سه شنبه , آبان ۲۲ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان هزار چم / پارت ۴۵ رمان هزار چم
کانال عاشقي

پارت ۴۵ رمان هزار چم

 

گاهى فکر می کنم از آسمان به تعداد همه انسان ها ریسمانی آویزان است، ریسمانى که دستورالعملش را خیلى از ما نمی دانیم،
ریسمانى که دور گردن خودمان آویخته ایم و هر روز شبیه محکومین به اعدام با این طناب دور گردن دست و پا می زنیم و نمی میریم و این نمردن، مرگش بیشتر از هر مرگی است.

خیلی وقت بود ریسمان را از دور گردنم باز کرده بودم، اما هنوز نابلد بودم و نمی دانستم چه طور باید به وسیله آن خودم را از زمین مرگى نجات دهم…

چند روزى بود از خودم، از شهر و از همه آن اتفاق ها فرار کرده بودم، اما هنوز این بهت لعنتی تمام نشده بود.

گهواره چوبی دخترم را در ایوان تکان می دهم و تمام حواسم به پسرک مو طلایی است که دنبال اردک ها می دود و مستانه و کودکانه قهقهه سر می دهد.
بالاخره یک جوجه اردک به چنگ می آورد و همان طور که با دو دست کوچکش جوجه اردک را محکم گرفته بود، سمتم برگشت و گفت:

_ ریحانه! بیا، واسه ژانا گرفتم باهاش بازی کنه.

برق چشم هایش عجیب شبیه پدرش شده بود، مثل همان شب که توله سگ کوچکش را در ویلا بغل کرده بود و نشانم می داد.
اشکم را خفه کردم و سعی کردم بخندم.

_ آره قربونت بشم، بیارش تو که وقتی بیدار شد باهاش بازی کنه،
دستت درد نکنه ، بیا بریم یه لیوان شیر باهم بخوریم.

با دلخوریِ شیرینی در حالی که سمتم می آمد گفت:

_ بدمزه است، می خورم چون می خوام قدم برسه به شهاب جان.

شهاب جان! آخ از شهاب جانِ این طفل معصوم که به هیچ کداممان رحم نکرد.
هربار که ساهیار مقابل آینه در حال بازی با موهایش است و با ذوق می گوید:

_ این جوریش کنم شبیه شهاب جان می شم.

قلبم از جا کنده می شود و دلم می خواد محکم بغلش کنم و از بطن این آرزویش نجاتش دهم و اجازه ندهم بخواهد شبیه مردی باشد که این طور با آینده خودش و طفل معصومش قمار می کند.

اخبار را دیگر دنبال نمی کنم، دیگر برایم ارزش ندارد، مردم فهمیده اند اشتباه کرده اند و حالا در شبکه های اجتماعی رسم مرده پرستى را خوب به جا می آورند و کسی را که تا همین چندی پیش خائن و دزد خطاب می کردند، اسطوره می دانند .

من فهمیده ام این مردم رقاصه های بد هنری هستند که با هر ساز ناکوک هم به زشت ترین حالت ممکن همانند ملیجک به رقص در می آیند.
نظر مردمی که ایستادن را خیلی وقت است فراموش کرده اند، دیگر اهمیتی ندارد.

سمفونی دیوان عدالت، صدای فلش دوربین های عکاسانی بود که این بار آمده بودند شهاب جبارزاده را اهریمن اصلی فساد این سرزمین معرفی کنند
و همچنان تلاش کنند با نور زیاد این دوربین ها و صدای بوق بلند کرنا، مردم را کور و کر کنند تا بیشتر دور آتش جهلشان بچرخند و آداب رقص حماقت به جا بیاورند و هربار یک قربانی به خدایان غفلت و بلاهت خود تقدیم کنند.

زنجیر ها علاوه بر دست هایش، پاهایش را هم احاطه کرده بود و چه قدر مسخره بود این چنین حفاظت از زندانی که خودش با سر سمت مرگ و بدنامی اش یورش برده بود!

آخرین دیالوگ هایش در دادگاه را آن چنان هنرمندانه ادا کرد که همه باور کردند شهاب جبار زاده به اندازه کافی و خیلی بیشتر از کافی، انگیزه برای همه جرم ها و حتی قتل پسر عمویش داشته است.
همه باور کردند او از کودکی به پسرعمویش حسادت داشته و باور داشته که حقش را خورده است،
وقتی بغض کرد و به من نگاه کرد و گفت:

_ همه چیمو ازم گرفت، آخریشم زنم بود! زنم رو ازم گرفت، شماها پسرعمویی که ادعای برادریتون رو داره با زنی که عاشقشین ازدواج کنه چی کار می کنید؟

همه باور کردند، اما من در چشم های اشک آلودش خواندم” بابت این جمله ها و وقاحتم مرا ببخش! “

قاضی برای بار چندم پرسید:

_ آقای جبارزاده تمام مدارک ارائه شده توسط خود شما و همسر مقتول ، بی گناهی امیررضا جبارزاده رو اثبات می کنه، قبول که بدون اسم شما و اعتراف شما این مدارک هیچ ارزشی نداشت، اما سوال اصلی اینجاست، اون پول ها کجاست؟
اگه شما مسببش بودین، باید اون سرمایه رو به کشور برگردونین.

سرش را پایین انداخت و باز هم هیچ نگفت از جایم بلند شدم و چادرم را روی سرم مرتب کردم و با صدای رسا در سکوت دادگاه گفتم:

_ علاوه بر اون سرمایه، باید پیکر شوهر من که ادعا می کنن کشتن رو برگردونن.

برگشت و دوباره نگاهم کرد و بعد سرش را پایین انداخت…

در راهروی دادگاه برای دقایقی کوتاه با خواهش و اصرار از مامورها خواستم اجازه دهند با او حرف بزنم،
امتناع می کرد.
جلو رفتم یقه اش را در مشتم گرفتم و گفتم:

_ تو همه زندگی اون بچه‌ی طفل معصومی!
خیلی احمقی خیلی!
امیر وقتی برگرده و بفهمه همچین کاری کردی…

حرفم را با هق هقش قطع کرد و فریاد زد:

_ حاجی زنده نیست ریحانه،
حالا بیشتر از هر وقت حتم دارم مرده!
که اگه زنده بود نمی ذاشت من تا اینجا پیش برم،
حاجی اگه زنده بود نمی ذاشت من به جرم کشتنش برم بالای دار!
حاجی مرده ریحانه…

من امروز اگه همه چیو گردن نمی گرفتم، بی گناهی حاج امیر ثابت نمی شد!
می خوام یه کاری واسش کرده باشم، فقط یه کار!
بعدم سبک شم، سبک برم اون ور پیشش!

اشک می ریخت وقتی می گفت:

_ دلم واسش تنگ شده ریحانه!
حاضرم هزار بار به مرگ محکوم شم، فقط یه بار دیگه اخم کنه؛ صدام کنه” شهاب الدین”
حاضرم همه کثافت کاری های دنیا رو یه تنه گردن بگیرم تا بتونم اون ور حداقل خندیدنش رو ببینم، باباجان گفتنش رو بشنوم.

یقه اش را رها کردم، اشک هایم چکید.

_ خیلی احمقی شهاب… هنوز احمقی! هنوزم همه تصمیمات احمقانه است.

بعد نالیدم و با التماس گفتم:

_ بیا بگو چی می دونی که پنهان کردنش این قدر واست سخته که مرگ وبدنامی رو ترجیح میدی؟
کی پشت همه ایناست؟ شهاب بیا بگو…
بیا به خاطر پسرت بگو!

رو برگرداند و به مامور گفت:

_ بریم.

با ضجه گفتم:

_ دلم خوش بود حالا که من واسه پسرت مادری می کنم تو هم توی نبود بابایِ دخترم واسش…

هق هقم اجازه نداد جمله ام را کامل کنم و من حالا دست هایم کوتاه ترین دست های دنیاست …

***

از شدت درد و تب با وجود مسکن هایی که دکتر تجویز کرده بود هم نمی توانستم بخوابم و از اینکه بخواهم ناله کنم خجالت می کشیدم،
از خودم که به احمقانه ترین حالت ممکن سر خودم و همسرم را کلاه گذاشته بودم شرمنده بودم.

هیچ وقت چهره اش را در آن دقایق فراموش نمی کنم، با وجود اینکه به خاطر پنهان کاری ام و انجام سرخودانه آن جراحی حسابی مغموم و عصبی بود ، اما سکوت را انتخاب کرد.
هرچند که منتظر فریاد و شماتتش بودم، اما تازیانه سکوتش بیشتر درد داشت؛ مخصوصا وقتی که دقیقا مثل پیش بینی اش، نتیجه جراحی اصلا چیزی که فکر می کردم نشد و در عوض جای لوله های ساکشن در پهلویم دچار عفونت شد و تخلیه عفونت خیلی دردناک بود و دردناک تر، شکل زشت زخم و بوی زننده عفونتی بود که هربار شرمسار ترم می کرد.

امیر مثل یک همراه و پرستار خوب در سکوت تمام آن روزها کنارم بود و همه کار کرد که سریع بهبودی ام را به دست بیاورم.
خوب به خاطر دارم بیشتر از یک ماه از حماقتم می گذشت ، مامان در آشپزخانه مشغول بود و امیر هم اخبار گوش می داد و من در اتاق بودم،
شنیدم که به مامان گفت:

_ مرضیه خانم به خدا داری خیلی خودتو توی زحمت میندازی!

مامان با همان عشق همیشگی نسبت به دامادش گفت:

_ نه والا چه زحمتی؟ این جور خیالم راحته این یه هفته ای که من نیستم غذای خونگی می خورید،
شما هم با وجود این همه کار، دیگه لازم نیست وقت بذاری توی آشپزخونه.

همان طور که دستم به پهلویم بود، از جایم بلند شدم و آرام از اتاق بیرون رفتم،
فقط چند ثانیه کوتاه نگاهم کرد و بعد نگاهش را به صفحه تلویزیون دوخت.
سمت آشپزخانه رفتم و گفتم:

_ دیگه خوب شدم مامان، خودم از پسش بر میام.

مامان برای بار هزارم نگاه سرزنشگرش را نثارم کرد و سر تاسف تکان داد و نچ نچ کنان گفت:

_ این کار بود آخه دختر تو با خودت کردی؟

کلافه بودم از سکوت امیر ولی بیشتر از سرزنش های مامان عاصی بودم، با صدای بلند گفتم:

_ بسه دیگه مامان! بسه!
هربار میای اینجا کمک من کنی مثلا، به جاش اعصابمو به هم می ریزی.

صدایش این قدر محکم و با صلابت بود که سریع ساکت شدم.

_ با مادرت درست صحبت کن!

برگشتم و با بغض نگاهش کردم، ابروانش در هم گره خورده بود، اشک هایم می خواستند برای آشتی وساطت کنند،
با بیچارگی گفتم:

_ درد کشیدم، شرمنده شدم،
غصه خوردم، نداشتن صداتو و مهربونیتو تجربه کردم، بس نیست؟ تنبیه نشدم؟

سمت اتاق خواب رفت و گفت:

_ مرضیه خانم من میرم دوش بگیرم،
تلفن زنگ خورد احتمالا عزیزه خاله جانه، لطفا جواب بدین نگران نشه.

وقتی که رفت خودم را روی کاناپه پرت کردم و با صدای بلند زار زدم،
مامان سریع کنارم آمد و بغلم کرد.

_ صبر داشته باش…
مَرده، به غرورش برخورده، بدجور خورد شده،
خیلی هم ترسید سر این جریان و صدمه خورد، بدبخت مادر مرده پا به پات درد کشید،
توقع نداشته باش که
چشم روی هم بذاری همه چی خوب شه.

همان طور که سرم در سینه مامان بود نالیدم:

_ من می میرم مامان، من بی صداش می میرم،
من بدون امیر می میرم!

باید اعتراف کنم از وقتی که در خانه سالمندان مشغول شده بودم، با اینکه مسئولیتم در دفتر مدیر مجموعه بود؛ اما تمام وقتم را همراه سالمندان ساختمان صرف انتظار برای جمعه ای می کردم که حتم داشتم حاج امیر می آید .

قهر بود یا غرور یا شرم ، نمی دانم! اما هرچه که بود در آن چند ماه باعث شده بود من با وجود اصرار های بیش از حد عزیزه خاله جان و بقیه اعضای خانواده از رفتن به عمارت سر باز بزنم ، شاید هم منتظر بودم که یک بار حاج امیر دعوتم کند یا بخواهد،
اما نگفت، هیچ وقت نگفت و جز در وقت ضرورت آن هم با یک تماس تلفنی کوتاه جویای احوالم نمی شد.

کم کم باورم می شد که من مرتفع ترین قله بی کسی را فتح کرده ام و حالا بر اوج اورست،ِ تنهایی پرچم به دست گرفته ام و فریاد می زنم:

” آهای مردم، یک نفر اینجا غرق می شود در تنهایی اش،
به فریادش نرسید…
دستانش را نگیرید…
برایش آغوش نشوید…
بگذارید قهرمان تنهایی خودش باشد “

شاجان بی بی گوشه چارقد سفیدش را گره می زند و به زبان آذری به من می گوید پرده را کنار بزنم، می دانم منتظر است، با لبخند پرده را کنار می زنم و می گویم:

_ شاجان چی قایم کردی گوشه چارقدت ؟

همان طور که سعی می کند دندان های مصنوعی اش را در دهانش جا به جا کند، می گوید:

_ واسه کیهانه.

کیهان؟! کیهانی که همه فقط اسمش را شنیده اند و می دانند تنها پسر شاجان است و تمام این نه سال حتی یک بار هم به دیدنش نیامده است ، همه می دانند جز خود شاجان!
چون هر جمعه حاج امیر، کیهان شاجان می شود، ساعت ها کنارش می نشیند و به صحبت های پراکنده و بدون فعل یک پیرزن دچار آلزایمر گوش می دهد،
سرش را می بوسد و قول می دهد که هفته بعد زودتر بیاید.

حاج امیر هزار بار خاطرات تکراری سرهنگ را شنیده است، اما هربار با چنان هیجانی گوش می دهد که سرهنگ نود ساله مثل یک جوان پر شور و با هیجان از افتخاراتش در ارتش می گوید.

بابا اردشیر خوش صدا عباس قادری می خواند، حاج امیر برایش با دو دست بشکن می زند و همراهش می خواند:

_ لب کارون…
چه گلبارون…

و چند دقیقه بعد کنار سید اسماعیل ندبه جمعه می خواند…

و من این قدر تماشایش می کنم که تمام روزهایم تا جمعه‌ی دیگر قدری از او پشت پلک هایم ذخیره داشته باشم.
آسمان سرخ سرخ بود، شبیه آتشى بزرگ، عجیب این بود که شعله های این آتش سرخ، به جای حرارت ، سرما می زایید!
انگار دنیا در حال جان دادن بود و هر لحظه بیشتر شبیه مِیّتی بی جان و سرمازده می شد،
دست هایم را به هم ساییدم و برای بار چندم، آن روز خودم را سرزنش کردم که چرا دستکش هایم را فراموش کرده بودم، اینقدر دست هایم بر اثر سرما بی حس شده بود که به سختى کلید را از داخل کیفم پیدا کردم،
بعد از گذشت چند ماه هنوز بین این سه کلید جدید گیج بودم و اصلا از هم تشخیصشان نمی دادم ، مقابل درب، در حال امتحان کلید ها بودم که با صدای ناشناسی برگشتم؛

_ خانم جبارزاده؟

خیلی وقت بود، کسی این طور صدایم نزده بود!
برگشتم و دنبال صاحب صدا گشتم، مرد قد کوتاه میانسال که دوباره مرا این طور خطاب می کند:

_ خوبید خانم جبارزاده؟
شاهرودی هستم، صاحب همین خونه کلنگی خالیه، بغل خونه.

با احترام سلام دادم و گفتم:

_ بله، بفرمایید از من کاری بر میاد؟

_ راستش خواستم خبر بدم از فردا برای تخریب میان، سر و صدا احتمالا زیاده، اذیت میشید،
پیشاپیش خواستم معذرت بخوام،
گفتن این ملک برای جناب جبار زاده ست، شخصا می خواستم عذرخواهی کنم.

_ خواهش می کنم، انشاءالله به سلامتی ساخته شه.

نگاه مرد همچنان به من و ساختمان بود؛

_ ملک شما هم خوش موقعیته، قصد ساخت ندارید؟

با سر جواب منفی دادم، این بار سنگینی نگاهش مجبورم کرد رویم را برگردانم و بگویم:

_ با اجازتون، روز بخیر.

اما سریع گفت:

_ جسارت نباشه!

مکث کردم؛

_ بله؟

_ شما…
شما همسر جناب جبارزاده هستین؟

چه قدر جواب این سوال سخت بود و من چه قدر مردها را نابلد بودم!
با کمی تعلل جواب دادم:

_ نه.

همین یک نه، شبیه یک یخ شکن بزرگ عمل کرد و همه یخ هایش یک مرتبه فرو ریخت و یک لبخند نه چندان محترم، روی لبش نقش بست!

_ از اقوامشون هستین؟ گویا اینجا تنهایید!

با جدیت تمام گفتم:

_ علت سوالاتتون رو می شه بدونم؟

کمی خودش را جمع کرد و گفت:

_ بالاخره همسایه ایم، خواستم بیشتر همو بشناسیم، راستی من توی ساختمون یاس همین سفید نبش کوچه فعلا ساکنم، کاری داشتید به سرایدار بگید …
یا نه، می خواید شمارمو بدم؟

کلید را در قفل چرخاندم و سریع گفتم:

_ نه ممنون
خدا نگهدار.

وارد که شدم و در را بستم، دیگر دلم نمی خواست تا قیامت حتی یک بار دیگر چشم هایم آن مرد را ببیند،
اما واقعیت این بود، در جامعه امروز از این یک جفت چشم ها، برای زنانی با موقعیت من، خیلی بیشتر از آنچه که تصور می کردم، شده بود…

یک نوع فوبیا، نسبت به برخورد و نزدیک شدن به همه مردها در وجودم شکل گرفته بود ، یک بدبینی آزار دهنده!
حتی نسبت به آنان که شاید اصلا نیت سویی نداشتند.

در دانشگاه به هیچ کس از موضوع طلاقم، جز هدی نگفته بودم و ترجیحم این بود، همه جا حلقه دستم باشد و همه گمان کنند متاهلم.

کلاس که تمام شد، قبل از خداحافظی یک بار دیگر از هدی پرسیدم:

_ برسونمت؟

خندید و گفت:

_ نه صبر می کنم کلاس بابا تموم شه، باهم بریم،
واسه روز مادر، قراره باهم بریم هدیه بخریم.

فراموش کرده بودم!
تمام مناسبت ها برایم رنگ باخته بود!
شاید اصلا از اول هم، رنگ چندانی نداشت،
مثلا چند سال یک بار بابا هدیه برای مامان، یکی از وسایل خانه را می خرید و مامان بیچاره چه قدر تشکر می کرد و شهابى که هیچ وقت روز زن را به من، حتی تبریک نگفته بود، شاید هم حق داشت، چون هیچ وقت من را به عنوان همسرش ندیده بود.

به خودم که آمدم در حال خریدن عطر بودم، یادم می آمد تنها ادکلن مامان همان عطر قدیمی خرید بازارش بود، که سال ها در کمد خاک می خورد، بعد در مغازه ها چرخیدم و چرخیدم،
برای زن عمو و خانم جان هم هدیه خریدم،
برای عزیزه خاله جان و آیجان هم همین طور،
بعد دلم خواست قشنگترین شال مغازه را برای شادی بخرم و اولین سالى که زن خطاب می شود را با همه ی عشقم، به او تبریک بگویم.

بیشتر از نیم ساعت بود که در کوچه منتظر بودم و از ماشین بیرون نیامده بودم ، می دانستم اذان که بدهند آقاجان برای نماز می رود،
همان طور هم شد، عصا زنان از در خارج شد، چه قدر پیر تر شده بود! از بعد مراسم نسیم دیگر ندیده بودمش، خمیده تر راه می رفت، یک لحظه دلم خواست پیاده شوم و سمتش بدوم و محکم بغلش کنم،
اما می دانستم این آغوش و دیدار من فقط و فقط مسبب رنجشش خواهد شد…

از رفتنش که مطمئن شدم، جرات پیدا کردم زنگ خانه پدری ام را بفشرم.
خانم جان که فهمید من پشت در هستم، کمی مکث کرد، اما بدون هیچ حرفی دکمه گشایش در را برایم فشرد و این در برایم باز شد.

وارد که شدم بلافاصله صدای خنده های نسیم را شنیدم!
حوض خانه خالی بود و انگار هزار سال بود هیچ ماهی، در خود ندیده بود…

بابا را دیدم، که آن طرف حیاط مشغول شستن پژوی متالیکش بود،
همان که مدام می گفت:

” مرضیه این رنگش خیلی کم بود، شانس آوردیم بهم این رنگیشو دادن… “

با صدای مامان از آن دنیا خارج شدم، هراسان از پله ها پایین می آمد؛

_ ریحانه!
تو اینجا چی کار می کنی؟

اینجا چه کار می کردم؟ این قدر جوابش سخت بود که یک دختر در سخت ترین و تنها ترین روزهای جوانی و زندگی اش در خانه پدری و نزد خانواده اش، چه کار می کند؟

با لبخند و بغض گفتم:

_ روزت مبارک مامان…

خانم جان را بالای تراس دیدم، موهای سپیدش را دیگر حنا نزده بود،
سرمه هم دیگر نمی کشید.
با غم نگاهم می کرد…

پشت سرش عمه زری و نفیسه از خانه بیرون آمدند،
دلم رفت برای پسرک شیرین عمه ام که چه قدر بزرگ شده بود و چهره بامزه فرزند نفیسه که انگار دقیقا خود سعید بود، در ابعاد کوچکتر!

نفیسه فرق کرده بود، خیلی وزن زیاد کرده بود، سنش هم به خاطر وزن و مدل لباس و رنگ مو و آرایشش بالا رفته بود و خیلی شبیه زن عمو زینت شده بود…
آخ زن عمو!
دلم تنگ شده بود، برای موهای همیشه مش کرده و جیرینگ جیرینگ النگوهایت و حتی طعنه هایت!
این پیرزن که موهایش این چنین سفید شده است و چنین نامرتب لباس پوشیده و با یک خنده از سر جنون و گردن کج و رفتار نابالغ و کودکانه، یادگار پر پر شدن نسیمش است…

نمی دانم چه قدر گذشته بود، اما از هم سیر نمی شدیم،
همان جا در حیاط نشسته بودیم و این قدر حرف و بغض داشتیم که تمام نشدنی بود…
حنانه هم که از مدرسه برگشت و مرا در خانه دید، این قدر ناباورانه خوشحالی می کرد که تنهاآرزویم این بود، فقط یک شب، فقط یک شب بتوانم بار دیگر طعم داشتن خانواده را بچشم…

ساعتم را نگاه کردم و گفتم:

_ برم تا آقاجون نیومده!

خانم جان با بغض گفت:

_ هنوز شوکه است، باورش نمی شه بی اذنش، طلاق گرفتی…

اشک در چشم هایم جمع شد و گفتم:

_ خیلی قبل تر از طلاق اومدم اینجا که بفهمه اوضاعم و بدبختیم چیه، اما منو زد و بیرونم کرد!
دیگه جرات داشتم بیام؟

زن عمو قهقهه می زند و بعد یک مرتبه ساکت می شود و دست های مامانم را می گیرد و می گوید:

_ مرضی مرضی ، نسیمم طلاق می خواد!
میگم طلاق بَده، گوش نمیده..

نفیسه به مادرش نگاه می کند و آه می کشد، مامان می خواهد جو را عوض کند، با لبخند می گوید:

_ راستی عموت تا یکی دو ماه دیگه آزاد می شه،
خدا خیر بده وکیلشو، رضایت پسره رو گرفت…

حنانه هم پشت سرش می گوید:

_ یه خبر خوب دیگه، نفیسه بازم داره نی نی میاره…

با تعجب به نفیسه نگاه کردم ! فرزندش هنوز خیلی کوچک بود، با خجالت گفت:

_ تقصیر این سعیده، همش میگه هم پسر می خوام، هم دختر!

عمه هم سریع گفت:

_ هرچی بچه بیشتر باشه مرد پابند تر میشه، نمی ره سراغ زن دیگه،
من بدبخت رو بگو نمی دونم چرا دیگه هرکار می کنم، حامله نمی شم، انگار یکه زام!!

عمه را هم با تعجب نگاه کردم و گفتم:

_ عمه ! یعنی اگه منم بچه داشتم، شوهرم پا بند می شد و نمی رفت با یه زن و بچه توی شکمش بیاد ؟

عمه که کمی خجالت کشیده بود گفت:

_ منظور بدی نداشتم عمه جون، اما خوب مردا همشون همینن دیگه!
اصلا اینا رو ولش کن، از خودت بگو چی کارا می کنی؟

_ هیچی درس می خونم،
سر کار میرم، این قدر دورم کار و مشغله ریخته که گاهی وقت نمی کنم به هیچی فکر کنم، اما وسط همه ی اینا، دل تنگی چیزی نیست که از یاد آدم بره، دلم واستون تند تند، تنگ می شه…

خانم جان دل نگران است و مدام در خانه را نگاه می کند،
متوجه حالش می شوم و بلند می شوم و می گویم:

_ خوب من برم، تا دیر نشده…

حنانه با ناراحتی می گوید:

_ بازم میای آجی؟

بغلش می کنم و می بوسمش؛

_ این دفعه، شما بیاید
همه باهم…

خانم جان با تعجب می گوید:

_ آقاجان بفهمه چی؟

می بوسمش و می گویم:

_ شما نگی، اونقدر پیر شده که یه ساعت نبودن اهل خونه رو متوجه نشه!

مامان دوباره بابت هدیه اش تشکر می کند و من برای آخرین بار، آنقدر محکم در آغوش می کشمش، که تمام وجودم تسکین پیدا کند…

عزیزه خاله جان هنوز دلخور بود و با من کمی سنگین برخورد می کرد ، بار چندم بود که بغلش کردم و بوسیدمش، شادی هم به کمکم آمد و گفت:

_ خاله تو که کینه ای نبودی، مگه دلت واسش تنگ نشده بود، ببین اومد دیگه…

زیر چشمی نگاهم کرد و بعد در حالی که چشم هایش را جمع می کرد، بغضش باز شد و زیر گریه زد،
پشت سرش آیجان هم، هق هق را شروع کرد،
عزیزه خاله جان میان گریه با سوز می گفت:

_ صبح تا شب به خودم میگم این دختر را من بدبخت کردم!
کاش زبانم را مار می زد و برای اون حرمله خواستگاریت نمی کردم، کاش آقا امیررضامو راضی می کردم حرف دلشو بگه….
آخ بالام، چه قدر شما دوتا سوختید…..

او می خواند و آیجان بیشتر شور می گرفت،
عزیزه خاله جان را بغل کردم و با بغض و خنده گفتم:

_ خاله جان، این طور واسم روضه می خونید و عزاداری می کنید با آیجان، به خیالم میاد که مُردم بالا قبرم نشستید!

ساکت شد و محکم به پهلویم زد؛

_ گاز بگیر زبونتو، قیز!

بیشتر فشردمش و بوسیدمش:

_ دلم لک زده بود واسه قیز گفتنت،
واسم کوفته می پزی؟

آیجان با ذوق گفت:

_ برم موادشو بذارم ؟

عزیزه خاله جان نگاهی کرد و گفت:

_ موادشو بذار خودم میام درست می کنم،
مال تو کوفته ات، آش می شه!!

آیجان با دلخوری گفت:

_ دستت درد نکنه خواهر!
بعد یه عمر گدایی، دیگه شب جمعه از یادم نمی ره…

خندیدم و گفتم:

_ خوب آیجان خاله راست میگه، همیشه یادت میره کوفته ها رو قبل این که بندازی توی آب، فحش بدی!

شادی قهقهه زد و گفت:

_ یعنی هلاک این آیین باستانی کوفته ام!

با جدیت گفتم:

_ بیین شادی این یه قانونه، قبل اینکه هر کوفته رو بندازی توی آب، باید همه اجدادشو به فحش بکشی!

ساعتی بعد در آشپزخانه، با هر کوفته ای که روانه قابلمه می شد، آن قدر می خندیدیم که اشک کل صورتمان را می شست….

منیره با حرص شوهر و خانواده شوهر کوفته اش را فحش می داد!
شادی با ناز و ادا به کوفته اش می گفت:

_ گوگول ذلیل مرده!
نبینم وا بریا!
گیساتو می کَنم، اگه شل بشی!!

آیجان با حرص کوفته اش را می فشرد و فحشش می داد:

_ کپک اوغلى!

عزیزه خاله جان به ما نگاه می کرد و می گفت:

_ همه فحش ها که تمام شد، من چی بگم آخه؟؟

شادی با قهقهه گفت:

_ فحش ناموسی، از اون کش دارا!!

عزیزه خاله جان لبش را گاز گرفت، از خنده ریسه رفتم و گفتم:

_ خوار مادرشو، باهم یکی کن خاله!

بعد میان قهقهه هایم، همین که چرخیدم، یک جفت چشم کهربایی را در مقابلم دیدم، که میان چهار چوب در با غم و لبخند تماشایمان می کرد…

دوستان لطفا نظر یادتون نره 

کانال عاشقي

همچنین ببینید

پارت ۴۰ رمان هزار چم

  همانطور که مقابل مانیتور نشسته بود، کلافه صندلی اش را عقب راند، دست هایش …

۹ دیدگاه

  1. چه نظری بدیم وقتی نظراتمون به دست خانم ایلخانی نمیرسه

    ولی خوب بود عالی بود

  2. میتونید لطفا بگید تقریبا هر چند روز یه بار پارت جدید میذارن؟ ممنون از رمان قشنگتون خانوم ایلخانی

  3. سلام.رمان هزارچم الان داره خوب پیش میره.خانم ایلخانی رو من با رمان عابر بی سایه شناختم و به حدی تحت تاثیر رمان قرار گرفته بودم و گریه میکردم که همسرم با خوندن رمان عابر بی سایه مخالف بود.میگفت روانت اذیت میشه.کلا رمانای خانم ایلخانی تلخیش خیلی واضحه اما چون قلم زیبایی دارن و داستاناشون جالبه برای همین همیشه منتظرم رمان جدید بنویسن.توی رماناشونم همیشه یه قربانی دارن.یکی که یا میمیره یا اتفاق بدی واسش میفته.درکل از ادمین ممنونم بابت قرار دادن رمان هزارچم.لطفا پیگیری کنید و رمان مرگنواز خانم ایلخانی هم قرار بدین.با تشکر

  4. اینو یادم رفت که بگم من رمانای خانم ایلخانی رو به شکلات تلخ تعبیر میکنم.شکلات تلخ هم طعم خوبشو حس میکنیم هم تلخیشو.رمانای ایشون هم اینطور هستن

  5. وقتی رمان هزارچم و میخونی انگار داری یک سریال و بصورت زنده نگاه میکنی اینقد صحنه ها واضح و روشن هست ک ادم برای هر قسمتش حسش متفاوته یا حداقل برای من اینجوریه من حتی احساس میکنم صدای هر شخصیت و بطور جداگاته ای میتونم بشنوم وقتی دیالوگ ها رو میخونم بسیار زیباست

  6. رمان فوق العاده زیبا و آموزنده ایه ممنون از خانم ایلخانی بابت این رمان زیبا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *