پنج شنبه , آذر ۱ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان در همسایگی گودزیلا / پارت ۵ رمان در همسایگی گودزیلا
کانال عاشقي

پارت ۵ رمان در همسایگی گودزیلا

جیغی زدم وگفتم:بدش به من!
دقیقا شده بودعین قضیه ادکلن!!!می ترسیدم این کیکه هم مثل ادکلنه نفله بشه.
رادوین سرش و کج کردومظلوم گفت:باشه…باشه…من تسلیم.
بیچاره ازجیغی که زدم گرخید!!
کیک و گذاشت روی میز.
فکر نمی کردم انقدر زود تسلیم بشه.باتعجب بهش نگاه کردم.اونم باقیافه مظلومش به کیک روی میز اشاره کردوگفت:بگیر بخورش دیگه.
به سمت بشقاب خیز برداشتم تابرش دارم که یهو رادوین ناغافل کیک و ازتوی ظرف برداشت و یه گاز گنده بهش زد.
وبعد گذاشتش سرجاش.
لبخند شیطونی زدوگفت:حالابخورش.فقط حواست باشه ها!!!دهنیه.
پوزخندی زدم وگفتم:این سوسول بازیا چیه؟
وکیک و ازتوی بشقاب برداشتم و شروع کردم به خوردن.
رادوین باتعجب به من خیره شده بود وچشماش شده بود قده دوتا گوجه!!
لبخندشیطونی زدم وگفتم:چقدر خوشمزه اس.اوم!!!
ویه گاز گنده به کیک زدم.
رادوین لبخندی زدوشیطون گفت:امراً اگه بذارم بقیه اش و بخوری.
وبایه حرکت خیلی سریع کیک و ازدستم قاپید.
واقعا خیلی سریع این کارو کرد وگرنه من اونقدرام خنگ نبودم که بذارم راحت کیک به اون خوشمزگی رو ازدستم دربیاره…
رادوین با ولع شروع کرد به خوردن کیک وبرای اینکه دل من و بسوزونه هی بَه بَه وچَه چَه می کرد.
خیلی تلاش کردم که کیک و ازدستش بگیرم ولی همین که من به سمتش خیز برمی داشتم،اون کیک و ازم دور می کرد.
اَه!!!لعنت به تو!!!کیکش خوشمزه بود…
بعداز اینکه رادوین ترتیب کیک به اون خوشمزگی رو داد،یهو گوشیش زنگ خورد.
گوشیش و ازتوی جیبش بیرون آوردوجواب داد:
– الو،سلام چطوری سعید؟خوبم…مرسی…اوضاع چطوره؟!پول و به حساب جوادی واریز کردی؟!…به پروژه سئول سر زدی؟…چجوری پیش می رفت؟مشکلی که نداشتن؟!…باشه حالا من خودم فردا میام رسیدگی می کنم…فقط سعید…امروز یه قرار کاری داشتم بامهندس وزیری،به خانوم مستوفی بگو کنسلش کنه…باشه…دستت درد نکنه…چاکریم…فعلا.
عین این رئیس شرکتای میلیاردی حرف می زد!!!پروژه سئول دیگه چه صیغه ایه؟!این که هنوز درسش تموم نشده…چجوری شرکت زده وکاروکاسبی راه انداخته؟!
این سوالا خیلی فکرم و مشغول کرده بودن.نمی تونستم حس فوضولیم و کنترل کنم.
نمی خواستم چیزی ازش برسم ولی انگار اختیار زبونم دست خودم نبود.
روبه رادوین گفتم:توشرکت داری؟!شرکت راس راسکی؟
رادوین خندیدوسری تکون دادوگفت:آره.شرکت دارم.یه شرکت راس راسکی.
– واقعا؟!
– آره.
– آخه چجوری؟توکه هنوز درست تموم نشده!!!
رادوین به پشتی صندلیش تکیه دادوگفت:آره.درسم هنوز تموم نشده. واسه همینم مجوز شرکت به اسم بابامه ومن رئیس اونجام.
– پس یعنی شرکت مال باباته.
– نه.شرکت مال خودمه.خودم خریدمش وتمام کاراش وکردم.بابا فقط برام مجوز گرفته همین.
– سعیدم اونجا کارمیکنه؟!
– هم سعید وهم امیر اونجا کارمی کنن.
چه باحال!!!کاش منم یه شرکت داشتم همه دوستام و می بردم سرکار.
چه خرپولیه این!!!
چجوری تونسته باپولای خودش شرکت بخره؟!ولی احتمالا داره قُمپُز درمی کنه.مگه میشه بابائه کمکش نکرده باشه؟!امکان نداره!!!احتمالا اینم ازهمون بچه پولدارای باباییه!!
حالا اینارو بیخیال.الان که فرصت مناسبه وبه همه سوالام جواب میده، بهتره که درمورد اون دختره سحر که اون روز بهش زنگ زده بود،هم بپرسم.می دونم دیگه خیلی پررو بازیه ولی به جون خودم ازاون روز تاحالا دارم از فوضولی می ترکم!!!
روکردم بهش و گفتم:
– میشه یه سوال دیگه بپرسم؟!
رادوین خیلی خونسردوجدی گفت:نه!
بچه پررو!!!خیلی دلتم بخواد من ازت سوال بپرسم.
پشت چشمی براش نازک کردم و زیر لبی گفتم:ایش!!!!
رادوین نگاهی به من کردوگفت:ایش داری برو دستشویی.(بعد به ساعت روی دیوار اشاره کردوگفت:)ساعت ۶ شده.باید بریم.من کاردارم.
بعدازجاش بلند شدو رفت سمت امیروارغوان ویه چیزی بهشون گفت.
اوناهم خندیدن وازجاشون بلند شدن.
منم کیفم و ازروی میز برداشتم و به سمت ارغوان رفتم.
روبه امیر گفتم:دستت درد نکنه آقا امیر زحمت کشیدی.
امیر لبخندی زدوگفت:خواهش میکنم.قابل شمارو نداشت.شنیدم رادوین همه سفارشات و خورده؟!آره؟
خندیدم وچیزی نگفتم.
امیرخنده ای کردوگفت:از دست تو رادوین!!پس بگوچرا واسه خودت آب سفارش دادی!!!می خواستی سفارشای رهاروبخوری…
خلاصه بعداز کلی شوخی خنده از پله ها پایین اومدیم.کسری به سمتمون اومدو ماهم ازش تشکر کردیم.به زور وباکلی تعارف بالاخره پول سفارشارو ازامیر گرفت.
وبعد از کافی شاپ خارج شدیم.
به سمت ماشین رادوین رفتیم ومثل دفعه قبل،من و رادوین جلو نشستیم و امیر و ارغوان عقب.
رادوین راه افتاد.
ازم آدرس خونمون و پرسید.منم بهش گفتم ودیگه هیچ حرفی نزدیم.
تنها صدایی که سکوت ماشین و می شکست صحبتا وخنده های بلند امیر و ارغوان بود.
منم کاری نداشتم که انجام بدم.حوصله بازی هم نداشتم.
واسه همینم سرم و به پنجره ماشین تکیه دادم وبه آدمای توی خیابون،درختا،کوچه ها وماشینا نگاه کردم.
وقتی که ماشین رادوین جلوی خونمون توقف کرد،سرم و به عقب برگردوندم و کلی از امیر تشکر کردم.
روبه رادوین کردم وبااخم غلیظی گفتم: من اون کیک و ازحلقومت می کشم بیرون.حالا ببین کی گفتم!!
امیر و اری خندیدن ولی رادوین فقط پوزخند زد.ازاون دوتا خداحافظی کردم وبی توجه به رادوین پیاده شدم.
به سمت در رفتم و زنگ وزدم و رفتم تو.بارفتن من،ماشین رادوینم راه افتاد.
**********
باعجله در حیاط وبستم و با قدمای کوتاه وشمرده شمرده به سمت ماشین ارغوان رفتم که جلوی خونمون پارک بود.
آخه کفش پاشنه بلند پوشیده بودم،می ترسیدم بیفتم زمین!!!
بانیش باز سوارماشین شدم وسلام کردم.ارغوان اخم غلیظی کردوگفت:مگه قرارنبود زود بیای؟!
نیشم وبازتر کردم وگفتم:چرا.
اشاره ای به ساعتش کردوگفت:چقدرم که زود اومدی!
لپش وکشیدم وباشیطنت گفتم:اری، جونه آقاتون بیخیال دیر اومدن من شو!به این فکر کن که قراره بریم خواستگاری!!!
ارغوان اخماش و بازکردولبخندی زد.شیطون ترازمن گفت:حیف که به جونه آقامون قسم خوردی وگرنه می خواستم تا خوده شرکت آرش اینا میرغضب باشم!می دونی که من خیلی روجون آقامون حساسم!!! آخ عشقم…
پریدم وسط حرفش:زر نزن باو!!!راه بیفت ببینم.
همونطور زیرلب می غریدم:
– دوروز بیشتر نیست که آقادار شده ها!!!حالا اینجا هی هی واسه من عشقم عشقم می کنه.اوق…انقدبدم میاد از این چندش بازیا!!
ارغوان خندیدوچیزی نگفت.
ماشین و روشن کردوبه راه افتاد.
بعداز چند دقیقه روکرد به من وگفت:
– هوی توچرا انقده خوشگل کردی؟!نمی خوایم بریم برای تو شوور بگیریم که!می خوایم بریم برای آرش زن بگیریم.
خندیدم وبامسخره بازی گفتم:
– اوا اری جون!! این چه حرفیه که شما می زنی؟!بالاخره این عروس خاله من همین اول کاری باید بفهمه که ما چقدر خونواده دار و شیکیم دیگه.
ارغوان خندیدوگفت:بعله!!چقدرم که توشیکی!!
خلاصه انقدر خندیدیم ومسخره بازی درآوردیم که وقتی من می خواستم از ماشین پیاده بشم،دلم درد گرفته بود!!!
منم چه دل بی جنب ای دارما!!!هی هی از خنده زیاد درد می گیره!
منتظر اری موندم تاماشین وپارک کنه.
وقتی ماشین وپارک کرد،باهم وارد یه ساختمون بزرگ تجاری شدیم که ظاهراً شرکت آرش اینا اونجا بود.
داشتیم سوار آسانسور می شدیم که آرش زنگ زد وبعداز کلی سفارش که” خراب نکنینا!!!حواستون باشه بهش چی می گین!مسخره بازی درنیاریا رها!!!!نپرونیش!!!” بالاخره رضایت دادو قطع کرد.
سوار آسانسور شدیم.
طبق حرفای آرش شرکتشون طبقه بیستم بود.
ارغوان دکمه بیستم و فشار دادو آسانسور راه افتاد.
توی آینه آسانسور یه نگاهی به خودم انداختم.اهو!!!چه تیپی به هم زده بودم من!!
پس چی که تیپ زده بودم؟؟!!همین اول کاری باید به زن پسرخاله امون نشون بدم که دختر شیک وتروتمیزی هستم تا فکر نکنه ما از اون خونواده هاشیم!!!والا.
یه مانتوی بلند آبی تیره پوشیده بودم.ساپورت پام کرده بودم ویه شال مشکیم سرم بود.
برای اولین بار در طول ۲۳ سال زندگی شرافت مندانه،موهام ودرست کرده بودم وآرایش خفن داشتم! یه کفش مشکی پاشنه ۵ سانتی هم پوشیده بودم!!!
کم نبود که داشتم برای پسرخاله ام می رفتم خواستگاری!!!
والا اینا ازمن بعید بود…
مامان وقتی دید من این همه به خودم رسیدم،رفت توشوک!!!
فقط ۵ دقیقه زل زده بودبهم.اوخی!!!مامانم!!ذوق کرد وقتی یه بار دخترش و خانوم دید.
باسقلمه ای که ارغوان به بازوم زد،به خودم اومدم.
باخنده گفت:اوه!!چقدر خودت و نگاه می کنی؟!خوشگلی بابا!!بیابریم.رسیدیم.
باتعجب به در باز آسانسور نگاه کردم.
ما کی رسیده بودیم؟!
چه سرعتی داره این آسانسوره!!!
بالاخره به زور ارغوان از آسانسور بیرون اومدیم.
نگاهی به واحدها کردم وبعداز چند ثانیه چشمم به یه تابلو افتاد که روش نوشته بود:
“شرکت تجاری تابان”
اوهو!!!اسمت توحلق آرش!!شرکت تابان!!
با ارغوان به سمت در شرکت رفتیم ودر زدیم.
طولی نکشیدکه یه آقای مُسِن دروبازکرد.
ارغوان لبخندی زدوگفت:سلام.ببخشید مزاحم شدیم… باخانوم مقدم کار داشتیم.
پیرمرد که ظاهرا آب دارچی بود،لبخندی زدوگفت:سلام.خواهش می کنم.بفرماییدتو!
منم لبخندی به پیرمرد زدم وسلام کردم…جواب سلامم ودادولبخندزد.
باید خیلی خانومی وشیک راه می رفتم تا ظاهر قضیه حفظ شه.
چقدرم سخت بودراه رفتن بااون کفشا!!!
بابسم ا… بسم ا… وارد شرکت شدم.
ارغوان بعداز من اومد تو ودر و بست.
شرکتشون انقدر خلوت بودکه صدای بسته شدن در،توی فضاپیچید وهمه کارمندا به سمت مابرگشتن.
چشم چرخوندم تا آرش و بینشون پیداکنم.
همین جوری داشتم باچشمام دنبال آرش می گشتم وراه می رفتم که یهو گرومپ!!!
افتادم زمین!
یه صدای مهیبی درست کردم که نگو ونپرس!!!
همه به من زل زده بودن!
یکی نیست به من بگه توکه راه رفتن معمولی بلد نیستی،دیگه چرا ازاین کفشا می پوشی آخه؟!
خیر سرم می خواستم آبروی آروش وخونوادمون وجلوی این دختره حفظ کنم!!
پام خیلی درد گرفته بود.بد جور خورده بودم زمین.
مخصوصا اینکه ساپورت پام بود!!
نگاهی به ساپورتم انداختم تاببینم سالمه یانه!!!
نه…خدارو شکر سالم بود.
بالاخره تصمیم گرفتم ازروی زمین بلند شم.
همین که سرم وبلند کردم،چشمم خورد به آرش.
بادیدن من بادستش محکم کوبوند به پیشونیش که صدای بلندی ایجاد کرد.
این دفعه همه نگاه ها روی آرش زوم شد.
منم از فرصت استفاده کردم وبه کمک ارغوان ازجام بلند شدم.
نگاهی به مانتوم انداختم.
یه کم خاکی شده بود.خاکش و تکوندم ونگاهم و به آرش دوختم که بااخم به من خیره شده بود.
وقتی متوجه نگاه های سنگین همکاراش شد، لبخندزورکی زدوسعی کرد قضیه رو بپوشونه.گفت:
– ای وای!!!پرونده هارو نفرستادم بایگانی.
ودر یک چشم به هم زدن جیم شد.
بارفتن آرش،همکاراش یه نگاهی به من انداختن وبعداز اطمینان حاصل کردن ازاین که دیگه نمایش مسخره ی من تموم شده،به کارخودشون مشغول شدن.
وطولی نکشیدکه اوضاع شرکت مثل قبل از ورود ما،آروم وبی صدا،شد.
به همراه ارغون به سمت میز منشی رفیتم تا ازش بپرسیم اون که دل آرش مارو برده، کجاست.
من که بعداز ماجرای افتادنم روم نمی شد چیزی بگم وزبونم جلوی همکارای آرش کوتاه شده بود.
اری دهن بازکردوگفت:ببخشید می خواستیم خانوم مقدم وببینیم.
منشی نگاهی به من انداخت که مثل لاک پشت تو لاک خودم بودم وسرم پایین بود.لبخندی زدوبه صندلی های توی سالن اشاره کرد.گفت:بفرماییدبشینین تاصداشون کنم.
وازجاش بلندشدورفت تویکی ازاتاقا.
من وارغوانم رفتیم روی صندلی هانشستیم.
بعداز یه مدت کوتاه،منشی همراه بایه دختر ریزه میزه اومد.
منشی اشاره ای به ماکردویه چیزی به مهساگفت.بعدبه سمت میزش رفت ومشغول کار خودش شد.
مهسا باقدم های آروم وآهسته به سمت ما میومد واین به من اجازه داد تاحسابی آنالیزش کنم.
قد متوسطی داشت واستخوون بندیش خیلی ظریف بود.
پوست سبزه داشت وابروهای کوتا وکلفت. چشمای قهوه ای تیره.
یه دماغ دراز که بااینکه به تنهاییی قشنگ نبود ولی خیلی به صورتش میومد.
لب ودهنشم به صورتش میومد.
درکل خیلی بامزه بود.زیبا نبود ولی بامزه بود.قربون پسرخاله ام بشم که انقدر سلیقه اش خوبه!!
بالاخره مهسا به ما رسید…
من وارغوان ازجامون بلند شدیم وبانیشای باز زل زدیم بهش.
منم که انگار قضیه گندی که چند دقیقه پیش زده بودم و یادم رفته بود!! شاد و شنگول به مهسا خیره شده بودم.
مهساسلام کرد ومام همون طورکه بهش زل زده بودیم،جواب سلامش و دادیم.
مهسا لبخندی زدوباصدای نازکش گفت:ببخشید شما بامن کاری داشتین؟!
نیشم و بازترکردم وگفتم:اوهوم!
مهسا که انگار از لحن من خنده اش گرفته بود،خندیدوگفت:می تونم بپرسم چه کاری؟!
– یه امر خیر!
مهسا باتعجب گفت:امر خیر؟!
– اوهوم.
– ببخشید متوجه حرفتون نمی شم!
لبخندی زدم وگفتم:میشه بامابیای کافی شاپی که توهمین ساختمونه تابهتر باهام حرف بزنیم؟!
مهسا اخمی کردوگفت:ببخشید ولی نمی تونم بیام.اگه حرفی دارید همین جابزنید.
ارغوان لبخندی زدوگفت:آخه اینجاکه نمیشه. حرفایی که می خوایم بزنیم خصوصیه واینجا جای مناسبی نیست.
مهسا باشک تردید سری تکون دادوگفت:باشه ولی به شرطی که زیاد طول نکشه.چون من کاردارم.
ارغوان سری تکون دادولبخند زد.
بعداز اینکه مهسا پیش منشی رفت وازش خواست تا مرخصی ساعتی براش رد کنه،باهم به کافی شاپ رفتیم.
روی یکی ازمیزا نشستیم وبعداز اینکه ۳ تا بستنی سفارش دادیم،من شروع کردم:
– ببین عزیزم،من و ارغوان اومدیم اینجا تا درمورد یه موضوع مهم باهات صحبت کنیم.راستش نمی دونم چجوری بگم…چجوری باید شروع کنم…خب…
مهسا که حال من ودرک کرد،لبخندی زد و مهربون گفت:نمی خواد مقدمه چینی کنی،راحت حرفت و بزن.
اوف!!!!برپدرت صلوات.
خب این وازاول می گفتی دیگه…
نیشم و باز کردم وگفتم:پسرخاله ام دوستت داره. می خواد بیاد بگیرتت!!!
انقدر این و سریع وراحت گفتم که مهسا رفت توشوک.
به چشمای من خیره شده بود وچیزی نمی گفت.
اوه!!!مثل اینکه گند زدم!آخه خودش گفت راحت بگو.خب منم راحت گفتم دیگه…
ارغوان برای اینکه گندکاری من و جمع کنه،روبه مهسا گفت:
– منظور رها اینه که پسرخاله اش از توخوشش میاد وخیلی وخته که عاشقت شده.نمی دونست چجوری بیاد و بهت بگه واسه همینم رهارو مامور کردتا بهت بگه.آرش…
مهسا چشمای متعجبش و به ارغوان دوخت وپرید وسط حرفش:
– آرش؟!
ارغوان لبخند زدوسرش و به علامت تایید تکون داد.
– آرش فاخر؟!
این دفعه من وارد کار شدم:
– آره.خودشه.
مهسا با ناباوری به من خیره شدوزیرلبی گفت:آرش؟!…پس…پس چرا خودش بهم چیزی نگفت؟! 
لبخندی زدم وگفتم:
– خب لابد روش نشده دیگه.
مهسا نگاهش و ازمن گرفت وبه گلدونی که روی میز قرار داشت،دوخت.
گارسون بستنی ها رو آورد ورفت.
مهسا همونطور به گلدون خیره شده بود.
وا!!!این چرا اینجوری به گلدون خیره شده؟!
بعداز چند دقیقه،صبرم سر اومد وگفتم:ای بابا!!چرا داری باچشمات گلدون ومی خوری؟!! یه کلام بگو ختم کلام.دوسش داری یانه؟!
مهسا نگاهش وبه من دوخت.
از صراحت کلام من تعجب کرده بود.صراحت کلامم توحلق آرش!!
لبخندی زدم وگفتم:نگفتی؟!دوسش داری یانه؟!
مهسا چیزی نگفت وفقط به من نگاه کرد.
– این سکوت تو نشونه رضایته عایا؟!
مهسا لبخندی زدوگفت:راستش باید فکر کنم.
– فکر کردن نداره که!!! اگه دوسش داری بگو آره اگرم نه که خب بگو نه!!!با ما راحت باش بابا!!!خجالت وبذارکنار.
– آخه…راستش هول شدم…نمی دونم چی باید بگم!
لبخند زدم وگفتم:دلت چی میگه؟!هرچی اون میگه روبگو.
مهسا یه نگاه به من کرد وبعد به ارغوان.
ودوباره به من خیره شدوگفت:
– دلمم هول کرده.
ارغوان لبخندی زدوگفت:به به!!!پس مبارکه..وقتی دلت هول کرده یعنی دوسش داری دیگه.
اما من بی توجه به حرفای اری، به مهسا خیره شدم وگفتم:دوسش داری؟!ازش خوشت میاد؟!
مهسا آروم گفت:من آقای فاخرو به عنون یه همکار خیلی قبول دارم امابه عنوان همسر آینده…
اخمام رفت توهم وگفتم:پس دوسش نداری!
مهسا هول شدوخیلی سریع گفت:نه!!
لبخندی زدم وگفتم:پس دوسش داری!
مهسا لبخندی زدوچیزی نگفت.
ارغوان جیغی زدوبه سمت مهسا رفت.
همه کسایی که توی کافی شاپ بودن،به مانگاه می کردن.
مهسا روبغل کردو گونه اش و بوسید وزیرگوشش گفت:مبارکه عروس خانوم!!!
منم رفتم سمت مهسا روبغلش کردم.
مهسا خندیدوچیزی نگفت.پس یعنی راضی بود دیگه!!!
من وارغوان سرجامون نشستیم واری سفارش شیرینی داد.
منم گوشیم وازتوی کیفم بیرون آوردم وخواستم به آرش بزنگم که مهساگفت:به کی زنگ می زنی؟!
لبخندشیطونی زدم وگفتم:به آقاتون!
مهسا لبخندی زدوگفت:نمی خوادزنگ بزنی!
فکرکردم پشیمون شده!!!
اخمام رفت توهم و باناراحتی گفتم:چرا؟!
صدای آرش ازپشت سرم اومد:
– چون خودش اینجاست.
باخوشحالی ازجام بلندشدم وروبروی آرش ایستادم.
لبخندی زدم وگفتم:دیدی بالاخره دامادت کردم؟!
آرش لبخندی زدوگفت:دستت طلا!!
اشاره ای به صندلی کردم وگفتم:بشین آقا داماد!
آرش لبخندش و پرنگ کرد وروبروی مهسا نشست وزل زدبهش.
ارغوان دستش وگذاشت زیر چونه اش و درحالیکه به مهسا وآرش خیره شده بود،گفت:چه رمانتیک!!!
لبخندی زدم وگفتم:متاسفانه ماباید هرچه سریع تر این فضای رمانتیک وترک کینم!
ارغوان ومهسا وآرش هماهنگ باهم گفتن:چرا؟!
لبخندی زدم و به آرش ومهسا اشاره کردم وگفتم:برای اینکه دوکفتر عاشق تنها باشن (به اری اشاره کردم وادامه دادم:) وسرخرم نداشته باشن!
ارغوان اخمی کردوگفت:من می خوام بمونم.
باشیطنت گفتم:باشه بمون ولی این وبدون که اگه بمونی،منم میام پیش تو وامیر می مونم وبه تک تک حرفاتون گوش می کنم.
ارغوان باسرعت کیفش و از روی میز برداشت واز جاش بلند شد.به سمت من اومدوهول گفت:نه تورو خدا!کی گفته من می خوام بمونم؟!
من وآرش ومهسا خندیدیم.
روبه مهسا وآرش گفتم:خداحافظتون عروس وداماد گل.(روبه آرش ادامه دادم:)فقط شیرینی ما یادت نره ها گوریل!!!
آرش خندیدوگفت:ای به چشم!!!
ارغوانم خداحافظی کردوباهم ازکافی شاپ خارج شدیم و دوکفتر عاشق و تنهاگذاشتیم.
خدایا من که خودم انقدر دست به خیرم خوبه که هم اری رو عروس کردم وهم آرش وداماد،پس چرا خودم عروس نمی شم؟!
ولی همین جوری مجردی بهتره!!!سرخره اضافه می خوام چیکار؟!والا.
********** 
یه ماهی از رفاقت امیروارغوان می گذره.همه چی خوبه خوبه!!!
اونجوریم که از آرش شنیدم،آرش ومریم روزگار خوشی وباهم می گذرونن البته دوراز چشم خاله ایناوخونواده مهسا ویواشکی!!
من بدبخت بیچاره هم که مثل همیشه تنهای تنهام!!
دوهفته دیگه امتحانای پایان ترم شروع میشه وهمه سخت مشغول خر زدنن.منم اگه خدابخواد یه دستی بردم سمت کتابام!!تعجب و توچشمای مامان و بابام می بینم.نه تنهاتوچشمای اونابلکه توچشمای کتابام هم بهت وشگفتی رو حس می کنم!!!
خب بیچاره ها حق دارن دیگه.من فقط آخر ترم یاد درس خوندن میفتم واین یعنی فاجعه!!!
– چته تو زل زدی به زمین؟!
باصدای ارغوان از فکر بیرون اومدم.نگاهم و بهش دوختم وگفتم:هیچی!
شنبه بود وروز اول هفته…و البته سر کلاس حسینی.
حسینی طبق معمول تاخیر داشت وبچه هاکلاس و به یه کویت درجه یک تبدیل کرده بودن.
نگاهی به سرتاسرکلاس انداختم.
نگاهم افتاد به بابک!!!
ای بابا!!!اینم که برج زهرماره همش!آخه مگه آدم قحطی بودکه توعاشق من شدی که بعدش بخوای اینجوری افسرده بشی؟! این همه دختر هست خب.برو دنبال اونا!
نمی دونم چرا ولی وقتی بابک و می دیدم که مدام بایه اخم غلیظ روی پیشونیش به یه نقطه مبهم خیره شده وتوفکره،عذاب وجدان می گرفتم.
سعی کردم دیگه به بابک فکر نکنم ونگاهم و ازش گرفتم.
به سعید وامیر رسیدم که مشغول حرف زدن بودن.
پس گودزیلاکجاست؟!
قبرستون!!!بهتر باو.اصلا نیاد.کیه که بدش بیاد؟!
البته می دونم اگه این و بلند بگم دخترای کلاسمون خرخرم و می جوئن!!!
عاشق رادوینن. واسش جون میدن!همش بهش زل میزنن و واسش عشوه خرکی میان!ایش!!!مرده شورشون و ببرن!رادوینم آدمه که ایناعاشقشن؟!
صدای سعید من ومتوجه خودش کرد:
– بروبچز یه لحظه.
وبین اون شلوغی چندباری دادزد تا بچه ها ساکت شدن.
سعید لبخندی زدوگفت:راستش بچه هامن و یه سری از رفقا می خوایم یه جشن کوچیک واسه رادوین بگیریم!!
یکی از دخترای چندش کلاس باهیجان روبه سعید گفت:جشن؟!تولدرادوینه؟!!
– نه.تولدش نیست.نمی دونم می دونید یانه ولی پایان نامه رادوین به عنوان پایان نامه برتر دانشگاه انتخاب شده…
وبچه ها بهش مهلت ندادن که ادامه بده..صدای دست وکف وسوتشون فضای اتاق و پرکرده بود.
یکی دیگه از دخترا باعشوه گفت:به افتخارعشقم!!!
اوق!!!!چه حال به هم زن!!!عشقت؟!!!چندش!!!
خدا باید یه عقلی به شمابده ویه عقلیم به مسئولای دانشگاه!!!آخه مگه آدم قحطی بودکه پایان نامه رادوین برتر شد؟!ایش!!!فکر کنم پول داده استادارو خریده!!
سعید دستش و بالابردوبچه هارو به سکوت دعوت کرد.
ادامه داد:
– همون طورکه خودتون می دونید دیگه هفته آخره وکلاسا تق ولقن! واسه همینم فردا ساعت اول هیچ کدوم از استادا توهیچ ترمی نمیان.فردا زمان خوبیه برای برگزاری جشنمون.فقط ما توی این جشن…
نگاه شیطونی به امیر انداخت وادامه داد:یه ذره کرم ریزیم داریم!!
یکی از پسرای کلاس گفت:کرم ریزی؟!چجور کرم ریزی ای؟!
– اونجوری که ماتصمیم گرفتیم،قراره که فردا هممون قبل از اومدن رادوین توی این کلاس جمع بشیم وهمه چی و آماده کنیم.اول کار،زمین و لیز می کنیم تا رادوین لیز بخوره وکله پابشه…بعد که عصبانی شد وداد وبیداد راه انداخت…
امیر به کمکش اومدوگفت:ازش می خوایم که برای اینکه حالش بهتر بشه روی یه صندلی بشینه…البته نه یه صندلی معمولی!!!صندلی که پایه هاش لَقن!!!!
یکی از پسراگفت:اینجوری که بیچاره آسفالت میشه!…
سعید سری تکون دادوباخنده گفت:همینش باحاله!!
یکی از دخترا باعشوه گفت:وای!!!نکنین این کارو!!!رادوین گناه داره!
وصدای یکی از وسط جمعیت بلند شد:
– تو زر نزن باو!!!
وکلاس رفت روهوا!
دختره بدجور ضایع شده بود.حقشه تا اون باشه که زر زر نکنه!!!دم هرکسی که گفت جیز!
این برنامه جشنم خیلی توپه ها!!!دمار از روزگار گودزیلا درمیاد. 
سعید راست می گفت،دفترآموزش گفته بودکه اگه دوست دارین یکشنبه نیاین چون هیچ کدوم از استادا نمیان.اولش دلم نمی خواست بیام امابه خاطراین جشن ودیدن سرویس شدن رادوین باید بیام.
حالاکه اینادارن موجبات اذیت وآزار رادوین و فراهم می کنن، چرا منم یه حرکت نزنم؟!
یه فکری به سرم زدوازجام بلند شدم.
روبه سعیدوامیرگفتم: میشه منم یه کاری بکنم؟!
سعید شیطون نگاهم کردوگفت:چه کاری؟!
– توفقط بگو میشه یانه!!
– آره.چرا که نه…هدف ما خندیدنه هرچی بیشتربهتر!!!!
لبخندی زدم وسرجام نشستم.
چه روزی بشه فردا!!!
سعید دهن باز کردتا چیزی بگه که در کلاس باز شد ورادوین اومدتو.
بااومدن رادوین،همه ساکت شدن!!
رادوین که از سکوت بچه هاتعجب کرده بود.خندیدوگفت:منم بابا.حسینی نیست.
وبچه هاهم خیلی طبیعی شروع کردن به سروصدا کردن که مثلا مافکر کردیم توحسینی هستی و واسه همینم خفه خون گرفته بودیم!!!!
رادوین به سمت یکی از صندلیارفت ونشست.
امیروسعیدم رفتن پیشش و شروع کردن به چرت وپرت گفتن.
چند دقیقه ای که گذشت بالاخره استادحسینی اومدوبدون هیچ حرفی شروع کردبه درس دادن!
این دم دمای آخرم مارو ول نمی کنن!!!
مثلاقراره این هفته این ترممون تموم بشه ها!!!
********** 
روز بعد همراه ارغوان وارد دانشگاه شدیم.
من اری رو راهی کلاس کردم وخودم رفتم سمت آبدارخونه.
خیلی نامحسوس عمل کردم و وارد آبدارخونه شدم.
یه لیوان برداشتم که رنگش قرمز بودوحبابای زرد روش داشت وازبیرون که نگاه می کردی معلوم نبوچی توشه!!باآب سرد توی یخچال پرش کردم.
بعداز کلی جون کندن،بالاخره نمکدون و پیدا کردم ودرش و بازکردم.کل نمک و ریختم توی آب وشروع کردم به هم زدن.
حالامگه حل می شد؟!
یه ذره آب گرم توش ریختم تا بهتر حل بشه.
بعد شروع کردم به جستجوبرای یافتن فلفل!!!
بالاخره اونم پیدا کردم وریختمش توی لیوان.
معجون به دست اومده رو هم زدم ونگاه خبیثانه ای بهش کردم!!
الهی!!!دوست دخترات برات بمیرن!!!قراره باخوردن این معجون جان به جان آفرین تسلیم کنی.
از آبدارخونه دل کندم و با معجون خوشمزه ام به سمت کلاس رفتم.
خیلی شیک وارد شدم ورفتم و سرجام نشستم.
بچه ها هم ترقه رو روبه راه کرده بودن وهم سوزنای روی صندلی رو!!
همه چی حل بود.
سعید بچه هارو جمع وجور کرد وفرستادشون برن بشینن.
خودش و امیرم کنارمیز استاد ایستادن.
وا!!پس بابک کو؟!
چشم چرخوندم تاپیداش کنم ولی مثل اینکه نیومده بود!!!
آخه واسه چی نیومده؟!
الهی بمیرم فکرکنم از دردهجران من مجنون شده سربه بیابون گذاشته!!!
خخخخخخخخخ چه خودمم تحویل می گیرم!!
سعی کردم دیگه به بابک فکر نکنم.واسه همینم،به در خیره شدم تا صحنه جذاب ودیدنی ترسیدن رادوین وازدست ندم.
چند دقیقه بعد،رادوین درکمال خونسردی وآرامش دروباز کردو وارد کلاس شد…
نگاهش اطراف کلاس چرخید و روی امیرو سعید که کنار میز استاد وایساده بودن ثابت موند….لبخند پت وپهنی زد وهمون طور که با قدمای ببلند به سمتشون می رفت،با لحن لاتی گفت:بــَه!!!سام علیک جماعتِ لوتی با…
و حرفش نصفه نیمه موند!!!چون پاش ودرست جایی گذاشت که بچه ها با صابون وگیریس و اینا لیزش کرده بودن…بیچاره چنان لیز خورد وبا مخ رفت تو زمین که گفتم ضربه مغزی شدنش حتمیه!!!!
همه کلاس خفه خونه گرفته بودن وبا نگرانی بهش نگاه می کردن…همه فکر کردن دَخلِش اومده!!!تنها کسی که نگران نبود،سعید بود…جوری از خنده ریسه می رفت که انگار کمدی ترین صحنه دنیارو دیده!
برعکس تصور همه،رادوین انگار زیاد دردش نیومد…یا شایدم اومد ولی نخواست نشون بده!
درحالیکه خودش وجمع وجور می کرد،زیر لبی غرید:
– سعید تو باز کرم ریختی؟؟؟…بچه شدی؟!!!
و دستش وبه زمین تکیه داد واز جابلند شد وبه سمت امیرو وسعید رفت…معلوم بود پاش درد می کنه چون وقتی قدم بر می داشت قیافه اش مچاله می شد!!!
سعید لبخندی زد وچشمکی تحویل رادوین داد.با شیطنت گفت:ایده خوبی بود نه؟؟؟!
رادوین اخمی کرد وباعصبانیت گفت:مـــرض!
امیر وارد کار شد ونقشه شماره ۲ رو اجرا کرد…
زیر بغل رادوین وگرفت ودر حالیکه کمکش می کرد،روی صندلی بشینه با دلسوزی گفت:سعیده دیگه.خره!! هیچی حالیش نیس.هی بهش گفتم نکن این کارو.مگه گوش کرد؟!گفت بذار بیفته،صحنه باحالی میشه می خندیم. بیا…بیا اینجابشین یه ذره حالت جابیاد.
این امیر چه خوب دروغ می گه ها!!!
رادوین که از لحن دلسوزش مطمئن شده بود کلکی توکارش نیست،به حرفش گوش دادو نشست روی صندلی.
چشمتون روز بد نبینه!!!همین که نشست روی صندلی،دوتا از پایه های صندلی که لَق بودن،دَر رفتن وصندلی کج شد…رادوین تعادلش وازدست داد وبا یه داد بلند روی زمین افتاد!!!!
وقتی داشت میفتاد زمین قیافه اش اونقدر خنده دارو بامزه شده بود که همه بچه ها از خنده ترکیدن…
اخم غلیظی روی پیشونیش نشوند و غرید:
– دیوونه این به مولا!…
این دفعه معلوم بود که خیلی دردش اومده…اونقدر که دیگه توان انکار کردن ونداشت!!!
در حالیکه از درد مچاله شده بود،از جا بلند شد وخواست به سمت سعید بره تا کارش و تلافی کنه که من وارد عمل شدم…خیلی شیک ومجلسی به سمتش رفتم.
باصدای آرومی گفتم:آخ!!الهی من برات بمیرم رادوینم!!چی شدی تو؟!خیلی دردت گرفت؟!الهی…الان خوبی؟!
رادوین باتعجب به من خیره شده بودوچیزی نمی گفت.
نه تنها رادوین،بلکه کل کلاس به من زل زده بودن!
خب بیچاره ها کپ کرده بودن از اینکه می دیدن منی که سایه رادوین و باتیر می زدم،حالا نگرانش شدم و اینجوری باهاش حرف می زنم.
سعی کردم به اوناتوجه نکنم وتمام حواسم و روی نقش بازی کردنم متمرکز کنم.
بالحنی که ازمن بعید بود،ادامه دادم:
– الهی رهابرات بمیره.ببین چی به روزت آوردن! چرا یهو رفتی توشوک رادوین؟!(معجونم و به سمتش گرفتم وادامه دادم:)بیا…بیا یه ذره از این بخور، حالت جا بیاد…ببین چجوری رنگت پریده…من بمیرم برات الهی!!!
رادوین نگاهش و ازمن گرفت وبه لیوان توی دستم دوخت.
باصدای خفه ای گفت:نمی خورم.
اَه توروحت!!!مگه دست خودته که نخوری؟من این همه نقشه کشیدم که توتهش بگی نمی خورم؟!غلط کردی!!!
لبخندی زدم ومهربون گفتم:
– چرا عزیزم؟!بخور.توالان حالت خوب نیست.رنگت عین گچ سفید شده.اگه یه ذره آب بخوری حالت بهتر می شه.آخه واسه چی نمی خوری؟بخور برات خوبه.
رادوین به چشمام خیره شدوگفت:اول خودت بخور.
متعجب بهش زل زدم وگفتم:اول من بخورم؟!
رادوین شیطون گفت:آره.اول توبخور!!!
اُه!!!!گند زدی تونقشه ام!!چی نقشه کشیده بودم، چی شد!!
باقیافه ای درهم به معجون توی دستم خیره شدم.
اگه نخورمش رادوینم نمی خوره ونقشه ام عملی نمیشه.
پس بایدبخورمش!!! اما آخه چجوری؟!من چجوری این زهرماری که درست کردم وبخورم؟!هرکی ندونه خودم می دونم که چقدر بدمزه اس!!!
صدای رادوین به گوشم رسید:
– چی شد؟!نمی خوری؟!
نگاهم و از معجون گرفتم و به رادوین دوختم.
لبخندشیطون روی لبش باعث شدکه جرئتم بیشتربشه.
سری تکون دادم و بااطمینان کامل گفتم:چرا.می خورم.
سعی کردم خیلی طبیعی نقش بازی کنم.لیوان و سمت دهنم بردم.
رادوین باهیجان به من خیره شده بود.
خیلی ریلکس یه ذره ازش خوردم.
دلم می خواست همش و تف کنم بیرون.مزه خیلی بدی داشت! افتضاح تر از افتضاح بود.
اصلا قابل توصیف نیست.شور…تند…اَه!!!!
بابدبختی تمام، معجون و قورت دادم.
لبخندی زدم وبه چشمای متعجب رادوین خیره شدم.
مهربون گفتم:دیدی خودمم خوردم عزیزم؟!مگه میشه من به توچیزبد بدم؟!!!
چشمای رادوین شده بود قده چشمای یه گاو!!!
لبخندم وپررنگ تر کردم ومعجون و به سمتش گرفتم.
رادوین که دیگه خیالش ازبابت اوکی بودن معجون راحت شده بود،لیوان و ازدستم گرفت وطبق عادت همیشگیش یه نفس داد بالا!!!
ازش فاصله گرفتم تا اگه قراره بریزتش بیرون روی من نریزه!!
یهو قیافه رادوین مچاله شدوهمه آب و تف کرد بیرون.
کلاس رفت رو هوا!!خودمم ازخنده غش کرده بودم.قیافه رادوین خیلی بامزه شده بود.لباسش خیس شده بودواخماش رفته بود توهم!!
باچشمای عصبانیش به من خیره شد.
زیرلب غرید:
– این چی بود؟!
همون طور که به سمت صندلیم می رفتم،گفتم:مخلوط آب ونمک وفلفل!! آخه احمق به من می خوره انقدمهربون باشم؟!اونم باتو؟حقت بود!! تاتو باشی کیک من و یه لقمه چپ نکنی.
یهو امیروارغوان ازخنده ترکیدن.آخه فقط اونا ازقضیه کیک خبر داشتن.
سعید،به سمت صندلی خودش رفت وبا یه کیک توی دستش برگشت.
لبخندشیطونی زدو روبه رادوین گفت:اگه از بحث شیرین اذیت کردنت بگذریم…برتر شدن پایان نامه ات مبارک آق مهندس!!
رادوین اخمی کردوگفت:زدی دهن مهن من و سرویس کردی بعدبهم تبریک می گی؟!میمردی مثه بچه آدم یه جشن شیک وباکلاس می گرفتی؟!حتماباید نشون بدی که وحشی هستی؟!!!
سعید خندیدوچیزی نگفت.
به سمت میز استاد رفت و کیک و گذاشت روش.
امیر ازیکی از بچه ها یه شمع گرفت وگذاشت روی کیک.
سعید وامیر کنار هم دیگه پشت میز ایستاده بودن وبانیشای باز رادوین و نگاه می کردن.
رادوین لبخندی زدوبه سمتشون رفت. بین امیروسعید ایستاد.
نگاهی به شمع روی کیک کردوگفت:این الان دقیقا چه صیغه ایه؟!این شمعه اینجاچی میگه؟یکمین، چی چی؟!
سعیدبامسخره بازی گفت:یه دونه شمع برات گذاشتیم چون یه دونه ای.تکی.تودنیا لنگه نداری داش رادی!!!
رادوین خندیدوگفت:منم که خرم!!!فکر کردی نمی دونم از خسیس بازیت بود که فقط یه دونه شمع گذاشتی؟!
سعید چشمکی زدو خندید.
بچه ها شروع کردن به دست زدن.
یکی از دخترای چندش کلاسمونم ازاولش داشت از همه چی فیلم می گرفت.
رادوین نگاهی به شمع روی کیک کرد و برش داشت. گذاشتش روی میز.
سعیدبا اعتراض گفت:
– اِ !!!چیکار می کنی دیوونه؟!میذاشتی بمونه دیگه!!
رادوین نگاهی به بچه ها کردو یه لبخند شیطون زد.
یه قدم به عقب رفت وخیلی سریع بادوتا دستش سرامیرو سعیدو کرد توکیک!!!
بچه ها ازخنده غش کرده بودن.
رادوین یه دونه محکم زد پس کله هرکدومشون و باخنده گفت:تاشماباشین دیگه هوس نکنین من و سرویس کنین.
امیروسعیدم باصورتای کیکیشون به رادوین خیره شده بودن و می خندیدن.
یهو سعید بایه حرکت خیلی سریع ظرف کیک وبلند کردوکوبوند توصورت رادوین.
اصلا یه اوضاعی بود!!!همشون کیکی شده بودن.
هممون انقدر خندیده بودیم که داشتیم میمردیم.
رادوین باشیطنت به سمت سعید رفت وانگشتش و کشید روی صورت کیکی سعید.
انگشت کیکیش و توی دهن سعیدفرو کرد وبا اون یکی دستش آروم زدپشتش.
بایه لبخند شیطون گفت:عاشق همین دیوونه بازیاتم سعید!!!
سعید خندیدوگفت:مخلصیم!
یهو یه پارازیت وارد صحنه شد…
یکی از دخترای مفتون وعاشق رادوین!!!
باعشوه روبه رادوین گفت:تبریک میگم رادوین.از اولش می دونستم که پایان نامه ات معرکه اس.
ویه جعبه کادویی رو به سمت رادوین گرفت!!
رادوین باتعجب نگاهی به کادو کردوگفت:این مال منه؟!
– بعله.
سعیدباخنده گفت:نمی شه مال من باشه؟!
دختره اخمی کردوروبه سعیدگفت:نه!!مال رادوینه.
رادوین لبخندی زدوکادو رو ازش گرفت.
وزیرلبی گفت:مرسی.
دختره داشت از ذوق پس میفتاد.بانیش باز به رادوین زل زده بود…
یهو یه دختردیگه ام پیداش شد.کادوی توی دستش وبه سمت رادوین گرفت وگفت:تبریک.
رادوین لبخندی زدوکادو رو ازش گرفت.
اونم داشت پس میفتاد…
اون دوتاکه رفتن سرجاشون،یه گَله دیگه اومدن.
اصلایه اوضاعی بود!!!روی میز پراز گل وکادو شده بود.
لامصبا چه کادوهاییم خریده بودن.ازجعبه هاشون معلوم بودکه خیلی گرونن!!!
خلاصه تایه ربع دخترا داشتن به رادوین کادو می دادن…عکس العمل رادوینم درهمه موارد بلااستثنا یه لبخندبودوتشکر.
ولی همینشم واسه اون دخترای نَدیدبَدید خیلی بود.داشتن ذوق مرگ می شدن…
وقتی دیگه کسی به سمت رادوین نیومدتا بهش کادو بده،سعید باخنده گفت:دیگه کسی نیست؟!مطمئنین تمومه؟!
بچه هاخندیدن وچیزی نگفتن.
مثل اینکه به سلامتی تموم شده بود.
اَه اَه اَه!!!حالا انگار مثلا چه تحفه ای هست که انقد دوسش دارن و واسش جون میدن!!!
آدم قحطی بودایناعاشق رادوین شدن؟!
**********
از ارغوان خداحافظی کردم وبه سمت در رفتم.
زنگ درو زدم وباشنیدن صدای سارابه وجد اومدم:
– کیه؟!
– به به عروس خانوم.منم باز کن.
سارا درو باز کردومن باذوق وارد حیاط شدم.
مثل بچه هابه سمت در دویدم و بایه حرکت فنی کفشام و درآوردم.
کاملا وحشیانه وارد خونه شدم وشروع کردم به جیغ و دادکردن:
– سلام.سلام.سلام…خوبی شماساراخانوم؟!دلمون واستون تنگیده بود!!کجا بودین الیزه؟!یه وخ زنگ نزنی با خواهر شوهرت یه حال واحوال کنیا بی معرفت!
سارابایه لبخندقشنگ روی لبش به سمتم اومدو من وکشیدتوبغلش.
زیرگوشم گفت:چقدرغرغرویی تودختر!!!نمی دونی چقدرکار ریخته بود سرم.خودمم خیلی دوس داشتم بیام ولی خب وقت نشد.دلم برات یه ذره شده بود رها!!
گونه اش و بوسیدم وخیره شدم به صورتش…تازه متوجه حالش شدم…رنگش پریده بود…دوباره سرفه کرد…اخمی کردم وگفتم:مگه قرار نبود بری دکتر؟! چرا نرفتی؟هان؟!ببین چجوری شدی تودختر؟؟!صورتت عین گچ سفیده…هی هم که سرفه می کنی…
لبخندی زدوآروم گفت:ای بابا توام!! من خوب خوبم دیوونه…واسه چی برم دکتر؟! این چند روزه زیادکار کردم شاید به خاطر همونه که یکم ضعیف شدم…
– پس سرفه هات وچی میگی؟! اونام به خاطر کاره؟!!!
اخمی کردوزل زدتوچشمام وگفت: هیچی نیس به خدا رها!!! الکی نگرانی…
اخمی کردم وگفتم:مثل اینکه اینجوری نمیشه…باید به اشکان بگم ببرتت دکتر!!
اخمش وغلیظ ترکردوگفت:نمی خواد…لازم نکرده…چرا الکی می خوای نگرانش کنی؟! من خوبم!!
وبدون اینکه بهم اجازه حرف زدن بده به سمت مبل رفت ونشست…منم پوفی کشیدم وبه اتاقم رفتم.
بعداز اینکه لباسام و عوض کردم،به هال رفتم وکنارساراروی مبل نشستم.
نگاهی به سرتاسرخونه کردم وگفتم:مامان باباکوشن؟!اشکان کجاست؟!
یهو صدای اشکان ازپشت سرم اومد:
– من که اینجاتشریف دارم ولی مامان اینارفتن خونه دوست بابا.
باشنیدن صدای اشکان باذوق ازجام پریدم وبه سمتش رفتم.
خودم وانداختم توبغلش و گفتم:وای اشی!!!نمی دونی چقدر دلم برات تنگیده بود!!!
اشکان لبخندمهربونی زدوگونه ام وبوسید.
باخنده گفت:من نمی دونم اگه ازدواج کنم و ازاین خونه برم، توچی میشی؟!فکرکنم ازدرد دل تنگی بمیری!!
نیشم وبازکردم وگفتم:خدانکنه.برای چی بمونم توخونه بمیرم؟!منم میام خونه شما!!
اشکان خندیدوهمونطورکه روی مبل،کنارسارا،می نشست گفت:پس یعنی قراره کلا توخونه ما پِلاس باشی دیگه نه؟!
نیشم وبازترکردم و روبروشون نشستم.
باشیطنت گفتم:مشکلش چیه؟!اینجوری خیال مامان اینام راحت تره.شبا مواظبتونم زیاده روی نکنین.
اشکان سیبی از توی ظرف میوه ی روی میز برداشت.
باشیطنت گفت:اون موقع دیگ ،زن وشوهریم.می تونیم زیاده روی کنیم.
خندیدم و گفتم:ازکجامعلوم تا الان زیاده روی نکرده باشین؟!مگه نگفته بودی که عمه شدم؟!
اشکان سیب وبه سمتم پرت کرد تا مثلا من وبزنه اما من توهوا قاپیدمش…
ساراواردبحثمون شدوگفت:حالاچه عجله ایه؟مابچه می خوایم چیکار؟؟؟!تو چرا گیر دادی به این قضیه عمه شدن؟!
همون طورکه سیب می خوردم،بانیش بازگفتم:چون بچه دار شدن شما،۳ تامزیت درپی داره.اول اینکه مامان وبابای من نوه دار میشن.دوم اینکه من عمه میشم وسوم اینکه خودتون بیشترازهمه حال می کنین!!!
سارا – حال چیه بابا؟!کهنه شوری وبچه نگه داشتن حال داره آخه دیوونه؟!
باشیطنت گفتم:عزیزدلم منظورمن حال قبل بچه دارشدنتونه!!!اون موقع که…
اشکان به سمتم اومدو دستش و گذاشت روی دهنم.
یه دونه آروم زدپس کله ام وباخنده گفت:توام راه افتادیا!!!
تلاش کردم دستش و کنار بزنم وجوابش و بدم اما اشکان خیلی محکم دهنم وگرفته بود. واسه همینم خفه خون گرفتم.
اشکان اخم مصنوعی کردوگفت:مثل اینکه باید ادبت کنم.
این و که گفت جیغ بلندی زدم وازدستش دررفتم.
وقتی اشکان بخواد من وادب کنه یعنی کارم ساخته اس!!!
اشکان ازجاش بلندشده بودودنبالم میومد.
همونطورکه دنبالم می کرد،باشیطنت گفت:وایسا ببینم بزغاله!!!یه عمه شدنی من به تونشون بدم!!!
سرعتم وکم تر کردم وسرم وبه سمتش چرخوندم.
مظلوم گفتم:نه توروخدا!!! اصلابه من چه که شمابچه می خواین یانه؟!من غلط بکنم بخوام عمه بشم.اصلامن حرفی از عمه شدن زدم؟!
ساراباخنده گفت:اصلا!!
اشاره ای به ساراکردم وروبه اشکان گفتم:بیا!!!زنتم تایید کرد.
اشکان به سمتم خیز برداشت وتو یه چشم به هم زدن من و بین بازوهاش اسیرکرد.
دستش وبرد سمت دلم وشروع کردبه قلقلک دادنم.
می دونست که من بدجور قلقلکیم!!!
من می خندیدم وجیغ می زدم.هرچی ازش می خواستم که قلقلکم نده،اشکان توجهی نمی کردوبیشتر قلقلک می داد.
بعداز کلی جیغ و دادکردن،بالاخره اشکان دست از قلقلک دادنم برداشت.
خیال کردم ادب کردنش تموم شده.واسه همینم باخیال راحت داشتم می رفتم سمت مبل که…
اشکان بایه حرکت ومن و از روی زمین بلندکرد.
یهو برعکسم کرد!!!
پاهام و گرفته بودوسرم روی زمین ولو بود!!!
باجیغ و داد می گفتم:
– ولم کن اشی!!!حالا مگه من چی گفتم؟!بابااصلا من غلط کردم،من چیز خوردم،من به گور شوهر نداشته ام خندیدم…اشکان!!!بذارم زمین…همه خونم رفت تومخم!!!سرم داره گیج میره!!!اشی!!!!
اشکان درحالیکه می خندید گفت:به یه شرط میذارمت زمین.
– چه شرطی؟!
– به شرط اینکه شام امشب و تودرست کنی!!!
جیغ زدم وگفتم:عمراً !!!
اشکان شونه ای بالاانداخت وگفت:میل خودته!!فقط یادت باشه توالان کله پایی واگه شام درست نکنی تا وقتی که مامان اینابیان،کله پا می مونی!! حالا خود دانی!!!
جیغ زدم وعین بچه هاگفتم:خیلی بدی…بد.بد.بد!!!
اشکان خندیدوچیزی نگفت.
سارابه سمتمون اومدوروبه اشکان گفت:بچه شدی اشکان؟؟؟بذارش زمین!!! من خودم شام و درست می کنم.رهارو بذار زمین.
اشکان همونطور که من و نگه داشته بود،باشیطنت گفت:نخیر!!!!تا این فسقل نگه که می خواد شام درست کنه نمیذارمش پایین.
جیغ زدم:
– من شام درست نمی کنم!!!
باشیطنت گفت:باید درست کنی.
– درست نمی کنم.
– باید درست کنی.
– نمــــی…خـــــوا…م!!
– باشه هرجور میل خودته.پس همین جوری بمون.
جیغی زدم وگفتم:من غذا درست نمی کنم.
– روغنش و کم ریختیا!!!
چشم غره ای به اشکان رفتم وگفتم:به تومربوط نیست.من آشپزم نه تو!!
اشکان خندیدوبهم نزدیک شد.لپم وکشیدوگفت:مامخلص خانوم آشپزمونم هستیم.
اخمی کردم وعصبی گفتم:من بااین حرفاخر نمی شم.حالاهم برو پیِ کارت بذار من غذام و درست کنم.
اشکان لبخندی زدوباشه ای گفت.
به سمت درآشپزخونه رفت.لحظه آخر،سرش و به سمتم چرخوندو باشیطنت گفت:یادت نره روغنش و بیشتر کنیا!!!
واز آشپزخونه خارج شد!!
اَه!!!اینم فقط داره باکاراش من وحرص میده!!
اصلامن چرا باید غذا درست کنم!؟نه که من خیلیم بلدم آشپزی کنم این وظیفه روگذاشتن به عهده من!!!حیف که اشکان داداشمه و دوسش دارم وگرنه جفت پا می رفتم توشکمش!!!
باحرص روغن مایع رو ازروی کابینت برداشتم وخالی کردم توماهی تابه.
سوسیس بندریای توی ماهی تابه مثل قایقایی که روی آبن،روی دریایی از روغن شناور شده بودن!!
به درک!!!همینه که هست.مگه من چندبارآشپزی کردم که بخوام بلدباشم؟!!
بابی قیدی شونه ای بالاانداختم ونگاهم و دوختم به سوسیسا!!!
تو فکر سوسیس وروغن وآشپزی بودم که صدای نگران اشکان به گوشم رسید:
– رها…یه لیوان آب قند بیار…زود باش.
ترسیده ونگران داد زدم:
– آب قند واسه چی؟!حالت بدشده؟!
اشکان جوابم و نداد واین نگرانی من وبیشتر کرد.
باعجله به سمت یخچال رفتم و لیوانی رو پرازآب کردم.
چندتا حبه قندم توش انداختم وباقاشق شروع کردم به هم زدنش.
همون طورکه آب قندوهم میزدم، ازآشپزخونه بیرون اومدم.
اشکان توی هال روی زمین نشسته بودوساراهم توبغلش بود.
نگران وباعجله خودم وبهشون رسوندم.
لیوان آب قندوبه اشکان دادم و رو به ساراگفتم:چی شده سارا؟!
اشکان درحالی که سعی می کرد،به زور آب قندوبه خوردش بده،بالحن مضطربی گفت:هی بهش می گم انقدبه خودت فشارنیار،هی می گم نمی خواد بری سره کار.کو گوش شنوا؟!آخرش همین میشه دیگه.
سارا درحالیکه بادستش لیوان وپس می زد،خودش و ازبغل اشکان جداکرد.
باصدای آرومی گفت:من خوبم.هیچیم نیس…یهو سرم گیج رفت افتادم.این چه ربطی داره به کار کردن من؟!
اشکان اخمی کردو لیوان وبه سمت لب سارابرد.
مجبورش کردتایه کم ازش بخوره.
لیوان وبه سارا دادو زیرلبی گفت:چند روزه که حالت بده…هی سرفه می کنی…سرت گیج میره…رنگت پریده…دلتم که درد می کنه…اون وخ میگی هیچیت نیس؟!…چرا این همه کارمی کنی؟!چرا هم من وهم خودت واذیت می کنی؟!توخیلی خودخواهی سارا…
سارابهش خیره شدوگفت:خودخواه؟!اینکه دارم برای زندگی مشترکمون زحمت می کشم خودخواهیه؟!
پوزخندی زدوگفت:هه!جالبه.
اشکان عصبی از جاش بلندشدوبه سمت پنجره رفت.
دستاش و تو جیب شلوارش فروکردوگفت:من ازت خواستم که خودت وبه زحمت بندازی؟!من ازت خواستم که باخودت اینجوری کنی؟!نه.من نخواستم.من هیچ وقت ازت نخواستم که به خودت سختی بدی.من…
و بدون اینکه جمله قبلیش و ادامه بده، آروم گفت:میگم خودخواهی چون به من فکر نمی کنی…وختی توبه فکرسلامتی خودت نیستی،داری من وزجرمیدی…لعنتی تومی دونی اگه یه تار موازسرت کم بشه من چی به سرم میاد؟!
سارابدون اینکه جوابی بده،به لیوان توی دستش خیره شده بود.
اشکانم همونجوری جلوی پنجره ایستاده بودو توفکر بود.
برای اینکه جو رو عوض کنم،لبخندی زدم وگفتم:زن وشوهر بداخلاق بریم که شام بخوریم.
بابه یادآوری کلمه شام،جیغی زدم وگفتم:شام!!!!!خاک به سرم.غذام کاه شد!!!
وباعجله به سمت آشپزخونه رفتم.
اُه!!!!غذام سوخته بود…بدجوریم سوخته…
پس چی؟!می خواستی نسوزه؟این همه مدت ولش کردم رفتم انتظاردارم نسوزه!!!آخه اون همه روغن چجوری انقدر زود سوخت؟!من چه می دونم؟مهم اینه که سوخته دیگه!!
عصبی گازو خاموش کردم وزیرلب غریدم:لعنت به تو!!!
– لعنت به کی؟!
به سمت صدا برگشتم وبادیدن قیافه سارا،لبخندی زدم.
– به این غذای سوخته!
اشکان پشت ساراتو ۴ چوب در ظاهرشدوگفت:سوخت؟!
سری تکون دادم.
لبخندی زدوگفت:عیبی نداره.خودم می دونستم تو غذا درست کردن بلدنیستی.پیتزا می خورین سفارش بدم؟!
نیشم وبازکردم وباذوق گفتم:آره.واسه من مخلوط.
لبخندی زدوگفت:باشه.پس دوتا مخلوط .توام مخلوط می خوری دیگه سارا؟!نه؟!
سارا سری تکون دادوآروم گفت:آره.
وکلافه وناراحت از آشپزخونه بیرون رفت.پشت سراون اشکانم رفت بیرون.
به خودم اجازه ندادم که دنبالشون برم…
نیاز داشتن که تنها باشن.نیاز داشتن که باهم حرف بزنن و مشکلشون و حل کنن.
برای سرگرم کردن خودم وجلوگیری از جیغ جیغ کردنای مامان بعداز اومدنش واسه سیاه شدن ماهیتابه اش وسوزوندن غذا،ماهیتابه وهمه ظرفای کثیف و گذاشتم توی ظرفشویی.
شروع کردم به ظرف شستن.
ظرف شستن من که تموم شد،صدای زنگ در اومد.
به هال رفتم تا درو بازکنم که اشکان زودتر از من رفت.
نگاهی به سارا انداختم تابفهمم مشکلشون حل شده یانه!
بادیدن لبخند روی لبش،خیالم راحت شدو یه لبخند از سر آرامش اومد روی لبم.
بعداز چند دقیقه،اشکان پیتزا هارو آورد.
باکلی شوخی وخنده شاممون و خوردیم.انگار نه انگار که تاچند دقیقه پیش اوضاع کیش ومات بود!!
**********
مشغول درس خوندن بودم که مامان در اتاقم و باز کرد…نگرانی توصورتش موج میزد…دلواپس گفت:
– رها!!! اشکان به تو درباره اینکه بعد کارش جایی میره چیزی نگفت؟!
نگاهم واز روی کتاب برداشتم و به چشمای نگرانش دوختم.
– نه. نگفت.
– ای وای!!!پس یعنی چی شده بچم؟!کجاست؟نکنه اتفاقی براش افتاده باشه؟!!
لبخندی زدم وگفتم:مامان من مگه بچه اس که انقدر نگرانشی؟!هرجا باشه بالاخره برمی گرده دیگه.
– آخه گوشیشم جواب نمیده.ساراهم گوشیش خاموشه.
– خب لابد شارژشون تموم شده!
کلافه نگاهی به من انداخت وگفت:شارژ هردوشون باهم تموم شده؟!دلم خیلی شور میزنه.نکنه…
وبدون اینکه حرفش و ادامه بده، درو بست ورفت.
به ساعت نگاه کردم. ساعت ۹ ونیمه!!!
خب دیرم کرده ولی جای نگرانی نیست!!(چقدر ریلکسم من!!!)
احتمالا باسارا رفتن عشق وحال دوران نامزدی.لابد خواسته واسه دعوایی که یه هفته پیش داشتن از دلش در بیاره وبرش داشته بُردَتِش یه جای خوب!!
آره بابا. حتما باهمن وحالشون خوبه….مامان بی خودی نگرانه.
سعی کردم دیگه به اشکان ونگرانیای بی جهت مامان فکر نکنم ودرسم و بخونم ولی انگار دیگه حوصله نداشتم.
کار دیگه ای هم نداشتم که بکنم واسه همین گوشیم و برداشتم و به اری زنگ زدم.
یه ذره چرت پرت گفیتم وخندیدیم.
ارغوان از رابطه اش با امیر گفت.از حرفاشون،از قراراشون،از همه چی.
خیلی خوشحال بودم.از اینکه می دیدم بهترین دوستم خوشحاله وبه عشقش رسیده.اغراق نمی کنم.واقعا خوشحال بودم.شاید حرفم کلیشه ای باشه ولی واقیعه. 
بعدازاینکه با اری حرفیدم و گوشی و قطع کردم.بی حوصله روی تختم دراز کشیدم.
به سقف زل زدم ورفتم توفکر.
امیروارغوان…آرش ومهسا…اشکان وسارا.
الکی الکی یه عالمه عروسی افتادیم!!!
باخوشحالی لبخندی زدم وبه این فکر کردم که بعداز مدت ها می تونم تخلیه ی انرژی کنم و برقصم.
عروسیای معرکه ای می شدن.عروسی بهترین دوستم،پسرخالم وداداش گلم!!!
ذوق زده واسه خودم داشتم حال می کردم که صدای باز شدن در ورودی خونه اومد.بعداز اونم صدای مامان:
– کجابودی اشکان؟!می دونی چقدر دلواپست شدیم؟!!عزیز دلم… پسرگلم می خوای بری بیرون…
اشکان باصدای کلافه وخسته اش حرف مامان و قطع کرد:
– تورو خدا هیچی نگو مامان.هیچی.
بااین حرف اشکان نگران شدم.یعنی چی هیچی نگو؟
یعنی چی شده!؟
باعجله از اتاق خارج شدم.همین که اومدم بیرون با اشکان چشم توچشم شدم.
نگاهی گذرا بهم انداخت وبه سمت اتاقش رفت.قیافه اش خیلی پکر بود.نگاهش خسته بود.حالش بد بود.بد که نه داغون بود!!!
مامان همون طورکه به سمتش می رفت،گفت:تو که من و نصف جون کردی بچه!!! چی شده؟!تو شرکتتون اتفاقی افتاده؟!باسارا دعوات شده؟اشکان…
حرف مامان بابسته شدن در اتاق اشکان ناتموم موند.
صدای چرخش کلید توی قفل در، هممون و مبهوت کرد.
بابابه سمت در رفت وآروم گفت:اشکان!!!چرا دروقفل کردی؟
بعدم مامان به سمت دررفت و حرفای قبلیش و تکرار کرد.
ولی اشکان درجواب همه حرفاشون فقط گفت:
– برید.تورو خدا برید.برید…بذارید تنها باشم…بذارید به درد خودم بمیرم…برید.
مامان نگران تراز قبل،درحالیکه اشک توچشماش حلقه زده بود گفت:الهی مامانت برات بمیره.چی شده اشکانم؟!
اشکان بایه صدای خسته گفت:هیچی مامان!هیچی قربونت برم.هیچی عزیزم.فقط برو…فقط برید..فقط بذارید تنها باشم…نپرسید چرا…هیچی نگید…برید.
مامان دیگه چیزی نگفت وباچشمای اشکیش به سمت هال رفت وروی یکی از مبلا نشست.
بابا هم رفت پیشش و سعی کرد دل داریش بده.
من اما انگار لال شده بودم.شوکه بودم!!!بی حرکت روبروی دربسته اتاق اشکان وایساده بودم وحتی پلک هم نمی زدم!!
اشکان هیچ وقت انقدر ناراحت نبود…هیچ وقت انقدر گرفته نبود…چرا می خواست تنها باشه؟!مگه چی شده؟چرا به هیشکی هیچی نمی گه؟!!چرا صداش انقدرناراحته؟!چرا؟!
این سوالا مدام توی ذهنم می چرخید وغذابم می داد.
اشکان من…داداشی من…چرا ناراحته؟!چرا!؟
حاضربودم تمام غمای عالم و یه تنه به دوش بکشم فقط اشکان بخنده.داداشم پکر نباشه.جونم واسه اشکان در می رفت.
چشمام پراز اشک شد.احساساتی نبودم ولی اشکان فرق داشت.
اشکان باتمام دنیا فرق داشت.اشکان باهر کسی فرق داشت.اشکان…
سیل اشکام راه افتادو صورتم و خیس کرد.
کنارشون زدم وبه اتاقم رفتم.
کلافه به سمت گوشیم رفتم و به سارا زنگ زدم تا شاید جواب سوالام و بده.
اما گوشیش خاموش بود.حتی به خونشونم زنگ زدم اما کسی جواب نداد.
بی حوصله تراز قبل روی تخت داراز کشیدم و رفتم توفکر.
تاموقع شام هم بیرون نرفتم.
وقتی مامان برای شام صدام زد،نمی خواستم برم اما دیدم اگه نرم حال مامان وبابا از اینی که هست بدتر میشه.
بی حوصله به سمت آشپزخونه رفتم و روی صندلی نشستم.
شام و توی سکوت خوردیم.یعنی در اصلا هیچ کدوممون چیزی نخوردیم…فقط باغذامون بازی کردیم.
مامان برای اشکان شام برد اما دوباره با حرفای قبلیش روبرو شدو گرفته تر از قبل به آشپزخونه برگشت.
ازمامان تشکر کردم وبه سمت اتاقم رفتم.اولش خواستم برم پیش اشکان اما پشیمون شدم و به اتاق خودم رفتم.روی تخت دراز کشیدم وبه سقف خیره شدم.
اشک توچشمام جمع شد…داداشی مهربون چرا انقد داغونه؟!!یعنی چی شده؟؟چرا حالش بده؟!!چی شده اشکانی؟!!چی داداشی من وانقد ناراحت کرده؟!!چی شده؟؟
اشک ازچشمام جاری شدوگونه هام وخیس کرد…به هق هق افتادم…
نمی دونم کی وچجوری ولی بین اون همه اشک وگریه بالاخره خوابم برد…
**********
روز بعد، بابا سرکار نرفت.
مامانم از صبح کله سحر بیدار بودو به در بسته اتاق اشکان خیره شده بود.
منم که همش تواتاقم بودم.
هممون منتظر بودیم که اشکان بیاد بیرون و توضیح بده.اما اشکان نیومد.
مامان وبابا نگران شدن وخواستن قفل درو بشکونن که با داد وبیداد اشکان روبروشدن:
– ولم کنین.چی کارم دارین؟!میگم برین…تنهام بذارید…ای خدا…
مامان وبابا کلی باهاش حرف زدن اما جوابی از پشت در نیومد.
صبحونه که نخورد هیچ، لب به ناهارم نزد!!
تا ساعت ۱۲ شب،اشکان بیرون نیومد.شامم نخورد.اعتصاب کرده بود.
اشکان با این کارش اعصاب همه رو به هم ریخته بود.
حال منم اصلا خوب نبود.دلم خیلی گرفته بود….این شدکه بعداز مدت ها به حیاط رفتم.
قدم زدن تو حیاط آرامش بخش بود.
درحال قدم زدن بودم و داشتم مثل همیشه نفس عمیق می کشیدم تا ذهنم و از فکرای بد دور کنم.
همه جا آروم بود.هیچ صدایی نمی یومد.یه کم که راه رفتم،هوا سرد شد.تصمیم گرفتم که به اتاقم برگردم.
داشتم باقدمای کوتاه وآروم به سمت در می رفتم که یهو یکی روبروم سبز شد!!!
زل زدم به قیافه طرف وتو اون تاریکی اولین چیزی که دیدم برق چشمای اشکان بود!!!
باخوشحالی لبخندی زدم وگفتم:اشکان!!!!
چیزی نگفت.فقط انگشت اشاره اش و آورد جلوی لبم که یعنی “ساکت شو”.
نمی دونستم که چجوری دور از چشم مامان اینا از اتاق بیرون اومده والان اینجاست…برامم مهم نبود.این برام مهم بودکه بفهمم چرا ناراحته…این جواب همه سوالام بود!!
به تاب کنار حیاط اشاره کردو باصدای آروم گفت:میشه بشینی؟!
لبخندی زدم وسری تکون دادم.به سمت تاب رفتم ونشستم.
اشکانم کنارم نشست.به چشمام زل زد.
نور کمی که از کوچه میومد باعث شد که بتونم صورتش و واضح ببینم.
زیر چشماش گود افتاده بودوچشماش قرمز بود!!!انگارگریه کرده بود…اشکان…اشکان گریه کرده؟!باورم نمی شد!!!
ناباورانه به چشماش خیره شدم وزیرلب گفتم:گریه کردی اشکان؟!
لبخند تلخی زدوآروم گفت:آره.
مهربون گفتم:چرا داداشی؟!چی شده؟!
بایه صدای تلخ وغمگین گفت:بدبخت شدم رها!!!
فقط بهش نگاه کردم وچیزی نگفتم تا حرفش و بزنه.
– رها…تمام زندگیم داره نابود می شه…دارم همه چیم و ازدست میدم…دارم میمیرم رها…داغونم…داغون!!!
نگران بهش خیره شدم وگفتم:چی شده اشکان؟!جون به لب شدم.بگودیگه.
یه قطره اشک از چشماش بیرون اومد…خیلی سریع باپشت دست پاکش کردوزیرلب گفت:سارا…
درحالیکه از دیدن اشکش داغون شده بودم،گفتم:سارا چی؟!هان؟!چی اشکان؟!!سارا طوریش شده؟
سری تکون دادوبه سختی بابغض توی گلوش، گفت:آره…سارا سرطان داره….سارا…
دیگه نمی شنیدم چی می گفت…ناخودآگاه اشک از چشمام جاری شد.
درعرض چند ثانیه اشک صورتم و خیس کردوبه هق هق افتادم.
ناباورانه به چشمای خیس اشکان خیره شدم وباتته پته گفتم:نه…اش…اشکان بگو…بگو که داری دروغ می گی…بگو سارا چیزیش نیس…بگو حالش خوبه…بگو…
اشکان فقط نگاهم کرد.نگاهم کردوهیچی نگفت.هیچی!!!
اما من می خواستم بهم بگه حقیقت نداره…دلم می خواست که بفهمم شوخیه…دلم نمی خواست باور کنم که سارا سرطان داره!!!
سارا؟! سارا سرطان؟!امکان نداره…من باور نمی کنم.
یهو یاد سرفه های مدامش افتادم…شب تولد اشکان وقتی سرش گیج رفت…چقدسرفه می کرد…رنگش پریده بود…اون روز،توخونه خودمون دوباره سرش گیج رفت…سرفه…سرفه…سرفه!!!
هیچ فکر نمی کردم که ایناعلائم سرطان باشه!! چقدر بهش گفتیم که بره دکتر؟!
وای خدا…
باچشمای خیسم به اشکان که حالادیگه تصویرش از پشت پرده اشکام تار بود،نگاه کردم.
درحالیکه مثل دیوونه ها می خندیدم،گفتم:نه…سارا خوبه…سارا که چیزیش نیست…سارا خوبه…سارا حالش خوب خوبه…قراره من و عمه کنه…قراره من عمه بشم…قرار بود من عمه بشم…
وبه هق هق افتادم.
اشکان من و توآغوشش کشیدومحکم بغلم کرد…
هق هق گریه هام سکوت حیاط و می شکست.
شونه های مردونه اشکان تکون می خورد.داشت گریه می کرد.
حقم داشت گریه کنه…سارا…عشق زندگیش…نامزدش…سرطان داره…زندگیش داره نابود میشه…نه تنها زندگی اشکان بلکه زندگی هممون!!!
روز بعد حول حوش ساعت ۶ بودکه اشکان بهم اس داد وازم خواست که بدون این که مامان و بابا بفهمن برم دم در.
منم لباس پوشیدم وبه مامان گفتم که می خوام با ارغوان برم بیرون.
رفتم دم در. ماشین اشکان جلوی در پارک بود.سوارشدم.
نگاهم وبه چشماش دوختم.نگاه غمگینش و بهم انداخت ولبخند تلخی زد.
حلقه سارا رو از روی داشبرد ماشین برداشت.به سمتم گرفت وگفت:تموم شد…دیگه همه چی تموم شد.
ناباورانه حلقه رو از توی دستش گرفتم ونگاهم ودوختم بهش…
اشکان به روبروش خیره شدودرحالیکه چشماش از اشک خیس شده بود،گفت:
– امروز سارا بهم زنگ زد.گفت که می خواد من و ببینه…اولش خیال کردم که حالش خوب نیست و من باید برم تا دلداری بدم.کلی به خودم رسیدم.کلی حرف آماده کردم که بهش بزنم.می خواستم بهش بگم که تاتهش باهاشم.می خواستم بهش بگم که واسه خوبه شدنش حاضرم جونمم بدم.می خواستم بهش بگم که عاشقشم حتی بیشتراز قبل اما…
نگاهش و به چشمام دوخت وگفت:وقتی رفتم پیشش،حتی نذاشت به جز سلام هیچ حرف دیگه ای بزنم.شروع کردبه حرف زدن.گفت که ازم می خواد برم و حتی پشت سرمم نگاه نکنم.گفت ما چندماه بیشتر نیست که نامزد کردیم وخودشم تا چند ماه دیگه بیشتر زنده نیست…دکتر جلوی خودمون گفت که اگه خیلی زنده بمونه ۵ ماهه…سارا گفت که ارزشش و نداره واسه چند ماه کل جوونیم و بسوزونم…گفت که برم و فراموشش کنم…گفت که…
دیگه سیل اشکاش مهلتش نداد وصورتش و خیس کرد.
دیگه نتونستم در برابر گریه کردنش طاقت بیارم.به سمتش رفتم وبغلش کردم.
صدای آرومش و شنیدم:
– من بدون سارا میمیرم رها…چرا؟!چرا ازم می خواد که برم و پشت سرمم نگاه نکنم…چجوری دلش میاد اینجوری بگه وختی می دونه از جونمم برام عزیز تره…من…
اخمی کردم وحرفش وقطع کردم:بی خود!!!هیچ کس هیچ جا نمیره.همه کنار هم می مونیم.حال سارام خوب می شه.عشق اگه عشق باشه باید تا هرجایی با آدم باشه نه این که تا تَقی به توقی خورد بره وپشت سرشم نگاه نکنه.راه بیفت ببینم.
اشکان خودش و از بغلم بیرون کشید و متعجب گفت:کجا؟!
– خونه سارا اینا.باید باهاش حرف بزنم.
– واقعا می خوای باهاش حرف بزنی؟!
– آره.راه بیفت.
اشکان باشک وتردید استارت زدوراه افتاد.
منم گوشیم و درآوردم وبه سارا زنگ زدم.
چندتا بوق که خورد، ریجکت کرد.۲بار گرفتم،۳ بار،۱۰ بار…اما سارا جواب نمی داد.
عصبی گوشیم و توی کیفم پرت کردم وبه روبروم خیره شدم.
این چرا جواب من و نمیده؟!چرا ریجکتم می کنه؟!
صدای اشکان وشنیدم:
– سارا تصمیمش و گرفته.توهر چقدرم که بهش زنگ بزنی جواب نمیده.فکرم نمی کنم که حرفات روش اثری داشته باشه…
عصبی وسط حرفش پریدم:
– یعنی چی که تصمیمش و گرفته؟!مگه این قضیه فقط به اون ربط داره که خودش تنهایی تصمیم می گیره؟به هممون مربوط میشه…نمیذارم که از سره ندونم کاری زندگیتون و به باد بدید.
اشکان لبخندتلخی بهم زدوزیرلبی گفت:خودت و خسته می کنی.
حرفش و نشنیده گرفتم وبرای اینکه جو رو عوض کنم، ضبط و روشن کردم:
دست من و بگیر نترس از سکوت این قفس
من با توام رفیق من حتی تا اخرین نفس
به حرمت رفاقتی که بسته پای دلم و
به قلب مهربون تو تموم نکن صبر من و
یادت میاد روزی رو که عهدمون و بستیم با هم
واسه محکم شدنش به پای هم خوردیم قسم
حالا میگی تنهام بذار تو نشو اسیر این حصار
باور نمیکنم تویی تورو خدا دووم بیار
قلب من و نشکن عزیز تیشه به جای پات نزن
من پا به پات میام رفیق تا لحظه رها شدن
وجود تو برای من دنیاییه همینو بس
یادم نرفته اون قسم شریکتم ای هم نفس
آخرین نفس-سامان جلیلی
اَه!!!این چه آهنگیه؟!جو عوض نشدکه هیچ خراب ترم شد!!
نگاهی به اشکان انداختم که باچشمای اشکیش به روبرو خیره شده بود.
بازوی سمت چپش و گذاشته بود روی شیشه نیمه باز ماشین وبا دست راستش رانندگی می کرد.
برای اینکه حال اشکان و از این بدتر نکنم،دست بردم و ضبط و خاموش کردم.
ولی عجب آهنگی بودا!!! خیلی به قضیه اینا می خورد!!!
بقیه راه تو سکوت گذشت.من به رفت وآمد آدما وکوچه وخیابونا خیره بودم واشکان به روبروش.معلوم بودکه بدجور توفکره وحالش خرابه!!!
لعنت به این زندگی!!!اَه!!لعنت به این تقدیر!!!
آخه چرا سارا؟!بین این همه آدم چرا سارا که نامزد اشکانه باید سرطان بگیره؟!آخه چرا زندگی قشنگ وعاشقانه این دوتا باید پَر پَر بشه؟!آخه چرا سارا باید از اشکان بخواد که ولش کنه وبره؟!
چرا؟!چرا؟!چرا؟!!!
**********
اون روز من رفتم وباسارا حرف زدم ولی نتیجه ای نگرفتم.سارا تصمیم خودش وگرفته بودو می خواست که از زندگی اشکان بره بیرون.دقیقا همون حرفایی رو به من زدکه به اشکان زده بود.خیلی اصرار کردم اما گوشش بدهکار نبود.حرف، حرف خودش بود.
حال وروز خوبی نداشت.چهره اش خسته بودو چشماش ازبی خوابی وگریه سرخ شده بود.اونم مثل اشکان روزای بدی رو می گذروند ولی حاضرنبودکه دوباره برگرده وکنار اشکان به زندگیش ادامه بده.
یه ماهی از این قضیه می گذشت وما هنوز چیزی به مامان وبابا نگفته بودیم.
اشکان سعی می کردکه جلوی اوناطبیعی رفتارکنه.هرروز به دروغ به مامان اینا می گفت که میره شرکت اما می رفت پیش سارا والتماسش می کردکه برگرده.ساراهم هربار بارگریه ازش می خواست که بره وهمه چی وتموم کنه.
هر روز که می گذشت اشکان داغون تراز روز قبل می شدومامان وبابا نگران تر.
کار من واشکان فقط این شده بودکه دروغ بگیم ومامان وبابارو از سَرخودمون باز کنیم.یه ماه تمام بودکه سارا به خونه مانمیومد وحتی زنگم نمی زد.این موضوع مامان اینارو مصمم کرده بودکه رابطه بین اشکان وسارا شکرآبه.
مامان وبابا خیلی تلاش می کردن که اززیر زبون من واشکان یه چیزی بیرون بکشن ولی ما نَم پس نمی دادیم.حتی مامان چندباری به شرکت سارا اینارفت ولی پیداش نکرد چون استعفاداده بود.هربارم که به خونه اشون می رفت سارا نبودوکسی جوابش و نمیداد…کارش شده بودکه هرروز به سارا زنگ بزنه اما هیچ وقت نتونست باهاش حرف بزنه چون گوشیشم خاموش کرده بود…حتی تلفن خونه اشونم جواب نمی داد…
اوضاع زندگیمون خیلی به هم ریخته بود.من واشکان به معنای واقعی کلمه داغون بودیم.حال مامان وباباهم اگربدتر ازمانبود، بهترنبود.خیلی وقت بودکه صدای خنده های بلندمون توی خونه نمی پیچید.
به هربدبختی بود امتحانای پایان ترم و دادم.اصلا حوصله درس خوندن نداشتم وبه زور لای کتابام وبازمی کردم.بالاخره باهزارتا بدبختی وتقلب تونستم همه درسارو پاس کنم البته به جز یه درس!!این نتیجه واسه من شاهکاربود!!!واسه منی که توی اون وضعیت درس می خوندم خیلی عالی بود.
ترم بعدی شروع شده بودومن سعی می کردم که خودم وبادانشگاه رفتن وحرف زدن با ارغوان مشغول کنم تاکمترگیر سوالای مکرر مامان بیفتم.
رادوین وسعیدوامیروبابک هم فارغ التحصیل شده بودن.دیگه خبری ازجنگ ودعوانبود وزندگیم یکنواخت ومسخره شده بود.دیگه رادوین ونمی دیدم.فقط گاهی اوقات که امیروارغوان باهم قرار داشتن امیرو می دیدم.
حالامی فهمم که اون گودزیلام اگه هزارتا ضرر واسم داشت یه فایده هم داشت…اونم این بودکه یه ذره مسخره بازی درمیاورد روحیه ام شاد می شد!!!این روزا از یه افسرده دیوونه هیچی کم ندارم!!
اصلا نمی خندم.باورکردنش سخته…آره…من…رها!!!کسی که اگه یه روز تاحد مرگ نمی خندید روزش شب نمی شد،خیلی وقته که دیگه نمی خنده!!
××××××××
اون روزم مثل همیشه،بابی حوصلگی از ارغوان خداحافظی کردم وازماشینش فاصله گرفتم.
به سمت درخونه رفتم وکلیدو انداختم توقفل در.وارد خونه که شدم صدای دادوبیداد بابابه گوشم خورد:
– من الان باید بفهمم؟!الان باید بفهمم که عروسم سرطان داره؟!!چرا به ماچیزی نگفتی اشکان؟!چرا؟!!
وای!!!بدبخت شدیم!!!بابا اینافهمیدن!!
باعجله به سمت در ورودی رفتم.کفشام و درآوردم وخودم وپرت کردم توخونه.
همین که وارد خونه که نه توخونه پرت شدم،چهره عصبانی بابارو دیدم که تقریبا روبروی من ایستاده بودونگاهم میکرد.
مامانم باچشمای اشکیش بهم خیره شده بود.
چشم چرخوندم تااشکان وپیدا کنم که یهو چشمام از دیدن سارا ۴ تا شد!!!
باصورت خیس از اشکش روی یکی از مبلا نشسته بود.اشکانم کلافه وبی حوصله پشت سرش ایستاده بود.
صدای بابا باعث شد که چشم از سارا بردارم وبه بابانگاه کنم:
– رها!!!توام می دونستی؟!چرا هیچی به مانگفتی؟!!
جوابی نداشتم بدم.واسه همینم سکوت کردم.
باباعصبی دادزد:
– چرا ساکتی رها؟!حرف بزن دیگه.بگو…چرا به ماچیزی نگفتی؟!چرا؟!!! 
بازم سکوت کردم.
بابا همون طورکه باقدمای بلندش طول وعرض پذیرایی رو متر می کرد،گفت:
– من غریبه ام؟!من ومادرتون غریبه ایم که چیزی بهمون نگفتید؟!
اشکان باصدای گرفته اش گفت:نمی خواستیم نگرانتون…
بابا عصبانی ترازدفعه های قبل دادزد:
– نگران؟!توازنگرانی یه پدر چی می دونی؟!چه می دونی چه حالی داره که یه ماه تمام نگران وبی خبر باشی وهیچ کس هیچی بهت نگه.توچه می دونی چه حالی داره که احضاریه دادگاه بیاد درخونت.تازه اون وقته که می فهمی بعله…عروست درخواست طلاق داده…تازه اون وقته که زنگ می زنی به پسرت وازش می خوای که بیادخونه وبرات توضیح بده…تازه اون وقته که باهزارتا بدبختی عروست و پیدا می کنی ومیاریش خونه تا دلیل درخواست طلاقش و توضیح بده…تازه اون وقته که…
دیگه نتونست ادامه بده.نفس نفس می زدو دستش وگذاشته بود روی قلبش. 
من ومامان باعجله خودمون وبه بابا رسوندیم وکمکش کردیم تا روی یکی ازمبلا بشینه.
مامان ازم خواست که برای باباآب قندبیارم ومنم به آشپزخونه رفتم.
بایه لیوان آب قندبه سمت بابارفتم وبهش کمک کردم تایه ذره ازش بخوره.
مامان نگران گفت:مسعود…چرا باخودت اینجوری می کنی؟!نمیگی اگه خدایی نکرده یه بلایی سرت بیاد من ازغصه دِق می کنم؟!
بابالبخندی زدوگفت:من حالم خوبه مریم جان.نمی خواد بیخودی نگران باشی.
سارا روبه بابا گفت:مطمئننین حالتون خوبه بابا؟!
بابا سری تکون دادوگفت:آره دخترم.خوبم.
بعداشاره ای به من که بالای سرش ایستاده بودم کردتا بشینم.
منم نشستم.بابااز اشکانم خواست که بشینه.
خودشم کنارمامان روی مبل نشست…روبه سارا واشکان گفت:می خوام یه سوال ازتون بپرسم.شمادوتاهمونایی نیستیدکه جونتون واسه هم دیگه درمی رفت؟!شماهمونایی نیستیدکه تاحدمرگ هم دیگرو دوست داشتن؟!!
اشکان بدون اینکه چیزی بگه،عصبی باپاهاش روی زمین ضرب گرفت.
ساراهم درسکوت باریشه های شالش بازی می کرد.
بابابلندترگفت:جوابی نشنیدم!!!
اشکان و سارا نگاهی به هم دیگه کردن وخیلی آروم گفتن:چرا.
– خب،پس چرا حالا سارا باید درخواست طلاق بده؟
اشکان پوزخندی زدو روبه باباگفت:نمی دونم ازخودش بپرسین.
بابا نگاهش و به سارا دوخت وگفت:چرا دخترم؟!
سارا درحالیکه سرش پایین بود، با تته پته گفت:چون…چون نمی خوام اشکان جوونیش و بذاره پای کسی که به زنده موندنش اعتباری نیست…چون دوست ندارم اشکان پای من وعشقی بمونه که قراره…قراره خیلی زود نابودبشه…چون نمی خوام اشکان زندگیش و تباه کنه…
اشکان کلافه وسط حرفش پرید:
– لعنتی زندگی من تویی!!!
سارا ساکت شدودیگه چیزی نگفت.
اشکان که ازسکوت سارا حسابی عصبی شده بود،ازجاش بلند شد.به سمتش رفت.
جلوی پاهاش زانو زد.به چشماش خیره شدوگفت:چرا نمی فهمی سارا؟!من دوست دارم…دو…ســـــت…دارم…می فهمی؟!نمی تونم حتی یه لحظه بدون تو زندگی کنم.اون وخ توازم می خوای که ولت کنم وبرم؟!!اونم الان توی این شرایط که توبیشتر از هروقت دیگه ای بهم نیاز داری؟!
سارا به چشماش زل زدوگفت:به خاطر خودت می گم…من نمی خوام که توزجر بکشی…
اشکان کلافه ازجاش بلند شد.همون طورکه به سمت مبل می رفت،گفت:توداری باکارات زجرم می دی لعنتی…تو!!
سرجای قبلیش نشست وصورتش و بادستاش پوشوندو دوباره باپاهاش روی زمین ضرب گرفت.
سارا باچشمای پراز اشکش به باباخیره شدوگفت:به خدا دیگه نمی تونم این وضعیت و تحمل کنم بابا!!شما بگید..شمابهم بگیدکه باید چیکار کنم.
بابا نگاهش واز سارا گرفت ودوخت به یه نقطه نامعلوم ورفت توفکر…
همه ساکت بودن وجز صدای ضربه های پای اشکان روی زمین،صدای دیگه ای شنیده نمی شد.
بعداز چند لحظه باباروبه ساراگفت:یه چیزی می خوام بگم که نباید روحرفم نه بیاری.
سارا چشمای منتظرش و به بابادوخت.اشکانم دستاش و از جلوی صورتش برداشت وبه باباخیره شد.
بابا نگاهی به هردوشون کرد. ادامه داد:
– من می دونم که شمادوتا چقدر هم دیگه رو دوست دارید واین وضعیت که پیش اومده برای هردوتون غیرقابل تحمله.پس باید یه فکری به حال این مشکلی که پیش اومده بکنیم.من ازیکی از دوستام شنیدم که یه بیمارستانی توی لندن هست.اونجاخیلی از بیمارای سرطانی رو معالجه کردن وآدمای زیادی روبه زندگشون برگردوندن.پس اگه اون آدما خوب شدن،ساراهم می تونه خوب بشه.
سارا ناامید نگاهش وازبابا گرفت وبه زمین دوخت.آروم گفت:نه باباجون…من خوب نمیشم.سرطان من خیلی وخیمه…سرطان خون اونم ازنوع لوسمی…امکان نداره که معالجه بشه…من مطمئنم.
دوباره نگاهش وبه بابادوخت وگفت:تازه ازکجامی خوایم پول بیاریم وبرای خوب شدن من هزینه کنیم؟مطمئناً خرجش خیلی زیاده…
بابالبخندی زدوگفت:هرچی که دارم می فروشم.همه دار وندارم،فدای یه تارموت دخترم.
سارا لبخندی زدوگفت:شما خیلی لطف داری بابا جون ولی این همه هزینه کردن تهش هیچی نیست.چه توی بیمارستانای اینجا وچه اونجا!! من خوب نمیشم.
اشکان به جای بابا جواب داد:
– چرا خوب نمیشی؟!سارا توچرا انقدر ناامیدی؟!!
– به چی امید داشته باشم وقتی مطمئنم که حالم خوب نمیشه؟!
باباگفت:قراربود روی حرفم نه نیاری.مامیریم.همه باهم.
وازجاش بلندشدوبدون اینکه به کسی فرصت مخالفت کردن بده،باقدمای محکم واستواربه اتاقش رفت.
*********
اون شب وقتی اشکان ساراروبرده بودتابرسونتش مامان صدام کردوازم خواست به آشپزخونه برم.باخودم گفتم لابدمی خوادبهم بگه این ظرفاروبشوریافلان سیب زمینی وپوست بِکَن…به آشپزخونه رفتم…
مامان بایه ملاقه توی دستش روبروی گازوایساده بودوبه یه نقطه مبهم زل زده بود!!الهی قربون مامانم برم…حتماداره به ساراواشکان فکرمیکنه… برق اشک وتوچشمای قشنگش دیدم.دیگه نتونستم طاقت بیارم واشک مامانم وببینم…به ستمش رفتم وازپشت بغلش کردم…لبخندی زدم ومهربون گفتم:مامان جونم چی شده؟!چرا الکی چشمای خوشگلت واشکی می کنی مامان خانومی!!؟!
دستی به چشماش کشیدوبه سمتم برگشت…لبخندتلخی زدوگفت:چیزی نیست عزیزم…(به صندلی میزناهارخوری اشاره کردوادامه داد:)میشه بشینی؟!می خوام راجع به یه موضوع مهم باهات حرف بزنم.
موضوع مهم؟!!!مامان می خواد درموردیه موضوع مهم بامن حرف بزنه؟!چه موضوعی؟!!!
باتعجب بهش خیره شدم وگفتم: چیزی شده!؟
سری به علامت نه تکون داد…به سمت صندلی رفتم ونشستم.اونم اومدروی صندلی کنارم نشست…دستش وگذاشت روی دستم وشروع کردبه نوازش کردن انگشتام!چشماش دوباره پراشک شد…باحسرت به چشمام خیره شده بود.
یعنی چی شده؟!!چراهیچی بهم نمیگه؟!!چرااشک توچشماش جمع شده؟!
داشتم ازنگرانی سکته می کردم…روبه مامان گفتم:نمی خوای بگی چی شده؟!!دارم ازنگرانی میمیرم مامان…
بایه صدای پربغض گفت:رهاقبل ازحرفام می خوام یه قول ازت بگیرم…
بالحنی که نگرانی توش موج میزد،پرسیدم:چه قولی؟!
– اینکه روحرفم نه نیاری…
یعنی مامان چی می خوادبهم بگه؟!!چرا داره ازم قول میگیره؟!
سری تکون دادم وگفتم:باشه قول میدم روحرفت نه نیارم مامان…فقط توروخدابگوچی شده!!مردم ازنگرانی.
نفس عمیقی کشیدوگفت:رهاعزیزم…من توروخیلی دوس دارم!!خیلی بیشترازخیلی…اگه یه روز نبینمت دل تنگت میشم…منم مثل هرمادری عاشق بچه هامم…قربونت برم عزیزم…
واشکش جاری شد…آروم آروم گریه اش شدت گرفت…به هق هق افتاد…زار زارگریه می کرد…من وتوآغوشش کشیدوبوسیدم…گریه می کردومدام قربون صدقه ام می رفت!!
مامان چرااینجوری میکنه؟!!آخه مگه چی شده که اینجوری بغلم کرده وبوسم می کنه؟!!
دیدن اشکش باعث شدتابغض کنم…
مامان خودش وازآغوشم بیرون کشیدوباچشمای خیس ازاشکش زل زدتوچشمام…بی اختیاراشک ازچشماش جاری می شد…درحالیکه لباش می لرزید،آروم گفت:من چجوری می تونم توروتنهابذارم وبرم؟!
چی؟!!مامان چی داره میگه؟!قراره من وتنهابذاره وکجابره؟!!
حالش خیلی بدبود…به چشمام خیره شده بودواشک می ریخت…
مهربون گفتم:مامانم بگوچی شده!!توروبه خدابگو…چرامی خوای من وتنهابذاری؟!کجامی خوای بری؟؟؟
نفس عمیقی کشیدوباپشت دستش اشکاش وپاک کرد…بالحنی که غم توش موج می زدگفت:رهاعزیزم…تو…تونمی تونی بامابیای لندن!!
رسماً هنگ کرده بودم!!یعنی چی؟؟!!برای چی نمی تونم باهاشون برم؟؟تنهایی اینجابمونم که چی بشه؟؟!
باتعجب گفتم:حالت خوبه مامان؟؟!چی داری میگی؟واسه چی من نمی تونم باهاتون بیام؟!
– قربونت برم عزیزم…اومدن توهیچ چیزی پشتش نداره جزاینکه اعصابت وداغون می کنه…جزاینکه حالت وبدمی کنه…اگه توبامابیای بایدشاهدزجرکشیدن ساراباشی…بایدغصه خوردن اشکان وببینی ودم نزنی!!می فهمی چی میگم؟!من توروبهترازخودت می شناسم عزیزدلم…می دونم دیدن طاقت ناراحتی اشکان ونداری…می شناسمت.خودم بزرگت کردم…می دونم نمی تونی حال بداشکان وببینی…توجونت به جون داداشت بسته اس…چجوری می تونی غم وغصه اش وببینی ودم نزنی؟!هان؟!اگه زجرکشیدنش وببینی داغون میشی!!
درحالیکه اشک چشمام وپرکرده بود،بابغض گفتم:یعنی چی مامان؟!!میگی تواین شرایط سخت تنهاتون بذارم؟!من اشکان ودوس دارم…خیلیم دوسش دارم…ازدیدن ناراحتیش داغون میشم ولی…ولی آخه چجوری می تونم تنهایی وبدون شمااینجازندگی کنم؟!من…من باشمامیام،هرجایی که برین!!
مامان لبخندتلخی زدوگفت:درکت می کنم قربونت برم ولی توروبه خداتوام من ودرک کن!!سرطان سارا ازیه طرف داره داغونم میکنه وناراحتی اشکان ازیه طرف دیگه…اگه توام بامابیای…اگه عذاب کشیدن داداشت وببینی توام زجرمیکشی!!طاقت زجرکشیدن تویکی ودیگه ندارم!!به خداتاب ندارم…اذیتم نکن رها!!می دونی که چقدحالم بده…حالم وازاین بدترنکن…
اشکم جاری شد…آخه من چجوری بدون خونواده ام زندگی کنم؟!چجوری دوریشون وتحمل کنم؟!اصلاکجابمونم وقتی بابااینا این خونه وچیزای دیگه رومی فروشن ومیرن؟!
باچشمای خیس به مامانم زل زدم وگفتم:من نمی تونم بدون شمازندگی کنم…چجوری ازخونواده ای دوربمونم که ازته قلبم عاشقشونم؟!هان؟!درکم کن مامان نمی تونم!!حاضرم باهاتون بیام وسختی بکشم ولی…ولی ازم نخواین که دوریتون وتحمل کنم!!!
– مگه قرانبودروی حرفم نه نیاری؟!!به خاطرخودت میگم…قربونت بشم دخترگلم،اکه توبامابیای هیچ فایده ای نداره.فقط وفقط حال خودت بدترمیشه وداغون میشی!!من نمی تونم زجرکشیدن توروبینم!!بی انصاف نباش رها…فقط به خودت فکرنکن…
اشک چشمام وکنارزدم وگفتم:بی انصاف نیستم مامان ولی باورکنین دوری ازشما واسم سخته…
– می دونم عزیزم ولی اگه بامابیای بیشترسختی میکشی…اگه اینجابمونی داغون شدن داداشت ونمی بینی…شیمی دارمانی شدن سارارونمی بینی…گریه های من نمی بینی…غم وغصه روتوچشمای بابات نمی بینی…می فهمی چی می گم رها؟!!اگه توبامابیای فقط وفقط زجرمیکشی…ماکه برای خوش گذرونی نمیریم! قراره روزای سختی وتوغربت داشته باشیم…من نمی خوام دخترم سختی بکشه…اگه اینجابمونی ازهرلحاظ واست بهتره.هم شرایط روحیت بهترمیشه وهم می تونی درست وبخونی ولیسانست وبگیری…
وسط حرفش پریدم:
– می فهمی چی میگی مامان؟!گوربابای درس ودانشگاه وکوفت وزهرمار…من نخوام لیسانس بگیرم بایدکی وببینم؟!شمابرام مهمین مامان…من نمی خوام خونواده ام وفدای درسم کنم…تازه مگه قرارنیس همه چی وبفروشین وبرین؟!خب اگه این خونه روبفروشین من کجابایدبمونم؟!!!
باچشمای پرازاشکش بهم خیره شدومهربون گفت:فکراونجاشم کردم…باخاله ات حرف می زنم تابری پیش اونا…
محکم وقاطع گفتم:نه!!من نمیرم خونه خاله!
دوست ندارم برم پیش خاله اینا…خوشم نمیاد سربار کسی باشم.نه این که از خاله اینا خوشم نیادا!!نه…اتفاقاخیلیم دوسش دارم.فقط نمی خوام برم بایه سری آدم زندگی کنم وسربارشون بشم.
مامان اخمی کردوگفت:یعنی چی؟پس می خوای کجابمونی؟!
دستش وگرفتم توی دستام وبه چشماش خیره شدم…آروم گفتم:من می خوام باشمابیام مامان…هرجاکه برین منم باهاتون میام!!مامان من بدون شمااینجانمی مونم…
پربغض گفت:مگه بهم قول ندادی روی حرفم نه نیاری؟!!
اشک توچشمام حلقه زده بود…راست می گفت.من بهش قول دادم که روحرفش نه نیارم ولی…ولی آخه چجوری می تونم تنهایی اینجابمونم؟!چجوری دوریشون وتحمل کنم؟!چجوری تواین شراطی سخت تنهاشون بذارم؟!من عاشق تک تک اعضای این خونواده ام…جونم به جونشون بسته اس…نمی تونم تنهاشون بذارم…اونم توهمچین شرایطی!!نمی تونم…
اشک ازچشمام جاری شد…باصدایی که ناراحتی وغم توش موج می زد،گفتم:مامان من عاشقش توام…عاشق بابا…اشکان…سارا!!چجوری تنهاتون بذارم وختی دلم پیش شماس؟!من نمی تونم بدون شمازندگی کنم…اذیتم نکن مامان…بذارمنم باهاتون بیام…همه سختیاروبه جون می خرم ولی توروبه خدامن وتنهانذار!!
اشک صورتم وخیس کرده بود…مامان من وتوآغوشش کشید…شونه هاش می لرزیدن…داشت گریه می کرد.بادستش سرم ونوازش کرد…ناراحت گفت:مامان قربون اون دلت بشه که انقدمهربونه…فکرمی کنی واسم آسونه که جیگرگوشه ام وبذارم اینجاوبرم؟!نه…آسون نیس…اصلاآسون نیس!!ولی قربون اون اشکات بشم،اینجوری واست بهتره…اینجوری واسه منم بهتره…نمی تونم…به خداتاب ندارم زجرکشیدن تنهادخترم وببینم ودم نزنم!!جون مامان نگونه…نه نیار روحرفم عزیزدلم…
به هق هق افتاده بودم…محکم تربغلش کردم واشک ریختم…خدایا من نمی تونم…نمی تونم این خونواده روتنهابذارم…دلم واسه آغوش مامانم تنگ میشه…واسه مهربونیای بابا…واسه شیطونیای اشکان..واسه لبخندای سارا…دلم واسه همشون تنگ میشه…من بدون اونانمی تونم زندگی کنم…دلم می خواست محکم بگم نه وخودم وخلاص کنم ولی نتونستم…دلم نمیومد مامانم وبیشترازاین برنجونم…مامان حالش بده…نمی خوام حالش وبدترکنم…تک تک حرفاش وقبول دارم…اونم مادره و به فکربچه هاشه…می دونم…ولی آخه چجوری دوریشون وتحمل کنم؟!خدایاتوبهم بگوچیکارکنم؟!!!چرا مامانم بایدهمچین چیزی وازم بخواد؟چرابایدازم قول بگیره که برای یه مدت طولانی ازشون دورباشم؟می دونم به خاطرخودمه ولی من طاقت تنهایی ندارم!!
**********
باقدمای آروم وآهسته هال خونه جدیدو متر می کردم…یه آپارتمان کوچیک…نقلی ودنج…
۷۵ متری بیشتر نبود…ولی همینشم واسه من زیادیه…یه نفرکه بیشترنیستم…
یه هال کوچیک که یه فرش ۱۲ متری پارکتش وپوشونده بودو قسمتی ازپارکت هاهم خالی مونده بودن…یه راهرو که وقتی ورادش می شدید،وسطش دستشویی بود…به تهش که می رسیدید دوتااتاق خواب داشت…که تویکیش حموم بود و تخت بابا اینارو اونجاگذاشته بودیم واون یکیم شده بودانباری…همه وسایل خونه قبلیمون وآورده بودیم…منتهی چون اینجاکوچیک بود بعضیارو با بدبختی تواتاق خواب چِپونده بودیم ودرشم بسته بودیم…یعنی درواقع این اتاق خوابه فقط وفقط انباری بود.
یه آشپزخونه فسقلیم توضلع شمالی هال بود…
درکل ازسرمم زیادیه!!!والا…
بعداز اون شب مامان با باباحرف زد…بابااولش قبول نکردولی بعدازاصرارای مکررمامان بالاخره رضایت داد…اشکان وقتی فهمیدمامان ازم خواسته نیام خیلی ناراحت شد…ناراحتیش عذابم میداد….کلی باهاش حرف زدم و واسش مسخره بازی درآوردم تایه لبخندروی لبش نشست…پرازبغض بودم،پرازاشک نریخته،پرازغم وغصه ولی اشکم درنمیومد…انگارچشمه اشکم خشک شده بود!!هنوزم راضی نشده بودم که بمونم ولی همه چیزدست به دست هم داده بودتامن بامامان اینانرم…رضایت بابا،استقبال خاله اززندگی کردن من بااونا…دلم نمی خواست برم ولی نمی تونستم روی حرف مامان نه بیارم…دلم نمی خواست بیشترازاین داغونش کنم!!
بالاخره باباومامان تصمیم گرفتن که من برم خونه خاله ایناولی من مخالفت کردم!!دلم نمی خواست سربارکسی باشم…خاله روخیلی دوس داشتم وعاشق خونواده اش بودم ولی ترجیح می دادم روپای خودم وایسم…به باباگفتم که واسم یه خونه حدابگیره تاتنهایی توش زندگی کنم ولی قبول نکرد…بامامانم حرف زدم ولی فایده ای نداشت!!درنهایت به اشکان متوسل شدم ودلایلم وبراش توضیح دادم…بهش گفتم که توخونه خاله اینااحساس راحتی نمی کنم،گفتم که خونواده خاله رودوس دارم ولی نمی خوام سربارشون بشم وبهشون زحمت بدم…خلاصه اشکان وراضی کردم واونم بامامان ایناحرف زد…بالاخره باپادرمیونی اشکان،مامان وبابارضایت دادن تامن یه خونه جدید بگیرم وتوش زندگی کنم ولی به شرط وشروطی!!
بابایه رفیق داشت که مثل خودش توکارفرش بود…آقای محتشم…ازرفیقای قدیمی بابابود…خداروشکرشانس خرکی من بلاخره یه جاجواب داد…این آقای محتشم یه زمین داشت که توش یه ساختمون ۵ طبقه می سازه…تویکی ازواحداخودش میشینه وبقیه رومیده اجاره…مثل اینکه یکی ازمستاجراش خونه خریده بودومی خواست اثاث کشی کنه…باباهم وقتی این قضیه رومی فهمه،موضوع خارج رفتن خودشون وتنهایی من وبه آقای محتشم میگه…محتشمم به دلیل رفاقتی که با باباداشته،قبول میکنه که من بیام وتواون واحدخالی زندگی کنم…
خونه خودمحتشم دقیقا توهمین طبقه خونه الان منه!! باباخیلی نگران من بود…می گفت که یه دخترتنهاامنیت نداره وبایدیه کسی باشه تامراقبم باشه…آقای محتشمم گفت که مثل دخترخودش مراقبمه!!راستم می گفت…همین امروز که اولین روزه اومدم اینجا،زنش کلی تحویلم گرفت و واسم غذاآورد…خودشم ازم خواست که هرمشکلی داشتم بهش بگم…مردخیلی خوبیه…
چندروز قبل رفتن بابااینا،خودشون اومدن واثاثارو آوردن اینجا…خونه روهم فروختن…بابا یه مغازه فرش فروشی داشت،اونم فروخت…هرچی داشتن ونداشتن ودلار کردن وباخودشون بردن…
به جزوسایل خونه که الان اینجاس!!بابا گفت که هروقت به پول نیاز داشتم بهش خبربدم تاهرچقدکه می خوام بهم بده ولی من می دونم که اونا چقدر خودشون به پول محتاجن پس باید سعی کنم کمترین خرج رو براشون داشته باشم تا اذیت نشن…
همین دیروز بودکه رفتن ولی انگار صدسال ازنبودنشون می گذره…
دیروز توفرودگاه جلوشون فقط لبخندزدم ومسخره بازی درآوردم…وقتی اشکان بغلم کرد دیگه نتونستم طاقت بیارم وبغضی که توی گلوم بودسربازکرد…تموم اشکایی که توی این مدت نریخته بودم ازچشمام جاری شدو روی گونه هام راه گرفت… اشکانم چشماش اشکی بود…بابا…مامان…سارا…همه گریه می کردن…
باکلی بدبختی جلوی خودم وگرفتم تادیگه گریه نکنم…نمی خواستم حالاکه دارن میرن باگریه واشک برن…اشکام وپاک کردم ولبخندزدم…تاآخرش لبخندزدم…وقتی که مطمئن شدم سوار هواپیماشون شدن،به سمت پنجره سرتاسری فرودگاه رفتم وزل زدم به هواپیما…چشمام پراز اشک شد…هواپیما روی زمین حرکت کرد…اشکم جاری شد…بلند شد…اشک صورتم وخیس کرد…اوج گرفت…به هق هق افتادم…دور شد…دور…خیلی دور…انقدر نگاهش کردم تاشدیه نقطه کوچیک وبعدمحو شد…
باقدمای کوتاه وآروم به سمت آشپزخونه رفتم…رفتم سمت یخچال وچشمم خورد به عکس دسته جمعیمون…زل زدم بهش…خیره خیره نگاهش می کردم…
یادمه این عکس وتابستون همین امسال گرفته بودیم…یه روز همین جوری اشکان گفت:
– بشینید حالاکه خانومم به جمع خونواده امون پیوسته یه عکس دسته جمعی بگیریم.
ماهم قبول کردیم…مامان وبابا روی مبل نشستن…سارا واشکان پشت اونا وایسادن…منم وسطشون وایسادم…اشکان زبونش وبیرون آورد ومنم واسه اون و سارا شاخ گذاشتم…بعدازگرفتن عکس…بادیدنش انقدخندیدیم که حدنداشت…
نگاهم افتادبه اشکان…بادیدن قیافه اش تواون حالت لبخندی روی لبم نشست…ولی نمی دونم یه دفعه ای چی شدکه چهره اشکان و وقتی دیروز توفرودگاه بودیم به یادآوردم…
توذهنم باچهره توی عکس مقایسه اش کددم…چقد غمگین بود…چقدناراحت بود…چقد داغون بود…چشمام از اشک پرشد…دست بردم وعکس وکه بایه آهنربا به دریخچال چسبیده بود،کندم…به سمت لبم بردمش وبوسیدمش…گذاشتمش روی سینه ام…چشمام و بستم…نفس عمیق کشیدم…اشکم جاری شد…به دریخچال تکیه دادم وآروم آروم سُرخوردم واومدم پایین…اشک صورتم خیس کرد…عکس وبیشتربه خودم فشار دادم…به هق هق افتادم…باچشمای بسته فقط گریه می کردم…انقد گریه کردم که نفهمیدم کی وچجوری،جلوی یخچال وباعکسی که درآغوشش گرفته بودم،خوابم برد…
**********
یه هفته ای ازاومدنم به خونه جدید می گذشت…محتشم خیلی بهم می رسیدو زنشم هی زرت زرت واسم غذامیاورد.منم تاجایی که می تونستم می خوردم وخودم وخفه می کردم!خیلی بهم لطف داشتن وکلی خجالتم داده بودن…هرروزبا بابااینا حرف می زدم وازحالشون باخبربودم…ظاهراً که همشون خوب بودن وساراهم تازه درمانش وشروع کرده بود…بابااینایه خونه نقلی وکوچیک توی لندن خریده بودن وتوش زندگی می کردن…بقیه پولاروهم نگه داشته بودن برای درمان سارا.
امروز دوشنبه اس ومن سوار برماشین اشکان،دارم ازدانشگاه برمی گردم…قربون خودم برم رانندگیمم مثل خودم شیش می زنه!!
هیجده ساله که شدم به اصرار اشکان گواهینامه گرفتم…چندبارم نشستم پشت ماشین اشکان ولی یه بار زدم به یه تیربرق،داشتم سکته می کردم…ازاون به بعدشدکه دیگه حتی تا یه فرسخی رانندگیم نرفتم…الانم اگه مجبورنبودم رانندگی نمی کردم…قبلا ارغوان من ومی برد ومیاورد ولی قربونش برم اونم الان سرش باامیرجونش گرمه و وقت نمیکنه حتی به من یه زنگ بزنه!!!ناکس ونیگا…حالاخوبه شوور نکرده ها!!!همش یه بی اف چلغوز داره…
به چراغ قرمز رسیدم وترمز کردم…داشتم توذهنم گندایی که امروز بااین ماشین زدم ومرور می کردم…اول صبح که باکلی بدبختی ماشین وازپارکینگ درآوردم وتازه چندبارم گل گیرش گیر کردبه دیوار وستون وغیره…بعدم که قربون خودم برم باکلی بدبختی توپارکینگ دانشگاه پارک کردم…دانشگاه که تموم شد داشتم ماشین ومیاوردم بیرون که خوردم به یه پرایده…خداروشکر راننده اش نبود.پیاده شدم نگاهش کردم…یه ذره قیافه چراغش چلغوزشده بود فقط همین!!ماشین خودمم چراغش شکست چون حوصله نداشتم که صبرکنم یارو بیاد وبعدم گیس و گیس کشی بشه،گازش وگرفتم وراهی خونه شدم…بعله!!!همچین آدم خبیثی هستم من!!
باصدای بوق ماشینا فهمیدم که باید راه بیفتم!!!آخه چراغ سبز شده بود…دوباره راه افتادم…
فقط خداکنه دیگه بااین ماشین بیچاره شاهکار درست نکنم چون امروز به اندازه کافی گند زدم.
سرعتم حدود ۸۰ تا بود…درسته خیلیم زیاد نبود ولی واسه من که تازه رانندگی می کردم،ته سرعت محسوب می شد.
دیگه تقریبا رسیده بودم به نزدیکای خونه که صدای قاروقور شکمم دراومد…یه نگاه به ساعت کردم…شیشه…من امروز خیلی خسته ام…تازه وقت زیادیم واسه غذادرست کردن ندارم…ازهمه مهمتر من اصلابلد نیستم غذا درست کنم!!!
زیرلبی به خودم فحش می دادم:
– خاک عالم توسرم کنن…خودم سنگ قبرخودم وبشورم…هی میگی چرا شوور ندارم!! آخه دختره روانی توکه کوفتم بلد نیستی درست کنی،چجوری می خوای ازپَسِ شکم یه مرد خیکی بربیای؟!۲۳ سالمه خیر سرم…اون وخ یه غذا بلدنیستم درست کنم…
خلاصه بعداز کلی فحش وفحش کاری باخودم،ماشین وجلوی یه پیتزا فروشی پارک کردم ورفتم تو.یه پیتزا مخلوط ونوشابه گرفتم وزدم بیرون.
سوار ماشین شدم ودوباره به راه افتادم. دوتا چهارراه وکه رد می کردم می رسیدم به خونه.
رسیدم سرچهار راه اول…اَه!!!دوباره چراغ قرمز…مرده شوراین چراغارو ببرن!!
چون حوصله نداشتم وبوی پیتزاهم توی ماشین پیچیده بودومن وگشنه ترمی کرد،چراغ قرمزورد کردم!! آخه یکی نیس بهم بگه بذار یه روز از رانندگی کردنت بگذره بعد چراغ قرمز رد کن!!!
لبخند پیروز مندانه ای زدم که تونستم بااین سابقه کمم تورانندگی،چراغ قرمز رد کنم که یهو…
چشمتون روز بد نبینه خوردم به یه چیزی!!!چنان باکله رفتم توشیشه که اگه کمربندنبسته بودم الان زنده نبودم وشمام درحال خوندن سرگذشتم نبودید!!
باترس آب دهنم وقورت دادم وکمربندم وباز کردم.ازماشین پیاده شدم…مثل اینکه این دفعه دیگه برعکس اون پرایده که تودانشگاه بهش زدم،راهی برای فرار ندارم.
در ماشین وبستم وباقدمای آهسته ولرزون به سمت ماشینی که بهش زده بودم رفتم…
ازاونجایی که من اسم ماشینارو بلد نیستم ونمی شناسمشون،فقط بانگاه کردن به ماشینه فهمیدم که کارم ساخته است…لامصب خیلی خفنه…لاستیکای توپ…چراغای باکلاس که به لطف من داغون شده ان…شیشه های دودی…رنگ مشکی متالیک!!!
خاک عالم توسرم کنن!!!حالا واجب بودکه چراغ قرمزو رد کنم عایا؟!تورو خدا چراغاش ونیگاه کن…شکسته…اگه من کل هیکلمم بفروشم پول چراغای این نمیشه!!!دیگه اصلا ماشین خودم برام مهم نبود،فقط داشتم ازترس می لرزیدم که یارو نزنه شَل وپَلَم کنه!!
هرچی تلاش وتقلا کردم که بفهمم راننده زنه یامرد نتونستم…لامصب از پشت اون شیشه های دودی هیچی معلوم نبود…
یهو درماشین بازشد…ازترس چشمام وبستم!!!تودلم خداخدا می کردم که راننده اش یه آدم باشخصیت ومتمدن باشه تاباگفتگوی مسالمت آمیز مشکلاتمون وحل کنیم!!
تصمیم گرفتم قبل ازاینکه یارو دادوبیداد کنه وآبروم وببره ومردم دورمون جمع بشن،خودم دست به کاربشم وازش معذرت بخوام.باچشمای بسته وصدایی که ازته چاه میومد،گفتم:
– من واقعا معذرت می خوام…ببخشید…نمی خواستم این جوری بشه…باورکنیدعجله داشتم…من یه دانشجوی بدبختِ بی چاره ام!!تورو خدا من وببخشید…تازه رانندگی وشروع کردم…هیچ دلم نمی خواست که ماشین شمااینجوری بشه…باور کنید پشیمونم…من واقعا عذر می خوام…من…
– حالاچرا چشمات وبستی؟!
ایش!!! این چرا انقد بی ادبه؟!من کلی ادب به خرج دادم هی بهش گفتم شما…چرا این از ضمیر سوم شخص مفرد استفاده می کنه؟!اصلا چرا وسط حرفم می پَره؟!!همینه دیگه میگن پولدارا بی ادبن!!!بچه پررو.
ولی خدایی صداش چقدآشنابود!!!یعنی من این یارو رو جای دیگه دیدم؟!دیگه بدتر…نکنه همون پهلوون پنبه ای باشه که زده بودبه ماشین ارغوان؟!!!یا قمربنی هاشم!!! من دست تنهاچجوری ازپس این غول بی شاخ ودم بربیام؟!!فکر کنم بخواد هرچی دق ودلی ازامیر ورادوین داره سرمن خالی کنه!!
باترس ولرز چشمام وبازکردم ونگاهم گره خورد به یه جفت چشم عسلی!!!
اَه!!!!تو روحت رادی خره…ترسوندی من و…حالافکر کردم کی هستی…نگو گودزیلای خودمونی!!!
لبخندشیطونی بهم زدوگفت:به به…خانوم رهاشایان…ماشین خریدین به سلامتی؟!
اخمی کردم وپشت چشمی براش نازک کردم.گفتم:اولا که به تومربوط نیس…دوماکه توکه ماشینت این شکلی نبود،این ماشین کیه؟!
اونم اخم کردوگفت:اولاکه به تومربوط نیس…دوماکه توخجالت نمی کشی چراغ قرمز و رد کردی،اومدی زدی به این ماشین نازنین،اون وخ دو قُرت ونمیتم باقیه؟!
– زدم که زدم!!! اصلا خوب کردم که زدم…
خدایی من چقد پرروئما!!! تاهمین چند دقیقه پیش داشتم خودم وخیس می کردم…حالاکه فهمیدم راننده رادوینه دارم قورتش میدم!!!
رادوین چشم غره ای بهم رفت وعصبی گفت:اِ؟!کجای دنیا رسمه که یکی بزنه به ماشین اون یکی بعد زبونش انقد دراز باشه؟!نکنه یادت رفته که تاهمین چند دیقه پیش به پام افتاده بودی والتماس می کردی؟!!حالاچی شدکه یهو شیر شدی؟!
شونه ای بالا انداختم ودرحالیکه به سمت ماشینم می رفتم،بی خیال گفتم:نه.یادم نرفته!! من قبل اینکه قیافه عین گودزیلات وببینم فکر می کردم که یکی دیگه هستی ولی حالاکه تویی واینم ماشین خودته…
به ماشین رسیده بودم…درش وبازکردم وبه سمت رادوین چرخیدم…پوزخندی زدم وحرفم وادامه دادم:به درک!!!
سوار ماشین شدم ودرو بستم.بانهایت سرعتی که درتوانم بود،استارت زدم وراه افتادم.
ازآینه جلو رادوین و دیدم که به ماشین من خیره شده بود…ازتوی آینه یه زبون واسش درآوردم که باعث شد اخم غلیظی روی پیشونیش بشینه…سرعتم وزیاد کردم وازش فاصله گرفتم.
اونم سوار ماشینش شدو راه افتاد…داشت دنبالم میومد!!!
وا!!! پسره روانی…حالادوتا چرا غ بود دیگه ببین چجوری داره دنبالم می کنه!!
باسرعت به سمتم میومد…چیزی نمونده بودکه بهم برسه…این باعث شدتاسرعتم وبیشترکنم…پام وگذاشتم روی پدال گاز وفشارش دادم…
توخیابون باسرعت ۱۲۰ تامی رفتم!!!رادوینم باسرعت پشتم میومد.
فقط تودلم خداخدا می کردم که به یه ماشین دیگه نخورم!! ازاین ضرب المثلم می ترسیدم که میگه” تا۳ نشه باز نشه.”
ایشاا… که دفعه سومی وجود نداره!!!
ازتوآینه نگاهی به رادوین انداختم که هنوزم پشت سرم میومد!!
نکنه می خواد دنبالم بیاد،بعدم یه جاگیرم بندازه وخفتم کنه وهرچی دارم وندارم باخودش ببره؟!
برو بابا!!!رادوین بااین همه پولی که داره چه نیازی به داروندار توداره؟!اینم حرفیه…ولی آخه واسه چی دنبالم میاد؟!
دوباره به آینه نگاه کردم…هنوزم داره دنبالم میاد…لعنتی!!!
یهو یه فکری به سرم زد…نگاهی به کوچه فرعی کردم که کمی باهام فاصله داشت…باسرعت وارد کوچه شدم…تاتهش رفتم و رسیدم به کوچه خودمون!!
ایول به رانندگی خودم!!!هیچی نشده فرعی شناس شدم…روز اول اشکان ازاین فرعیه اومده بود…واسه همینم من یاد گرفتم!!
به آینه نگاهی انداختم…خبری ازرادوین نبود!! 
لبخندپیروزمندانه ای زدم وباذوق گفتم:خیلی کرتیم رهاخانومی!!!
خخخخ!! چه قربون صدقه خودمم میرم!! پس چی که قربون صدقه خودم میرم؟!من نرم کی بره؟! شوور ندارم که هی ازچش وچالم تعریف کنه قرونم بره دورم بگرده…این وظیفه الان به عهده خودمه!!
به آینه خیره شدم و واسه خودم بوس فرستادم…چشمکی به خودم زدم…
جلوی ساختمون نگه داشتم…هم زمان بامن یه ماشین دیگه هم رسید جلوی ساختمون!!
نگاهی به ماشینه انداختم…ای بابا!! چرا امروز هرکی به پست من می خوره ازاون خرپولاس!؟!!
ماشین یارو کُپِ ماشین رادوین بود..همون رنگ…همون شکل!!
باخودم گفتم شاید رادوین باشه ولی خودم به این نتیجه رسیدم که نمی تونه رادوین باشه…آخه اونجوری که من بیچاره رو پیچوندم،پروازم می کرد نمی تونست بااین سرعت خودش وبرسونه در خونه من!! تازه اون دیوونه آدرس خونه من وازکجا داره!؟!
لبخندی زدم وتودلم بازم قربون صدقه خودم رفتم که انقد باهوشم و واسه خودم تجزیه تحلیل می کنم!!خخخخخ
نگاهی به ماشین یارو کردم…ای بابا!! اینم که خیال راه افتادن نداره…دقیقا نزدیک ماشین من بود ونمی تونستم حرکت کنم…اگه راه می افتاد می رفت توساختمون منم می رفتم خبرمرگم!!چه همسایه های بی شعوری پیدا میشنا!!! اینجا وایسادی چه غلطی می کنی چلغوز برو تودیگه!!!ببین هیچی نشده باهمسایه هام مشکل دارم!!!هم خاک توسرمن هم خاک توسراین دیوونه ها.
چندتابوق زدم ولی یارو خم به ابروی مبارک نیاوردویه میلی مترم جابه جانشد.
اخمی کردم وشیشه رو دادم پایین…زل زدم به شیشه دودی ماشینه!! ای بابا…این ماشینه هم که شیشه اش دودویه!!!شیشه های رادوینم دودی بودا!! چرا همه چیش شبیه ماشین رادوین؟!نکنه واقعا رادوینه؟! نه بابا…رادوین کجابود!!!
زل زدم به شیشه وگفتم:نمی خواید تشریف ببرید؟!
یارو باطمئنینه وناز وادا شیشه ماشینش وداد پایین…عینک دودی ش وازروی چشمش برداشت وزل زد به چشمام…پوزخندزد…باکنایه گفت:نه تورو خدا…اول شمابفرمایید!!
چشمام چیزی وکه می دیدن باورنمی کردن!! این…این رادوینه!؟! اینجاچه غلطی می کنه؟!نکنه…نکنه…این همسایه منه؟! وای نه…خدایا نه…نه!!!
باچشمای گردشده ودهن بازبهش خیره شده بودم…باترس گفتم:تواینجاچیکارمی کنی؟!
اخمی کردوگفت:اتفاقاً منم همین سوال وازت داشتم…
اخمی کردم وحق به جانب گفتم:اینجاخونه منه!!
این وکه گفتم چشماش شدقده دوتاگوجه فرنگی…خیره خیره نگاهم می کرد!!
باتته پته گفت:اینجا…اینجاخونه…خونه توئه؟!
باتته پته گفتم:نگو…نگوکه…اینجاخونه. .خونه توام هس!!
اخمش و غلیظ ترکردونگاهش وازم گرفت…خیره شده به درپارکینگ…چندثانیه توهمون حالت بود.زیرلبی یه چیزایی باخودش گفت که من نشنیدم.
یهو باعصبانیت داد کشیدوبامشت کوبوند روی فرمون!! دوباره داد زد…عصبانی ترازقبل سرش وگذاشت روی فرمون وساکت شد…
منم نگاهم وازش گرفتم ودوختم به روبروم…به یه نقطه نامعلوم خیره شده بودم…
خدایا چرا رادوین؟!بین این همه آدم که تواین شهربه این بزرگی هستن چرا باید رادوین همسایه من بشه؟!آخه مگه من چه گناهی کردم که باید همسایه این گودزیلاباشم؟همون یه روز در هفته کلاس تودانشگاهم خیلی واسم زیاد بود…چه برسه به اینکه بخوام هرروز قیافه نحسش وببینم!!!!خدایا…چرا؟!!
نمی دونم چقدگذشت وچه مدت تواون وضعیت بودیم…به هرحال رادوین سکوت وشکست:
– نمی خوای بری تو؟!
نگاهم ودوختم به چشماش ودرحالی که هنوزم توشوک بودم،آروم گفتم:چرا…
استارت زدم…باریموت در پارکینگ وبازکرد وراه افتاد…اول خودش رفت تو وبعد من…
باهزارتا بدبختی ودرحالی که همه حواسم به مصیبتی بودکه سرم اومده بود،پارک کردم…ازماشین پیاده شدم وبعدازقفل کردن در ماشین به سمت آسانسور رفتم.رادوین کنار آسانسور وایساده بود…دکمه روفشارداد…هیچ کدوممون حال وحوصله ادامه دعواوکل کل ونداشتیم…واسه همینم درسکوت منتظررسیدن آسانسورشدیم.
وقتی آسانسور به پارکینگ رسید،رادوین عین بز درش وبازکرد وخودش رفت تو!!!
ای خاک توسرت کنن!!!هنوزم آدم نشدی…اصلا حالیش نیست که خانومامقدمن!!
اخم غلیظی بهش کردم وعصبی تراز قبل وارد آسانسورشدم…پوزخندی بهم زدودکمه چهارم و فشار داد…
وای!!!! خدایا نه…این دیگه چه مصیبتیه داری سرم میاری؟این ساختمون ۵ تاطبقه داره…چرا رادوین باید دقیقا توهمون طبقه ای باشه که من توش زندگی می کنم؟! وایسا ببینم…نکنه…نکنه این بچه ی آقای محتشمه؟!نه بابا…خوبه خودت میگی محتشم.این دیوونه فامیلیش رستگاره!!چجوری می تونه بچه محتشم باشه؟! ولی آخه توهرطبقه که دوتا خونه بیشترنیس…وقتی یکی از خونه ها مال منه واون یکیم مال آقای محتشم…پس خونه رادوین کجاس؟؟!اینم گرفته من وها!!!
اخمم وغلیظ ترکردم وگفتم:گرفتی من و؟!چرا طبقه چهارم وزدی؟
اخمی کردوگفت:یعنی چی؟!خب طبقه چهارم وزدم چون خونه ام طبقه چهارمه…
پوفی کشیدم وکلافه گفتم:باهوش چجوری میشه هم من طبقه چهارم باشم هم تو؟!پس آقای محتشم میادروسرمن میشینه؟!
این وکه گفتم رادوین باناباوری بهم خیره شد…باتته پته گفت:یعنی توام طبقه چهارمی؟!
سرم وبه علامت تایید تکون دادم…
باعصبانیت دادزد وباپاش محکم کوبید به گوشه آسانسور…
اُه!!! این دیوونه چرا همش واسه خالی کردن حرص وعصبانیتش داد می زنه ومشت ولگدمی پرونه؟! 
چشم غره ای بهش رفتم که باعث شد بااخم بهم نگاه کنه…
پوزخندی زدم وروم وازش برگردوندم…مثلافکر کرده یه دونه اخم کنه من به خودم می لرزم میگم ببخشیدغلط کردم بهت چشم غره رفتم؟!ایش!!!
بالاخره رسیدیم به طبقه چهارم…این بار من جلوتراز رادوین ازآسانسور بیرون اومدم…اونم پشت سرمن اومدبیرون…
آخرشم من نفهمیدم چجوری اینم طبقه چهارمه وقتی به جزمن وخونواده محتشم کس دیگه ای تو این طبقه نیس!!! این رادوین گوربه گور شده کدوم گوری خونه داره؟!
مخم داشت سوت می کشید…واقعاپیچیده بود…خدایی حل کردن این معما بااین روان مخشوش اونم توی این موقعیت که دلم می خواد هرچی دستم میاد وله ولورده کنم کار من نیست!!پس بی خیال فکر کردن شدم.
حتی نیم نگاهیم به رادوین ننداختم…درحالیکه باعصبانیت پام وبه زمین می کوبوندم به سمت در خونه ام رفتم…
تانصفه های راه بیشتر نرفته بودم که رادوین صدام کرد:
– رها…قبل رفتنت باید یه چیزی وبهت بگم…
کلافه به سمتش برگشتم وباقیافه مچاله ای گفتم:چیه؟!
اخمی کردوآروم وشمرده شمرده گفت:متاسفانه…باید بهت بگم که…من…یعنی آقای محتشم…چجوری بگم…یعنی…
پوفی کشیدم وکلافه ترازقبل گفتم:۴ تاکلمه می خوای زر زر کنی نمی خوای بِزایی که انقد زور می زنی!!!! زودتر مثل آدم بنال حال وحوصله ندارم!!
این وکه گفتم اخمش غلیظ ترشدوباعصبانیت وتندتندگفت:بدبخت شدیم رفت!!این خونه ای که می بینی(به خونه محتشم اشاره کردوادامه داد:)خونه دایی منه…منم خیرسرم خواهر زاده اشم یعنی خواهرزاده آقای محتشم.همونی که رفیق بابای توئه!!همونی که قراربوددرنبودخونواده ات مراقبت باشه…(نفس عمیقی کشیدوصداش وبردبالا:)دایی محترم بنده هم طی یه اتفاق خیلی خیلی کاری ومسخره همین دیروز با زن وبچه اش جمع کردورفت آلمان!! دیروز زنگ زدبه من گفت که بیام اینجازندگی کنم که هم به محل کارم نزدیک تره وهم مراقب یه دختر خوب ونجیب وخونواده دار باشم!!!(بانگاهش به من اشاره کردوپوزخندی زد:)فقط من تواین فکرم که داییم توروباکی اشتباه گرفته!!!تو یه دختر دیوونه تُخس لجبازاسکلی نه یه دختر خوب ونجیب!!!(ودرحالیکه به سمت در خونه اش می رفت،زیرلب غرید:)من چه گناهی کردم که باید لَه لِه توباشم؟! خدایا آخه من چرا انقدبدبختم؟!
وبه من فرصت حرف زدن ندادوباعصبانیت رفت تو خونه اش وطوری درو به هم کوبیدکه صداش تو کل ساختمون پیچید!!
باچشمای گردشده ودهن باز زل زده بودم به در بسته خونه محتشم که حالا خونه رادوین محسوب میشد!!
این یه فاجعه اس…یه فاجعه خیلی بزرگ!!!خدایا من نمی تونم پیش این دیوونه زندگی کنم…نمی تونم هروقت هرمشکلی داشتم به این بگم…نمی تونم این وبه عنوان آقای محتشم قبول کنم!!!قرار بود آقای محتشم مراقبم باشه نه این گودزیلا!!! خدایا این یعنی ته شانس…ازاقبال خرکی من دقیقا همون کسی که ازش متنفرم ودلم می خواد خرخره اش وبجوئم باید بشه مراقب من درنبود خونواده ام!!!این گودزیلا باید بشه مراقب من…همسایه روبرویی من…رادوین…رادوین رستگار باید بشه همسایه من!!! گودزیلا داره میشه همسایه من…
باعصبانیت وپرحرص به سمت در خونه رفتم…باهزرتابدبختی درو بازکردم وخودم وانداختم توخونه…
بی حوصله وعصبی کیف وجعبه پیتزارو پرت کردم روی مبل…
همون طورکه به سمت گوشی تلفن می رفتم،مقنعه ومانتوم ودرآوردم.
باید مطمئن می شدم که رادوین و واقعا محتشم فرستاده…می دونستم دلیلی نداره رادوین بهم دروغ گفته باشه ولی تودلم خداخدا می کردم همه چی یه شوخی مزخرف بوده باشه واین مصیبت حقیقت نداشته باشه!!هنوزم یه کورسوی امیدی تودلم بودکه می گفت شایدیه اشتباهی شده که بازنگ زدن به محتشم حل میشه…
شماره آقای محتشم وگرفتم ومنتظرموندم…سرپنجمین بوق برداشت:
– بله بفرمایید؟!
– سلام آقای محتشم.
– سلام…ببشخیدشما؟
– من رهام…دختررفیقتون…آقای شایان…همونی که…
دیگه نذاشت ادامه بدم وپریدوسط حرفم:
– تویی رهاجان؟!خوبی دخترم؟چیکارمیکنی؟بهت که سخت نمی گذره؟
اخمی کردم وگفتم:نه همه چی خوبه…
آره جون عمه ات!!چی چی وهمه چی خوبه؟! همه چی بده…خیلیم بده!! چرا روت نمیشه بهش بگی خواهرزاده لندهورش وازاینجاببره؟
صدای آقای محتشم من وبه خودم آورد:
– رادوین ودیدی رهاجان؟!
زیرلب غریدم:
– بله!!دیدمشون…
اون کورسوی امیدم بااین حرف محتشم خاموش شدورفت پی کارش!!
خندیدوگفت:پسرمطمئنیه دخترم…اگه دست خودم بود تنهات نمیذاشتم ونمی رفتم ولی راستش یه مشکل کاری پیش اومدکه مجبورشدم نقل مکان کنم…اوضاع شرکتمون به هم ریخته واسه همینم مجبورشدم بیام آلمان واسه رسیدگی به کارا !!
اوهو!! ایناازدم خونوادگی مهندسن و زرت زرت شرکت ازخودشون بروز میدن؟!خدابده شانس…ماتوکل فک فامیلمون یه نفرونداریم که شرکت داشته باشه!!
محتشم ادامه داد:
– خودم باپدرت هماهنگ کردم دخترم…اونم مشکلی بااین قضیه نداره…من معلوم نیس کی برگردم…تواین مدت که نیستم می تونی به خواهرزاده ام اعتمادکنی… رادوین مثل پسرخودمه…نجیبه وسربه زیر!! مشکلی داشتی بهش بگو…اگرم باخودم کار داشتی هرساعتی ازشبانه روز باشه درخدمتم.
این واقعا داره درمورد رادوین حرف می زنه؟! نجیب وسربه زیر؟! یکی رادوین نجیب وسربزیه ویکیم ناصرالدین شاه قاجار!!! والا…باهم هیچ فرقی ندارن..جفتشون گودزیلاودختربازن!!همین جوری دسته به دسته ورنگ و وارنگ دختر ریخته دورشون!!
به زور لبخندزدم وبالحنی که سعی می کردم قدردان باشه گفتم:لطف کردین آقای محتشم…راضی به زحمتتون نبودم!! حالا آقارادوینم نباشن من تنهایی ازپس کارام برمیاما!!
– نمیشه دخترم…تویه دختر بی سلاح وتنهایی تواین شهر دراندشت…نمیشه تنهات بذارم…من دربرابر پدرت مسئولم رهاجان!!
مسئولی که گورت وگم کردی رفتی آلمان؟! یعنی دلم می خواد سرت وباگیوتین بزنم!!دایی رادوینی دیگه…بیشترازاین ازت انتظارنمیره…میگن بچه حلال زاده به داییش میره،پس بگو رادوین به تورفته این ریختیه!!!!
برخالف زر زرایی که تودلم کردم،چاپلوسانه گفتم:شماخیلی به بابا لطف دارین.ایشاا… یه وخ ازخجالتتون دربیایم…
– نه دخترم…این حرفاچیه؟!بازم کاری داشتی خبرم کن…
– چشم…بازم ممنون مرسی…
– خواهش می کنم رهاجان…باپدر تماس گرفتی بهش سلام برسون…مراقب خودت باش…خداحافظ.
– خداحافظ.
گوشی وقطع کردم…عصبی وکلافه پرتش کردم روی مبل وبه سمت جعبه پیتزا رفتم.هروقت خیلی عصبانی میشم سعی می کنم باخوردن عصبانیتم وفروکش کنم…
نوشابه وپیتزا روباکردم گذاشتمشون روی میزعسلی وسط هال…مشغول خوردن شدم…هریه گازی که به پیتزا می زدم یه فحش به رادوین می دادم وباهرقلوپ نوشابه یه فحش به داییش!!!!
من موندم بابا چجوری حاضرشده اجازه بده خواهرزاده رفیقش بشه مراقب من ومشکلاتم وحل وفسخ کنه!! اونا اون همه شرط وشروط واسم گذاشتن اون وخ به همین راحتی قبول کردن که یه پسرغربه بیاد بشه لَه لِه من؟! من که باور نمی کنم…نکنه اینادارن دروغ میگن؟!!
دوباره به سمت گوشی تلفن رفتم وبه بابا زنگ زدم…بعداز حال واحوال،ازش درمورد حال سارا پرسیدم که گفت شیمی درمانیش شروع شده وحالش بهتره!! آخ که وقتی اسم شیمی درمانی اومد دلم ریش شد…بافکرکردن به حال سارا توی اون وضعیتم قلبم می لرزید!! خلاصه بعداز کلی حرف ازش راجع به رادوین ورفتن آقای محتشم پرسیدم وبدبختانه مطمئن شدم که همه چی راسته!!!!
**********
کانال عاشقي

همچنین ببینید

پارت ۱۴ رمان در همسایگی گودزیلا

نگاه خیره ام ودوختم به صورتش که حالا از زور سرفه سرخ شده بود!…گفتم:رادوین…توحالت خوب …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *