سه شنبه , آبان ۲۲ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان هزار چم / پارت ۴۶ رمان هزار چم
کانال عاشقي

پارت ۴۶ رمان هزار چم

 

دست و پایم را گم کرده بودم.
می‌خواستم شالم را روی سرم بکشم، اما دست های من، این‌بار برای قدری کفر، با چشمانش تبانی کرده بود و هر دو، تشنه عصیان بودند.

بقیه که متوجه حضورش شدند، مثل همیشه با احترام ایستادند و سلام دادند و جواب سلام یک یکمان را داد و بعد با خنده، در حالى که قابلمه را نگاه می‌کرد، پرسید:

_ گردان مطبخ در حال انجام چه عملیاتی هستن؟

عزیزه خاله جان روی صندلی نشست و در حالی که با خنده سر تکان می‌داد، گفت:

_ هیچی بالام، کوفته داشتم می‌ذاشتم.

حاج امیر با تعجب نگاه کرد و پرسید:

_ دسته جمعی؟

با منیره و شادی به هم نگاه کردیم و ریز خندیدیم.
چشم هایش را تنگ کرد و همین، باعث شد من با صدای بلند و راحت تر بخندم.

پشت سرم، شادی هم خندید و میان خنده گفت:

_ داشتیم کوفته ها رو با فحش و تهدید راهی قابلمه می‌کردیم که وا نرن.

من هم سریع گفتم:

_ عزیزه خاله جان می‌گه این یه رسمه!

چشم هایش قدری گشاد شد و یک نگاه دیگر به قابلمه انداخت و با همان چهره متعجب گفت:

_نازش می‌کردین بهتر نبود؟
با محبت ازش می‌خواستین سفت بمونه؟!

قهقهه زدم و گفتم:

_نه اونوقت لوس می‌شد بیشتر خودشو ول می‌کرد.

با قدری اخم گفت:

_ با فحش و تهدید، حتی اگه سر جاشم بمونه، خوشمزه نمی‌شه.

آیجان تنها کوفته باقی مانده در ظرف را مقابل امیر گرفت و گفت:

_ آقا این آخریش دست شما رو می‌بوسه.

دوباره با تعجب نگاه کرد.

ما هم کف زدیم و برای این کار تشویقش کردیم.

امتناع کرد و گفت:

_ تازه رسیدم. دستمامو نشستم.

با خواهش گفتم:

_ دستاتونو همین جا بشورید.
این آخری رو با ناز و نوازش بفرستید توی قابلمه.

قبول کرد و همه با شوق نگاهش کردیم.
بعدِ بالا زدن آستین هایش و شستن دست هایش، با دقت کوفته را برداشت و بسم الله گفت.

با لحن بامزه ای گفت:

_ ببین دختر خوب…

با اعتراض گفتم:

_اِ!!! چرا کوفته دختره؟

خندید و گفت:

_ چون هِ تانیث داره. کوفت هه!

با بدجنسی جواب دادم:

_ آهان! پس یعنی مذکرش می‌شه همون کوفتِ خودمون.

خندید و سر تکان داد.

_ یه چیز تو همین مایه ها.

بعد رو به کوفته گفت:

_ اصلا کاری به جنسیتت ندارم فرزندم!
دلم می‌خواد خوشگل و قشنگ بری اون تو،
سربلند و محکم و خوشمزه بیای بیرون.
قربونش برم!

چرا به کوفته هم یک لحظه حسادت کردم؟ چرا دلم خواست کوفته باشم؟؟

بعد دوباره با بسم الله، کوفته را داخل قابلمه رها کرد و گفت:

_ جر نزنیدا.
این که من انداختم، نشونه داره، از همه بزرگتره.

چه حال خوبی داشتم در عمارتی که دیگر شهابی نداشت.
در کنار تک تک اعضا خانواده.
بیوک آقا که بیدار شد، از دیدنم خیلی خوشحال شد.

حاج امیر به مناسبت روز زن، یک جعبه بزرگ شیرینی خامه ای خریده بود و این قدر همه خوشحال بودیم، که اصلا متوجه تمام شدن کل جعبه نشدیم.
فقط یک رولت کوچک، ته جعبه باقی مانده بود که وقتی تصمیم گرفتم سهم من باشد، هم زمان دست حاج امیر هم سمت جعبه آمد.
اول خجالت کشیدم، اما وقتی با شیطنت خندید و گفت:

_ تو زیاد خوردی، این سهم منه!

با حرص و تعجب گفتم:

_ من فقط چهار تا خوردم.

رولت را برداشت و با لذت در هوا نگاهش کرد و گفت:

_ بیشترش ضرر داره.
شب سنگین بخوابی، فردا دیر می‌رسی سر کار.

با حرص بیشتر، دستم را سمت رولت بردم؛
اما دستش را بیشتر بالا برد.

با عصبانیت گفتم:

_ خودتون چی؟
فقط ده تا نون خامه ای خوردین.

به شکمش نگاه کرد و گفت:

_ این کار دله! گناه من نیست،
تقصیر دله!

خنده ام اوج گرفت و وسط خنده، با یک لحن مظلومانه گفتم:

_من رولت دوست دارم.

چشم هایش را تنگ کرد و گفت:

_ باشه نصفش می‌کنم.
به شرطی که موقع شام، از سهم کوفته‌ت بهم بدی.

عزیزه خاله جان نچ نچی کرد و گفت:

_ ای وای آقا امیر رضام! کوفته زیاد گذاشتیم.

همه چیز قشنگ بود.
لحظه به لحظه هم قشنگ تر می شد.
حاج امیر برای همه، هدیه روز زن خریده بود.

اما هدیه من را از کارگاهش برایم آورد.
یک انگشتر دست ساز فوق العاده، که سنگ عقیق سرخش را خودش تراشیده بود و خیلی زیبا، روی آن حک شده بود: (حسبی‌الله)

دقیقا همان متنی که روی یکی از انگشتر های خودش حک شده بود.

با شوق و شعف، انگشتر را نگاه کردم.
داخل رکاب هم تاریخ ساخت انگشتر را حک کرده بود و تاریخ سه روز پیش را نشان می‌داد.

تشکر کردم و گفتم:

_ خیلی خیلی دوستش دارم.
مثل همیشه هنرتون حرف نداره.

پلک هایش را روی هم فشرد و گفت:

_ می‌خواستم بیارمش آسایشگاه.
چه خوب شد که خودت اومدی.

متوجه نگاه های معنی دار و پر از ذوق عزیزه خاله جان و آیجان به‌هم شدم و کمی شرم کردم.

حاج امیر در حالی که دست روی سینه اش می‌کشید، گفت:

_ پنج شنبه قبل نماز رفتم شاه عبدالعظیم.
همون‌جا توی صحن نشستم واسه حکاکیش.
تا دم اذان تموم شده بود.

شادی پرسید:

_ این نوشته روی انگشتر خودتونم هست.

من هم در تایید حرفش گفتم:

_ آره منم دیدم.

آه کشید و به انگشتر خودش چشم دوخت و گفت:

_ حسبی الله!
خداوند ما را کفایت می‌کند.

من بغض کرده بودم و به پله هایی خیره شده بودم که روزی، انتهای این پله ها، به اتاق مشترکم با مردی می رسید که دیگر هیچ وقت نبود…

زیر لب با بغض اما پر قدرت تکرار کردم:

_ خداوند ما را کفایت می‌کند.

***

اول به نوشته انگشترم چشم دوختم و بعد به صورت غرق خواب دخترم در کالسکه اش و زیر لب زمزمه کردم:
” حسبی الله “

بعد بلند شدم و با صدای بلند ساهیار را صدا زدم که با شور، برای بار صدم در حال بالا رفتن از سرسره بود.

از بالای سرسره با اشاره عدد یک را نشان داد و با خواهش گفت:

_ ریحانه فقط یکی دیگه.

از سرسره که پایین آمد دوان دوان خودش را کنار ما رساند و در حال مرتب کردن پتوی جانا گفت:

_ ای بابا هوا سرده، بچه سرما نخوره!

با لبخند، مردانگی کوچکش را نگاه کردم و گفتم:

_ ساهی! قولایی که بهم دادیو یادت که نرفته؟

با سر جواب مثبت داد و گفت:

_ همش یادمه، خیالت راحت…

مقابل زندان که رسیدیم یک لحظه پاهایم سست شد، تردید وجودم را گرفت.

سپهری برگشت و با غم نگاهم کرد و پرسید:

_ آبجی، می‌خوای من بچه ها رو نگه دارم شما بری؟

به ساهیار نگاه کردم که از پنجره به دیوار های مرتفع زندان چشم دوخته بود و یک مرتبه پرسید:

_ اینجا زندانه؟

قلبم فرو ریخت! خدایا اشتباه می‌کردم؟
برای اینکه شهاب را از بالای صخره مرگ پایین بکشم، داشتم این بچه را قربانی می‌کردم؟
می‌خواستم شهاب را منصرف کنم، به قیمت اینکه این بچه تا قیامت تصویر پدرش را با موهای تراشیده و دست های بسته و لباس زندان ببیند؟

موهایش را نوازش کردم و گفتم:

_ اینجا پیش عمو بمون، من زود بر می‌گردم.

سپهری که خیالش راحت شده بود لبخند رضایت زد، اما طفل معصوم با تعجب و بغض گفت:

_ گفتی می‌بریم شهاب جان رو ببینم!

اگر یک لحظه بیشتر می‌ماندم، بغضم در مقابل چشم های معصومش آنچنان رسوایم می کرد که دیگر نتوانم هر روز با وعده دیدار شهاب جانش آرامش کنم، سریع پیاده شدم و سمت ساختمان دویدم….

بدون ساهیار با ملاقاتم موافقت نشد، رییس زندان آقای بادینلو محترمانه برخورد می‌کرد اما وقتی پرسید:

_ خانم، اصلا چرا این قدر اصرار دارید قاتل شوهرتونو ببینید؟
توی حکمی که دست شماست نوشته ملاقات زندانی با فرزند!
شما اقوام درجه یک محسوب نمی‌شید…

تاب نیاوردم و با خشم گفتم:

_ هنوز حکم تایید جرم ایشون نیومده! پس درست نیست اینقدر راحت قاتل خطابش کنید.

شانه بالا انداخت و گفت:

_ ایشون زندانی معمولی نیست سرکار خانم، پرونده های دولتی سنگینی داره،
قتل شوهرتونم که فاکتور بگیریم، مدارک سایر جرماشون مُحرزه.

عاجزانه گفتم:

_ من باید ببینمش.

اینبار دلسوزانه نگاهم کرد و گفت:

_ ببینید حتی اگه منم بخوام قانون شکنی کنم و اجازه بدم، حتم دارم خودش قبول نمی‌کنه!
جز با بازپرس که اونم اجباره با کسی حرف نمی‌زنه،
حتی وقتی وکیلش برای ملاقاتش میاد از دیدنش امتناع می‌کنه،
این آدم بریده، نمیشه واسش کاری کرد…

صدایم لرزید و نالیدم:

_ بچه اش خیلی کوچیکه!
خیلی بهش وابسته است،
این بچه بدون باباش تلف میشه،
خواهش می‌کنم کمکم کنید!

با تاثر بلند شد و گفت:

_ از دست من چه کاری بر میاد؟

_ من میرم، میرم بچشو میارم،
شما هم به عنوان رییس زندان،
زندانی رو احضار کنید اتاقتون! اون وقت مجبوره که بیاد! فقط تمنا می‌کنم بدون دستبند، بدون اون لباسا.

به سختی بغضم را مهار می‌کردم وقتی می‌گفتم:

_ خیلی بچه باهوشیه! بهش میگم باباش اینجا کار می‌کنه،
تو روخدا کمکم کنید!
بچه اش رو ببینه شاید منصرف شه، از این بلایی که داره سر خودش میاره،
شهاب بى گناهه…
کمکم کنید یه بی گناه رو سر عقل بیارم، بتونیم اون گناهکارای لعنتی که دارن صاف صاف اون بیرون راه میرن رو پیدا کنیم.

نتوانست مخالفت کند، شاید این کارش باعث می شد بعدا در دردسر بدی بیُفتد، اما وجدان و رحم و شفقتش مانع رعایت قانون هایش شد.

ساهیار زیر چادرم قایم شده بود، انگار سنگینی فضا را حس کرده بود و به خاطر همین ساکت و با اضطراب از زیر چادر من، اتاق را تماشا می‌کرد.

هنوز شهاب را نیاورده بودند، آقای بادینلو همان طور که پشت میزش نشسته بود، با محبت صدایش زد:

_ خوب اسمت چی بود شاه پسر؟

ساهیار مرا نگاه کرد و جواب نداد.

نوازشش کردم و گفتم:

_ ایشون دوست بابات هستن، زشته پسرم جواب آقا رو بده.

سریع و خیلی بامزه گفت:

_ آقا ساهیار جبارزاده.

آقای بادینلو خندید و گفت:

_ خوب آقا ساهیار چند سالته؟

ساهیار لب هایش را با حالت عصبانیت جمع کرد و با حرص مرا نگاه کرد و بعد گفت:

_ حتما بعدشم می‌خواد بگه چه شعری بلدی عمو جون؟

دیگر حتی من هم نتوانستم خنده ام را مهار کنم. کم کم یخ ساهیار باز شد و حالا راحت دور اتاق راه افتاده بود و همه چیز را بررسی می کرد و سوال می‌پرسید.

نوبت به عکس شمایل زیبای حضرت ابوالفضل که یک تابلو فرش نفیس زیبا روی دیوار بود رسید. با دقت عکس را نگاه کرد و گفت:

_ من این آقا رو می شناسم، شهاب جان بهم گفته.

آقای بادینلو با تشویق گفت:

_ آفرین به تو، حالا قصه اش رو می‌دونی؟

سرش را مردانه تکان داد و گفت:

_ بله.

بعد با لحن کودکانه ای پرسید:

_ سرشم دشمنا خونی کردن؟ اینجاش زخمه.

آقای بادینلو بلند شد و کنارش مقابل عکس ایستاد و گفت:

_ بله همونا که دستشون رو قطع کردن.

ساهیار با وحشت و بهت پرسید:

_ دستشو؟!! چرا؟؟؟؟

_ مگه نگفتی قصه اش رو بلدی؟

ساهیار با بغض عکس را نگاه کرد و گفت:

_ شهاب جان قصه اش رو این طوری به من نگفته!

دلم به حال غم کودکی اش سوخت.

آقای بادینلو بغلش می‌کند و همانطور که رو به تابلو می ایستد، می‌پرسد:

_ قصه ای که تو بلدی چیه؟

با دست های کوچکش زخم پیشانی عکس را نوازش می‌کرد و بعد همانجا را بوسید و گفت:

_ من می‌دونم این عمو یه داداش داشته خیلی خوب بوده، قهرمان بوده ، داداششو خیلی دوست داشته،
نمی‌ذاشته دشمنا اذیتش کنن.

بادینلو با بهت نگاه می‌کند و من چادرم را روی صورتم می‌کشم تا حجاب اشک هایم شوند.

با صدای چند ضربه به در به خودم می آیم سریع بر می‌گردم بعد ورود یک سرباز ، شهاب بدون دستبند و لباس های زندان وارد اتاق می شود.

از دیدن ما بهت زده است و خشکش زده است،
ساهیار با یک شور غیر قابل وصف از بغل آقای بادینلو پایین می‌پرد و سمت پدرش می دود.

_ شهاااااااب جان.

شهاب هنوز شوکه است، همان جا روی دو زانو می نشیند.
پدر و پسر آنچنان در هم تنیده اند و صورت به صورت هم می سایند که قلب من هر لحظه بیشتر مچاله می شود.
ساهیار دست های کوچکش را روی سر تراشیده پدرش می‌کشد.

_ شهاب جان! چرا کچل شدی؟

با بغض نگاهش می‌کنم، شهابی که برای آراستن موهای مشکی و براقش ساعت ها وقت می‌گذاشت،
روزگار چه به روزِ روز و شب هایش آورد؟؟

آقای بادینلو جواب می دهد:

_ سرِ کار جدید همه موهاشونو می‌زنن پسرم.

ساهیار دست می‌کشد بین موهای خودش و می‌گوید:

_ شهاب جان بیا منم ببر آناشگاه بزنم اینا رو،
اصلا فکر کنم مو بهم نمیاد.

بعد با ترس و نگرانی دست روی گونه پدرش می‌کشد و می‌پرسد:

_ گریه می‌کنی؟

شهاب اشک آلود به من نگاه می‌کند و می‌گوید:

_ التماست کردم با من اینکارو نکنی!

باید قدری بی رحم باشم! برای نجات خودش باید جملاتم درد داشته باشد.

_ می‌خوام ببرمش پیش تارا ! دیگه از پس دوتا بچه بر نمیام…

با بهت و نگرانی نگاهم می‌کند ….

مشتم را باز کردم و چند دانه ریز برف، سهم دست هایم شد.
من این برف تازه، این نو رسیده سپید شب زمستانی را دوست داشتم.

یقه پیراهن بافتنی ام را بالا تر کشیدم و بینی ام را زیر یقه ام پنهان کردم تا کمی گرم شوم.
دلم حتی برای زمستان باغِ عمارت تنگ شده بود.
سپهری را کنار بایرام در اتاقک نگهبانی می‌بینم.
با لبخند برایم دست تکان می دهد و من هر دو دستم را برایش تکان می‌دهم.

حتی بایرام هم امشب تصمیم گرفته است از لاک سکوت و انزوای همیشگی اش در بیاید.
پنجره را باز می‌کند و می‌گوید:

_ خانم! بفرما چای!

دلم نمی آید پیشنهادش را رد کنم.
خوب به خاطر داشتم زمستان پارسال، اکثر شب ها، آتش کوچکی راه می انداخت و چای ذغالی درست می‌کرد و حاج امیر، همیشه قبل این‌که وارد عمارت شود، همراه سپهری، در آن اتاقک کوچک میهمانش می شدند و چای ذغالی می‌خوردند.

بایرام چای ریخت و سپهری قندان پر از نقل را مقابلم گرفت.

با ذوق پرسیدم:

_ راستی شنیدم قراره دوباره بابا شید! تبریک می‌گم.
از طرف من به خانومتونم تبریک بگید.

با متانت همیشگی اش تشکر می‌کند.
چای که تمام می شود، با خودم فکر می‌کنم چرا امشب حاج امیر، سپهری را مرخص نکرده است؟
که چند دقیقه بعد، علتش را می فهمم!
وقتی با لبخند به جمع ما می پیوندد و بایرام می‌پرسد:

_ حاجی چای بریزم؟

جواب می‌دهد:

_ وقت زیاده.
بذار بچه ها رو راه بندازیم، میام می‌شینم یه استکان لب سوز می‌زنم.

بعد منیره را می‌بینم که حاضر و آماده، از عمارت بیرون می آید و می‌گوید:

_ ریحانه خانم من آماده ام!

همه غم عالم در دلم سرازیر می شود و بی اختیار، به حاج امیر زل می‌زنم.
انگار شرم دارد از تصمیمی که گرفته است و این در مرامش نیست که میهمان از خانه اش براند.
غرورم را مثل مادری که چادرش را جمع می‌کند و دست کودکش را می‌گیرد، جمع می‌کنم.
دست خودم را می‌گیرم و سمت منیره می‌روم و می‌گویم:

_ آره خیلی دیر شده.

و فقط خدا می‌داند با چه بغض خنده نمایی با اهل خانه خداحافظی می‌کنم.

و قبل رفتن، آخرین نگاهم روانه بالای پله ها می شود.
یک مرتبه طوری که مشخص است با او، با خودم، با گذشته ام، با امشب لج کرده ام؛ می‌گویم:

_ می‌شه من یه دقیقه برم بالا؟

عزیزه خاله جان با تعجب نگاهم می‌کند.

آیجان با چشم و ابرو به شادی حالی می‌کند که به حاج امیر خبر دهد.
اما من می‌خواهم قبل رسیدن او، یک سر به گذشته ام بزنم و حال خودم را بسنجم.
پس دوباره سوالم را تکرار می‌کنم.

عزیزه خاله جان به ناچار می‌گوید:

_ خونه خودته دخترم.

درنگ نمی‌کنم و سریع بالا می روم.
این وحشتناک است که آخر پله ها، صدایش را می شنوم.

کت و شلوار دامادی اش را به تن دارد.

_ پنبه برفی اومدی؟

سر می‌چرخانم.
روی نرده ها با همان استایل همیشگی اش نشسته و با خنده کج می‌گوید:

_ تپل شدیا!

این‌بار لباس ورزشی به تن دارد.
مثل همان وقت ها که از باشگاه می آمد.

_ ریحانه بریم شام بیرون؟ حوصله خونه و آدماشو ندارم.

سمت اتاق می روم با سر انگشت، در نیمه باز را هول می‌دهم و وارد اتاق می‌شوم.
عجیب است!
هنوز همان عطر را می‌دهد، بوی عطر شهاب!

جز عکس هاى ما، همه چیز سرجای خودش است.
حتی رو تختی سفید گیپورمان!

همان که شهاب شاکی بود مرواریدهاش، به تنش فرو می‌رود.

دوباره میبینمش…

این‌بار عریان و با خشم روی تخت.

فریاد می‌زند.
از ناکامی اش و عدم همکاری ام در رابطه، شاکی است.

بر می‌گردم؛
اما او را روی مبل می‌بینم.
دوباره برهنه، اما این‌بار، در کنارش زنی دیگر را می‌بینم که با موهای طلایی و فِرَش، خوب به رسوم تخت‌خواب تسلط دارد.

بی اختیار عقب می روم.
هر دو دستم را روی دهانم می‌فشرم تا مانع بغضم شوم.

صدایش، دست های قدرتمندی می شود که بختک گذشته را از روی سینه ام بلند می‌کند و زمین می زند.

_ همیشه می‌گن درست نیست مرده رو زیاد بیرون خاک نگه داشت.
حرف حقم هست!
مرده بیرون خاک، نهایت چند روز قابل نگه داشتنه.
بوی تعفن می‌گیره، باد می‌کنه، منفجر می‌شه و می‌گنده.
بعد کرم می‌زنه و هر دقیقه زشت تر می‌شه!
مرده رو باید دفن کرد ریحان!
دفن کن گذشته ات رو!
چه خوب، چه بد، بسپارش به همون گذشته!
عیب نداره حتی اگه گاهی دلت بخواد بیای بالا، سر قبر این گذشته فاتحه ای بخونی؛ دستی بکشی روی سنگ مزارش؛ حتی واسش اشک بریزى،
اما نذار جنازه روی خاک بمونه.
نذار!

اشک هایم را پاک نکردم؛
زل زدم در چشم هایش.
حتی چند قدم نزدیکش رفتم که باعث شد سرش را پایین بیاندازد.
با دلخوری و بغض گفتم:

_ لعنت به اون گذشته، به اون جنازه که حالا باعث شده این طوری منو طرد کنی.

سریع سرش را بالا آورد.
با بهت نگاهم کرد.

_ من؟ من طردت کردم؟

اشک هایم را پاک کردم و تلخ خندیدم.

_ چهار ماهه جز جمعه ها، اونم از صدقه سر سالمندای آسایشگاه، ندیدمت.
هربار کوتاه!
امشبم که حالیم کردی این‌جا نمی‌تونم بمونم.
ممنون ازمهمون نوازیت حاج امیر!

این بار او جلو آمد.
گوشه شالم را گرفت و بالا آورد و اشک های دوباره زاییده ام را با همان گوشه شالم، از روی صورتم زدود.
در اوج غم، دلم یک مرتبه از هیجان و اضطراب و شادی، لبریز شد.

با لحن مهربانی گفت:

_ وَ اصْبرِْ وَ مَا صَبرُْکَ إِلَّا بِاللَّهِ.

با کلی علامت سوال در چشمانم، نگاهش کردم.
لبخند زد و دانست معنی آیه را می‌خواهم.

این‌بار در حال جلو کشیدن شالم روی سرم، گفت:

_و صبر کن در هر آنچه که به تو رسید.
نیست صبر تو، مگر به توفیق خدا!

بی اختیار لبخند زدم.

حرکت دست هایش روی سرم، لذت بخش ترین حس دنیا بود.
گویی خدا در حال نوازش سرم بود.

با یک اخم شیرین گفت:

_ می رسه وقتش!
باید زمستون باشه که به بهار برسیم.
باغی که سختی زمستون رو نکشیده، بهارشم موندگار نیست.

دلم قرص می شود و حالا بیشتر از هر فصل، عاشق زمستانی ام که باید بیشتر مراقبش باشم تا بهتر به بهار برسم…

 

با بغض و دلخوری اما صدای آرام، طوری که ساهیار نشنود، گفت:

_ تو بهم قول داده بودی ریحانه!!

نگاهم به ساهیار بود که از همان فاصله هم تمام حواسش به پدرش بود.

زیر لب گفتم:

_ ملاقات با وکیلت رو قبول کن…

سرش را به نشانه امتناع تکان داد؛

_ من راهمو انتخاب کردم.

آقای بادینلو که متوجه حساسیت موقعیت شد
با سوال های متفاوت، مشغول سرگرم کردن ساهیار شد.

خیالم که راحت شد با جدیت و محکم گفتم:

_ امیر کی از اینکه تو بیوفتی ته چاله نکبت راضی می شد؟
که با توّهم این می خوای از خودت قهرمان بسازی و به خیال خودت اشتباهاتتو در حقش رو جبران کنی!
امیر کی با این حجم از جهل موافق بود؟
این که گناه یه سری لاشخور رو گردن بگیری اسمش رشادت نیست،
اسمش زانو زدنه!!!
زانو زدی، خم شدی کفش اونا رو لیس بزنی!
راست راست،توی این کشور بچرخن و روز به روز، یقه هاشون بهشون تنگ شه که احمق هایی مثل تو با شست و شوى مغزی،
گناه اونا را گردن بگیرن؟!

فقط نگاهم کرد،
بعد تلخ و کوتاه خندید…

_ منم بى گناه نیستم!

یک مرتبه قلبم آژیر خطر کشید!
نگاهش کردم سرش را پایین انداخت و ادامه داد؛

_ گناه کار اصلی منم ریحانه!
اونی که همه چیو شروع کرد،
من بودم!
اون شب که قسم خوردم نابودش کنم رو یادت رفته؟
همه چیز از اون شب شروع شد…

میان حرفش، با خشم و نفرت گفتم:

_ تو یه پسر بچه احمق بودی که پای هیچ کدوم از قول و قسم هات نبودی!
حالا می خوای باور کنم به عربده کشیدنت!!
تازه اونم از سر مستی خیلی پایبند بودی؟؟؟

اشکش چکید و گفت:

_بچه بودم! مستم بودم!
اما…

شدت اشک هایش بیشتر شد وقتی که می گفت:

_اما اون شب فهمیدم عاشقت شدم
عاشق زنی که توی مشتم بود و راحت از دستش داده بودم…

بهت زده عقب رفتم…
سر تاسف تکان می داد و می گفت:

_ به خاطر تو بود ریحانه!
به خاطر تو، رفتم سراغ عیوض زاده…

نمی خواستم باور کنم،
سعی کردم خودم را کنترل کنم.

_ بس کن شهاب!
بس کن!
اینی که بعد ازدواج من و امیر خیلی اذیت کردی رو با چشمام دیدم…
کارشکنی و نامردیات…
زیر پا انداختنات رو همه دیدیم!!!
حتی اینکه چه طور از مال و دارایی امیر بیشتر از حقت هم کندی و رفتی !
اینا رو الان داری اعتراف می کنی؟ چیزایی که با چشم خودم دیدم !!

_ هیچ وقت به این فکر کردی،
چه طور و با حمایت کی این قدر یهو بالا رفتم؟
اون جایگاه و اون ثروت از کجا اومد؟!

عصبی خندیدم و گفتم:

_ قبول! تو با عیوض زاده بودی!
چیز تازه ای نیست!
همیشه بدترین راه رو انتخاب می کردی! مثل همین الان،
اما به من بگو اون مدارکی که دونه دونه گشتیم و باهم بهش رسیدیم رو،
اگه نیتت از اول کتمان بود،
چرا کمک کردی پیدا کنم؟
اگرم قصد اعتراف داشتی،
خوب چرا این همه علامت سوال توش هست؟

جلو رفتم…
مستقیم به چشم هایش زل زدم و گفتم:

_ اون پولا کجاست؟
چرا اگه نیتت اعترافه،
شریکات رو معرفی نمی کنی؟

بعد با نیشخند تلخی پرسیدم:

_ دار و ندارت رو چوب حراج زدی به کی دادی شهاب؟!
تو که اون قدر پول بالا کشیده بودی،
چه نیازی بود هرچی داری بفروشی؟! ترانزیتم فروختى،
سرمایتو به کی دادی؟

به ساهیار نگاه کرد و گفت:

_ به مادرِ پسرم! تارا!

جا خوردم،
چند ثانیه چیزی برای گفتن نداشتم، کلمات را گم کرده بودم…

_ چرا؟
اگه واسه مادری کردن برای پسرت،
بهش حق الزحمه دادی،
چرا هراس داری بچه ات رو ببرم پیشش؟

با غم به پسرش زل زده بود، وقتی می گفت:

_ به خاطر پسرم!
هرچی خواست دادم که از پسرم دور بمونه،
حق مادریشو خریدم!!!

دست هایم را مشت کردم و گفتم:

_ همه عمرت کاسب و دلال بودی!
ولی بدون،
یه چیزایی رو نه میشه فروخت،
نه میشه خرید !
اینو توی سرت فرو کن.

بعد رو به ساهیار با صدای بلند گفتم:

_ بریم ساهی؟
مامانت منتظرته…

بدترین شکنجه برای شهاب بیچاره که علاوه بر زندان،
در بند خیلی ها بود همین جمله بود،
اما می دانستم گاهی برای اعتراف، شکنجه لازم است!!
اعترافی که به قیمت نجات جانش، تمام می شد!

ناله کرد؛

_ با من این کارو نکن،
جان ِجاناتت!!!

برگشتم و با بغض نگاهش کردم و گفتم:

_ جان ِ جانانم رو قسم خوردم،
نذارم،
حق امیرم با ناحقى در حق یکى دیگه، محق بشه!
یا على…

کانال عاشقي

همچنین ببینید

پارت ۴۰ رمان هزار چم

  همانطور که مقابل مانیتور نشسته بود، کلافه صندلی اش را عقب راند، دست هایش …

۳ دیدگاه

  1. ممنون بابت پارت جدید
    ولی این پارت رو دیر گذاشتین یعنی فردا پارت نداریم یا فردا چهارشنبه هم دوباره پارت جدید داریم
    داستان به جایی رسیده که دیگه نمیشه یک لحظه هم از فکرش بیرون اومد خواهش میکنم اگه پارت های بیشتری در دسترس دارید سریع تر تو سایت بزارید
    باتشکر یکی از اعضای روزانه سایت

  2. من رمان عابر بی سایه خانوم ایلخانی رو که همینجا یه نفر معرفی کرده بود خوندم اونم خیلی قشنگ و خاص بود خوبیشم اینه که کامل شده و تو همین سایت همه ی پارتهاش موجوده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *