جمعه , مهر ۲۷ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان هزار چم / پارت ۴ رمان هزار چم
کانال عاشقي

پارت ۴ رمان هزار چم

آرزوهایم را بغل کرده بودم و هر بار که خرامان خرامان روى فرش قرمز خیالى که زندگى برایم پهن کرده بود قدم میزدم مشت مشت از آن ها روی زمین میریخت، بى آنکه بدانم زیر پایم یک مشت آرزو کشته شد…
هر وقت نفیسه همراه نامزدش براى خرید مراسم عقد کنان میرود ، رویاهاى من هربار پر رنگ تر و پر بال و پر تر دور سرم میچرخند،
نفیسه پیراهن صورتى دامن پف دارش را مقابل آینه میگیرد و همراهش میچرخد و میپرسد
_ سلیقه سعید خوبه نه؟

اما من یادم می افتاد دیشب شهاب گفته است : دوست دارم یک لباس واسه جشنمون واست بخرم که هیچ کس
نفهمه چه رنگیه؟ هربار که برقصی و نور بهش بخوره رنگش عوض شه

صدای زن عمو مرا از رویاهایم میدزدد
_ قشنگ معلومه یک لباس ارزون از یک مزون ارزونه،

مامان هم مثل من دلش برای ذوق پر پر شده نفیسه هزار تکه میشود
_ زینت این چه حرفیه؟
خیلی لباس قشنگیه مهم اینه خودشون دوستش دارن

اما زن عمو مثل هربار سر افسوس تکان میدهد
_ به قول جلال اینا از اون گل و شیرینی که آوردن معلوم بود کِنِسن

نفیسه اعتراض میکند
_ مامان چرا اینقدر غر میزنی؟
مگه سعید رو من انتخاب کردم، شما گفتید منم گفتم چشم! حالا چرا واسه چیزی که انتخاب خودتون بود منو سرزنش میکنید

زن عمو با حرص از جایش بلند میشود، با نوک پایش به جعبه پیراهن نامزدی یک ضربه میزند
_ خُبه خُبه
حالا بیا جمعش کن کثیف نشه
والا دیدی که قحطیه شوهر شده
نداده بودیمت به همین تحفه که ،باید مثل مرضیه ئ طفلک کاسه چه کنم چه کنم به سرم میگرفتم

با اخم و تعجب به مامان اشاره میکنم جوابش را بدهد اما مثل همیشه از مامان نا امید میشوم ، اینبار میخواهم خودم دست به کار شوم و برای یکبارم که شده جواب این همه تلخی را بدهم، بلند میشوم و جلوی زن عمو می ایستم
_ مامانم واسه چى کاسه چه کنم چه کنم سرش گرفته زن عمو زینت؟

با نیشخند میگوید
_ زن عمو جون دختر که به یک سن برسه دیگه نمیشه بدون حرف و حدیث نگهش داشت خونه،
اگه این جبار زاده ها خیر ندیده نزده بودن زیر قول و قرارشون تکلیف تو هم معلوم بود ، والا هربار که میزنی از خونه بیرون به هوا مشاوره انتخاب رشته و کتاب و اینا من جای مامانت اون بالا جونم به لبم میاد دعا دعا میکنم بابات نرسه و شر نشه

نمیدانم حرف هاى زن عمو،
یا جعبه هدایاى شوهر نفیسه،
یا شاید هم اصلا همان پیراهن صورتی دامن پوف دار باعث میشود من با جسارت بگویم
_ از کجا میدونید زیر قول و قرارشون زدن؟؟

چند جفت چشم گرد شده هم زمان روى دهان من زوم میشود،
زن عمو مرا کنار میزند و در حال ترک اتاق میگوید
_ خوش خیال بشین منتظر باش بالاخره یک روز میان

میخواهم فریاد بزنم
_ میان ! میاد!

اما با لرزیدن گوشی ام روی قلبم ساکت میشوم، و وقتى چند دقیقه بعد پیامش را میخوانم آرامش مهمان قلبم میشود
” بچم! راضیشون کردم
یکم مونده تا اون روز که تو بغلم اینقدر فشارت بدم تا تلافی این دوماه رو یکجا سرت بیارم”

گوشی ام را میبوسم و زیر بالشم پنهانش میکنم، سرم را هم در بالش میفشرم و بی صدا و از سر شوق فریاد میزنم…

دوباره همان شور دفعه قبل در خانه به پا شده است، عزیزه خانم زنگ زده است و حالا فقط دو شب مانده است تا اینکه من هم مثل نفیسه اجازه داشته باشم آرایش کنم، تا من هم با نامزدم بتوانم بیرون بروم تا من هم بتوانم…

تمام دیشب را نخوابیده ام و وقتى مامان حاضر میشود به جلسه ختم انعام همسایه برود خوشحال و با ذوق به شهاب پیام میدهم که تا چند دقیقه دیگر میتواند بیاید پایین پنجره اتاقم و همدیگر را تماشا کنیم و با تلفن حرف بزنیم، اما مامان نیم ساعت میشود که رفته است و از شهاب خبری نیست، دوبار تماس میگیرم و جواب نمیدهد ، میخواهم یکبار دیگر هم امتحان کنم که خودش زنگ میزند، سریع جواب میدهم
_ الو ! شهاب!!!
کجایی ؟

صدایش خسته و عصبی است
_ گیر کردم تو این قبرستون

با نگرانی میپرسم
_ چی شده؟

از همهمه که میشنوم حسابی دلم شور افتاده است
_ هیچى ، اومد ترانزیت جلو یک مشت راننده قهوه ایم کرد و رفت
_ کی؟

عصبی جواب میدهد
_ یک مرد خیکی! کی داره ریحانه؟؟؟
نمیدونی سوهان روح من کیه

خجالت زده میگویم
_ پسر عموت؟

_ یک روز با دست های خودم خفه اش میکنم

_ اِ ! خواهش میکنم این قدر عصبی نباش
نگران شدم، من قطع میکنم به کارات برس ، جفت و جورشون کن ، آتو نده این دو روز آخر دستش

با صدای نسبتا آرام تری میگوید
_ دِ اگه به خاطر تو نبود که همینجا شیت و خیتش میکردم،
قطع نکن باهام حرف بزن تا آروم شم

_ حالا اونجا زندونی شدی؟

میخندد
_ آره پاهامم با زنجیر بهم بسته

_ اذیت نکن شهاب
_ زندانی نه، باید کارها رو راست و ریس کنم
دهنش بسته شه

_ اصلا مگه اونجا مال تو نیست؟ چرا هی میاد دخالت میکنه

_ چون بابابزرگم قبل گور به گور شدنش مخش گوزید و یهو سیخ شد که همه چیزو بزنه به نام این غول زرد
اما غصه نخور فدات شم بالاخره حقم رو ازش میگیرم از همشون میگیرم

_ حتى اگه هیچی هم نداشته باشی و اون ترانزیت رو ازت بگیره اصلا واسم مهم نیست

_ زبون نریز بچم! نیستم زبونت رو گاز بگیرم

_ اِ باز گفتى؟!!!

_ بعد محرمیت بله میدونم بعد محرمیت

_ آفرین پسر خوب

_ راستی، چى میپوشی واسه پنج شنبه؟

کمی فکر کردم که یک سوال دیگر پرسید
_ بریم باهم لباس بگیریم؟

لب هایم را جمع کردم و گفتم
_ هرچى بخرم چه فایده؟ مامان زورم میکنه چادر سفید سرم کنم ، میمونه اون زیر معلوم نمیشه که

_ من چه قدر متنفرم از این کفن های گلدار، میگما ریحانه، از حالا باید بهشون حالی کنیم ما میخوایم یک جور دیگه شروع کنیم و زندگی کنیم، تو لحظه آخر که قرار شد چایی رو بیاری ، چادر رو بذار تو اتاق و بیا، یک رژ خوشگلم واسم بزن

با ترس میگویم
_ بابام میکشتم

_ مگه کسی جرات داره به زن من تو بگه؟!
خیالیت نباشه، با عاقد هماهنگ کردم همون شب زنگ بزنم بیاد صیغه محرمیت بخونه

_ وا!! شهاب!!! جلسه اول خواستگاری؟!!

خنده هایش را نمیفهمم
_ بهت قول میدم همون جلسه اول کار رو تموم کنم

اینقدر حرف زدنش برایم خاص است که اصلا متوجه گذر زمان نمیشوم ، روی تختم غلت میزنم
پتو را روی سرم میکشم،
بار چندم است که میپرسد
_ ریحانه میگی دوستم داری؟

با خجالت میگویم
_ میگم اما بعدا
_ الان ! جون شهاب بگو

_ وای شهاب قسم نده
_ بگو بگو
_ نمیتونم سخته

_ چشمامو میبندم بگو

صدایم میلرزد
_ دو…
بعد سریع میگویم
_ دوستت دارم شهاب

نور روی صورتم میخورد پتو روی هوا پرتاب میشود، صورت رنگ پریده مادرم بالای سرم، اولین دوستت دارم من را به تلخ ترین کابوس تبدیل میکند وقتی با ناله و خشم اسمم را صدا میزند
_ ریحانه
ریحانه
ریحانه…

 

دستم را روى جاى خالی نداشتنت می‌گذارم؛
بعد روى قلبم…
حالا بیشتر از هر زمانی می‌فهمم هیچ چیز، این قدر ارزش نداشت که به چشم های مادرم دروغ بگویم.
هیچ کس آن‌قدر مهم نبود که قلب مادرم را بشکنم؛
و هیچ اتفاقى نباید او را نگران می‌کرد و من…

گوشه اتاق نشسته و هر دو دستش را روى سرش گذاشته است و فقط صدایم می‌زند و با صداى بلند گریه می‌کند‌.

به گوشی ام که نقش زمین است و چراغش خاموش روشن می‌شود؛ نگاه می‌کنم.

حنانه که تازه بیدار شده است، با دیدن حال مامان او را بغل می‌کند و هم زمان گریه می‌کند.

خودم را مثل یک سبد پلاستیکی بی ارزش معلق در گردباد وسط چهار راه می‌بینم که می‌خواهم بالاخره یکجا خودم را زمین بکوبم.
ناله می‌کنم:
_ مامان تو رو خدا!

سمتم خیز بر می‌دارد و جیغ می‌کشد:
_ تو رو خدا چی؟؟ تو رو خدا چى ذلیل مرده؟

عقب می‌روم.
میان هق هق می‌گویم:
_ گریه نکن مامان. تو رو خدا بذار بگم!

کف دستش را آرام روی سرش می‌زند.
_ متلک ها‌ی زینت بیخود نبود. خاک تو سرت مرضیه! خاک تو سرت…
وای خدا! وای خدا! حالا جواب باباتو چى بدم؟
جفتمون رو می‌کشه ریحانه! جفتمون.‌‌.‌.
خیر ندیده تو دو شب دیگه داره واست خواستگار میاد.
موبایل رو از کجا آوردی؟
با کدوم بی شرفی حرف می‌زدى؟

لب های کبود شده و صورت رنگ پریده اش مرا حسابى می‌ترساند.
حال مادرم اصلا خوب نیست…

از چشم های پر از سوال حنانه شرم می‌کنم.
اما باید حرف بزنم…
باید بگویم…

روی دو زانو، رو به روی مامان می‌نشینم.
دستم را جلو می‌برم که دستش را بگیرم اما دستم را محکم پس می‌زند.
_ یک عمر از خودم گذشتم که پشت دخترام حرف نباشه.
رو سیاهم کردی دختر.

چادر مشکی اش که روی زمین افتاده است را بر می‌دارم و در آغوشم می‌فشرم.
اشک هایم دانه دانه روى چادر می‌ریزد.

_ مامان، بذار حرف بزنم این قدرغصه نخور
من…
من…

آه می‌کشم تا سینه ام قدرى سبک شود.
_ من با همون که می‌خواد بیاد خواستگاریم، حرف می‌زدم.

مامان دیگر گریه نمی‌کند.
حتی پلک هم نمی‌زند.
فقط نگاهم می‌کند.
حنانه سرش مثل پاندول ساعت، بین من و مامان تکان می‌خورد.
طفلک نمی‌داند باید کداممان را نگاه کند!؟

به گوشی که روی زمین افتاده، اشاره می‌کنم.
_ اینم خودش بهم داد، گفت خانواده هامون سنتی ان. نمی‌ذارن همدیگرو بشناسیم.
گفت باهم آشنا شیم.

نگاه مامان روى گوشی خشک می‌شود و در همان حالت، زیر لب می‌گوید:
_ حاج امیر و این کارها؟
حاج امیر و این کارها؟؟

حالا جرات می‌کنم دستش را بگیرم.
و او هم مانع نمی‌شود!
_ نه مامان، اون نه!
شهاب! پسر احد آقا!
اصلا از اول واسه شهاب می‌خواستن بیان خواستگاری.
اما همین حاج امیر مانع می‌شده واسه اینکه مارو هم شان خودش نمی‌بینه.
شهاب دوماه به خاطر من باهاشون جنگیده.
به خدا خیلى پسر خوبیه!

مامان فقط نگاهم می‌کند.
شانه اش را آرام تکان می‌دهم و با التماس می‌گویم:
_ مامان می‌خواستم هموم روز اول بهت بگم. به خدا ترسیدم!
جون من ببخشم.
مامان! خواهش می‌کنم، مرگ ریحانه!

دوباره زیر گریه می‌زند و میان گریه می‌گوید:
_ خانواده‌ش می‌دونن؟ آبرومون رفت وای!

_ نه مامان جون! نذاشته کسی بفهمه.

حنانه آرام و با خجالت می‌پرسد:
_ عمو شهاب قراره شوهر آبجیم باشه؟

سرخ می‌شوم.
سرم را پایین می اندازم و لبم را گاز می‌گیرم.

مامان با نوک پایش آرام کنار رانم می‌زند.
میان گریه، لبخند روی لبش نشسته است.
_ حالا دیر شده واسه سرخ و سفید شدن، چشم در اومده!
دوماه با گوشی زیر پتو پچ پچ کردی حالا واسه من سرخ می‌شی؟

بعد ادای گوشی دست گرفتن و آرام حرف زدنم را خیلى بامزه در می آورد.
حالا هر سه نفر می‌خندیم و مامان آغوشش را دوباره بی منت بخشیده است.
سرم را می‌بوسد.
_ روزی که عقدم کردن، بار اولی بود که جواد آقا رو می‌دیدم..‌.
هِی روزگار…
دوره اون روزها گذشته.

بعد با نگرانی می‌پرسد:
_ ریحانه، چه طور پسریه؟ من اصلا نمی‌شناسمش.

جای من حنانه با ذوق می‌گوید:
_ خیلی بامزه است! کلی منو خندوند تو ویلاشون.

مامان سرش را تکان می‌دهد و انگار در حال حرف زدن با خودش است.
_ آره سن و سالشم به ریحانه بیشتر میاد…
اون یکى سن دار تره.
اما بهش اصلا نمی‌خورد این قدر از بالا مارو نگاه کنه و قابل ندونه.
اصلا همون بهتر که واسه بزرگه نمیان. افاده ای!

صفحه گوشی دوباره خاموش و روشن می‌شود و هر سه، همزمان نگاهش می‌کنیم.
مامان با اخم می‌گوید:
_ بردار بهش بگو این دو شبم دندون رو جیگر بذاره آبرومون نره.

سمت گوشی می‌روم اما قبل از اینکه جواب دهم، با خجالت به مامان نگاه می‌کنم.
متوجه می‌شود.
دستش را روى زانویش می‌گذارد و بلند می‌شود.
بعد آرام پشت حنانه می‌زند.
_ بیا بریم، بیا بریم، فردا تو هم یاد می‌گیری بیچارم می‌کنی.

حنانه با دلخوری می‌گوید:
_ نخیر من اصلا شوهر دوست ندارم.
می‌خوام دکتر شم…

چادرم را روی سرم می‌کشم.
هق هق می‌زنم.
اسمش را صدا می‌زنم.
چه قدر دلتنگ خواهر جگر گوشه ام هستم.
چه قدر دلم تنگ شده است برای خانم دکترم…

آخرین پیامش قبل از رسیدنشان، دلم را چنان لرزاند که به خودم حتم دادم نهایت علم آناتومى هم تنها چیزی که در کالبد من می‌تواند پیدا کند، خواستن است!
خواستن!

درست مثل همان گاو وحشى وسط میدان،
که می‌داند آن پارچه قرمز تنها خواسته اش است.

کسی چه می‌داند، شاید گاوها به یاد سرخى لب معشوقشان، آنچنان با سر به سمتش می‌روند.

من که می‌گویم گاوها می‌دانند آخر این رینگ، رنگ ندارد…
مرگ دارد!
شاید براى آخرین بوسه…

نوشته بود:
” یک سبد رز سفید سفارش دادم
که وسطش فقط یک رز سرخ باشه.
همه ی اون سفیدی ها تویی پنبه! که قلب بیچاره من رو محافظت می‌کنی.
اون رز سرخ، قلب شهابته…
دوستت دارم سفید ترین گل دنیا”

پیراهن سبز تیره اى که برایم خریده بود را تنم کردم.
دامن کلوش بلندش را در تنم می‌رقصانم.
مامان با یک نگاه پر از شوق می‌گوید:
_ کاش آستیش این قدر جذب نبود.

دستم را می‌چرخانم و می‌گویم:
_ عوضش ببین یقه اش چه قدر خوشگله. می‌شه واسم یک پاپیون خوشگل بزنی؟

مامان جلو می آید و این بار دهم است که می‌گوید:
_ من که میگم شال سرت کن بیفته رو سینه ها و بازوت.
این جوری روسری رو کردی داخل پیراهن، خیلی تو چشمه.

دست می‌کشم روى روسری ابریشم بژم که غرق عطر هدیه اوست.
خوشحالم و دوست دارم این خوشحالى را با کسى تقسیم کنم.

مامان را محکم می‌بوسم و او هم در آغوشم می‌کشد و بعد براى بار چندم با نگرانی می‌گوید:
_ اینا همه منتظر نشستن حاج امیر بیاد خواستگاری.

بعد هر دو می‌خندیم و وقتی زن عمو وارد اتاق می‌شود، سعی می‌کنیم جلوی خنده مان را بگیریم.

زن عمو از همیشه بیشتر طلا انداخته است و می‌دانم دوباره وارد میدان رقابت با عمه زری شده است.
با همان حالت تکان دادن سر و گردن تپلش، جلو می آید و دست مى کشد روی پیراهنم.

_ جنسش معرکه است. دوختشم عالی، سکه داره!
قشنگ معلومه واسه مزون شکوهیه.

با افتخار می‌گویم:
_ جدیدترین مدلشون بود زن عمو.

در آینه نگاهی به خودش می اندازد و می‌گوید:
_ پول خوب پاش دادی، بایدم خوب باشه.

تنها نقطه تیره و دلخراش امشب، نسیم است که با پیراهن زرد قناری اش نفس نفس زنان خودش را می‌رساند و در گوشم می‌گوید:
_ به نظرت با این لباس، دل مستر کراوات رو می‌تونم ببرم یا نه؟

با حرص به بهانه پوشیدن کفش هایم کنارش می‌زنم.
_ بذار کفشمو بپوشم.

زن عمو با طعنه می‌گوید:
_ ریحانه جون تو قدت زیادی بلند می‌شه با این پاشنه. یهو می‌زنی تو ذوق آقا داماد!

یک مرتبه بدون اینکه فکر کنم، می‌گویم:
_ نخیر خیلی هم قد بلند دوست داره!

مامان به صورتش می‌زند و زن عمو یک ” وا ” با صدای بلند و پر از تعجب می‌گوید و من از خودم تا حد مرگ عصبانى ام…

قرار بود وقتى که رسید تک زنگ بزند و این لرزش کوتاه و آخر گوشی روی سینه ام نوید آمدنش را می دهد.

سمت پنجره می دوم و زودتر از همه می توانم داماد امشب را ببینم.
به محض پیاده شدن از ماشین با سر اشاره می کند از جلوی پنجره کنار بروم، اما همان چند ثانیه کوتاه کافی است…
با کت و شلوار سورمه ای رسمی آن طور که دکمه پیراهن سفیدش را بسته است خیلى از قبل دوست داشتنی تر است.
تیپش مثل همیشه نیست و با خودم فکر می کنم چه قدر این ظاهرش با وقار تر است، مخصوصا با موهایی که مرتب به سمت راست سرش هدایت کرده است.

صدای زنگ در خانه می پیچد،
و پشت سرش صدای عمه زری که جیغ میکشد:
_ وای رسیدن، رسیدن !

بعد آقاجان که مثل همیشه از این شدت هیجان عمه شاکى است :
_ ساکت دختر! هوار نکن.

بعدتر صدای پا که به سرعت طبقه بالا می آیند.
عمه زرى پسر تپلش را بغل کرده و نفس نفس زنان می گوید :
_ ریحانه؟ رسیدن رسیدن !

برعکس همه من کمتر استرس دارم.
با ذوق طاها را از بغل عمه می گیرم و حسابی بوسه بارانش می کنم :
_ دیدم از پشت پنجره عمه جون.

عمه با اینکه دمپایی اش ١٠ سانت پاشنه دارد اما برای اینکه طاها را از من بگیرد مجبور می شود روی پنجه پاهایش بایستد :
_ وای دختر هر روز مثل خیار قد می کشی ها ! همین خوبه داریم زود شوهرت می دیم.

می خندم و هر دو لپ تپلش را آرام می کشم :
_ الهی قربونت شم عمه همیشه گیر به این قد من میدی.

می خندد و چشم های ریزش جمع می شود، بعد چادر گل بنفشش را روی سرش مرتب می کند :
_ ماشالات باشه ایشالا سفید بخت شی،
چشم این زینت حسود در بیاد؛
مثل بخت النحس نشسته لام تاکام حرف نمی زنه.
فقط خدا کنه زبون به دهن تا تهش بگیره جلو جبار زاده ها سر افکندمون نکنه…

عمه می رود و من هرچه قدر در راهرو گوش تیز می کنم جز صدای همهمه چیزى نمی شنوم.

کلافه گوشی ام را بر می دارم تا برای شهاب پیام بفرستم اما سریع پشیمان می شوم.
صدای پا که می آید سمت در می دوم.
حالا نوبت حنانه و نفیسه است که با هیاهو پشت سر هم حرف بزنند…
نفیسه آب دهانش را قورت می دهد :
_ وای وای ریحانه! اگه بدونی چی شده!!!
_ چى شده؟؟

لبش را گاز می گیرد و
می گوید :
_ اینا واسه پسر کوچیکه اومدن خواستگاری!
اصلا حاج امیر نیومده باهاشون !

حنانه دست هایش را با ذوق از هم باز می کند :
_ آجی سبد گلش این قدره؛ خیلی گنده است.

نفیسه سر تکان می دهد :
_ وای ناکس چه قدرم جذابه! نسیم داره سکته می کنه،
همه نقشه هاش نقش بر آب شد.

بعد با بدجنسی تمام می خندد.

دل توى دلم نیست.
اصلا دلم نمیخواهد بقیه صحبت هایشان را بشنوم.
برایم مهم نیست که نفیسه می گوید مادر شهاب با مانتو کوتاه و آرایش و لاک آمده است…
مهم نیست که همه از عدم حضور حاج امیر و بیوک آقا توى ذوقشان خورده…
برای من فقط همان مرد طبقه اول مهم است که برای من آمده است…
برای من….

_ خانم ! خانم !
شما اینجا با کسى کار دارید؟

دست می کشم روى صورتم و قبل از اینکه سرم را بالا بیاورم ، اشک هایم را پاک می کنم،
با دیدن یک جفت چشم آبى بی اختیار مثل کسى که به او شوک الکتریکى وارد کرده اند از جایم بلند می شوم ، متوجه وحشتم می شود ، سرش را پایین میاندازد :

_ خواهر هوا تاریک داره می شه، اینجا حیوان وحشی داره خطرناکه.

خودش است.
سبیل هاى پهن و جای خالی موهای جلوی سرش خبر از گذر سالها می دهد.
او مرا نشناخته اما من خوب شناخته ام ….
چادرم را روى سرم می اندازم
_ عمو سیف،
عمو سیف دیگه اینجا نیست؟

سر افسوس تکان می دهد و می گوید :
_ اوووووووووو! ٩ ماهه به رحمت خدا رفته!
کسی ام نداشت که چراغ رستورانش خاموش نشه.

رحمت خدا چرا این روزها فقط شامل حال مرده ها می شود؟!…

بغض می کنم ، یک قسمت دیگر از گذشته ام را از دست دادم، خدا حالا دست به کار شده است و ریز و درشت همان اندک خوشی باقی مانده ام را در مشتش مچاله می کند….
دوباره با صدایش مرا از خاطره هایم جدا می کند :
_ اینجا غریبی؟
جایی نداری ؟ از فامیل عمو سیفی؟

جوابى ندارم، من حتى براى خودم هم جوابی ندارم….
سوال هایش ادامه دارد…
_ خواهر من خانه ام همین بالاست بگم زنم بیاد کمکت کنه؟

چند دقیقه بعد نگاهم گره خورده به شکم برجسته زن جوانی که دست یک دختر بچه یکى دوساله را هم گرفته است….
به مهربانی پسرک چشم آبی دیروزها که امروز مشخص است شوهر و پدر و بیشتر مرد خوبى است….

زن جوان دستم را می گیرد :
_ اسمت چیه خانم جان؟
من رخساره ام.

با لبخند دست می کشم روی سر دخترک چشم آبی لپ صورتى :
_ من ریحانه ام.

_ فامیل عمو سیف خدا بیامرزی؟

سرم را تکان می دهم
_ آشناش بودم ، خبر نداشتم فوت شده.

دستم را می گیرد :
_ ای بمیرم واست الهی،
غصه نخور دنیا همینه،
عمو سیف هم خدا بهش عمر با عزت داده بود.الهی شکر
الهی شکر…

به کلبه سوت و کور عمو سیف خیره می شوم با بغض می گویم :
_ منتظرم،
می خواستم اینجا بمونم
منتظر کسی ام….

میهمان سفره کوچکشان می شوم، گل بهار چشم آبى سر روى پایم می گذارد.

موهایش را نوازش می کنم، ضبط صوت کوچک خانه هوس کرده است برای دل پر آسمان بخواند.
به شیشه کوچک پنجره خیره می شوم.
شب شده است اما آسمان سیاه نیست ، سرخ است؛ یک سرخى وحشتناک تر از سیاهی
دلش خون است…
حال دلش خوش نیست…
استاد فریدون پور رضا ناله سر می دهد:
“دو واره آسمانه دیل پورابو

صداى تو در سرم می پیچد:
_ ریحان معنیشو می دونى؟

شالم را که بیشتر دور خودم پیچیدم ، فهمید سردم است ، اور طوسى اش را در آورد و روى شانه ام انداخت بعد همان طور که زل زده بود به پرچین جلوى ویلا هر بند موسیقى را که می گذشت، برایم معنى می کرد:
(دوباره دل آسمان پر شد)
سیه ابرانه جیر مهتاب کورابو (مهتاب، پشت ابرهای سیاه کور شد)
ستاره دانه دانه رو بیگیفته (ستاره ها، دانه به دانه، از من روی گرفتند)
عجب ایمشب بساط غم جورا بو (امشب، بساط غم چه عجیب جور شده است)

صدایش بغض داشت مثل همیشه با صلابت نبود صدایش می لرزید و آرام نبود…

تی واسی مو دامون بشوم (به خاطر تو به دامان رفتم)
افسرده و نالون بوشوم (افسرده و نالان رفتم)
جنگل سیاه و سرده (جنگل، سیاه و سرد است)
می آه دیل پور درده (آه ِ دل ِ من، پر درد است)

حالا تکان خوردن آن شانه هاى ستبر جهانم را تکان می دهد،
سرم را روی سینه اش می گذارم، ناله سر می دهم:
_ من بدون تو می میرم من بدون تو….

رخساره شانه هایم را ماساژ می دهد:
_ ای ریحانه خانم جان تی بلا میسر چی شد؟ یهو چرا همچین شدی؟

اشک هایم بند نمی آید ، من فقط یک شانه می خواهم، یک شانه که سرم را روى آن بگذارم و های هاى بی کسى ام را سر دهم، ناله کنم که:
_نمردم! بعد تو نمردم
بعد تو به صلیب زندگى آویختنم…
آن هم با یک میخ بزرگ فولادی درست وسط قلبم…

وقتش رسیده است…
صدایم می زنند، عمه زری هم میان پله ها ایستاده است.

لحظات آخر ترس بدى به جانم افتاده، همه شجاعت و هیجانم را باخته ام، می ترسم و دست هایم می لرزد.
عمه می گوید:
_ بیا سینی چایی رو گذاشتم رو کابینت بردار و بیا سریع تو سالن، منتظرن.

به جان قلنج انگشت هایم افتاده ام، ناله می کنم:
_ عمه من میترسم!

اخم می کند:
_ بجنب فدات شم، فقط اولش سخته بعدش همش خوشحالیه،
بیا ببین چه داماد خوش تیپیه، دل عمه ات رو که برد.

یک مرتبه شیرین می شود کامم از قندى که در دلم می سابند و لبخند روی لبم می نشیند،
عمه می خندد:
_ ببین ور پریده چه ذوقم می کنه، بجنب بجنب چادرت رو سر کن بیا.

عمه می رود و من نگاهم زوم شده به چادر گل سبز روی تختم که مامان برایم اتو زده است.
دستم سمتش می رود اما یک مرتبه خودم را عقب می کشم.
حق با شهاب است!
“تا کی مثل خر پالون سنت ها و رسم های مسخره اجدادمون رو روی دوشمون بندازیم؟!”

برای بار آخر در آینه نگاه می کنم و نفس عمیق می کشم و اولین قدم را برمی دارم،
اولین قدم براى…

جیرینگ جیرینگ استکان های کریستال در سینی نقره خانم جان وقتى دستانم می لرزد اولین موسیقی شروع ماست.
عزیزه خاله جان مدام ماشاالله می گوید…
آرام سلام می دهم و سرم را حتى بالا نمی آورم.
از چشم های خانواده ام می ترسم، از مامان خجالت می کشم!
اما در میان بوی اسپند و میوه و انواع ادکلن ها، عطرش را حس می کنم…
سینی را به رسم همیشه اول جلوى آقاجان می گیرم که با دست سمت عزیزه خانم اشاره می کند:
_ اول حاج خانم بزرگ ما هستن.

عزیزه خانم هم با زبان آذرى شروع به تعارف می کند.
با دست های لرزان چای را بر می دارد اما نمیدانم چرا آه می کشد و با سوز اسم خدا را با زبان خودش صدا می زند:
_ آی آلّاه

سولماز خانم مادر شهاب پایش را روى پای دیگرش انداخته و چشمم خشک می شود روى خلخال زیبایی که روى مچ هاى پایش میدرخشد.
چای را بر می دارد و با یک لبخند شیک می گوید:
_ مرسی دختر خوشگلم!

آب دهانم را قورت می دهم و تشکر می کنم.
دایی شهاب مرد خوش تیپ و جا افتاده ای است که بوی سیگارش خیلی خاص است.
نوبت شهاب می شود.

دست هایم بیشتر می لرزد، در حال برداشتن چاى یک لحظه جرات می کنم نگاهش کنم و همان یک لحظه با چشمکش دیوانه ام می کند.
سولماز خانم با خنده می گوید:
_ نسوزونى بچم رو حالا!

از شوخى اش چندان خوشم نمی آید اما همه حضار یک طور ساختگى می خندند.
بابا چای برنمی دارد و می دانم چه قدر از دستم عصبانى است. نوبت زن عمو هم که می شود زیر لب می گوید:
_ خوب کردی حیف این لباس بود زیر چادر قایم شه!

کنار مامان روبه روى شهاب و مادرش می نشینم.

چه قدر دلم می خواهد بتوانم مثل مادر شهاب همانقدر شیک و خانومانه بنشینم و تکیه دهم اما لرزش زانوانم باعث می شود مثل یک بچه گربه سرما زده به مامان بچسبم.

آقاجان می پرسد:
_ شهاب آقا شما هم پیش حاجی مشغولید به سلامتی؟

شهاب خیلى آرام و ریلکس جواب می دهد:
_ البته که بعد پدر و سکته عمو جان همه امور دست من و حاج و امیره اما من بیشتر به امور ترانزیت علاقه دارم.

سولماز خانم استکانش را روی میز می گذارد و همانطور که با ذوق پسرش را نگاه می کند، می گوید:
_ شهاب من خیلى خوش استعداده،
تعریف نباشه اما اگه یک روز نتونه بره به امور اونجا برسه کل سیستم فلج میشه،
کلا امیر رضا جان هم همیشه اعتقاد داره شهاب اهرم اصلیه.

عمو جلال از فرصت استفاده می کند و می گوید:
_ کاش صبر می کردین حاج امیر از سفر بر می گشت در خدمت ایشونم باشیم.

زن عمو زینت هم با عشوه مخصوص خودش می گوید:
_ الناز جونم سفر بودن؟
دختر خانم ها گلتون چه طور؟

سولماز خانم با یک حالت خاص به عزیزه خانم اشاره می کند و می گوید:
_ والا اختیار الناز جون با شوهرشه، دختر های منم که یکیشون ایران نیست، شهرزادم تازه عروسه سخت بود از شمال بیاد. گفت حتما شیرینی خورون میاد.

هرکس از هرچه برایش بیشتر مهم است می گوید…
ولى واقعیت اینجاست که من گوش هایم کاملا مسدوده شده است و فقط صدای قلب خودم را می شنوم، مهم نیست آقاجان از مهریه سنگین می گوید
سولماز خانم قبول نمی کند، فقط صداى شهاب را می شنوم:
_ جسارتا حاج آقا ارجمند و آقا جواد بزرگوار ارزش ریحانه خانم براى من خیلى بالاتر از اینه که بخوام با سکه و زمین ، رو ایشون قیمت بذارم! اصلا مهریه ، شان رو که تعیین نمی کنه هیچ!
باعث کسر شانم هست! من همه زندگیم متعلق به ایشون
اما ازم نخواید کار رو واسه جوون های بعد خودم سخت کنم

عمو سیبیل تاب می دهد، بابا به جان دانه هاى تسبیحش افتاده است، نیشخندهای زن عمو و نفیسه هم حتى برایم مهم نیست، سولماز خانم وساطت می کند:
_ وای حالا شما اول اجازه بدید این دوتا جوون برن یک ساعت یک کنجى باهم حرف بزنن ما بزرگترها هم می شینیم به یک نتیجه عاقلانه ای می رسیم،

آقاجان که اجازه می دهد و می گوید:
_ ریحانه بابا ، آقا شهاب رو راهنمایی کن برید تو حیاط یک دور بزنید سنگ هاتون رو باهم باز کنید

با خودم فکر می کنم آقاجان چرا فکر می کند با یک دور زدن سنگ ها از هم باز می شود؟!؟

بلند می شوم و شهاب هم مودبانه از بزرگترها اجازه می گیرد و پشت سرم راه می افتد،. می بینم بابا به حنانه اشاره می کند همراهمان بیاید….

برای باز کردن سنگ های یک ساعته به حنانه هم نیاز بود؟!

 

به محض اینکه در خانه را می بندم و وارد حیاط می شویم، همزمان نفس عمیق می کشیم؛ سمت آلاچیق هدایتش می کنم، برمی گردد و با یک لبخند شیطون می خندد و می گوید:
_ پدر صلواتی چه خوشگل شدی!

لبم را گاز می گیرم و با چشم به حنانه اشاره می کنم؛ لپ حنانه را آرام می کشد:
_ تو خوبی فسقل خانم؟

حنانه دستش را روى گونه اش می گذارد و گوشه پیراهن من را می گیرد:
_ عمو من به سن تکلیف رسیدم.

شهاب بیشتر می خندد و سر تکان می‌دهد:
_ دیگه قراره با آبجیت ازدواج کنم؛ محرم می شیم!

دست به سینه ابرویم را بالا می اندازم:
_ از کی شوهر آبجی محرمه؟!

بادی به غبغبش می اندازد و می گوید:
_ از وقتى من فتوا دادم، جان جدت بیخیال این محرم نامحرم بازی شو!

بعد روی نیمکت آلاچیق می نشیند و برای تماشای حیاط سر می چرخاند؛ رو به رویش می نشینم و حنانه هم لب حوض مشغول بازی با ماهی هایش می شود.
دستش را زیر چانه اش می زند و زل می زند به صورتم، سرم را پایین می اندازم و می خواهم حرفی بزنم:
_ زن عمو و همه عاشق لباسم شدن!
خیلى خوشگله مرسی!

هنوز همانقدر عمیق نگاهم می کند:
_ تو تن شماست که خوشگل شده!

صدایش می زنم و جان گفتنش جانم را جلا می دهد:
_ شهاب؟
_ جان؟
_آقاجانم تا قبل اومدنتون نمی دونست واسه تو میان خواستگاری، یعنی جز من و مامان و حنا همه فکر میکردن واسه…

دستش را به نشانه سکوت بالا می گیرد:
_ بیخیال! متوجه شدم،
اما خانوادت نمیدونن آقا حتی قابل ندونست همراهم بیاد خونتون!

با تعجب پرسیدم:
_ یعنی سفر نیست؟

سریع و محکم جواب می دهد:
_ نه!مخالف بود واسه همینم نیومد، فکر کرد اگه نیاد خانوادت به من زن نمیدن!

_ یعنى واسه عروسیمونم نمیاد؟

سر تکان می دهد:
_ نه دیگه اون وقت به خاطر اسم و رسم و فامیل مجبوره، حالا این حرفها رو بیخیال، خودت چه طوری؟

لبم را گاز می گیرم:
_ خیلی هیجان داشتم لحظه ی آخر، اما همین که دیدمت…

خجالت می کشم ادامه دهم؛ خیلى مهربان می گوید:
_ خودم قربونت شم بچم!

با طنازی می گویم:
_ خدا نکنه!

یک ساعت می گذرد و ما در مورد همه چیز جز سنگ هایمان صحبت می کنیم!

فکر می کنم همین قدر که رنگ و غذای مورد علاقه اش را می دانم کافیست، همین که او خوب بلد است قربان صدقه برود کافی است،
همین قدر که قلبم لرزیده است، کافی است، در آن سن اصلا جز همین قدر نمی شود فکر کرد!

عمه که صدایمان می زند ، زودتر از من از جایش بلند می شود؛ دنبالش راه می افتم قبل اینکه در را باز کند آرام می گوید:
_ میدونی چند هزار تا بوس بهم بدهکارى؟

سرخ می شوم و همین یک جمله کافیست که لال شوم و هرچه از نتیجه صحبت هایمان به جمع می گوید:
من فقط نگاه کنم و به تعداد بوسه های بدهی ام فکر کنم!
_ خدا رو شکر تفاهم همه جوره هست، من و ریحانه خانم به این نتیجه رسیدیم با یک سکه هم میشه خوشبخت بود و تصمیم گرفتیم یک عروسی جمع و جور بگیریم.

عمو رو به بابا بلافاصله اعتراض می کند:
_ این دختر مگه بزرگتر نداره؟

بابا با یک نگاه شماتت گر نگاهم می کند؛ دوباره به مامان می چسبم، آقاجان زل زده است به عصایش و می گوید:
_ بهتر نیست صبر کنیم واسه این بحث ها حاج امیر هم از سفر برگرده؟

شهاب یک طور آتیشی بلافاصله جواب می دهد:
_ شما به من قراره دختر بدید؟ این قدر مرد هستم که خوشبختش کنم و دنیام رو به پاش بریزم، من یک جبار زاده ام!

سنگر میگیرد پشت اسم و رسم خانوادگی اش!
دایی اش هم مرد چرب زبانى است که به خوبی می تواند خانواده ام را راضی کند.
سولماز خانم از داخل کیفش یک جعبه کوچک بیرون می آورد و از جایش بلند می شود و کنارم می نشیند، خجالت زده سرم را پایین می اندازم، یک گردنبند با نگین درشت سرخ از جعبه بیرون می آورد و نزدیک گردنم می آورد، با نگرانی به مامان نگاه می کنم، سولماز خانم می خندد:
_ به شهاب گفتم یک پسر که بیشتر ندارم باید سنگ تموم بذاریم واسه عروسم، قابلت رو نداره دخترم!

زن عمو زل زده است به گردنبند و می گوید:
_ اوا سولماز خانم جون حالا که زوده، هنوز اینا که…

داییِ شهاب حرف زن عمو را قطع می کند:
_ خانم این حرفها قدیمی شده، اینا اول باید برن آزمایش ببینن اصلا گروه خونشون به هم میخوره،
به نظر من که یک صیغه محرمیت هم خونده بشه راحت برن و بیان!

بابا با اعتراض می گوید:
_ چه عجله ایه آقای قدوسی؟!
هنوز جلسه اول هستیم!

شهاب سرش پایین است و خیلی متین می گوید:
_ آقا جواد خواهش میکنم قبول کنید، حاج امیر خواستشون این بود که امشب اگه به توافق رسیدیم محرم شیم!

کسی از من هیچ نمی پرسد!
بابا به عمو و آقاجان نگاه می کند تا کسب تکلیف کند، زن عمو دوباره تاب سکوت ندارد:
_ وا آخه مراسم شیرینی خورون چی؟ فامیل حرف در میارن!

سولماز خانم گردنبند را دور گردنم می بندد و هم زمان می گوید:
_ نخواستیم از زیرش فرار کنیم که عزیزم! اونم به بهترین نحو جلو فامیل اجرا می کنیم، قبلشم خیالمون راحته جواب آزمایششون مشکل نداشته باشه!

برق نگین قرمز گردنبند را دوست دارم،
اما نگاه پر حسرت نسیم،
اخم های نفیسه به شوهر بیچاره اش، بابت گردنبند و آه کشیدن عزیزه خانم را نه!

به عاقد برای خواندن صیغه محرمیت زنگ می زنند، تا رسیدن عاقد بابا شهاب را صدا می زند و باهم به حیاط می روند؛ عزیزه خانم و خانم جان هم مشغول صحبت هستند، دایی شهاب و عمو و شوهر عمه زرى هم مدام بحث تجارت و بازار را پیش می کشند؛
آقاجان چرت می زند،
سولماز خانم از نقشه هایش برای جشن ازدواج تنها پسرش می گوید،
زن عمو بی مقدمه می گوید:
_ خدا رحمت کنه احد خان رو! چه مرد نازنینی بود کاش بود و امشب رو برای پسرش می دید!

سولماز خانم که مشخص است اصلا از حرف زن عمو خوشش نیامده است، می گوید:
_ اگه بودم سرش به زنش گرم بود یادش نبود ٣ تا بچه داره، من رو که تباه کرد اما واسه بچه هاشم پدری نکرد!

مامان با حالت همدردى می گوید:
_ انشاالله خدا شما رو واسشون نگه داره!

نفیسه و سعید هم مدام یک گوشه در حال مشاجره و چشم و ابرو آمدن برای هم هستند،
همه حواسم و قلبم در حیاط است با خودم مدام فکر می کنم، نکند بابا حرفی بزند که شهاب ناراحت شود!
اما وقتی همراه عاقد هر سه وارد سالن می شوند، دلم کمی آرام می گیرد.
کنارش که می نشینم هم آرامم هم مشوش!
صیغه محرمیت خوانده می شود ، عمه زری هم زمان که کِل می کشد دیس شیرینی را بر می دارد و به همه تعارف می کند.
دستم در دستانى مردانه با یک جنس و حس خاص و تازه براى اولین بار عمرم جا خوش می کند؛
از نگاه ها هراسانم و اما دلم دستهایش را بیشتر می خواهد، بیشتر…
آنقدر که بشود با این دست ها همه زندگى ام را ساخت!

همه چیز براى زود گذشتن روزهاى خوب دست در دست هم داده بود.

خانواده ام از این پیروزى بزرگ و وصلت با یک جبارزاده آنقدر مسرور بودند که متوجه خیلی از اتفاقات پیرامون نبودند.
شبیه یک طاووس خرامان شده بودم میان روزهاى جوانى ام …
پاهایم را گاهى اصلا احساس نمی کردم…

شب قبل از آزمایشگاه، بابا به مامان سفارش می کرد حتما حنانه را با من بفرستد.
مامان بیچاره که می دانست قرار است به خاطر این امریه بابا تا صبح اشک بریزم بار اولی بود که مخالفتش با بابا را اعلام کرد…
کمى اوقات تلخى پیش آمد که با وساطت خانم جان ختم به خیر شد.
همه روسرى هایم را کف زمین اتاقم ریخته بودم و نمی دانستم کدام را انتخاب کنم.
شهاب که زنگ زد از صدایم متوجه نگرانی ام شد:
_ بچم! دل تو هم شور میزنه؟

بغض می کنم:
_ اگه جواب آزمایشمون بهم نخوره چی؟

_ هیچى! پاره اش می کنیم.
_ نمیشه! اونوقت نمیذارن عروسى کنیم.

_ مگه می تونن نذارن؟
_ اوهوم می تونن.
_ اونوقت می دزدمت.

_ اونوقت دیگه نمی تونیم بچه دار شیم، زن عمو میگه جواب آزمایش بهم نخوره بچمون کج و کوله می شه.

قهقهه می زند:
_ شهابت قربونت شه بچه می خوایم چی کار ؟ خودم و خودت رو عشقه.

خانم جان اسفند دود کرده است و مامان همان طور که لیوان های شربت را داخل سینی می گذارد برای بار آخر سفارش می کند:
_ مادر! زیاد نمونی ها بابات سپرده زود برگردید،
جوابشم گرفتی به من زنگ بزن خبر بده من پای گوشی چشم به راهم.

برای بار آخر می بوسمش.
نسیم را از بعد مراسم خواستگاری ندیده ام اما حالا گوشه پله ها ایستاده و باز با نگاه غمدارش دلم را مچاله می کند.
مامان و حنانه تا جلوی در همراهم می آیند.
به محض اینکه در را باز می کنیم شهاب از ماشینش پیاده می شود.

تی شرت جذب مشکی و شلوار جین به تن دارد، دست روی سینه اش می گذارد و با احترام به مامان سلام می دهد.
مامان مثل همیشه رویش را محکم گرفته…
شربت را که تعارف می کند شهاب اولین لیوان را به من می دهد و دومى را خودش بر می دارد:
_ زحمت کشیدید مادر جان.

قند در دلم آب می شود، از اینکه حالا مامان ، پسری دارد که مادر جان خطابش کند.

برایم آن روز یک جعبه کوچک پر از رز سرخ خریده بود که قبل سوار شدنم جلوی مامان با احترام مقابلم گرفت.
حنانه با ذوق گفت:
_ چه قدر خوشگله!

بعد یک آبنبات چوبی بزرگ رنگارنگ هم سهم حنانه شد.با خنده گفتم:
_ تنهایی نخورش خیلی بزرگه.

شهاب لبخند می زند، دستش را پشت کمرم می گذارد و من جلوی مامان حسابی خجالت می کشم:
_ واسه شما هم تو ماشینه خانوم…

راستی آن روز دیدم که مامان برایم قل هو الله…
خواند
اما کاش…
کاش پشت سرم آب هم می ریخت…

آزمایشگاه آن روز پر بود از زوج های جوانى که هرکدام دنیا و حال خاص مربوط به خودشان را داشتند.
خیلى ها خوشحال بودند و عاشقانه دست در دست هم داده بودند.
خیلى ها هم مثل همان دخترى که گوشه سرویس بهداشتى اشک می ریخت و خانواده اش را برای این ازدواج اجبارى نفرین می کرد، حال خوبى نداشتند.
آنجا بود که با بغض در دلم رو به آینه از خودم پرسیدم:
_ اگه شهاب رو دوست نداشتم اگه نمی خواستمش دیشب که کسی ازم سوال نکرد، نظر نپرسید ، شاید حال منم الان شبیه این دختر بیچاره بود شاید مجبور بودم مثل نفیسه با اکراه تمام مدت پیش شوهرم باشم…

بعد آب میزنم به صورتم و با لبخند از خودم برای اینکه عاشق شهاب شده است تشکر می کنم…
من مدیون خودم هستم…

زمان آزمایش خون که می رسد بی اختیار ترس به جانم می افتد.
این ترس از سوزن از بچگى همراهم بود آن روزها نمی دانستم دردهای بدتر و عمیق تر از سوزن هم وجود دارد….

شهاب آزمایشش را داده بود و دستش را به سمت بالا خم کرده بود.
رگ های برجسته که روی عضلات برنزه اش می درخشید را تماشا می کردم.
به نظرم خوشتیپ ترین و خوش هیکل ترین شوهر این سالن از آن من بود و با یک فخر خاصی او را به دخترکانى که تازه با آنها آشنا شده بودم نشان می دادم.
کنارم آمد و پرسید:
_ نوبتت نشد؟

با سر جواب منفی دادم:
_ بعدی منم اما میت رسم.

اخم کرد و گفت:
_ نگفتم من هستم از چیزی نترس؟

با بغض گفتم:
_ خوب درد داره.
_ همش یک لحظه است.
_ نخیر بیشتره.

مسئول نمونه گیری صدایم میزند، اما من محکم به شهاب چسبیده ام، سمت اتاق هولم می دهد:
_ برو زشته جلو اینهمه آدم لوس بازی در نیار.

_ توهم بیا تو رو خدا.

همراهی ام می کند، آستینم را که بالا می زنند، چشمانم را می بندم و لب هایم را محکم گاز می گیرم.
میشنوم که شهاب به خانم جوانی که می خواهد از من خون بگیرد می گوید:
_ خانم خوشگله لطفا از این دختر لوس یک جور خوشگل خون بگیر!

ترس از سرنگ و سوزن را فراموش می کنم.
بی اختیار هر دو چشمم را باز میکنم و زل میزنم به صورت ظریف زن!
بعد به دستش که حلقه ندارد!
به موهای خوشرنگش، به بینی قلمی اش و رژ سرخش…
بغض می کنم، درد سوزن نه! درد قلبم اشکم را راهی می کند.

کارش که تمام می شود می گوید:
_ پاشو دخترجون تموم شد ببین چه نازی ام داره واسه شوهرش دیگه یک خون گرفتن که گریه نداره!
شهاب دستم را می گیرد، و یک طوری که اصلا خوشم نمی آید با زن خداحافظی می کند.
این قدر اوقاتم تلخ می شود که شیرینی خبر خوب جواب آزمایش را حس نمی کنم.
آب میوه ای که برایم خریده است را به زور می خورم.
سوار ماشین که می شویم و می پرسد:
_ خوب نهار چی میل دارن خانم خوشگل خودم؟

نمی توانم ساکت شوم، نمی توانم جلوی گریه ام را بگیرم.
رویم را بر می گردانم:
_ اون خانمه، خانم خوشگل بود که بهش گفتی.

قهقهه اش دردم را بیشتر می کند، دست می اندازد دور گردنم، مرا سمت خودش می کشد و تند تند صورتم را می بوسد و می گوید:
—داشتم خرش می کردم که آروم ازت خون بگیره.

کاش هیچ زنى…
هیچ زنى با شنیدن وصف زیبایى اش از زبان یک مرد
به قول او” خر”
نشود…
کاش روزى چند بار خودمان به خودمان بگوییم
” من زیبا هستم”
تا این چنین در عطش شنیدنش، آتش ننوشیم…
کاش…

کانال عاشقي

همچنین ببینید

پارت ۳۶ رمان هزار چم

  مجری، کلافه جلو آمد و خیلی جدی گفت: _ خانم جبارزاده قرار ما این …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *