چهارشنبه , آذر ۲۱ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان هزار چم / پارت ۳۹ رمان هزار چم

پارت ۳۹ رمان هزار چم

آن شب زیر نور فانوس با قصه پری دریایی میان اشک هایم خوابم برد و شاید آن شب در اقیانوس آتش داستان جدیدی به داستان پرنسس های دیزنی اضافه می شد، به نام پرى آتش!
اما فرق این قهرمان داستان با بقیه این بود که اصلا قهرمان نبود! ترسو ترین و ضعیف ترین دختر روی زمین که قرار بود در آتش زنده به گور شود!

احساس عجیبی در خواب داشتم، یک گرمای شدید که غرق در عرقم کرده بود، کمی که هوشیار شدم بوی دود احساس کردم، اما فکر می کردم این هم یکی دیگر از کابوس های هر شبم است؛ بی توجه حتی دلم نخواست چشم هایم را باز کنم،
اما وقتی صدای جیغ آژیر های عمارت بلند شد بی اختیار و یک مرتبه هر دو چشمم باز شد.
وحشتناک بود! شعله های آتشی که از فانوس سقوط کرده، زاییده شده بود و از پرده اتاق بالا می رفت.

عجیب بود، اینکه من زنده بودم!
عجیب تر اینکه سیستم هشدار آتش عمارت این قدر دیر به کار افتاده بود! وحشت زده از جایم برخاستم، سعی کردم به کمک بالش آتش را مهار کنم، اما بالش هم در دستم اسیر آتش شد ، وحشت زده پرتابش کردم و خواستم فرار کنم ، فقط چند ثانیه ! فقط در عرض چند ثانیه آتش دو برابر شد، نفت ناچیز فانوس، پرده و رو تختی و فرش های آتش گرفته با سرعت تمام قصد داشتند مرا ببلعند.

پاهایم از شدت شوک از کار افتاد، همه عضلاتم گرفته بود، وحشت زده گوشه اتاق پناه بردم.

صدای هیاهو و جیغ و فریاد را از بیرون اتاق می شنیدم، اما خشکم زده بود و غافل بودم از اینکه در اتاق هم آتش گرفته،
یک مرتبه مرگ را در یک قدمی ام دیدم؛ جیغ کشیدم:

_ شهاب ! شهاب!

صدای جیغ و گریه های شادی،
الناز، عزیزه خاله جان،
ناله های منیره و التماس های آیجان،
حاج امیری که با صدای لرزان فریاد می زند:

_ ریحانه؟ خوبی؟؟
نترس!

خودم را در آغوش کشیدم و زیر لب نالیدم:

_ می ترسم، خیلی می ترسم!

صدای شهاب را می شنوم:

_ باید آتش نشانی بیاد.

فریاد حاج امیر،

_ تا اومدن آتش نشانی وایسیم اون تو بسوزه؟
برو کنار ببینم!

الناز التماس می کند:

_ داداش بذار با کپسول خاموش کنیم.

جیغ می کشم:

_ حاج امیر!

برعکسِ شهاب جواب می دهد:

_ هیچی نیست، الان تموم می شه باباجان، نترس!

چند ثانیه بعد دربِ آتش گرفته را می بینم که به زمین افتاده ، داخل که می شود از آستین سوخته اش به راحتی می توان فهمید دست هایش چون مولایش علی که خیبر از جا می کند ، آتش را زمین زده است و با کمک ضربه‌ی بازویش درب را زمین انداخته.

شدت دود به اوج خود رسیده است، هول می شوم، سمتش می روم اما یک مرتبه فریاد می زند:

_ یا ابالفضل!

می بینم که خم شده و محکم به پایم می زند، تازه متوجه می شوم آتش تا گوشه‌ی دامن پیراهنم دویده و در عرض چند ثانیه حاج امیر مهارش کرده است.

دیگر هیچ نمی فهمم و میان آتش در آغوش اقیانوس کهربایی زندگی سقوط می کنم…

چشم هاى حقیر از تماشای خورشید، محتاج عینک آفتابى هستند و کسى نمی دانست سرزمین منجمد دقایق زندگی ام را، خورشید چشم هایت چه طور گرم کرد و حیات بخشید…

ساعت را نگاه نکردم، فقط می دانستم چند ساعتی از نیمه شب گذشته است.
شماره شهاب را گرفتم، چند بوق طولانی طول کشید تا با صدای نگران و خواب زده جواب دهد:

_ الو؟!

_ شهاب؟!

_ چی شده؟ خوبی؟

با بغض می گویم:

_ شهاب اون فیلمو پیدا نمی کنم، داریش؟

با تعجب می پرسد:

_ چه فیلمی؟

_ همون که می گفتن امیر منه!

_ خوبی ریحانه؟

اشک هایم یکی پس از دیگری می چکد.

_ داریش شهاب؟

_ نه! بیام ببرمت دکتر ؟

_ دکتر حالمو خوب نمی کنه، اون فیلمو می خوام.

_ می خوای چی کار؟

— شهاب! یادته تو بازوی امیر رو؟! یادته؟

مکث می کند و من با هق هق ادامه می دهم:

_ بازوی امیر جای سوختگی داشت،
اون مرتیکه با رکابی کنار استخر، بازوش سالمه.

صدای پوف کشیدنش را می شنوم.

_ دنبال چی هستی دختر نصف شب؟!
مهم ماییم که می دونیم اون حاج امیر نیست.

_ نه، نه!
باید اون فیلمو با عکس مکه ی امیر بذارم توی صفحه های مجازی!
ببین آخرین حجی که رفت رو یادته؟
همین پارسال!
همین که سالمندای نیازمندو برد، اون عکسش توی یه خبرگزاری با لباس حج کار شد،
اونجا بازوش و زخمش معلومه.

کلافه می گوید:

_ الله اکبر!
باشه باشه، پیدا می کنیم. همین کارو می کنیم.
تو فعلا برو بخواب، اون با من!

بعد می پرسد:

_این منیره کجاست؟

_ خوابه!

عصبانی می گوید:

_ بیجا می کنه تو بیداری، می خوابه!

با تعجب گفتم:

_ خوب نمی تونه پا به پای من بیدار بمونه بیچاره!

_ باید بمونه! ندیدی دکتر گفت این ماه های آخر باید بیشتر مواظب باشی؟

اشک هایم را پاک می کنم.

_ شهاب قول بده عکسو بدی خبرگزاری ها کار کنن.
باید ثابت کنیم اون فیلم فیکه! باید همه عالم بفهمن اون امیر من نیست!

_ باشه می فهمن. به علی می فهن!

منیره را در چهار چوب در دیدم که خواب آلود نگاهم می کرد و پرسید:

_ چیزی شده خانم؟

شهاب که صدایش را شنید، سریع گفت:

_ بیدار شد؟
چه عجب! بزن روی پخش !

همین کار را کردم و صدایش را شنیدم.

_ منیره خانم! آفرین!
قرار نبود چشم و گوش من باشی؟

منیره دستپاچه پشت دستش می زند و لب گاز می گیرد.
جلو می آید و با نگرانی می گوید:

_ سلام آقا، ببخشید اصلا نفهمیدم خانم بیداره!

سریع گفتم:

_ شهاب ! ول کن تو رو خدا، اگه به فکر من و آرامش من و سلامتیمی، کاری رو که گفتم بکن.

تمام آن شب بیدار ماندم و بالاخره فیلم را در یکی از صفحه های مجازی پیدا کردم.

با بغض و نفرت یکبار دیگر تماشایش کردم و زیر لب بارها گفتم:

_ خدا لعنتتون کنه،
مولاش علی، جواب ظلم و تهمتاتونو بده!

اما بعد از خواندن نظرهای مردم زیر فیلم آنقدر منقلب شدم که دلم می خواست خودم و دخترم را هرطور که شده از دنیای این آدم های مدعی قضاوت و بی رحم به یک گوشه امن روزگار ببرم…

اشک هایم برای این حد از بی انصافی قیام کرده بودند!

وقتی که می خواندم، نوشته اند

” تُف توی ریشت”

” تو رو باید با همون تسبیحت دار زد”

” مال مردم خور “

” حاجی چه قدر زدی به جیب؟ “

” از دماغ زن و بچه ات بیت المال بزنه بیرون”

” زن باز کثافت متظاهر”

” پولای ملت رو دزدیدی خرج عرب جماعت می کنی”

” میگن مرده!”

” نه بابا کشتنش ! یه گوله حرومش کردن خلاصش کردن”

” گردن کلفتش رو ببین، تبرم قطع نمی کنه این گردنو”

” حاجی آب جو چند یورو؟”

” یادتونه حقه باز چه قدر ادعای مبارزه با مفاسد اقتصادی رو داشت؟”

” چه شارلاتانی بود خدایی”

” همشم لای بدبخت بیچاره ها تبلیغ کمک به مستمندین و قشر ضعیف جامعه می کرد ، خوب هممون رو خر فرض کرد”

” کل هیکلش شو آف بود”

” بابا این آشغال به زن خودشم رحم نکرده، میگن اونم با یه بچه ول کرده رفته”

” نشنیدین میگن پای زنشم گیر بوده؟”

” پولا رو زد به جیب بره اونور آب، لای دخی ها صفا سیتی. یه راست گور به گور شد اون دنیا وسط جهنم “

” من شنیدم خود کشی کرده”

” نه بابا این جدیده؟”

” حالا کی نفله اش کرد؟”

” گله گرگ ها زدن به همدیگه،
پولارو هاپولی کرد رفت با مافیا زد و بند کرد همونجا خلاصش کردن”

” حالا چرا نعش آشغالشو تحویل دولت نمی دادن؟”

” اوه نشنیدین؟ دولت کلی هم خرج کرد جنازه این مال مردم خور رو بیاره ایران “

” حتما دولتم نقشه داشته این گُه رو ماله بکشه،
بگن تهمت بوده اینجا با احترام خاکش کنن”

” نه بابا خبر اختلاسش رو رسمی اعلام کردن همه جا”

” بچه ها آدرس پیج زنشو کسی داره؟”

” میگن اونم رفته از ایران”

چنگ زدم روی قلبم، بی صدا هق هق می زدم.
به عکس ازدواجم بالای تختم نگاه کردم ، به لبخندش …
همان روز که در آتلیه مدام و زیر لب می گفت:

_استغفرالله

خندیدم و گفتم:

_تو واسه ژست عاشقانه با زنت، استفغار می کنی؟

آرام در گوشم گفت:

_ به این خانمه بگو به من دست نزنه.

تازه متوجه شدم که خانم عکاس برای تنظیم ژست، گاهی به صورتش دست می زد.
قهقهه زدم و گفتم:

_ یه دست حلاله حاج امیر!

لب گاز گرفت.
به محض اینکه عکاس سمتش آمد سرخ شد و سرش
را پایین انداخت…

آخ امیرم!
مرد مردها!
چه طور می توانند این قدر تو را نشناسند!

برای جهانی که این قدر تاریک و بی رحم شده است که باور چون تویی را حماقت می پندارند، جز تاسف چه دارم؟

برای بخل مردمانی که ترجیح می دهند این فیلم دروغ را به جای تمام خدماتت به مملکت و مردم، باور کنند دلم می سوزد!

برای سرزمینی که این قدر نامرد از بطن خود زاییده است که سزای مردهایی واقعی چون تو، تهمت و افترا می شود، باید خون گریست…

بیچاره آن کس که تو را نشناخت!
بیچاره آن کس که خدا را هم، نشناخت.

صدایت در بغض غربت شبم می پیچد، که برایم آن شب بعد نمازت، رو به قبله خواندی

“آن کس که تو را شناخت جان را چه کند
فرزند و عیال و خانمان را چه کند
دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی
دیوانه‌ی تو هر دو جهان را چه کند

گاهی فکر می کنم شاید واقعا خدا از این زمین و روزگار و مردمانش به تنگ آمده که به دورتر های آسمان، کوچ کرد…

شاید تو را هم برای زمینش حیف می دانست…

آخ امیرم!
امیرم!
تو برای زمین زیادی خوب هستی!
اما زمین بدون تو،
مرا بدجور زمین گیر می کند…

 

صدایش را بالای سرم شنیدم.

_ دکتر ممکنه بهوش نیاد؟

وقتی صدای او بود و به یاد می آوردم، در دل آتش برای نجاتم نبود، دلم نمی خواست به هوش بیایم.
به چشم هایم حکم اغما دادم.
صدای دکتر را هم می شنیدم.

_ نه، احتمالا دچار افت فشار و شوک شدید شدن.

_ دود زیاد بود، نکنه دچار خفگی، چیزی شده باشه؟
ریه هاش…

دکتر میان حرفش با جدیت می گوید:

_ نه آقای محترم!
موردی بود مثل ریه های برادرتون، حتما متوجه می شدیم.

قلبم عجیب نگران می شود. راجع به حاج امیر حرف می زند؟ ریه هایش؟!

صدای دکتر دور تر می شود اما هنوز می توانم خوب بشنوم.

_ مشکل عمده ایشونم بیشتر به خاطر قلبشونه، اما خوشبختانه به موقع اورژانس رسیده.
خانمتون مشکل جدی نداره. سوختگی پاشونم شدید نیست، نگران نباشید!

آنقدر نگرانم که نمی توانم چشم های مرده ام را از اشک متوقف کنم…

دست نوازشی روی پیشانی ام حس می کنم.
بعد صدای عزیزه خاله جان را می شنوم.

_ تو بیداری بالام؟
بمیرم برای تو و این بخت و اقبالت!

حالا دیگر به هق هق افتاده ام. چشم هایم را باز می کنم.

چشم های عزیزه خاله جان از شدت گریه ورم کرده است. صورتم را می بوسد و با اشک می گوید:

_ قربان چشمات بشم جیران!

ناله می کنم:
_ خاله جان! حاج امیر؟

صورتش را پاک می کند و با افسوس می گوید:

_ بچم روی تخت افتاده اما همش نگران توئه.
به منم گفته از بالای سرت تکون نخورم!

_ حالش؟! حالش چه طوره؟

صدای شهاب را می شنوم.

_ زنده است!

با عزیزه خاله جان سریع جلوی در را نگاه می کنیم و متوجه می شویم که شهاب به اتاق بازگشته است.

رو بر می گردانم اما صدای قدم هایش را می شنوم که نزدیک می شود.
و بعد به عزیزه خاله جان می گوید:

_ شما یکم بشین خاله.
سر پا سیخ وایسادی خشک می شی!
اونوقت باید یه نیزه بدیم دستت، بذاریمت جلوی در خونه!

عزیزه خاله جان با حرص می گوید:

_ سر عقل نمیای بچه!

دستش را روی صورتم حس می کنم که مجبورم می کند صورتم را بر گردانم، با بغض و خشم می گویم:

_ چیه؟ ناراحتی نسوختم و نمردم؟

هیچ نمی گوید و فقط اخم می کند و می بینم که به سرمم چشم می دوزد.
حرصم بیشتر می شود.
با صدای بلندتر می گویم:

_ وایساده بودی تماشا کنی تا مطمئن شی مردم؟

عزیزه خاله جان یک مرتبه می گوید:

_ ریحانه!
شوهرت از وقتی اون تو بودی تا همین یکم پیش گریه کرده!
پاش گرفته بود، از بُهت نمی تونست تکون بخوره.
حاجی که آوردت بیرون خودش از حال رفت، شهاب هر دوتون رو…

میان حرف خاله با خشم گفتم:

_ خاله لطفا نخواه با این حرف ها گولم بزنی و آرومم کنی!
بیشتر خندم می گیره از مسخره بودن زندگیم!

اما یک لحظه که شهاب را نگاه می کنم، مویرگ های خونی سفیدی چشمش که حسابی در حال جولان هستند و پلک های سرخ و متورمش، کمی دچار تردیدم می کند اما بعد در دل می گویم:

” ریحانه این همون شهابه ! همون که هیچی واسش ارزش نداری!
یاد اون کبودی بدنش و عکس های فیس بوکش بیُفت!
اون وقت می فهمی حتی اشک هاشم، اگه تازه اشکی در کار باشه،
همون اشک تمساحِ معروفه”

رو بر می گرداند و می گوید:

_ من برم یه چیز بگیرم، بخوریم. همه ضعف کردیم.

با نفرت می گویم:

_ واسه من هیچی نگیر!

عزیزه خاله جان می پرسد:

_ آقا امیررضام!
مرخص می شه تا صبح؟

در حال خارج شدن از اتاق می گوید:

_ نه، زنگ زدم سپهری بیاد شما رو با ریحانه ببره خونه.
من می مونم تا فردا پیش حاجی،
ببینم دکتر خودش نظرش چیه.

شهاب که می رود، سعی می کنم سر جایم بنشینم و با بغض از عزیزه خاله جان، می پرسم:

_ خیلی حالش بده؟

خاله آه می کشد.

_ قلبش …
بازوش که ناجور سوخت،
قلبشم روزگار سوزوند این چند سال!

رفت…

دوباره اشک می ریزم و یاد چشم های کهربایی اش در لحظات آخر می افتم که چه طور زیر نور شعله های آتش، کهربایی اش را فریاد می زد….

همچنین ببینید

پارت ۴۶ رمان هزار چم

  دست و پایم را گم کرده بودم. می‌خواستم شالم را روی سرم بکشم، اما …

۳ دیدگاه

  1. امروز چهارشنبه بود همه ذهنمون پیش بقیه رمان مونده
    خواهش میکنم از خانوم ایلخانی زود به زود رمان بزارن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *