جمعه , مهر ۲۷ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان هزار چم / پارت ۵ رمان هزار چم
کانال عاشقي

پارت ۵ رمان هزار چم

 

من می گویم آدم ها همیشه بدترین ضربه، همان فنى که پشتت را بدجور به خاک می‌زند را،
از رویاهایشان می‌خورند.
از رویاهاى خطرناکشان!

یا از رسیدن به این رویاها و غرق شدن در سرابى که آب ندارد و در سنگلاخ باید این‌قدر دست و پا بزنی که با وهم آب خفه شوى…

یا به آن نرسی و حسرتش بشود یک غده بدخیم چرکى وسط راه گلویت، که نه چشم دیدن اشک را دارد؛ نه لبخند، نه آرزوهاى دیگر…
بغض است و تنها بغض…

من را رویاهایم زمین زدند.
نداشتن هایم…
ندیده هایم…

تکه هاى جوجه کباب را روى منقل وسط میز، یک به یک چید و با لبخند پرسید:
_ اینجا رو دوست داری؟

به در و دیوار لوکس رستوران، یک‌بار دیگر نگاه کردم.
سر تکان دادم.
_ خیلى جالبه! هرکس کباب خودش رو درست می‌کنه.

با انبر، گوشت ها را جابه جا می‌کند.
_ بله! خانم منم عاشق جوجه کبابه. ماهم جوجه کباب خودمون رو درست می‌کنیم. یادت باشه اولین غذایی که باهم خوردیم، جوجه کباب کار دست آقا شهاب بود.

ناخونک می‌زنم روى منقل و یک تکه کوچک بر‌می‌دارم و داخل بشقابم می اندازم.
_ نخیر! از اولش رو که خودت درست نکردی.

اخم می‌کند و سرش را کج می‌کند.
_ از اولشم بلدم درست کنم خانم!
فقط خرجش بالاست.

دست به سینه نگاهش می‌کنم.
_ ای بابا! ما امروز از صبح، حتی یک بطری آب ازت خواستیم؛ هی گفتی خرج داره و ما هم پرداخت کردیم. از هزارتا طلبم خیلى بیشتر شد این بوس ها.

به سبک خودش می‌خندد و دستش را پشت گردنش می‌گذارد و نمایش ته ریش زیر گلویش، دلبرانه است.

– نه دیگه بوس جوابگو نیست. باید برم مرحله بعد!

انبرک را برمی‌دارم و سمتش می‌گیرم.
_ شهاب! تو قول دادی!

این‌بار قهقهه می‌زند.
_ نگفتم که مرحله آخر!
گفتم مرحله بعد، فاینال رو که نمی‌تونم اینجا در ملاعام اجرا کنم‌.

تمام بدنم گر می‌گیرد.
سرم را پایین می اندازم و دلم می‌خواهد هرچه زودتر این بحث تمام شود.
دستش را سمت چانه ام دراز می‌کند و با نوازش مختصری می‌گوید:
_ بچه م! باز سرخ و سفید شدی که!

سرم را عقب می‌کشم.
_ نکن شهاب!
زشته!

شانه هایش را بالا می اندازد.
_ کاری نکردم که هنوز پنبه.

می‌خندد و خنده هایمان از دودکش بالا سر منقل دود می‌شود و به آسمان می‌رود.
شاید هم گم می‌شود.

وقت زیاد بود اما نه خودم وقت کردم راجع به دانشگاه بپرسم، نه براى خانواده‌ام مهم بود که قدرى وقت بگذارند و بپرسند…
چند سال گذشته است؟

من عاشق جوجه کباب بودم.
اما بعد آن روزها، هر بار حتى از استشمام بویش حالم بد می‌شد و دیگر نتوانستم…
وای از آنکه اولین ها، تلخ ترین ها شوند…

دسته گلم را روی میز کنار تختم گذاشتم و چه قدر آن شب دلم می‌خواست می‌توانستم تک تک گلهایش را بغل کنم و تا صبح ببوسمشان…

از هیجان زیاد، با وجود خستگی خوابم نمی‌برد.

هر طرف که غلت می‌زدم، یک جمله و یا یک حالت صورتش برایم یاد آور می‌شد.

لبخند می‌زدم و از خودم زیر پتو فرار می‌کردم و یواشکى خجالت می‌کشیدم.

همه چیز خوب بود.
اما نمی‌دانم چرا وقتى تلویزیون خاموش شد، گوش هایم تیز شد سمت صحبت هاى مامان و بابا.
انگار کسى می‌گفت باید بشنوم…

صدای بابا یک طور مردانه نگران بود.

_ مرضیه دلم شور می‌زنه. انگار همه چیز یهویی شد.

_ وا! آقا؟!!
دلشوره طبیعیه. اولین دخترمونه. تجربه نداریم.

_ بحث اون نیست، می‌دونی اگه طرفم حاج امیر بود، فکرم راحت تر بود.
می‌دونی این پسر رو زیاد نمی‌شناسیم. مادرش هم به ما نمی‌خوره انگار! درسته جبار زاده است، اما یک جوریه.
همین که دست برده تو ابروهاش، یک جور می‌زنه تو ذوق.

_ نه بابا جواد آقا، نفوذ بد نزن.
ابروهاش مدلش همون جوره. اصلا به ظاهر طرف چى کار داریم؟ باید ریشه اش خوب باشه که هست.

صدای پوف کشیدن بابا، قلبم را کدر می‌کند.
_ امروز زنگ زدم حاج امیر!

اسمش مرا می‌ترساند.
با حرفهای شهاب، اسمش را هم دوست نداشتم بشنوم.

_ خوب؟!!

_ حاج امیر همیشه نبود.
انگار نه انگار داریم وصلت می‌کنیم.
راجع به تاریخ عقد گفتم.
گفت عجله نکنیم!
مگه دخترم رو دستم مونده که این بابا بهم طعنه می‌زنه می‌گه عجله نکن.

_ وای خاک به سرم. اصلا بهش نمی‌خورد این قدر از خود مچکر باشه. آقا جواد بین خودمون باشه،
شهاب امروز به ریحانه گفته حاج امیر می‌خواسته دختر سرلک رو واسش لقمه بگیره. می‌گفته اونا اسم و رسم دار تر از این خانواده‌ن! از شهابم واسه همین کفریه!
این بچه تو روش در اومده؛ گفته یا این دختر یا هیچ کس.

از عدم رازداری مامان، هم عصبی شدم هم خوشحال.

بابا دوباره پوف می‌کشد.

_ استغفرالله! تقصیر خودمونه. تقصیر آقامه. این یک الف بچه رو بزرگ کرده.
حالا گنده بازار هست که هست.

درست به خاطر دارم همان شب، تک تک دیالوگ هاى رد و بدل شده بین مامان و بابا را در پیام برای شهاب نوشتم.

نمی‌دانم چرا این‌قدر احمقانه فکر می‌کردم صداقت زناشویی، یعنی این‌که هرچه در حریم خانه ات می‌گذرد را برای شوهرت، مو به مو شرح دهى…

مامان در تکاپوى مراسم شیرینى خوران بود و من جز مدل لباس و مدل مویی که قرار بود شهاب براى اولین بار ببیند به چیزى فکر نمیکردم، فشارهاى بابا و عمو جلال و آقاجان روز به روز برای تاکید حضور حاج امیر در مراسم بیشتر میشد، اما هربار که به شهاب انتقال میدادم متوجه کدورت خاطرش میشدم، کارى از من جز اینکه دعا کنم همه چیز آن طور که خانواده ام میخواهند درست پیش برود ، بر نمى آمد،
مبعث حضرت رسول را براى مراسم تاریخ مناسبى دانستند و قرار شد آن شب در مقابل چشم همه خاندان جبار زاده و ارجمند من به رسالت همسرى شهاب الدین جبار زاده مبعوث شوم!

مامان دوباره چادر از بغچه اش براى بریدن بیرون می آورد، با اعتراض دستش را میگیرم
_ مامان جان! شهاب از چادر بدش میاد

لبش را گاز میگیرد
_ کل فامیل دارن میان ! مگه میشه عروس چادر سرش نباشه

_ آره! چرا نمیشه! پیراهنم هم گشاده هم بلند
شهاب واسم شال یاسى سفید ابریشم سفارش داده بیارن میگفت خیلى پهنه، کار چادر رو میکنه دیگه

دستم را پس میزند و دوباره در جست و جوی قیچى است
_ دختر ! یک شبه! نذار نقل دهن مردم شیم

و من این روزها استاد دیکته کردن یک به یک جملات شهاب هستم
_ دهن مردم گاراژه مادر من! میشه در همه گاراژ هاى عالم رو تخته کرد؟

دست به کمر نگاهم میکند
_ خوبه خوبه حرفهات گنده گنده شده دختر میترسم لپ هات از گندگیش بترکه

خسته روى تختم مینشینم
_ این قلبمه که داره میترکه

یک مرتیه آتشش فرو کش میشود و میشود باغ پنبه، کنارم مینشیند و بغلم میکند، سرم را روی پایش میگذارم
_ نگو اینجور مادر، دلم رو چنگ زدی!

بغضم بی دلیل مدام بزرگتر میشود
_ مامان! چند روزه فقط با خودم فکر میکنم اگه شهاب این قدر خوب نبود
اگه دوستش نداشتم چه قدر باید غصه میخوردم ، غصه میخوردم که نظرم واسه خانوادم مهم نبود حتی اندازه یک سوال

موهایم را نوازش میکند
_ دخترم جای غصه چیزی که اتفاق نیوفته مدام خدا رو شکر کن اصلا شگون نداره عروس این روزها غصه هاى الکی بخوره
حالت این باشه به پسره هم منتقل میکنی اون طفلکم میندازی به هول و ولا

شبیه همان کودکى که ناگهان پشت یک ویترین عروسک رویاهایش را دیده و از خوشحالی بالا میپرد، از جایم بلند میشوم و با ذوق میپرسم
_ مامان! راستی کی واسه اصلاح و ابروهام باید برم؟

لبش را گاز میگیرد و آرام به صورتش میزند
_ وای خدا مرگم بده دختر!
چه عجله ایه حالا؟
باید خودشون بیان ببرنت آرایشگاه، البته شایدم رسم داشته باشن آرایشگر بیارن خونه، ولی باید منتظر بمونیم که اونا کی صلاح بدونن

با دلخوری میگویم
_ اونا یعنی کی؟ شهاب اجازه بده بسه دیگه
بهش بگم بعد هر وقت گفت تو میبریم؟

_ نه مادر زشته نگو! واسه خودت عزت قائل شو بذار بیان با احترام ببرنت ببینن دخترمون تا این سن دست به صورتش نزده

افتخار! افتخارى که به پشت لب ها و زیر ابروهای یک دختر گره خورده است!
آبرویی که در گرو چند تار موى اضافه و بیریخت در صورت دختر است،
ارزش دارد؟ اصلا ارزش دارد؟

قرار بود همراه شهاب براى انتخاب و خرید حلقه نشان بروم ، تقریبا حاضر شده بودم که تلفن خانه زنگ خورد از اتاق سرم را بیرون بردم و وقتى خیالم راحت شد مامان جواب میدهد دوباره مشغول مرتب کردن روسری ام شدم اما چیزی نگذشته بود که مامان با صدای بلند گفت
_ ریحانه جان بیا آقا شهاب پشت خطه

دست و پایم را گم کردم و قبل از هرکاری گوشی ام را نگاه کردم، خاموش بود و من متوجه نشده بودم، سمت تلفن دویدم و نفس نفس زنان جواب دادم
_ الو!
_ سلام پنبه، ماس ماسکت چرا خاموشه؟

با خجالت مامان را نگاه میکنم که با ذوق در حال تماشای من است ، اما متوجه شرمم میشود و یک بهانه در آشپزخانه براى رفتن پیدا میکند

_ببخشید متوجه نشدم شارژ تموم کرده

_ جون! آخ که شارژ منم تموم شده باید بیای و …

صدایش میزنم تا ادامه ندهد
_ شهاب!
_ جون بچه ام؟

_ کى میای پس؟

_ قربونت بشم زنگ زدم همینو بگم!
حاجی خروار خروار کار ریخته رو سرم! معطل بهونه است یک کار باقی بمونه و مراسم رو عقب بندازه،
سولماز جون هم زنگ زد گفت زحمت انگشتر رو میکشه

طرح آن انگشتری که دیشب مدلش را با نفیسه و نسیم در اینترنت پیدا کردیم یک مرتبه جلوی چشمانم شکست
_ یعنی..
یعنی خودمون نمیریم؟

_ کجا بریم؟ مامانم گفت میخره دیگه
_ اما آخه …

اینقدر جملاتش شیرین است که اما و اگر ها همه فوت میشود همه فراموش میشود

_شهاب دورت بگرده درک میکنی آقات کار داره

تلفن را که سر جایش میگذارم و میخواهم اولین قطره اشک را از اسارت بغضم آزاد کنم که با دیدن مامان پشت سرم لبخند میزنم

_ شهاب گفت،
گفتش سولماز خانم ،
سولماز خانم رفته اون مدلی که باهم پسندیدیم رو خریده
آخه، آخه حاج امیر امروز لج کرده تو ترانزیت کلی کار ریخته رو سر شهاب

چرا مامان هیچ نمیگوید؟
چرا فقط نگاهم میکند؟
سیلى هایم شروع میشود، سیلی هایی که صورتم لازم دارد سرخ بماند….
دستهایم را بسته بودند ، لب هایم را هم انگار کسى با قوى ترین چسب بهم چسبانده بود، فقط تماشا میکردم، تماشا میکردم ، فقط تماشا میکردم یک مرد با جثه بزرگ پارچه سیاه روى سرش کشیده و با یک گرز بزرگ میخواهد به سر شهاب که پشتش به اوست و متوجه نیست بکوبد، میخواهم فریاد بزنم تا متوجه شود، اما دهانم باز نمیشود، صدایم هم در نمی آید، حس میکنم از بی فریادی در حال خفه شدن هستم…
چشم هایم که باز میشود تازه به خودم می آیم
که حتی در بیداری هم فریاد ندارم…
از جایم بلند میشوم و سریع چراغ را روشن میکنم به سینه ام چند بار مشت میکوبم تا نفسم بالا بیاید بعد زیر لب و مدام میگویم
_ وای وای حاج امیر بود
شیرشاه لعنتی خودش بود..

بغضم میترکد اسم شهاب را با ناله صدا میزنم، دلم آرام نمیگیرد ساعت را نگاه میکنم که کمی مانده خودش را به سه برساند، اما میخواهم ملاحظه را کنار بگذارم ، گوشی ام را بر میدارم، باید صدای شهاب را بشنوم باید خودم را آرام کنم، شماره شهاب بوق اشغال پخش میکند، بار اول …
دوم…
سوم…

دهم…
پنجاهم…

صدای اذان میخواهد نگرانی هایم را التیام ببخشد، کم کم سپیده هم دلش به حالم میسوزد و بعد پرنده ها می آیند اما این تلفن لعنتى این بوق های نامرد مدام و مکرر در گوشم جیغ میکشند، گوشی را به قلبم میچسبانم و رو به آسمون ناله میکنم
_ خدایا تو رو خدا

خدا را به خدایی اش قسم میدهم و حالا بوق ها کمی کش می آیند و صدایش سهم من میشود
_ الو! ریحانه بیداری؟

با بغض بدون سلام میگویم
_ چرا این قدر تلفنت اشغال بود؟

مکث میکند
_ تلفنم؟
تلفنم چیزه!
از ترانزیت زنگ زده بودن کار فوری پیش اومده

_ شهاب از ساعت سه زنگ میزنم اشغالی

این بار مکثش طولانی تر میشود
_ منو کنترل میکنی تو؟

ازسوالش جا میخورم ، این اولین بار است که متودش را اجرا میکند، متود طلبکار را بدهکار کردن!

سوالم جواب داده نمیشود، جواب نگرفتم که دو ساعت و پنجاه دقیقه در نیمه شب چرا تلفنش مشغول بوده است ، فقط جواب دادم…
فقط جواب…

چرخ دنده ها!
کاش زودتر قانون چرخ دنده ها را می‌دانستم!

کاش می‌دانستم اگر دندانه یک چرخ دنده ساییده شود، یا شکسته باشد، گاهی کل سیستم از کار نمی افتد.
ممکن است روزها، ماه ها، یا حتی سال ها کار کند.
لنگ بزند.
اما کار کند و تو نفهمی آن یک چرخ دنده معیوب و لنگ،چه بلایی سر کل چرخ دنده ها و حتی موتور اصلى بیاورد.
یک به یک دندانه بقیه چرخدنده ها ساییده می‌شود.
بعدی و بعدی…

یک مرتبه همه چیز از کار می افتد…

همه چیز…
همه چیز…

چرخ دنده معیوبِ آن روزها را نمی‌دیدم!
می‌دیدم و شاید نمی‌خواستم ببینم!

یک جاى کار می‌لنگید.
بد هم می‌لنگید.
اما من…

اما من آدم باور انتخاب اشتباه نبودم.
من حتى صدای شیهه چرخ دنده معیوب، که شبیه کشیدن ناخن دبیر ریاضی ام روى تخته سیاه بود را می‌شنیدم.
هر روز و هر ثانیه گوش هایم سوت می‌کشید.
دندان هایم تیر می‌کشید از این صدا اما!
اما من نمی‌توانستم به خودم…
به رویاهایم…
به لباس سپید پوفی با تور بلند و آن تاج براق خواب هایم…
به تصویر صورتم با ابروهای تمیز و آرایش…
به ذوق های مادرم…
غرور پدرم…
حسادت های زن عمو و دختر هایش…
نمی‌توانستم بگویم؛
یک چرخ دنده معیوب، دارد کل سیستم را زمین می‌زند!

می‌فهمیدم!
این‌که تمام ساعاتى که همراه من است، حتی یک لحظه موبایلش را کنار نمی‌گذارد، تلفن های پی در پی و رمزى حرف زدنش..

من می‌فهمیدم!

جرم ، جرم ١٩ سالگی هم نبود!

من می‌فهمیدم!

من فقط احمقانه فکر می‌کردم این من هستم که همیشه اشتباه می‌کنم.

صدای بابا در سرم می‌پیچید وقتى چیزی در خانه می‌شکست.
_ ریحانه همیشه بی دست و پایی.

وقتى نمره تاریخ در کارنامه ام رضایت بخش نبود و نالیدم.
_ بابا به خدا کل سال، دبیر تاریخ نمیومد سر کلاس. اصلا به ما هیچی یاد نداد.

بابا از من در مقابل معاون مدرسه ای که حتم داشتم مطمئن است من راست می‌گویم، دفاع نکرد و گفت:
_ تو حواس پرتی. ایراد از توئه.

نفیسه دروغ گفته است که من پشت سر عمه زرى حرف زده ام، اما مامان می‌گوید:
_ تقصیر خودته! حتما یک چیزی گفتى که اینم رفته گفته به عمه ات.

مداد نوکى فانتزی ام که شوهر عمه برایم سوغات آورده بود را هم کلاسی ام بعد مشاجره از عمد خراب می‌کند.
گریه می‌کنم.
جنازه مداد نوکی نازنینم را با بغض نشان آقاجان می‌دهم.
_ تقصیر خودته دختر جان! واسه چی باهاش دعوا کردی که این طور شه؟

تقصیر من!
همه چیز تقصیرش از من است.
از ریحانه، ریحانه اى که تا حالا نشنیده است حق دارد، تشویق نشده است برای احقاق حق!

ریحانه ای که بابا مجبورش می‌کند مدام معذرت بخواهد.

معذرت بخواهد چرا موهایش را بالای سرش طوری جمع کرده است که از زیر روسرى اش حجم موهایش مشخص شود.
ریحانه ای که باید معذرت بخواهد چرا پسر دایی ٢ سال از خودش کوچکتر و تازه بلوغش را با اسم کوچک صدا زده است.

ریحانه ای که خانواده اش از خدا هم بیشتر می‌فهمند.

و موهایش را نه در ٩ سالگى، بلکه از ۵ سالگی باید زیر روسری از آفتاب و باد و باران پنهان کند…

ریحانه اى که لاک هایش فقط براى تماشاست و انگشت هایش در آرزوی یک‌بار….

من مقصرم…
قطعا مشکل از نگاه من است!
من که مردها را بلد نیستم، حتما همه مردهای جوان این روزها، این قدر درگیر گوشی شان هستند، حتما همه مردها از سوال کردن بیزارند…!
من مقصرم!
به مامان هم که گفتم نظرش این بود من زیادی بدبینم؛
به نفیسه و نسیم هم نباید حرفی بزنم! فامیل هستند,بعدا براى شوهرم حرف در می آورند، عمه خودی تر است!

لب گاز می گیرد:
_ وای عمه جون این قدر به شوهرت اول راهی گیر نده دلسرد میشه ها، خاک به سر می شیم یهو نیاد عقدت کنه! همشون همینن؛ سر به هوان اصلا سرشون باد داره، برن سر خونه زندگی و مسئولیت سرشون بیاد رام میشن عین موم تو دستت میشه، یک بچه هم که بیاد فبها!

کاش کسی با یک مشت محکم آن روزها در سرم می کوبید و می‌گفت:
” احمق جان در طول تاریخ، شوهر شدن و پدر شدن هیچ مردى را مرد نکرده است! اگر نامردى بیماری روحش شده باشد..”

اما حالا که خوب فکر می کنم، خدا یکبار زمین آمد، یکبار آن روزها در عمق یک شب تاریک برایم به زمینش آمد، آمد و یک طور مهربانتر خواست همین حرفها را بگوید…
خدا انگشتر و تسبیح فیروزه اش هم، آن روز همراهش بود!!

خدا سر زده آمد،حتی از بابا خواست آقاجان و عمو جلال هم متوجه حضورش نشوند، با مامان و حنانه داخل آشپزخانه سنگر گرفته بودیم؛در مقابل واقعیت خیلی احمقانه سپر گرفته بودیم و گوش هایمان چه قدر هوای کر شدن داشت…

شیر سماور را باز کرده بودم و روى چای هاى داخل استکان آب جوش می ریختم،مامان اضطراب داشت و دست هایش را روی هم می مالید و مدام سرک می کشید؛
حنانه پرسید:
_ مامان عمو امیر واسه چی اومده؟

مامان به علامت سکوت انگشتش را نزدیک بینی اش می گیرد،
صدای بابا کمی بلند تر از حد معمول شده است!

_ حاج امیر!

قلبم انگار از دهانم سرازیر می شود!
مثل آب جوش که از استکان ها روی سینی سرازیر می شود،سمت در میروم؛حالا هم من هم مامان گوش ایستاده ایم،
صدایش همان آرامش همیشگی توام با صلابت را دارد:
_ آقا جواد لطفا آروم باشید! واسه سلامتیتون خطرناکه!

_ برادر من آخه اگه شما ما رو قابل نمی دونی بحثش جداست! اما اینکه به من میگی مراسم رو عقب بندازم و حرف داری نمی فهمم قضیه چیه؟
ما فامیل رو خبر کردیم! آبروی من و دخترم و خانوادم مهم نیست؟!

مامان ذکر می گوید و می دانم او هم مثل من نگرانی دیوانه اش کرده است،
شهاب که زنگ می زند قبل اینکه جواب بدهم مامان گوشی را از دستم می گیرد:
_ نمیخواد جواب بدی!
ریحانه حرفی نزن بهش می ترسم، بفهمه شر شه بین دوتا پسر عمو!

با دلخوری می گویم:
_ بذار بفهمه این پسر عمو جان،حاج امیر گنده بازار عجب نامردیه
همش داره سنگ می ندازه تو کارمون!

برایش می نویسم از سیر تا پیاز آنچه را که شنیده ام،
مامان می گوید:
_ خاک به سرم ریحانه! به بابات میگه،میخواد با خودت حرف بزنه!

دستانم دیگر برای نوشتن این یک خبر سست می شود،نمی دانم این یکی را چه طور به شهاب بگویم!؟

وقتی که آمده بود یواشکی از بین در نیمه باز آشپزخانه نگاهش کرده بودم یک لحظه و فقط فیروزه اى انگشتر و تسبیحش را دیده بودم…
اما حالا وقتی بابا صدایم می زند روسری ام را محکم می بندم و وارد اتاق می شوم، این عطر عجیبِ مرد صفت چرا مرا از عطری که این روزها مشامم را تسخیر کرده بود می ترساند!
از دفعه پیش ریش هایش بلند تر شده است و موهایش را بالا زده است و آستین های تا خورده اش نمایش موهای خرمایی روی دست های روشنش را دیدنی تر کرده است،گوش خودم را می کشم سرم را پایین می اندازم جلو می روم و آرام سلام می دهم، ثاز جایش بلند نمی شود،نگاهم می کند بر عکس گذشته نگاهم می کند:
_ سلام،دخترم،بیا یک لحظه بشین اینجا..

دخترم؟!
چرا برخوردش نگاهش،منشش این قدر پدرانه شده است…
شیرشاه جوان هزار چم یکباره چرا این قدر پدر و مسن شده بود! ظاهرش را نمی گویم!

حالا تازه می فهمم حاج امیر گنده خاندان چرا حاج امیر است….

کنار بابا می نشینم و زانوانم را به هم می چسبانم تا کمى مانع لرزیدنشان شوم.
اول دست می کشد روی ریش چانه اش و بعد آرام آرام دستش را روی سینه اش می کشد و بعد آه غلیظ و مردانه ای با گفتن یک ” الله اکبر”
و بعد از چند ثانیه مکث شروع می کند:

_ ریحانه خانوم!
اگه اینجام، واسم همونقدر سخته که می دونم واسه شما هم آسون نیست ، اما باید می اومدم!
به خدای احد و واحد قسم اونى که قراره مردت بشه،
واسه من از جونم عزیزتره. شب های بی قراری واسه مادرشون ، مادر بودم،
و یک لحظه نذاشتم حس کنن پشتشون از پدر خالیه!
اینو گفتم بدونید واسم خیلی سخته این طور جیگر گوشم رو بذارم پشت سرم بیام اینجا بشینم بگم ، اندکی تامل!
می بینم! میدونم هردو از شدت هیجان خواستن هم، صبر واستون حکم مرگ داره، گفت عاشقته!
گفتم ثابت کنه!
اثباتش این بود که پاشه بیاد خواستگاری و هرچه سریعتر شناسنامه اش بشه اسمت و بیاد بگه اینم اثباتش!
اما این راهش نیست به مولا!
هردو کم سن!
هر دو کم تجربه…

دست خودم نیست بی آنکه بخواهم با بغض یک مرتبه می گویم:
_ شهاب بچه نیست.

دوباره نفس عمیق می کشد:

_ من بزرگش کردم!
صلاح کار تو صبره!
اومدم که خانوادت هم اذن این صبر رو بدن!
یک مدت رفت و آمد کنید… شناخت بیشتر شد، همه چیز رو روال بود و هر دو به این نتیجه رسیدید که می خواید شروع کنید؛ بسم الله !
خودم نوکر هردوتونم.

بابا با اعتراض می گوید:
_ حاجی باز حرف خودت رو میزنی که!
من کل فامیل رو خبر کردم! مردم چی می گن؟!

دوباره دست می کشد روی سینه اش و بعد دست بابا را می گیرد:
_ مرد حسابى!
سرور! سالار!
به مولا حرف مردم اندازه یک ارزن در مقابل آینده دخترت نمی ارزه.

مامان با صدای لرزان از همان جلوی در آشپزخانه می گوید:
_ تو رو خدا چرا واضح به ما نمیگید!
آقا شهاب زبونم لال عیب و ایرادی داره؟

می بینم که سر تکان می دهد و زیر لب لا اله الا الله می گوید:
_ عیبش اینه نمی دونه از خودش و دنیاش چی میخواد !
چاره اش یکم صبره!

ص ب ر!
سه حرفى که نخواستم آن روزها بخشش کنم…
هجی اش کنم…
باورش کنم…
امتحانش کنم….

 

مامان رویش را محکم تر می‌گیرد و کمى جلو مى آید.
بغض صدایش بیشتر شده است.
_ پس چرا زودتر به ما نگفتید؟

بابا با دست، به مامان حکم سکوت می‌دهد.
سرش پایین است.
مهره هاى تسبیحش بین انگشت هایش سر می‌خورد.

_ آبجى من اصلا فکر نمی‌کردم قضیه به این سرعت پیش بره.

بابا با نیشخند می‌گوید:
_ امر شما بود خوندن صیغه فورى!

با چشم های گرد شده بر می‌گردد و بابا را نگاه می‌کند.

اما مکث می‌کند.
اما چیزى نمى گوید و من دوباره سنگینى نگاهى که در هزارچم از من دریغ می‌شد را خوب حس می‌کنم.
و صدایش…
و سوالش…
_ دخترم چرا گریه می‌کنى؟!

گریه؟ نه! گریه نبود!
فقط یک قطره اشک یاغى و رسوا از چشم هایم فرار کرده بود و به تنهایى خیال داشت تظاهرات ملى راه بیاندازد…

اشکی که خودم فراموش کرده بودم.

اشکى که حتى مادر و پدر ندیده بودند…

هول شدم.
دست کشیدم روى صورتم و بینی ام را بالا کشیدم.
اما نگاه غمزده اش چه می‌کند با دلم که یک‌مرتبه بغضم می‌ترکد و کودکانه میان گریه هایم می‌پرسم:
_ چرا با شهاب این قدر بدید؟
چرا می‌خواید آرزوهامون خراب شه؟

شجاع شده ام.
چه قدر در حضور پدرم شجاع شده ام که از آرزوهایم می‌گویم…

می‌ترسم!

می‌ترسم این صبر و تامل و وقفه اى که حاج امیر می‌خواهد؛ قاتل همه رویاهایم شود.

می‌ترسم شهاب مرا دیگر نخواهد!

میترسم از طعنه های زن عمو …

از پچ پچ های دختر عموهایم می‌ترسیدم…

حتى می‌ترسیدم دیر شود برای رسیدن به آن تور سفید بلند خواب هایم و دسته گل عروس…

دوباره بزرگی خدایش را زمزمه می‌کند.
_ الله اکبر!
من دشمنتون نیستم.

با هق هق می‌گویم:
_ چرا هستید!

بابا با صدای بلند می‌گوید
_دِ این چه حرفیه ریحانه؟؟؟

همان دست مزین به تسبیحش را بالا می‌برد و از بابا می‌خواهد:
_ نه جواد آقا! اجازه بدید حرفش رو بزنه.

بعد کمی روی مبل جابه جا می‌شود و جلو تر می آید و می‌گوید:
_ خوب بگو چرا فکر می‌کنی دشمنتونم؟

با ترس به مامان نگاه می‌کنم کاش کمکم کند.
اما رنگش پریده است و ساکت یک گوشه ایستاده.
مجبورم خودم جواب بدهم:
_ چون…
چون شما…
شما ما رو قابل نمی‌دونید!
می‌خواید واسه شهاب، یک دختر بهتر نشون کنید.

هر دو چشمش را می‌بندد و نفس عمیق می‌کشد. بعد با همان آرامش می‌پرسد:
_ اینا رو شهاب گفته؟

تازه به خودم می آیم که ممکن است برای شهاب با حرفهایم دردسر درست کرده باشم، دست و پایم را حسابی گم کرده ام…

_ نه!
یعنی چیزه…
یعنی خودم فهمیدم.

سر تکان می‌دهد.
_ باشه… باشه. نمی‌خواد توضیح بدی.

بعد با یک یا على از جایش بلند می‌شود
و من و بابا هم سریع بلند می‌شویم.
بابا سریع می‌پرسد:
_ حاجى ناراحت شدى؟ بچه است! نادونه، یک حرفی می‌زنه.

با لبخند، سر تکان می‌دهد و کتش را از روی دسته مبل بر می‌دارد.
_ من فقط ناراحت آینده این دوتا بچه ام به علی قسم.

بابا به من چشم غره می‌رود.
معنی اش را خوب می‌دانم.
باید معذرت بخواهم اما شیرشاه اجازه نمی‌دهد.

در حالی که سمت در خروجی می‌رود می‌گوید:
_ مراسم اجرا شه آقا جواد. ولی دو سه ماه دیگه عقد دفتری خونده شه والسلام.

ناله می‌کنم.
_ تو رو خدا!

دوباره اشک هایم جارى می‌شود.
مامان دستم را می‌گیرد و سعی دارد آرامم کند اما بی فایده است.
می‌خواهم همه تلاشم را بکنم.
_ شهاب ناراحت می‌شه. بهم می‌ریزه بفهمه‌.
تو رو خدا رضایت بدید.

بابا لحنش جدی تر شده است.
_ حاجی من دخترم رو همین‌جوری بدم دست پسر عموت که چی بشه؟ بیفته تو دهن مردم؟

صبر نمی‌کند.
در را باز می‌کند.
_ صلاح همینه آقا جواد! وقتش شد عرض می‌کنم خدمتتون، عزت زیاد!
یا علی!

بابا تا کنار ماشینش برای بدرقه اش می‌رود.
می‌دانم تا لحظه آخر هم اصرار می‌کند.
با هق هق گوشی را برمی‌دارم و به شهاب زنگ می‌زنم.
با شنیدن صدای گریه ام، نگران می‌پرسد:

_ ریحانه ! ریحانه! چی شده؟؟

میان هق هق، ریز به ریز آن‌چه گذشته را می‌گویم و بعد ناله می‌کنم:
_ نمی‌ذاره!
نمی‌ذاره عقد کنیم.
خدا لعنتش کنه!
ازش متنفرم.
ازش متنفرم.

شهاب حسابی عصبی شده است.
این را از فحش های بی ملاحظه اش می‌توان فهمید.
_ غلط کرد! این‌بار خودم می‌کشمش!
ریحانه! غمت نباشه!
من شهابم! بچه بابام نیستم. از سگ کمترم امشب کاری نکنم از کرده اش پشیمون نشه!
تو فقط هرچی شد نگران نشو!
پس فردا مراسم هر طوریه، اجرا می‌شه.
تو همین ماه هم جشن عقد می‌گیریم.

دلم قرص شد…
آرام اما نگرفت…
آرام اما نگرفت…

همان شب قبل خواب، از شهاب یک پیام داشتم.

” تا فردا شب نیستم. تلفن جواب ندادم، نگران نشو”

اما مگر شد؟
خیلى احمقانه است که فکر کنیم نگرانی، امری قابل کنترل است.
دل آدم، چموش ترین و لج باز ترین بچه دنیاست! هرکار بخواهد، می‌کند.
هرجا بخواهد، می‌رود و می‌لرزد…

یک روز مانده به مراسم شیرینی خوران، کل خانه در تکاپو بودند و من گوشه اتاقم کز کرده بودم و دقیقه ای نبود که با گوشی خاموش شهاب تماس نگیرم.
غروب که شد، تاب نیاوردم…

اصلا غروب، غربت بدی دارد.
کمر آدم را زمین می‌زند.

به مامان التماس می‌کردم که به سولماز خانم زنگ بزند.
اما مدام گفت خجالت می‌کشد.
دست خودم نبود.
می‌دانستم تا چند ساعت دیگر، این گریه ها مرا در دریای خودم غرق می‌کند.

با دستهای لرزان، شماره سولماز خانم را گرفتم.
بعد از چند بوق طولانی جواب داد.
این‌قدر اطرافش صدای موزیک، زیاد بود که به سختی صدایش را شنیدم که فریاد می‌زد:
_ اس بزن ریحانه! من مهمونی ام.

ناچار قطع کردم و برایش از نگرانی ام نوشتم که جوابش، فقط شد همین:

” نگران نباش، شهاب همین طوریه. خودش پیداش می‌شه. من ازش خبر ندارم”

سرم را به سینه مامان چسباندم و ناله کردم:
_ آخ مامان من امشب می‌میرم.

پا به پای من اشک ریخت.
چند دقیقه بعد، دفتر تلفن را جلویش گذاشته بود و با دست های لرزانش، شماره خانه جبار زاده ها را می‌گرفت…

از حرف زدنش متوجه شدم مشغول صحبت با خدمتکار است.
بعد گوشی را کمی آن طرف تر گرفت و با صدای آرام گفت:
_ فقط بیوک آقا خونه است.

بعد دوباره مشغول حرف زدن با خدمتکار شد.
گوشی را که قطع کرد، با نگرانی به دیوار خالی زل زده بود.
دستم را روى پایش گذاشتم و نالیدم:
_ چی شده مامان؟

سر تکان داد.
_ دلم شور می‌زنه ریحانه! این زنه نمی‌خواست حرف بزنه! حتم دارم یک چیزی شده، خونه نبودن. رفت زنگ زد به یکی واسه کسب تکلیف که به من بگه یا نگه، آخرم نگفت.

هر دو دستم را روی سرم می‌گذارم و هق هقم اوج می‌گیرد.
تلفن که زنگ می‌خورد، هنوز بوق اول کامل نشده جواب می‌دهم.
_ الو! بله؟

خانمی با صدای آرام می‌گوید.
_ الو ریحانه جان، سلام! النازم.

کلمات را گم کرده ام و من من کنان می‌گویم:
_ س سلام. شهاب خوبه؟

متوجه شدت نگرانی ام می‌شود.
_ آره عزیز دلم. خدمتکار گفت نگران شدید.
هیچی نیست. دیشب غذا فست فود خورده، بهش نساخته. یه کم مسموم شده. الان بهتره.

با همان شدت گریه می‌پرسم:
_ تو رو خدا راست می‌گید؟؟
چرا گوشیش خاموشه؟؟؟

_ آره عزیزم! گوشیش احتمالا شارژ نداره. یکی دو ساعت دیگه، حتما بهت زنگ می‌زنه. بیتابی نکن.

با صداى نسیم که در راه پله، زن عمو زن‌عمو گویان وارد خانه می‌شود؛ سریع اشک هایم را پاک می‌کنم.
پیراهن سبزش را دستش گرفته و به محض ورود، پیراهن را بالا می‌گیرد.
_ زن عمو وقت داری اینو آستینش رو واسم کوتاه کنی؟ واسه فردا می‌خوام بپوشم.

اما یک مرتبه چشمش که به من می‌افتد، با چشم های گرد شده سمتم می آید.
کنارم می‌نشیند.
_ خاک به سرم ریحانه! چته؟ چرا گریه کردی؟

مامان دست روی زانویش می‌گذارد و در حال بلند شدن، پیراهن را از نسیم می‌گیرد و می‌گوید:
_ هیچی زن‌عمو جون. استرس داره که فردا عروس می‌شه، نشسته عزا گرفته.

دست می‌کشد روی صورتم.
_ بمیرم واست! ببین با چشم هات چی کار کردی؟ دیوونه! باید الان ذوق مرگ باشی!
منو ببین. دارم تلاش می‌کنم واسه شیرشاه.

نگاهم گره می‌خورد به سبز چمنى پیراهن در دست مامان.
با خنده میان اشک هایم می‌گویم:

_ به من که ٣ سال از تو بزرگترم می‌گه دخترم!
بعد تو رو به عنوان نوه اش نگاه می‌کنه‌.

بادی در غبغبش می اندازد و می‌گوید:
_ منو ببینه سن و سال یادش می‌ره!

مامان با خنده می‌گوید:
_ قربونت برم دختر خوشگل. انشالله خدا واست بهترین رو رقم بزنه.

کاش دعاى مادرم آن روز جایی در میان شلوغى روزگار گم نمی‌شد…
کاش نسیم…

آن شب حتی نتوانستم یک لقمه غذا بخورم.
غذای بابا که تمام شد، سریع با حنانه کمک کردیم سفره را جمع کنیم.
مشغول ریختن برنج در قابلمه بودم که حنانه دوید در آشپزخانه و آرام گفت:
_ آجی! آجی گوشیه داره می‌لرزه.

هول شدم و سریع همه چیز را رها کردم و به اتاقم رفتم.
در را بستم.
خودش بود.
اسم خودش روی صفحه بود.
صدایش را که می‌شنوم؛ یک نفس عمیق می‌کشم.
خفگی ام تسلی پیدا می‌کند.
_ ریحانه! پنبه برفیم.

اشک هایم دانه دانه می‌چکد.
_ شهاب…

_ جون شهاب خانمم؟! مگه نگفتم نگران نشو! تو که کل شهر رو خبر کردی!

_ داشتم می‌مردم، چته؟ چرا بیمارستانی؟ تو رو خدا راستشو بگو.

_ نترس عشقم! دیشب بهت گفتم که همه چیو بسپار به من.

_ چی کار کردی شهاب؟؟

می‌خندد و آرام می‌گوید:
_ سیاه بازی!

_ سیاه بازى چیه؟؟

_ مثلا خودکشی کردم.

روی صورتم می‌زنم.
_ خود کشی؟؟
خاک به سرم!

_ بابا می‌گم مثلا!

_ مثلا چیه؟؟ دارم سکته می‌کنم شهاب.

_ ۴ تا قرص خوردم؛ کمر حاج امیر رو زمین زدم.
دوخم‌اش رو بدجور گرفتم.

دست روی قلبم می‌گذارم.
_ خدایا! خدایا!
شهاب الان خوبی؟

_خوبم. فقط داره میاد دنبالت. حواست باشه سوتى ندی.

_ کی میاد دنبالم؟

_ حاج امیر! میارتت پیش من از مرگ نجات یافته مثلا.

سی دقیقه بعد، من در تانک مردی نشسته ام که سنگینی دنیا را انگار روی شانه های پهنش امشب گذاشته و می‌خواهد زمین نخورد…

چشم هایش سرخ شده است و صدایش به شدت گرفته است.

وقتی اجازه ام را از بابا می‌گرفت فقط، صدایش را شنیدم.

در طول مسیر حتى یک کلمه هم حرف نزد…

در ماشین را برایم باز کرد تا پیاده شوم.
همان کارى که هنگام سوار شدن انجام داد.
همان کارى که شهاب هیچ وقت…

حالا وقتش نیست ریحانه!

این جمله اى بود که هر وقت می‌خواستم درست فکر کنم، مغز بى مغزم فرمان می داد.

هیچ وقت، وقتش نبود!
وقت اعتراض، وقت این‌که بخواهم حتى لحظه اى به حقوقم به عنوان یک زن، یک همسر، فکر کنم…
شاید چون مادرم هیچ وقت این‌کار را نکرده بود…

دکمه آسانسور را می‌فشرد.
منتظر ایستاده ایم و آسانسور هم خیال پایین آمدن از طبقات بالا تر را ندارد.
سرم پایین است.
می‌بینم پیاپی نفس عمیق می‌کشد.
تسبیح دانه درشت کهربا، این‌بار در دستش می‌رقصد.
_ ریحانه خانوم؟

هول می‌شوم.
سرم را بالا می آورم.
چشم هایش!!

خداى من چه طور یک جفت چشم کوچک، با یک رنگ معمولى، بدون مژه های آنچنانى، می‌تواند این‌قدر مردانه معصوم باشد؟!

معصومیت مردانه اصلا یک طورى است.
یک طور که بی اختیار، دل آدم را مچاله می‌کند.
_ بله!

تسبیحش را در جیب کتش می‌گذارد و چشم هایش به نمایشگر اعداد طبقات، دوخته می‌شود‌.

_ کاری که شهاب با خانوادش کرد رو هیچ وقت به ذهنتم خطور نکنه با خانواده بیچاره ات انجام بدی.

با بُهت و ناباورى نگاهش می‌کنم.
آسانسور که باز می‌شود؛ با دست اشاره می‌کند سوار شم.
با فاصله می ایستد و من بی اختیار با دیدن آینه آسانسور، به این فکر می‌کنم که روسری ام خوب نایستاده است.
سریع شروع می‌کنم به مرتب کردن روسری ام و آینه انگار می‌خواهد به من حرفی بزند که مجبورم می‌کند به تصویر گوشه آینه که مردی است با سر پایین و در فکر فرو رفته، لحظات باقی مانده را خیره شوم.

چه قدر امروز غم دارد…

به محض ورودش، هم زمان تمام افرادِ در راهرو بیمارستان می ایستند.
حتى عزیزه خانم!

الناز جلو می آید و بعد از اینکه با احترام به برادرش سلام می دهد، بغلم می کند
_ خوب شد اومدی عزیزم.

شهرزاد خواهر کوچکتر شهاب، یک گوشه ایستاده و ترجیح می‌دهد از دور فقط سر تکان دهد.
عزیزه خانم را بغل می‌کنم.
پیشانی ام را می‌بوسد.
_ قربانت برم جیران. شهاب بی قرارته. زودتر برو داخل اتاق مادر.

با تردید بر می‌گردم و امیر رضا را نگاه می‌کنم. انگار من هم یاد گرفته ام در این خاندان، باید براى هر قدمى، رخصت از شیرشاه گرفته شود.
سرش را که تکان می‌دهد، یعنی تایید کرده است.

صورت بى رنگ شهاب و سوزن سرمى که در رگ های مردانه اش رسوخ کرده است، غم بزرگى در دلم می‌نشاند.
او لبخند می‌زند اما من بغض می‌کنم.
لب هایم می‌لرزد و صدایش می‌زنم.
_ شهاب؟؟

دست هایش را از هم باز می‌کند.
مرا به آغوشش دعوت می‌کند، شوهرم است…
حلال…
محرم…
تعلیل جایز نیست!

خودم را به سینه اش می‌بخشم و سر روی سینه اش تمام این ساعات دلشوره ام را می‌بارم…
سرم را نوازش می‌کند و بوسه هایش بر سر و صورتم می‌نشیند و هم زمان می‌گوید:
_ حرف مردن بزنى، خودم می‌میرم زودتر.
دیوونه تو خودکشی کنی؛ قبل خودت، منو کشتی.

حرفهایش را نمی‌فهمم.
سرم را بلند می‌کنم.
کنار در می‌بینمش.
دستش را به دیوار زده و سرش را روى آن گذاشته…

شهاب را نگاه می‌کنم.
چشمک می‌زند.
هیچ چیز این‌جا اندازه فهم من نیست…

جلو می آید.
کمى آن طرف تر از تخت می ایستد.
عزیزه خانم و بقیه هم پشت سرش وارد می‌شوند.

_شما دوتا جز خودتون به خانواده های بدبختتونم فکر می‌کنید؟

شهرزاد با صدای بلند زیر گریه می‌زند و الناز بغلش می‌کند.
بر می‌گردد و با همان جذبه ى چشم هایش به شهرزاد، حکم سکوت می‌دهد.
عزیزه خانم سر تکان می‌دهد و حاج امیر ادامه می‌دهد:
_ لازم نیست واسه هم بمیرید!
واسه هم زندگی بسازید. هنر تو مردن نیست.

شهاب آرنجش را روی صورتش می‌گذارد و صدای هق هقش، قلبم را به درد می آورد.
من طاقت ندارم. بی اختیار من هم به هق هق می افتم.

صداى حاج امیر هم به بغض، آلوده می‌شود.
_ زندگی بچه بازی نیست! هر کدومتون در مقابل خوشبختی اون یکى مسئولید!
مدیون همدیگه اید!
آقا شهاب!
مردونگى این نیست تو قبل نومزدت خودت رو بکشی!
خیلى دوستش داری؟! باشه قبول!
ولى این‌قدر خوشبختش کن دیگه حتی به مرگم فکر نکنه.

شهاب آرام و زیر لب، چَشم می‌گوید و بلافاصله با همان مظلومیت می‌پرسد:
_ دیگه با عقدمون مخالف نیستید داداش؟

با اخم جواب می‌دهد:
_ از اولش هم مخالف نبودم! با تعجیل مخالفم! با از سر معده تصمیم گرفتن! با این مسخره بازیا که همین الان راه انداختید.

عزیزه خانم مداخله می‌کند و آستین حاج امیر را می‌گیرد و به زبان ترکی می‌گوید:
_ آقا شما به بزرگیت ببخششون! جوانن… خامن…

شهاب دست مرا محکم می‌گیرد.
نگاه همه زوم می‌شود روى دستهایمان…

_ قول می‌دم خوشبختش کنم.

امیر رضا سر تایید تکان می‌دهد.
_ ان‌شاءالله

اگر خدا بخواهد؟؟
مگر می‌شود خدا بد بخواهد؟!
اما امان از بنده هایش…
از بد خواستن هایشان…

عمه زری یک ساعت است که مشغول اتو کشیدن موهایم شده است.
زن عمو جلوی آینه در حالى که سایه سبز پشت چشمش می زند می گوید:
_ زرى با اتو لباس راحت تر بودا، اینجوری خیلی طول می کشه.

نسیم اتو را از روى روسرى اش بر می دارد و رو به رویم می گیرد و با خنده می گوید:
_ بیا خودم اتوت بزنم!

عمه سرم را با اتو مو سمت عقب می کشد، دستم را در هوا سمت نسیم پرتاب می کنم:
_ بزنى بسوزونیم؟

نفیسه مثل همیشه در حال گشتن و غر زدن، کیف لوازش آرایش زن عمو را کف زمین می ریزد و می گوید:
_ فعلا جیگر منه داره می سوزه! پنکیک خوشگلم پودر شد، مامانمم که هیچیش پیدا نیست.

زن عمو با اخم می گوید:
_ می مردی می گفتی شوهرت یکی دیگه بخره؟
اندازه یک پنکیکم نمی تونه خرج کنه؟

عمه لبش را گاز می گیرد:
_ زن داداش !

نفیسه با حرص از جایش بلند می شود:

_ نخواستم! نه پنکیک خواستم نه غر زدن!

سمت در که می رود ، مامان با سینی شربت از آشپزخانه خارج می شود و مقابلش می ایستد:
_ کجا نفیسه جون؟ بیا زنعمو شربت آوردم.

نفیسه لیوان را بر می دارد:
_ مرسی زن عمو می برم بالا می خورم.

عمه با صدای بلند می گوید:
_ نفیس!
برو کرم من رو پایین از تو کیفم بردار از پنکیک بهتره.

مامان رو به رویم می نشیند، دستانش را دو طرف صورتم می گذارد:
_ الهى قربونت برم ماه شدی!

با خنده می گویم:
_ مامان من که صورتم رو کاری نکردم.

عمه دوباره سرم را عقب می کشد:
_ یکم رژ و رژ گونه می زنم واست.

مامان لبش را گاز می گیرد:
_ نه زری بعضی فامیلاشون که بار اوله ریحانه رو می بینن فکر می کنن حالا همیشه اهلش بوده!

نسیم روسری را روی سرش می اندازد و بعد می نشیند و لیوان شربتش را بر می دارد:

_ اووووووف زن عمو همچین میگی اهلش ! آدم احساس می کنه انگار اهل مواد مخدر منظورته!

زن عمو قهقهه می زند:
_ مرضیه خودش نکرده یک رنگ مو به سرش بزنه.

مامان با خنده روسری اش را جلو می کشد:
_ روسریمو که نمی خوام در بیارم.

با حرص می گویم:
_ به خدا هزار بار بهش گفتم گوش نمی ده.

زن عمو با تمام قدرت رژ قهوه ای بدرنگش را روی لبش می کشد:

_ قراره مردها رو بفرستیم طبقه بالا زن ها آخر مجلس بزن برقص کنیم ها!

مامان با همان لحن ساده همیشه اش می گوید:
_ شماها هستید دیگه جا منم می رقصید.

زن عمو شروع می کند به بشکن زدن و لرزاندن سینه هایش:

_ مرضی! باید جلو دامادت امشب این جوری قر بیای!

مامان آرام روی صورت خودش می زند و لبش را گاز می گیرد:

_ خاک به سرم!

زن عمو بیشتر می خواند و قر می دهد.
نسیم هم روى میز ضرب می گیرد،حنانه هم با ذوق از اتاقش بیرون می آید و همراه زن عمو شروع به رقصیدن می کند.
همه میخندیم، زن عمو با بشکن و قر می خواند:

_ ماشالا ماشالا بهم بگید
ماشالااااا !
هرکی نگه ماشالا !
سوراخ سوراخ شه والا !
سوار الاغ شه والا !

از شدت خنده از چشم هایم اشک می آید.
گاهی فکر می کنم زن عمو اگر زن جلال نامی نشده بود، اگر سرنوشتش به خانه ارجمند گره نمی خورد می توانست همه عمرش برقصد و شاد باشد
و حتی دیگر به کسى طعنه نزند…
این خانه، زینت را زن عمو کرده بود…
زن عمو….

با شهاب تماس می گیرم، یک ساعت می شود که جواب نمی دهد.
مدام پیام می فرستم، دوباره دلم شور افتاده است.
بار آخر که زنگ زدم و جواب داد صدایش خیلى عصبی بود و در عین حال گرفته!

_ چیه ریحانه دستت رو گذاشتی رو این ماس ماسک؟!

توقع این طور برخوردش را ندارم با بغض می گویم:
_ من ..
من نگران شدم!

_ نگران چی؟
خبر مرگم دارم کارامو می کنم واسه شب دیگه.
فرت فرت نمی تونم پیام بدم !

با ناراحتی می گویم:
_ خوب! چرا این مدلی این حرف میزنی با من ؟

_ اعصابم خورده کلی کار دارم.

_ چه کاری خوب؟ اصلا کجایی؟
_ سر قبر بابام!

ناله می کنم:
_ شهاب!!!

یک مرتبه قهقهه می زند:

_ دارم میرم سر قبر بابام،
وقتى زنده بود به دردم نخورد، شاید الان به درد بخوره!

بغضم سرازیر می شود:
_ با من بد حرف زدی!

_ بچه ام!
آقات عصبیه گیر نباید بدی دیگه.

_ گیر ندادم که! فقط دلم تنگ شده!
_ قربون دل تپلش.

_ شهاب!!! یعنى من شکم دارم؟ خیلی نامردی!

_ قربون همه تپلیات
سفید برفی خودم.

_ شب زود بیا
_ پیژامم بیارم؟
_ واسه چى؟
_ بخوابم خونه پدر زن.

_ وای بابا!

دوباره قهقهه می زند:
_ به مامانت بگو اصرار کنه داماد گلش رو نگه داره!
_ نخیر نمیشه آقاجون ما رو می کشه!

بعد از چند ثانیه مکث می گوید:
_ عقد کنیم یک کار می کنم تمام این رسم و رسومات مسخره رو تا قیامت فراموش کنن.

من احمقم…
اینقدر احمق که برای جملات گلادیاتورى تقلبى نوزده سالگى ام تا حد مرگ ذوق زده ام…

تا سوت پایان و شروع راند بعدى فقط چند دقیقه باقى مانده است…

مامان کمک می کند بابا کت سورمه اى اش را بپوشد.
یک لحظه نگاه بابا روى صورتم گره می خورد. سریع سرم را پایین می اندازم و در دلم چه قدر از خودم شاکى ام برای این رژ و رژگونه…
دلم می خواهد حالا محکم بغلش کنم…
دلم می خواهد بگویم از همیشه برایش دل تنگ ترم…
اصلا بیشتر از همه دل تنگ او هستم…
اما مثل همیشه فقط می توانم در سکوت ، سکوتش را تماشا کنم… امشب تنها شبی است که پدرم را تا این حد مظلوم و مغموم می بینم ….

خانه پر شده است از آدم هایی که می شناسم و نمی شناسم.
تقابل جبار زاده ها و ارجمندها آن طور که فکر می کردیم جذاب نیست!
هر دو طرف با پشت چشم های نازک شده نگاه تحویل هم می دهند.
زل می زنم به سبد گل بزرگى که از در به سختى داخل آوردند.
زن عمو آرام در گوشم با خنده می گوید:
_ به شوهرت بگو مگه تاج گل واسه مراسم ختم می خواسته ببره؟ گل از این گنده تر نبود؟

نفیسه در حال جویدن ناخن هایش زل زده است به سینی های نقره اى که خلعتى ها را در آن چیده اند. نسیم با خنده می گوید:
_ داره می شماره و چون از مال خودش بیشتره احتمال سکته داره!

مامان مدام در حال تعارف و پذیرایی از مهمان هاست.
سولماز خانم هم با کت و شلوار جذب و کوتاه سفیدش انگار عروس اصلى مجلس است …

همه حواسم سمت قسمت مردانه است.
همانجا که شهاب کنار پسر عمویش شبیه یک پسر بچه تخس که به اجبار آرام گرفته است، نشسته است و هر وقت نگاهش با من تلاقی می کند با یک چشمک دلی می برد که برگشتش با جناب حضرت فیل است و بس…

کانال عاشقي

همچنین ببینید

پارت ۳۶ رمان هزار چم

  مجری، کلافه جلو آمد و خیلی جدی گفت: _ خانم جبارزاده قرار ما این …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *