پنج شنبه , مهر ۲۶ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان هزار چم / پارت ۴۱ رمان هزار چم
کانال عاشقي

پارت ۴۱ رمان هزار چم

 

همه گریه می‌کنند، حتی مو طلایی زیبا هم روی پله نشسته و سرش را بالا نمی آورد،
شهاب قدری بالاتر ایستاده است، به خونی که از بینی شهاب جاری شده است چشم می‌دوزم،
بعد به شکم برجسته مو طلایی!
عزیزه خاله جان کف زمین نشسته و نفرین می‌کند و هق هق می زند،
شادی هم پشت ستون پنهان شده و بی صدا می گرید!
آیجان و منیره و الناز هم در آشپزخانه سنگر گرفته اند تا راحت تر برای ریحانه‌ی بیچاره عزاداری کنند.

من بهتر از هرکس می‌دانم چه بر سرم آمده است!
گریه نمی‌کنم، فقط به شکم تارا نگاه می‌کنم و با یک خنده‌ی تلخ می‌پرسم:

_ بچه‌ی شهابه؟

هیچ کس جوابم را نمی‌دهد،
شهاب کلافه دست بین موهایش می‌کشد،
نگاهش می‌کنم و از او می‌پرسم:

_ طلاق گرفت و سه ماهم صبر کردی واسش؟

شهاب سرش را پایین می اندازد،
تارا اما بلند می شود و مقابلم می ایستد و با نفرت می‌گوید:

_ چیه؟ چرا ادا در میاری؟
ادای یه زن موقر و آروم!
چرا از بالا نگاه می‌کنی؟
انگار تو اول بودی و من خراب زندگیت شدم!
شهاب از اول حق من بود!
عاشق من بود، همیشه هم می‌مونه.
چیه؟ فکر کردی معشوقه اش ازش حامله شده؟
خیر خانم…
این بچه، بچه‌ی رسمی از زن عقدی و قانونیشه!
کاری که تو عرضه نداشتی انجام بدی رو من انجام دادم.

من فقط شهاب را نگاه می‌کردم که سرش پایین بود،
تارا انگار در روغن داغ افتاده بود، با صدای بلند گفت:

_ هرزه!
به اون معشوقه‌ی کثافتت هم بگو جواب این دست بلند کردنش روی شوهرمم خوب میدم! یه کاری کنم…

فریاد شهاب صدایش را قطع می‌کند.

_ بسه تارا !

خندیدم و گفتم:

_ نه بذار بگه!
بذار خودشو قانع کنه منم شبیه خودشم،
خودش که شوهر داشت و چشمش دنبال شوهر دیگری بود.

بعد مصمم جلو رفتم و همه نفرتم را در چشم هایم جمع کردم،
حلقه ام را از انگشتم بیرون آوردم و روی شانه‌ی تارا گذاشتم،
همانطور که به شهاب چشم دوخته بودم گفتم:

_ یه جا خوندم
” اگر زنی مرد شما را دزدید،
هیچ انتقامی بالاتر از این نیست که بگذارید آن مرد را نگه دارد ،
مردان واقعی دزدیده نمی شوند”

بعد سمت پله ها رفتم، بغض کم مانده بود دو خم غرورم را بگیرد، همان طور مستقیم به شهاب نگاه کردم.

_ مبارکت باشه…

عزیزه خاله جان با هق هق گفت:

_ به زمین گرم بخوری شهاب!

از کنار شهاب گذشتم،
سمت اتاق می رفتم، در میان راه چشمم به اتاق میهمان افتاد که بعد از آتش سوزی چند کارگر، آن قسمت از عمارت مشغول تعمیر بودند.

با صدای بلند گفتم:

_ اوستا، کار اتاق کی تموم میشه؟

کارگرهای بیچاره که مثل تماشاچی مقابل در اتاق خشکشان زده بود، فقط نگاهم می‌کردند.

صدای فریاد پر از درد و نگرانی اش را می شنوم.

_ ریحانه!!!

برگشتم نفس نفس زنان و هراسان مقابل در ایستاده بود، بغضم با دیدن او دیگر طاقت نیاورد و مرا خانه خراب کرد،
میان هق هقم گفتم:

_ من خوبم حاج امیر…

حالا خوب درک می کنم که چه قدر ترسیدن از یک فاجعه، از خود آن فاجعه دردناک تر است…
حالا حالم بهتر است از همه شب هایی که شهاب را با زن دیگری تصور می کردم.
حتی از زمانی که جای کبودی و چنگ را روی عضلات مردانه اش دیدم و هزار کابوس برای خودم بافتم، حال بهتری دارم.
از اینکه توانستم تکه های شکسته غرور و شخصیتم را در مشتم بگیرم تا در مقابلشان فرو نریزم، حال بهتری دارم.
و این حال بهترم خیلی عجیب است برای ریحانه ای که تا دیروزها، تنها هنر و صلاحش اشک ها و سکوتش بود.
حالا دلم می خواهد فیلم سکوت بره ها را دوباره و دوباره ببینم؛
از بره هایی که یک به یک در سکوت سلاخى می شدند، تا جایی که دکتر لکتر به آن دیالوگ ماندگارش برسد :

“می دونی چرا وقتی یک چوب رو بهت می دم دوست داری بکوبی رو پاهات تا اینکه اون رو از وسط بشکنی؟ چون اولین چیزیه که به تو حس تملکِ اون چوب رو می ده.این در مورد ما هم هست، وقتی همدیگر رو خُرد می کنیم حس تملک داریم.
ببین کشتن چه لذتی داره!”

بعد انگشتم را در دهانم فرو ببرم و تمام حس تملکی که شهاب تا به امروز از وجود من گرفته و به آن بالیده را بالا بیاورم!

نه! این تفکرات غلط و باورهای شوم و مسخره، این سکوت خفت بار و این ضعف چندش آور در معده ام نیست!
باید از مغزم بالا بیاورم!…
یا نه! باید پایین بریزم؟!
انگشتم را چگونه داخل جمجمه ام فرو ببرم؟
از حفره چشمانم؟؟

افکار روانی ام، درست مثل یه پروسه هدفمند در حال عاقل کردنم هستند، اما پردازش هویت باخته ام خیلی سخت و زمان بر است…

دست هایم را روی سرم می گذارم و به در قفل چشم می دوزم، به اینکه چرا خودم را حبس کرده ام فکر می کنم !
به این که چرا من باید پنهان شوم؟
مگر من مرتکب کار شرم آوری شده ام؟؟؟

صدای افکارم کمتر می شود و صدای اطرافم را بیشتر می شنوم.

صدای فریاد حاج امیر.

_ وقیح بی شرافت!
این بار آخریه که می گم بساط هرزگی و این ننگ رو از این خونه و از جلوی چشم این طفل معصوم بردار و برو!

صدای شهابی که صفت وقیح بی شرافت برایش مناسب ترین صفات است مرا وادار به قهقهه ی توام با اشک می کند.

_ کجای دینت و قرآنت نوشته زن دوم گرفتن گناهه؟؟
مگه زنا کردم؟!
من نامه از دکتر معالج زنم دارم!
آقاجان مریضه!
نمی تونه تمکین کنه!

از شرم جملاتش لبم را چنان گاز می گیرم که طعم گس خون را احساس می کنم.
حاج امیر می غرد:

_ چه طور شد حالا خدا و پیغمبر شناس شدی؟
که اگر هم شدی، اینو توی سرت فرو کن
دین تنها چیزیه که سلیقه ای نیست!
که اینجاشو بگی دوست دارم و می خوام و جای دیگشو بیخیال پفیوز بی ناموس!

عزیزه خاله جان با صدای گرفته از فرط گریه اش با نفرت می گوید:

_ بی حیا! خجالت بکش!
آخه بی وجدان تو کی بودی که از زنت توقع هم داری؟
اون وقت هم که بودی، یا مست بودی یا پی کثافت کاری!
حالا دختر مردم مریض شد؟

صدای موطلایی زیبا که در اوج عصبانیت هم زنانه و لوند است.

_ چیه همه افتادین به جونش؟
حاج امیر جبارزاده!چی شد اون همه ادعا؟! یتیم خونه زدن و کوفت و زهر مار!
این بچه توی شکم من بچه حلال پسر عموته!
این طور داری منو این بچه رو خار می کنی و استرس بهم می دی!
چیه؟نکنه فقط از لوطی گری پاشنه کشش رو داری؟؟

نمی شنوم، اما به خوبی تصویرش را مقابل چشمانم حس می کنم و مطمئنم حالا زیر لب می گوید:

” لا اله الا الله”

اوج صدایش قلبم را آرام می کند.

_ من با شما حرفی ندارم خانم!چون بهتر از همه می دونم شبیه کی هستید و من از زن بی آبرو، بیشتر از دیوار فرو ریخته می ترسم.
جمع کنید به سلامت؛ این خونه واسه شماها جایی نداره.

شهاب می خندد و با قهقهه می گوید:

_ نصف این خونه ماله منه.

حاج امیر با خشم می گوید:

_ هر وقت دیوار بتونی کشیدی بینش و قرار شد هیچ کس نبینتتون می تونید بمونید.

تارا با لحن مظلومانه می گوید:

_ من زنشم!
هر چه قدر اون زنش حق داره منم دارم!

وقتی می گوید:

_ باشه بمونید.
ما می ریم.

قلبم آرام می شود. اما نعره شهاب جانم را می درد.

_ کجا؟!!!
زن منو به چه حقی می خوای ببری؟

تاب نیاوردم، بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم. به محض ورودم همه ساکت شدند، با جدیت و نفرت گفتم:

_ زنت؟!
زن مریض و ناقصت؟

شهاب به اتاقم اشاره می کند:

_ برو تو لونه ات دخالتم نکن.

تشر حاج امیر ساکتش می کند.

_ درست حرف بزن مرتیکه.

من هم قدرت می گیرم و با صلابت می گویم:

_ همین فردا ازت طلاق می گیرم.

بهت زده نگاهم می کند؛ اما کمی بعد می خندد و می گوید:

_ نمی دم.

تارا دست به دیوار می گیرد، مقابل چشم های من، سریع و نگران دست او را می گیرد و می پرسد:

_ عزیزم چیزیت شده؟

حاج امیر با نفرت از کنارش رد می شود؛ به من نگاه می کند و بعد رو به شهاب می گوید:

_ می گیرم!

بعد به من اشاره می کند و می گوید:

_ برو وسایلتو جمع کن باباجان.

بعد با صدای بلند می گوید:

_ اهل خونه!! همه جمع کنید.
یه مدت می ریم تا تکلیف اینجا روشن شه.

عزیزه خاله جان با اشک می گوید:

_ چرا نصف اینجا رو زدی به نام این ضحاک آخه آقا امیررضام؟؟

شرمنده سرم را پایین می اندازم و می گویم:

_ تقصیر من بود.
نگاه شهاب سراسر خشم و آتش شده است.
دندان هایش را روی هم می فشرد و می گوید:

_ طلاقش نمی دم ، یه کار می کنم هر روز مردنش رو جلوی چشمات ببینی!

با خشم سمت شهاب برمی گردد و با فریاد می گوید:

_ بی غیرت!

شهاب عقب نشینی می کند؛ اما قبل اینکه حاج امیر جلو برود، بی اختیار بازویش را می گیرم و می گویم:

_ خواهش می کنم حاج امیر!
این آدم دیگه ارزش هیچی نداره.

می بینم که تند و عصبی نفس می کشد و لب هایش کبود شده، با نگرانی می گویم:

_ شما…
شما حالتون بده.

بعد با فریاد منیره را صدا می زنم:

_ منیره! قرصای حاجی.

شهاب خشمگین تر شده است.

_ آشغال! تو هنوز زن منی!

حاج امیر سر تاسف تکان می دهد و می گوید:

_ ریحانه رو شبیه اون که بغل دستت وایساده نبین، تومنی خدا تومن توفیرشونه.
این دختر مثل برگ گل پاک و نجیبه!

شهاب با پوزخند می گوید:

_ پس خرج کن حاجی!
واسه آزادی این برگ گل ببینم چه قدر دست و دلبازی!

تمام شد!
عشقی که با یک کروات شروع شد با یک معامله هم قرار بود پایان گیرد!
شهاب مرا می فروخت!
راحت می فروخت…

به دست و پاهای ورم کرده ام خیره شدم. دست هایم تپل شده بود، شبیه دست های تو!
یادت می آید؟!
همیشه می گفتم عاشق حفره های خالی روی دستت، دقیق زیر هر انگشتم هستم!

به برجستگی روی پاهایم زل می زنم که مثل پاهای تو، حالا کفش پوشیدن برای من هم سخت شده است.

با لبخندم دخترم انگار مسرور می شود و با مشت و لگد می خواهد ابراز خرسندی کند، مامان امروز آش رشته و ختم صلوات برایت نذر کرده…

اجازه ندادم میهمان دعوت کند،
همین اهل خانه هستیم و البته یک مهمان کوچک هم داریم که با پدرش حرفش شده و یک ساعتی می شود به آغوش من پناه آورده تا خوابش ببرد.
محکم بغلم کرده و دست های کوچکش دور گردنم آویخته شده،
این پسرک مو طلایی بوی خوبی می دهد؛ بوی کودکی، بوی بی گناهی…

مامان و آیجان و عزیزه خاله جان،
مدام سر قابلمه آش، تز جدید ارائه می دهند.
شادی و حنانه بهم چسبیده اند و پچ پچ می کنند و مدام می خندند و سرشان در گوشی است و من خوب می دانم چه کیفی دارد این یواشکی های دخترانه…

منیره هم مشغول گفتن مشکلاتش، پیرامون طلاقش با شهاب است و شهاب مؤقر و آرام، با صبر حرف هایش را گوش می دهد.

الناز هم قرار بود بیاید، که به خاطر آبله مرغان آلما مجبور شد در خانه بماند،
شهاب خیلی جدی و تند به او تذکر داد و گفت:

_ ممکنه ناقل ویروس باشی،
واسه زن حامله خطرناکه.

قرار شد ختم صلواتش را در خانه انجام دهد.
ساهیار هم که تا همین یک ساعت پیش، آتش می سوزاند و یک لحظه آرام نمی گرفت و وقتی بالاخره از بالای مبل همراه مبل سقوط کرد،
صدای فریاد شهاب بلند شد:

_ بچه چرا آروم و قرار نداری؟!

طفلک با این که دردش گرفته بود، گریه نکرد.
از جایش بلند شد و خیلی بامزه گفت:

_ اصلا نترس شهاب جان، هیچیم نشده…

با خنده ی ما زبانش بیشتر باز شد و شروع کرد به بیشتر گفتن…
مشاجره اش با پدرش آنقدر شیرین بود که همه فقط تماشا می کردیم…

_ شهاب جان!!
من به شما گفتم جلوی دو نفر سر بچه داد نزن.

شهاب اخم کرده بود.

_ منم به شما گفتم جایی می ریم این قدر اذیت نکن!!
همش حواسم به توئه.

_ یادت رفت؟!
خاله مربی گفت من پسر بچه ام و باید شیطونی کنم!
خوبه شیطونی نکنم مریض باشم؟

_ مهد کودک رو اصلا یادم ننداز،که هنوز جریان اون مداد تراش یادم نرفته…

سرخ شد و لب گاز گرفت، مامان با خنده پرسید:

_ جریان مداد تراش چیه؟!

ساهیار سریع گفت:

_ هیچی، من تراش رومیزی از دستم افتاد روی سر آیدین بیچاره.

شهاب با اخم بیشتر گفت:

_ از دستت افتاد دقیقا روی سر اونکه موهاتو قبلش، واسه مداد شمعی ها کشیده بود؟؟

_ نه نه شهاب جان،
من بچه بی ادبی نیستم.

حنانه با ذوق محکم ساهیار را بغل کرد و گفت:

_ الهی قربونت برم!!!چرا این قدر شیرینی؟!

شهاب با گلایه گفت:

_خودش نیم متره، زبونش چهار متر!!

اخم کردم.

_ اِ شهاب اینجور نگو!!

عزیزه خاله جان هم همراهی ام کرد.

_ لا حول ولا …
ماشالا! بچمون خیلی باهوشه.

به محض اینکه گفتم:

_ مامان من کمرم درد می کنه، می رم یکم دراز بکشم.

ساهیار سریع گفت:

_ منم بیام ریحانه؟

شهاب اعتراض کرد:

_ میری اذیت می کنی!

با بغض گفت:

_خودت بچه بودی،
بچه بد بودی…

با خنده گفتم:

_ آره خیلی بد بود….
خیلی…

نمی دانم چرا نگاه شهاب پر از غم شد و سریع سرش را پایین انداخت…

بیچاره تر از زنى که همه امید و حسرت هایش را همراه لباس هایش،
در چمدان ِرفتنش جای می دهد،
زنی است که نمی داند، مقصد خودش و این چمدان لعنتی اصلا کجاست؟!

زنی که می داند دربِ خانه‌ی پدری،
مدت هاست به روى او بسته شده است و سفره‌ی کوچک مادر جایی برای او ندارد…

از شهاب، هیچ با خودم نمی برم، حتى همین کش سر را از موهایم باز می کنم و اینجا جا می گذارم.
برای موهایی فر و طلایی شاید…

اما می روم به همان روز، که شاید جزء معدود دفعاتی بود که باهم مثل همه‌ی زن و شوهر ها برای خرید رفتیم.
همان روز که وسط پاساژ، با دیدن کش سر مخمل که دور تا دورش با شکوفه ریز سفید تزئین شده بود، کودکانه ذوق کردم و آن را برداشتم و نشان شهاب دادم.

_ شهاب!!
اینو ببین چه قدر مامانیه.

سرد نگاه کرد، انگار هیچ چیز جذابی در آن مخمل پر شکوفه ندیده بود،
جلو آمد چشم هایش را ریز کرد،
بعد یک گیره سر چوبی کار دست را برداشت و چند لحظه ای عمیق نگاهش کرد و گفت:

_ این خوشگل تره!

خوب نگاهش کردم.
خیلی سنگین بود،
هم وزنش، هم زیبایی اش، هم قیمتش !
لب هایم را آویزان کردم و گفتم:

_ اصلا نمی‌ارزه!
من این مخملی خودمو دوست دارم.

گیره را سر جایش گذاشت و اعتراض نکرد و همان را که می خواستم برایم خرید…

من اما امروز،
آن گیره چوبی فندقی رنگ را بین موهای طلایی او دیده بودم و فقط یک سوال ذهن بیچاره و دیوانه ام را درگیر کرده است،
” گیره ای که من نخواستم را برای او خرید،
یا می خواست من هم شبیه گیره سر مخصوص او داشته باشم؟”

واقعا چه فرقی می کرد؟
دیگر چه فرقی می کرد؟!

چند ضربه به در می خورد، اشک هایم را پاک کردم و آرام گفتم:بفرمایید.

صدایش را پشت در شنیدم.

_ ریحانه خانم!!
می شه چند لحظه؟!

چه قدر حضورش را نیاز داشتم ، شالم را روی سرم کشیدم و گفتم:

_ بفرمایید!

یا الله گفت و وارد شد، سرش پایین بود، نگاهش کردم رنگ در صورتش نمانده بود، حتی لب هایش هم سفید بود.

به چمدانم نگاه کرد،
دیدم که تسبیحش را در دستش مشت کرد و بعد از یک آه غلیظ گفت:

_ گفتم یه آپارتمان آماده کنن،
با شادى و خاله اونجا باشید فعلا.

بی اختیار پرسیدم:

_ شما؟!
پس شما چی؟!

دوباره آه کشید:

_ من صلاح نیست بیام.

با دلهره نگاهش کردم.

_ پس کجا می رید؟

_ همین جا می مونم با بابا!

_اینجا؟؟
اینا شما رو این جا سکته می دن!!

_ نباید راحت تسلیم شم و اینجا رو بهشون ببخشم،
نه به خاطر خودم،
به خاطر حق بقیه خانواده!!

_ این جا مگه ارث مادر شما نیست؟!
پس چه حقی بقیه دارن؟!

_ این قدر مادی نباید به همه چیز نگاه کرد، باباجان!!
عمری این جا زندگی کردن، حقشونه!
همه دلخوشی اون پیرزن اینه که ده شب محرم، توی این عمارت مراسم و سیاهی امام حسین باشه.

اشک هایم سرازیر شد.

_ حاج امیر این جا رو بهش نده،
تو رو خدا !!!

دست کشید روی سینه اش و این آه سومش جگرم را سوزاند.

_ تو فقط قوی باش!
نگران هیچ چیزم نباش!
وکیلت همه کارهاتو می کنه.

به خاطر غم او بود که دلم می خواست قوی ترین باشم.

با بغض و لبخند گفتم:

_ من قوی ام!!
قول می دم.

رکابی قرمز و شلوارک گلدارش از شادی وجودش می گفت،
در چهار چوب در ایستاده بود و با نفرت نگاه می کرد،
ترسیده بودم و از ترس من،
حاج امیر هم برگشت و پشت سرش را نگاه کرد با دیدنش سریع با اشاره انگشت به سمت دیگر عمارت گفت:

_ این سمت نمیای !

اما شهاب دست هایش را مشت کرده بود و با نفرت و عصبی نفس می کشید.
جلو آمد…
چمدانم را که دید،خشمش دو برابر شد، لگد محکمی به چمدان زد و گفت:

_ می خوام زنمو ببرم سمت خودم.

با ترس عقب رفتم.
دیدم که ” استغفرالله ” گفت.

_ شهاب الدین! برو بیرون!

_ می رم! اما زنمم می برم.

با نفرت گفتم:

_ من با تو هیچ جا نمیام!

دندان هایش را روی هم می سایید، وقتی می گفت:

_ آشغال تو هنوز زن منی! چمدون بستی با این بری؟

در یک لحظه از پشت چنان یقه شهاب را در مشتش گرفت و او را سمت بیرون کشید که احساس کردم حالا این قدر خشم و قدرت در دست هایش جمع شده است که قدرت ویران کردن کل این عمارت را بر سر شهاب دارد!

شهاب که حسابی شوکه شده بود مثل بچه ها شروع کرد به فریاد کشیدن.

_ همین الان میرم شکایت می کنم، میرم مامور میارم که داری زن منو می بری!

میان هق هقم جیغ کشیدم:

_ این قدر زنم زنم نکن!
یه بی عرضه و مریض به قول خودت !
زنت اونه که اون پایین بچه ات توی شکمشه!!!
بی غیرت! اگه واسه من غیرت نداشتی و منو معامله کردی، حداقل واسه اون مرد باش!
مرد باش و نیا اینجا و جلوی زن حاملت، زنم زنم نکن!!!

حاج امیر برگشت و با تعجب نگاهم کرد،بیشتر شجاع شدم، بیشتر قوت گرفتم آب دهانم را قورت دادم و گفتم:

_ طلاقمم ندی همه عمر، بدون اجازه نمی‌دم حاج امیر به خاطر من، یه ریال از اموالی که واسش زحمت کشیده به تو بده!
در ضمن تمام حق و حقوقم رو می خوام

کانال عاشقي

همچنین ببینید

پارت ۳۵ رمان هزار چم

  جعبه دستمال را مقابل شادی گرفتم و بعد از اینکه اشک هایش را پاک …

یک دیدگاه

  1. سلام جناب ادمین
    امروز چهارشنبه هستش
    پارت جدید نزاشتید
    ما همچنان چشم انتظار پارت های جدید هستیم
    خواهش میکنم زودتر پارت ها رو بزارید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *