پنج شنبه , آذر ۱ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان هزار چم / پارت ۴۴ رمان هزار چم
کانال عاشقي

پارت ۴۴ رمان هزار چم

 

هیچ قایق کاغذى، هیچ اقیانوسی را در نوردیده و هیچ جنگى را نبرده است.
قایق کاغذى، محض آبگیر های کوچک، صرفا براى یک بازی کوتاهِ چند بچه خردسال…

بیچاره آن کس که همراه رویاها و سرنوشتش، سوار یک قایق کاغذی می شود و تن به اقیانوس زمانه می سپارد.
بیچاره آن کس!
حتی اگر قایقش از بهترین و رنگارنگ ترین کاغذ های دنیا هم ساخته شده باشد، بیچاره…

در همه جلسات دادگاه، وکیلم به جاى من شرکت کرده بود؛ اما حالا وقتش رسیده بود که برای اتمامش، خودم با او و گذشته و آینده ام رو به رو شوم…

باید اعتراف کنم از دیدنش حس عجیبی داشتم که حتی بعد از گذشتن چند سال، هنوز اسم حس آن روزم را نمی‌دانم.

بر عکس همیشه، صورتش اصلاح نشده بود.

زودتر از ما رسیده بود.
وقتى که وارد شدم، چند ثانیه فقط نگاهم کرد.
همان طور که نشسته بود، سرش را پایین انداخت و با برگه هایی که در دستش بود، خودش را مشغول کرد.

حاج امیر همان‌جا کنار در ایستاد.
در دورترین نقطه اتاق دفترخانه از او، ایستادم.
وکیلم با دفتردار، مشغول صحبت بود.

دوباره سرش را بالا آورد و نگاهم کرد.
از نگاهش فرار نکردم و برعکس، مستقیم به چشم هایش خیره شدم.
چشم هایش را فشرد و بعد، دستش را روی پیشانی اش گذاشت.
پریشانی، از صورت و رفتارش کاملا مشهود بود.

متوجه شدم وکیل، با چشم هایش از حاج امیر چیزی می‌پرسد.

و او با حرکت سر، انگار اذن صادر می‌کند.

وکیل پاکت کوچکى از کیفش بیرون آورد و مقابل شهاب گرفت و محترمانه گفت:

_ آماده‌ست آقای جبار زاده.

همان طور که تلخ، نیشخند زد؛ پاک را گرفت و باز کرد.
متوجه یک چک شدم.
با دلخوری حاج امیر را نگاه کردم.
سرش را پایین انداخت.

شهاب چک را در جیبش گذاشت و رو به من، سر تاسف تکان داد.
با این حرکتش، خشمم اوج گرفت و با عصبانیت اتاق را ترک کردم.
وکیل با تعجب دنبالم دوید و صدایم زد:

_ خانم ارجمند!

هنوز دو پله بیشتر نرفته بودم، که با تحکم صدایش، ایستادم.

_ بازم فرار؟

دست هایم را مشت کردم و بالا رفتم.
این مرد که این چنین با طعنه از فرار می‌گفت، حاج امیر بود؟

رو به رویش ایستادم.
هر دو خشمگین بودیم.

_ شما به من دروغ گفتی! گفتی بهش هیچی نمی‌دی!
اون چک چیه؟
چقدره؟
منو چند فروخت؟

انگشتش را نزدیک بینی اش گرفت و با جدیت گفت:

_ هیس یواش!

بغضم گرفته بود.

_ چرا منو تحقیر می‌کنید؟ چرا وقتی خودت بهم عزت نفس و غرور رو یاد دادی، این‌جور هویتم رو زیر سوال می بری؟
پس بیخود نبود راضی شد بیاد واسه طلاق! به خواسته‌ش رسید.

تسبیحش را در دستش مشت کرد و همان دستش را روی سینه اش کشید و بعدِ نفس عمیق گفت:

_ الله اکبر!
دختر کی از من دروغ شنیدی؟
همه چی واسه طلاق، به نفع تو بود.
بعدِ اثبات ضرب و شتم و آثار زخم هات که پزشک قانونی تاییدیه اش رو داد، جرمش محرز شد!
من چرا باید دور از جونت، تو رو وقتی حکم خدا و قانون آزاد اعلام کردن، بخرم؟

_ پس اون چک چیه؟

_ چیزی بهش ندادم، سهمش از عمارت رو خریدم!

با تعجب گفتم:

_ چی؟؟ چه طور راضی شد؟
اصلا چرا مالی که خودتون بهش دادین رو باید بابتش پول بدین؟

با لحن آرام تری گفت:

_ اگه عصبانی نشی، بهت می‌گم.

با مظلومیت نگاهش کردم.
تسبیحش را مقابلم گرفت و هم زمان گفت:

_ مگه خودت ازم نخواستی عمارت رو بهش ندم؟
مگه تو هم مثل من دلت واسه اهل خونه و وابستگیشون به عمارت نمی‌سوخت؟
مگه نگفتی یادگار مادرم رو از دست ندم؟
خوب منم همین کار رو کردم.
حالا چه اشکال داره دو برابر یا سه برابر قیمت واقعیش بپردازم؟

تسبیح را گرفتم و در مشتم فشردم.
انرژی خوبی از این کار نصیبم شد.

زیر لب گفتم:

_ دیدین منو فروخته؟

کمی مکث کردم و بعد، مصمم گفتم:

_ اصلا به درک که فروخته!

اخم کرد و گفت:

_ گیریم که اون فروشنده باباجان!
من خریدار نیستم!

جمله اش برایم توهین آمیز بود.
با اخم و تعجب نگاهش کردم.
سرش را پایین انداخت و گفت:

_ چه طور چیزی که قیمتش هزار برابر ثروت همه دنیاست رو منِ ناچیز می‌تونم بخرم؟

لبخند روی لب هایم، همراه یک قطره اشک از چشمانم زاییده شد…

وقتی داخل اتاق برگشتیم، متوجه حال شهاب شدم.
می‌دانستم هر وقت عصبی است، با انگشت هایش روی پایش ضرب می‌گیرد.

دفتردار با یک لحن بی حوصله گفت:

_ همه چی آماده‌ست خانم.
بیا بشین وقت تنگه.

به دیوار تکیه دادم و گفتم:

_ منم آماده ام.
لازم به نشستن نیست، بفرمایید!

این قایق کاغذی براق، تازه اول راه بود که با چند موج کوچک، مچاله شد و مرگ روی آب، قسمتش شد و حالا منِ سرنشین، گرفتار اقیانوس ندانستن های سخت شده بودم.

نگاهم می‌کند!
چشم هایش سرخ می شود.
من می‌ترسم!

شاهد ها شهادت می‌دهند.
حاج امیر دیگر در اتاق نیست!
من بیشتر می ترسم.

مرد می‌خواند: «زَوْجَهُ مُوکِّلى ریحانه طٰالِقٌ».

به همین راحتی، وکیل می شود تا ریحانه، زوجه شهاب الدین جبار زاده را طلاق دهد

شهاب بغض می‌کند، اما بعد، با نفرت و طلبکارانه نگاهم می‌کند و همین نگاهش، به من قدرت می دهد تا با صلابت بیشترى پاى برگه ها را امضا بزنم.

***

میان هق هق، از جایم بلند شدم و شروع به کف زدن کردم.

شادی هم همانطور که اشک می‌ریخت، صفحه تلویزیون را بغل کرده بود.

حنانه سوت کشید:

_ دمت گرم حاجی! گل کاشتی!

عزیزه خاله جان، دست هایش سمت آسمان برای شکر پروردگارش بالا رفته بود.
دخترم را از بغل مامان که مثل همیشه بی صدا گریه می‌کرد، گرفتم.
با دیدن مادر دیوانه اش، لبخند زد.
محکم فشردمش و همان طور که در آغوشم بود، چرخیدم.

_ جانا! دیدی! دیدی؟!
کل ایران امشب شنیدن!
شنیدن بابات بی گناهه.
دیدی قطع کردن برنامه رو!؟
دیدی نذاشتن حاجی حرفشو کامل بزنه؟
یعنی ترسیدن!
یعنی داریم موفق می‌شیم!

ساهیار یک گوشه با تعجب مرا نگاه می‌کند.
می نشینم و آغوشم را برایش باز می‌کنم.
بی معطلی خودش را به من می رساند.
سرش را می‌بوسم.

_ ساهی دیشب بهت گفتم واسم دعا کن، یادته؟

با سر جواب مثبت داد و بعد دست های کوچکش را به حالت قنوت گرفت و شروع کرد زیر لب، چند کلمه بی معنی گفتن.

با خنده و تعجب پرسیدم:

_ چی داری می‌گی؟

چشم هایش را بست و گفت:

_ شهاب جان، این طوری دعا می‌کنه.

دست هایش را گرفتم و بوسیدم.

_ قربونت بشم! مثلا داری عربی دعا می‌کنی؟

با سر جواب مثبت داد.
دلم برایش بیش از حد ضعف رفت.

پرسیدم:

_ دیشب واسم خیلی دعا کردی؟

دست هایش را از هم باز کرد و با هیجان گفت:

_ آره این قدر دعا کردم.

عزیزه خاله جان گفت:

_ وای چقدر زیاد بالام! واسه منم دعا کردی؟

چشم هایش را تنگ کرد و گفت:

_ ویزه! تو خیلى پیری!
بذار اول بقیه رو دعا کنم.

همه خندیدند.
عزیزه خاله جان با خنده گفت:

_ حالا چه دعایی منو می‌کنی؟

ساهیار با شیطنت، در حالی که شادی را نگاه می‌کرد گفت:

_ همون که شادی همش می‌گه دعا کنم!

شادی سرخ شد و با خنده گفت:

_ رازه! نگیا.

ساهیار شانه بالا انداخت و گفت:

_ نه مال تو رو نمی‌گم.
ویزه رو می‌گم، خدا یه شوهر خوب بهش بده.

حنانه با صدای بلند خندید.

_ وای شادی! به این بچه هم گفتی دعا کنه شوهر گیرت بیاد؟

مامان لب گاز گرفت و به حنانه گفت:
_ زشته!

شادی که خجالت زده بود، گفت:

_ گفتم دل بچه پاکه، دعاش گیراست.

عزیزه خاله جان که می‌خواست نگاه ها را از روی شادی بردارد، گفت:

_ حالا بالام، من شوهر کنم برم، تو دلت واسم تنگ نمی‌شه؟

ساهیار با شیطنت گفت:

_ نه نمی‌شه.
بشه هم به شهاب جان می‌گم منو ببر ویزه رو ببینم.
عوضش دیگه غر نمی‌زنی.
هی بگی بالام مواظب باش!
صدا نکن…
اذیت نکن…

عزیزه خاله جان، انگشت اشاره اش را در هوا تکان داد و گفت:

_ هان صبر کن این شهاب بیاد، بهش بگم این بچه‌ش چیا که به من نمی‌گه.

طفلک بغض کرد و ترس در صورتش مشهود شد.
سریع سمت عزیزه خاله جان رفت و او را بغل کرد و تند تند بوسید.

_ نه! اصلا شوهر نه! ببخشید باشه؟

با صدای زنگ تلفنم، سریع از جایم بلند شدم.
هنوز آثار شادی در چهره و صدایم مشهود بود.
با دیدن اسم شهاب روی صفحه گوشی ام، سریع پاسخ دادم:

_ الو شهاب!

_ سلام.

_ سلام خوبی؟

_ خوب؟! عالی ام!
دختر ترکوندی! اصلا فکرشم نمی‌کردم ساداتی این جور غوغا کنه!
وای نمی‌دونی چه آشوبی شده!
چند تا شاهد و برنامه دیگه این مدلی جور کنیم، مردم اصل ماجرا رو می‌فهمن.

با آه و لبخند گفتم:

_ ماه هیچ وقت پشت ابر باقی نمی‌مونه.

با کمی مکث گفت:

_ ماه که آره!
اما حاجی، خورشیده!
هیچ تاریکی و سیاهی نمی‌تونه مانع تابیدن نورش بشه.
هیچی!

*
با اینکه همه حواسش به لپ تاپش بود، به محض تمام شدن جمله ام، عینکش را در آورد و خیلى جدی گفت:

_ نه!

از قبل، توقع شنیدن این ” نه ” را داشتم و برای خودم، در ذهنم، یک لیست جواب پیدا کرده بودم.

با دلخورى گفتم:

_ این به من حس اعتماد به نفس می‌ده امیر!
چیزی که تو همیشه منو تشویق کردی داشته باشم؛ اعتماد به نفس!

دست کشید روى صورتش و گفت:

_ خانمم امشب خسته ام.
قول می‌دم فردا راجبش مفصل حرف بزنیم.

رو برگرداندم و گفتم:

_ حرف بزنیم نه! حرف بزنی!
و مثل همیشه یه جور قانعم کنی که نتونم چیزی بگم.

کمی عقب رفت و تکیه داد.

_ باشه، تو بگو و منو قانع کن.

ذوق زده شدم و نزدیک‌تر رفتم و گفتم:

_ این پهلو ها نباشه ها، کلى از هیکل خودم راضی می‌شم.
اعتماد به نفس می‌گیرم، خوشحال می‌شم.

بعد پهلوهایم را گرفتم و با تمام قدرت کشیدم و گفتم:

_ببین! خیلی زشته!
اصلا تقصیر توئه این قدر گرفتی کشیدی کش اومد.

چشم هایش را ریز کرد و آرام روی دستم زد.

_ دست نزن! به دستگیره های من کاری نداشته باش.

با حرص گفتم:

_ امیر! جدی ام!

دست به سینه، کمی نگاهم کرد و گفت:

_ من با اصل قضیه مشکل ندارم عزیزم!
اوکى! حق دارى بدنت رو اونجور که دوست داری، بخوای.
اما حق نداری به خودت آسیب بزنی.
اون جراحی خطرناکه، عوارضشم بالاست!
می‌تونی ورزش کنی، یه‌کم زمان می‌بره، اما بی خطره.

او آرام بود و من از این‌که در مقابل منطق و آرامشش کم آورده بودم، جوش می آوردم.

_ نمی‌خوام! هزار سال طول می‌کشه.

_ آدمی که صبر نداره، واسه هدفش، تلاش و فداکاری نمی‌کنه، نتیجه خوبی نخواهد دید.

آخرین متودم را باید به کار می‌گرفتم.
لب هایم را جمع کردم و با همان حالت بغض، بلند شدم و روى پایش نشستم.
دستش را گرفتم و سرم را روی شانه اش گذاشتم و مظلومانه گفتم:

_ عملش بیهوشی نداره.
نیم ساعته!
اونم با بی حسی فقط.
فیروزه و سمیرا رفتن، دیگه ببین این‌جاشون…

دستش را آرام روی دهانم گذاشت.

_ هیس ریحان! نمی‌خواد از مسائل خصوصی ناموس مردم به من بگی.

با شکایت گفتم:

_ وا! ایرادش چیه؟

_ ایرادش اینه شاید راضی نباشن یه مرد بدونه.
منم دوست ندارم بشنوم.

دستانم را دور گردنش حلقه کردم و لبم را نزدیک لبش کردم و با لحن کودکانه گفتم:

_ باباجان همین یه دونه رو انجام بدم!

_ عوارضش بالاست! تحقیق کردم.

_ قول می‌دم هیچی نشه.

لب هایم را روی گردنش گذاشتم، هیچ نگفت.
همان طور که گردنش را می‌بوسیدم، گفتم:

_ من می‌دونم تو دلت نمیاد من غصه بخورم.
تازه بیای کلینیک و دکترش رو ببینی، مطمئنم خیالت راحت می‌شه.
وای خیلی حرفه ایه!
می‌گم که نمونه کارشو دیدم.
می‌رم میام، عوضش دیگه حرصم نمی‌گیره از دست این پهلوها توی آینه.
علم پیشرفت کرده واسه همین دیگه!
پیکر تراشی، توی یه ساعت! وای فکرشو کن!
مگه آدم دیوونه است چند سال بره ورزش؟

از این‌که بدون هیچ حرفی، فقط گوش می‌داد، مسرور بودم.
به خیال خودم، موفق شده بودم موافقتش را جلب کنم.
لبش را محکم بوسیدم و همان طور که دست روی سینه اش می‌کشیدم، گفتم:

_ قول می‌دم زود خوب شم.
بعدشم دیگه راجب هیکلم غر نزنم.
قبول امیر جونم؟

ابرویش را بالا انداخته بود و یک طور خاص نگاهم می‌کرد.
دلبرانه گفتم:

_ این چشم ها داره می‌گه قبول؟

سر تکان داد و خیلی جدی و محکم گفت:

_ خیر!
از فکرش بیا بیرون.
محاله بذارم همچین بلایی سر خودت بیاری.

جا خوردم.
با بغض و اعتراض، صدایش زدم:

_ امیررضا!!!!

سرم را محکم روی سینه اش فشرد.
هرچه تقلا کردم، بی فایده بود.

با تحکم گفت:

_ هیس! آروم بگیر.

با حرص، بازویش را نیشگون گرفتم و گفتم:
_خیلی بدی، خیلی!

بعد اشک هایم شروع به سرازیر شدن کرد.
سرم را نوازش کرد و سعی کرد با سکوت و تاب دادنم در آغوشش، آرامم کند.

اما من این‌بار آرام نمی‌شدم.
وقتی به این فکر می‌کردم که فردا ساعت نُه، وقت گرفته ام تا…

وقتى که گفت:

_ زیارت قبول.

نگاهم حل شد در بخاری که از دهانش خارج شد و با خودم فکر کردم این سرما کم می آورد در مقابل هرم وجودش .

چادر گلدار امانت امامزاده را دور خودم بیشتر پیچیدم و در حالی که کنار باغچه می نشستم گفتم:

_ ممنون،
زیارت شما هم قبول.

با اینکه یک اور کت بلند طوسى به تن داشت، به عادت همیشه اش دست هایش را در جیب شلوارش فرو برد و همان طور که به گنبد بارگاه امامزاده چشم دوخته بود گفت:

_ اینجا تقریبا جزو مرتفع ترین قسمتهای تهرانه،
یه حال خوبی داره،
اکثر اوقات خلوته و بیشتر محلی ها برای زیارت میان.

نگاهم به گوشه جلد قرمز شناسنامه ام بود که از جیب کیفم بیرون زده بود،
شناسنامه ای که حالا یک مهر بزرگ تحت عنوان طلاق داشت، دسته کیفم را در مشتم فشردم…
و بغضم را بلعیدم
و گفتم:

_ خوش به حال این امامزاده، اینجا حالش خوبه
و خبر از بدی حال آدم ها که اون پایینند نداره.

دست کشید روی سینه اش و بعد آه غلیظش بخار شد و در هوا رقصید.

_ غربت و تنهایی توی ارتفاع دردش خیلى بیشتره.

سرم را پایین انداختم و این باعث شد دو قطره اشک محصور چشمانم روی پاهایم سقوط کنند؛
لب هایم لرزید وقتی می گفتم:

_ حس می کردم می میرم…
همش با خودم فکر می کردم اگه امروز برسه می میرم!
امروزی که من یه زن مطلقه باشم و …

هق هقم اجازه نداد ادامه جمله ام را بگویم،
با فاصله کنارم نشست و بعد از اینکه یک دستمال از جیبش بیرون آورد و مقابلم گرفت، گفت:

_ حتی اگه واقعا قرار بود بمیری هم باید این راه رو می اومدی.

از حرفش حسابی جا خورده بودم، با تعجب نگاهش کردم، کوتاه نگاهم کرد و بعد خیلی جدی گفت:

_ یه جا خوندم که ارزش یه روز آزاد زندگی کردن بهتر از یه عمر بردگیه.

باید اعتراف کنم در آن دقایق از این جمله اش ناراحت شدم، شاید هم توقع نداشتم این قدر صریح به بردگی ام اشاره کند.

خانم جوانی با یک جعبه خرما نزدیک شد و در حال تعارف زیر چشمی نگاهمان می کرد،
بعد از اینکه یک خرما برداشت خیلی موجه گفت :

_ قبول باشه خواهر.

من اما سرم را تکان دادم و گفتم:

_ من نمی خوام، ممنون.

اما امیررضا یک خرمای دیگر برداشت و گفت:

_ من براشون بر می دارم، بعدا می خورن.

خانم جوان با لبخند گفت:

_ خیرات مادرمه.

امیررضا هم مهربانانه جواب داد:

_ خدا رحمتشون کنه،
برسه به روحشون ان شاءالله!

خانم جوان نگاهش به من دوخته شده بود وقتی که می گفت:

_ ممنون، خدا برای هم نگهتون داره.

خجالت زده سرم را پایین انداختم، خانم جوان که رفت انگار او هم که شرمزده بود، قصد داشت مسیر فکری هر دویمان را تغییر بدهد
اما موضوع خوبی را انتخاب نکرد.

_ راستی؟

نگاهش کردم، مشخص بود که در گفتن مردد بود،
خواستم کمکش کنم که گفتم:

_ بله ؟ چیزی می خواید بهم بگید؟

به خرماهای کف دستش چشم دوخته بود و گفت:

_ بذار اول فاتحه این بنده خدا رو بخونم.

صبر کردم و در این فاصله خوب نگاهش کردم، عربی را یک طور خاص ادا می کرد، شبیه ریا اصلا نبود!
انگار از زبان خدا خیال داشت آواز بخواند.

بعد نگاهم کرد و گفت:

_ منیره پیشت می مونه…
مامانت و خواهرت هم قول میدم یه کار کنم تند بهت سر بزنن یا سعی می کنم کاری کنم بیان باهم زندگی کنین.

با بهت نگاهش کردم و پرسیدم:

_ کجا؟

سرش را پایین انداخت.

_ توی همین خونه ای که هستی.

با بغض گفتم:

_ پس…
پس…
بقیه میرن عمارت؟

زیر لب ” لا اله الا الله ” گفت.

_ تو هم می تونی هر وقت خواستی بیای اونجا،
ماهم میایم دیدنت.

تلخ خندیدم و اشکم چکید.
_ ما؟ یعنی من دیگه عضو این ما نیستم؟
مگه…
مگه خودتون نگفتین همتون همیشه خانوادم هستین؟

صدایم زد:

_ ریحان!

بلند شدم و با عصبانیت گفتم:

_ من به خونه ای که شما بهم بدین احتیاج ندارم!

بلند شد و گفت:

_ اون خونه با سود حاصل از حجره واست خریده شده.

هق هقم بند نمی آمد وقتی که می گفتم:

_ نمی خوام…
هیچی نمی خوام!
آقاجانم هم راهم نده میرم توی خیابون، میرم اصلا کمپ زن های بی سر پرست.

عصبی شده بود با خشم گفت:

_ چه قدر حالم بهم می خوره از صفت بی سرپرست پشت واژه مقدسِ زن!
یعنی هر زن بدون مرد بی سرپرست و بدبخت می شه؟
یعنی عرضه زندگی کردن و موفق شدن نداره؟
کجای کلام الله گفته
زن بدون مرد یعنی هیچی؟
بله طلاق منفوره! منفور ترین حلال توی درگاه خدا…
اما چرا وجود داره! چرا چیزی که میگن عرش خدا رو می لرزونه، خدا حرامش نکرده دختر جان؟
چون به خودش قسم، وقتی به یه زن مثل تو این قدر ظلم می شه، درگاهش بیشتر می لرزه!
طلاق خوب نیست، اما یه جاهایی تنها راه حله!
اگه به قول خودت امروز بى سرپرستی پس بدون حال و روزت از اینکه بدسرپرست باشی بهتره!
الانم به خودت بیا!
منم دوست ندارم تو توی عمارت و پیش خانوادمون نباشی،
اما به نظر خودت تو وضعیت امروز من و خودت درسته؟
به صلاحه؟

اشک هایم را پاک کردم و گفتم:

_ نگاه های امروز شهاب و متلک های همیشه اش باعث شد این تصمیم رو بگیری؟

مصمم گفت:

_ نه! تو باعث شدی!
تویی که با از دست دادن موجودی مثل شهاب احساس بدبختی و بی سرپرستی می کنی!
باید یاد بگیری برای تو و خوشبختیت فقط خودِ تو کافیه و بس!
باید یاد بگیری واسه ایستادن نباید همش چنگ بندازی به این و اون تا بتونی روی پات باشی!

زبانم کاملا بند آمده بود و فقط نگاهش می کردم، سمت در خروجی امامزاده اشاره کرد و گفت:

_ بریم، بقیه اش رو هم توی راه بهت میگم،
راجب کار، می خوام بدونم کجا دوست داری کار کنی؟

خشکم زده بود با تعجب پرسیدم:

_ باید برم سر کار؟

شانه بالا انداخت و گفت:

_ می تونی بمونی خونه و عایده حجره رو ماه به ماه بگیری
و اینبار جای تکیه کردن به آدما به پولت تکیه کنی،
می تونی هم نه! دست بزنی به زانوت بگی یاعلی، باید یاد بگیرم چه طور گلیم خودم رو از آب بیرون بکشم و توی این جامعه اندازه یه قدم برای خودم و مردم کاری کنم و مفید باشم و لذت ببرم از مفید بودن.

*

تمام منبرها و فرصت های سخنرانی در هر مکان عمومی از آن شب به بعد از حاج آقا ساداتی گرفته شد،
اعتراض ها و کمپین های دخترهای بی خانمان و یتیم ها و فقرای تحت پوشش امیررضا هم در جهت دفاع از او بی نتیجه ماند،
اما تلاش هایش هم چندان بی ثمر نبود، به چند مدرک خوب دست پیدا کرده بودم و می دانستم روز احقاق حق نزدیک است،
انتهای همه راه ها و شواهد به عیوض زاده ختم می شد،
به رانتی که در سیستم داشت و تمام پرونده های فساد مالی اش !
به اینکه چه طور بر پولشویی و تجارت های غیر قانونی اش سرپوش گذاشته شده بود و تعداد آدم های رده بالایی که از او حمایت می کردند زیاد بود.
حتم داشتم این اواخر امیر علیه یک یکشان مدارک زیادی جمع کرده بود و باعث نگرانیشان شده بود،
به نوبت سراغشان می رفتم،
در مساجد و ادارات دولتی. در دفترهای خصوصی آن چنانی شان ،
حتى یک مورد هم مقابل پارکینک خانه شبیه قصرش مقابل اتومبیل لوکسش ایستادم و تمام حرف هایم را زدم .

اما ساهیار روز به روز بیشتر بهانه پدرش را می گرفت، حتی این اواخر شدت تب هایش زیاد شده بود و دکتر معتقد بود از دوری پدرش است.
دخترم را در آغوشم تاب می دادم تا بخوابد، ساهیار طفلک هم سرش را روی پایم گذاشته بود و به خواب رفته بود.
تمام روز را راه رفته بودم و به این در و آن در زده بودم ، جانان هم بی تابی می کرد و نمی خوابید ، ناچار منیره را صدا زدم
، اما جواب نداد و مجبور شدم چند بار دیگر صدایش بزنم،
وقتی که از اتاق بیرون آمد تلفن در دستش بود و رنگ صورتش مثل دیوار اتاق سفید شده بود،
نگران شدم و پرسیدم:

_ چیزی شده؟

زیر گریه زد و سمتم آمد، از صدای گریه اش ساهیار هم از خواب پرید، منیره بغلم کرده بود و های های گریه می کرد، ترسیده بودم!
نه ! طاقت یک خبر بد دیگر را نداشتم…
از آغوشم جدایش کردم و گفتم:

_ نگو منیره، هیچ خبر بدی رو نگو!

تلفنم همان لحظه زنگ خورد ، فیروزه بود، آن وقت شب تماسش نگرانم کرد سریع جواب دادم:

_ الو فیروزه؟

از صدایش مشخص بود که حسابی گریه کرده است.

_ دیدی ریحانه؟ دیدی؟ از اولشم می دونستم!

با تردید پرسیدم:

_ چیو ؟

تعجب کرده بود.

_ اخبار ساعت ده رو ندیدی؟

_ نه چی شده؟

زیر گریه زد و گفت:

_ وای ریحانه…
وای!

به منیره چشم دوختم آرام بر سر خودش میزد و گریه می کردو زیر لب می گفت:

_ مامانم می گفت همه دیدنش توی تلویزیون.

با صدای بلند گفتم:

_ چی شده؟

فیروزه میان گریه گفت:

_ شهاب ! شهاب رو نشون داد! پسر عموی عوضی شوهرت!
همون که بهت گفتم بهش اعتماد نکن،
ریحانه داشته از مرز فرار می کرده که گرفتنش!
مصاحبه اش رو دیدم!
همونجا اعتراف کرد مسبب همه چی خودش بوده، پشت همه این جریانات خودش بوده،
حتی…
حتی…

بعد چند لحظه مکث گفت:

_ حتی به قتل حاج امیرم اعتراف کرد!
ریحانه یادته این عوضی اون تاریخ که حاجی گم شد ایران نبود؟
کثافت اعتراف کرد از روی کینه قدیمی گلوله رو هم خودش زده!

زمین برایم دهان بزرگ شیر درنده ای می شود که خیال بلعیدنم را دارد،
نگاهم خشک شده روی صورت پسرک مو فرفری که با بغض و ترس مرا نگاه می کند.

کانال عاشقي

همچنین ببینید

پارت ۴۳ رمان هزار چم

سر درد شدید از شقیقه هایم شروع می شد و بعد چشمانم را طوری محاصره …

۵ دیدگاه

  1. وااای خوشحالم قبل چهارشنبه پارت جدید گذاشتین
    که توش کلی مطلب خوب و جز روزمره گی بود
    واقعا ممنونم ازتون

  2. خسته نباشید قلم فوق العاده ای دارین که آدمو حسابی جذب خودش میکنه
    پارت بعدی رو زودتر بذارین اگه میشه استرس گرفتم😉😉

  3. سلام خسته نباشین این هفته وسط هفته پارت گذاشتید دیگه امروز پارت نمیزارین ؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *