پنج شنبه , آذر ۱ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان هزار چم / پارت ۴۲ رمان هزار چم
کانال عاشقي

پارت ۴۲ رمان هزار چم

با بهت درحالی که حسابی جوش آورده بود گفت:

_ قانون به زن مریض هیچی نمیده.

با قدرت گفتم:

_ من مهریه نمی خوام!
من حجره ای که به نامم هست رو
می خوام!
بگو خالیش کنن.

بعد سمت چمدانم رفتم و خودم را با جمع کردن لباس هایی که روی زمین پخش شده بود، سرگرم کردم…

با آخرین جملاتى که از دهان مجرى خبر خارج شد،
شهاب با نعره کنترل را وسط صفحه تلویزیون محکم پرتاب کرد،
من همان طور کف زمین زل زده بودم به صفحه ترک خورده و اشک هایم یارى ام نمی داد.

عزیزه خاله جان به سینه اش می کوبید و به زبان آذری نفرین می کرد، شادی هق هق زنان به آغوش شهاب پناه برد.

شهرزاد هم میان گریه، مدام فحش و ناسزا می گفت،
دخترکش هم حسابی ترسیده بود و با بغض پشت مادرش پنهان شده بود،
شهاب نگاهش کرد، گفت:

_ هیچی نیست دایی،
بیا اینجا!

بعد او را همراه شادی در آغوشش به تسکین و نوازش میهمان کرد، عزیزه خاله جان دست هایش را بالا برد و رو به آسمان با هق هق گفت:

_ هاى الله!
رو سیاه کن اونایی رو که این جور،
بچه منو بدنام کردن…

شهاب نگران شده بود، صدایم زد.

_ ریحانه؟!

دستم را به کمرم گرفتم و بلند شدم و نگاهش کردم،
چشم هایش پر از اشک بود وقتی می گفت:

_ شاخ دیو هفت سرم که باشه،
من می‌شکونمش!!

تلخ خندیدم.

_ من می دونم،
اینا توطئه جدیده!
می خوان ما رو بترسونن!
می خوان جلومونو بگیرن!
پشت این خبر یکی هست،
یکی که بعد این همه مدت که پرونده بسته شده و مرگ امیر رو هم تایید کردن،
وقتی فهمیده ما دنبال اثبات
بی گناهی شیم،
می خواد اول راه زمینمون بزنه،
می خواد دوباره داغ مردم تازه شه،
داره با سیاه نمایی،
ذهن مردم رو از مجرمین واقعی دور می‌کنه!

بعد خنده ام بیشتر شد،
به صفحه تلوزیون نگاه کردم و گفتم:

_ امیر من ؟!
امیر من مفسد اصلى اقتصادیه؟!
چه قدر مسخره!
آخه این تلویزیون توی این کشور تا ابد یه مفسد واقعی رو توی چارچوبش نشون نمی ده.

سمت اتاقم رفتم و گفتم:

_ برگردید عمارت،
من باید تنها باشم، اگه خیلی هم نگرانم هستین فقط یکیتون بمونه!

در اتاق را که بستم بدون هیچ درنگی سمت زیر پیراهنش رفتم،
در آغوشم مچاله اش کردم و با همه وجودم، آخرین ذرات عطرش را با ولع درون ریه هایم فرو بردم.

چه قدر خالی بودم امیر!
چه قدر از وقتی تو رفته بودی وجودم را خلأ پر کرده بود،
پهلوان هزار چمم،
چه قدر فریاد داشتم که در مقابل سکوت، دست هایش را به نشانه تسلیم بالا برده بود.
دراز کشیدم و همان طور که زیر پیراهنت در آغوشم بود،
موبایلم را روی بالشم گذاشتم و صدای موسیقی را زیاد کردم و
همراهش نالیدم:

“من خالی از عاطفه و خشم،
خالی از خویشی و غربت
گیج و مبهوت، بین بودن و نبودن”

مرد مردهایم حالا من مثل همان تکه چوب سرگردان در اقیانوسم که فقط به امید رسیدن به جزیره ای به وسعت مردانگی تو دلخوشم! “عشق، آخرین همسفر من
مثل تو ، منو رها کرد.
حالا دستام مونده و تنهایی من”

نه عشق هم اگر مرا رها کند، من آدم دل کندن نیستم،
حتى اگر سهم دست هایم همیشه، تنهایی باشد.

“ای دریغ از من که بی خود مثل تو،
گم شدم گم شدم، تو ظلمت تن!
ای دریغ از تو که مثل عکس عشق،
هنوزم داد می‌زنی تو آینه من!
اه …..”

گم شدم امیر! پیدایم کن ! من از تو، فقط تو را می خواهم و دیگر هیچ !

” گریمون هیچ، خندمون هیچ!
باخته و برندمون هیچ!
تنها آغوش تو مونده، غیر از اون هیچ!”

غیر از تو،
اصلا همه دنیا و کهکشان ها هیچ!

” ای .. ای..ای مثل من تک و تنها
دستامو بگیر که عمر رفت،
همه چی تویی، زمین و آسمون هیچ!
بی تو می میرم، همه بود و نبود.
بیا پرکن من و ای خورشید دلسرد،
بی تو می‌میرم، مثل قلب چراغ،
نور تو بودی کی منو از تو جدا کرد …”

به هق هق افتاده ام، شیون سر می دهم:

” نور تو بودی، کی منو از تو جدا کرد؟؟”

درد شدیدی در کمرم حس می کنم،
انگار یک تبر در کمرم کوبیده می شود و چند نیزه همزمان در زیر شکمم فرو می رود،
یک مرتبه خیسی شدیدی در بسترم احساس می کنم و درد هر لحظه بیشتر می شود،
از شدت درد و وحشت،
فریاد می کشم….
تو در اوج سمى ترین و کشنده ترین دردهاى عالم هم، براى من پاد زهرى!

دکتر شیفت با صداى بلند می گوید:

_ بدید همسرش سریع رضایتنامه رو امضا کنه،
بچه چرخیده، زایمان خطرناکه!!!

خبر بدی است،
اما من نمی ترسم ، دکتر می گوید:

_ داد بزن، زور بده!

من اما در سکوت همه تلاشم را می کنم و نور اتاق عمل، چه قدر بی رنگ است، وقتی تو آن گوشه به دیوار سبز اتاق تکیه زدی و با لبخند می درخشی و نگاهم می کنی.

آمدی امیر؟!
بالاخره آمدى؟

دکتر فریاد می زند:

_ دختر بجنب،
به خاطر بچه ات!!

تو دست روی سینه ات می کشی
و آرام می گویی:

_ تو می تونی باباجان.

بی اختیار بغض می کنم اسمت را صدا
می زنم،
دکتر می گوید:

_ عیب نداره،
بگید شوهرش می تونه بیاد داخل کمکش کنه.

می بینم که مامان با اشک و نگرانى وارد اتاق می شود،
اما من همه نگاهم به توست، به شوهرم، آرام می گویی:

_ دخترم خیلى قویه، مثل مامانش!!

با اشک لبخند می زنم و همه تلاشم را برای دخترمان می کنم.
صدای گریه هایش یک لحظه،
فقط یک لحظه باعث می شود از آن گوشه که تو ایستاده ای چشم بردارم،
دخترم در دست های دکتر بین زمین و آسمان گریه می کند،
یک موجود خیس و خونالود عجیب را روی سینه ام می گذارد.
می خواهم قبل او ، تو را ببینم! اما رفته ای!
ناله می کنم؛

_ امیررضا!!!

مامان هق هق سر می دهد.

_ ای بمیرم برات، دختر بیچارم…

این موجود کوچک شروع کرده است به چانه ام را میک زدن، نگاهش می کنم ، دخترک کچل و صورت گردم را خوب نگاه می کنم.

دکتر بالای سرم با لبخند می گوید:

_ ماشالا!!
هم درشته، هم خیلى قویه!

دست هایم می لرزد،
چه قدر این حس عجیب است، با همان دست های لرزان دخترم را نوازش می کنم.
و از میان شیار لب های خشکم می گویم:

_ خوش اومدی،
بچه شیر ماده من!!

بعد انگار ضعف،
مرداب می شود و مرا در خودش می بلعد و از دنیا می برد….

***

اخم کرد و ضبط ماشین را خاموش کرد،
غر زدم؛

_ اِ امیررضا!!!

لب گاز گرفت.

_ خانمم،
من موسیقی با صدای یه خانم، گوش نمی دم.

با حرص گفتم:

_ این خواننده اش هفتاد سالشه!!!

_ قرار بود به اعتقادات هم احترام بذاریم!

دست به سینه رویم را برگرداندم و گفتم:

_ خوب من شعرشو دوست داشتم.

همان طور که رانندگی می کرد، دستم را گرفت و روی پای خودش گذاشت و بعد دستش را محکم روی دستم گذاشت.

_ خوب منم دوست دارم، فقط خانومم واسم بخونه!!

با ذوق نگاهش کردم، لبخند زد و با چشمک پرسید:

_ می خونی واسم؟

بی اختیار خندیدم و گفتم:

_ اوهوم، جایزه ام چیه؟

_ در حد وسعم باشه،هرچى بخوای.

با شیطنت گفتم:

_ هرچی؟!

دستش را روی چشمش گذاشت.

_ روی چشم…

صاف نشستم و صدایم را صاف کردم
و چشم هایم را چند لحظه بستم ، خندید و گفت:

_ ای کیوسان شدی چرا باباجان؟؟ بخون دیگه!!

با اعتراض گفتم:

_ یکم صبر کن،
یادم رفته یه جاهاییشو…

با قهقهه گفت:

_ تو بخون،
اونجاهاشو که بلد نیستی، موزیکشو بزن.

چشم هایم را باز کردم و با خنده خودم را در آغوشش رها کردم،
دستش دورم حلقه شد و همان طور که با دست دیگرش رانندگی می کرد، شروع کرد به نوازش بازویم،
سرم را روی شانه اش گذاشتم و بی اختیار ابیات روی زبانم به رقص در آمدند.

“زخمی تر از همیشه، از درد دل سپردن.
سرخورده بودم از عشق، در انتظار مردن،
با قامتی شکسته از کوله بار غربت،
در جستجوی مرهم راهی شدم، زیارت!
رفتم برای گریه، رفتم برای فریاد!
مرهم مراد من بود، کعبه تو رو به من داد.”

به طواف کعبه قلبم رفته بودم، مرد مردهایم که تو را برای تسکین همه دردهای روزگارم یافتم،
خدا تو را برای من سوغات فرستاده بود…
بغض صدایم را لرزاند دستش را گرفتم و بوسیدم وروی صورتم گذاشتم:

“ای از خدا رسیده ! ای که تمام عشقی!
در جسم خالی من، روح کلام عشقی!”

چه قدر بیهوده تندیس زنده بودن تنم را روی کولم به هر سو می کشیدم،
قبل از اینکه تو بیایی و من بفهمم سالها بدون روح،
عجب مردگی کرده بودم.

“ای که همه شفایی، در عین بی ریایی،
پیش تو مثل کاهم، تو مثل کهربایی!”

زل می زنم به چشم های بارانی کهربایی اش در آینه،
سرم را می بوسد و من حالا با اشک هایم موسیقی متن خوبی، برای ابیات پیدا کرده ام.

” هر ذره از دلم را با حوصله زدی بند،
این چینی شکسته از تو گرفته پیوند.
ای تکیه گاه گریه، ای هم صدای فریاد،
ای اسم تازه من، کعبه تو رو به من داد.
من زورقی شکسته م، اما هنوز طلایی!”

باز پس گرفتن تمام غرور و شخصیت تکه تکه شده ام را مدیون تو بودم،
شیرمرد یال طلایی ام!!!

” طوفان حریف من نیست وقتی تو ناخدایی،
بالاتر از شفایی، از هر چه بد رهایی.
ای شکل تازه ی عشق، تو هدیه ی خدایی.
با تو نفس کشیدن یعنی غزل شنیدن.
رفتن به اوج قصه بی بال و پر پریدن.
ای تکیه گاه گریه، ای هم صدای فریاد،
ای اسم تازه من،کعبه تو رو به من داد.”

بزرگترین سونامی دنیا هم،
نمی تواند ذره ای قلبم را بلرزاند،
وقتی تو این طور کشتی وجودم را ناخدایى می کنی!
بعد یک مرتبه می ترسم،
مثل هربار که هر چه قدر بیشتر می شناسمت، بیشتر عاشقت می شوم،
بیشتر می ترسم که نباشى! که برسد روزی که نداشته باشمت…
بعد خودم را تسکین می دهم و رو به آسمان، زیرلب می گویم:

خدایا !!!
در مرام تو باز گرفتن هدیه ات،
نیست!

لالایی آرامی با صدای زمزمه وار مردانه می شنوم. چه قدر دلم می خواهد تو بیایی، کرکره چشمانم را مثل همان کاسب سر صبح با یا علی بالا بکشی و پر از رزق شود دَخل قلبم!
می دانى مرد مردهایم! قبل تر که می شنیدم کسى می گفت دخلم با خرجم نمی خواند خوب درکش نمی کردم، اما حالا بهتر از همه حسش می کنم؛ وقتى تو همه وجود من بودی و حالا کنارم نیستی چه قدر فقیر شده ام و دخلم خالیست و مردم این آبادی از من توقع تو بودن را دارند ! حالا خوب می فهمم که دخلم با خرجم نمی خواند؛ برگرد و جواب همه آن ها که با محبت دست ها و نگاه تو شور زندگی می گرفتند را خودت بده…
می دانى دیروز از سرای سالمندان زنگ زدند و گفتند سید ابراهیم به رحمت خدا رفت! هفته پیش که به دیدنش رفتم خیلی برایت دل تنگ بود، با بغض گفت:

_ هر هفته جمعه ها می اومد با دست های خودش ما رو حمام می کرد.
نه اینکه اینجا کسی نباشه ما پیرمردهاى از دست و پا افتاده رو بشوره ها ،نه!
اما حاج امیر صبرش زیاد بود…
مثل زورش مثل قلبش ، مثل پرستارا غر نمی زد، آروم و محتاط بود، کار کردنش درست مثل حرف زدنش!
بهش می گفتم پسر تو که از مال دنیا و عزت و مقام چیزی کم نداری چی حاجت داری که شستن یه مشت پیرمرد که جاشونم کثیف می کنن شده نذرت؟
می خندید می گفت :

“سید ابراهیم اینجا میام روح خودمو بشورم “

باهاش شوخى داشتم، گوششو می گرفتم می گفتم پدر صلواتى شستن مرده می گن ثواب داره، تو اومدى قبلِ مردن ما زرنگی کنی این شبهِ مرده ها رو بشورى؟
خدا بهش عزت بده این مرد رو! با اون هیکل خم می شد دستمو می بوسید و می گفت:

_ سید شما برکت حیاتین.

یادمه یبار پاپیچش شدم گفتم امیر بابا راستى راستی مرده هم رفتی شستی؟
بازم خندید و گفت:

_ مجرد بودم بله؛ اما حالا خانمم می ترسه، ازم قول گرفته نرم.

حرف هاى سید ابراهیم که تمام شد، اشک هایم را که دید انگار پشیمان شد و فکر کرد ناراحتم کرده است. آه کشید و گفت:

_ خدا صبرت بده دخترم، می دونم خیلى دوستت داشت.
اصلا هنوز منم باورم نمی شه !
والا موندم توی حکمت خدا، می خوام ناشکرى نکنم اما همش می گم خدا قربون عدلت برم، اما آخه خوش انصاف! این روا بود که من ِلق لقوى آفتاب لب بوم زنده باشم و اون جوون رعنا اون طور زیر خاک؟

بعد میان هق هق گفت:

_ مرگ برازنده اون هیبت نبود…

سید هم مثل بابا بیوک نبودنت را تاب نیاورد. تلفات جای خالی ات روز به روز بیشتر می شود!
گلدان هاى خانه همه خشک شدند و مردند،
برگرد امیر!…
اشکی که از گوشه چشمم می چکد باعث می شود چشم های خشکم توان باز شدن پیدا کنند.
در دنیایی عجیب و رویایی شبیه بهشت چشم باز می کنم!
خدایا من مرده ام؟!
اتاق سفید و صورتى پر از بادکنک های رنگانک و دسته گل های بزرگ…
انواع عروسک های پرنسس هاى دیزنى را هم می بینم…
خرس ها و خرگوش های سفید پشمالو…

صدای لالایی مردانه ای روحم را نوازش می دهد. با صدای کوتاه ناله نوزاد سرم را می چرخانم…

خدای من!
فرشته من را شسته اند و چه قدر پیراهن صورتى برازنده صورت گرد و سفیدش است!

شهاب را بالای سرمان می بینم و بی اختیار خودم را کمی جمع می کنم. پشت انگشتش را روی گونه دخترم می کشد.

_ جانا ! جانا خانم بیدار شو مامان ریحانه بالاخره چشماشو باز کرد.

بعد نگاهم می کند و با لبخند می پرسد:

_ خوبی؟

همه نگاهم را وقف دخترم کرده ام.
با ذوق می گویم:

_ می خوام بغلش کنم.

از جایش بلند می شود و می گوید:

_ صبر کن الان پرستار رو صدا می زنم کمکت کنه.

قبل رفتنش می پرسم:

_ بقیه؟ بقیه کجان؟

دستش را در هوا تکان می دهد.

_ رفتن .گفتن حوصله نداریم، این دختر کچل کپل ریحانه زیادی غر می زنه.

با بهت و ناراحتی گفتم:

_ مامانم!

برگشت، لبخند زد و سمت در رفت. دستش روى دستگیره بود که سرش را پایین انداخت و گفت:

_ قبل از اینکه این در باز شه باید یه چیزی بهت بگم.

نگاهش کردم، صدایش غم داشت وقتی که می گفت:

_ اونی که لیاقت تو رو داشت من نبودم.
حلالم کن ریحان!

ریحان!
قلبم روی یک دست انداز می افتد و وحشت به جانم…
مرا این طور صدا نکن!
هیچ کس حق ندارد مرا این طور صدا کند جز او…

می خواهم اعتراض کنم که در را باز می کند و یک مرتبه همه اعضای خانواده با ذوق و سر وصدا وارد می شوند شادی و حنانه گل در هوا می ریزند.

آیجان کل می کشد ، عزیزه خاله جان ذکر می گوید، مامان گریه می کند و بقیه کف می زنند و برایم شعر می خوانند. شیلا کوچولوى شهرزاد هم همراه ساهیار با ذوق سمت تخت نوزاد می دوند.
پرستار بیچاره هر چه قدر اعتراض می کند و می گوید:

_ چه خبره؟!اینجا بیمارستانه!

گوش هیچ کدام بدهکار نیست.

شهاب اما نیست!در میان هیاهوی جمعیت دیگر او را نمی بینم…
رفته است…

این روزها، تمام راه هاى این خانه به کنار پنجره ختم می شود…
مشغول هر کارى که باشم، در نهایت خودم را کنار پنجره می بینم!

شهاب رفته و هیچ کس نمی داند چرا و کجا؟؟؟
اصلا این رفتن چه قدر طول می کشد؟

موهای طلایی نازک و کم پشت دخترکم که بیشتر شبیه پرزهاى طلایی جوجه تازه از تخم در آمده است را نوازش می کنم،
سرش روی شانه ام است و بعد از دقایق طولانی گریه کردن، بالاخره خوابش برده است ،
سرم را می چرخانم و نیم رخش را تماشا می کنم…
آفتاب هم از پنجره برای تماشای دخترم سرک کشیده و دامنش را روی صورت برفى دخترم پهن کرده است، با بغض می گویم:

_ می بینی خورشید خانم؟
می بینی دخترکم چه قدر شبیه باباشه؟
دستاشو نگاه کن، حتى دستاشم شبیه باباشه!
مطمئنم این دست ها هم یه روز مثل باباش، قراره بخشنده ترین دست های دنیا باشه…

بعد دلم ضعف می رود برای بینی گردش و بی اختیار بینی اش را میان لب هایم آرام می فشرم ،
عطرش قوی ترین مسکن این روزهایم است…

صدای مامان را از پشت سرم می شنوم که می پرسد؛

_ خوابید؟

بر می گردم و سر تکان می دهم،
برای گرفتن جانا دستش را جلو می آورد و می گوید:

_ بذار ببرم بخوابونمش،
نوزادو زیاد بغل کنی بد عادت می شه!
بغلی می شه،
بعدا پدرمونو در میاره….

دخترم را بیشتر به خودم می فشارم؛

_ بذار بغلی شه!
مامان بذار همه جای دنیا به من بچسبه،
بذار نتونه بره…

چشم های مامان پر می شود و می گوید:

_ اولاد امانته مادر،
چشم روی هم بذاری باید بدیش بره…

بغضم بالا می آید و به چشم هایم تراوش می کند.

_ به هیچ کس نمی دمش!

می خواهد با شوخی و لبخند ، غم را دور کند؛

_ خبه خبه!
والا این دختر پنج کیلوییت همین جوری پیش بره و بخوایم شوهرشم ندیم باید یه دبه بخریم این هوا و نگهش داریم!!!

دست می کشم روى پاهای تپل دخترم و می گویم:

_ به باباش رفته بچه ام،
استخون بندیش درشته…

در حالی که جانا را از من می گیرد آرام می گوید:

_ والا مامانشم همچین قلمی و باریک نیست !
ریحانه اتفاقا داشتم عکس های نوزادیتو نگاه می کردم،
مثل جانا تپل مپل بودی!!

می خواهم بخندم،
اما صدایش در جانم می پیچد؛

_ ریحان گلى ،
کی واسم یه دختر تپلى میاری؟
تپلى و لپ گلی؟
گل مَنگولى…

برای اینکه مامان اشک هایم را نبیند، کنار پنجره بر می گردم و می پرسم:

_ عزیزه خاله جان زنگ نزد؟

_ چرا یه ساعت پیش به منیره زنگ زده،
گفته ساهیار این قدر آتیش سوزونده همه رو کلافه کرده!
شهرزاد و شیلا هم برگشتن شمال،
فردا هم الناز میاد ایران،
تا شنیده زایمان کردی سفرشو کوتاه کرده …

_ اوه چه قدر خبر!
بیچاره الناز بعد این همه وقت، شوهرش راضیش کرده بود برن سفر، حالش یه کم بهتر شه…

_ وا !
دو هفته ست رفتن، بعدم ما که نگفتیم برگردن، خودش بی تابه بیاد بچه داداشش رو ببینه.

_ مامان کاش می گفتیم ساهیار رو بیارن بذارن اینجا،
اون پیرزن اعصاب سر و صدا نداره.

مامان با حرص و تعجب می گوید:

_ توی عمارت به اون بزرگی، یه جماعت رو دیوونه کرده!
اون وقت توی این آپارتمان ببین می خواد چی کار کنه!
بعدم نوزاد داریم،
خطر داره،
پسر بچه ست و شیطون!!
یهو یه بلایی سر بچه میاره…

اعتراض می کنم؛

_ همین دیگه،
دلم واسش می سوزه،
اونجا، هم بازی نداره،
شیلا هم که رفته، حتما خیلی حوصلش سر میره.

مامان کمی تردید می کند برای گفتن جمله اش،
و بعد کمی آرام می گوید:

_ شادی می گفت زنگ بزنیم مادرش بیاد چند روز ببرتش…

با خشم می گویم:

_ مگه شهاب بچه رو به شماها نسپرده؟؟؟
می خواست بسپاره به مادرش حتما خودش این کارو می کرد.

_ ریحانه بالاخره این بچه به مادرم نیاز داره!
اون زنم گناه داره، هرچی که نباشه مادر که هست،
والا مادر بدی هم نیست،
به صحبت های ساهیار که دقت می کنم، می بینم چه قدر ادب و خوب حرف زدن یاد بچه اش داده!

_ همه چی فقط خوب حرف زدن نیست…

_ آره اما من به اونم حق میدم، شهاب مگه واسه تو شوهر خوبی بود که واسه اون باشه؟!

جا می خورم!
مدت هاست کسی حتی خودم جرات نکرده ایم به رابطه من و شهاب در گذشته اشاره کنیم،
حالم بد می شود، از اینکه مامان این قدر راحت تیر کلامش را سمت گذشته ام پرتاب می کند…
دست هایم بی اختیار مشت می شود،
سعی می کنم خودم را کنترل کنم،

_ به ما هیچ ربطی نداره!
تنها چیزی که به ما ربط داره، اینه که اون بچه رو باباش امانت گذاشته و تا برگشتن شهاب باید رسم امانت داری خوب اجرا شه.

مامان بدون اینکه چیزی بگوید، از اتاق خارج می شود و من دوباره نگاهم به ابتدای خیابانی است که هیچ کس از آن برای من نمی آید…
هیچ کس…

***
با اینکه امکانات خانه اى که حاج امیر برای اقامت موقت ما فراهم کرده بود، از همه لحاظ کامل بود،
اما حال هیچ کس اینجا خوب نبود،
مخصوصا عزیزه خاله جان که همه فکرش پیش عمارت و بیوک خان و آقا امیررضایش مانده بود…

تاب ماندن در خانه را نداشتم، دانشگاه هم نمی رفتم،
تمام روز، بی هدف خیابان ها را می گشتم،
زیر پاهایم را نگاه می کنم…
دیوار ها و بیلبوردها را نگاه می کنم…
کوچه ها و خیابان ها را جستجو می کنم…
دنبال یک چیز هستم که خودم نمی دانم چیست!
فقط می دانم، در من چیزی گم شده است و باید پیدایش کنم!
باید اول خودم را پیدا کنم و بعد شاید این خودم بداند، من چه چیز را گم کرده ام؟!

چه بر سرم آمده بود؟
بر سر من که گمان می کردم، تا سر حد مرگ عاشق اولین مرد زندگی ام هستم و حالا اینکه فرزندش در بطن رقیب زیبارویم شکل گرفته است،
به جاى حسادت و نفرت و حتی رقابت تنها یک حس در وجودم هر لحظه پر رنگ تر می شود!
حس خواستن !
خواستنِ تلاش برای رسیدن به والاترین حد ممکن وجود خودم!

مامان مدام زنگ می زند، چند بارى هم به دیدنم آمده با اینکه چشم ها و کلامش سراسر نگرانی است، اما می خواهد که همراهش به خانه برگردم و تا اتمام مراحل طلاقم کنار خانواده ام باشم…
اما من آخرین جمله حاج امیر را دیروز، در دفتر وکالت فراموش نمی کنم؛

_ طلاق برای تو، حکم اجبار برگشت به اون خونه نیست!
طلاق حکم جدایی تو از ما نیست،
ما همه، هنوز خانوادتیم، کسی که
از خانواده ما جدا شد،
شهابه نه تو!
کسى که نه ما دیگه اون رو می خوایم،
نه اون ما رو می خواد، شهابه!
یکم صبر کن،
یه فکر اساسی می کنیم واسه روزهای آینده…

می خواهم صبر کنم،
می خواهم برای این آینده قدری صبوری خرج کنم ….

به خودم که آمدم بهشت زهرا بودم ، قدرى بر سر مزار پدرم نشستم، اما واقعیت این بود، حالا هم که بابا فوت شده بود، من راحت نمی توانستم حتی با روحش صحبت کنم!
احساس می کردم هر لحظه ممکن است روحش ظاهر شود و برای این طلاق شماتتم کند،
اما هر چه بود من دختر بودم و یک دختر در اوج بی کسی و بدبختی اش فقط محتاج آغوش پدر است،
ولو که پدرش زیر خروارها خاک خوابیده باشد…

خودم را روی سنگ سرد و سیاه مزارش انداختم و با اشک هایم مزار پدرم را شستم…
اما هیچ نتوانستم بگویم…
ساعتی بعد گل پر پر می کردم ،بر سر مزارِ نسیمی که طوفان بی رحم روزگار،
او را در خود بلعید…
چه قدر دل تنگش بودم،
سرم را که بلند کردم، در برهوت بهشت زهرا،
با وحشت از خودم پرسیدم:

چند نسیم دیگر پایان کارش به اینجا رسیده است؟؟
چند زن به جرم زن بودن،
به چند روش دست از دنیا و جوانى شان شستند؟
شاید اگر حاج امیرى در زندگی من نبود، من هم،
حالا همین جا،
از بی کسی و بى خانمانى خانه گزیده بودم!
مرگ هر روز، چند بار،
چاره چند زن بیچاره، در دنیا می شود؟!

از بهشت زهرا که بر می گشتم حالم بدتر از قبل شده بود،
بر عکس تصورم اصلا آرام نشده بودم…
انگار قلب و روحم زیر یک دستگاه پِرِس هر لحظه مچاله تر می شد!

شب شده بود و من هر لحظه استرسم بیشتر می شد…

هرچه قدر از متصدی داروخانه خواهش کردم، فقط یک جمله پاسخش بود:

_ خانم، بدون نسخه امکانش نیست.

نا امید شدم و داروخانه را ترک کردم، با خودم فکر کردم سراغ کدام داروخانه می توانم بروم که راحت تر آرام بخش پیدا کنم!
که با صدای یک مرد جوان که می گفت:

_ خانم ! خانم ! وایسین…

برگشتم ،
شناختمش، همین چند دقیقه پیش اورا پشت پیشخوان داروخانه کنار متصدی دیده بودم!
جلو آمد و آرام گفت:

_ می تونم قرص رو بدم بهتون!

با تعجب پرسیدم:

_ واقعا؟

کمی این دست و آن دست کرد و بعد با خجالت گفت:

_ فقط زیاد نمیشه،
بعدم اینکه هر بسته صد تومن!

بعد یک بسته قرص از جیب روپوش سپیدش بیرون آورد!
بی معطلی، چند اسکناس درشت حتی بیشتر از مبلغ درخواستی اش به او دادم و بعد با خیال راحت از اینکه، امشب راحت می توانم بخوابم، راهی خانه شدم…

با دیدن ماشین حاج امیر در حیاط خانه، هم خوشحال شدم، هم یک حس شرم و ترس هم زمان، در دلم خانه کرد…

به محض اینکه وارد شدم او را پشت در دیدم،
چشم هایش نگران بود…
سلامم را هم قدری سرد جواب داد و بلافاصله ساعت را نگاه کرد،
حرفی نزد اما متوجه مقصودش شدم،
عزیزه خاله جان اما گفت:

_ قیز، حداقل یه خبر بده دیر میای،
تلفنتم که خاموشه!

معذرت خواهی کردم و کیفم را همان جا روى زمین گذاشتم و برای شستن دست و صورتم رفتم،
در آینه که خودم را دیدم، دلم براى چشم های گود افتاده و قرمزم سوخت…
چه قدر با ریحانه دو سال پیش فرق داشتم!
چه قدر پیر شده بودم…

با شنیدن صدای زنگ خانه با تعجب بیرون رفتم،
آیجان سریع گفت:

_ الناز خانمه،
عزیزه خاله جان لب گاز گرفت و گفت:

_ آخر صدای شوهرش در میاد !
همه فکرش اینجاست،
وقت و بی وقت با هر بهونه ای سرشو می ندازه پایین میاد اینجا…

حاج امیر هیچ نگفت ،
الناز و آلما هم که وارد شدند، هنوز ساکت بود ،
الناز با ذوق گفت:

_ سلام داداش،
به خدا قند تو دلم آب شد، ماشینتو دیدم.

آرام جواب سلامش را داد و گفت:

_ من که دیشب بهت سر زدم!

آلما خودش را به آغوش امیررضا رسانده بود ،
بچه را بغل کرد و منتظر جواب خواهرش ماند،

الناز کنار عزیزه خاله جان نشست و خاله را محکم بغل کرد و گفت:

_ وا خوب دلِه دیگه!
زود به زود تنگ می شه…
خدا شهاب رو آواره کنه،
دلم بدجور خونه مامان وحید می گیره!

اخم حاج امیر باعث شد، سرش را پایین بیاندازد!
با همان شدت اخم گفت:

_ قبل این اتفاقات، تصمیم بر مستقل شدن شما بود،
اما متاسفم که باز رفتید خونه مادر همسرت،
جای اینکه یه جا هرچند کوچیک، ولی مستقل واسه خودتون پیدا کنید….

الناز با دلخوری گفت:

_ وای داداش! شما که می دونی وحید از این عرضه ها نداره!!

با شماتت جواب داد:

_ عرضه هر مردی، توی دستای زنشه…

بحث همین طور ادامه داشت و من اصلا رمق ایستادن نداشتم،
به اتاقم رفتم و با همان لباس ها روی تخت دراز کشیدم و چشم هایم را بستم،
اما همه صداها را به خوبی می شنیدم…
دقایقی بعد که شادی به خانه برگشت،
صدای حاج امیر یک طور عجیبی بالا رفته بود!
انگار تمام حرفهایی که به من نگفته بود را داشت به شادی با صدای بلند، طوری می گفت که من خوب بشنوم!

_ درسته من اینجا نیستم،
اما معنیش این نیست که این خونه بزرگتر نداره و هرکى به هرکى شده!!
اینم درسته که من به شعور و فهم و حق آزادی عمل همتون همیشه احترام می ذارم،
اما هیچ کدومتون !
تاکید می کنم، هیچ کدومتون حق ندارید یه سری حرمت ها رو زیر پا بذارید و این پیرزن رو محکوم کنید، به نگرانی و انتظار!

شادی آرام و خجالت زده معذرت خواهی کرد و من با بغض پتو را روی سرم کشیدم….

کانال عاشقي

همچنین ببینید

پارت ۴۴ رمان هزار چم

  هیچ قایق کاغذى، هیچ اقیانوسی را در نوردیده و هیچ جنگى را نبرده است. …

۷ دیدگاه

  1. با سلام چرا رمان داره درجا میزنه خانوم ایلخانی زیادی دارین داستان آهسته پیش میبرین طوری که دل خوندن از آدم میگیرین فقط بین خطوط دونبال اتفاق تازه میگردیم کامل اشتیاق خوندن از دست داده توی ی پارت شاید اشاره کوچیک ب اتفاقات بشه بقیه اش حاشیه اس انگار خودتونم دل دماغ نوشتن ندارین فقط دارین انجام تکلیف میکنید من یکی از پر طرفدار ترین خوانندهاتونم و هزار چم یکی عالی ترین رماناتون ولی این اواخر خیلی طولانی شد اصلا اتفافی نمیافته فقط حوادث روزمر رو یاد آوری میکنید

    • درست میگن افسانه خانم
      من تو یه سایتی که بعداز پارت ۳۳هزار چم نویسندش شروع به نوشتن کرد شروع به خوندم کردم اون نویسنده رمان سومش رو الان داره مینویسه ولی هنوز هزار چم تموم نشده

  2. با سلام چرا رمان داره درجا میزنه خانوم ایلخانی زیادی دارین داستان آهسته پیش میبرین طوری که دل خوندن از آدم میگیرین فقط بین خطوط دونبال اتفاق تازه میگردیم کامل اشتیاق خوندن از دست داده توی ی پارت شاید اشاره کوچیک ب اتفاقات بشه بقیه اش حاشیه اس انگار خودتونم دل دماغ نوشتن ندارین فقط دارین انجام تکلیف میکنید این اواخر خیلی طولانی شد اصلا اتفافی نمیافته فقط حوادث روزمر رو یاد آوری میکنید

  3. من خیلی قلم خانم ایلخانی رو دوست داشته و دارم ولی گذشته از داستان زیبای هزارچم و خوبی هاش همانطور که قبلا هم گفتم بیش از حد فلش بک میزدند که البته طی دو پارت آخر بهتر شد و میشه بهتر هم بشه به قول دوستمون اکثرا دارید شرح حال ریحانه رو میگین و اتفاق خاصی نمیافته و اینکه امیدوارم پارت بعدی شاهد هیجان بیشتری باشیم .

  4. سلام خسته نباشید
    ببخشید اقا یا خانم ادمین
    میشه بفرمایید چه ساعتی تو سایت پارت میزارید که بدونیم ممنون

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *