چهارشنبه , اسفند ۲۹ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان عزیزجان / پارت ۴ رمان عزیز جان

پارت ۴ رمان عزیز جان

هاجر خانم عصمت الدوله که برای برادرش اومده بود خواستگاری ، خودش منو مناسب برادرش دیده بود و با برادر و شش تا زن و مرد دیگه که من نفهمیدم کی هستن اومدن داخل و تعارف شدن به سر سرا …..
آبجیم و آقاجان و بانو خانم هم رفتن تو ….(اونوقتا کسی با یکی دو نفر خواستگاری نمی رفت یک جورایی بد بود و از احترامشون کم می شد ) مدتی گذشت تا رقیه اومد …..رو به گلنسا گفت: یک سینی چایی بریز و بده نرگس بیاره تو……

رو کرد به من وگفت: توام خودتو جمع و جور کن این چه قیافه ای اخمتو وا کن و در حالیکه که با دستپاچگی به من سفارش می کرد که مواظب باشم و اینا رو از دست ندم و آبروی آقاجان رو نبرم برگشت به سر سرا ….
گلنسا سینی رو جلوی من گرفته بود و نگاه می کرد ….مثل اینکه دلش برام سوخت …برای اینکه گفت : خوب مادر اگه نمی خوای قبول نکن الان که عقبت نکردن برو چایی رو ببر بگو نمی خوام …راستی مگه خودت نگفتی بیان ؟ من که اینجوری شنیدم ….نرگس جون چایی یخ کرد چیکار کنم ؟

چادرم رو کشیدم جلو و سینی رو گرفتم و با اکراه رفتم تو …….دست و پام می لرزید …یه سلام گفتم و چایی رو تعارف کردم و نشستم سرم پایین بود و هیچ کس رو نیگا نمی کردم .
اونا از شرایط خودشون می گفتن و آقاجان از شرایط من… بریدن و دوختن…..
از فامیل بزرگی بودن و بسیار مناسب, خوب من چی می خواستم بگم؟اصلا چنان بغض داشتم که نمی تونستم حرف بزنم ولی اون چیزی که فهمیدم خیلی باد توی دماغشون بود و طوری حرف می زدن انگار دارن به من لطف می کنن..

که آخر آقاجان به دادم رسید و با گفتن اینکه قدم شما سر چشم من, ولی ما باید با هم حرف بزنیم و مشورت کنیم بعد شما رو خبر می کنیم ختم جلسه رو اعلام کرد ……
بالاخره اونا بلند شدن خیلی ام به ما عزّت گذاشتن و رفتن موقع رفتن هاجر خانم پا پا کرد و خودشو به من رسوند و در حالیکه همه مشغول خداحافظی بودن سرشو نزدیک آورد و به من گفت : نرگس جون از همون موقع که تو عروسی دیدمت فهمیدم که قسمت ما میشی…..

ومن چنان غضبناک بهش نگاه کردم که کاملاً معلوم باشه این طورام که اون فکر می کنه نیست….یه جوری که تو دلم گفتم مرحبا نرگس حقش بود ………تا آقاجان و بانو خانم و رقیه سرشون به بدرقه ی اونا گرم بود من با عجله رفتم به اتاقم می دونستم اگرم آقاجان حرفی نزنه رقیه طاقت نداره و می خواد در این مورد هی حرف بزنه …… تا رسیدم در و بستم و بهش تکیه دادم و زدم زیر گریه حالا گریه نکن کی گریه کن …..چیکار می تونستم بکنم این خوستگارا هیچ عیبی نداشتن خوب و سرشناس بودن از همه مهمتر آقاجان خیلی موافق بود …
ترس همه ی وجودمو گرفته بود …چند دقیقه بعد رقیه اومد هنوز پشتم به در چسبیده بود …چند بار درو هل دادو گفت : وا نرگس چرا اونجا وایسادی برو کنار ببینم چی شده ؟
با همون بغض که عمداً می خواستم رقیه ببینه رفتم کنار و اون خودشو انداخت تو….. زد رو دستش که خاک بر سرم تورو خدا ببین داره گریه می کنه منو بگو فکر کردم داری خجالت می کشی چه مرگته؟ خواستگار به این خوبی هیچی کم نداره توام میشی از فامیل های خانم با بزرگون نشست و برخواست می کنی ماشین سوار میشی به زیارت میری بچه هاتو دایه بزرگ می کنه اونوقت تو نشستی آبغوره میگیری ؟ لگد به بختت می زنی ؟ دستت درد نکنه دیگه , این صلاح ، آقاجان رو که نمی تونی …..
حرفش تموم نشده بود داد زدم بس کن آبجی خفم کردی چقدر حرف می زنی نمی خوام…. اصلاً نمی خوام شوهر کنم.اگه فردا تو سر بچه ام زدن برم به کی بگم خوب می ترسم… می فهمی؟ هراس دارم بچه ام زیر دست شوهر ننه بزرگ بشه اونم با اون خواهر پر فیس و افادش یه طوری با من حرف می زنه که انگار من از خدا خواستم…..الان که اینو گفت فردا چی میگه؟
می دونی؟میگه غلط کردی خودت خواستی…..
نه نمی خوام واسه ی همین حرف هم شده نمی خوام …. تو رو خدا بهم فشار نیار بزار خودم صلاح کنم ………رقیه هاج و واج مونده بود اون تا حالا ندیده بود من عصبانی بشم یا داد بزنم با تعجب گفت : وا ….وا به خدا ترسیدم تو چت شده ؟ خوب نمی خوای مثل آدم بگو نه,,, مگه ما زورت کردیم؟خوب هاجر بهت چی گفت؟ که بدت اومده خودم جوابشو میدم …اصلاً به آقاجان میگم …بگو چی گفت ؟..گفتم چی می خواستی بگه ؟ خلاصه ی حرفش این بود که من از خداخواستم زن داداشش بشم منم که میشناسی این کارو نمی کنم هنوز این قدر ذلیل نیستم که دنبال شوهر بگردم نمی خوام آبجی به آقاجان هم بگو برای همین حرفش بوده که
نمی خوام ….

رقیه دیگه طاقت نیاورد و در حالیکه بشدّت سر و گردنشو تکون می داد گفت: آخه من بی ربط میگم معقوله که آدم پسر عصمت الدوله رو بزاره بره زن یک گارگر بشه ……..

آقاجان به اعتراض گفت : خانم معماره خیلی ام کارش خوبه آینده داره پدرش محمد میرزای معروفه که بزرگ ترین گاوداری تهرون مال اوناس تازه یه قزاقی هست ….چی بود اسمش قزاق مخصوص شاهه با اونا حشر و نشر داره خیلی ام ثروت دارن …..
رقیه گفت : اصل و نسب چی مثل هاجر هستن؟ خوب نه …. معلوم نیست چه جوری به پول و پله رسیدن (اون دو تا داشتن با هم بحث می کردن و من درعالم خودم بودم قند تو در دلم آب شد …داغ شدم قلبم آروم گرفت خودم می دونستم که تصمیمم چیه پس لازم نبود به حرفشون گوش کنم همین که فهمیدم اون برای بدست آوردن من تلاش می کنه مهرش به دلم هزار برابر شد …………..
با صدای آقاجان به خودم اومدم منو صدا می کرد ولی نمی دونستم ازم چی پرسیده مثل خنگ ها گفتم: بله؟ چی آقاجان ؟ با مهربونی خاص خودش گفت : میدونستم گیجت می کنم حالا موندی چیکار کنی به ولای علی برام سخت بود ولی خیلی اصرار کرد تو دیگه بهش فکر نکن من خودم جوابشو میدم میتونم از سربازش کنم ولی بابا جان باید به شما می گفتم ….نباید می گفتم ؟ با دستپاچگی گفتم :چرا …چرا دست شما درد نکنه (با خودم گفتم نرگس اینجا نباید ساکت بمونی و گر نه باختی… خجالت بی خجالت ولی چیزی که هست …خوب من به آبجیم گفتم ….هاجر خانم یه طوری حرف می زد که انگار من خیلی دلم خواسته زن داداش شون بشم…..راستش ، یعنی دلم نمی خواد این طوری باشه معذبم …فکر نکنم بعداً هم باهاشون راحت باشم من مثل اونا نیستم از فیس و افاده بدم میاد از چشم و هم چشمی بیزارم پس نمی تونم با اونا کنار بیام …
آقاجان لبخند معنی داری زد و گفت : خوب نظرت در مورد اوس عباس چیه؟ و منتظر بود، با زرنگی گفتم اونم همین طور فردا تو سرم می زنه که دو تا بچه داشتی و من عقلم نرسید تو چرا این کارو کردی نه آقاجان البته از خانوادش بدم نیومد ولی خیلی می ترسم ……یک دفعه صدای فریاد رقیه بلند شد با دستش لپشو کند و گفت :خدا منو بکشه از دست شما ها راحت بشم آخه اینم حرف شد تو می زنی ….بعد همین طور که سر و کله شو تکون می داد گفت : به همون امام رضا اگه بزارم زن اون یک لاقبا بشی مگه من مرده باشم… که چی مثلا؟ خودتو دست کم گرفتی از هر انگشتت یه هنر می ریزه تموم فامیل و دوست و آشنا دارن برات میمیرن اونوقت تو می خوای زن اون پسر بچه ی نادون بشی ؟
آقاجان رفت تو دلش که بسه دیگه خانم جان بزارین خودش فکر کنه بعد تصمیم بگیره شما بی زحمت دخالت نکنین ……

نظر بانو خانم و آقاجان هم مثل آبجیم بود اونام صلاح می دونستن که من با پسر عصمت الدوله وصلت کنم ولی خوب حال و روز من معلوم بود نمی تونستم به چیز دیگه ای فکر کنم….

اوس عباس تشریف بیارین تو اندرونی
(این حرف یعنی بدترین حرفی که میشد به اوس عباس زد )یعنی میگی آبجی هم خاطر تو رو می خواد ؟؟!!

تف به روت بیاد که داری باناموس آقاجان بازی می کنی برو …برو ببینم دیگه اینجاها پیدات نشه …اوس عباس خنده رو لبش ماسید و دستپاچه شد که نه به حضرت عباس من اجازه می خوام بیام خواستگاری اگه گفت نه میرم آقاجان گفته همه کاره ی خونه شما هستید من باید از شما اجازه بگیرم ، خوب منم اومدم …
بد کردم ؟ من چی می خوام ازشما فقط یه خواستگاری حرف می زنیم اگه شما بگین نه دیگه مزاحم نمیشم (مثل اینکه رگ خواب آبجیم رو به دست اورده بود و هی بهش عزت می زاشت بانو خانم زد به پهلوی من گفت چه ناقلاس خیلی ام خوش قیافه اس نرگس مثل اینکه قسمتت اینه اینی که من می بینم دست بردار نیست )

رقیه یه فکری کرد و آب دهنشو قورت داد خیلی براش سخت بود ولی در مقابل اینکه یکی اختیار کارو به دستش بده ضعیف بود…. گفت : اگه اومدی و بعد آبجیم گفت نه دیگه سر راهمون پیدات نمیشه قول میدی ؟ یک قول مردونه ؟ ….

اوس عباس دستهاشو بهم مالید و گفت : قول مردونه فردا شب بیام ؟

رقیه گفت : اووووو چه عجله ام داره از خود راضی… بیا …بیا بزار کلک قضیه کنده بشه ….برو دیگه چرا وایستادی کار خودتو که کردی ؟

اوس عباس با پر رویی هر چی تموم تر گفت : دست تونو می بوسم خانم محترم شما به من عمر دوباره دادین تا آخر عمرم دعا گو هستم یادم نمی ره چه محّبتی به من کردین …فردا غروب خدمت می رسم کفش شو پوشید و با خوشحالی رفت …

اوس عباس تشریف بیارین تو اندرونی
(این حرف یعنی بدترین حرفی که میشد به اوس عباس زد )یعنی میگی آبجی هم خاطر تو رو می خواد ؟؟!!

تف به روت بیاد که داری باناموس آقاجان بازی می کنی برو …برو ببینم دیگه اینجاها پیدات نشه …اوس عباس خنده رو لبش ماسید و دستپاچه شد که نه به حضرت عباس من اجازه می خوام بیام خواستگاری اگه گفت نه میرم آقاجان گفته همه کاره ی خونه شما هستید من باید از شما اجازه بگیرم ، خوب منم اومدم …
بد کردم ؟ من چی می خوام ازشما فقط یه خواستگاری حرف می زنیم اگه شما بگین نه دیگه مزاحم نمیشم (مثل اینکه رگ خواب آبجیم رو به دست اورده بود و هی بهش عزت می زاشت بانو خانم زد به پهلوی من گفت چه ناقلاس خیلی ام خوش قیافه اس نرگس مثل اینکه قسمتت اینه اینی که من می بینم دست بردار نیست )

رقیه یه فکری کرد و آب دهنشو قورت داد خیلی براش سخت بود ولی در مقابل اینکه یکی اختیار کارو به دستش بده ضعیف بود…. گفت : اگه اومدی و بعد آبجیم گفت نه دیگه سر راهمون پیدات نمیشه قول میدی ؟ یک قول مردونه ؟ ….

اوس عباس دستهاشو بهم مالید و گفت : قول مردونه فردا شب بیام ؟

رقیه گفت : اووووو چه عجله ام داره از خود راضی… بیا …بیا بزار کلک قضیه کنده بشه ….برو دیگه چرا وایستادی کار خودتو که کردی ؟

اوس عباس با پر رویی هر چی تموم تر گفت : دست تونو می بوسم خانم محترم شما به من عمر دوباره دادین تا آخر عمرم دعا گو هستم یادم نمی ره چه محّبتی به من کردین …فردا غروب خدمت می رسم کفش شو پوشید و با خوشحالی رفت …

اوس عباس تشریف بیارین تو اندرونی
(این حرف یعنی بدترین حرفی که میشد به اوس عباس زد )یعنی میگی آبجی هم خاطر تو رو می خواد ؟؟!!

تف به روت بیاد که داری باناموس آقاجان بازی می کنی برو …برو ببینم دیگه اینجاها پیدات نشه …اوس عباس خنده رو لبش ماسید و دستپاچه شد که نه به حضرت عباس من اجازه می خوام بیام خواستگاری اگه گفت نه میرم آقاجان گفته همه کاره ی خونه شما هستید من باید از شما اجازه بگیرم ، خوب منم اومدم …
بد کردم ؟ من چی می خوام ازشما فقط یه خواستگاری حرف می زنیم اگه شما بگین نه دیگه مزاحم نمیشم (مثل اینکه رگ خواب آبجیم رو به دست اورده بود و هی بهش عزت می زاشت بانو خانم زد به پهلوی من گفت چه ناقلاس خیلی ام خوش قیافه اس نرگس مثل اینکه قسمتت اینه اینی که من می بینم دست بردار نیست )

رقیه یه فکری کرد و آب دهنشو قورت داد خیلی براش سخت بود ولی در مقابل اینکه یکی اختیار کارو به دستش بده ضعیف بود…. گفت : اگه اومدی و بعد آبجیم گفت نه دیگه سر راهمون پیدات نمیشه قول میدی ؟ یک قول مردونه ؟ ….

اوس عباس دستهاشو بهم مالید و گفت : قول مردونه فردا شب بیام ؟

رقیه گفت : اووووو چه عجله ام داره از خود راضی… بیا …بیا بزار کلک قضیه کنده بشه ….برو دیگه چرا وایستادی کار خودتو که کردی ؟

اوس عباس با پر رویی هر چی تموم تر گفت : دست تونو می بوسم خانم محترم شما به من عمر دوباره دادین تا آخر عمرم دعا گو هستم یادم نمی ره چه محّبتی به من کردین …فردا غروب خدمت می رسم کفش شو پوشید و با خوشحالی رفت …

اوس عباس تشریف بیارین تو اندرونی
(این حرف یعنی بدترین حرفی که میشد به اوس عباس زد )یعنی میگی آبجی هم خاطر تو رو می خواد ؟؟!!

تف به روت بیاد که داری باناموس آقاجان بازی می کنی برو …برو ببینم دیگه اینجاها پیدات نشه …اوس عباس خنده رو لبش ماسید و دستپاچه شد که نه به حضرت عباس من اجازه می خوام بیام خواستگاری اگه گفت نه میرم آقاجان گفته همه کاره ی خونه شما هستید من باید از شما اجازه بگیرم ، خوب منم اومدم …
بد کردم ؟ من چی می خوام ازشما فقط یه خواستگاری حرف می زنیم اگه شما بگین نه دیگه مزاحم نمیشم (مثل اینکه رگ خواب آبجیم رو به دست اورده بود و هی بهش عزت می زاشت بانو خانم زد به پهلوی من گفت چه ناقلاس خیلی ام خوش قیافه اس نرگس مثل اینکه قسمتت اینه اینی که من می بینم دست بردار نیست )

رقیه یه فکری کرد و آب دهنشو قورت داد خیلی براش سخت بود ولی در مقابل اینکه یکی اختیار کارو به دستش بده ضعیف بود…. گفت : اگه اومدی و بعد آبجیم گفت نه دیگه سر راهمون پیدات نمیشه قول میدی ؟ یک قول مردونه ؟ ….

اوس عباس دستهاشو بهم مالید و گفت : قول مردونه فردا شب بیام ؟

رقیه گفت : اووووو چه عجله ام داره از خود راضی… بیا …بیا بزار کلک قضیه کنده بشه ….برو دیگه چرا وایستادی کار خودتو که کردی ؟

اوس عباس با پر رویی هر چی تموم تر گفت : دست تونو می بوسم خانم محترم شما به من عمر دوباره دادین تا آخر عمرم دعا گو هستم یادم نمی ره چه محّبتی به من کردین …فردا غروب خدمت می رسم کفش شو پوشید و با خوشحالی رفت …

راستش وقتی جسارت و بی پروایی اونو دیدم بازم مهرش بیشتر به دلم نشست ….من و بانو خانم فوراً اومدیم از اندرونی بیرون ….. من که از روبرو شدن با آبجیم واهمه داشتم ، باید یک حرفی می زدم که خلاف میلش نباشه این بود که گفتم اِوآ…آبجی؟تو به همین زودی راضی شدی؟! چرا از من نپرسیدی؟یک کاره فردا بیان چیکار؟؟..
رقیه نگاهی به من کرد و گفت توام خیلی بهت برخورد و ناراحت شدی منم که خرم …..
گفتم وا آبجی این چه حرفیه می زنی ؟ گفت: من که می دونم تو چته … واسه ی چی این کارو می کنی ؟ گفتم چیکار کردم مگه ؟
تواگه نمیخواستی منو به کلاغ های آسمون نشون می دادی …الان این طوری با من حرف نمی زدی والله نمی دونم یا می خوای از دست هاجر فرار کنی یا خودتو بدبخت …….
گفتم: ول کن آبجی چه حرفا می زنی …..خوب بگو نیان بهت که گفتم نمی خوام با چه زبونی بگم ول کن دیگه …
رقیه زد پشت دستش که : یادت نیست هاجر اومده بود چیکار کردی؟ بانو جون من بهت نگفتم اونشب خواستگاری زار زار گریه می کرد.
اگر بدونی چیکار کرد دلش رضا به اون وصلت نیست حالا می خواد خودشو بندازه تو چاه …… من می دونم لگد به بخت خودش می زنه حالا این خط این نشون .. ….ببین کی گفتم …حالا اگه پشیمون نشد من این موهامو می تراشم جاش کاه گِل می مالم …..بانو خانم وساطت کرد که ….نکن خانم جان این طوری نگو نفوذ بد نزن بگو هر چی خیره پیش بیاد این طوری که نمیشه شما این دخترو گذاشتی تو فشار از یک طرف باعث شدی بهش بگیم از طرفی به پسره گفتی فردا بیاد ، اونوقت از این طرف داری بد و بیراه بهش میگی و نحسی می کنی گناه داره به خدا.. شما بگو چی می خوای همونو نرگس انجام بده تموم ….

(لحن بانو خانم تند بود و اونی رو که من دلم می خواست بهش گفت )
گفتم حالا مگه من قبول کردم زن این یارو بشم؟! داد زد که نشو ….گوش کن به من نشو…..
خاطر خواه شده چهار بار که شکمشو خالی کرد بهت میگم اونوقت چشمتو وا می کنی …ای داد بیداد…. کاسه ی چه کنم دستت می گیری ….هان بی ربط میگم بانو جون؟ تو بهش بگو ……..بانو خانم که تندتر شده بود گفت :ولش کن به نظر من بزار خودش تصمیم بگیره لطفاً ولش کن منم با داداشه عصمت الدوله موافقم ولی این آقا هم بد نبود یه جورایی به دل می نشست… بد نیست که هان؟ والله خیلی بد نیست پسر خوبی به نظر میاد ….اصلا بزار فردا بیان ببینیم چی میشه نرگس دختر عاقلیه خودش بگه …چی می خواد.. هان زن داداش؟ رقیه هنوز غرغر می کرد که من بچه ها رو بر داشتم و رفتم به اتاقم قاسم و عباس هم دنبال ما اومدن هر چهار تا با هم خوب بازی می کردن زهرا که دختر بود و رجب که با همه چیز کنار میومد همون طور که بچه ها بازی می کردن من با پارچه ی چادری که خانم بهم داده بود برای خودم چادر دوختم می خواستم خوب و شیک به نظر بیام می ترسیدم مادرش منو نپسنده ….همین طور خیلی دلم شور می زد آیا اونا می دونن که من دو تا بچه دارم؟

آیا می دونن که توی خونه ی آبجیم مهمونم ؟ اگر رضا نشن چی میشه با خودم گفتم نرگس خودتو مشتاق نشون نده اگر نه فردا که بگن نه آبروت میره …برای همین چادر و جمع کردم و گذاشتم تو صندوق و چادر قبلی رو شستم و لباسم رو حاضر کردم ……از بس فکر کرده بودم داشتم کلافه می شدم …عاقبت سر خودم داد زدم بس کن دیگه به درک فدای سرت برن به جهنم مگه من محتاج شوهرم اصلا آقا بالا سر نمی خوام خاطر خواهی چیه برن گمشن نخواستیم…

همیشه می تونستم این طوری خودمو آروم کنم.. با بی ارزش کردن اون موضوعی که آزارم می داد.

بعد رفتم تو مطبخ و سرمو به درست کردن شام گرم کردم کمی بعد بانو خانم اومد …سر حرف رو باز کرد و بهم گفت : نرگس جون یه نصیحت بهت بکنم نیگا نکن دلت چی میگه اون کاری رو بکن که می دونی فردا پشیمونی نداره یه وقت ها دل به آدم دورغ میگه راستش منم با خانم جان موافقم ولی باز خودت می دونی از ما گفتن شما خودت عاقلی ….تا خدا چی بخواد ……(با خودم گفتم نرگس یه کاری کردی که همه فهمیدن من با اوس عباس موافقم احمق )
فردا همه ی کارا رو خودم کردم کسی زیاد مشتاق نبود حتی گلنسا هم یه جواریی مخالفتشو ابراز کرد وقتی رفتم لباس بپوشم دیدم زهرا داره گریه می کنه (اونوقت ها زیاد به فکر اینکه هر حرفی رو جلوی بچه ها نزنن نبودن برای همین اون همه چیز رو فهمیده بود) پرسیدم الهی قربونت برم چی شده ؟چرا اینجوری گریه می کنی ؟ و اون در حالیکه بغضش ترکید خودشو انداخت تو بغلم و گفت …شوهر نکن بدبخت میشی ….گفتم
کی گفته ؟ در حالیکه دل می زد گفت ؟ خاله رقیه میگه… از صبح همش همینو میگه تو رو خدا شوهر نکن من و رجب شوهرت میشیم …

همه یه جورایی غافلگیر شده بودن اون اینقدر شیرین و خوش زبون بود که همه زبونشون بند اومده بود ..آقاجان گفت:خوش اومدین بفرمایید توی این اتاق ….اما خان باجی خیلی خودمونی و گرم گفت چه لزومی داره تو این سرما اتاق به اون بزرگی رو گرم کردین می فهمم که ادب این جوری حکم می کنه ولی بزارین همین جا کنار سماور بشینیم و حرفامونو بزنیم.
بهتر نیست خانم جان؟
آقاجان خوشحال شد که نمی خواد جاشو عوض کنه و توی اون اتاق سرد بره از این پیشنهاد استقبال کرد و همه دورهم همون جا نشستن …..
رقیه رفت و کنار خان باجی نشست .
آقاجان خطاب به خان باجی گفت : این خانم خواهر بنده هستن بانو خانم و ایشون هم نرگس خانم خواهر عیال بنده .خوب خیلی خوش اومدین اوس عباس چرا وایسادی شما هم بیا بشین …خان باجی قاه قاه زد زیرخنده حالا نخند کی بخند و بعد گفت بیا بشین مادر .. یادم رفت چشمم به این خونواده ی گرم و مهربون افتاد تو رو فراموش کردم ..(حالا همین طورهم داره می خنده و حرف می زنه ) آخه ……آخه من…. بهش گفتم تا من نگفتم نشین ( و باز خودش ریسه رفت از خنده)به خدا یادم رفت عباس جان ببخشید مادر ….و او یک کم دور تر دو زانو نشست روی زمین ….

من بلند شدم برم چایی بریزم که رقیه گفت شما بشین گلنسا میریزه ….خان باجی با همون لحن دوست داشتی گفت : بزار بریزه ما ببینیم عروسمون چند مرده حلاجه…….برو مادر خودت چایی بریز که از دست تو چایی بخوریم یه مزه ی دیگه میده…..
آقاجان به اوس عباس گفت:نگفته بودی مادری به این خوبی داری ؟ به جای اوس عباس ، خان باجی جواب داد : وقتی مادر شوهر بازی در بیارم باید بیای منو ببینی ……
و باز خودش بلند بلند خندید رقیه که یک نفرُ رو دست خودش دید خندید و گفت : تو رو خدا نگین تو دلمون خالی میشه …

خان باجی زد روی پای آبجیم و با همون خنده گفت : نه بابا حوصله داری شوخی می کنم که یخمون آب بشه ، البته یخ شماها…..
من که هیچوقت یخ نمی زنم …می خوام برم سر اصل مطلب چی می فرمایید آقاجان ؟! شروع کنم؟ چون امشب یخ بندونه بعد مجبور میشین داماد و مادرشو امشب نگه دارین حرفِ منم سر اوس عباس سبز میشه….آخه بهش گفته بودم امشب برف زیادِ نمی تونیم برگردیم مادر بزار برای فردا شب زیر بار نرفت که نرفت …البته حالا بهش حق می دم… ترسید دیگه فردا راهش ندین …آره…. این طوریه که باید زود بریم سر اصل موضوع .خوب بفرمایید آقاجان شما شروع کنید …

آقاجان که محو شیرین زبانیهای خان باجی بود گفت شما بفرمایید …..خان باجی فوراً گفت چشم من میگم ….اوّل بسم الله الرحمن رحیم خدایا به امید تو نه به امید خلق روزگار ..خلاصه اومدیم با سلام صلوات دختر شما رو خواستگاری کنیم… به ما میدین یا نه ؟!…..(متفاوت بودن خان باجی همه رو تحت تاثیر قرار داده بود با او می خندیدن و به حرفش گوش می کردن )
ببخشید آقاجان شما بزرگ ترین، ولی من باید از خواهرش بخوام اوّل بگه، اون مهّم تر ……قند تو دل آبجیم آب کردن و شیفته ی خان باجی شد و گفت ماشالله شما خودت با کمالاتی تعریف کن ببینم دختر باید به کی بدیم چیکارست؟ چقد در آمد داره؟
آقاجان از این حرف خوشش نیومد و پرید وسط حرفش که خلاصه از جزئیات زندگی اوس عباس بگین که ما بدونیم اگر وصلتی قراره بشه با کی وصلت می کنیم .
خان باجی گفت : منو می بینی هر چی الان گفتم بی پرده و ساده بود بعدم همینه چیزی نمی گم که فردا دوتا بشه. اجازه میدین همه چیز رو در مورد خودمون به شما بگم؟.. قبول؟ شما هم در مورد نرگس خانم همینو به ما بگین تا خوب با هم آشنا بشیم تا خیر و صلاح چی باشه الهی به امید تو …….بعد رو کرد به بانو خانم و گفت : درست میگم عمه خانم ؟
بانو خانم خندید و گفت : والله تا حالا هزار تا خواستگاری دیدم ولی هیچ کدوم به این خوبی نبوده پس بفرمایید خودتون شروع کنید ….
من چایی ها رو آوردمُ تعارف کردم اوّل گرفتم جلوی خان باجی فوری یک استکان برداشت گفت: ببخشید آقاجان ، کمرش درد می گیره تعارف الکی نکردم (چایی رو بر داشت و نگاهی به صورت من کرد ) بابا بیچاره عباس حق داشت این جور پر پر بزنه منو کشت انقدر گفت . ترسیدم نیام قبض روح بشه …
چایی رو گذاشت جلوش و دو حبه قند انداخت توش و بلند گفت نرگس جون یک قاشق هم بعداً به من بده(طوری این جمله رو گفت انگار سالهاس منو می شناسه گلنسا که یه گوشه نشسته بود پرید و یک قاشق براش آورد )

همین طور که چایی شو هم می زد یک کم جابجا شد و گفت : خلاصه ی کلام برای اینکه شب مهمون ناخونده نشیم از پسرم میگم : اگه بگم من مادرش نیستم دورغ گفتم فقط نزاییدمش ..دو ساله بوده که مادرش به رحمت خدا رفت و از اون موقع من براش مادری کردم عباس با حیدر بچه های ممد میرزا بودن که من زنش شدم حالا خودمم دو تا پسر دارم شدن چهار تا که تو این چهار تا من عباسم و از همه بیشتر دوست دارم چون با مرام و مهربونه به همه ام میگم رو دروایسی ام ندارم (بعد بلند بلند خندید )بزارین اوّل خوباشو بگم …..یک پسسسسره مهربون و با محبّت و با فکر و خوش مشرب و دست و دلباز و خوش صدا و خوش رقص و خوش مرام با نمکی که نگو و نپرس (همه رو یک نفس گفت )…..امّا ..یه امّا هم داره یک پسر کلّه شق و یک دنده و عجول و کم صبر و جوشی هم هست …رو پای خودش وایستاده کار بنّایی رو دوست داشت رفت دنبال این کار حالا همه بهش میگن معمار. با عرضه و وجود خودش بود که کار یاد گرفت
کار آقاشو دوست نداشت ….آقاش مخالف بود و می گفت تو پسر بزرگ منی بیا این جا رو اداره کن ….آخه آقاش یک گاوداری بزرگ و یک باغ گل و میوه داره خوب برای خودش تشکیلاتی داره …ولی عباس رفت دنبال چیزی که دوست داشت و موفقم شد خدارو شکر ، الان توی دو تا اتاق زندگی می کنه ولی یک حیاط خریده و داره می سازه اینم از وقتی خاطر خواه شده به امید زن و بچه دار شدن خریده ….خونه نیمه کارس ولی به امید خدا تموم میشه من خونه رو دیدم خیلی پسندیدم ….دیگه …..دیگه (یه فکری کرد) چی بگم …..آهان از آقاش هیچ کمکی قبول نمی کنه. بعد گفت : مثل اینکه اینو گفته بودم ،خوب می خواد رو پای خودش وایسه …در ضمن ممد میرزا با این وصلت مخالفه ولی اون با من……. ازم بر میاد که رضایتشو بگیرم (باز خنده ی قشنگی کرد ) خوب منم خیلی رضا نبودم ولی دیدم این خاطر خواهی باید یه چیزی توش باشه که این بچه این جور مجنون شده …حالا که اومدم دیدم خودمم مبتلا شدم پس پسر من حق داشت و خلاصه اگه می دین و کار تمومه برین بچه ها رو هم بیارین که ما ببینم وسلام….
بعد یه شیرینی که بهش تعارف شده بود برداشت و گفت بخورم به امید اینکه به ما نرگس بدن و گذاشت تو دهنش و چایی شم روش سر کشید ..
همه ساکت دور اون نشسته بودن و حتّی وقتی هم حرفش تموم شد هیچ کس چیزی نگفت …
خودش به حرف اومد که چی شد ؟ خانم جان شما بگو …..
خانم جان نگاهی به آقاجان انداخت بعد به من نگاه کرد و شانه هایش را بالا انداخت که …
نمی دونم والله ببین آقاجان چی میگه ..آقاجان مثل اینکه آماده بود لبخندی زد و گفت : اینا که گفتین درست ولی چند تا مورد داشت که باید بگم…. اول اینکه نرگس خانم خیلی به بچه هاش اهمیت میده اینو بدونین دوماً این دو تا اتاق کجاس ؟ وضعیتش چطوریه ؟ من اجازه نمیدم اون اوّل زندگی اونجا بره نه نمیشه ….با دو تا اتاق نمیشه….
سوماً پدرش مخالفه و باید با رضایت کامل و با عزّت و احترام باشه ….این دختر ما نرگس خانم به اندازه ی کافی سختی کشیده ولی هیچ وقت درد سر خونه و پول و جا و مکان رو نداشته باید همه چیز درست معلوم بشه….

درسته اون دوتا بچه داره ولی انقدر حسن داره که ارزشش رو بالا ببره، مثل آشپزی بی نظیر، خیاطی، سوزن دوزی، خانمی… درستی… صبوری….. (اینجا آقاجان خنده اش گرفت که) می خواستم مثل شما بیام نتونستم و همه با صدای بلند خندیدن و خان باجی گفت : چیزی که عیانست چه حاجت به بیانست، بفرمایید من تا دیدمش فهمیدم وگرنه که اینطوری حرف
نمی زدم بابا این مو ها رو که تو آسیاب سفید نکردیم… ولی ببین آقاجان، عباس خاطر خواه شده، اگه نرگس هم به این وصلت راضی باشه بزار برن زندگیشونو بکنن … ما بزرگترا هم کمک می کنیم همه چی خوبه… کار داره، پول داره، خونه رو هم که داره می سازه از همه مهمتر خاطرشو خیلی می خواد پس هر کاری از دستش بر میاد می کنه ….
آبجیم گفت : آخه اوس عباس تا حالا زن نگرفته براش سخت نیست؟ یه دفعه زن و دو تا بچه داشته باشه ؟ چی میشه؟ مام هراس داریم نکنه خدای نکرده یه مدتی که گذشت …..
یه دفعه اوس عباس به حرف اومد و با دستپاچگی گفت : قول میدم، قسم می خورم تا آخر عمر نوکری شونو می کنم هر التزامی بخواین می دم من اینجوری نیستم که سر حرفم نمونم قولم قوله … مگه نه خان باجی؟ …..
خان باجی دوباره بلند خندید . گفت : اوه اوه ….وای … وای به روباهه میگن شاهدت کیه میگه دمم. از من که نباید بپرسی .من مادرتم. هر چی تو بگی میگم درسته باید ثابت کنی مادر … نرگس جون چی به روز این پسر ما آوردی؟ نترس یه کاریش می کنیم خدا رو شکر با یه خونواده فهمیده طرفی…(رو به آقاجون گفت) اگه منو قبول دارین که از این بابت بهتون قول میدم چون بچه ی خودمو میشناسم حرفش حرفه هیچ وقت تا دلش نخواد کاری نمی کنه بچه ها رو دوست داره بیشتر از همه چی از این دو تا بچه تعریف کرده از ته دلش می خواد بابای اونا بشه …… بعد رو کرد به من و گفت خوب بچه هارو نمیاری مام ببینیم؟ ….من به آقاجان نگاه کردم و اونم با سر تایید کرد …
بچه ها توی اتاق من با قاسم و عباس بازی می کردن و عذرا پیششون بود، دستی به سر و گوششون کشیدم و هر چهار تا با من اومدن …..وارد که شدم خان باجی قاه قاه زد زیر خنده و همین طور که باز ریسه می رفت گفت :وااااا دو تا بودن که….. چرا چهار تا شدن؟ خدا مرگم بده و باز ریسه رفت ….همه
می خندیدن حالا می دونستن که او شوخی
می کنه …… آبجیم بلند شد و دست قاسم و عباس و گرفت و داد به گلنسا و به خان باجی گفت : این دو تا پسرای منن …
خان باجی گفت : به به …چه پسرای خوبی
به به ……(و رو کرد به زهرا و رجب ) بیان بیان اینجا یه بوس به من بدین ببینم به شیرینی مادرتون هستین یا نه؟ …. اما رجب رفت بطرف اوس عباس اونم گرفتش و بوسیدش معلوم بود که از قبل با هم آشنا بودچون رجب به این زودی بغل کسی نمیرفت .
بچه ها که نشستن خان باجی یه کم با زهرا حرف زد و گفت : خوب حالا ما بریم که نکنه شب مهمون شما بشیم فکر نکنم اسب ها بتونن تو این برف راه برن خوب ختم کلام چی میگین آقاجان؟ ریش و قیچی دست شما ….
آقاجان گفت : راستش من اول باید ببینم نرگس خانم چی میگه البته بعد از اینکه شرایط من قبول شد اونم اینکه خونه باید مناسب باشه و پدرشون باید بیاد اینجا و رضایت بده…. با عزت و احترام نباشه نمیشه …
خان باجی گفت: در مورد اول که زمان می خواد تا خونه شو درست کنه… اگه صبر می کنین تا تموم بشه مام عجله می کنیم ممد میرزا هم چشم حق با شماس اونم چشم … دیگه ؟
آقاجان گفت : دیگه سلامتی پس ما با هم مشورت می کنیم و خبر میدیم در ضمن هوا بده اینجا پر از اتاقه و یک لقمه نونم هست بی ریا اگر دیدید به زحمت می افتید و اسب نمیره قدم سر چشم ما بزارید و این جا بمونید…..
خان باجی دستشو گرفت به زانوشو گفت : یا علی صلوات بفرستید خدا به همه ی ما کمک کنه و بلند شد پشت سرش همه بلند شدن رقیه و بانو خانم مرتب تعارف می کردن که بمونین نکنه تو راه گیر کنین …. ولی خان باجی اومد طرف منو بغلم کرد و بوسید و باز بلند خندید که نه بابا خوشبوس به به چه عروسی کیف کردم و همینطور که عذرخواهی می کرد رفت و کفشش رو پوشید و باز با همون خنده گفت : دیگه تعارف نکنین که عباس میمونه اصلاً هم خجالتی نیست اینم یادم رفت بگم خداحافظ همه باشه ،به امید خدا و جواب شما …..عباس زیر بغلشو گرفت و آهسته از روی برف خودشونو به کالسکه رسوندن در حالیکه برف تا نزدیک زانو رسیده بود….آقاجان احمد رو صدا کرد و گفت : مراقب باش اگه حرکت براشون سخت بود نزار برن برشون گردون…….
کمی بعد کالسکه از خونه به زحمت بیرون رفت و احمد در و بست.. ولی همه دلواپس بودن که تو اون سرما چیکار می کنن اگر اسب راه نره؟ اگه تو راه بمونن از سرما یخ می زنن …

آقاجان از همه بیشتر نگران بود و خودشو سرزنش می کرد که چرا شب اونا رو نگه نداشته. زیر لب تکرار می کرد تا حالا کسی این طوری از خونه ی من بیرون نرفته بود …. چقدر بد شد .. .خیلی بد شد .. خوبه بفرستم دنبالشون ولی خوب کجا؟ کاش اقلاً شام می خوردن
بنده های خدا این چه کاری بود من کردم؟
همه نگران بودیم و دیگه حرفی در این مورد نزدیم گلنسا شام رو آورد من شام بچه ها رو دادم و رفتم تو اتاقم در حالیکه فقط نگران بودم و بس… پشت پنجره نشستم و به برفی که بی امان می بارید نگاه می کردم خیلی برف رو دوست داشتم یه جوری بهم آرامش می داد که انگار با اومدنش غم از دلم می بره ولی اونشب دلم
می خواست نباره. نگاه می کردم و می گفتم : بسه دیگه نیا…. بسه ….. و همون جا جلوی پنجره خوابم برد.
سحر نماز خوندم و رفتم توی رختخوابم و صبح با آفتابی که از لای پرده به اتاق می تابید بیدار شدم …. خوشحال بلند شدم و سریع رفتم پیش آبجیم چون سفره ی ناشتایی رو نگه می داشتن تا همه بیان بیشتر از آقاجان خجالت می کشیدم. اونروز آقاجان از خونه بیرون نرفت ناشتایی خورده بود و قران می خوند .
رقیه پرسید بچه ها کجان ؟ گفتم خوابن بیدار نشدن قاضی درست می کنم بهشون میدم بزار بخوابن ….
آقاجان سرشو از تو قران بلند کرد و گفت بابا جان نقل این نیست بد عادت میشن بزرگ که بشن می خوان تا لنگ ظهر بخوابن. برو بیدارشون کن بیان ناشتایی بخورن. گفتم چشم آقاجان …..
ساعتی بعد بچه ها دور آقاجان نشستن. اونا همیشه این کارو می کردن از قصه هایی که آقاجان براشون از قرآن می گفت لذت می بردن. منم دوست داشتم آقاجان می گفت: قرآن خوندن بدون اینکه بدونین معنی اش چیه یعنی کار
بی فایده کردن … اون اونقدر زیبا داستانهای قرآن رو تعریف می کرد که اگر چند بار هم
می شنیدی خسته نمی شدی … بین اون بچه ها، رجب از همه بیشتر مشتاق بود …
در همین بین، یکی زد به در ورودی …آقاجان به من گفت شما نرو، خودم میرم… پرده رو پس زد و درر و باز کرد. احمد آقا گفت: اوس عباس کارتون داره بیاد تو ؟ آقاجان گفت بیاد بیاد… و خودش برگشت و عباش رو پوشید و جمع کرد دورش و رفت بیرون …. باز این قلب مثل یک پرنده شده بود که می خواست از قفس پرواز کنه ولی به دیوار قفس می خوره.نمی دونم چرا
گریه ام گرفته بود، شاید از اینکه او سالمه یا اینکه به همین زودی برگشته… نمی دونم به هر حال منتظر موندم. اوس عباس اومد کنار تنها
پله ی ایوون کنار آقاجان وایساد و با او حرف زد و رفت و آقاجان هم که خیلی سردش شده بود برگشت…. من وانمود کردم دارم اتاق رو تمیز میکنم…. آقاجان که داشت میومد تو، رقیه هم وارد اتاق شد و اونو دید که از بیرون میاد، گفت: خدا مرگم بده آقاجان، بدون کلاه، با اون عبا بیرون چیکار می کردین؟؟
این چه کاریه شما می کنین؟
آقاجان همین طور که از سرما می لرزید گفت : اوس عباس اومده بود خدا رو شکر به عقلش رسیده خان باجی رو نبرده تا خونشون بردِ
خونه ی خودش که همین نزدیکیه … الانم خان باجی تو کالسکه بود اومد پیغام اونو بده. رقیه کنجکاو شد و گفت : چی می گفت ؟ ….آقا جان عبا رو دور خودش پیچید و نشست والله یک حرفی می زد معقول بود. می گفت خان باجی میگه یک هفته دیگه مُحرمه پس بزارین ما فردا شب با ممد میرزا بیایم. رقیه پرسید شما چی گفتین ؟ اقاجان گفت : چی می خواستی بگم خوب راست میگه تو محرم که نباید از این حرفا زد پس بزار بیان یک طرفه بشه …..
رقیه پرسید : پس جواب هاجر رو چی بدم؟ حالا برا محمود هم بد میشه چیکار کنیم ؟ آقا جان گفت : هنوز که خبر نکردن اگه بعد هم چیزی گفتن همینو بهانه می کنیم و ختم کلام. آقاجان نشست سر قرآن و منم رفتم تو مطبخ تا ناهار درست کنم ……

هر چی رقیه و بانو خانم سعی می کردن منو آروم کنن فایده ای نداشت نه می تونستم حرف بزنم و نه چیزی بخورم و این باعث می شد اونا خودشونو سرزنش کنن ….
فردا شب رقیه و بانو خانم سنگ تموم گذاشتن شاید برای اینکه منو خوشحال کنن ولی اونا نمیدونستن درد من از چیه ….غم سنگینی که با خودم به دوش می کشم و بروی خودم نمیارم حالا سر باز کرده بود. رقیه و گلنسا به زور لباس منو عوض کردن و دستی به سر و روم کشیدن ……
ساعت نزدیک چهار بود که احمد آقا خبر اومدن اونا رو داد. دوباره همون کالسکه وارد خونه شد و نزدیک عمارت ایستاد این بار اصلا حوصله نداشتم حتی ببینم کی با اونا اومده آیا آقاشو اورده یا نه یا حتی چی می خواد بشه ….این بار قلبم نمی تپید شاید فکر می کردم حق چنین کاری رو ندارم ……
اول خان باجی پیاده شد و بعد دو تا آقای دیگه آنقدر هر سه شبیه هم بودن که از دور تشخیص اونا سخت بود دو باره یک طبق کش هم پیشکش ها رو روی سرش گذاشت و جلو افتاد (دفعه ی قبل کله قند و پارچه و شیرینی و نقل بود این بار قران , ترمه , نبات , و شش تا النگو توی طبق گذاشته بودن )
با اینکه هم رقیه و هم آقاجان رفتن دم در خان باجی با صدای بلند گفت : اجازه می فرمایید آقاجان ؟
آقاجان با خوشحا لی گفت : البته بفرمایید قدم سر چشم…. بفرمایید …..
خان باجی همون لباسای روز قبل تنش بود ولی به همون با نشاطی و شیرینی …..پدرش مرد جا افتاده ای با قد بلند و خوش قیافه ای درست شبیه اوس عباس بود و برادرش که حیدر معرفیش کردن جوون هفده ساله ای بود که شباهت زیادی به اوس عباس داشت کمی جوون تر …..
خان باجی دوباره اصرار داشت همین جا بشینیم آقاجان زیر بار نرفت و همه با هم به سر سرا رفتن و من مات و مبهوت از جریانی که انگار دست من نبود همون جا موندم ….ولی خیلی زود آقاجان بانو خانم رو فرستاد دنبالم و منم رفتم و کنار رقیه نشستم ..دیگه اون هیجان روز قبل رو نداشتم ولی اعتماد به نفس داشتم تصمیم گرفتم خودم حرف بزنم با اینکه مرسوم نبود و شاید اولین زنی می شدم که توی خواستگاری خودش حرف می زند ….
آقاجان و ممد میرزا خیلی بهم عزت و تعارف می کردن….نمی دونم که آقاجان چی پرسیده بود از اون که یک نیم ساعتی حرف زد…. از کار کسب می گفتن و اوضاع مملکت ….. تا اینکه خان باجی با صدای بلند گفت : خوب یک صلوات بلند بفرستید که می خوام بریم سر اصل مطلب : با این صلوات خودش رشته ی کلام رو به دست گرفت و گفت : حتما می دونین که ممد میرزا اومده ببینه اینجا چه خبره و (به شوخی گفت ) آوردیمش تا مثل ما پا گیر و مرید آقاجان بشه ….(گلنسا چایی رو آورد ) پاشو …پاشو نرگس خانم خودت چایی رو بگیر که مزه بده ……بلند شدم و سینی رو گرفتم و اول به خان باجی تعارف کردم اونم با صدای بلند خندید و گفت معلوم میشه که ساده ای آخه دل منو که به دست آورده بودی باید جلوی ممد میرزا می گرفتی ..خوب حالا بده به من چایی رو برداشت و من رفتم پیش ممد میرزا و خم شدم اون بدون حیا نگاه عمیقی به من کرد تقریبا همه ی هیکل منو ور انداز کرد ….نمی دونم چرا اصلا برام مهم نبود انقدر همه چیز به نظرم مسخره بود و فکر می کردم که این کار شدنی نیست که احساسی نداشتم ….دوباره رفتم و نشستم …سکوت مجلس رو گرفت مثل اینکه همه به قول خان باجی یخ زده بودن حتی خودش ……..
ممد میرزا چند بار گلوشو صاف کرد و همه فکر کردن می خواد حرف بزنه ولی چیزی نگفت :
تا خودم تصمیم گرفتم و به خودم نهیب زدم و مثل خان باجی که حالا عاشق مرامش شده بودم با جسارت با صدای رسا گفتم : آقاجان اجازه میدین من حرف بزن؟ به جای آقاجان خان باجی از خدا خواسته گفت : آره…..آره تو باید حرف بزنی مادر بگو حرف دلتو بزن تو بگو از همه بهتره ..نه آقاجان ؟ راست نمیگم ؟
آقاجان مکثی کرد و با تعجب به من نیگا کرد و گفت بگو دخترم این زندگی توس بگو …..
در واقع میشد گفت این یک حادثه ی بزرگ در اون زمان بود مگه دختر یا زنی می تونست در مورد خودش حرف بزنه حتی آقاجان که بسیار روشنفکر بود و نوع زندگی اش با دیگران فرق داشت هم هنوز نمی تونست کار منو هضم کنه ….
ومن شروع کردم : ببخشید می دونم همه به زحمت افتادین به خاطر من…… بی چشم رو نیستم ولی واقیعتش اینه که با خودم فکر کردم اگر یک روز رجب بزرگ شد و خواست بره یک زن بیوه با دو تا بچه بگیره من چیکار می کنم خودمو گذاشتم جای شما دیدم نمی تونم موافق باشم و هیچ وقت نمی زارم اون همچین کاری بکنه پس به شما حق میدم و خودم صلاح نمی دونم چنین کاری بکنم خیلی از همه عذر خواهی می کنم …بازم ببخشید ….

از جام بلند شدم که باسرعت از اتاق برم بیرون ………….دم در صدای محکم خان باجی اومد که نرگس وایسا ….دستم به در بود وایسادم ولی بر نگشتم او ادامه داد …گفتی؟ وایسا جوابشو گوش کن…نه دیگه نمیشه که بگی و بری باید همه نظر بدن…
. باشه تو گفتی حالا بیا بشین ما هم بگیم بعد نتیجه می گیریم…..
برگشتم و نشستم خان باجی گفت آهان حالا خوب شد ..با اجازه ی آقاجان و خان بابا من شروع می کنم ….
اول اینکه من آدم جسوریم و از کسی واهمه ندارم….نه راستی خوشم اومد که توام همینطور ی همیشه این طور باش حرفتو بزن…… عباس هم همینطوریه زیر بار چیزی که نمی خواد نمیره تا حالا نزاشته براش بریم خواستگاری اینجا اولین جایی که اومدیم (وبعد با صدای بلند خندید ) راستش خوب جایی ام اومدیم…… من مادرشم صلاح می دونم تو زن اون بشی فقط نرگس …این کلمه های بیوه و دو تا بچه اینا نه نرگس ….این نظر منه ..حالا شما بفرمایید خان بابا
ممد میرزا که فهمیدیم بهش خان بابا می گفتن سینه ای صاف کرد محکم صورتش رو خاروند و کمی مکث کرد که خان باجی باز زد زیر خنده و گفت : زود باشین همه باید حرف بزنن نترسین هر چی می خواین بگین یه کاریش می کنیم ….خان بابا هم خندید و رو به آقاجان گفت : نه نقل این حرفا نیست راستش منم غافلگیر شدم از اونجایی که می دونم عباس آخر کار خودشو می کنه یعنی می شناسمش و اینکه نرگس خانم هم بسیار شایسته هستن……. منم موافقم مبارکه …خان باجی رو کرد به عباس که حالا نوبت شماس … (با صدای بلند خندید) هر چه می خواهد دل تنگت بگو قول, قرار, عهد و پیمون …… ببینم چی میگی ….
اوس عباس بدون خجالت شروع کرد که : من بیشتر از اینکه خواهون این وصلت باشم بچه ها رو می خوام مخصوصا رجب رو خیلی دوست دارم اون موقع که اینجا کار می کردم هر روز می دیدمش و بد جوری پا گیرش شدم من قول میدم در حضور همه تا آخر عمر براشون پدری می کنم کاری می کنم که یادشون بره من باباشون نیستم قسم می خورم …..یه چیز دیگه من هر خواستگاری نیستم تا نگیرم نمیرم پس طولش ندین ….خان باجی می خندید و دستش رو زد روی پاش نگفتم؟ دیدین ؟ اون اینطوریه ….خانم جان نوبت شماس بفرما …..رقیه گفت : خوب والله چی بگم اگر نرگس قبول کنه منم قبول می کنم

آقاجان نوبت شماس بفرما …..

آقاجان گفت : بله خوب من چند وقت هست که اوس عباس رو می شناسم اگر از نظر من مورد قبول نبود کار به اینجا نمی کشید پرس و جو کردم استخاره کردم و مشورت ……خدا رو شکر همه خوب اومد پس به امید خدا ….خان باجی رو کرد به بانو خانم که عمه خانم نوبت شماس بفرما ببینیم نظر شما چیه …

بانو خانم فکر نمی کرد از او هم بپرسند پس گفت : وا مگه منم باید نظر بدم ؟ باشه میگه اتفاقا دلم می خواست یه چیزایی بگم …نرگس خیلی دختر خوب و خانمیه شیرین زبون و با سلیقه از هر انگشتش یه هنر می ریزه نکنه به خاطر گناهی نکرده یک روز مجازات بشه که خدا خوش نمیاد اگر می تونین به قول خودتون نرگس رو فقط نرگس رو به عنوان عروس قبول کنید این کارو بکنین و گر نه اون ا لان زندگی خوبی داره و خدا رو شکر مشکلی نداره ولش کنین به حال خودش تا بچه هاشو بزرگ کنه اونقدر نجابت داره که شوهر نخواد

(بانو خانم خیلی فهمیده بود و همیشه وقتی در مورد من حرف می زد از ته دل من می گفت ) …اینم نظر من…

خان باجی گفت : خوب عروس خانم پاشو شیرینی بده بخوریم که حالا خیلی از دست تو می چسبه، مبارکه ..مبارکه شیرینی بده بخوریم بریم سر قول و قرار …من به آقاجان نیگا کردم اونم با سر قبول کرد و منم بلند شدم .

همین طور که خان باجی داشت شیرینی رو می خورد گفت : به به چه خوشمزه حالا اجازه میدین تا محرم نشده این دو جوون بهم برسن و یه عقدی انجام بدیم ، تا خدا چی بخواد ….
اقاجان یکه خورد …چی می فرمایید چه عجله ای داریم باشه برای بعد از محرم و صفر ….
خان باجی گفت : نه طولانیه یه سیب و بالا بندازی هزار تا چرخ می خوره کی مرده کی زنده تنور تا داغه باید چسبوند بیاین و آقایی کنین این جوونه ما رو به دلدارش برسونین به خدا ثواب می کنین.

آقاجان گفت با این عجله ؟ نه نمیشه …بعدم تو عقد نمیشه باشن هر وقت عقد کردن همون موقع برن خونه ی خودشون …… خانم جان نظر شما چیه ؟ …رقیه گفت : خوب خان باجی راست میگه دو ماه خیلی زیاده حالا ما صبر داریم ولی فکر نکنم اوس عباس ما رو تو این مدت راحت بزاره نمی دونم والله نرگس جون تو چی میگی ؟ گفتم صلاح منو آقاجان می دونه …
آقاجان گفت :اوس عباس قرارمون این نبود که مگه نباید خونه تو تموم کنی بعدا …اوس عباس ذوق زده گفت شما اجازه بدین من خودم همه چیز رو درست می کنم الان خودم همه چیز خریدم خونه آماده اس که …که …بریم زندگی کنیم تا بعد از عید هم خونه رو تموم می کنم و میریم اونجا فعلا جای بدی ندارم مثل خونه ی شما نیست ولی نمی زارم به بچه ها سخت بگذره …
آقاجان معلوم بود که این کارو دوست نداره کمی فکر کرد و گفت: نه نمیشه عجله کار شیطون….. خان باجی اومد وسط حرف آقاجان و با شوخی گفت : من گفته باشم این بچه ی من تا نگیره رد نمیشه …شما بیا آقایی کن و بزار برن سر خونه و زندگی شون …….
آقاجان با ناراحتی گفت : نمی دونم والله این کار درستیه یا نه بعد محکم صورتشو خاروند و دستهاشو بهم مالید و رفت تو فکر ، بعد از ممد میرزا پرسید شما چی صلاح می دونین ؟
ممد میرزا گفت : منم نظر خانم جان و خان باجی رو دارم پسر من تا نگیره رد نمیشه والله فکر می کنم دو ماه باید تحملش کنین بعدم میشه مثل حالا پس بیان با خوبی و خوشی کارو تموم کنیم …..
آقاجان گفت : پس من یک شرط دارم رجب پیش من بمونه هر وقت خونه حاضر شد بیان ببرینش ….از جام پریدم و بی اختیار گفتم نه نمیشه ….ولی آقاجان گفت صلاح نیست این بچه رو ببرین توی اون دو تا اتاق سخته بابا …بچه ام اذیت میشه ….. بعدم گرو باشه تا شما هر چی زودتر خونه رو تموم کنین …
خان باجی گفت اتفاقا خیلی هم فکر خوبیه دو تایی دست به دست هم بدین و زودتر کار خونه رو تموم کنین ……(بعد حرف رو عوض کرد) خوب شما بگو چه شبی باشه ما خدمت برسیم و بریم کارامونو بکنیم…
آقاجان فکری کرد و گفت : من باید استخاره کنم برای شب جمعه ..اگه خوب اومد وقت راه داد دیگه همون باشه و گرنه یکی رو می فرستم خبر بده….. سر کار اوس عباس رو بلدم …خوب حالا شما بگو می خواین چیکار کنین ما باید چیکار کنیم …..(بعد مکث طولانی کرد و گفت) بازم من فکر می کنم داریم عجله می کنیم …
خان باجی بلند خندید که :اوووووو… چقد شما سخت می گیرین نرگس که دفعه ی اولش نیست و اوس عباسم که راضی ….ما هم که فرمان بر دار …و خودش که فکر می کرد حرف با نمکی زده قا ه قاه خندید …

رقیه فوراً دست به کار شد و گفت : اولاً نرگس ده سالش بود و چیزی نمی فهمید دوماً ما حالا براش آرزو داریم ، می خوایم با تشریفات و طبق رسوم انجام بشه این حرف و دیگه نزنین که ناراحت میشم ….
خان باجی ..یکه ای خورد و گفت : به روح رسول الله شوخی کردم که بخندیم خوب حکماً کسی که خیلی شوخی می کنه وسطش یه چیز نامربوط میگه……
ببخشید نرگس جون حتماً که همه رسوم انجام میشه نرگس عزیز منه منم برای پسرم آرزو دارم نمی زارم چیزی کم وکسر باشه بزارینش به گردن من ..( بعد رو کرد به من و گفت ) پاشو بیا اینجا ..بیا …بیا ببینم …..و بعد منو به آغوش گرفت و گفت ازم بدل نگیری منظوری نداشتم ..
منم اونو بوسیدم و گفتم نه شما رو شناختم
می دونم …
من اینا رو از ته دلم گفتم ولی بازم یه جوری تو ذوقم خورده بود……..هم از این هم از اینکه اونا از این مسئله موندن رجب استقبال کردن و اوس عباس هم چیزی نگفت رفتم تو هم …
من نمی خواستم از رجب جدا بشم و حالا حرفی هم نمی تونستم بزنم …از اینکه خان بابا هم زیاد حرف نمی زد….
نمی دونستم اخلاقش اینه یا با زور داره این کارو می کنه …….

 

همچنین ببینید

پارت ۱۱ رمان عزیز جان

ناله ای کردم و روی پله نشستم صدا کردم کوکب بیا مادر بیا …..ولی اون …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *