چهارشنبه , آذر ۲۱ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان هزار چم / پارت ۴۰ رمان هزار چم

پارت ۴۰ رمان هزار چم

 

همانطور که مقابل مانیتور نشسته بود، کلافه صندلی اش را عقب راند، دست هایش را پشت سرش قلاب کرد،
پوفی کشید و چشم هایش را محکم روی هم فشرد.

با نگرانی خم شدم تا صفحه مانیتور را ببینم، سریع گفت:

_ خم نشو با اون وضع شکمت!

با خجالت کمی عقب رفتم، دوباره مشغول کارش شد و گفت:

_ لینک خبر رو قبول نمی‌کنن!

تسبیحش را در مشتم فشردم و گفتم:

_ اگه خدا بخواد قبول می‌کنن.

عمیق نگاهم کرد و بعد آه کشید، سرش پایین بود وقتی می‌گفت:

_ این مرد از تو چه شیرزنی ساخته ریحانه!

دوباره شرم کردم،
اینبار شرمم به خاطر ریحانه‌ی چند سال پیش بود، ریحانه‌ی بی عرضه،
ریحانه ای که وقت گریه، سکوت و تحمل تنها هنرش بود…

با یک لحن امیدوار کننده ای گفت:

_ یه سری مدارک خوب پیدا کردم ریحانه،
این خبر ها هم که کار بشه، رسوایی بزرگیه واسه اونا که این جور اسم و رسم حاجی رو لکه دار کردن.

با خوشحالی گفتم:

_ به قول خودش زمستون بالاخره میره و روسیاهی فقط به زغال می‌مونه.

تلفنش که زنگ خورد، بی اختیار صفحه گوشی اش را نگاه کردم و با دیدن اسم ناظم زاده سریع و با هیجان پرسیدم:

_ ناظم زاده؟؟؟ دادستان؟

سرش را به نشانه مثبت تکان داد، با شعف دست هایم را به هم چسباندم.

_ شهاب!

لبخند زد و تلفن را جواب داد.

_ الو سلام جناب ناظم زاده.

_ تشکر ممنون، احوال شریف؟
….
_ من شرمنده ام این دو روز اینقدر مصدع اوقات شریفتون شدم.

_ بزرگواری برادر.

_ بله، بله.

_ نه شخصا پیگیر بودم.

_ اگر که میسّر بشه که واقعا لطف شماست.
….
_ بله هم بنده و هم همسرشون خواهان پیگیری ویژه هستیم.

_ اول خدا، بعدم شما.

_ بله، واقعا تا نباشد میل حق، برگی نیُفتد از درخت، قطعا ارتباط مجدد بنده‌ی حقیر با شما هم از الطاف حکمت پرودگاره.

چشم هایم را بستم، وحشت کرده بودم!
امیر!
امیر اینجا بود!
این آرامش صدا !
این تُن صدای مردانه و صبور!
این الفاظ مودبانه و بزرگ منشانه، متعلق به امیر بود، نه شهاب!
صدایم که زد مثل کسی که از خواب پریده باشد، وحشت زده عقب رفتم.

دستش را جلوی گوشی گرفته بود و آرام گفت:

_ آقای ناظم زاده می‌خواد با خودت حرف بزنه.

آب دهانم را قورت دادم و گوشی را گرفتم.

_ بله؟

_ سلام دخترم.

_ سلام.

_ حال و احوالت بهتره؟

کمی به خودم مسلط شدم و بعد از یک نفس عمیق گفتم:

_ سپاسگزارم، از اون روزهای اول بهترم.

_ خدا رو شکر ، از ما که ناراحت نیستی؟ می‌دونی که بازجویی ها از جمله وظیفه‌ی اصلی ما توی پرونده بود.

_ نه، نه اصلا، خیلی هم باعث زحمتتون شدیم.

_ دخترم الان منو به عنوان دادستان پرونده شوهرت نبین،
الان به عنوان یه پدر به سوالای من جواب بده،
نیت فقط کمک به شما و اون طفل بی گناهیه که هنوز به دنیا نیومده.

مصمم گفتم:

_ نه!
من واسه خودم و بچه ام از شما و هیچ کس دیگه کمک نمی‌خوام!
من دنبال احقاق حقم آقای ناظم زاده! حق آبروی شوهرم!
حق این همه سال خدمت بی چشم داشتش!
حق مردی که سی درصد سرمایه و در آمدش سالها وقف بوده!
حق کسی که با مفاسد اقتصادی یه تنه جنگید و حالا همون چیزایی که به خاطرش جنگید و معلوم نیست چه بلایی سرش اومده رو به خودش نسبت دادن!
من دنبال اینم که گناهکارهای واقعی پیدا شن.

_ این کار آسونی نیست دخترم!

_ منم اصرار ندارم به آسونیش!

چند لحظه مکث کرد و بعد پرسید:

_ اون روزهای اول که حالت خوب نبود، مدعی یه تماس از شوهرت بودی، یادته؟

_ بله؟

_ حالا چی؟ هنوزم مصری بگی بعد از گم شدنش باهات تماس گرفته؟

_ من دچار توهم نبودم!
همون موقع هم که هیچ کس حرفم رو باور نمی‌کرد، مطمئن بودم،
سه روز بعد، من یه تماس از یه شماره‌ی ناشناس داشتم،
جواب دادم!
امیر بود!
خودش بود!
صداش خیلی نگران بود و خیلی هم عجله داشت انگار، یه چیزی اذیتش می‌کرد یا نمی‌دونم شاید می ترسید از یه چیزی،
فقط بهم گفت برم هزارچم و منتظرش باشم!

دوباره سکوت کرد و بعد آه کشید:

_ دخترم! ما تمام تماس های اون روزتو کنترل کردیم، شماره ناشناسی پیدا نکردیم!

بغض کرده بودم.

_ من مطمئنم خودش بود!

_ من چه طور می‌تونم روی ادعات حساب کنم، وقتی هنوز حتی باور نکردی امیر جبارزاده به رحمت خدا رفته؟
این ادعای بی گناهی شوهرتم ناشی از عشق زیاد و عدم باور از سمت خودت نیست؟؟

با خشم گفتم:

_نه ! نیست!
فقط ثابت کنید بی گناهه،
یه روز بهتون ثابت میشه من توهم نزدم،
من دیوانه نیستم و امیر من زنده است!

سوالش روح بیچاره ام را شخم زد.

_اگه زنده است، پس کجاست این جوون مرد؟ کجاست که وضع زنش واسش مهم نیست؟
بچه اش مهم نیست؟
مردن پدرش مهم نیست؟

اشک هایم که چکید ، شهاب گوشی را از دستم گرفت، دیگر نشنیدم که به ناظم زاده چه گفت، فقط به خودم که آمدم، دیدم یک لیوان آب مقابلم گرفته.

_ ریحانه خانم! قرار بود حرف مردم نشه سد مسیرمونا!
قول و قرارمون یادت نره،
توی این راه قراره زیاد حرف بشنویم.

چند جرعه آب نوشیدم و بعد از تشکر گفتم:

_ شهاب!
امیر زنده است.

دست هایش را رو به آسمان گرفت و گفت:

_ ان شاءالله…

صدای تلفنش که دوباره بلند شد، سریع گفتم:

_ ناظم زاده است حتما!
بذار من جواب بدم، معذرت بخوام،
خدافظی کنم،
بد شد این طوری…

هر دو سمت گوشی اش رفتیم، اما با دیدن اسم تارا هر دو به یک اندازه جا خوردیم.
عقب کشیدم.

سمت تراس رفت و با تعلل جواب داد.

صدایش را می شنیدم.

_ الو؟

_قبرستون!
….
_ لازم نکرده.

صدایش بیشتر شبیه فریاد شده بود.

_ بچه‌ی منه! خودم می‌دونم چی واسش خوبه.

_بذار بهت توهین نکنم!

_ همینو بگو از اول خوب!

_ چه قدر؟

_ زیاده، میگم نصفشو بزنن به حسابت.

_ کاری نکن همینم منصرف شم.

_ به تو ربطی نداره که من پولامو میدم خیریه، مگه مال باباته که نگرانی؟


_ ببین تارا! بچم غصه بخوره یا یه حرفی بزنی بترسونیش، این بار اون رویی رو می‌بینی که تا حالا ندیدی.

_ عمه‌ی من بود تو مخ بچه کرده بابات می‌خواد زن بگیره و دیگه بابای تو نباشه؟

_ هه! کِی این قدر شبیه سولماز خانم شدی؟

_ اون بچه‌ی منه!!!
من نمی‌ذارم ساهی بشه شهاب دوم!
من نمی‌ذارم جنایتی که یه عمر ننه ام در حقم کرد رو تو روی بچم پیاده کنی!


_ بسه!
سفسطه نکن، خوب حواستو جمع کن،
ساهیار خط قرمز منه!
گردن کسی که به بچه ام کوچکترین ضربه ای بزنه رو می‌شکنم.

لبخند زدم و اشک هایم را پاک کردم و در دل گفتم:

“خدایا شکرت این قدر بابای خوبیه”

وقتی که به خانه رسیدیم، تازه درد سوختگی روى پایم شروع به خودنمایی کرد، کلافه و کم انرژی بودم ، چند قاشق به سختی از سوپ آیجان رو خوردم و با کمک مسکن خوابیدم، با اینکه خوابم سنگین بود، اما با صدای مهیبی از خواب پریدم، شهاب را دیدم که جلوی در اتاق زمین افتاده و میز کنار در همراهش نقش زمین شده است، با وحشت نگاهش کردم.
صورتش خسته و درمانده بود ، دستش را به دیوار گرفت و بلند شد و لنگ لنگان سمت تخت آمد و گفت:

_ نمی خواستم بیدارت کنم.

هیچ نگفتم و دوباره دراز کشیدم و ملحفه را روی سرم کشیدم ، از تکان کوچک تشک متوجه شدم گوشه تخت نشسته است، بعد هم دستش را روی پایم حس کردم.

_ ریحانه؟ خیلی درد داری؟ این قرص ها چیه خوردی؟

خیلی سرد جواب دادم:

_ مسکنه، می خوام بخوابم.

چند لحظه مکث کرد و بعد پرسید:

_ عکسمون رو کی شکستی؟

از سوالش جا خورده بودم
اما سعی کردم بی تفاوت جواب دهم:

_ خودش افتاد شکست.

هیچ نگفت و بلند شد، چند ثانیه بعد، پس از صدای باز شدن در اتاق، شنیدم که گفت:

_ هیچ چیزی خودش نمی شکنه،
من بیرونم،
چیزی لازم داشتی بگو.

جوابی ندادم و وقتی که خیالم راحت شد رفته است ملحفه را از سرم کشیدم، زل زدم به عکس شکسته، بغض ریشه زد در شاهراه گلویم.
زیر لب زمزمه کردم:

” راست می گی، خودش نشکست، تو خیلی تلاش کردی
واسه شکستنش…”

پرستار برای عوض کردن پانسمان پایم آمده بود، تمام آن چند روز را فقط با خواندن کتاب بلندی های بادگیر در تختم سپری کرده بودم، بی حوصله بودم و شهاب را هم فقط چند بار دیده بودم و هر بار خیلی کوتاه…

کار پرستار هنوز تمام نشده بود که با صدای فریاد های حاج امیر هر دو با وحشت به هم چشم دوختیم.

” تمومش کن شهاب الدین!
تمومش کن!
تمومش کن که به علی این بار دیگه کوتاه نمیام،
چی دیگه ازم می خوای؟
بی صفت به آبروم رحم کن”

باورش محال بود که صاحب این فریاد ها صدای همیشه آرام حاج امیر باشد،
با نگرانی از اتاق بیرون رفتم.

حاج امیر طبقه بالا ایستاده بود و شهاب در سالن پایین سکوت کرده بود ، عزیزه خاله جان بازوی حاج امیر را گرفته بود و التماس می کرد:

_ الان سکته می کنی زبونم لال!
ول کن، یه غلطی کرده.

بلند تر فریاد زد:

_ دِ بسه غلط کردن!

شادی از آن طرف با اشاره به من گفت:

_ اوضاع خرابه!

هاج و واج فقط تماشا می کردم.
شهاب که چشمش به من افتاد، انگار یک مرتبه یادش افتاد زبان دارد و باید جواب دهد:

_ حقم بوده حاجی! حقمو گرفتم!
تو دوست داری بگذر! اصلا بریز توی جوب آب !
من اما حقمو به هر قیمتی شده می گیرم.

با همان شدت خشم جواب داد:

_ بدبخت! چه حقی؟
حقت به قیمت آبروت؟ شرفت؟
چه قدر از اون معامله گیرت اومد؟
می گفتی من چکش رو می نوشتم.

با وقاحت تمام گفت:

_ شما پولتو بذار جلوی آینه دوبرابر شه،
به حروم حلال منم کار نداشته باش،
حقمو می گیرم، حالا اسمشو شما بذار حروم و ربا!

فریاد کشید:

_ مال ربا رو توی مال من شریک نکن! برو هر جا که می خوای، باهاش هر غلطی می خوای بکن!

_ باشه حاجی من حروم خور و رباخوار، تو خوبی که حق همه ما رو یه عمره تنها تنها داری هاپولی می کنی.

شادی محکم روی صورتش زد،
عزیزه خاله جان فریاد کشید:

_ خجالت بکش !

حاج امیر قصد داشت پله ها را پایین برود که عزیزه خاله جان دستش را گرفت؛

_ آقا امیررضام ! الان عصبانی هستی، ولش کن.

کلافه گفت:
_ نه خاله جان، ول کن برم پایین ببینم حرف حسابش چیه!
برم یه چاقو بدم دستش بزنه خلاص کنه خودشو از این همه کینه و بدی.

شادی اشک می ریخت و التماس می کرد؛

_ داداش تو رو خدا!

شهاب از همان پایین گفت:

_ آره بیا پایین و دوباره جلو همه دست روی من بلند کن!

حاج امیر با عصبانیت گفت:

_ لا اله الا الله، شهاب الدین…
تمومش کن!

مثل بچه های لجباز جواب می داد:

_ تموم نشه چی می شه حاجی؟
من می خوام اونو ببینم.

حاج امیر سمت پایین رفت؛

_ الان نشونت می دم چی می شه!

شهاب کمی عقب رفت ، من و شادی جیغ کشیدیم، عزیزه خاله جان خودش را زد.

اما حاج امیر میان پله ها یک مرتبه توقف کرد و سرش را پایین انداخت،
خوب که دقت کردم بیوک آقا را دیدم که از اتاقش بیرون آمده بود، همان طور در سکوت روی صندلی چرخدارش پسرش را تماشا می کرد،
بالا آمد مقابل صندلی چرخدار پدرش زانو زد با بغض گفت:

_ غلط کردم بابا!

بیوک آقا چشم هایش را بست،
شروع کرد به بوسیدن دست های پدرش.

_ تو رو علی قسم چشماتو رو من نبند!
غلط کردم، غلط کردم!

همه آرام و بی صدا از تماشای کوه قدرت و جذبه ای که در مقابل پدر معلولش این چنین تواضع خرج می کرد اشک می ریختیم ، پایین را که نگاه کردم دیگر از شهاب خبری نبود…

“درویشی تنگ دست، به در خانه توانگری رفت و گفت:

‎شنیده‌ام مالی در راه خدا نذر کرده‌ای که به درویشان دهی، من نیز درویشم.

خواجه گفت:

_ من نذر کوران کرده ام، تو کور نیستی.

پس درویش تاملی کرد و گفت:

_ای خواجه، کور حقیقی منم که در گاه خدای کریم را گذاشته، به خانه چون تو، گدائی آمده‌ام.

‎این را بگفت و روانه شد. خواجه متأثر گشته، از دنبال وی شتافت و هر
چه کوشید که چیزی به وی دهد، قبول نکرد.

کتاب را که بست، دیدم چشم هایش پر از اشک بود و بعد پیشانی اش را روی تیغه کتاب گذاشت،
سرم را روی شانه اش گذاشتم.

_ امیر؟!

صدایش غرق بغض بود:

_جان؟

_ چرا اینقدر خودتو اذیت می کنی؟

لرزش شانه هایش را حس کردم، من هم پا به پایش گریستم، صدایش پر از درد بود وقتی می گفت:

_ کور واقعی منم ریحان! من !
منی که اون بالایی رو ندیدم و رو زدم به بنده اش.

دستش را گرفتم و نالیدم:

_ تو که واسه خودت چیزی نخواستی! همون بالایی بهتر از همه می دونه که تو واسه نجات خلقش این کار رو کردی.

سرش را بالا آورد دست هایش را روی صورتش کشید و بعد یک آه غلیظ گفت:

_ فردا بهش زنگ می زنم و می گم هرچی امروز گفتم و ازش خواستم رو فراموش کنه.

با دلهره گفتم:

_ اونوقت دیگه خلاص شدن از این بحران فقط کار حضرت فیله!

از جایش بلند شد، زیر لب نجوا کرد” انی ظلمتُ نفسی و اغفرلى”

آرامشش خشمگینم کرد.

_ امیر!! تو می فهمی داری چی کار می کنی؟
داری ذکر می گی که خدایا به خودم ظلم کردم و منو ببخش؟؟
نمی بخشه! به خودش قسم نمی بخشه اگه محض غرورت نخوای کمک واسه نجاتت بگیری.

لب گاز گرفت.

_ این حرف چیه دختر؟
غرور؟ تو منو نشناختی؟! ظلم رو وقتی به خودم کردم که به اون مال مردم خورها رو زدم!

دست هایم را مشت کرده بودم.

_ همون مال مردم خورها، تو و همه مردم رو می ذارن زیر پاشون و لهتون می کنن ! بفهم امیر! بفهم باید یه جا کوتاه اومد،
همه در ها بسته شده، همه راه ها کور شده!

دستش را به عادت همیشه اش روی سینه اش کشید.

_آنجایی که راهی نیست، خداوند راهی می گشاید.

با فریاد گفتم:

_ راه رو باز کرده! خوب نگاه کن ! راه بازه!
فقط خودتی که راه صعب العبور و پر از سنگلاخ وخار رو به راه راحت ترجیح می دی!

مناجات نامه خواجه عبدالله را برداشت و سمت کتاب خانه اش رفت و کتاب را در قفسه جا داد.

آرام گفت:

_ نمی خوام بحث کنیم.

کنارش رفتم ، سعی کردم مستقیم در چشم هایش خیره شوم با اعتراض گفتم:

_ نمی خوای؟ منظورت اینه دخالت نکنم و خفه شم؟

اخم کرد.

_ این مدلی حرف نزن، خوشم نمیاد!

جیغ کشیدم:

_ منم خوشم نمیاد که شوهرم این طور خودشو گرفتار کنه!

نفس عمیق کشید.

_ لطفا یه لیوان آب بخور ریحانه، یکم هم من تنها باشم، بعد حرف می زنیم.

خودش را با کتاب هایش سرگرم کرد ، کوتاه و تند نفس می کشیدم ، با عصبانیت کتابی که دستش بود را گرفتم و روی میز کوبیدم.

_ آب حال منو خوب نمی کنه، آب این آتیش قلبم رو خاموش نمی کنه!

زیر لب با عصبانیت گفت :

_ الله اکبر!

دست خودم نبود، ترسیده بودم پریشان بودم، بی اختیار گفتم:

_ خدا بزرگترینه!
به این بزرگترین بگو که از این منجلاب نجاتمون بده.

باز با لحن آرام گفت:

_ درست می شه.

انگشت اشاره ام را به نشانه تهدید سمتش گرفتم.

_ به همون خدا قسم، اگه توافق رو باهاشون بهم بزنی …

انگشتم را محکم در هوا گرفت و با تشر گفت:

_ قسم نخور! بسه!

از خشم صدایش دلم لرزید، عادت نداشتم به این نوع برخوردش بغض کرده بودم،
اما او هنوز عصبانی بود.

_ وقتی می گم الان وقت بحث نیست، بگو چشم.

با اعتراض گفتم:

_ پس کی …

دوباره با تشر حرفم را قطع کرد.

_ می گم کش نده!

دستم را با حرص از دستش بیرون کشیدم، قصد ترک اتاق را کردم، بغضم در حال انفجار بود،
زیر لب گفتم:

_ خودخواه!

بعد به اتاق خواب رفتم و در را پشت سرم محکم کوبیدم…

راستی این اولین قهرمان بود؟ امیر؟
آخرینش هم همین بود…
قهر چهل وشش دقیقه ای مان…
چه قدر پشت در اتاق بسته منتظر ماندم تا بیایی و تمام شود این تبعید من در خودم.

ریحانه ای که امیرش نباشد، تبعیدی محکوم به روز مرگى است.

این قدر گریه کرده بودم که چشم هایم به سختی باز می شد، صدای باز شدن در خانه را که شنیدم، قلب بیچاره ام از وحشت کم مانده بود از کار بیُفتد!
داشت می رفت؟ امیر من بدون آشتی این وقت شب کجا می رفت؟

هراسان در را باز کردم اما رفته بود ! دیر رسیده بودم بدون اینکه بفهمم لباسم مناسب نیست سراسیمه در آپارتمان را باز کردم و خودم را بیرون انداختم، با سطل زباله کنار آسانسور ایستاده بود، مرا که دید شوکه شد،
با نگرانی پرسیدم:

_ کجا؟ کجا داری میری؟

اخم کرد و سمتم آمد.

_ این چه وضعیه که اومدی از خونه بیرون؟ یکی می بینتت!

نالیدم:

_ داری میری؟

کلافه گفت:

_ سطل زباله بو گرفته ، می برم بیرون.

دستش را ملتمسانه گرفتم.

_ نرو! تو رو خدا نرو!
بذارش همینجا، سرایدار میاد می بره.

اضطرابم را که دید سطل را جلوی در گذاشت و همراهم به داخل خانه برگشت، در را که بست بلافاصله محکم بغلم کرد، سرم را در سینه اش فشردم و نالیدم:

_ تنهام نذار، قول بده نری، هیچ وقت نری!

سرم را بوسید و با بغض گفت:

_ آخه من کجا رو دارم برم؟

کجا رفتی امیر؟
مرد مردهایم، بى من کجا را برای رفتن داشتی؟؟

*

نمی دانم چه شد که یک مرتبه خودم را وسط باغ عمارت دیدم، ناخواسته دنبالش آمده بودم، شاید هم نگران شده بودم، در آلاچیق نشسته بود و عصبی سیگار دود می کرد؛
با دیدنم انگار شدت عصبانیتش بیشتر شد،
بدون اینکه من حرفی بزنم با خشم گفت:

_ چیه ؟ فرمایشی داری؟

نگاهش کردم و پرسیدم:

_ شهاب! داری چیکار می کنی؟ چرا این بنده خدا رو این قدر عذاب می دی ؟ چی می خوای؟

با تحقیر نگاهم می کرد.

_ تو کاری که به تو مربوط نمی شه دخالت نکن!

نزدیک تر رفتم.

_ توی وجود تو دوتا شهاب وجود داره…
که یکیش اصلا واقعی نیست!
بچه که بودم، یه عروسک کوکی داشتم که وقتی کوکش می کردم، شروع می کرد سریع و دیوونه وار به طبل زدن.

با پوزخند گفت:

_ اتفاقا از اون میمون طبل زن ها منم داشتم.

_ مال من میمون نبود، یه دلقک بود، اون شهابی که واقعی نیست شبیه همون عروسک کوکیه !
کوکت کردن ! کوک شدی تا این جوری طبل بزنی.

چند لحظه مکث کرد، انگار توقع شنیدن چنین جملاتی را نداشت، آن وقت با یک لحن پر از تردید پرسید:

_ اون یکی شهاب شبیه چه چیز مسخره ایه اونوقت؟

جلو تر رفتم ، حالا دقیقا رو به رویش ایستاده بودم، چشم در چشم.

_ مسخره نیست! اون شهابیه که من دوستش داشتم! شبیه شهابه!

انگار ترسیده بود قدری عقب رفت و گفت:

_ خیلی دیر شده ریحانه!

_ دیگه دنبال چیزی نیستم که دیر و زودش واسم مهم باشه.

_ من دیگه واست مهم نیستم؟

_ اون عروسک کوکی واسم مهم نیست.

سرش را پایین انداخته بود.

_ توی این بیست ماه هیچی از زندگى ما عادی نبوده،
من…
من حق داشتم…

حس کردم یک میخ فولادی بزرگ در قلبم فرو می کنند، با دلهره پرسیدم:

_ حق چی؟

یک مرتبه رنگ صورتش تغییر کرد و سرخ شد و با خشم گفت:

_ تو مریضی ! تو ایراد داری!
تو یه زن ناقصی،
تو اصلا هیچ وقت عاشقم نبودی،
تو هم منو نمی خواستی.

غیر عادی حرف می زد، مثل یک نوار ضبط شده، فقط نگاهش کردم ، طاقت نیاورد و سریع رفت ، من اما ایستادم…
ایستادم و رفتنش از خانه را خوب تماشا کردم.

انگار چشم هایم زودتر از خودم متوجه شده بودند که فردا روز وحشتناکی خواهد بود،
حتی وحشتناک تر از کابوسی که شب قبل دیده بودم…
همان کابوس که شب بود و باران و تاریکی و تنهایی…
و یک ریحانه!

یک ریحانه، وسط یک باغ وحش وحشتناک متروکه، پر از جنازه حیوانات مختلف …

همان جا که یک مرتبه قفل قفس ببر ها خود به خود باز شد و ببر های مرده یک به یک زنده شدند و سمتم حمله کردند، وحشتناک بود وقتی قطعه قطعه شدن خودم را می دیدم و نمی مردم!

قلبم را در میان دندان های تیز یکی از ببرها دیدم ، دست گذاشتم روی حفره عمیق روی سینه ام که جای قلبم در آن خالی بود…
ببر در مقابل چشمانم قلبم را با دندان هایش تکه تکه کرد و بلعید!

آقای ناظم زاده بار دیگر کلافه در اتاق سر چرخاند، بعد دست روی زانویش گذاشت و بلند شد.
شهاب هم سریع پشت سرش بلند شد ، با نگرانی پرسیدم:

-امیدی هست؟

شهاب به جای او جوابم را داد.

_ نا امید شیطونه.

ناظم زاده شقیقه اش را فشرد.

_ روزی که ما با حکم تفتیش وارد خونه شما شدیم، هیج مدرکی پیدا نکردیم.
حتی توی دفتر کارشون هم کاملا پاک سازی شده بوده ، هارد اصلی محل کارشونم اصلا پیدا نشد.

با بغض و دلخوری گفتم:

_ واسه همین بی مدرکی حکم گناهکار بودنش رو صادر کردین؟

کمی شرمزده بود.

_ دخترم من توی این پرونده تنها کسی بودم که همیشه می خواستم واقعیت روشن شه و اذهان عمومی هم این قدر مشوش نباشه و مردم هرچیز که رخ داده رو بدونن.

_ من مطمئنم یکی تمام مدارک رو برده.

با لحن متفکرانه پرسید:

_ کی دخترم؟ خوب فکر کن!
این که که معتقدی همسرت بدون نقشه قبلی و شاید به زور منزلتون رو ترک کرده رو می تونی به من ثابت کنی؟

شهاب را نگاه کردم و با نگاهم التماسش کردم کمکم کند؛
همین هم شد و بلافاصله جواب داد:

_ وسایل شخصیش رو نبرده، حتی بدون کفش با دمپایی رو فرشی خونه رو ترک کرده!

_ پس این یعنی اینکه کسی به زور وارد منزل نشده که ایشون رو مجبور به رفتن کنه.

سریع گفتم:

_ شاید..
شاید با یه نقشه مجبورش کردن از خونه بره بیرون…
بعد هم مدارک رو دزدیدن.

شهاب دست کشید بین موهایش.

_ برادر! جان عزیزت یه راه بذار جلوی پای ما، جواب دی ان ای کی میاد؟

با وحشت نگاهش کردم و پرسیدم:

_ دی ان ای؟؟

ناظم زاده جواب داد:

_ خون روی وسایلی که برای شما فرستادن رو برای آزمایش فرستادیم.

دستم را روی قلبم گذاشتم، نمی دانستم شهاب کی و چه طور نمونه آزمایش را برای ناظم زاده فرستاده است.

شهاب با شرمندگی نگاهم کرد.

_ باید مطمئن می شدیم

ناظم زاده قصد ترک اتاق را داشت که گفت:

_ نمونه تایید شده.
خون امیر جبار زاد بوده!

زیر پایم خالی شد و کم مانده بود سقوط کنم که گوشه میز را گرفتم.
شهاب با نگرانی نگاهم می کرد.
می بینم که او هم نفس در سینه حبس کرده و با بغض می گوید:

_ ممکنه …
ممکنه اون خون مال یه زخم کوچیک باشه…

ناظم زاده با ترحم نگاهم می کند و زیر لب می گوید:

_ ممکنه…

**

خسته بودم و سردرد هم از اواسط کلاس دومم رهایم نکرده بود.
کلاس آخر را نماندم. هدى با نگرانی پرسید:

_ امروز حالت خیلی بده. مگه نه؟

تلخ خندیدم :

_ این قدر حالم بده که این بدی رو گاهی اصلا یادم می ره!

تمام طول راه سرم را روی شیشه گذاشتم و چشم هایم را بستم.نزدیک خانه بودم که به راننده گفتم:

_ آقا من همین جا پیاده می شم.چه قدر می شه؟

کرایه را دو برابر گفت،هیچ نگفتم و کیفم را برداشتم و پیاده شدم .
کمی که راه رفتم حس کردم چه قدر از اینکه به خانه برگردم می ترسم!
می ترسیدم!
بی آنکه بدانم چه بر سر ستون های سست زندگی ام آوار شده است می ترسیدم!
راهم را سمت پارک کج کردم و روی نیمکتی نشستم ، پیرمردی بی صدا روی نیمکت رو به رو نشسته بود و به یک گوشه زل زده بود،
یک مرتبه چشم در چشم شدیم، چشم های بی فروغش چه قدر نجیب و آرام بود!
آقاجان!
دلم برایش تنگ شد!…
دلم برای پیرمردی که مرا با عصا از خانه رانده بود تنگ شده بود!

بی اختیار لبخند زدم، متوجه شدم با صدای بی جان چیزی می پرسد، هرچه تلاش کردم متوجه نشدم،
بلند شدم و کنارش رفتم.

_ جانم پدر جان؟

با دست های چروکیده اش دستم را گرفت. کمی جا خوردم ، از بالای شیشه های ضخیم عینکش نگاهم کرد و پرسید:

_ تو شمسى؟

در چشم هایش یک حسرت و دل تنگی عمیق موج می زد. نمی دانم چرا دلم نیامد بگویم نه!
با لبخند و بغض سرم را به نشانه مثبت تکان دادم،
لبخند زد و سریع عینکش را در آورد؛
با دستان لرزانش شروع به تمیز کردن عینکش با گوشه پیراهنش کرد و بعد دوباره عینک را به چشم زد و با ذوق و ولع بیشتری نگاهم کرد.
انگار چشم هایش جان گرفته بود.

_ دختر اوس رضا نمیگی اینجا خشک شدم توی سرما؟
آقات که نفهمید اومدی؟؟

بغض کردم و کنارش نشستم:

_ نه نفهمید.

آه کشید.

_ آقات اگه مزدمو زیاد کنه، نذر کردم بعد از عروسی بریم مشهد پابوس آقا.

اشکم چکید.

_ می ریم.

با افسوس صدایم زد.

_ شمسی؟

نگاهش کردم.
او هم عمیق نگاهم می کرد.
بعد یک مرتبه بلند شد، عصایش را برداشت و چند قدم فاصله گرفت. شنیدم زیر لب می گفت:

_ تو شوهر کردی. حالا دوتا بچه داری.
بچه اولت دیگه می ره کلاس سِیُم، اون کوچیکه سیر تو سماقیه هم خوشگله… بیشتر شبیه توئه تا باباش…
البت روح الله هم زشت نیست…
اما خوب تو یه چیز دیگه ای …

او دور می شد، صدایش کم رنگ تر می شد و هق هق من بیشتر اوج می گرفت.
با صداى تلفنم که زنگ می خورد قدری به خودم آمدم ، با دیدن شماره حاج امیر جا خوردم و بلافاصله جواب دادم. صدایش پر از تشویش بود.

_ ریحانه؟
تو کجایی؟

با نگرانی گفتم:

_ سلام چی شده؟
این اولین بار بود که سلامم به او بی جواب می ماند.

_ بگو کجایی؟

_ من… من توی همین پارک خیابون بالایی ام، دارم میام خونه…

_ نیا خونه!
بمون همون جا، من دارم میام.

ترسیده بودم.

_حاج امیر من می ترسم!
چی شده؟!

صدایش پر از عجز و اضطراب بود.

_ بمون میام.

قطع که کرد، دل بیچاره ام هزار راه رفت و به بیراه خورد.
نتوانستم به حرفش گوش کنم، به خودم که آمدم مقابل درب عمارت بودم.
بایرام با دیدنم رنگ از رخسارش پر کشید و هراسان به استقبالم آمد.

_ خانم! حاجی…
حاجی اومدن دنبالتون.

همان طور که داخل می رفتم گفتم:

_ دیگه چه بلایی سرم اومده؟

هیچ نگفت…
شبیه آخرین سرباز جنگ که می داند مرگ آخرین راه نجاتش است، با شهامت سمت ساختمان قدم برداشتم.

همچنین ببینید

پارت ۴۶ رمان هزار چم

  دست و پایم را گم کرده بودم. می‌خواستم شالم را روی سرم بکشم، اما …

۹ دیدگاه

  1. سلام .نمیدونید که رمان هزار چم کلا چند پارته؟؟؟اگر با خانم ایلخانی در ارتباط هستین لطفا بشون بگید زود به زود پارت جدید رو بنویسن.یک هفته خیلی زمان زیادیه برای هر پارت یه رمان.هر پارت هم خیلی کوتاهه.ممنون از شما

  2. سلام…رمان هزار چم واقعا عالــــــــــــــیه ..فقط،تو رو خدا هر شب پارت بزار …من دق میکنم تا پارت بعدی گذاشته بشه

  3. ای بابا کشتیمون چرا زجر میدید حد اقل جمله رو تموم میکردین

    • رمان هـــــــــزار چـــــــــم واقعا عالـــــــــــیه?فقط تو رو خدا هر شب پارت بذارید ..من دق میکنم تا پارت بعدی گذاشته بشه??

    • هیچی نگو دلم پره?
      خیلی دیگه داره فلش بک میزنه انگار دکمه استپ زده نویسنده و داره مینویسه نه از آینده میفهمیم نه از حال باید تعادل برقرار کنه و الا خواننده زده میشه

      • اگه این مرد امشب میمیرد و خونده باشی این رمانم شبیه همونه همون جور که معین زنده مونداینجا هم امیر زنده برمیگرده خیلی معجزه آسا ولی از زمان گذشته و علت طلاقش با شهاب زیاد معلوم نیست

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *