پنج شنبه , آذر ۱ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان هزار چم / پارت ۴۳ رمان هزار چم
کانال عاشقي

پارت ۴۳ رمان هزار چم

سر درد شدید از شقیقه هایم شروع می شد و بعد چشمانم را طوری محاصره می کرد،
که احساس می کردم هر لحظه ممکن است،
چشم هایم از شدت درد و فشار خود کُشی کنند و از حدقه بیرون بزنند!

نفس تنگی ام هم، هر لحظه بیشتر می شد، در دلم آشوبی بود وصف نشدنی!
انگار گالن گالن اسید روانه معده ام می شد و یک مرتبه طوری خالی می شد که استرسم بیشتر و بیشتر می شد!

تصویر صورتش با آن موهایی مواج طلایی از پشت پلک هایم دور نمی شد، وقتی که دست به دیوار گرفت و شهاب آن طور نگران خم شد و دست به شکم برجسته اش زد…

بعد بی اختیار صدای خنده های شهاب را می شنوم که
میان خنده مهربانانه می گوید:

_ پنبه برفی!
بچم کجایی؟

صورتش را می بینم،
کت و شلوار دامادی اش تنش است، کرواتش را محکم می کند، چرخ می زند.

_ چه طوره ریحانه؟

دست می کشد روی صورتم؛ داغی لب هایش را روی گونه هایم حس می کنم.

_ من شعر شاعری بلد نیستم!
فقط می دونم، می خوامت!

دور تر می روم، اولین بار که سوار ماشینش شدم…
دور تر… اولین بار که دیدمش …
لبخندش،
کرواتش…
نگاه براقش…!

در حیاط عمارت ایستاده،
برایم دست تکان می دهد و یکی از همان چشمک های غرق شیطنتش را برایم می فرستد.

چه مرگم شده است؟
اشک دریا شده است روی بستر سرد گونه هایم…

از این اشک های احمق بیشتر از هر وقتی می ترسم!
از این اشک هایی که برای تصور او در کنار تاراست…
برای این باور است که او حالا برای تاراست…

گوش شعورم را می پیچانم!
احمق جان!
شهاب از روز نخست هم متعلق به آن زن مو طلایی بود…!

باید بخوابم!
من از کابوس های بیداری، همیشه زخم خورده ام…

دنبال کیفم می گردم تا قرص هایم را پیدا کنم، یادم می افتد کیفم بیرون اتاق است، هراسان از اتاق بیرون می روم.

حاج امیر هنوز اینجاست. کنار عزیزه خاله جان نشسته و در حال صحبت هستند، مرا که می بیند، مکث می کند؛ دنبال کیفم می گردم.

عزیزه خاله جان می پرسد:

_ چیزی می خوای دخترم؟

_ کیفم، کیفم اینجا بود!

با دست روی میز را نشان می دهد.

_ این آلمای شیطون دل و روده کیفتو ریخته بود بیرون، حاجی جمعش کرد، گذاشتش اون بالا دست نزنه بهش دیگه!

وحشت زده به حاج امیر نگاه می کنم، چشم هایش چرا خیال نابودی ام را دارد؟؟؟

سمت کیف می روم و آن را بر می دارم و آرام می گویم:

_ شب بخیر..

جوابم را نمی دهد ، می خواهم بروم که حس می کنم قفل شده ام، دسته کیفم را برای متوقف کردنم نگه داشته است،
خشم به چشمانش نمی آید…
نمی آید…
به خدا که نمی آید!

به صدایش هم همین طور وقتی که می گوید:

_ باید حرف بزنیم!

با نگرانی می پرسم:

_ حرف؟ چی شده؟

با چشم هایش به حیاط اشاره می کند و می گوید:

_ بیرون!

بعد بلند می شود عزیزه خاله جان هم نگران شده است.

_ چیزی شده آقا امیررضام؟

_ نه خاله جان شما برو بخواب،
شب بخیر!

سمت حیاط که می رود.
من با چشم هایم بی اختیار به خاله التماس می کنم..
عزیزه خاله جان هم نگران است ،
حاج امیر که تعللم را می بینید، بر می گردد و می گوید:

_ منتظرم!

ناچار دنبالش راه می افتم ،
وارد حیاط که می شویم در را می بندد و سمت نرده ها می رود.
هر دو دستش را روی آن ها تکیه گاه می کند و نفس عمیقی می کشد.

صدایم می زند:

_ ریحان!

قلبم شبیه فنر فشرده ای که رهایش کرده اند، جنون آمیز خودش را به در و دیوار سینه ام می کوبد!

نگاهش می کنم، چند ثانیه عمیق نگاهم می کند و بعد سرش را پایین می اندازد.

_ خیلی تصادفی بود که اونا رو توی کیفت دیدم،
برشون نداشتم که توهین به حریمت نباشه!
برشون نداشتم!
اما ترسیدم!
ترسیدم دختر! از اینکه نمی دونم کی شروعشون کردی؟
از اینکه یه لحظه با خودم فکر کردم نکنه دارم اشتباهی واسه کسی می جنگم که خیلی وقته خار و زبون دست هاشو به علامت تسلیم برده بالا و منتظر مرگه!
ترسیدم چون من…
من …
من همه چیمو پای تو وسط گذاشتم!
مال و اعتبارم فدای یه تار موت!
حتی آبرو و اسم و رسمم!
می دونی حتی به خودم می گم قلبم و حسم هم پیش مرگش!
اما … اما من پای تو خدامو وسط گذاشتم!
اعتقادمو کف دستم گرفتم!
نشه که یه جور شونه خالی کنی که من بمونم و بی خداییم!

وحشت به جانم می افتد.
باورم نمی شود گوش هایم درست شنیده اند!
با بغض فقط نگاهش می کنم،
و آرام می گویم:

_ من … من هیچی از اون قرص ها رو نخوردم!

او هم با بغض لبخند می زند. سمتم می آید، کف دستش را مقابلم می گیرد.
با تعجب نگاهش می کنم.
بعد متوجه منظورش می شوم،
سریع قرص ها را از کیفم بیرون می آورم و کف دستش می گذارم.

قرص ها را که در جیبش می گذارد ، انگار از غم ِصدایش کاسته شده است!

_ فردا جلسه دوم دادگاهه. وکیل گفت همه چی واسه طلاق به نفعته!

 

نفس عمیق می‌کشم و خوب تماشایش می کنم و با خودم فکر می کنم؛
وابسته ترین و مفلوک ترین معتادهای دنیا هم،
اگر حاج امیری داشتند، حالا همه جیره مواد مخدرشان را با رضایت کف دست های او قرار می دادند!

بعد لبخند می زنم و لبخندم قدری صدادار می شود.

با تعجب نگاهم می کند و
با تنگ کردن چشم هایش علت خنده ام را می پرسد.

باهمان خنده می گویم:

_ داشتم فکر می کردم ،
هفته ای یه بار برید مراکز ترک اعتیاد و همین جوری قشنگ حرف بزنید،
اونوقت قول می دم هیچ معتادی باقی نمونه!

خجالت کشیدم بگویم:
” آن وقت یک یکشان به خودت و آرامش ِ کلامت معتاد می شوند.”

خندید و لبش را گاز گرفت.
با کمی اخم گفت:

_ مسخره می کنی پدر صلواتی؟!

_ نه به خدا جدی می گم!

دست هایش را به کمرش زد
و گفت:

_ خوب پس حالا که جدی میگی،
فردا باهام میای!

با تعجب پرسیدم:

_ کجا؟؟

_ چند تا ماشین غذا،
آخر هفته ها واسه معتاد های بی خانمان که توی قبر می خوابن، می بریم!

با تعجب و ناراحتی گفتم:

_ وای توی قبر می خوابن؟

ناراحتی ام را که دید، گفت:

_ تموم می شه همین روزها،
با چند تا خَیر جلسه دارم، می خوایم واسشون چند تا خوابگاه تاسیس کنیم.

با بغض سرشار از شادی می گویم:

_ خدا سایتونو از سر دنیا کم نکنه!

طفلک بى گناه با تمام وجود اشک می ریخت،
لیوان آب را مقابلش گرفتم و در حالی که موهای فر و طلایی اش را نوازش می‌کردم، گفتم:

_ ساهیار جانم، عزیزم یه کم آب بخور خاله.

دست های کوچکش را مردانه به پیشانی اش زد و گفت:

_ ریحانه!
آخه من چی کار کنم؟

بعد هق هقش اوج گرفت،
بغلش کردم و گفتم:

_ چرا حرف منو گوش نمی‌دی؟
مگه من تا حالا بهت دروغ گفتم؟

با ناله به گوشی تلفن اشاره کرد.

_ صدبار زنگ زدم !
همش میگه آموشه!
آموشه…

دلم برای شیرین زبانی اش ضعف رفت.

_ خوب حتما جاییه که پریز برق نیست، نتونسته گوشیشو شارژ کنه.

با بغض و چشم های غمبار نگاهم کرد.

_ شهاب جان نمرده؟

قلبم انگار زیر یک وزنه یک تنی مچاله شد،
اخم کردم.

_ ساهی!
این چه حرفیه؟!

هیچ کس اندازه من معنی انتظار و نگرانی را درک نمی‌کرد
و چه قدر از شهاب عصبانی بودم
که این طفل معصوم را هم محکوم به این درد کرده بود.

سرش را بوسیدم و گفتم:

_ می‌خوای بگم سپهری ببرتت پیش مامانت؟
ها؟
حتما دلت تنگ شده!

سرش را به نشانه مثبت تکان داد.

_ آره تنگ شده،
اما بهم گفت به حرف شهاب جان باید گوش کنم، شهاب جان گفته پیش خاله ویزه جان بمونم.

از تلفظ اسم عزیزه خاله جان خنده ام گرفت و گفتم:

_ پس دوست داری توی عمارت بمونی؟

کمی مکث کرد و گفت:

_ اگه تو و بچت تنهایین، می‌تونم بمونم و مواظبتون باشم.

خندیدم و گفتم:

_ خوب چه طور می‌خوای مواظبمون باشی؟

دستش را به حالت تفکر کنار دهانش گذاشت و گفت:

_ ممکنه شب ها دزد بیاد، من با همشون می‌جنگم.

سرش را روی سینه ام فشردم،
با دست های کوچکش آرام آرام دستم را نوازش می‌کرد.

_ غصه نخور ریحانه!

نمی‌دانم چه طور حجم غصه ام را احساس کرد،
اشکم روی موهایش چکید و گفتم:

_ پیشم بمون ساهیار!

مردانه قول داد.

_ می‌مونم، قول شَلَف…

قول شلفش واقعا شرافتمندانه بود،
روزهای سخت، با شیطنت های شیرین ساهیار و صورت خندان و دلبرانه دخترم سپری می‌شد.

تازه یک ماهه شده بود، اما به قول مامان انگار علاوه بر وزن و قدش، عقل و چشم هایش هم زودتر رشد کرده بودند.

دخترم با دقت همه جا را نگاه می‌کرد و آن چنان شیرین می‌خندید که نمی‌دانستم پیش مرگِ رنگِ کهربایی چشم هایش شوم،
یا طعم عسل لبخندش؟

تازه خوابش برده بود که با سر و صدای ساهیار سریع از اتاق بیرون رفتم،
مشغول حرف زدن با تلفن بود،
هر روز بیشتر از ده بار با پدرش صحبت می‌کرد،
با حرص می‌گفت:

_ ببین شهاب جان! ویزه خیلی پیره،
همش غر می‌زنه، من احترام می‌ذارم، اما باز غر می‌زنه…
اصلا بیا، ریحانه اینجاست، از خودش بپرس.

گوشی را سمتم گرفت و آرام گفت:

_ میگه اینجا اذیت می‌کنم، باید برم پیش خاله ویزه جان.

خندیدم و گوشی را گرفتم.

_ الو شهاب؟

صدایش خسته بود.

_ سلام، خوبی؟

_ خوبم، چرا این قدر سر به سر این بچه می‌ذاری؟

_ مشکلات خودت کمه، بچه منم سرت افتاده…

_ این طفلک کاری نداره،
کمک دستمم هست.

_ ساهیار؟! اون اعجوبه رو هرکی نشناسه، من خوب می‌شناسم،
آخه اون می‌تونه کمک باشه؟

با لبخند ساهیار را نگاه کردم و نوازشش کردم.

_ بله که کمک می‌کنه،
هر شب برای جانا لالایی می‌خونه،
قصه تعریف می‌کنه،
هر وقت می‌خوام جاشو عوض کنم، واسش از اتاقش پوشک میاره،
پوشک کثیفو می‌بره توی سطل میندازه،
مواظب ماست دزد نیاد،
اوووف خیلی کارای دیگه…

شهاب ساکت شده است و بعد از چند ثانیه مکث، می‌گوید:

_ کاش به من نره!

درد صدایش را خوب حس می‌کنم.

_ شهاب؟
نمی‌خوای بگی کجایی؟
نمی‌خوای بگی کی میای؟

_ اگه قرار باشه دست خالی برگردم، ترجیح میدم هیچ وقت برنگردم…

با تشر می‌گویم:

_ خجالت بکش! تو بچه داری! گفتن این حرفم زشته به خدا،
برگرد شهاب!
دست پر یا خالی،
فرقی نمی‌کنه،
برگرد!
هیچ کدوم از ما دیگه طاقت ندونستن و بی خبری و انتظار رو نداره
برگرد شهاب…

همه عضلاتم منقبض شده بود و شرم این اتاق، همراه با سرما به جانم رسوخ کرده بود.
دکتر پس از معاینه، چند بار سر تاسف تکان داد و شنیدم زیر لب گفت:

_ خیلی دیر اومدی.

خوب نگاهش کردم؛ جوان بود، زیبا و قوی.
با همه ظرافتش، استوارى را می شد در بند بند وجود این زن دید.

مشغول نوشتن گزارش معاینه اش بود و من هم سریع لباس هایم را پوشیدم.

سنگینی نگاهش را حس کردم و چه قدر از زن بودنم در مقابل چنین زنی، شرم داشتم…

از اتاق که بیرون رفتم، نگران پشت در ایستاده بود.
انگار می دانست این دقایق و این معاینه، چه قدر برایم عذاب آور خواهد بود.
آب میوه‌ای که در دست داشت را برایم باز کرد و مقابلم گرفت و پرسید:

_ خوبی؟

با بغض، سر تکان دادم و آب میوه را پس زدم.

_ میل ندارم.

اصرار کرد:

_ فقط یه‌کم.

چند جرئه نوشیدم و گفتم:

_ بریم از این‌جا.

دست کشید روی صورتش.
بغض نگاهم جا ماند روی انگشتر فیروزه اش.

زیر لب تکرار کرد:

_ می‌ریم از این‌جا…

دقایق طولانی، در آغوش مامان، فقط به دریاچه خیره شدم.
چه قدر این دریاچه مصنوعی شبیه من بود.
همان قدر راکد، همان قدر جعلی…

مامان نوازشم کرد و گفت:

_ پاشو بریم.
حاج امیر خیلی وقته تو ماشین منتظره.

دلم، رفتن نمی‌خواست.
مثل کودکی که از اتمام روز و شروع سیاهی می‌ترسد، بیشتر به مامان چسبیدم.

_ مامان، حالا چی می‌شه؟

آه کشید و چادرش را روی سرش جا به جا کرد.
می دانست که این نسیم خوش عطر چادر مشکى اش را، تا سر حد جان، دوست دارم؟

_ هرچی خدا بخواد.

بار چندم بود که بغض می‌کردم.

_ حتما آقاجان، تو و حنا رو خیلی اذیت می‌کنه.

_ از من که گذشت، اون طفل معصوم رو بدجور توی اون خونه حبس کرده.
از وقتی اون شهاب از خدا بی خبر اومد راجب تو و حاج امیر و طلاق، اون حرفها رو زد، آقاجانت همش می‌گه تو هم، جا پای نسیم گذاشتی.
به عالم و آدم شک داره.

دست هایم را مشت کردم و گفتم:

_ نمی‌ذارم بلایی که سر ما آورد رو سر حنا هم بیاره.

از جایم بلند شدم و گفتم:

_ زود برو خونه مامان.
مواظب حنانه باش!

سر، که چرخاندم، وقتی او را دیدم، کهرباهایش را پشت سیاهی عینک آفتابی پنهان کرده بود و به اتومبیلش تکیه داده بود.

چشمانش را نمی‌دیدم؛ اما حتم داشتم که نگاهش سمت ماست.

مصمم تر شدم و زیر لب غریدم:

_ من زنجیر این اسارت ارثى رو بالاخره پاره می‌کنم.

مامان که می‌خواست بلند شود، حس کردم به کمک نیاز دارد.
دستش را گرفتم.
بلافاصله پرسید:

_ جلسه آخر دادگاه کی شده؟

سمت ماشین حاج امیر راه افتادم و گفتم:

_ امروز گزارش پزشک قانونی رو گرفتیم.
احتمالا دَه روز دیگه.
حاج امیر می‌گه وکیلم مطمئنه که می‌تونه توی این پرونده، عسر و حرج زوجه رو اثبات کنه.

مامان با تعجب پرسید:

_ این چیه دیگه!؟

ایستادم.
نگاهم به دریاچه مصنوعی بود و بوی ماندگی اش، برایم مشمئز کننده بود.
شاید هم این بوی دریاچه نبود که حالم را بد می‌کرد و در اصل، علت حال بدم این بود که مادرم هم مثل همین دیروز خودم و هزاران زن دیگر سرزمینم، حتی معنی ” عسر و حرج ” را نمی‌داند.
یا حتی اصلا تا به حال، به گوشش هم نخورده!

با بغض گفتم:

_ عسر و حرج یعنی سختی و مشقتی که توان و تحمل ادامه‌ی زندگی، برای زن وجود نداشته باشد.

اشکم می‌چکد.

_ می‌دونی مامان! می‌دونی شامل چی می‌شه؟
وقتی یه مرد، بدون اینکه واسش مهم باشه، چند ماه زنش رو بذاره و بره؛
وقتی مدام مواد مخدر یا مشروبات الکلی مصرف می‌کنه؛
وقتی مدام با زنش سوء رفتار داره؛
کتکش می‌زنه؛
شکنجه اش می‌ده؛
زندانیش می‌کنه؛
حتی بی اعتنایی و اهانت به همسر!

با خشم و بغض بیشتری ادامه می دهم:

_ ازدواج مجدد!
وفادار نبودن به زندگی زناشویی و ارتباط نامشروع هم می‌تونه از موارد مهم عسر و حرج باشه.

اشک هایم را پاک می‌کنم و تلخ می‌خندم:

_ می‌بینی مامان! می‌بینی من همشو تجربه کردم؟ اصلا من مدالشو می‌تونم بگیرم!

مامان در حالی که اشک می‌ریزد، محکم بغلم می‌کند.
در گوشش، آرام اما پر تحکم زمزمه می‌کنم:

_ معنی عسر و حرج رو به خواهرم یاد بده مامان!

***
طوفان شدید شده بود.
آن قدر که یکی از گلدان های مورد علاقه اش، از لبه تراس افتاد و خاکش همه جا پخش شد.

طوفان که آرام گرفت، مثل همیشه، با حوصله و صبر، مشغول شد.
تکه های شکسته را جمع کرد و ساقه های گل را با احتیاط، در آب گذاشت.

با ناراحتی گفتم:

_ شکسته؛ از ریشه جدا شده.

مشغول جمع کردن خاک های کف تراس بود.
با آرامش گفت:

_ ریشه می‌ده باباجان!

دوباره به ساقه شکسته” دیفن باخیا” ىِ مورد علاقه اش نگاه کردم و نا امید گفتم:

_ فکر نکنم.
آخه خیلی داغون شده.

بلند شد و لبخند زد و در حالی که از کنارم رد شد، پیشانی ام را بوسید.

_ مواظبش باشیم، می‌شه!

شد!
دیفن باخیا ریشه داد.
از قبل بیشتر!
جوانه هایش دلبری می‌کرد.
منتظر بودم سهمش یک گلدان زیبا در تراس، کنار سایر گلدان هایش شود؛ اما یک روز، آن را برای همیشه برد و دیگر هیچ وقت نیاوردش.
با تعجب پرسیدم:

_ دیفن باخیا رو کجا بردی؟

خندید و گفت:

_ ریشه زده بود.
دیگه وقتش بود ریشه هاش رو از آب بگیرم و یه جای محکم بکارمش.

می ترسم امیر!
این روزها بیشتر از همیشه، قوت ریشه هایم را حس می‌کنم و می‌ترسم که نکند برای من هم وقتش رسیده بود که…

با چند ضربه به شانه ام، به خودم می آیم.
بر می‌گردم و خانم جا افتاده ای را می‌بینم که ابرویش را بالا انداخته و می‌گوید:

_ نوبتت شد.

کمی دستپاچه می شوم و رو به مرد جوان منشی می‌گویم:

_ من باید حاج آقا رو همین امروز ببینم.

کلافه می‌گوید:

_ سی نفر جلوتونن خانم.
وقتت رو می‌دم، فردا و پس فردا بیا باز سر بزن، شاید وقتت شده باشه.

با اعتراض می‌گویم:

_ روز سومه که میام.
خواهش می‌کنم.

یک مرتبه با هیاهوی مردم، توجهم سمت اتاق حاج آقا ساداتی جلب می شود.
حاج آقا که از اتاق خارج شده است، جمعیت دنبالش راه افتاده اند و هرکس دردی دارد برای گفتن.

پیرمرد از پسر محکوم به اعدامش می‌گوید.
دختر جوان از بدهی اش.
مردی از بیماری کودکش.
زنی از بی خانمانی اش…
همه در حال خواهش و تمنا هستند.

حاج آقا ساداتی!
شبیه همان چیزی است که امیر می گفت.

” عبایش، لکه سیاست نداشت و عمامه اش، شبیه تاج بندگی بود، نه تاج حکومتی!”

لنگ می‌زد.
می‌دانستم یک پایش را در شلمچه جا گذاشته است.
اما شرافت و غیرتش را هیچ جا و هیچ وقت جا نمی‌گذارد…

با طمانینه و آرامش، صحبت همه را گوش می‌داد.
هر در دستش را بالا برد و گفت:

_ چشم چشم!
خدمت به شما، وظیفه شرعیمه.
اجازه بدین برای نماز برم؛ بعد میام انجام وظیفه می‌کنم.

بی اختیار جلو رفتم.
بعد از چند لحظه مکث، با صدای بلند گفتم:

_ حاج آقا سادات!

برگشت و نگاهم کرد و با آرامش گفت:

_ بعد نماز خواهرم!

مجال ندادم و گفتم:

_ به من وقت سه روز دیگه رو دادن.
اما من فقط امروز رو وقت دارم.

کمی صبر کرد و با سکوتش، اجازه داد بیشتر حرف بزنم.

_ من همسر امیررضا جبارزاده ام حاج آقا.

همه با تعجب نگاهم می‌کنند.
بعد زمزمه ها شروع می شود.

حاج آقا سادات، دست روی ریش های خاکستری اش می کشد و رو به منشی می‌گوید:

_ آقا محمد، برای خانم، امروز یه وقت بذار.

جمعیت با نفرت نگاهم می کنند.
صدای پیرزن را می شنوم که می‌گوید:

_ چرک و خون شه بزنه از جیگرتون بیرون حق مردم.

دستم را روی قلبم می‌گذارم و بعد، یک نفس عمیق بی صدا…
من هم سمت مسجد راهی می شوم…

*
قبل از اینکه بنشیند، با احترام به من گفت:

_ بفرما خواهرم!

اما من برای نشستن نیامده بودم، من این روزها بیشتر از هر روزی باید بایستم و ایستایى را تمرین کنم،
خم شدم و قرآن روی میزش را برداشتم و آرام گفتم:

_ با اجازتون.

با تعجب نگاهم کرد، زیر لب نام خدا را گفتم، قرآن را بوسیدم و بعد بازش کردم.

اولین آیه‌ی سوره قصص، دلم را همراه چشمانم لرزاند،
با بغض خواندم.

“فَخَرَجَ مِنْهَا خَائِفًا یَتَرَقَّبُ قَالَ رَبِّ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ،
ترسان و نگران از شهر بیرون شد، گفت : ای پروردگارِ من ، مرا از ستمکاران رهایی بخش”

دیدم که حاج آقا ساداتی دست روی صورتش کشید، دستم را روی همان صفحه‌ی قرآن گذاشتم.

_همین قرآن حجت بین من و شما و خدای من و شما حاج آقا.

متعجب و کمی نگران نگاهم کرد.

_ از من چه کاری بر میاد دخترم؟

محکم گفتم:

_شما امیررضا جبارزاده رو خوب می شناسید.

زیر لب ذکر می‌گوید،

_ خدایش بیامرزد…

_ خداش آمرزنده تر از این حرفاست،
کمکم کنید حاج آقا!
از بین همشون یه راست اومدم سراغ شما،
می‌دونم نفوذ شما نسبت بهشون کمتره،
اما یقین دارم شما تنها کسی هستی که حق رو، محض منفعت خودتون ناحق نشون نمی‌دید،
من …
من دنبال یه سری مدارکم که مفقودش کردن،
به نفعشون نبود اون مدارک باشه،
اما شما …
شما مدرک زنده اید،
شما حجت حاضرید!
این مردم شما رو خیلی قبول دارن،
شما از همه اون مدارک خبر داشتین،
شما شاهد انتقال و واگذاری اون بودجه توسط امیر بودین!
همون که میگن دزدیده!
همون که میگن اختلاس کرده!
می‌دونم امشب میرید منبر مسجد بازار،
می‌دونم امشب همه هستن،
می‌دونم از تلویزیون مراسم امشبِ مسجد زنده پخش میشه،
حاج آقا سادات!
تو رو به گلوى بریده‌ی جدّت حسین!
تو رو به همین قرآن!
تو رو امیرالمومنین، قرآن ناطق، قسم!
حاجی امشب نذار اون منبر فقط محض وعظ و عزاداری باشه،
امشب بذار کرسی احقاق حق یه مظلوم با شرف باشه اون منبر!

چشم هایش سرخ شده بود و صدایش می لرزید.

_ یه آقایى بود هزار و چهارصد سال پیش هم تنها بود، هم مظلوم،
سرش رو بریدن…
چون سر خم نکرد مقابل هیچ ظلمی،
جان مبارکشم گرفتن اما هنوز می‌ترسیدن،
هنوز هراسون بودن!
این بود که تهمت زدن و خودش و خاندانش رو خارجی خطاب کردن،
حال امروزت رو می‌فهمم دخترم،
تنها وایسادى بالای تل و غوغای اون قتلگاه رو تماشا می‌کنی.

_ حسین رو قبل عاشورا و قتلگاه کشتن!
حسین رو کوفیا خیلی قبل تر کشته بودن…

از جایش بلند شد،
عبایش را روی شانه اش مرتب کرد و محکم گفت:

_ من اهل کوفه نیستم!

دلم سر جایش قدری با این جمله آرام می‌گیرد…

کانال عاشقي

همچنین ببینید

پارت ۴۴ رمان هزار چم

  هیچ قایق کاغذى، هیچ اقیانوسی را در نوردیده و هیچ جنگى را نبرده است. …

۳ دیدگاه

  1. سلام و خسته نباشید به مدیر سایت
    چه شرایطی لازمه تا رمان نویسنده هارو توی سایت بزارید؟

    • سلام
      شرایطی لازم نیست اگه میخواید رومانتوو تو سایت رمان من بزارید ایدی تلگرامتونو بدیدتا باهم در تماس باشیم

  2. خیلی ممنون از پاسخ گویی.
    هر زمان رمان کامل شد و ویرایش دوست دارم توی این سایت بزارم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *