جمعه , مهر ۲۷ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان معشوقه اجباری ارباب / پارت ۴۱ رمان معشوقه اجباری ارباب
کانال عاشقي

پارت ۴۱ رمان معشوقه اجباری ارباب

جون خندیدن نداشتم.گذاشتم رو تخت. شالو از سرم برداشت. دکمه های پالتومو باز می کرد. 
دستشو گرفتم و گفتم: ول کن! خودم درش میارم.
دستشو برداشت. پالتومو درآوردم، انداختم رو زمین و خوابیدم. پتو رو روم کشید، صورتمو بوسید و رفت.
آراد! به خدا دوست دارم. بهم فرصت بده فکر کنم.
*** 
– خانم …خانم؟
بدون این که تو جام غلت بخورم، فقط یه تکونی به خودم دادم. 
با چشمای خواب آلود گفتم: چیه؟
– ساعت دهه. نمی خواید بیدار شید؟!
سرمو کردم زیر پتو و گفتم: نه!
بعد از یک صدم ثانیه، سیخ نشستم و با چشای گشاد گفتم: آراد… آراد بیدار شد؟
– بله … خانم. خیلی وقته رفتن شرکت. 
با خیالت راحت خوابیدم. دوباره عین جن دیده ها نشستم و با چشمای گشاد گفتم:
– تو کی هستی؟! چرا به من می گی خانم؟
با لبخند گفت: اسمم رحیمه ست. خدمتکار شما … آقا گفت ساعت ده بیدارتون کنم. زود بیدارتون کردم؟!
یا خدا! این دیگه چه خوابیه؟!
با تعجب گفتم: خدمتکار من؟
– بله خانم! صبحانه براتون چیدم. ببینید اگه چیزی کمه، بگید براتون بیارم. 
حس کردم دارم شاخ در میارم. آراد برای من خدمتکار آورده؟!
به میز نقلی و کوچیک نگاه کردم. همه چی بود. از شیر مرغ تا جون آدمیزاد!
گفتم: نه، ممنون!
– خواهش می کنم. اگه می خواید دوش بگیرید، وانو براتون حاضر کنم؟
– نه…اهل دوش نیستم. 
بذار این آراد بیاد؟ تکلیفمو باهاش روشن می کنم. آخه من کی خدمتکار خواستم؟! رفتم دستشویی، آبی به صورتم زدم و اومدم بیرون. رحیمه با حوله بیرون منتظرم وایساده بود. حوله رو داد دستم و گفت:
– بفرمایید خانم!
اصلا دوست نداشتم بهم بگه خانم. 
با لبخند گفتم: دستت درد نکنه… بهم بگو آیناز.
– نه خانم … زشته به اسم کوچیک صداتون کنم. 
می دونستم بحث کردن با خدمتکار راه به جایی نمی بره؛ به خاطر همین چیزی نگفتم و نشستم مشغول خوردن شدم. دیدم کنارم وایساده. 
گفتم: تو برو، خودم صدات می کنم بیای میزو جمع کنی.
– چشم خانم! 
ایــــــی! وقتی می گفت خانم، قلقلکم می اومد. آخه منو چه به خانمی؟! تا بود و نبوده، کلفت آراد بودم.
بعد از اینکه صبحانمو خوردم، میزو جمع کردم و بردم پایین. رحیمه و خاتون نشسته بودن و مشغول حرف زدن. دست آراد درد نکنه! یکی رو آورد خاتون باهاش درد و دل کنه! رحیمه تا منو دید، اومد سمتم و گفت:
– خدا مرگم بده! شما چرا آوردید؟! مگه قرار نبود صدام بزنید؟ 
سینی رو از دستم گرفت. خاتون نگام می کرد. 
گفتم: چی شده؟!
– هیچی… فقط تو کار خدا موندم… تو رو از شهر خودتون کشوند اینجا که به خانمی برسی.
نشستم و گفتم: به خاطر همین می گن کارای خدا بی حکمت نیست!
با لبخند گفت: به دلم برات شده آقا دوست داره!
خاتون کجای کاره که آراد گفته دوست دارم! به رحیمه نگاه کردم. سرشو کرده بود تو یخچال و چند نوع میوه و شیشه آورد بیرون. 
گفتم: قضیه ی خدمتکار برای من آوردن چیه؟
– چند روز پیش، آقا بهم گفت دنبال یه خدمتکار خوب و قابل اعتماد می گرده. منم رحیمه رو آوردم. 
– پس دسته گل شماست؟! ولی اصلا دوست ندارم خدمتکار داشته باشم!
– به خانمی عادت می کنی… اولش سخته! 
خندیدم. 
رحیمه یه لیوان بزرگ گذاشت جلوم و گفت: بفرمایید خانم… این معجون خیلی مقویه. بخورید یه ذره گوشت بگیرید!
– ممنون!
– نوش جان! آقا گفته باید تو یک ماه بیست کیلو اضافه بشید.
با چشای گرد گفتم: یک ماه، بیست کیلو؟! مگه دیوونه شده؟ من تا دویست سال دیگه هم بخورم، همینم!
خاتون: حالا غر نزن، بخور!
معجون خوشمزه ی رحیمه رو تا ته خوردم و یه قطرشم نذاشتم . بهم اجازه ندادن تو آشپزی بهشون کمک کنم. مجبورشدم برم و خودمو با خوردن میوه و تماشای تلویزیون سرگرم کنم. 
– به! می بینم که آیناز خانم شده! 
با لبخند نگاش کردم و گفتم: سلام پرهام خان! از این ورا؟
کنارم نشست و گفت: هی خواهر! چی بگم؟ این آراد منو عاشق کرد و بعد به امون خدا ولم کرد. 
– مگه نگفت صبر کنی؟
– گفت ولی تا کی؟ دلیلش برای صبر کردن من چی بود؟! من که می خوام برم پیش خونوادش؛ با اون کاری ندارم؟ اصلا یه شماره خشک و خالی هم بهم نداد. 
کاش آراد همه چی رو بهش می گفت. 
گفتم: پرهام؟
– بله؟
– اگه یه روز، یه چیز ناخوشایند از لیلا بفهمی، بازم حاضری باهاش ازدواج کنی؟
با تعجب گفت: منظورت از این حرف چیه؟
– هیچی… همینجوری سوال کردم بدونم چقدر دوستش داری؟
– خب خیلی دوستش دارم. ولی اگه بدونم یه کار غیر شرعی انجام داده…
پریدم وسط حرفش و گفتم: نه! نه از این کارا! مثلا… مثلا اگه قبلا با یه پسری دوست بوده. مثلا پنج سال پیش. بعد بهم زده؛ اینجوری!
– نه… مشکلی ندارم. 
یه نفس راحتی کشیدم. نزدیک بود همه چی رو لو بدم! 
پرهام برای نهار موند. آراد کار داشت. زنگ زد که نمیاد. شاید فهمید می خوام دعواش کنم، این ورا پیداش نشده! بعد از نهار، پرهام خوابید. من موندم و بیکاری دیوونه کننده. دیگه کسی نبود بهم سر بزنه و منو از تنهایی بیرون بیاره. امیر که عین شوکی که بهم وارد می کنن، یهو ترکم کرد. کاملیا هم انگار منتظر بود آبتین بیاد تا از شر من راحت بشه. چه پا قدم خیری داشتم که یهویی همشون ازدواج کردن! 
پرهامم بدتر از مجنون شده؛ دیگه منم تحویل نمی گیره. همه چی بهم ریخت. الان تنها کسی که دارم آراده. خدا کنه دیگه اینو فرحناز ازم نگیره که دیگه دق می کنم. 
رفتم پیش مش رجب که به گلا می رسید. 
گفتم: چی کار می کنی مش رجب؟
– سلام خانم… به این گلای بی زبون آب و دون می دم.
– مش رجب! خواهشا شما دیگه به من نگو خانم! به خدا آیناز گفتنتو دوست دارم.
– دستور آقاست … ولی باشه وقتی تنهاییم می گم آیناز! 
– ممنون.
به داگی نگاه کردم. عین دیوونه ها دنبال یه حشره می دوید. می پرید هوا و پارس می کرد. اومد طرف مش رجب و دورش می چرخید. 
مش رجب داد زد: برو اونور داگی! گلا رو له می کنی. 
یه توپ رو زمین افتاده بود. برش داشتم بالا گرفتم و گفتم: داگی… توپ!
پرتش کردم. دوید سمت توپ و شروع کرد بازی کردن. منم با خنده توپو از زیر پاش برمی داشتم و فرار می کردم. اونم دنبالم می کرد. از ترس اینکه روم بپره، دوباره توپو می انداختم جلوش.
یهو صدای رحیمه بلند شد: خانم! چرا بیرونید؟ هوا سرده؛ بیاید تو!
همین جور با قدم های تند می اومد طرف من. منم با تعجب نگاش می کردم. معلوم نبود آراد چی بهش گفته که یه دقیقه دست از سر من برنمی داره؟ 
بازومو گرفت و گفت: خانم! بیا بریم تو… اگه طوریتون بشه، من جواب آقا رو چی بدم؟! 
دستمو انداختم دور گردنش و گفتم: آقا با من! یه پوست کلفتیم که لنگه ندارم! 
رحیمه با تعجب نگام کرد. صورتشو بوسیدم. بوی عطر می داد. 
گفتم: چرا اینجوری نگام می کنی؟!
– آخه خانم! من چند جا خدمتکار بودم اما هیچ کدومشون مثل شما با من خوب نبودن!
– می فهمم چی می گی… می دونم وقتی کسی به شخصیتت توهین می کنه، چه حالی می شی. وقتی تحقیرت می کنه و می خواد خردت کنه، دلت می خواد اون لحظه بمیری.
– مگه شما هم خدمتکار بودید؟! 
– بله؛ اونم خدمتکار یه آدم بدعنق و تند مزاج که نمی شد بهش بگی تو! 
با لبخند رحیمه رفتیم تو.
موقع شام، آراد پیداش شد. 
پشت سرش رفتم به اتاق و گفتم: این رحیمه کیه آوردی؟!
لبه تخت نشست و با لبخند دستشو باز کرد و گفت: بیا بغلم تا بهت بگم! 
با اعتراض گفتم: آراد!
– جون آراد… نفس آراد… عمر آراد! چیه جیگرم؟!
فقط تونستم نگاش کنم. باورم نمی شد آراد بود داشت اینجوری صدام می زد. 
گفت: چیه یادت رفت؟ 
آروم تر شدم و گفتم: من خدمتکار نمی خوام. 
– ببین؟ بحث کردن با من فایده ای نداره. چون من آخرش رحیمه رو نگه می دارم… از این به بعد، حق نداری به سیاه و سفید این خونه دست بزنی. هر چی کار کردی، بسه.
– آخه… راحت نیستم. اگه کار نکنم، بیکار می شم. 
– چرا بیکار بشی؟ برو یه کلاسی یه جایی ثبت نام کن. از این به بعد، باید مثل یه خانم زندگی کنی …تو لیاقت این خونه زندگی رو داری. پس بهش پشت نکن. 
– جواب فرحنازو چی می خوای بدی؟! اگه فردا پس فردا پیداش شد، نمی گه این چرا کار نمی کنه؟! 
– تو نگران اون نباش! 
خواستم برم، گفت: راستی! نهار فردا مهمون امیریم. 
– مگه ماه عسل نرفتن؟
– می خواستن برن، مونا گفته چون امیر کار داره، یکی دو ماه دیگه می رن. 
دو تا تقه به در خورد. نگاهمون به طرف در رفت. پرهام با قیافه ی گرفته و شل و آویزون به در تکیه داده بود. خندم گرفته بود. 
آراد گفت: باز چی شده پری؟!
پرهام خندید و گفت: پری هم شدیم! می گم کی منو به لیلی می رسونی؟! 
به آراد نگاه کردم. بلند شد، رفت طرف پرهام و گفت:
– مگه بهت نگفتم صبر کن؟
– گفتی ولی دلیل صبر کردنتو نمی فهمم… من که می خوام برم پیش پدر و مادرش؟ 
– خب راستش اون پدر مادر نداره؛ پیش یکی از فامیلاش زندگی می کنه. باید برم باهاشون حرف بزنم. 
– پس زود حرف بزن دیگه؟
– باشه، چشم!
پرهام با خوشحالی پرید بغل آراد، دو تا ماچ آبدارش کرد و گفت:
– الهی قربونت برم…الهی هر چی درد و بلا داری بخوره تو فرق سر فرحناز… الهی هر چی می خوای مادر، خدا بهت بده! الهی… الهی…
به من نگاه کرد و آراد گفت: الهی چی؟
– الهی… به آیناز برسی! 
یه چشمک بهم زد و با سرعت رفت بیرون. 
من و آراد خندیدیم. 
آراد گفت: فردا برو پیش لیلا، ببین نظرش در مورد این دیوونه چیه؟ 
– باشه.
***
خاتون: آیناز حاضر نیستی؟ مختار منتظرته ها؟
– خاتون صبر کن، شالمو درست کنم، الان میام!
مش رجب: بابا! این دخترو انقدر هولش نکن. به شرطی که برسه! 
اومدم بیرون و گفتم: مشی جون! مگه اینکه تو هوای منو داشته باشی! 
مش رجب خندید و گفت: من همیشه هواتو دارم. برو! 
ازشون خدا حافظی کردم و سوار ماشین مختار شدم و راه افتادیم. باورم نمی شد دوباره لیلا رو می بینم. همش تقصیر آراده که می گه نمی شه نمی شه…خطرناکه.
هیچ وقت سر از کاراش درنیاوردم.
از ماشین پیاده شدم. مختار که رفت اطلاع بده، منم خودم و پرت کردم تو اتاق لیلا، دیدم خوابه. آروم رفتم کنارش، پتو رو کشیدم رو سرش، خوابیدم روش. یهو تکون خورد. از ترس اینکه زن مردمو بکشم، سریع ولش کردم. اونم با اخم نشست.
با قیافه ی مظلوم نگاش کردم و گفتم: سلام!
بالشتو طرفم پرت کرد و گفت: دیوونه! داشتم خفه می شدم. قبلنا آرومتر بودی! 
– خب میرم!
همونجا وایسادم. 
گفت: برو دیگه؟ 
– نمیرم!
کنارش نشستم. 
با خنده پرید بغلم و گفت: سلام آنی خره!
– سلام لیلی گورخره! 
با هم خندیدم و بعد کمی خوش و بش گفتم:
– لیلی جون! برات شوهر پیدا کردم! 
– برو به آراد بگو زنش نمی شم!
با مشت زدم به بازوش و گفتم: آراد صاحاب داره! اونم منم! 
دستشو گذاشت رو بازوش و گفت: خب مال خودت؛ چرا می زنی؟! می گم جن زده نشدی؟!
– نه نشدم. حالا می ذاری بگم شوهرت کیه یا نه؟
– حتما پرهام دیگه؟
با تعجب گفتم: آره؛ از کجا می دونی؟
– تو هنوز نمی دونی ما دخترا شاخکامون تیزه؟ تا یکی بهمون ابراز محبت می کنه، می دونیم عاشقمون شده؟
– نه! من اینجوری نیستم.
– پس تو هنوز جنسیتت مشخص نشده.نکنه نر و ماده قاطی هستی و به کسی نمی گی؟
با خنده بالشتو زدم تو سرش و گفتم: خجالت بکش!
با خنده بالشتو ازم گرفت و گفت: خجالتو که کشیدم… حالا بگو پرهام چی بهت گفته؟
– هیچی؛ از تو خوشش اومده، میخواد باهات ازدواج کنه!
بازوهامو گرفت و گفت: تو که در مورد گذشتم چیزی بهش نگفتی؟
– نه… نه من، نه آراد اصلا بهش نگفتیم کجا زندگی می کنی. فکر کنم خیلی دوست داره. چون بعد رفتن تو خیلی پکر شد. الان هم که اینجام، می خوام نظرتو در مورد پرهام بدونم.
با درموندگی بازوهامو ول کرد و گفت: خب راستش …من… 
بهش کمک کردم و گفتم: دوستش داری؟!
فقط سرشو تکون داد. بغلش کردم و گفتم: الهی من قربونت برم! این که دیگه خجالت نداره؟
– خجالت نداره اما اگه بدونه من یه روزی معتاد بودم و مواد می فروختم، فکر می کنی دیگه بهم نگاه هم می کنه؟!
نگاش کردم و گفتم: نمی خواد گذشتتو بهش بگی. این یه چیزی بوده مال گذشته ی تو. نبایدم به کسی بگی.
– اگه یه روزی فهمید و گفت چرا بهم نگفتی معتاد بودی، اونوقت چی؟
نگاش کردم و گفتم: راست می گی…نمی دونم …اگه اون واقعا تو رو دوست داشته باشه، نباید به این چیزا اهمیتی بده. راستش خودشم از بچه های پایین شهره. با زحمت و کار کردن، یه پول و پله ای جمع کرده و الانم یه ۲۰۶ داره و یه واحد آپارتمان. 
– کارش چیه؟
– مهندسه. تو یه شرکت بزرگ کار می کنه.
زدم به پهلوش.
– دیگه چی می خوای…خوشگلم که هست! قد بلندم که هست! فقط کمی خل و چله که اونم دیگه با تو مساوی می شه!
خندید و گفت: فکر نکنم به اندازه ی اون باشم! راستی ابروش چی شده؟
– شکسته… با بچه محلاش دعواش می شه، اونام میزنن ابروشو می شکونن.
– الهی دستشون بشکنه … پدر و مادرم داره؟
– پدرش که فوت کرده ولی مادرش زن بابای آراده و الانم ترکیه ست. 
لیلا با غم ساکت شد. 
گفتم: لیلا! تو رو خدا قیافتو این جوری نکن. دلم می گیره. 
با چند قطره اشک گفت: چیکار کنم؟… دوستش دارم ولی می ترسم … می ترسم از گذشتم چیزی بفهمه و دیگه منو نخواد. 
– من که همه چی رو به آراد گفتم.گفتم که پدر و مادرم کی بوده، کسی رو ندارم. یه پسر هیجده ساله بهم ابراز علاقه کرد. فقط نگفتم با هومن دوست بودم. 
با تعجب گفت: مگه آراد بهت پیشنهاد ازدواج داده؟!
– خب نه مستقیم ولی گفته دوستم داره. 
یهو لیلا حالت غش گرفت و افتاد رو تخت. 
گفتم: لیلا …لیلا چی شد؟
با چشمای بسته و زبون دراومده گفت: باورم نمی شه … اون پسره که به گفته ی خودش، از دخترا متنفره، حالا اومده از پیشی من خواستگاری کرده؟! 
قلقلکش دادم و گفتم: به من نگو پیشی!
اونم بلند بلند می خندید و می خواست ولش کنم. 
از لیلا خدا حافظی کردم و رفتم خونه.
*** 
نزدیک ساعت یازده و نیم حاضر شدم. سوار ماشین شدم و راه افتاد. 
گفت: خب چه خبر؟!
– به لیلا گفتم. اونم پرهامو می خواد ولی می ترسه پرهام بفهمه معتاد بوده. 
– الان که دیگه معتاد نیست؟ ترک کرده. به نظر من لازمم نیست به پرهام بگه.
– نمی شه یه کاری کنی اینا همدیگه رو ببینن؟ بذار به عهده ی خودشون. 
– باشه.
– من هنوز نفهمیدم چرا دوستامو قایم کردی و بهم نشونشون نمی دی؟ اصلا چرا لیلا رو اونجا زندانی کردی و نمی ذاری زیاد ببینمش؟!
با لبخند گفت: بهت می گم … یه روزی همه چی رو بهت می گم. فقط صبر کن. 
به مسیر نا آشنا نگاه کردم. هیچ شباهتی به جاده ای که می رفت سمت خونه ی امیرعلی نداشت.
گفتم: مگه خونه ی امیر نمیری؟
– چرا!
– خب… فکر نکنم این مسیرش باشه. میان بر می ری؟
خندید و گفت: نه!
نشستم و چیزی نگفتم. دم یه خونه ی ویلایی وایساد و گفت: خب اینم خونه ی امیر … مسافر محترم! پیاده شو!
– اینجا؟! مطمئنی درست اومدی؟
کمربندم و درو باز کرد و گفت: برو پایین!
خودش پیاده شد. منم اومدم پایین. به خونه نگاه کردم. قشنگ بود. آراد به طرف در رفت و زنگو زد. 
مونا گفت: سلام، خوش اومدید. بفرمایید تو. 
درو زد، رفتیم تو. حیاطش زیاد بزرگ نبود اما برای چهار نفر کفایت می کرد. مونا و امیر علی اومدن به استقبالمون. بعد روبوسی و سلام علیک کردن، رفتیم تو. داخل خونه چند برابر حیاط بزرگ بود. با دیدن کاملیا و آبتین که رو مبل نشسته بودن، بیشتر ذوق کردم و گفتم:
– سلام!
کاملیا اومد طرفم و گفت: سلام آنی!
آراد و آبتین با هم دست دادن. کاملیا بغلم کرد و به مونا گفت:
– بخاطر همین بود گفتی سر جات بشین تکون نخور؟
مونا خندید و گفت: آره!
همگی نشستیم. بعد از پذیرایی، مونا نشست پیش امیر. چقدر بهم میان. یعنی اگه اون روز به امیر بله می گفتم، من الان جای مونا نشسته بودم؟ اما مهم نیست؛ من آرادو دارم. 
امیرعلی: آراد! با خواهرم چیکار کردی؟ دیگه دور و برت نمی بینمش؟
آراد همینجور که سیب پوست می گرفت، گفت: هیچی! دادمش دست بهنام!
– بهنام؟ چرا اون؟!
– چون خواهر جنابعالی، دنبال بهترین هاست. بهنامم که می دونی؟ از نظر قیافه و پول، از هر چی پسری توی تهران سر تره.
امیر خندید. 
آبتین گفت: بهنام کیه؟!
کاملیا: پسر دوست بابام… یک هفته ای هست از هلند اومده. وقتی پونزده سالش بود، رفت و الان که نزدیک سی سالشه، برگشته.
آراد یه قاچ از سیب جلوم گرفت و گفت: بخور! 
با این کارش معذب شدم، چون چهار تاشون نگام می کردن، اونم با لبخند! 
سریع برداشتم و انداختم تو حلقم! آبرومو برد. فکر کنم الان دیگه همه فهمیدن یه خبرایی بین من و آراد هست. همین جور که سیب می جویدم، زیر نگاهاشون داشتم ذوب می شدم. سرمو بلند کردم و گفتم:
– بفرمایید! قهوه سرد می شه!
منظورمو فهمیدن و با لبخندی که رو به خنده می رفت، مشغول خوردن شدن. یه سقلمه ای زدم به آراد که آخش دراومد. 
امیر گفت: چی شد آراد؟ خوبی؟
دستشو گذاشت رو پهلوش و گفت: یه گربه پنجول انداخت! 
با چشای گشاد نگاش کردم. محکم زدم به بازوش و گفتم:
– چقدر بهت گفتم نگو گربه؟ بدم میاد.
– چرا می زنی؟! خب چشات عین گربه ست! 
– چشام عین گربه ست، چرا به خودم می گی گربه؟!
امیر خندید و گفت: آیناز! این آرادو به من ببخش!
– باشه … به خاطر تو کاریش ندارم! 
مونا بلند شد رفت به آشپزخونه. نکنه ناراحت شده باشه؟ پشت سرش رفتم، دیدم در یخچالو باز کرده.
گفتم: اجازه هست؟!
با لبخند نگام کرد و گفت: بفرمایید!
صندلی رو عقب کشیدم و نشستم و گفتم: خوبی؟!
– آره، خوبم!
کاهو و کلمو گذاشت تو سینک. 
گفتم: پس چرا قیافت این جوریه؟
همین جور که کاهو و کلمو می شست، گفت: هیچی… فقط… 
شیرو بست و گفتم: فقط چی؟!
– خونوادم… از روزی که امیرعلی اومد خواستگاریم و فهمیدن عقیمه، جوابشون نه بود. اما من پامو کردم تو یه کفش که جز امیر کس دیگه ای رو نمی خوام. حتی اگه تا آخر عمر مادر نشم… امیرعلی فوق العادست. از مهربونیش و صبوریش گرفته تا دست و دلبازیش. یه مرد کامله اما خونوادم به خاطر ازدواج با امیرعلی سرسنگین باهام رفتار می کنن.
– خودتو ناراحت نکن… علم این همه پیشرفت کرده. بالاخره شما هم بچه دار می شین. 
اشکاشو پاک کرد و گفت: امیرعلی داره تمام سعیشو می کنه… پیش بهترین دکتر رفتیم. اونم گفته هرکاری از دستش بر بیاد، برامون انجام می ده… آیناز برام دعا کن. 
– حتما… نهار درست نکردی؟
– نه، امیر سفارش داده. الان میارن. 
– راستی یادم رفت بگم؛ خونه ی جدید مبارک!
– ممنون… بیشتر به خاطر تو عوضش کردیم.
– چرا؟
– آراد می خواست… به امیر گفته بود دلش نمی خواد آینازو تو خونه ای بیاره که تمام خاطراتش با امیر زنده بشه… می ترسید افسرده بشی.
– آراد؟!!
امیرعلی: خلوت کردین! 
برگشتیم. 
مونا گفت: حرف زنونه می زدیم! 
– آها… فکر کنم کاملیا مرد باشه! چون خودش و آراد دارن بحث لیگ فوتبال اروپا رو می کنن! 
من و مونا یهو خندیدیم. 
امیر گفت: مونا جان می رم دوغ بگیرم، چیز دیگه ای لازم نداری؟
– نه قربونت برم.
امیر که رفت، منم بلند شدم. از کنار آراد رد شدم، رفتم به بالکن. بیرونو نگاه کردم. امروز بیست و پنج اسفنده… چیزی به تموم شدن زمستون نمونده. اما بین زمستون و بهار کشمکش بود. زمستون تمام زورشو می زد که تا آخر اسفند بمونه اما بهار برای اومدن عجله داشت. دستمو گذاشتم رو گردنبندم. یهو بغض کردم. دلم برای مامانم تنگ شده بود. یکی از پشت بغلم کرد. بوی عطر آراد بود؛ نفسای گرمش رو شونم می نشست. 
گفت: داری کیو دید می زنی؟!
– بهارو! 
– کوش؟
خندیدم و گفتم: تو راهه. اگه ننه سرما بذاره! 
– آها! اون بهارو می گی؟!
به امیر که از در خونه خارج شد و پا به کوچه گذاشت نگاه کردم و گفتم:
– امیر خوب بود. همیشه می خواست بهم ثابت کنه که همه ی مردا بد نیستن. 
– هنوز دلت باهاشه؟
– نه.
کنارم وایساد و گفت: دروغ نگو! می دونم هنوز می خوایش؛ چون هنوز به کسی علاقه مند نشدی و فکر می کنی اون تنها مردیه که داری.
– شما مردا عین دیوار خشتی می مونید؛ جرات تکیه دادن بهتونو ندارم. 
– من اگه خشتم باشم، تا زمانی که بهم تکیه بدی، قول می دم زلزله هم نتونه تکونم بده. 
از این همه صداقتش شرمسار بودم. کاش می تونستم بگم دوست دارم. اما کارشو چی کار کنم؟! نمی خوام زن یه قاچاقچی بشم. 
با لبخند بغلش کردم و گفتم: خیلی خوبی آراد!
دستشو انداخت دور کمرم و گفت: تو از من بهتری.
بعد از نهار، به سمت خونه راه افتادیم. 
آراد گفت: آیناز؟
از تو دهنم پرید و گفتم: جونم؟
سریع دستمو جلو دهنم گرفتم و نگاش کردم. با یه حرکت، ماشینو پارک کرد. 
با خوشحالی نگام کرد و گفت: یه بار دیگه بگو …گفتی جونم؟ آره؟!
دستمو برداشتم و گفتم: اشتباه لپی بود!
دستشو انداخت دور گردنم و گفت: به خدا خودم شنیدم گفتی جونم! 
خندم گرفته بود ولی جلوی خودم گرفتم. منو از خودش جدا کرد و گفت:
– کی می خوای منو دوست داشته باشی؟!
– هر وقت دست از قاچاقچی بودنت برداشتی!
– آخه این دلیل خوبی برای دوست نداشتن من نیست که… این همه قاچاقچی تو این مملکت زندگی می کنن، زن و بچه هم دارن. منم یکیشون. 
– لابد زن و بچشون بی عارن… عین خیالشون نیست شوهر یا باباشون کجاست. اما من نگرانت می شم… یه بار گفتم دلم نمی خواد هر روز چشمم به در باشه که کی حکم جلبت میاد؟ کی مهر اعدام می خوره به پروندت.
– یعنی مشکل الان تو فقط قاچاقچی بودن منه؟
– آره فقط همین.
– اگه این مشکل حل بشه، تو دیگه بهونه ای نداری؟
– نه… یعنی دیگه بهونه ای ندارم بگم! 
درست نشست. موبایلشو برداشت و گفت:
– باشه الان درستش می کنم! 
این چرا یهو آتیشی شد؟!
گفتم: می خوای چیکار کنی؟!
گوشی رو گذاشت دم گوشش و گفت: می خوام مشکلتو حل کنم!
بعد یک دقیقه گفت: الو مختار کجایی؟
– باید ببینمت. کارت دارم.
– واجبه. خواهش می کنم.
– خیلی خب، آدرس بده، خودم میام.
– باشه، خداحافظ!
گوشی رو خاموش کرد. 
گفتم: با مختار چیکار داری؟!
– گفتم بیاد مشکل قاچاقچی بودن منو برات حل کنه!
– مختار؟!
– بله مختار!
ماشینو روشن کرد و راه افتاد. مختار دم یه پارک وایساده بود. پشت سوار شد و گفت:
– سلام بر خروس جنگیا!
بالبخند گفتم:سلام رستم دستان 
آراد بی حوصله بود. جواب نداد. 
مختار گفت: امر واجب آقا چی بود که منو مجبور کرد از زار و زندگیم بزنم؟!
آراد برگشت و گفت: می خوام همه چیو بهش بگم.
مختار لبخندشو جمع کرد. یه نگاهی به من انداخت و گفت:
– مگه قرار نشد صبر کنی؟!
– قرار بود… اما یادت نرفته تو هم قرار بود دو سه ساله تمومش کنی؟
– بیا پایین، حرف می زنیم.
– جایی نمیام …گفتم بیای که خودت یا من کل ماجرا رو براش توضیح بدیم.
مختار تکیه داد و گفت: الان وقتش نیست. بذار برای بعد.
آراد کمی عصبی شد و گفت: بعد کیه؟! تو که می دونستی دوستش دارم؟ گفتی صبر کن ممکنه بابات بهش صدمه ای بزنه؛ گفتم چشم… اما تا کی؟ دارم از دستش می دم… محسن دیگه بریدم؛ کم آوردم. می فهمی؟ ولم کنید. پنج ساله هر چی گفتید، دهنمو بستم و گفتم چشم… خب چرا پیداش نمی کنید؟ بعضی وقتا فکر می کنم دارید سرکارم می ذارید. خسته شدم. 
با تعجب داشتم به حرفای آراد گوش می دادم. اینا داشتن در مورد چی حرف می زدن؟!چرا به مختار گفت محسن؟! 
مختار دستشو گذاشت رو شونه ی آراد و گفت:
– باشه… همه چی رو بهش بگو. می دونم تو این پنج سال چی بهت گذشت. من اگه جای تو بودم، تا الان همه چیو خراب کرده بودم. نمی خوام عشقتو ازت بگیرم.
به من نگاه کرد و گفت: آیناز هر چی آراد بهت می گه راسته… فقط یه خواهش ازت دارم. از این قضیه نه خاتون، نه مش رجب، نباید چیزی بدونن. باشه؟!
من که نمی دونستم قضیه چیه ولی با گیجی سرمو به معنی باشه تکون دادم.
خداحافظی کرد و پیاده شد.به آراد نگاه کردم و گفتم:
– چیو باید بدونم؟!
ماشینو روشن کرد و گفت: صبر کن یه جایی برسم، بهت می گم. 
جلوی کافی شاپ نگه داشت. پیاده شدیم و رفتیم طبقه دوم. سه چهار نفری نشسته بودن. 
آراد زیر لب گفت: لعنتی! 
یه گوشه کنار پنجره نشستیم. گارسون اومد سفارش بگیره. 
آراد گفت: اینا که رفتن، کس دیگه ای رو نفرست بالا.
– باشه، چشم!
چند دقیقه ای منتظر شدیم تا رفتن. 
گفتم: خب بگو! دیگه کسی نیست! 
سرشو بلند کرد و نگاهی به اطراف انداخت.
نگام کرد و گفت: می دونم چیزایی که می خوام بهت بگم، نمی تونی باور کنی اما این تنها چیزیه که می تونم باهاش دل تو رو به دست بیارم. 
بعد مکث چند ثانیه ای گفت:
– همه چی از پنج سال پیش شروع شد. دقیقا شب تولد ۲۴سالگیم… بابام برای اولین بار برام جشن تولد گرفت. از این حرکتش تعجب کردم و زمانی که به عنوان کادو، سند کارخونه رو بهم داد، تعجبم بیشتر شد. چون قرار بود سی سالگیم این کارو بکنه. از اینکه تو اون سن، رئیس شرکت می شدم، خوشحال شدم. راستش فرحناز بیشتر ذوق کرده بود…
اون روزا، توی بهترین دانشگاه تهران، رشته ی مدیریت بازرگانی، با نمرات عالی درس می خوندم. می خواستم برای ادامه تحصیل برم خارج ولی بابام نذاشت. گفت نمی تونه کارخونه رو دست کس دیگه ای بده. منم به اصرار پدرم مجبور شدم بمونم و همین جا ادامه تحصیل بدم. همه چی داشت خب پیش می رفت تا اینکه یه روز چند تا مامور ریختن تو شرکت و منو به جرم قاچاق انسان دستگیر کردن و بردن آگاهی.
من بدبخت از همه جا بی خبر، هر چی سرگرد سلامی ازم سوال می کرد، می گفتم نمی دونم. چون واقعا نمی دونستم. اون همه دختر تو تریلی شرکت من چیکار می کرده… به هر چی مقدسات بود قسم خوردم که از این جریان خبر ندارم. حرفمو باور نکردن و فرستادنم دادگاه. بابام پیگیر کارام بود اما کاری از پیش نمی برد. جوری شده بود که دیگه مرگو جلو چشام می دیدم.
اشک تو چشمای آراد جمع شده بود. سرشو پایین انداخت. یه قطرش افتاد. با دستم پاکش کردم. با لبخند نگام کرد. 
گفتم: گریه نکن!
با دو تا دستاش، دستی به صورتش کشید. یه نفس عمیقی کشید وگفت:
– یه روز مختار درخواست ملاقات حضوری داده بود. نه می شناختمش، نه تا اون موقع اسمشو شنیده بودم ولی قبول کردم ببینمش … وقتی دیدمش، اول فکر کردم از نوچه های بابامه که هفته ای یه بار وعده ی آزادی بهم می دادن. اما وقتی خودشو سرگرد محسن رضوانی معرفی کرد، جا خوردم. 
سرم سوت کشید. انگار اشتباهی شنیده بودم. 
با تعجب و بهت گفتم: چی؟!…سرگرد؟!…یعنی می خوای بگی مختار پلیسه؟!
آراد از تعجب من خندید و گفت: آره مختار پلیسه. اونم از نوع سرگردش!
– باورم نمی شه! داری دروغ می گی… چطور امکان داره مختار سرگرد باشه؟! یعنی اصلا بهش نمیاد!
– مگه سرگردا چه جورین؟! فکر کردی یه آدم خشن و بد عنق که نمی شه حتی به سایشون نگاه کرد؟ بعد از علی، محسن دومین مردیه که باهاش احساس راحتی می کنم. با اینکه سرگرد بود اما موقعی که ناراحت بودم، آرومم می کرد. عین یه برادر بزرگ تر، مراقبم بوده و دوستم داره.
با همون چهره تعجب زده و از روی ناباوری نگاش می کردم. 
گفت: مختار یا همون سرگرد رضوانی، بهم گفت حرفمو باور می کنه که بی گناهم اما باید باهاش همکاری کنم… فقط بخاطر اینکه از اون زندان لعنتی و قل و زنجیری که به پام می بستن و از این دادگاه به اون دادگاه می کشوندنم، خلاص بشم. سریع قبول کردم…
من که تا اون موقع از شغل بابام خبر نداشتم، وقتی محسن بهم گفت بابام داره با یه باند قاچاق انسان کار می کنه، باور نکردم. یعنی برام قابل هضم نبود که بابام بخاطر خودش کارخونه رو به اسمم کرده. بخاطر اینکه بتونن دستگیرش کنن، باید باهاشون همکاری می کردم. منم که دلخوشی از بابام نداشتم، قبول کردم. 
یک روز بعد، حکم آزادیم اومد و محسن شد راننده شخصیم. با هزار دردسر بابام قبول کرد باهاشون کار کنم. اول می خواست بدونه من از کجا فهمیدم که اون قاچاقچیه… بعد چرا می خوام باهاشون کار کنم؟ هر کاری که محسن می گفت من انجام می دادم … روزای اول، برام سخت بود. چون می دیدم دخترا چطور التماسم می کنن که ولشون کنم. خیلی زود از خودم ضعف نشون می دادم.
محسن بهم گفت اگه اینجوری ادامه بدم، همه چی لو می ره …بخاطر مادرم و مهتاب که بابام با بی رحمی کشتشون، می خواستم ازش انتقام بگیرم … آراد عوض شد ..شد یه آدم بی رحم و قصی القلبی که دیگه بابام منو نمی شناخت. دلمو کردم عین یه تیکه سنگ …پنج ساله کارم شده خرید و فروش آدم اونم از سر اجبار.
– یعنی قاچاقچی نیستی؟
پوزخندی زد و گفت: قاچاقچی؟ آخه کجای من به قاچاقچی میاد؟!
– نمی تونم حرفتو باور کنم. مگه می شه مختار پلیس باشه و اجازه بده اینجوری اذیتم کنی؟
– فکر می کنی آوردن تو پیش خودم آسون بود؟! من قبلش با محسن هماهنگ کرده بودم. گفتم می خوام چند تا دختر بخرم. از یکیشون خوشم اومده و می خوام پیش خودم نگهش دارم… قبول نکرد. گفت امانت مردمه؛ باید یه جای امن ازش نگهداری کنیم… انقدر التماس کردم و قول دادم که آخرش قبول کرد پیشم بمونی. اونم به شرط اینکه پاتو از خونه نذاری بیرون. چون اگه بابام می دونست تو یکی از همون دخترایی، مردن تو و به هم ریختن نقشه های محسن با هم بود. 
– پس اون روزی که من فرار کردم و رفتم پیش سرگرد جعفری، بخاطر اینکه مختار یا همون سرگرد رضوانی رو می شناخت، زود آزادم کرد؟!
– نه نمی شناخت. چون محسن مامور مخفیه ما هم مجبور بودیم هر طوری شده تو رو از اون کلانتری بکشیم بیرون. محسن مجبور شد همه چی رو برای اون توضیح بده اگه چیزی نمی گفت، عمرا اگه تو رو دست محسن می داد… چون می دونست من یه علاقه ریزه میزه بهت دارم، دوباره آوردت پیش من… منم که ناز کردم و با توپ و تشر بیرونت کردم. همون شب محسن زنگ زد که می بردت پیش بقیه دوستات.
خندید.
– دوباره التماسای من شروع شد. چهار ساعت تموم باهاش حرف زدم و قول دادم دیگه کاری نکنم که مجبور شی فرار کنی.
– چرا منو تا لب مرز بردی و برگردوندی؟
– بخاطر اینکه بابام به سعید گفته بود قراره یه دختر براش ببرم. اون دختری که قرار بود ببرم، حالش بد بود. مجبور شدیم تو رو جای اون ببریم. 
– چرا باباتو دستگیر نمی کنن؟! 
– بابام که کاره ای نیست؟ یه سرنخه برای دستگیری کله گنده تر از بابام… هنوز پیداش نکردن. فقط منتظر یه ملاقاتن … دیگه خسته شدم. نمی دونم تا کی باید این مسخره بازی رو ادامه بدم. 
بعد کمی که نگاش کردم، یهو گفتم: عبدا… کیه؟
با چشای گرد گفت: عبدا…؟ برای چی می خوای در مورد اون بدونی؟!
– اون روز که بخاطر اون، اسلحه رو گذاشتی رو سرم، دیگه عبدا… تو ذهنم موند. 
خندید و گفت: اسلحه که خالی بود… خیلی ترسیدی نه؟!
– اصلا هم خنده دار نیست! نزدیک بود شلوارمو خیس کنم.
بیشتر خندید و گفت: عبدا… با بابام کار می کرد. یعنی چیک و پیک بابامو می دونست … یه روز حالا نمی دونم دعواشون می شه یا دیگه نمی خواسته با بابام کار کنه، از پیش بابام می ره و می خواسته با پلیس همکاری کنه. محسنم دنبالش بوده تا ببرتش یه جای امن.
– حالا پیداش کردین؟
– آره!
دومین نسکافمم خوردم. 
گفت: شعبون یادته؟
– مگه می شه فراموشش کنم؟! اون با کریم خله! 
– گرفتنشون. 
– واقعا؟! 
آره اون شب یادته رفتیم پیش مرده چک بهش دادم و بعدش بردیمت پیش شعبون؟
– آره…آره! 
– مختار می دونست تو رو دزدیدن و پدرت کیه و مادرتو کشتن. ولی چیزی به من نگفته بود … بخاطر اینکه مطمئن بشه این همون شعبونه که تو رو دزدیده، با هم رو به روتون کرد. 
– پس بخاطر همین منو بردین پیش اون؟!
– بله!
– اینجوری که تو توضیح دادی، دوستامم بخاطر اینکه دست بابات نیفتن قایمشون کردی؟
– دقیقا… همچینن لیلا. 
– تو که منو دوست داشتی، چرا اذیتم می کردی؟
با لبخند گفت: از اول که دوستت نداشتم… یه حسی تو وجودم بود اما نمی دونستم چیه. سوال دیگه ای نداری؟! 
کمی فکر کردم که دیگه چی می تونم بپرسم؟ چیزی به ذهنم نرسید. 
گفت: حالا نظرت چیه؟
با بی خیالی گفتم: درمورد…؟
– ازدواج با من!
انتظار همچین سوالی ازش نداشتم. 
گفتم: فکر می کنم، بهت می گم! 
– تو چرا انقدر ناز می کنی؟!
سرمو انداختم پایین و گفتم: ما ناز می کنیم، خریدار ناز نداریم. 
یهو روم خم شد و لبمو بوسید؛ اونم چند بار پشت سر هم.
نشست و گفت: خریدم!
از خجالت روسریمو کشیدم جلوم و دستمو گذاشتم رو پیشونیم و خندیدم. کنارم نشست، دستشو انداخت دور شونم. سرمو بلند کردم. 
گفت: حداقل الکی بگو دوسم داری… بذار دل منم خوش بشه. 
لعنت به این زبون که برای دوست دارم نمی چرخه. 
گفت: واقعا هیچ علاقه ای بهم نداری؟
– تو چرا منو دوست داری؟ من که زیاد خوشگل نیستم؟
– اول اینکه من تو رو بخاطر زیبایی نمی خوام. یه اخلاق خاص و منحصر به فردی داری که توی هیچ کدوم از آدمای اطرافم ندیدم. اونم اینه که بیش از اندازه مهربون و دلسوزی. اگه دشمنت بهت احتیاج داشته باشه، کمکتو ازش دریغ نمی کنی. منم محتاج همین مهربونیم؛ پس از منم دریغ نکن … دوم اینکه من هیچ جای زشت تو صورت تو نمی بینم. مخصوصا چشمات دقیقا حالت چشمای گربه ست؛ لبات هم یه چیزی دور و بر لبای آنجلیناست.
خندیدم و گفتم: همش که دیگه نه؟ پایینیه یه ذره آره.
– خب ببین… بالاخره یه چیز مثبت پیدا کردی! اسکلت صورتتم به کل اجزا صورتت میاد.
– دماغمو دوست ندارم … نوکش گندس. 
– این که با عمل حل می شه! 
– پس من خوشگلم؟! 
– برای من آره… اونایی هم که بهت گفتن زشت، مطمئن باش بهت حسودی کردن. 
– مثل فرحناز و ویدا… ولی نمی دونم چرا؟
– فرحناز اگه بهت می گفت زشت، بخاطر این بود که نمی خواست دختری غیر از خودش کنار من ببینه.
*** 
بعد از کافی شاپ، یه دوری تو شهر زدیم که مختار زنگ زد که می خواد با من حرف بزنه… منم قبول کردم. 
بعد از اینکه تمام کارا و حرفاشو توجیه کرد و منم راضی شدم، برگشتیم خونه. شامو با هم خوردیم. 
آراد گفت: پیش من می خوابی؟!
– جان؟! چی فرمودید؟! حداقل بذار بله بگم، محرم شیم، بعد از هول حلیم بپر تو دیگ!
آراد خندید و گفت: مگه اولین بارته می خوای پیش من بخوابی؟! فکر کردی اون شبی که برام کتاب می خوندی و رو بالشت من خوابت برد، یادم رفته؟
با چشای گرد گفتم: مگه بیدار بودی؟!
– بله… خودم پتو رو روت کشیدم. جنابعالی هم تکون نخوردید و تا صبح به من چسبیده بودی. همچین سرتو تو قفسه سینم فشار می دادی، فکر کردم شیر می خوای! 
جیغ زدم و گفتم: آراد!
بلند شدم و با قدم های تند به سمت در رفتم که سریع اومد بازمو گرفت. 
گفتم: ولم کن … من این کارو نمی کنم. 
– خب نخواب… اتاق دیگه که هست؟
– نمی خوام. اتاق خودم راحتم. 
– اون اتاق دیگه برای رحیمه شده… به خاتون و رحیمه گفتم تمام وسایلتو بیارن به اتاق اقیانوست. 
– چیکار کردی؟… با اجازه ی کی همچین کاری کردی؟!
خم شد تو چشمام نگاه کرد و گفت: خودم… اگه می ترسی یا راحت نیستی، می تونی در اتاقتو شش قفله کنی! 
ازش نمی ترسیدم چون با کاراش اعتمادمو جلب کرده بود. همین جور که از پله ها می رفت بالا، گفت:
– اگه بخوای اونجا بخوابی، مجبوری پیش رحیمه یا تو هالشون بخوابی …از ما گفتن بود! 
یه نفسی کشیدم و رفتم به اتاق اقیانوس. لباسمو عوض کردم که دو تا تقه به در خورد.
شالو انداختم رو سرم، درو باز کردم و گفتم: بله؟
– نمیای برام کتاب بخونی؟
می دونستم با صدای من خواب می ره. بدون چک و چونه به اتاقش رفتم. من رو تخت نشستم، اون خوابید. کتابو باز کردم. 
گفت: آیناز!
نگاش کردم. 
گفت: خیلی خوشگلی… مخصوصا چشمای گربه ایت!
یه خط فرضی تو هوا کشید.
– دقیقا حالت گربه ست. 
خندیدم و گفتم: پس چرا روزای اول می گفتی زشتی؟!
نشست و با لبخند تو چشمام نگاه کرد و گفت: اون موقع بخاطر زبونت، اعصابمو به هم می ریختی؛ ازت خوشم نمی اومد.
– الان چی؟
خودشو انداخت رو بالشت و گفت: الان دارم تو عشقت می سوزم. 
خندیدم و گفتم: خیلی لوسی!
بعد اینکه کتابو براش خوندم، به اتاقم رفتم و خوابیدم. بخاطر هیجان زیادی که به آراد داشتم، کسی که دوستش دارم، قاچاقچی نیست و فکرایی که در مورد مختار یا همون محسن که چه حرفایی بهش زدم و چه توهینایی کردم و اون فقط با لبخند جوابمو می داد و به سرنوشت خودم و تمام اتفاقایی که برام افتاد، با همین فکرا دیر خوابم برد.
*** 
لب تختش نشستم و نگاش کردم. انگشت اشارمو آروم رو صورتش کشیدم. نرم بود. رفتم طرف لبش؛ انگشتمو چند بار رو لبش کشیدم. انگشتمو رو صورتش کشیدم اما بیدار نشد. موهاشو از رو پیشونیش کنار کشیدم و بوسیدمش. باز بیدار نشد. محبت کردن به این نیومده! باید با چوب و چماق بیدراش کنم! شونشو تکون دادم و گفتم:
– آراد!
– بگو نفسم!
با تعجب به چشای بستش نگاه کردم. 
چشماشو باز کرد و گفت: بگو چیه؟
با خجالت گفتم: هیچی… فکر کردم هنوز خوابی.
– اگه چشمامو باز می کردم، منو از بوسیدنت محروم می کردی. 
– میرم صبحونتو بیارم.
قبل از اینکه برم، گفتم: همیشه زود بیدار می شی؟
– آره خوابم سبکه… هر وقت درو باز می کردی بیدار می شدم.
– پس بخاطر همین بود… کارایی که می کردم، زود مچمو می گرفتی! 
خندید و گفت: آره!
رفتم آشپزخونه، دیدم رحیمه مشغول حاضر کردن صبحونه ست. 
گفتم: رحیمه خانم! شما زحمت نکشید، خودم آماده می کنم. 
– وظیفمه خانم… خودتون براش می برید؟
– بله. 
بعد اینکه صبحونه حاضر شد، بردم اتاقش و میزو براش چیدم. با حولش نشست. نگاش کردم؛ داشت سرشو خشک می کرد. باید امروز بهش بگم و خودمو خلاص کنم. نگام کرد. اضطراب و ترس تمام وجودمو گرفته بود. 
گفت: چیزی شده؟!
– نه! 
کانال عاشقي

همچنین ببینید

پارت ۳۷ رمان معشوقه اجباری ارباب

دستشو برداشت و گفت: بابا دیگه نگو آقا… با این توصیفاتی که تو کردی، من …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *