سه شنبه , آبان ۲۲ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان هزار چم / پارت ۴۷ رمان هزار چم
کانال عاشقي

پارت ۴۷ رمان هزار چم

 

حال عجیبی داشتم،
که متشکل از انواع حس ها بود،
گاه با یاد آوری این که چه طور نزدیکم شد و شالم را روی سرم جا به جا کرد در اعماق وجودم چنان قند می سابیدند و هلهله می کردند که بی تاب می شدم و لبخند زنان و در حالی که زیر لب زمزمه وار می خواندم

“به کلبه ام از راه دور ای آشـنا خوش آمـدی!
چـون بوی گل به هم ره باد صبـا خوش آمـدی!
اکنـون که پر گیاه و گل شهر و ده و صحرا بود
ای آهو صحـرا توام به شهر ما خوش آمدی!
تو مایه نـوازش صدها دل شکستـه ای
ای خوش خبر به سوی دلشکسته ها خوش آمدی!
بـر لوح خاطر نقش طرب زن
چون روزگار اندوه و محنـت دیگـر گذشته
منعم نکـن از ایـن عشـق سوزان
تا کی دو رنگی ؟دیگر مــرا آب از سر گذشته،
بـر لـوح خاطـر نقــش طـرب زن”

روپوش و روسری ام را اتو میزدم و مستانه به رقص در می آمدم…

اما یک مرتبه در انتهای احساساتم درست مثل حس تلخ و آزار دهنده آخرین دانه بادام یک تلخی بی رحم حس می کردم.
یک مرتبه مشامم پر می شد از عطر مردی که با قساوت تمام جوانی و آرزوهایم را زیر پای غولِ هوس و غرایضش پایمال کرد.

بعد تر که پیش می رفتم، قدری عذاب وجدان هم یقه ام را می گرفت، عذاب وجدان از اینکه چرا پای معامله ای را صرفا به خاطر رسیدن به نداشته ها و آرزوها و محدودیت هایم امضا کردم که از آن چندان مطمئن نبودم.
حالا که قدری از ریحانه آن روزها عاقل تر و پخته تر شده بودم، خوب درک می کردم که من هم زندگی و نجات آن زندگی را بلد نبودم و شاید هم نخواستم که بلد باشم !

کارهایم که تمام شد کتابم را برداشتم و کنار پنجره به تماشای رقص برف نشستم . دلم می خواست منیره بیدار بود و یک لیوان از آن دم نوش های آرامش بخش داغ مخصوص خودش را برایم درست می کرد ، اما دلم نیامد بیدارش کنم و به یک چای کیسه ای اکتفا کردم.

هرچه جملات کتاب را می خواندم، بیشتر نمی فهمیدم و فقط و فقط صدایش و کلمات امشبش برایم تکرار می شد و به یک لبخند گرم در سرمای شب روی لب هایم تبدیل می شد.

اما یک مرتبه نمی دانم چرا آسمان حسود شد، رعد زد
برفش تگرگ شد!
صدای رعد، جیغ کشید در خانه و من از جایم پریدم؛
صدای زنگ خانه آن هم ساعت دو و نیمه شب، همان رعدی بود که من دُچارِ توهمش شده بودم.

منیره هم از خواب پریده بود و هراسان از اتاقش بیرون آمد، زنگ دوباره جیغ کشید،
نگاهش کردم و سعی کردم آرام باشم، با خنده گفتم:

_ جا داره که دیالوگ تکراریه” یعنی کی می تونه باشه این وقت شب؟” رو بگم.

منیره سمت آیفون رفت و با تردید و نگرانی گوشی را برداشت و پرسید چه کسی پشت در است، اما صدای فریاد آن قدر بلند بود که پنجره های خانه بیشتر از گوشی آن را به من می رساندند.

_ ریحانهههههههههه…

خشم این فریاد ها را خوب می شناختم ، دستم را روی دهانم گذاشتم و عقب رفتم، منیره گوشی را گذاشت و با چشم های گشاد شده نالید:

_ آقا شهابه!

فقط همدیگر را نگاه می کردیم و صدای فریاد ها مدام بیشتر می شد،
دستش را روی زنگ گذاشته بود و فریاد می زد:

_ باز کن در رو!!!
ریحانه!!! منم!!!

با بغض خندیدم و زیر لب گفتم:

_ چه با افتخارم می گه منم!
از این منم چه خیری دیدم؟

منیره با ترس گفت:

_ چی کار کنیم خانم؟

اشکم را پاک کردم و گفتم:

_ هیچی! برو بخواب،
بذار این قدر من بودنش رو داد بزنه که بفهمه نیم منم نیست.

_ اما خانم همسایه ها! آبرومون…

حرفش را قطع کردم و گفتم:

_ آبرو رو خدا می ده به بنده اش،
یه از خدا بی خبر نمی تونه چیزی که خدا به آدم داده رو بگیره.

منیره را به زور راضی کردم به اتاقش برود،
خودم هم دست هایم را روی گوش هایم گذاشتم، اما صدای فریاد هایش و مشت و لگد هایش به در را خوب می شنیدم،
مقاومت کردم، اما با صدای شکستن شیشه، هم زمان با منیره جیغ کشیدیم، محکم بغلم کرده بود ، خیلی می ترسید.
ناله کرد:

_ خانم زنگ بزنیم پلیس؟

صدای اعتراض همسایه ها را می شنیدم،
شالم را سر کردم و کنار پنجره رفتم ، خم شدم و سنگ بزرگی که پرتاب کرده بود و شیشه را شکسته بود را برداشتم.

همه توان و جراتم را در مشتم گرفتم تا بتوانم از پنجره بیرون را نگاه کنم،
کلی آدم دور تا دورش جمع شده بودند ، انگار حضورم را کنار پنجره حس کرد و بالا را نگاه کرد، در همان تاریکی هم وخامت حال و پریشانی اش کاملا مشهود بود،
با دیدنم دوباره فریاد کشید:

_ بیا بیرون!

بعد فریادش ناله وار شد وقتی که می گفت:

_ تو رو خدا فقط یه دقیقه!

سنگ را در مشتم بیشتر فشردم و در حالی که قصد خروج از خانه را داشتم، به منیره گفتم:

_ زنگ بزن حاج امیر.

دستم را گرفت و التماسم کرد:

_ نرو خانم! معلومه مسته، یه بلایی سرتون میاره.

تلخ خندیدم و گفت:

_ دیگه چه بلایی مونده سرم نیاره!
از آب گذشتم، توی آتیشم سوختم!
یه مرده دوباره نمی میره منیره.

پشت در حیاط قبل از اینکه در را به رویش باز کنم چند نفس عمیق کشیدم.

و بعد در را باز کردم، نگاه سرزنش گر همسایه ها و اعتراض هایشان وقتی متفرق می شدند درد آن شب را بیشتر می کرد.

نگاهش نمی کردم، در حالی که به سمت دیگری چشم دوخته بودم پرسیدم:

_ اینجا چی کار می کنی؟
چی می خوای؟؟

اینکه قدمی نزدیکم شد را حس کردم، سنگی که در دست داشتم را بالا گرفتم و با تهدید گفتم:

_ جلو نمیای! همونجا حرفتو بزن.

یک لحظه فقط نگاهش کردم، چشم هایش همان شهابی بود که هر شب از آسمان بر زمین کوچکم کوبیده می شد و تمام محصولاتم را آتش میزد.

جلو آمد ونالید:

_ ریحانه!

سنگ را بیشتر بالا بردم.

_ می زنم، به خدا می زنم اگه
یه قدم دیگه جلو بیای!

دستش را جلو آورد، سنگ را از دست لرزانم گرفت و نزدیک تر شد، عطرش با بوی الکل دهانش بینی ام را سوزاند ، ترسیده بودم، از همه… حتی از خودم!

می لرزیدم،
با نفرت گفتم:

_ حرفتو بزن و برو.

کج خندید و گفت:

_ واسه چی در رو واسم باز کردی؟

از خودم متنفر شدم، از خودم که احساس می کردم این کارم عین شجاعت است، بیزار شدم!
بعضی وقت ها با ادعای شجاعت احمق ترین بزدل
دنیا می شویم.

دندان هایم را روی هم ساییدم و گفتم:

_ گورتو گم کن ! دلم واست سوخت چون مستی زنگ نزدم پلیس بیاد ببرتت.

دیدم که اشکش چکید و گفت:

_ دلت هنوز واسم می سوزه؟

با سنگدلی گفتم:

_ تو ترحم انگیز ترین موجود دنیایی.

حالا دیگر به وضوح هق هق می زد و می گفت:

_ پشیمونم ریحانه!
دلم واست تنگ شده، خیلی تنگ شده.

دست هایش را باز کرد و برای یک آغوش جلو آمد ، نفهمیدم… اصلا نفهمیدم چگونه و با چه قدرتی آن طور با لگدی حرفه ای او را از خودم دور کردم، خم شده بود و با ناله می گفت:

_ چرا این قدر وحشی شدی؟

برای بستن در اقدام کردم و گفتم:

_ نزدیک من نشو.

می خواستم در را ببندم که ماهرانه و با یک حرکت خودش را در حیاط انداخت و مانع شد، خواستم جیغ بکشم که دست روی دهانم گذاشت،
هرچه دست و پا می زدم بی فایده بود،
لب هایش را کنار گوشم چسباند و بعد یک بوسه گفت:

_ بذار حرف بزنم.

منیره روی تراس با وحشت جیغ می کشید، شهاب فریاد زد:

_ صداتو خفه کن تا گردنشو نشکستم.

چاره ای نداشتم جز تحمل شنیدن حرف هایش،
اشک می ریخت و می گفت:

_ بچم به دنیا اومده ریحانه! اما من ندیدمش!
نمی خوام ببینمش،
چون حالم خوب نیست!
چون خودمو گم کردم، توی نبودنت، توی نداشتنت!
چون نمی تونم باور کنم اونی که مال من بوده رو از دست دادم…

گفت ! خیلى زیاد ! مدام و مکرر!
اما حرفی از عشق نزد!
فقط از وابستگی و حس تملکش گفت،
از اینکه به از دست دادن معتقد نیست.

دستش را که از جلوی دهانم برداشت، به سختی نفس می کشیدم، بریده بریده گفتم:

_ واسم مهم نیست چی می خوای شهاب…
دیگه مهم نیست!
چون حالا خودم می دونم چی می خوام!
از اولش اشتباه بود تو رو خواستن، واسم اشتباه بود…
برو!
برو سراغ زندگیت!
سراغ زنت !
اون بچه بی گناهت!

مثل یک پسر بچه پا کوبید.

_ تو چی؟ من بدون تو هیچی رو نمی خوام.

حسادت زنانه ام دوباره جهل کلمات را راهی زبانم می کرد.

_ هه! خیلی باحال بود!
هم خدا رو می خوای هم خرما رو؟!
از عروسک مو طلاییت هنوز سیر نشده اومدی سراغ زن چاق مریض و ناقصت؟؟

نالید:

_ تو برگرد ریحانه! تو برگرد، من همه چیو درستش می کنم،
رفتم با آقاجان و عموتم صحبت کردم،
اونام می خوان که برگردی.

با نفرت جیغ کشیدم:

_ اونا غلط کردن با تو!
این زندگی منه نه هیچ خر دیگه ای!
بیا برو گمشو از خونه من بیرون!
بد مستیت رو هم ببر واسه زنت!

بازویم را گرفت.

_ می خوام زنم باشی، می خوام رجوع کنی.

کلافه گفتم:

_ عجب رویی داری تو!!!!

دومین قهوه ای که پیش خدمت آورد را هم همانطور داغ سر کشید ، لرزش دست هایش هر لحظه بیشتر شدت می گرفت، به ناخن هایش دقت کردم،
لاک روی ناخن هایش نا مرتب بود و ریخته بود ، درست به نامرتبی آرایش چشم هایش که همه سیاهی اش زیر چشمش ریخته بود.

متوجه نگاهم شد و با یک لبخند تلخ گفت:

_خیلی فرق کردم؟

بیشتر نگاهش کردم و نشانه منفی سرم را تکان دادم و گفتم:

_ نه، از نظر من هیچ فرقی نکردی.

چشم هایش از تعجب گرد شد، پوشه را از کیفم بیرون آوردم و روی میز سمتش هول دادم و گفتم:

_ مادری که بچه اش رو امروز فروخت، با زنی که دیروز به زندگی یه نفر چوب حراج زد هیچ فرقی نداره.

نیشخند می زند و سیگارش را از کیفش بیرون می کشد و با همان دست های لرزان روشن می کند و نیم نگاهی به پوشه می اندازد.

_ اینا چیه؟

_ می خوام بخونیشون و تو بهم بگی چیه؟
تو بهم بگی اون چیه یا کیه که شهاب طناب دار رو واسش گردن گرفته؟

بعد در حالی که از پنجره کافه به ماشین سپهری نگاه می کنم و می دانم ساهیار چه قدر بی گناه و معصومانه آنجا به خواب رفته است، ادامه می دهم:

_ اون چیه که شهاب به خاطرش حتی فکر بی پدری و بیچارگی بچه اش هم نیست!؟ بچه ای که تو بهتر از هرکس می دونی چه قدر عاشقشه!

پک عمیقی به سیگارش می زند و قهقهه می زند،
طوری که همه با تعجب نگاهمان می کنند.
بعد با بغض و صدای لرزان می گوید:

_ شهاب جز خودش عاشق هیچ کس نمی تونه بشه!
شهاب اصلا لیاقت عشق رو نداره!
از من نپرس چی تو سرشه و چی می خواد!
چون جواب این سوال رو قول می دم حتی خودش نمی دونه،
اون یه احمقه که وقتی با تو بود ، منو می خواست! انتقام از حاجیتون رو می خواست،
وقتی با من بود ، تو رو می خواست…
ولی بازم انتقام از حاجیتون رو می خواست،
بچه اش رو می خواست، اما ثروت و قدرت هم می خواست،
انتقام از حاجیتونم باز می خواست.
نگاه کن! تنها جمله مشترک همه عمرش همین بوده! شاید بهش رسیده، شاید!
شهاب همون پسر بچه تیر کمون به دستیه که از گنجشک بازی لذت می بره،
از اینکه بزنه بندازه، دوباره پرش بده و بعد دوباره بزنه!

سیگار را در جایش مچاله کرد و بلند شد.

_ بپا دوباره نزندت!

خواست برود که مچ دستش را محکم گرفتم،
پوشه را تا زدم و در کیفش گذاشتم و بعد بلند شدم.

چشم در چشم ! خیره نگاهش کردم و گفتم:

_ توی این چشما هنوز یه چیزی می بینم که می دونم، نمی تونه طناب رو دور گردن اون آدم زخمی بیینه!
تارا! شهاب تیر خورده ، نشسته یه گوشه تا با درد و آروم آروم جون بده،
من و تو دو تا راه داریم، یا اون تیر رو در بیاریم و زخمشو علاج کنیم و نذاریم از خون ریزی بمیره،
یا تیر خلاص رو بزنیم و درد و عذاب رو واسش تموم کنیم.

در حال رفتن گفتم:

_ حالا انتخاب با خودته!
فقط یه بار اون مدارک رو خوب بخون، فقط یه بار!

نمی خواست باور کند، این که در من حتى فکر کردن به با او بودن ممنوع و جرم اعلام شده است.
بازویم را گرفت و با قدرت طورى پیچاند که به ناچار چرخیدم و چسبیدم به سینه اش

نفس های مست و داغش صورتم را می سوزاند و حالم را هر لحظه بدتر می کرد.

با خشم گفت:

_ برگرد و این مسخره بازیو تموم کن.

نفرتم را در کلماتم مشت کردم و به صورتش کوبیدم.

_ این به قول تو مسخره بازی شرافت داره به کل اون روزهای مسخره ی با تو.

دستم را بیشتر می فشرد و من از شدت درد ناله می کنم:

_ حق و حقوقتم که دادم، خودت خوب می دونی بدون من نمی تونی هیچ کاری کنی؛ تو این قدر بی عرضه ای که این دستت به اون دستت میگه گوه نخور
چه طور می خوای یه عمر تنها بگذرونى؟

قهقهه زدم و گفتم:

_ عجب اعتماد به نفسی داری !
بعدم کی گفته قراره تنها بگذرونم؟

ترسناک شده بود، از همیشه ترسناک تر و بی رحم تر!با قدرت و خشم لب هایم را میان دندان هایش فشرد؛ رهایم که کرد بی اختیار عوق زدم و گفتم:

_ روانی حال بهم زن ولم کن!

چشم هایش هر لحظه بیشتر شبیه دو تنور شعله ور سوزان می شد:

_ هنوز عاشقمی ریحانه.

زل زدم به چشم هایش و گفتم:

_ زیادى خوردى از مستى رد کردى به توهم رسیدى!

تقلا کردم تا رهایم کند اما محکم تر بغلم کرد و گفت:

_ بر می گردی، یعنی برت می گردونم!

_ تو واقعا خجالت نمی کشی؟!
من کجا برگردم؟
اصلا مگه من رفتم که برگردم؟
رفتی سی هوا و هوس و عشقت برو بچسب تا ته بهشون دیگه.

_ واست خونه می گیرم.

قهقهه زدم.

_ نه بابا چرا خرج و زحمت اضافه؟
میام با زنت با هم یه جا صمیمانه زندگی می کنیم!

عاجزانه گفت:

_ مگه تنها مرد دو زنه دنیا منم ؟

_ نه ! اصلا می تونی سه تا یا چهار تا یا حتی چهل تا داشته باشى!

_ من فقط تو رو می خوام.

_ و البته تارا و بچه ات.

_ برگرد ریحانه، من همه چیو درست می کنم.

با فریاد گفتم:

_ چه طور درست می کنی؟
طلاقش می دی؟!

صدایش لرزید وقتی می گفت:

_ نمی تونم!

با همه نفرتم گفتم:

_ چه قدر چندش آور شدی!

صدای زنگ خانه که به صدا در آمد منیره سریع سمت در دوید اما با فریاد شهاب میخکوب شد.
من نفس های پشت این در را خوب می شناسم.
شهاب فریاد زد:

_ دست به اون در نمی زنی.

محکم به در می کوبد و صدایم می زند:

_ ریحان!

جیغ می کشم:

_ این دیوونه اینجاست!

اما شهاب سریع دستش را روی دهانم می گذارد.

فریاد های نگرانش در این بدترین و مهلک ترین دقایق زندگی ام عجب آرام بخش قوی است!

_ شهاب الدین! باز کن این درو!
اوضاع رو از این بدتر نکن.

شهاب با بغض شبیه پسر بچه ای که آخرین امتحانش را هم تجدید آورده فریاد می زند:

_ واسه چی اومدی؟
به تو چه اصلا؟
اومدم با زنم حرف بزنم.

یک مرتبه در خودم یک قدرت عجیب و غیر قابل تصور احساس می کنم.دندان هایم را ناجی اسارتم در میان حصار دستانش می کنم و چنان در گوشتش فرو می کنم که همراه با فریادش طعم گس خون در دهانم احساس می کنم.
رهایم کرده و همان ثانیه کوتاه کافی است تا منیره سمت در برود و آن را برای ناجی همه عمرم بگشاید و چه قدر دلم می سوزد برای پسرک کاراکتر همیشه خاکستری این روایت که دستش را با بهت گرفته و باورش نمی شود که برای او دیگر حتی یک قطره از ریحانه باقی نمانده است…

بلافاصله سپهری و چند مرد دیگر را دیدم که از راه پله های پشت بام و بالای نرده های محافظ دور حیاط وارد شدند.

ظاهرش آنچنان آشفته بود که حتی دکمه های پیراهنش را نبسته بود! با نگرانی نگاهم کرد، منتظر بودم سمتم بیاید ، منتظر بودم حق شهاب را با یک مشت محکم در صورتش بدهد،
اما بر خلاف همه تصورم سمت آن پسر بچه زخمی رفت و دستش را گرفت.
شهاب گریه می کرد و با اشک هایش انگار خیال داشت چقولى مرا بکند!
با نفرت به من نگاه کرد و گفت:

_ وحشی!

حاج امیر لبش را گاز گرفت و گفت:

_ بسه دیگه!

بعد به سپهری و بقیه مردهایش اشاره کرد و گفت:

_ برید بیرون حواستون باشه کسی از همسایه ها به پلیس زنگ نزده باشه.

بعد رو به منیره گفت:

_ باند داری توی خونه؟

منیره با تعجب به من نگاه کرد، من هم با حرص گفتم:

_ واسه این هیچی نداریم.

برگشت و یک طور عمیق نگاهم کرد.
شهاب دستش را از دست حاج امیر بیرون کشید و گفت:

_ بهش بگو برگرده.

حاج امیر طوری رفتار کرد که انگار اصلا صدایش را نشنیده است ، بازویش را گرفت و گفت:

_ سپهری می رسونتت خونت.

این بی توجهی شهاب را عصبی تر کرد و با صدای بلند تری گفت:

_ می خوام برگرده!

اینبار کلافه گفت:

_ باشه برو هر وقت حالت طبیعی بود بیا مثل بچه آدم حرف بزن خواسته ات رو بهش بگو.

تاب نیاوردم و با اعتراض گفتم:

_ چی چی بیاد خواستشو بگه؟!
من دیگه نمی خوام ریختشو ببینم.

نفس عمیق کشید، زیر لب ” الله اکبر” گفت و بعد با آرامش گفت:

_ الان هرچی بگى کمتر می فهمه!
مسته.

اشک هایم چکید و گفتم:

_ کاش بمیره!

به کمک سپهری و مرد دیگر شهاب را به زور سمت ماشین بردند، برای نرفتن تقلا می کرد و فریاد می زد. از در که خارج شد من هم سریع سمت خانه رفتم، دلخور بودم، از حاج امیر بیشتر از همه اتفاق های امشب دلخور بودم.
این قدر با حرص سمت پله ها رفتم که با برخورد به همان پله اول تعادلم را از دست دادم و افتادم؛ سریع سمتم دوید؛ بغضم ترکید و با حرص دمپایی ام را روی هوا سمت دیوار پرت کردم.

جاخالی داد و با نگرانی کنارم نشست.

هنوز از بیرون صدای فریاد های شهاب را می شنیدم، دست هایم را روی گوش هایم گذاشتم و فریاد زدم:

_ ازش متنفرم…

هق هق می زنم و دوباره میان گریه می گویم:

_ از همه چی متنفرم. از خدا هم…

دستش را روی دهانم می گذارد و شوک این حرکت باعث می شود ساکت شوم.
خیلی نزدیک حسش می کنم تا حدی که یک لحظه احساس می کنم شاید دچار توهم شده ام…
اما نه! انگار قرار است پایان این شب یک طور شیرین تری تمام شود،
این طور که دستش دورم حلقه شود و
دروازه آغوشش را بالاخره خودش با کمال میل برایم بگشاید، سرم را با دست دیگرش روی سینه ستبرش بگذارد…
درست همان جا که قلبش کمی کند اما مردانه و محکم در سینه اش می کوبد،بعد بازویم را نوازش کند سرم را ببوسد و بگوید:

_ کفر نگیا گلى!

بیچاره قلبم این قدر دچار هیجان شده است که می خواهد از میان استخوان های دنده ام خودش را شرحه شرحه کند و بیرون بریزد.
داغ می شوم، حرارت حتی از گوش ها و چشم ها و حفره های بینی ام بیرون می زند…
چرا صدای دنیا را دیگر نمی شنوم؟!
چرا شبیه همان عروسک بالرین کریستال روی صفحه موزیکال جعبه جواهر شده ام که با موزیک کوکی خودش مستانه و بی خیال دنیا می رقصد؟!

عطر اسانس چرمی خاصش روی سینه و مچ دستش که حالا مشغول نوازش گونه ام است بیداد می کند!

خدایا چرا دلم می خواهد اسب باشم؟
مثل یک اسب آزاد در دشت روی پاهایم بایستم و شادی ام را فریاد بکشم!

اما عمر این شادی چندان طول نمی کشد، پسرک عاصی امشب از دست سپهری و چند مرد قوی هیکل توانسته فرار کند و هراسان خودش را دوباره داخل خانه می اندازد ، اما با دیدن ما خشکش می زند ، برق چشم های مشکی اش خیال تیر بارانمان را دارد!
با ترس سرم را از روی سینه حاج امیر برمی دارم،
حال او هم دست کمی از من ندارد.

شب جهنمی خیال خوب تمام شدن نداشت…
همان شبی که سال ها بعد شهاب در حضور پسرش در زندان اعتراف کرد از همان شب شروع به اساسی ترین انتقام زندگی اش کرد…

*
ساهیار چادرم را محکم گرفته و با اعتراض می گوید:

_ ریحانه! من بهت گفتم نمی رم مهد کودک ! گفتم یا نگفتم؟

سعی می کنم خنده ام را مهار کنم و جدی بگویم:

_ منم بهت گفتم چند روز امتحانی می ری، اگه خوب نبود و دلیل داشتی واسه خوب نبودنش اونوقت نمی ری.

رو بر می گرداند و خیال دارد سمت ماشین برگردد.

_ بیا بریم خونه ریحانه خانم جانم!
بچه خونه تنهاست.

دستش را گرفتم و گفتم:

_ خاله مرضیه پیش جاناست، نگران نباش.

مقاومت کرد و دست های کوچکش را عاصی در هوا تکان داد.

_ دلش برای من تنگ می شه، من بمونم مهد کودک گِرگه می کنه.

_ نه گریه نمی کنه، منتظر می مونه که داداشش بیاد واسش از مهد کودک کلی قصه بگه!

بعد از چند دقیقه بحث طولانی بالاخره راضی شد ، وقتی که داخل مهد کودک رفت، آخرین نگاهش شبیه آخرین نگاه پدرش بود در آخرین ملاقات زندان، همان قدر نگران، همان قدر غمگین و پر از حرف.
تمام سفارش های لازم را به مربى اش کردم اما دست خودم نبود، عجیب نگران این امانتی باهوش و شیرین زبان بودم.

با تاخیر به دفتر آقای ناظم زاده رسیدم، جلسه اش شروع شده بود و تا اتمام جلسه مجبور بودم آن جا انتظار بکشم، یادم آمد که قرار بود با وکیل پرونده امیر رضا تماس بگیرم ، از صبح چند بار تماس گرفته بود و این قدر درگیر بودم که نتوانسته بودم صحبت کنم، اما وقتی می خواستم تماس بگیرم یک مرتبه دلم برای جانا شور زد، صبح که از خانه بیرون می آمدم زیاد حال نداشت و مامان معتقد بود به خاطر آشى که دیشب خورده ام شیرم نفخ داشته و بچه بیچاره دل درد شده است.
زنگ زدم و حالش را پرسیدم، وقتی مطمئن شدم حالش بهتر است و خوابیده است خیالم راحت شد، اما با یاد آوری ماجراى رفتن حنانه برای ادامه تحصیل به خارج از کشور دوباره ته دلم خالی می شود، یاد امیر می افتم که معتقد بود حنانه با این هوش و استعداد باید در یک کالج خوب تحصیل کند و بعد به ایران برگردد و به کشورش خدمت کند، به اینکه با چه مشقتی راضی ام کرده بود به تحمل چند سال جدایی از خواهر و مادرم، به خاطر امیر لبخند می زنم و پشت تلفن می گویم:

_ حالا چند ماهی مونده مادر من نگران چی هستی؟
بعدم تو می ری که حنا تنها نباشه! چون اونجا بچه تنهاست من که تنها نیستم، این همه آدم دور و برمه.

اما فقط خدا می داند که از وقتی امیر و آغوشش را ندارم تنهایی قدر مطلق مرا گرفته است و کمرم خم شد زیر سنگینی معادلات نبودنش…

شادی این روزها در انجمن حمایت از ترنسکشوال های ایرانی این قدر فعالیت می کند که کمتر همدیگر را می بینیم، اما یادم می افتد دیشب به او قول دادم برای شرکت در سخنرانى اش حتما بروم اما طول کشیدن جلسه ناظم زاده حسابی کلافه ام کرده است.
برای بار چندم از منشی می پرسم:

_ خانم نمی دونید چه قدر طول می کشه؟

او هم پشت چشم نازک می کند.

_ من از کجا بدونم خانم؟

یک مرتبه صدایی از پشت سرم می شنوم،
گرم و با صلابت.

_ حداقل می تونید زنگ بزنید به جناب ناظم زاده واطلاع بدین خانم منتظره.

قلبم را در دهانم حس می کنم و جرات برگشتن ندارم!
خدایا صدایش! عطرش!

کانال عاشقي

همچنین ببینید

پارت ۴۰ رمان هزار چم

  همانطور که مقابل مانیتور نشسته بود، کلافه صندلی اش را عقب راند، دست هایش …

۹ دیدگاه

  1. میتونید بگید حدودا چند پارت تا پایان رمان مونده؟

  2. وااااای خدای من از این حساس تر میشد این پارت رو تموم کرد خیلی نامردی خانم ایلخانی خون به جیگرمون کردی ۸ ماهه داری این رمان رو کش میدی دق مرگ شدیم
    جناب ادمین خواهش پارت جدید رو سریع تر بزار 🙏

  3. خواهش میکنم بگید کی بقیشو می ذارید خیلی جای حساسی تموم شد ؟؟

  4. ببخشید غیر از رمان عابر بی سایه خانم ایلخانی چه رمانهایی نوشتن؟ کسی اسم بقیه رماناشون رو میدونه؟

    • رو اسم خانم ایلخانی تو قسمت بر چسب ها کلیک کنید رمان هاشونوبرات میاره رمان هزار جم و اخرین سرو هست

    • رمان با سقوط دستهای ما و این مرد امشب میمیرد و آقای هنرپیشه
      من رمان این مرد امشب میمیرد خوندم واقعا عالیه
      رمان آقای هنرپیشه هم خوب بود اما نسبت به رمانای دیگه خانم ایلخانی ضعیفه
      رمان باسقوط دستهای ما هم هست که هنوز نخوندم اما شنیدم قشنگه اما میگن خیلی غمگینه موضوعش و بخاطر همین نرفتم سمتش

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *