سه شنبه , آذر ۲۰ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان هزار چم / پارت ۴۹ رمان هزار چم

پارت ۴۹ رمان هزار چم

 

هر آدم، آیه اى است نازل شده بر برهوت دنیا.
فقط کافیست هر یک از ما، تفسیر آیه خود را بدانیم.
دیگر برای این‌که صدایش کنیم، سر به آسمان نمی‌گیریم.
دست روى قلب می‌گذاریم و قبل از این‌که لازم باشد صدایش کنیم، صدایش را می شنویم…

دستش روى قلبش بود و نگاه من رد انگشتر عقیقش را گرفته بود که این‌بار، ذکر یاهو داشت و در زیر نور خورشید، فریاد می‌زد:
منزل او همین‌جاست…

می‌خواستم در او، دنبال خدایم بگردم و دور تا دورش چنان بگردم که با طواف عشق، از حصر محرومیت مُحرم شدن خارج شوم….

نفس عمیق کشید و لبخند زد.

_ منتظر چى وایسادیم بابا جان؟

قدرى این پا و آن پا کردم و من هم لبخند زدم.

_ می‌دونید از چى استرس دارم؟

با تنگ کردن چشم هایش پرسید:

_از چى؟

شالم را روی سرم مرتب کردم و گفتم:

_ از این‌که استرس ندارم.

کتش را از ماشین برداشت و روی شانه اش انداخت و چند قدم که جلو رفت، برگشت و کمى نگاهم کرد و یک مرتبه گفت:

_ صورت زنى که ترس هاش رو کنار گذاشته، خارق العاده ترین پُرتره ایه که یه نقاش می‌تونه قلم بزنه.

بعد راه افتاد.
اما من هنوز همان‌جا میخکوب مانده بودم!

با خودم جمله اش را تکرار می‌کردم و چه قدر براى خودم خوشحال بودم.
بعد شجاع تر سمت خانه ای که روزی خانه پدری من هم بود، قدم برداشتم!

آقاجان با دیدن حاج امیر، سر از پا نمی‌شناخت.
خانم جان در بستر بود و بر عکس همه سالهای عمرم، این اولین بار بود که می‌دیدم آقاجان چای می ریزد و از میهمان پذیرایی می‌کند.

امیر رضا با احترام، از خانم جان پرسید:

_ بلا دور باشه ان‌شاءالله مادر جان.

خانم جان آه کشید و با ناله گفت:

_ پیرى همش بلاست.

آقاجان یک قهقهه مصنوعی می زند و می گوید:

_ این عیال ما، از وقتی به جا خوابیده، غر غر زیاد می‌کنه حاج امیر جان.

تمام حواس و نگاهم به در بسته خانه بود که هر لحظه منتظر بودم باز شود و مادرم و حنانه را ببینم.

آقاجان قندان را جلوی امیر رضا گذاشت و بعد با اشاره چشمش به من گفت:

_ چاییت سرد نشه دخترم.

چه قدر مهربانی اش زوار درفته و نخ نما شده بود.
حاج امیر با صبر چایش را هم نوشید.
آن قدر که آقاجان بالاخره صبرش تمام شد و خودش بالاخره بحث را باز کرد.

_ راستش خیلى وقته منتظرتون بودیم خودتون وساطت کنید این قائله ختم به خیر شه.

حاج امیر استکانش را داخل نعلبکی گذاشت و همان طور که تکیه می‌داد، پرسید:

_ کدوم قائله حاج آقا؟

آقاجان دست لرزانش را با یک حالت تحقیر آمیزی سمت من می‌گیرد.

_ همین جُعَلق بازیا این جوونا.

بعد از سرفه ای کوتاه گفت:

_ منظورتون رو متوجه نمی شم.

آقاجان کلافه می شود و دوباره مرا نگاه می‌کند.

_ همین طلاق و طلاق بازیا.

با همان آرامش قبل جواب داد:

_اون قائله که تموم شد! اتفاقا ختم به خیرم شد.

آقاجان با تعجب به خانم جان نگاه می‌کند.

خانم جان مرا نگاه می‌کند و می‌پرسد:

_ از خر شیطون اومدی پایین؟ خدا رو شکر! کار خوبى کردى.
این قدرم سختش نباید می‌گرفتی.
خواهر خدا بیامرز منم چهل سال با هوو زندگی کرد.

با حرص می‌گویم:

_ همون خواهرتون که هزارجور مریضی داشت؟ تا دم مرگ، شوهرش اژدر پاسبون رو واسه هوو سرش آوردن، لعن و نفرین می‌کرد!

آقاجان با خشم می‌گوید:

_ خجالت بکش! حرمت ما رو نداری، حرمت حاج امیر رو داشته باش.

حاج امیر با اشاره دست از من می‌خواهد آرام باشم.
بعد خودش قدری جلو می رود و با لحن محتاطانه می پرسد:

_ چرا اصرار دارین ریحانه به اون زندگی برگرده؟

دلم می‌خواهد دست هایم را روی گوش هایم بگذارم تا هیچ یک از حرف های آقاجان را دیگر نشنوم.
اما گاهی محکوم به شنیدن هستی و چاره ای جز این نداری.

آقاجان با کمی فکر می‌گوید:

_ یه زن، تنها بمونه توی این دوره زمونه خراب، صلاح نیست!

حاج امیر خیلی ریلکس می‌گوید:

_ موافقم!
دوره زمونه رو ما آدماش خیلی خراب کردیم‌.
فقط جسارتا، یه سوال دارم‌.
مرضیه خانم عروستونم، یه زن تنهاست!
چه طوره موافقت کنید از این تنهایی و به قول خودتون بی سایه سرى در بیاد.

خانم جان هیم می‌کشد و سیلی به صورت خودش می‌زند.
صورت آقاجان غرق خشم می شود.

_ چی می‌گی حاج امیر؟!

حاج امیر خیلی شمرده می‌گوید:

_ چیز تازه ای نمی‌گم! حرف خودتون رو تکرار می‌کنم.

آقاجان هر دو دستش را محکم به عصایش می‌گیرد و می‌گوید:

_ مرضیه عروس ماست.
ناموس جواد خدا بیامرزمه!

حاج امیر هم در حال بلند شدن می‌گوید:

_ریحانه به اون زندگی بر نمی‌گرده حاج آقا! حتی اگه بخوادم، من نمی‌ذارم برگرده.

خانم جان سریع می‌گوید:

_ این حرفها چیه!؟ از شما بعیده پشت این بی آبرویی باشید!

می‌خواهم جواب خانم جان را بدهم که بغضم اجازه نمی‌دهد.

امیر رضا در حال پوشیدن کتش می گوید:

_ اسمش رو هرکس، بنا به تفکر و وجدان خودش، یه چیز می‌ذاره.
یکی می‌گه احترام به تصمیم آدم ها برای زندگی شخصیشون؛
دیگری هم مثل شما، اسمشو می‌ذاره حمایت از بی آبرویی!
اسمش مهم نیست. مهم اینه من تا تهش، پشتش هستم.
ریحانه قراره درسش رو تموم کنه؛ چون لیاقت و استعدادش رو داره.
بعدم هر تصمیمی که دوست داشته باشه و صلاح بدونه، خودش واسه ادامه روند زندگیش می‌گیره
و منم هر طوریه حمایتش می‌کنم.
راجب زندانی کردن عروستون و نوه‌تون هم اومدم قبل این‌که قانونی اقدام بشه، احترام ها رو حفظ کنم و تذکر بدم و ازتون بخوام که بپذیرید برای رسیدن به هدفتون و اجبار دختری که همه زندگی مشترکش زجر کشیده، بدترین و پست ترین روش رو انتخاب کردین.

آقاجان به شدن عصبی است.
نوک عصایش را سمت ما می‌گیرد و می‌گوید:

_ من زن بیوه توی خونه‌م راه نمیدم!
هر وقت سر و سامون گرفت، برگرده.
قدمش سر چشم!

صدای حاج امیر قدری عصبی است وقتی می‌گوید:

_ مگه سر و سامون رو بقالی سر کوچه می‌فروشه که بره بگیره و برگرده!؟
جای این‌که پر و بالتون رو واسه گنجشکى که توی بارون و طوفان بوده باز کنید و بهش یه پناه گرم و امن بدین، دارید می‌فرستیدش طعمه عقاب شه؟

خانم جان، نگاهش به من سراسر نفرت شده است.

_ پشتتون حرف و حدیث زیاده.
خود شهابم می‌گفت که…

با جمله حاج امیر، حرف خانم جان نیمه کاره باقی می ماند.

_ هرچى گفته راست گفته!

خانم جان و آقاجان، با وحشت نگاه می‌کنند و من در عمق این جمله، غرق ندانستن می شوم.

حاج امیر با اشاره به من می‌گوید:

_ برو بالا مادر و خواهرت رو ببین.

برای رفتن مرددم که خیلی جدی تر می‌گوید:

_ مگه دل تنگشون نبودی!؟ دِ یالا!

صبر نمی‌کنم و سریع بالا می روم و قلبم با همه نگرانی هایش، آن‌جا می ماند…

وقتى که برگشتم در حیاط منتظر بود.
حاج امیرِ نیم ساعت پیش نبود،
لب هایش کاملا کبود شده بود و انگار برای ادای هر کدام از حروف کلمات جان می‌کند،
اما سلام مامان و حنانه را با احترام جواب داد.
خانم جان یک طور خاص نگاهم می‌کرد،
آقاجان هم ساکت شده بود.

بعد از خداحافظی جلوی د‌رب چند ثانیه ایستاد،
فهمیدم باید هرچه سریعتر بروم، مامان و حنانه را برای بار آخر بوسیدم و راه افتادم.

قبل از اینکه ماشین را روشن کند، دیدم که یک قرص از جیب کتش بیرون آورد و خورد.

با نگرانی پرسیدم:

_ عصبی شدین؟ حالتون بد شده؟

با سر جواب منفی داد، اما وقتی دیدم حتی برای بستن کمربندش ناتوان شده و دستش انگار بالا نمی آید، بیشتر نگران شدم.

_ حاج امیر!
شما خوب نیستید، می‌خواید زنگ بزنیم سپهری بیاد؟

در حال باز و بسته کردن همه انگشت هایش گفت:

_ دستم حس نداره انگار!

ترسیده بودم…
این ترس برای سلامتی او، ترسِ نبودن او، همیشه در وجودم اذیتم می‌کرد.

_ تو رو خدا بریم دکتر!

در حال باز کردن دربِ ماشین گفت:

_ می‌ریم باباجان.

دیدم که پیاده شد، دست هایش را در هوای آزاد باز کرد و چند نفس عمیق کشید.

با اینکه دلم می‌خواست پیاده شوم و کنارش باشم، اما به تصمیمش احترام گذاشتم.
چند دقیقه بعد که سوار شد، حالش بهتر بود.
می‌خواست کمربندش را ببندد، که پیش دستی کردم و من جلو رفتم و گفتم:

_ اجازه بدین.

مشغول بستن کمربندش شدم، تا جای ممکن به صندلی اش تکیه داده بود، صدای نفس هایش را به وضوح می‌شنیدم.
این اولین بار بود در همه زندگی ام، شیطنت زنانه ام گل کرده بود و دلم می‌خواست بستن ساده‌ی یک کمربند را این قدر طول بدهم و این قدر نزدیکش باشم!
از این همه حیا و متانتش، هم کیف می‌کردم، هم حرص می‌خوردم.
کارم که تمام شد، همان طور که صورتم در نزدیک ترین حد فاصل با صورتش بود با طنازی گفتم:

_ من لولو خورخوره نیستم حاج امیر !

سرجایم که نشستم شنیدم که نفس حبس شده اش را رها کرد، بی اختیار قهقهه زدم،
با اخم نگاهم کرد و بعد او هم نتوانست خنده اش را کنترل کند.
سر تکان داد و گفت:

_ استغفرالله…

دست هایم را بالا بردم و ادای خون آشام در آوردم و گفتم:

_ یه بار دیگه در مواجهه با من استغفار کنید، قول میدم تلافی کنم.

خندید و راه افتاد،
انگار حالش کمی بهتر شده بود.
کمی که از زمان حرکتمان گذشت متوجه شدم که زیر چشمی نگاهم می‌کند،
پرسیدم:

_ شما چیزی می‌خواید بگید؟

آرام گفت:

_ آره…
اما الان نه! نمی‌خوام امروز بیشتر از این هر دومون حرص بخوریم.

با خنده گفتم:

_ اتفاقا منم دلم نمی‌خواد، اما به نظرم شما زیادی شوکه شدین از پیشنهاد آقاجون،
اون قدر ها هم ترسناک نبوده.

با تعجب و وحشت نگاهم کرد و گفت:

_ تو می‌دونی؟!

شانه بالا انداختم و به خیابان چشم دوختم.

_ می شد بگید نه قبول نمی‌کنم،
یا اگه سختتونه من میگم.

بغض داشتم، از اینکه می‌خواستم غرورم را در مقابل مردی و اتفاقی حفظ کنم که همه امید آن روزهایم بود آه کشیدم و گفتم:

_ حدس زدنش کار سختی نیست،
حتما بهتون پیشنهاد داده با نوه بیوه مریضش ازدواج کنید.

پاسخش شوکه ام کرد.

_ نه!
این نبود! این قدر خوب نبود!
اصلا خوب نبود!

با تعجب نگاهش کردم و پرسیدم:

_ پس چی؟

نگاهم نمی‌کرد وقتی می‌گفت:

_ گفتم روزمونو خراب نکنیم…

 

دستم را روی قلبم گذاشتم؛نفسم در سینه ام حبس شده بود؛ جرات نداشتم برگردم و پشت سرم را نگاه کنم. منشى ناظم زاده هم متوجه حالم شده است.
می پرسد:

_ حالتون خوبه خانم ؟

یک بار دیگر آن صدا رعشه به جانم می اندازد.

_خانم جبارزاده! لطفا بشینید اگه خوب نیستید.

شروع کابوس هاى شیرینم از همین جا است، کابوس هایی که تا قبل از اینکه نمود پیدا کنند واقعیت ندارند، رویایی شیرین هستند و وقتی که بیدار می شوم تبدیل به یک کابوس هولناک و مهلک می شوند…
مثل مردی که صدایش شبیه تو بود یا عطر تو را داشت.
یا مرد دیگری در پیاده رو که شبیه پیراهن تو را به تن داشت.
در امامزاده وقتی که به ضریح دخیل بسته ام یک لحظه در قسمت مردانه چشمم به دستی می افتد که شبیه دست تو و مزین به تسبیحی شبیه توست!
تازه می فهمم مجرى برنامه صبح گاهی شینش را شبیه تو تلفظ می کند!
پسر بچه کوچکى که در پارک دنبال مرد بادکنک فروش می دود، شبیه تو می دود.
همه عالم برای من شبیه تو شده اند و اما تو نیستند!

با تمام وجودم می دوم؛ این روزها که شبیه تردمیل جنایتکارى بر من می گذرند و من فقط می دوم و اما هرچه قدر پشتم را نگاه می کنم می بینم هنوز سر جای اولم هستم و فقط به نفس نفس افتاده ام و تمام بدنم خیس از عرق راهی است که مرا به هیچ جا نمی رساند.

امروز نوبت دوم واکسن دخترم است، دکتر در حال حرف زدن با جاناست که تمام حواسش به اتاق است.

_ ماشالا دختر تپلو تو چرا هر بار میای تپل تر می شی؟
رژیمت باید بدیم؟ مامامت خسته می شه تو رو بغل می کنه…
آخ آخ موهاشو بیین طلا خانم!
تو به کی رفتی این قدر عسل شدی؟!

من اما همه نگاهم به خانواده جوان سه نفره ای است که دخترشان را برای واکسن زدن آورده اند و مرد جوان برای دخترک می خواند:

_ یه دختر دارم شاه نداره
صورتی داره ماه نداره…

دست می کشم روی صورت دخترم و با بغض در گوشش آرام نجوا می کنم:

_ بابا همین جاست…
بابا زود برمی گرده؛
بهت قول می دم دخترم.

و شاید همین قول من به این موجود معصوم باعث می شود که وقتی خانه برسم متوجه شوم میهمان دارم و این میهمان برای کمک آمده است.
پسرش با آرامش در آغوشش به خواب رفته است. از دیدنش خوشحال می شوم،
از دیدن زنی که روزگاری بزرگترین کابوس زندگی ام بود!

منیره کمک می کند، ساهیار را به اتاق می برد و من هم بعد از اینکه جانا را در تختش می گذارم برای میزبانی به سالن برمی گردم.
تارای همیشه نیست،
اصلا انگار تارای هیچ وقت نیست!
حتی با همین چند پیش که دیدمش هم فرق دارد…
موهایش را تا جاى ممکن محکم بسته است و فر و طنازى این موها را از چشم دیگران دریغ کرده است؛
صورتش این قدر بی رنگ است که برای لحظه ای نگرانش می شوم و لرزش دست ها و سپیدی لب هایش مرا می ترساند.
به شربت مقابلش اشاره می کنم و می گویم:

_ فکر کنم فشارت پایینه لطفا یه کم بخور.

با یک لبخند بغض آلود لیوان را برمی دارد و چند جرعه می نوشد.
یک مرتبه و بی مقدمه می گوید:

_ شهاب به خیال خودش داره برای همه ما یه کارى می کنه.

متوجه منظورش نمی شوم و خودش این را متوجه می شود که این طور ادامه می دهد:

_ هر بچه ای قبل از اینکه معنی عشق به جنس مخالف رو بفهمه عشق مادر رو می چشه،
حتی اگه اون مادر زنی مثل سولماز باشه.
شهاب همیشه عقب موند، همیشه یا ازش گرفتن یا از دست داد…
مادرش رو …
منو…
تو رو…
از همه مهم تر حاجیش رو!
ازش شاکی بودم و فکر می کردم به خاطر اینکه بچه اش مادری مثل من نداشته باشه و مادرش توی دردسر نیفته داره بذل و بخشش می کنه و هرچی که واسش مونده رو بهم می ده،
اما این مدت خیلی فکر کردم، تمام اون مدارکی که تو و شهاب جمع کردین رو خوندم،
البته بیشترشو از حفظ بودم…
ولی باید خیلی چیزا رو توی ذهنم دوباره مرور می کردم که بفهمم کجای کار ایستادم.
شهاب داره به همه ما اون چیزی که می خوایم رو با فدا کردن خودش می ده.
به من ثروت می ده، چیزی که همیشه می گفت تنها عامل خوشحالیمه.
ساهیار رو ازم می گیره چون می دونست زندگی خودم و اون بچه رو بلد نیستم خوب بسازم…
چون همیشه بهش می گفتم اشتباه کردم بچه دار شدم،
بچه جلوی خیلی از آزادی هامو می گیره.
به ساهیار تو رو می ده و یه خانواده خوب، یه امنیت…
به تو چیزی رو می ده که همه این دوسال واسش جنگیدی، اثبات بی گناهى شوهرت!
به حاجیش آرامش زن و بچه اش رو می خواد بده…
به خیال خودش می خواد با بی آبرویی خودش آبرو واسش بخره!
اما یه نفر رو نباید این وسط فراموش کنیم،
یه نفر که اصلا ازش خبری نیست!
سولماز کجاست ریحانه؟
وقتی بچه اش ممکنه هر لحظه به اعدام محکوم شه کجاست؟
شهاب به مادرش چی می خواد بده؟ یا بهتره بگم چی داده؟

 

تمام وجودم سرشار از خواستن می شود برای شنیدن ادامه حرف هایش، به همین خاطر می پرسم:

_ تو اومدی چی بگی؟

از جایش بلند شد، همان پرونده را از کیفش بیرون کشید و روی میز گذاشت،
بعد روی صورتش دست کشید و با یک آه گفت:

_ هنوزم من تنها کسی هستم که شهاب رو خوب می شناسه.
اون قدر که می دونم از رنگ بنفش متنفره، می دونم چه قدر عاشق مادرشه، چیزی که حتی واسه شماها تصورشم خنده داره!

به پرونده روی میز اشاره می کند:

_ چند تا سند و برگه هم امانت گذاشتم ، واسه پسرمه، به شهاب بگو اندازه کفایت برای خروج از کشور و یه زندگی کوچیک اون طرف برداشتم. البته فکر می کنم اون قدر حقم بود که برداشتم، بقیه اش هم واسه پسرمون گذاشتم.
من همین قدر برای پسرمون بلد بودم مادری کنم،
بهش بگو ببینم تو چه قدر عرضه پدری داری.

قصد رفتن می کند که سراسیمه بلند می شوم و بازویش را می گیرم:

_ تارا! خواهش می کنم واضح تر بهم بگو چرا می خواستی من بدونم شهاب عاشق مادرشه؟

دقیق نگاهم می کند، انگار در صورتم دنبال چیزی است که من هیچ وقت علتش را نمی فهمم.
بعد دستگیره در را پایین می فشرد و می گوید:

_ اون پرونده ناقص بود،
واست کاملش کردم، بخون!

با بغض قبل رفتن می گوید:

_ مواظب پسرم باش…

بغض اوج می گیرد برای آخرین جمله قبل رفتنش.

_ مواظب شهاب باش…

او که می رود بی درنگ و دیوانه وار سراغ پرونده می روم.
اولین چیزی که توجهم را جلب می کند چند عکس است، عکس هایی که باورش برایم محال است!
سولماز خانم با پیراهن عروس در کنار عیوض زاده ى داماد روى عرشه کشتى!!
هنوز در بهت و ناباوری ام که کپی سند ازدواج سولماز و عیوض زاده مهر اثبات این وصلت عجیب و شک بر انگیز می شود…

*
همیشه فکر می کردم وحشتناک ترین نوع زنده بودن، زندگی در قبر و در جوار مرگ است.
هربار که حاج امیر برای سر زدن به قبر خواب ها می رفت و به من پیشنهاد می داد همراهش بروم با یک بهانه از رفتن فرار می کردم.

غروب جمعه پای تلفن هرچه قدر سعی کردم مامان علت گریه اش را بگوید بی ثمر بود و او فقط مدام از خدا و تقدیر شکایت می کرد و دوباره از همان خدا تقاضای کمک می کرد، کلافه شده بودم ، سقف و دیوار های خانه انگار خیال داشتند روی سرم خراب شوند !
مثل همیشه به موقع زنگ زد، اسمش را که روی صفحه گوشی ام دیدم اجازه ندادم به زنگ دوم برسد و سریع جواب دادم.

_ الو ؟

صدایش مثل همیشه ارمغانش آرامش بود و آرامش.

_ سلام باباجان.
در چه حالی؟

این طور که می گفت باباجان در چه حالی، همه وجودم فقط این را می خواست که جز جز حالم را برایش بگویم بدون ترس از قضاوت ترس از اینکه احمق و ضعیف به نظر برسم ،
ترس از اینکه مبادا فکر کند چه موجود غرغرو و حوصله سر برى هستم.

_ سلام! هیچی! در چه حالم… غروب جمعه!
غم هوار شده رو در و دیوار چیکه می کنه روی سرم!

بر خلاف تصورم قهقهه می زند و می گوید:

_ حالا خوبه چیکه می کنه. از من که داشت سقف عمارت به اون بزرگی رو آوار می کرد روی سرم.

با تعجب پرسیدم:

_ شما چرا؟!

_ جمعه است دیگه به قول خودت…
حیف دارم می رم جایی که زیاد دوست نداری وگرنه می اومدم نجاتت می دادم از سقفی که غم چیکه می کنه ازش!

_ کجا می رید؟

_ می رم سراغ چند تا قبر خواب.

با حرص گفتم:

_ وای حاج امیر راه بهتری واسه وحشتناک کردن جمعه نداشتید؟

با خنده گفت:

_ از یه پیرمرد توقع راهکارها و برنامه های مفرح و شاد نباید داشت ریحان گلى .
الانم نزدیک خونتم،
آیجان آش دوغ گذاشته بود گفتم واست بذاره بیارم.

با ذوق گفتم:
_ میاید اینجا ؟

_ آره باباجان یه توک پا بیا دم در بگیر.

یک مرتبه به خودم آمدم و دیدم امشب دلم می خواهد کنارش باشم، هرجا که باشد، حتی در دل قبرستان و کنار قبر خواب ها. برای همین سریع گفتم:

_ می شه صبر کنید حاضر شم منم بیام؟

معلوم بود تعجب کرده است، اما فقط گفت:

_ لباس گرم بپوش فقط.

راه که افتادیم متوجه شدم تنها نیست و چند ماشین از جوان های جهادى هم پشت سرش در حرکت هستند. با تلفن که حرف می زد توجهم جلب شد وقتی می گفت:

_ به بچه ها بسپار فقط بچه ها و زن هاى سالم رو سوار کنن واسه اسکان.
اول هم خودشون رو نشون ندن
تا من نرفتم و خبر ندادم.

بعد قطع کردن تلفنش پرسیدم:

_ زن های سالم؟

همانطور که حواسش به تاریکی اتوبان بود گفت:

_ اونایی که معتاد نیستن.

_ پس معتادها چی؟

_ زن یا مرد فرق نداره، فقط هرکدوم که تصمیم به ترک دارن باهام میان.

خیلی برایم مهم شده بود که بدانم انتهای این جمعه به کجا قرار است ختم شود.

 

لطفا نظر بدید درمورد سایت و رمان ها تا با روحیه ادامه بدم مرسی که هستین 

 

 

همچنین ببینید

پارت ۴۵ رمان هزار چم

  گاهى فکر می کنم از آسمان به تعداد همه انسان ها ریسمانی آویزان است، …

۱۳ دیدگاه

  1. سلام ممنون ازینکه این رمان زیبارو میزارید
    واقعا قلم زیبایی دارن ایشون ادم دوست داره پیگیری کنه هر هفته

  2. سلام خسته نباشید جناب ادمین
    بازم مثل همیشه سر وقت و عالی و بدون کاستی
    فقط ای کاش میتونستین از خانم ایلخانی سوال کنید چند ماه دیگه مونده تا رمان تموم بشه
    من از بازدید کننده های پر و پا قرص سایتتونم همه مطالب و رو میبینم و هر روز دوبار به سایت سر میزنم و سایتی به با برنامه و منظمی شما ندیدم تک و بی نظیر هستین خدا قوت

  3. رمان قشنگیه
    داستان ساده ای داره اما خیلی خوب پرداخته شده و جذابه.از این رمان های الکی هم نیس که خواننده رو احمق فرض میکنن.نقش های اصلی جیگر و پولدار و مغرور
    این رمان خیلی ملموسه شخصیت هاش
    تنها نکته ای که خیلی فراگیره البته.ظلم علیه زنان بصورت افراطیه. من که تو اطرافیان خودم همچین چیزایی ندیدم. یه شهرستان کوچیک هم زندگی میکنم.هستن ولی اینجور نیس که با این غلظت و فراگیری.یه رمان خوندم اسمش یادم نیس.همچین داستانی فقط زمانش واسه دهه ۲۰ بوده.واسه اون موقع قابل باوره این موضوع.اما واسه الان نه.
    الان ظلم به زنان یجورایی زیر پوستیه. میتونست تاکید روی مسایلی مثل حجاب.تفکیکی جنسیتی.دستکم گرفتن زن ها در مشاغل.اینجور چیزا باشه.نه کتک زدن و حبس و ..
    چیزی که خواننده بیشتر باهاش همذات پنداری کنه

  4. سایتتون عالیه و شما هم مشخصه تا متن ها بهتون میرسه میذارید.
    فقط نویسنده ها دیر به دیر پارت میفرستند
    لطفا ادامه بدید سایتتون فوق‌العاده هست

  5. سلام و خسته نباشید
    از سایتون خیلی استفاده کردم رمانایی که خوندم هم خوب داشته و هم ……
    زمانی که رمان هزار چم شروع کردم از نوع قلم و نوشتار نویسنده مشخصه که با برنامه و واقعا با تدبیر و فکر رمانشو می نویسه به قول گفتنی آبکی نیست و ما زحمت خوندنشو می کشیم که خب در واقع راحت الحلقومه دیگه ولی نویسنده باید فکر کنه بسنجده در نظر بگیره منه خواننده رو سایت و قوانینشو و ……
    بهرحال ممنون هم از شما و سایتون و هم از نویسنده عزیز

  6. قراربود سه روز یک پارت بذارین ولی گاهی اوقات به یک هفته هم میکشه بین این پارت وپارت قبلی ۵روز بود،ولی بازم دستتون درد نکنه کارتون حرف نداره،من فقط نکاتی رو که میتونه به بهتر شدن وگیراتر شدن سایت کمک کنه رو گفتم خارج از این ایرادات بی نظیرین

  7. سایت عالیه ولی رمانها با وجودی که خیلی جذابن ولی رواعصاب میرن چون دیر به دیر میذارین وهر دفعه خیلی کم میذارین،خیلی مونده این رمان تموم بشه؟

  8. سلام عزیزم. خسته نباشى. مرسى که انقدر پیگیریو مثل خیلى از سایتا رمانو نصفه ول نمیکنى
    حداقل روى ى برنامه تقریبا مشخص پارتاى رمانو قرار میدیو ادمو دق نمیدى. موفق باشى

  9. هم سایتتون خوبه و هم اینکه رمانت عالیه و بی نظیر و فوق العادس
    ممنون از شما

  10. چرااااا انقد کم میزارین؟ گریه میکنماااا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *