایم را بستم.

_ امیرم زود میاد پیش دخترش.
مگه نه شهاب؟

گرمای کتش را روی سینه ام حس کردم
و صدایش که گرم بود و پر از بغض.

_ حاجی همیشه و همه جا پیش دخترشه.

انگار رادیو هم می‌خواست تایید کند که امیر من می آید، آن هم با قطعه مورد علاقه ام!
همان طور که چشم هایم بسته بود،
لبخند زدم و آرام همخوانی کردم:

“امشب دلم می خواد تا فردا می بنوشم من
زیباترین جامه هایم را بپوشم من
با شوق رویت باغچه هامونو صفا دادم
امشب تا می شد گل توی گلدون‌ها جا دادم
بعد از گسستن ها آن دل شکستن ها
فردا تو می آیی
بعد از جدایی‌ها آن بی وفایی‌ها
فردا تو میآیی
از خونه ما ناامیدیها سفر کرده
گویا دعاهای من خسته اثر کرده
من روز و شب را می شمارم تا رسد فردا
آن لحظه خوب در آغوشت کشیدنها
امشب دلم می خواد تا فردا می بنوشم من
زیباترین جامه هایم را بپوشم من
با شوق رویت باغچه هامونو صفا دادم
امشب تا می شد گل توی گلدون‌ها جا دادم
بعد از گسستن ها آن دل شکستن ها
فردا تو می آیی
بعد از جداییها آن بی وفاییها
فردا تو می‌آیی “

بعد بلند تر گفتم:

_ فردا تو می آیی…

صدای بالا کشیدن بینی شهاب را می شنوم.
گوشه چشمم را یواشکی باز می‌کنم.
می‌بینم که کف دستش را روی صورتش می‌کشد و اشک هایش را پاک می‌کند و لب پایینش را محکم گاز گرفته.
خوب می‌دانم در حال بلعیدن هق هق‌اش است…

خوب به خاطر دارم که پاهایم آن شب ملتمسانه خودش را به زمین چسبانده بود تا من بالا نروم، تا من دوباره بالا نروم و به قعر سقوط نکنم.

اما چاره ای نداشتم، چاره ای جز آن اتاق لعنتی، آن شب برایم نبود.

وقتى که به اتاق رفتم داخل حمام بود.
به سرم زد که وسایلم را بردارم و از اتاق بروم اما ترسیدم. ترسیدم اعتراض کند و فریاد بکشد و کل خانه خبردار شوند، بعد دوباره معرکه ای به پا شود.
راستش از دعوا و معرکه می ترسیدم.
از اینکه خانه ام را از دست بدهم. از اینکه…

از حمام که بیرون آمد، یک نگاه کوتاه خرجم کرد و بعد همان طور که جلوى آینه با موهایش مشغول بود، گفت:

_ خوشحال نشدی از اومدنم؟

آرام جواب دادم:

_ سه هفته آخر حتی جواب تلفنامم نمی دادی که خوشحال شم یهو از اومدمت!

پوزخند زد و گفت:

_ چه قدر نگرانم شدی ، آخی! الهی!

پوست کنار ناخنم را با همه حرصم کشیدم و گفتم:

_ عکس های فیس بوکت نمی ذاشت نگران شم.

خون دور ناخنم را رنگی کرد و سوزش شدیدی احساس می کردم، اما نه اندازه قلبم.

قهقهه زد و گفت:

_ حالا چرا این قدر خیکی شدی؟

خوب می دانستم که وزنم تغییری نکرده است.
بغض نکردم برعکس سریع و راحت جواب دادم:

_ چون این طوری خوشگلترم!

یک لحظه از جوابم جا خورد اما دوباره سعی کرد به لحن پر از تمسخرش ادامه دهد.

_ آره، توی این خونه خیکی ها بیشتر به چشم میان.

انگشت زخمی ام را بین مشتم گرفتم و فشردم. از جایم بلند شدم.
دقیقا کنارش ایستادم،
می خواستم چیزی بگویم و تردید داشتم،
اما وقتی جای کبودی پشت کتفش را دیدم؛ قدری که عقب تر رفتم و خوب دقت کردم و پشت کمرش رد ناخن دیدم، مصمم شدم که بگویم!
و گفتم:

_ چرا منو طلاق ندادی؟

اسپری را برداشت و بعد از اینکه به خودش پاچید، سمت من گرفت و با خنده گفت:

_ تو چرا طلاق نمی گیری؟

اسپری را پس زدم و جدی تر گفتم:
_ درکت نمی کنم، اصلا می دونی چی می خوای؟
هر بار یه طوری! اصلا انگار داری بازیم می دی! داری خودتم بازی می دی، شایدم البته دارن از راه دور بازیت میدن.
فقط می دونم خودتم نمی دونی چته و چی می خوای از زندگی!

عقب رفت و سوت کشید.

_ کمال هم نشین اثر کرده ها!

با عصبانیت گفتم:

_ بسه شهاب!
اگه بهونت اینه که چرا واسه آزادیت رو زدم به حاج امیر و نموندم خونه مامانت و اومدم اینجا،
اگه ناراحتیت حضور من کنار حاج امیره!
چرا منو مجبور کردی اینجا بمونم؟
چرا اگه این قدر حساسی و ناراحت می شی، چندین ماه واست مهم نبود که به زنت اینجا چی داره می گذره؟

_مگه واسه تو مهم بود؟؟

_ من؟؟؟ من چی ازم بر می اومد؟

_ از زنهای بی عرضه متنفرم!

دیگر بغضم مجال نداد، لب هایم می لرزید.

_ پس چرا طلاق ندادی این بی عرضه رو!
چرا توی بلاتکلیفی نگهم داشتی؟

مرا کنار زد و سمت تخت رفت، خودش را روی تخت انداخت و پتو را روی خودش کشید.

_ آدم سر گاو شیرده رو نمی بره،
لامپو خاموش کن، می خوام بخوابم.

منظورش را متوجه نمی شدم اما از توهینش این قدر ناراحت بودم که بدون هیچ حرفی وسایلم را برداشتم و اتاق را ترک کردم.

دوباره ساکن اتاق میهمان عمارت شدم و از اینکه احساس می کردم اینجا فقط میهمان هستم و می رسد روزی که باید بروم و به جهنم خانه آقاجان برگردم، هزار بار در خودم فرو می ریختم.

سیستم روشنایی اتاق میهمان همیشه ایراد داشت و لامپها مدام چشمک می زدند.
از تاریکی محض می ترسیدم و تحمل چشمک زدن لامپ ها را هم نداشتم.

عاشق فانوس های زینتی بودم که برای دیزاین اتاق ها به دیوار آویخته شده بود، یکی از آن ها را کنار تختم گذاشتم و وقتی توانستم روشنش کنم احساس خوبی داشتم.

کودک شدم و از نوری که روی دیوار توسط فانوس افتاده بود استفاده کردم و با دست هایم شروع به سایه بازی کردم.

با دست هایم پری دریایی ساختم، پرنسس مورد علاقه ام آریِل زیبا، همان که در انیمیشن
عاشق پسر ملوان شد و برای بدست آوردن عشقش با جادوگر بدجنس وارد معامله شد.

صدایش را در ازاى یک جفت پا به جادوگر بخشید تا بتواند به محبوبش برسد.

یادم می آید در کودکی چه قدر برایش خوشحال بودم که توانست عشقش را بدست بیاورد و صدایش را پس بگیرد و روی عرشه با پیراهن سفید عروسی اش، عشقش را ببوسد…

بزرگتر که شدم فهمیدم آن انیمیشن هم فقط یکی از دروغ های زیبای کودکی بوده است.

وقتی نسخه اصلی پری دریایی نوشته هانس کریستین اندرسن را خواندم،
با اینکه سالها از تماشای آن انیمیشن گذشته بود، ساعت ها برای آریل گریستم.
برای همه پری های این زمین خاکی که در راه عشق…
با بغض یک بار دیگر سراغ کتاب رفتم و زیر نور فانوس شروع به خواندن کردم…

“وسط اقیانوس، آنجا که رنگ آب مثل شبق آبی و مثل الماس شفاف است، خیلی خیلی عمیق است…..

در اعماق دریای آبی، قلمرو بی‌انتهای پادشاه دریاهاست. دختر کوچک و زیبای پادشاه از پانزده سالگی اجازه دارد روی صخره‌ای بنشیند و از دور مردم روی زمین را

یک روز که پسر پادشاه برای تفریح به دریا آمده، کشتی او غرق می‌شود.
پری دریایی به سرعت دست به کار می‌شود و شاهزاده را نجات می‌دهد و در جا به او دل می‌بندد.

پری دریایی نیز با آواز دلفریب خود شاهزاده را گرفتار می‌کند، اما شاهزاده او را نمی‌شناسد و خیال می‌کند که زن دیگری او را نجات داده ‌است.

پری دریایی برای از دست دادن دمِ ماهی‌وار خود و رفتن پیش شاهزاده، پیش جادوگر دریا رفته و در ازای پذیرش چند شرط
(این که پری دریایی صدای خود را از دست می‌دهد، هرگز نمی‌تواند به دریا بازگردد، هر گامی که برمی‌دارد، درد راه رفتن روی چاقو را دارد و اگر نتواند شاهزاده را در سه روز عاشق خود کرده و با او ازدواج کند، خواهد مرد.)
دم خود را با پای انسان عوض می‌کند.
وی پس از قبول معامله یک معجون دریافت می‌کند که نوشیدن آن مانند رد شدن شمشیر از درون بدنش، درد دارد
ولی پس از به هوش آمدن تبدیل به انسان می‌شود.

اما شاهزاده عاشق دختر دیگری شده و با او ازدواج می‌کند.

پری دریایی روی صخره‌ای در انتظار مرگ خود نشسته که خواهرانش نزد او می‌آیند و به او خنجری می‌دهند که در ازای دادن موهای بلند و زیبای خود از جادوگر دریا گرفته‌اند و در صورتی که پری دریایی شاهزاده را در خواب بکشد و خون او را روی پاهای خود بریزد دوباره پری دریایی شده و به دریا بازمی‌گردد.

پری دریایی این معامله را رد می‌کند و خودش را از روی کشتی، در دریا می‌اندازد.
بدن وی تبدیل به کف می‌شود. ولی به جای این که از بین برود، خورشید گرم را حس می‌کند و می‌فهمد که روحش اوج گرفته و او حالا دختر هوا شده است.

همچنان که پری دریایی به سمت آسمان عروج می‌کند، چند فرشته به استقبالش می آیند و به او می‌گویند که او حالا فرشته شده است چرا که با تمام وجودش برای به دست آوردن روح ابدی تلاش کرده است.

به خاطر از خود گذشتگی اش به او فرصت به دست آوردن روح ابدی خودش در ازای نیکی کردن به مدت سیصد سال به بشر داده می‌شود تا بالاخره یک روز وارد ملکوت خدا می‌شود.”

آریل صدایش را در ازای عشق و روح ابدی اش بخشید، من اما…
من همه هویت و شخصیتم را در ازای هیچ،
تنها هیچ باخته بودم….

بین جزوه ها و کتاب هایم روی تخت نشسته بودم و به ساعت که وارد میدان مسابقه دو ماراتون شده بود، چشم دوختم، تا هشت صبح فردا فقط وقت داشتم از پس حجم غول آسای جزواتم بر بیایم و بتوانم نمره معقولى در امتحان بگیرم. از ترم گذشته که نتوانسته بودم این واحد را پاس کنم، به خودم قول داده بودم اینبار در مقابل چشم های مهربان اما جدی همسرم سر بلند شوم.
سمیه خانم مشغول نظافت هفتگی خانه بود، از بیرون اتاق صدایم زد:

_ ریحانه خانم؟

بیرون رفتم تا جوابش را بدهم ، جارو برقی به دست لبخند زد و گفت:

_ خسته نباشی خواهر!

پوفی کشیدم و گفتم:

_ من که کاری نکردم سمیه،
شما خسته نباشی.

نگران پرسید:

_ تموم نشد؟ بمیرم الهی درس خیلی سخته! مغز من که نکشید، همون سیکل رو ولش کردم.

دست هایم را رو به آسمان گرفتم و با خنده و شوخی گفتم:

_ خدا جون به فریادم برس،
کمک!

خندید و گفت:

_ می خواستم جارو بزنم،گفتم درس می خونی یه وقت صداش اذیتت نکنه.

_ خدا قوت ، یکم استراحت کن و یه چیزی بخور ، بعد…

سمت آشپزخانه رفت و گفت:

_ پس بیا بشین،
خودتم رنگ به صورت نداری، میوه بیارم بخوریم،
آقا بیاد خونه باز عصبانی می شه که هیچی نخوردی از صبح.

از خدا خواسته روی کاناپه پخش شدم و گفتم:

_ اصلا یادم میره گشنم می شه و فشارم می افته وقتی استرسم زیاده.

از آشپزخانه گفت:

_ خوب ضعیف می شی دختر، فردا چه طور می خوای زنده زا کنی؟

خندیدم و گفتم:

_ بذار فعلا از پس این ارشد بر بیام، بعدا واسه زاییدنمم یه کار می کنم.

_ نخیر ! دیر می شه ! آقام بچه دوست داره،
نمی بینی واسه سوگل من چی کار می کنه؟

با ظرف میوه برگشت و کنارم نشست.

_ این همه که فکر آقاتی به فکر منم باش سمیه خانم.

دستم را گرفت و با خنده گفت:

_ والا چاره داشتم جات می زاییدم،
اما حیف این یکی رو نمی تونم.

قهقهه زدم.

_ کاش می شد، اصلا چرا مردها نمی زان؟

گوشه دستش را گاز گرفت.

_ وای خاک به سرم! فکرشم خنده داره،
اما توی این وضعیت مملکت مردهای بدخت روزی چند بار میزان.

لبخندم به آه مبدل شد.

_ جواد آقا بهتره راستی؟

لبخند زد.

_ خدا رو شکر! اگه حاج امیر نبود، جواد دق کرده بود توی تخت بیمارستان از درد و غصه من و سوگل.

_ دور از جون!

با بغض گفت:

_ خدا عزت حاج امیر رو هزار برابر کنه!
به خدا همین که جواد علیل رو برده سرکار و یه کار بهش داده که فکر کنه هنوز مفیده و واسه زن و بچه اش می تونه نون در بیاره، بزرگترین لطف رو به ما کرده.

تکه ای از سیبی که پوست کنده بود، مقابلم گرفت و حرف هایش را ادامه داد؛

_ می دونی ریحانه خانم،
خدا شاهده به همه می گم و همش خودمم بهش فکر می کنم آخه یه آدم چه قدر بزرگ! چه قدر مرد!!
بعد از جریان افتادن و علیل شدن جواد،
خدا از سرش نگذره! آقا شهاب مارو بیچاره کرد،
هیچ وقت یادم نمیره حاج امیر که فهمید چه طور مثل شیر جلوشون وایساد،
یه شعری خوند که هیچ وقت یادم نمی ره،
بهش که خوب توپید تهشم گفت:

“مردی نبود فتاده را پای زدن،
گر دست فتاده ای بگیری مردی!”

دستمونو گرفت، نذاشت شرمنده خودمون و آدمها شیم،
این که نذاشت توی اوج بدبختی و نداری راه دست دراز کردن رو یاد بگیریم و واسمون عادی شه بی عزتی !
بهمون کمک کرد عزت نفسمون رو حفظ کنیم، کار کنیم، با شرافت روی پای خودمون وایسیم!
راستش قبول نمی کرد بیام واسه نظافت خونتون، کلی التماسش کردم.

قطره اشکم چکید و با لبخند گفتم:

_ امیر یه تیکه از خداست.
خدا یه تیکه از وجودشو فرستاده روی زمین تا مواظب بنده هاش باشه،
گاهی می ترسم از این قدر خوبیش، خیلی می ترسم!

بغلم کرد و او هم میان گریه گفت:

_ ببین کجا چه دست خوبی دادی که این شیرمرد قسمتت شده،
انشاالله خیرشو ببینی!

کمی که گذشت، بلند شد و گفت:

_ من برم سراغ تراس و اتاق خواب ها، بعدش جارو می زنم، فعلا میوه ات رو کامل بخور و برو سراغ درست.

تشکر کردم و با ظرف میوه به اتاقم برگشتم، حالا با انرژی بیشتر می توانستم درس بخوانم، مخصوصا وقتی پیام امیررضا را خواندم؛

” کلی دعا می کنم بارون بیاد روی سرت گلی”

همیشه این شعر را برایم می خواند و وقتی خیلی خسته بودم این یک مصرع برایم بارش همه انرژی های خوب دنیا بود.

نزدیک غروب بود که با صدای چند ضربه به در خانه متوجه برگشتش شدم، هر وقت سمیه در خانه بود با کلید وارد نمی شد و در می زد خودم بلند شدم و برای باز کردن در رفتم و با صدای بلند به سمیه که در سرویس بهداشتی بود گفتم:

_ حاج امیره! من باز می کنم سمیه جان.

در را که باز کردم مثل همیشه دست پر به خانه آمده بود، لبخند زد و من قبل اینکه کیسه ها را از دستش بگیرم سریع لب هایش را بوسیدم.

_ سلام مرد مردا، خوش اومدی!

وارد شد و اول با خجالت اطراف را نگاه کرد.

_ سلام علیکم حاج خانم ریحان گل مَنگولی.

خندیدم و کیسه ها را گرفتم.

_ باز سرخ شدی از ترس اینکه جلو کسی بوست کنم. نگران نباش سمیه اون وره.

چشمک زد و بی صدا بغلم کرد و در آغوشم تابم داد و آرام گفت:

_ دورش بگرم چشماش چه خسته است!

سرم را روی سینه اش گذاشتم و کمی لوس شدم.

_ مرگ بر امتحان!
اصلا امتحان خر است!

خندید و نوازشم کرد.

_ مثبت فکر کن باباجان!

با حرص گفتم:

_ الان کدوم قسمت امتحان مثبته که من بتونم بهش فکر کنم؟!

خندید و گفت:

_ این که بعد امتحان آقاتون قراره بیاد دنبالت ببرتت یه جای خوب.

با ذوق و هیجان گفتم:

_ نه؟!!!!

چشمک زد و گفت:

_ آره.

دستم را در جیب شلوارش فرو بردم،
خودش را عقب کشید با خنده لب گاز گرفت و به سبک عزیزه خاله جان گفت:

_ حیا کن دختر!

خندیدم و گفتم:

_ نترس! دنبال بلیطام توی جیبت.

سر تکان داد و رفت.

_ امام رضا گفت اگه دختر خوبی بود و امتحانشو خوب داد بیارش،
هان راستی! گفت اگه به شوهرش خیلی محبت کرد بیارش.

سمتش رفتم و آرام نیشگونش گرفتم.

_ امام رضا گفته یا امیر رضا؟؟

قهقهه زد و میان خنده های شیرینش گفت:

_ برو درستو بخون، ساکتم خودم می بندم.

بعد سمت اتاق را نگاه کرد و پرسید:

_ این سمیه خانم کجاست جدا؟

سمت آشپزخانه رفتم تا برایش شربت آماده کنم و گفتم:

_ نمی دونم، فکر کنم توی سرویس بهداشتیه.

یک مرتبه با این جمله خودم هم لبم را گاز گرفتم، برگشتم و نگاهش کردم ، اخم داشت،
هول شدم و گفتم:

_ به خدا من داشتم درس می خوندم، اصلا یادم رفت!

با لحن ملامت گر اما مهربانی گفت:

_ بابا جان من چند بار گفتم حواست به شخصیت و غرور این زن باشه؟
این بنده خدا کارش نظافت منزل نبوده،
جوونه، درست نیست و من دوست ندارم دستشویی خونمو بشوره!
برو صداش کن بیارش بیرون، من خودم شب می شورم.

شرمنده لبم را گاز گرفتم و گفتم:

_ چشم.

سمت اتاقش رفت و گفت:

_ چشمت پر نور.

برایش که شربت بردم روی تخت با رکابی سفیدش نشسته بود و مشغول دوختن دکمه پیراهنش بود ،
دلم برایش ضعف رفت و سمتش رفتم و محکم بغلش کردم.

_ قربونت برم که با این دستا تپولت نشستی دکمه می دوزی! بده من واست بدوزم.

خندید و گفت:

_ نمی دونم چرا این دکمه وسط همه لباس هام کنده می شه؟!

دست کشیدم روی سینه هایش و گفتم:

_ بس که این ستبره ماشاالله!

دستم را بوسید و گفت:

_ خوبه نگفتی بس که تپُلی!

شروع کردم به گاز گرفتن آروم بازوهایش و ذوق گفتم:

_ تپل خودمی.

یک مرتبه چشمم به جای سوختگی روی بازویش افتاد، زخمی که کمرنگ شده بود اما هنوز برای من و خودش یاد آورده شبی وحشتناک بود…
با بغض دست کشیدم روی جای سوختگی ، متوجه حالم شده ، بغلم کرد و پیشانی ام را بوسید و گفت:

_ خدا تو رو واسم نگه داشت، الهی شکر سالمی!

بعد با بغض و لبخند شروع کرد با ریتم خواندن؛

” گلی اگه خارى بره باز تو تنت می می رم منِ کولی!”

 

کانال عاشقي

همچنین ببینید

پارت ۴۴ رمان هزار چم

  هیچ قایق کاغذى، هیچ اقیانوسی را در نوردیده و هیچ جنگى را نبرده است. …

یک دیدگاه

  1. سلام چرا این هفته پارت نزاشتین چشممون خشک شد از بس اومدیم سایت و پارت جدید نبود

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *