سه شنبه , بهمن ۳۰ ۱۳۹۷
خانه / رمان / پاورقی زندگی جلد دوم / پارت ۵ رمان پاورقی زندگی (جلد دوم )

پارت ۵ رمان پاورقی زندگی (جلد دوم )

با لحن بی تفاوتش می گوید:تو که کار خودتو می کنی نظر من که مهم نیست
-من نمی تونم کامیار…
حرفش قطع می کند:باشه..خوابم میاد شب بخیر
دلش می گیرد…بغض می کند غربت و دور از خانواده غم بزرگی است و ازآن بزرگ تر در این وضعیت که همسرت بایدحرف های عاشقانه محبت امیز بزند که غربت تنهایی رنگ ببازد باید رفتارهای سرد شوهرش تحمل کند.شاید فقط ثروت گذشته اش اخلا ق او را هم چون سابق خوب می کند…زمان بدون منتظر ماندن کسی به سرعت می گذرد،آرش ۶ماهه شده است..اخلاق کامیار هنوز در نوسانات بود گاهی خوب و مهربون گاهی کلافه و بی حوصله کامیار از این وضع زندگی خسته شده از اینکه هیچ پیشرفتی در زندگی اش نداشت عصبی است .در جا زدن در زندگی هدف کامیار بلند پرواز نبود.به اجبار و زور مریم به پارک می روند.
هوا سرد است هر دو پالتوی گرمی به تن کرده اند آرش را چنان پوشانده اند که فقط بتواند نفس بکشدمریم کالسه ارش را به حرکت در می اورد.کامیار با قدم های آهسته که دو دستش در پالتو کرده مریم را همراهی می کند.یک هفته تا کریسمس مانده است و برخلاف سال های خوش زندگیشان که این عید را جشن می گرفتن دو سال است که برایشان مهم نیست…افراد زیادی برای خرید تکاپو بودند اما ان دو فقط به افراد نگاه می کردند.
کامیار:می ذاشتی هوا یه ذره خوبه بشه بعد بیام بیرون یخ کردم
مریم سرش را بالا می گیرد و بخار دهانش را با “ها” بیرون می فرستد می خندد:دیونه شدی؟!!!تا سه ماه اینده هوا خوب نمیشه،ما باید خودمون رو حبس کنیم؟!
-مریم
-جانم
-دیگه نمی خوام تو اون گلفروشی کار کنم
حرف بی مقدمه اش او را متعجب می کند:چرا؟
-بابا کار من این نیست،من الان باید تو شرکتم نقشه ها رو تایید و دستور بدم با تو سفرهای اروپایی بریم
با لحن ارامی می گوید:منم اینا رو دوست دارم،ولی فعلا نداریم…شاید بعدا…
با پوزخندی حرفش را قطع می کند:نداریم و نخواهیم داشت…چند وقتیه دارم به این فکر میکنم خونمون رو بفروشیم شاید…
-نه کامیار نه…خواهش می کنم به خونه کاری نداشته باش
-یعنی خونه برات مهم تر از حال روحی خراب منه؟
-نه…ولی من…من میگم اگر خونه رو بفروشیم ممکنه بعدا برای اجاره خونه به مشکل بخوریم
کامیار دست به سینه رو به رو نگاه می کند مریم همچنان به او خیره است:کامیار خوب من…ناراحت نشو دیگه
با لحن دلخورش می گوید:نه نیستم…خیلی وقته دیگه از حرفات ناراحت نمی شم چون می دونم ادم خودخواهی هستی فقط فکر خودتی…ادمای اطرافت هم برات مهم نیستن…بخاطر همین از اون پسره کوره بیچاره طلاق گرفتی اومدی سراغ من،چون فکر اینده خودت بودی..آیندت با اون تضمین نبود
نمی تواند بغضش نگه دارد و با گریه می گوید:بی انصاف، داری این حرفا رو به من می زنی؟من؟ منی که صد بار گفتم دوست دارم…تو پاشدی اومدی ایران و زیر پام نشستی هنوز دوست دارم نتونستم فراموشت کنم..من که داشتم زندگیمو می کردم
فریاد می زند:راضی بودی؟!!!نه!!!! منتظر بودی یکی بیاد نجاتت بده
صدای مریم هم بلند می شود:نخیر اینجوریام نیست اگر نمی اومدی شاید عاشقش می شدم…می دونی چیه اون کور بود اما عین تو اخلاقش دم به ساعت عوض نمی کرد…حتی تا اخرین لحظه هم که خواستم ازش جدا بشم بازم باهم تندی نکرد.اون مرد بود نه عین تو…
سوزش صورت مریم و و دست فرود امده کامیار فضای آرام پارک در هم ریخت:اسم اون اشغالو پیش من نیار…اگر اون مرد تر از من بود ور دلش می موندی چرا با من اومدی؟
سیلی ناگهانی کامیار همچون برق با ولتاژ بالا به صورت مریم خورده بود به طوری که تمام مکانیز های مغزش را از کار انداخت ،فقط توانست نگاه پردردش به او اندازد… شوک ان سیلی مانع از چرخاندن زبان در دهانش شد که بپرسد “چرا؟”با دست صورتش را می پوشانده است سوزش داشت…حرف هایش، طعنه هایش، لحن حرف زدنش،رفتارهای ناملایمش،مریم درد همه این ها را داشت جز سیلی که خورده بود.
اشک های گرمش صورت سردش را نوازش می کند.کامیار دستش را مشت می کند بلند می شود با قدم های تند وعصبی از انجا دور می شود او می ماند و اشک هایش و گریه هایی که پناهگاهی برا ی ریختن نداشت.بدنش از بی کسی اش لرزش خفیفی گرفته بود.به چه جرمی این سیلی را خورده بود؟در دلش آرزو می کرد کاش نیامده بود.
تنهایی به خانه می اید.بهت زده به همسرش که مشغول سیگار کشیدن است می بیند قصد قهر کرد بود اما دیدن این صحنه نتوانست سکوت کند:
-سیگار میکشی؟
-محض نشنیدن نق زدن های تو سه ماه بیرون از خونه می کشم
باز هم نیشدار بود.چیزی نمی گوید،حسش به او القا می کرد تاریخ مصرفش برای کامیار عاشق پیشه تمام شده باآرش به سمت اتاق می رود کامیار صدایش می زند:
-صبر کن
به چهره مظلوم وپراز گلایه و ناراحتی اش که جای دستش است به او می دوزد:از امشب چشم مریم بله مریم تموم شد…از این به بعد هر کاری دلم بخواد می کنم پول میارم دوست داشتی خرج کن نخواستی…هر کاری می خوای کن فقط بچمو جایی نمی بری
چقدر بی رحم شده در لحنش از محبت و عشق خبری نبود،اگر پول اینطور عوضش کرده پس ازدواج با او از اول اشتباه بود.
صدای بغض دار و لرزانش به گوش او می رساند:پای کس دیگه ای در میونه؟؟
نگاه پوزخند دارش به او می اندازد:یه درصد فکر کن با این شرایط می تونم زن دیگه ای تو زندگیم بیارم
-پس چت شده؟چرا اینجوری؟تو هیچ وقت به من تو نمی گفتی اما امروز…
گریه فرصتی برای حرف زدن به او نمی دهد به اتاق می رود و روی تخت گریه می کند دوست داشت همچون سابق کامیار وارد اتاق شود نازش بکشد و با عذر خواهی از دلش بیرون کند اما انتظار طولانی مدت او به کوبیدن در اپارتمان ختم شد.بعد از مدت ها با صورت خیس شده از اشک به سراغ اسم سفالی اش که مهیار برایش ساخته بود می رود روی تخت نشسته سفال با هر دو دستش روی سینه اش می گذارد نمی دانست گریه اش برای دلتنگی خانواده اش است یا ایران یا شاید هم مهیار…گریه زیاد ارامش می کند و صدای نم نم باران که به شیشه پنجره می خورد همچون لا لایی است؛ به خواب فرو می رود.
با گریه آرش ازسر گرسنگی چشم باز می کند هوا تاریک است قبل از شیر دادن به آرش چراغ ها را روشن می کند.
-جانم مامان…بیدار شدی؟گشنته؟
چشمانش از فرط گریه زیاد سوزش داشت و به زحمت باز نگه اش داشته بود.بعد ازشیر خوردن آرش به ساعت که ۹شب نشان می داد نگاهی انداخت…نگرانی پشت نگرانی اضطراب پشت اضراب به سراغش می آمد و لحظه ای تنهایش نمی گذاشت.ترجیه می داد با او تماس نگیرد…حالا که می خواهد با او حرف نزند باید خویشتن داری کند و غرورش را لکه دار نکند با خودش قول داد با او هیچ تماسی نگیرد.اما صدای تیک تاک ثانیه های ساعت او به می گفت “تماس بگیر”شام نمی خورد.ساعت دوازه شب صبرش تمام می شود و تماس می گیرد کسی پاسخ نمی دهد…دوبار…سه بار…پنج بار..تلفنش جواب نمی دهد.
-تورو خدا بردار کامیار…باشه قهر کن نگرانتم جواب بده
ساعت می گذشت و خبری از همسرش نبود.صدای ناله های آرش می شنود تب کرده است:وای خدا نه آرش عزیزم
دوباره به سمت تلفن می رود بعد از چندین تماس با اعصاب لحه شده اش فریاد می زند:ارش مریض شده گوشی رو بردار لعنتی
هوا تاریک است با اب ولرم پاشویش میکند..امیدوار است تبش پایین بیاید و نیاز به دکتر نداشته باشد.اما تبش انقدر بالاست که جسم بی جانش روی دستان مریم بی حرکت بود.با ترس و وحشت به سمت جعبه ای که پول پس انداز می کرد رفت خیالش راحت بود پول ذخیره شده از گل فروشی کامیار است. نگرانی برای نیامدن کامیار و حال بد آرش فرصتی به او نداد بتواند لباسی درست و گرم انتخاب کند پتویی دور آرش می پیچاند و با پای پیاده و تند و ترسی که بخاطر خلوتی خیابان در وجودش رخنه کرده بود به سمت بیمارستان حرکت میکند.
پرستاری می ببیند:خانوم..خانوم پسرم تب کرده
پرستار بچه را ازاو می گیرد و روی تخت می خواباند نفس نفس زنان گفت:حالش خوب میشه؟
-بله نگران نباشید..مریم دکتر و صدا بزنم
فقط سرش تکان داد.بعد از معاینه توسط دکتر باز همین سوال از دکتر پرسید و او هم جواب پرستار به او داد.
حالا که خیالش از بابت آرش راحت شده بود به گوشی اش نگاه می کند نه کسی تماس گرفته بود نه پیامی فرستاد است. همانجا چندین بار تماس می گیرد باز هیچ، بخاطر لباس نامناسبش از سرما روی صندلی خودش را جمع کرده بود.کنار آرش در اتاقش می نشیند.تا صبح انجا می ماند نگرانی اش مانع خوابیدن او می شود.با چشمان قرمز شده از بی خوابی و صورت رنگ پریده از اضطراب در حالی که آرش در آغوش دارد از بیمارستان خارج می شود.تلفن زنگ می خورد ازخوشحالی بدون نگاه کردن به شماره می گوید:
-کامیار کجایی ؟ مردم از نگرانی
صدای مرد که با لهجه استرالیایی حرف زد خاموش شد:خانم، اقایی به بیمارستان اوردن که شما اخرین تماس با اون داشتید
-چی؟من؟
انگار شک داشت به اسم نگاه می کند بی شک شماره همسرش بود:بله شماره همسر من هستن ولی…
-لطفا به ادرسی که بهتون میدم بیاین
بعد ازدادن ادرس… امیدوار بود گوشی همسرش دزده باشند و ان مرد دروغ گفته باشد..اصلا کامیار در بیمارستان چه می خواست؟.برای انکه مطمئن شود سریع خودش را به انجا می رساند.آرش هنوز در آغوشش خواب بود.با پرسیدن نام همسرش ..اسمی به ان نام ثبت نشده بود.اما اتاقی را به او نشان دادند که شب گذشته به انجا اورده بودند. وارد اتاق می شود با دیدن صورت وگردن باند پیچی شده مردی ضربان قلبش بالا می رودپاهایش به زحمت او را با خود می کشد و به تخت نزدیک می شود.بدن،بدن کامیار بود اما صورتش مشخص نبود.مرد دکتر نزدیک می شود:
-خانم این اقا همسر شماست؟!!
هنوز نگاهش به مرد بود ارش بیشتربه خودش فشرد سرش تکان داد:نه…نه..نیست….شوهر من نیست
موبایل از جیبش خارج می کند:این موبایل و می شناسید؟
حس می کرد روی سرش وزنه صد کیلویی گذاشته اند به زحمت گردنش می چرخاند و به موبایل نگاهی می اندازد از ته گلویش صدایی بیرون می آید:آره
اخرین شماره را به او نشان می دهد:و این شماره؟؟
می خواهد اب دهانش قورت دهد اما بخاطر اضطراب زیاد دهان ولبش خشک بود زبان خشک شده اش را در دهان می چرخاند:شماره منه
-خوب پس ایشون باید…
با فریاد حرفش را قطع می کند:نه…این شوهر من نیست
نمی خواست قبول کند کامیارش به چنین روزی افتاده است.عقب عقب می رود.به دیوار می خورد می خواهد از آن موقعیت بیرون رود دکتر به دنبالش می رود:
-خانم!!!خانم وایسید…حلقشو ببینید
با شنیدن اسم حلقه بر می گردد انگار تنها چیزی که در ان شرایط آرامش می کرد و خیالش بابت آن مرد، که همسرش نیست راحت می کردهمان حلقه است.
-بهم نشون بدید
از همان جیب حلقه ای رینگ در می اورد که اسم مریم رویش هک شده بود دست لرزانش دراز می کند به دقت می بیند…خودش بود همان حلقه ای که مریم برایش سفارش داده بود.همه نیرویش را جمع می کند و دوباره راهی همان اتاق می شود،نزدیک تر می شود.جرات نگاه کردن نداشت،ملحفه کنار زد خالی مشکی روی پهلوش دید پاهایش شل شد… قرینه چشمانش خیره به همان خال ماند….توان ونیرو حرکت نداشت….شوک زده شده بود.. انگار کسی او را هل داد محکم روی زمین افتاد.
-یا خدا
آرام آرام چشمانش گرم و اشک هایش سرازیر می شود…آرام آرام گریه می کند… سینه اش تنگ شد به سختی اکسیژن وارد ریه هایش می کند…برای نجات از ان حس خفگی جیغ بلندی می کشد”کامیــــــار”با همان حس فلج کننده که درپایش بود بلند می شود،نمی تواند با ایستدبا همان جیغ آرش بیدار شده وبه گریه افتاد. دو پرستار برای آرام کردنش می ایند یکی از ان دو می خواهند آرش را بگیرند.به آنها نمی دهد.
-چرا صورتش وبستین؟بازش کنید..باندای صورتشو باز کنید
به صورت کامیار چنگ می زند قصد باز کردن باند صورتش دارد آن دو پرستار مانع می شوند:نکنید خانم …آروم باشید
در این بین شال بافتنی قرمز رنگ که بافته دست خودش است از سرش می افتد:ولم کنید…صورتشو باز کنید..می خوام ببینمش
پرستار:نمیشه خانم صورتش سوخته
مریم نمی شنوند با یک دست پسرش در اغوش دارد با یک دست قصد باز کردن باند دارد باز هم به سمت کامیار می رود.باز دو پرستار مانع می شوند…صدا های جیغ و گریه ی بلند مریم وگریه آرش کامیار را بخاطر قرص های ارامش بخش قوی بیدار نمی کند.می خواهند به او هم ارام بخش بزنند ولی اجازه نمی دهد پسرش را از دست یکی از پرستارها که در یک فرصت از دستش گرفته بود بیرون می کشد و بیرون میدود.لرزش خفیفی بخاطر ترس ووحشت به جان بدنش افتاده بود.آرش همچنان گریه می کرد روی نیمکت در محوطه بیمارستان نشست،حس می کرد انجا اکسیژن برای نفس کشیدن بیشتر است فکش می لرزید:
-گریه نکن مامان گریه نکن..همه چی درست میشه…بابا خالش خوب میشه!!آره بابا حالش خوب میشه
اگر کسی در آن نزدیکی بود مطمئن می شد مریم هذیان می گوید. نمی دانست چه اتفاقی برای شوهرش افتاده است پرستار جوان با لباس و شلوار سفید به اونزدیک می شود:
-سلام
چشمان وحشت زده اش را به زن می دوزد زن دستانش را دراز می کند:اجازه بدید بچتون رو براتون آروم کنم
بیشتر به خودش می فشارد و نگاه بی اعتمادش به او می دوزد و سرش رابه معنی نه تکان میدهد..زن با لبخندی رو به گفت:
-همینجا کنارتون هستم…داره گریه می کنه…..من پرستارم بهم اعتماد کنید
چهره اش شبیه به دیوانه ها شده بود.به پسرش که حالا گریه اش به هق هق افتاده است نگاه کرد..می دانست در ان شرایط نمی توانست پسرش را آرام کند ارام به دست زن می سپارد… یک ساعت طول کشید که آرامش کند.
-بهش شیر بدید
حوصه شیر دادن نداشت.با این فاجعه زندگی اش کنار نیامده بود…اما هر چطور شد به آرش شیر داد.در همان حین خوابش می برد. دوست داشت موبایل زنگ بخورد و کامیار بگوید “من خونه ام بیا”…چندین بار به صفحه گوشی اش نگاه می کند.اما خبری از تماس نشد.
-چه اتفاقی برای همسرم افتاده؟
-خوب من خبر ندارم ….من صبح اومدم شوهر شمارو دیشب آوردن
دروغ از چشمانش هویدا بود…می دانست، اما وظیفه او گفتن خبر از اتفاقاتی که برای بیماران می افتد نبود.دکتر همسرش می اید رو به رویش می ایستد:
-باید باشما صحبت کنم
چهره ی مریم بی شباهت به فردعزادار نبود غبار غم به چهره اش پاشیده بودند بارفتن پرستاردکتر ادامه می دهد:در مورد وضعیت همسرتون
فقط سرش تکان می دهد.هر چه می خواهد بگوید،فقط از خوب شدن حال کامیار هم حرفی بزند.یا لااقل بگوید او شوهرش نیست…با فاصله زیاد از او می نشیند.
با لحن ارام لبخند بر لب می گوید:پسر زیبایی دارید
مریم با همان حالت حزن و اندوه به او نگاه می کند دکتر متوجه می شود…موقعیت خوبی برای تعریف کردن از پسرش نیست…اصلا حوصله شنیدن هیچ حرفی جز حال شوهرش ندارد.
-چرا صورت شوهرم رو با باند بستید؟
دکتر دستانش به هم قفل می کند به صورتش نگاه می کند از هیچ چیز خبر نداشت:کسی همراهتون نیست؟
صدای غمگینش از ته گلویش بیرون می اید:به خودم بگید
به چشمان منتظر و نمدارش که هر آن امکان داشت اشک هایش سرازیر شود چشم دوخت:
-خوب!!!پس من راحت باهاتون حرف می زنم…صورت شوهر شما با اسید سوخته،یعنی ما این احتمال رو می دیم که یک نفر از روی قصد اینکار رو کرده باشه،و متاسفانه هر دو چشماش از دست داده؟
-خوب میشه؟ می تونه که دو باره ببینه؟
-خانم، چشمی ندارن که خوب بشن
-باید عمل بشه؟هزینه اش چقدر میشه؟؟
دکتر متوجه حال بد او می شود هوا سرد است نگاه کوتاهی به لباس نامناسب مریم که فقط یک بارانی ساده است می اندازد لبانش تر می کند:
-می خواید بریم داخل بیمارستان؟اینجا اصلا هوا خوب نیست
-لطفا جواب منو بدید؛هزینش چقدر میشه؟؟
-خانم چشمان شوهر شما تخلیه شده،یعنی نیست،از بین رفته…متوجه می شید؟!
حرف های دکتر برای مریم نامفهوم و گنگ بود درست متوجه نشده بود دکتر در مورد چشمان شوهرش چه گفته است.
-یعنی چی؟
دستانش به هم می زند:متاسفم کاری از دستم بر نمی اید
کلمات انگلیسی از یاد برده بود یا دکتر خوب نمی توانست انگلیسی صحبت کند.
-یه دکتر دیگه بهم معرفی کنید
دستی به صورتش می کشد نمی دانست چطور باید به زن بفهماند همسرش نمی بیند.
دکتر به اندازه کافی برای او توضیح داده است که همسرش نابینا شده:پیش هر دکتری برید همینه…شوهرتون چشم نداره،متاسفم
می ایستد انگار تازه متوجه شده بود چشم ندارد یعنی چه او را یاد مردی می انداخت که نمی دید..به زحمت ایستاده است،پاهایش بی جان وشل است سنگینی آرش هم به آن اضافه شده است.
-نمی بینه؟؟
رو به روی هم ایستاده اند دکتر خوشحال از ان که بالاخره فهمید سری تکان می داد:بله باید…
احساس می کرد پوتک آهنی بر سرش فرود آمده است…بقیه حرف های دکتر نشنید… بی هوش می شود و قبل از آنکه باآرش به زمین بخورد.دکتر هر دوی ان را می گیرد و با صدا زدن پرستاران او را به اتاق برده وسرومی به او وصل می کند به محض باز کردن چشم و درک کردن فضایی که در آن است می فهمد چه بلایی بر سرش آمده است. باز گریه…باز آرام بخش…باز خواب عمیق او را می گیرد.چشم باز می کند یاد پسرش می افتد سروم از دستش می کشد فریاد می زند:
-آرش!!آرش
پرستاری به سمتش می آید می خواهد او را آرام کند مریم با اضطراب و ترس می گوید:پسرم کجاست؟!!!پسرم کجاست؟آرش
-الان می گم پسرتون و بیارن آروم باشید دستتون داره خون میاد
دستش از دستان پرستار می کشد بیرون با وحشت راهرو بیمارستان را طی می کند و پسرش را صدا می زند:آرش..آرش ..آرش
.دکتر می آید:پسرتون اینجاست
بر می گردد با نفس نفس زدن و ترسی که در چشمانش مشخص است به صورت دکتر نگاه میکند:پسرمو بدید
دکتر به سمت اتاقش که پشت به او قرار داشت می رود و در آن را باز می کند:اینجا خوابیده
به آن سمت می رود با دیدن او که روی مبل آرام خوابیده با اشک به سمتش می رود و با بغل کردنش دل بی قرارش آرام می شود.رو به دکتر می گوید:
-ممنون..خیلی ممنون
دکتر به تکان دادن سرش بسنده می کند مریم ادامه می دهد:می خوام ببینمش
نمی دانست مریم آمادگی برخورد با همسرش داردیا نه..اما به این فکر کرد که دیر یا زود باید با این واقعیت کنار بیاید:باشه اما قبلش باید دستتون برسید
دردی نداشت به دستانش که خون کمی امده بود نگاهی کرد وقبل از انکه حرکتی کند دکتر جوان چسبی به دستش زد:بخیه نمی خواد نگران نباشید
مریم به چهره اش نگاه می کند یک مرد کاملا استرالیایی…سفید پوست با موهای بور و چند کک ومک روی گونه اش،چهره ای معمولی داشت. دکتر او را تا اتاق کامیار همراهی می کند بعد از آنجا می رود.
آب دهانش قورت می دهد و نزدیک تخت می شود گریه مجال نمی دهد.حرفی به همسرش بگوید..باورش سخت بود صورت زیبای کامیار سوخته است و دیگر خبری از آن چشمان میشی رنگ که همیشه در آن غرق میشد نبود…وبینی زیبایش نابود شده است.
همان طور که تکانش می دهدبا صدای غمدار وبغضش صدایش می زند:کامیار…کامیار پاشو
کامیار دراثر آن همه آرام بخش ناشنوا شده بود و چیزی نمی شنید…همانجا ماند و برای خودش و زندگی که در پیش دارد و برای نابینایی کامیار گریه کرد. نه کسی بود دلداریش دهد نه آرامش کند. تنها چیزی که در آن موقعیت محرمش بود گریه است.کنار دیوار در حالی که ارش در آغوش دارد خوابش می برد.ساعاتی بعد با شنیدن صدای آرامی که او را خانوم صدا می زند چشم باز کرد.دکتر جوان که با دوفنجان قهوه و لبخندی برلب رو به رویش ایستاده،کاش اسمش را می دانست:
-فکر کردم یه فنجون قهوه دوست داشته باشید
مریم همیشه چای را به قهوه ترجیه می داد با تن صدای پایین می گوید:نه ممنون نمی خورم
-می تونم کنارتون بشینم؟
به خودش که روی زمین نشسته نگاه کرد ,بعد کامیار:هنوز بیدار نشده؟
خندید:جواب من این نبود(مریم نگاهش کرد)نه،باید خیلی دوست داشته باشی
زمانی خیلی دوستش داشت اما حالا که زندگی را بر او تلخ کرده خیلی را از دوست داشتن برداشته،فقط دوستش دارد.
-بله دوستش دارم
می ایستد. در اثر در اغوش گرفتن آرش به دستانش فشار آمده بود و درد بی حس کننده ای در دستانش پیچیده است.چشمانش فشرد و لبانش گزید.
-می خواید پسرتون و به من بدید
دلیل محبت های دکتر غریبه را نمی فهمید:نه ممنون
بیرون می رود و روی صندلی که در راهرویی قرار داشت می نشیند او هم با فاصله یک صندلی نشست فنجانش را روی همان صندلی که بینشان بود گذاشت، بوی قهوه مریم را وسوسه میکند فنجان را بردارد و قلپی از آن میخورد دکتر لبخند پیروزمندانه ای زد:
-اسم من جانه
مریم به دیوار شیشه ای که هوای پاییز و بارانی بیرون را نشان می دهد نگاه کرد،حال بدش حوصله حرف زدن را از او گرفته بود.
چشمان سیاهش را به دو تلیه ی سبز رنگ می دوزد:میشه حرف نزینم؟
جان حال او را درک می کردسرش تکان می دهد:آره میشه،فقط خواستم از این فضا بیاید بیرون
نگاهش می کند انگار او هم فهمیده مریم در ان کشور بی کس است ونیاز به یک هم صحبتی دارد بغضش را با آب دهانش فرو می برد:
-ممنون،ولی من الان احتیاج به آرامش و تنهایی دارم
-بله حتما
بلند می شود و با فنجان قهوه اش مریم و تمام درد ها،غم هاوتنهایی اش را تنها می گذارد.خم می شود و در حالی که فنجان در دست دارد می گرید.
سه روز تمام با آرام بخش دردش را تسکین می دادند.تمام این سه روز مریم مسیر بین خانه و بیمارستا ن در رفت و آمد بود. ودکتر جان جوایای حال او بود.گاهی اوقات که مدت زیادی در بیمارستان می ماند غذایی برایش می اورد.و مریم از سر بی پولی قبول می کرد. از سرخستگی این سه روز همراه پسرش در اتاق کامیار خوابش برده بود.
با صدای ناله های همسرش چشم باز می کند.به سمتش می رود:
-کامیار…چیه ؟چی می خوای؟
تنها صدای که می شنوید”آخ “بود و “آه”مریم نزدیک تر می رود:کامیار چی می خوای؟
درد صورتش در لحنش مشخص بود:صورتم…صورتم می سوزه
-باشه،باشه الان می گم دکتر بیاد
با همان صدای ناله دار از دردش می گوید:چراغ ها رو روشن کن
بغض و لرزش لب های مریم شروع می شود:آروم باش
فریاد می زند:می گم چراغا رو روشن کن،صورتم می سوزه
او هم با گریه می گوید:چراغا روشنه…تو دیگه نمی بینی
برای ثانیه ای درد را فراموش می کند،به صورت باند پیچی شده اش دست می کشد جا خورد:این چیه؟
مریم زانو زد وسرش را روی تخت گذاشت و گریست:چیکار کردی با خودت؟زندگیمون و نابود کردی
ان باند ها حس خفگی را به او القا می کرد به سمت صورتش حمله برد:اینا رو باز کنید
مریم بلند می شود دستش می گیرد:چیکار می کنی؟نکن
مریم هل می دهد..پرستار ها خبر می کند…به سمتش آرش که روی زمین نشسته وگریه می کرد رفت بغلش کرد با یک دست سعی داشت شوهرش را آرام کند با دست دیگرش آرش در اغوش داشت.با رسیدن پرستارها و تزریق دوباره ارام بخش به خواب می رود.مریم با دیدن صورت خونی کامیار طاقت ایستادن در ان فضای خفقان را نداشت وبیرون رفت.
هرروز به دیدنش می رفت وهربار با دیدن صحنه شستشوی صورت شوهرش و صدای آه و ناله اش حس کنده شدن چیزی از قلبش آزارش می داد و ثانیه ای تحمل دیدن ان صحنه را نداشت و با گریه در فضای بیرون بیمارستان خودش را آرام می کرد.
ترس و و حشت از تاریکی کامیار را بی قرار کرده بود…می خواست از ان موقعیت فرار کند شاید روشنایی به سراغش بیاید اما دریغ از یک روزنه، مریم برای تهیه مخارج بیمارستان آپارتمان کوچکشان را به فروش می گذارد.به طلا فروشی می رود وبا اشک چشم حلقه ای که کامیار در انگشتش کرده بود در دستان مرد می سپارد.یک هفته تمام به دنبال جمع آوری هزینه بیمارستان بود.
زمان مرخص شدن کامیار رسید.دکتر برای اخرین بار توصیه هایی به او می کندومریم با گفتن باشه از او تشکر می کنداما دکتر لحظه ای به او نگاه می کند و او را بیرون می کشد:
-این کارت من اگر از دست من کاری بر میاد خوشحال میشم کمکتون کنم
باز هم دلیلش را نمی فهمید:چرا؟
-نیت من فقط کمک کردن به شماست
مریم می ترسید نیتش فراتراز یک کمک باشد:ممنون
جلویش می ایستد،حرفی برای گفتن دارد اما چهره جدی مریم مانع از حرف زدن او می شود:لطفا از سر راهم برید کنار
-چرا نمی خواید حرفمو بشنوید؟
-چون من،اون زنی نیستم که شما تصور می کنید
جان مردی است با اموزه های غربی،که تصور می کرد هر زنی می تواند بدون ازدواجبا او باشد.
به اتاق کامیار بازگشت؛با یک دست ارش در اغوش داشت با دست دیگرش دستان شوهرش باید مواظب راه رفتنش باشد برای کامیار مرگ راحت از این زندگی بود و مریم تازه متوجه شد بود مهیار چقدر به او نیاز داشته و او با بی تفاوتی هایش او را زجر داده است.
مریم:مواضب باش اینجا پله است
دکترجان به او گفت بود باید پیش یک روانشانش برود تا بتواند با شرایط زندگی جدیدش بهتر کنار بیاد.اما مریم تمام زندگی اش را بخاطر مخارج بیمارستان از دست داده بود وپولی برای روانشناس نداشت.او فقط باید کار کند و پول برای بزرگ کردن ارش و هزینه ی بعدی شوهرش به دست بیاورد.زندگی رویای او از کجا به کجا رسید.
بدون اینکه پایی روی پله ای بگذارد. وارد خانه شدند کامیار متوجه شد و پرسید:اینجا کجاست؟
-خونه جدیدمون
-پس خونه قبلیمون چی؟
او را روی تنها مبل خانه می نشاند:برای بیمارستان پول لازم داشتم
از روی شرمندگی فقط سرش را پایین می اندازد انقدر صورتش بد شده که مریم تحمل دیدن صورتش نداشت.چشمانی که در اثر نداشتن گود شده بود و صورت سفید و بی نقضش حالا چروکیده و نابود شده است.مریم در ان یک ماه وقت نکرده بود بپرسد چه اتفاقی برایت افتاده.
آراش را خواب می کند وسوپی برای شوهرش درست می کند وارد اتاق می شود پشت به او خوبیده کنارش می نشیند:پاشو برات سوپ اوردم
پاهایش در شکمش جمع کرده بود وسرش در سینه چسبانده بود:دوست داشتی من بمیرم نه؟
-نه پاشو
-اخه همچین شوهری می خوای چیکار؟ کور، زشت فقط سربارتم
خستگی از چهره مریم می بارید:کامیار بس کن
چقدر دلم می خواست برای تو آرش بهترین زندگی بسازم آرش تو لباس دامادی ببینم
حس خفگی در اثر بغض او را مجبور به ریختن چند قطره اشک می کند.صدایش در نمی امد که به همسرش دلداری بدهد شبیه ماهی که در اثر بی آبی دهانش باز و بسته می کند دهانش تکان می خورد اما صدایی در نمی امد.بیرون می رود و گریه می کند.اشک هایش هم نتوانست کاری برایش کند وآرامش نمایند.به اتاق بر می گردد و به زور چند قاشق در دهانش می گذارد کامیار گفت:
-نمی خوای بپرسی چی شده؟
به حال مریم فرقی نمی کرد اگر صورت زیبای همسرش بر می گشت حاضر بود ساعت ها وحتی سال ها بنشیند و گوش دهد.
-نه، گذاشتم وقتی اروم بشی..ترسیدم عصبی شی
-چرا اینقدر به فکرمی بعد او رفتارهایی که باهات داشتم؟طلاقتو بگیر و برگرد ایران..شاید شانس اوردی مهیار هنوز ازدواج ….
حرفش قطع می کند با عصبانیت فریاد زد:بسه…بسه،اینقدر اذیتم نکن کامیار
-خواستم بدونی که اگر بخاطر من موندی نمون
دل مریم پر بود از گلایه و شکایت ها اما همه انها را خفه کرد چون سودی برایش نداشت.
-مریم
-هنوز اینجام
چقدر شبیه مهیار شده بود..می پرسید هنوز اینجایی؟،لباس چی پوشیدی؟با من میای بیرون؟هر کاری برای او نکرد حالا باید برای عشقش انجام دهد بی صدا اشک می ریخت. کامیار از ان شب شوم می گوید.
-مثل همه شب ها رفتم قمار کردم…تقلبی خوب بود چون همیشه می بری…اونشب هم پول زیادی به دست اوردم که ای کاش اون کارو نمی کردم..مثل احمق ها به اون همه پول که روی میز بود زل زده بودم و بدون فکر ورق ها رومی انداختم می دونستم کسایی که دور میز نشستن همه این کارن…گذاشتن هر غلطی دلم می خواد بکنم..بردم…همه پولارو برداشتم وخوشحال زدم بیرون….تو خیابون قدم می زدم و به فکر این بودم که اگر هر شب همین قدر پول دستم بیاد ثروتمند میشیم
مریم هنوز گریه می کرد..بی صدا لبش به دندان گرفته بود که صدایش در نیاد کامیار با لبخند تلخی ادامه داد:
-آرزوم بیشتر از چند ثانیه طول نکشید با صدای یه موتور برگشتم وبعد خیسی صورتم وسوزش..نابود شدم مریم..کاش به حرفت گوش داده بودم و برمی گشتیم ایران
حالا دیگر صدای گریه اش آزاد کرده بود:چرا گوش ندادی؟…چرا به التماسم توجه نکردی؟ چقدر گفتم ما اینجا کسی رو نداریم بیا برگردیم
کامیار هم،همپای گریه می کرد اما اشکی نداشت :اشتباه کردم معذرت می خوام..خریت کردم
این حرف ها دیگر نه به درد مریم می خورد نه خودش حالا باید سختی این زندگی را خود به تنهایی به دوش بگیرد.باید کار کند آرش بزرگ کند از کامیار مراقبت کند نمی دانست تا چه زمانی می تواند بار این زندگی پر آشوب و نگرانی را تحمل کند.

فصل پنجم
دمر خوابیده است.با صدای جیغ وخنده های ساینا دخترش چشم باز می کند..لبخند می زند،دنیای تاریک و بی نورش تغییر کرده است از اینکه هر روز از خواب بیدار می شود و چشمش دنیا را می بیند خوشحال بود.بیشتر در جایش فرو می رود که با باز شدن در وجیغ همراه خنده ساینا که به روش می پرد سرش بلند می کند :
-ساینا دنده هام خورد شد
-اقاجون می خواد منو بخوره،کمک
زیر پتوی مهیار خودش را پنهان می کند مثل جوجه سرش را بیرون می کشد وآهسته گفت:بهش نگو من اینجام
می خندد و او هم اهسته می گوید:باشه
پرویز نفس زنان می اید وبه تپه کوچکی که با پتو ایجاد شده بود نگرست : یه دختر کوچولو ندیدی؟
سرش بیرون می اورد:بابا بگو نه
مهیار نمی تواند جلوی خنده اش را بگیرد با خنده گفت:نه
پرویزهمزمان می خندد:باشه پس اگر دیدش بهم بگو
-باشه
ساینا: رفت؟!!
-آره
آرام نزدیک در می شود و سرکی می کشد با دیدن پرویز که دم در به حالت خم ایستاده جیغ می کشد خودش را در آغوش مهیار می اندازد.پرویز به سمتش می آیدودر اغوشش می کشد می بوسدش:
-کجا می خواستی فرار کنی ها؟! تو که اخرش باید صبحونه بخوری
-دوست ندارم شیر بو گند بخورم،از بوش بدم میاد
مهیار بلند می شود:شیر کجاش بومیده؟
برای شستن دست و صورت به سمت سرویس بهداشتی می رودساینا دنبالش می اید:خوب چرا تو شیر نمی خوری؟!
-بچه جون وقت شیر خوردن من گذشته…بدو بریم صبحونه بخوریم
پرویز به اتاقش می ورد مهیارو دخترش به سمت آشپزخانه، موهای بلند و لختش را کنار می زند سرش بلند کرد وگفت:آدم بزرگا شیر نمی خورن؟
-چرا می خورن..منم می خورم خوبه؟
مهیاروارد می شود وبا یک سلام روی صندلی می نشیند.فاطمه بر می گردد و با خوش رویی جوابشان می دهد.سایه همان طور که شالش درست می کرد با کیف مدرسه اش وارد اشپزخانه می شود.
-سلام صبح بخیر
ایستاده با عجله نان تکه می کند و با پنیر روی ان می کشد.و در دهانش می گذارد.
مهیار:خوب بشین بخور
با دهان پر از نان چای هم سر می کشی اخمش هایش در هم می رود:عجله دارم باید برم…فاطمه چای یخ کرده که
-سایه خانم می دونید کی به من گفتین چای بریز؟
از دستش می گیرد:بدید براتون عوضش کنم
-نمی خواد ولش کن
مهیار:کجا به سلامتی؟
-خونه دوستم ریاضی بخونم
با سر کج شده نگاه کوتاهی به او می اندازد: مطمئنی فقط ریاضیه؟ آخه اونو که منم میتونم بهت یاد بدم
-خوب هم میرم پیش دوستم هم درس بخونم
-آهان حالا شد،بگو می رم پیش دوستم نه درس بخونم
-نرم؟
شانه ای بالا می اندازد و در حالی که لقمه اش می جود:نه چیکارت دارم برو
پرویز:سایه بریم؟
-اومدم بابا
نزدیک ساینا شد و می بوسدش: خداحافظ موش کوچولو
فاطمه چای جلوی مهیار گذاشت،مهیار:مگه بهت نگفتم دیگه با این اسم صداش نزن
با لحن لجبازانه می گوید:موش!! موش!!! موش!! موش!!!
سریع بیرون می رود مهیارصدایش را انقدر بلند کرد که سایه بشنود:روانی
ساینا داد زد:روانی
مهیار با چشمان گشاد و فاطمه با خنده به او نگاه می کنندمهیار:ای وای…سایناجان دیگه این حرفو نزن باشه؟
-چرا؟!!!خودت گفتی
مهیار:حالا بیا درستش کن
فاطمه:ساینا جان بابا حواسش نبود،این حرف خوبی نیست
-حرف بدیه؟
سرش با لبخنده تکان می دهد:بله
-بابا دیگه حرف بد نزن
مهیار دستش جلوی دهانش می گذارد و به زحمت خنده اش را کنترل میکند.مهیار صبحانه می خورد و تمام حواسش پیش زنی بود که ترکش کرده بود.باید او را میدید.حتما یک عکسی از او باید پیدا می کرد. فاطمه کار می کرد و زیر چشمی حواسش به مهیار بود.بلند می شود:
-ممنون
-نوش جان…ناهار چی می خورید؟
-نمی دونم یه چیز خوشمزه
ساینا سرش بلند می کند و گفت:مثل کباب؟؟!!
خندید:آره ولی دیشب خوردی…عزیزم یه ذره به غذاهات تنوع بده
نگاه مهیار به ساینا بود نگاه فاطمه به مهیار:خورشت قیمه درست میکنم
مهیار نگاهش می کند:خوبه ممنون
به طرف اتاق پدرش می رود بعد از زیر و رو کردن چیزی پیدا نمی کند زنگ می زند:
-باباکلید انباری می خوام
پرویز انگار منتظر چنین روزی بود گفت:می خوای چیکار؟چیزی تو انباری نیست که
-حالا شما بگید کجاست…یه چیزی می خوام شاید اونجا باشه
-چی؟
لحن اعتراضش پرویز می شنود:بابا
-عکس مریم و می خوای؟
سکوت می کند نفسش از ان طرف تلفن شنیده می شد پرویز ادامه داد:
-خونه عزیزه،کل عکسای زندگیتون…اگه خیلی خوشت میاد یاد اون روزا بیوفتی با عزیز هماهنگ می کنم آلبوم وبهت بده
با تن صدای پایینی گفت:ممنون
با قطع کردن تلفن نگاهش به دستمالی که نیمی از آن از زیر کتابی شخص بود افتاد.حروف انگیسی توجهش جلب می کند.خیز بر می دارد و آن را از روی زمین برداشت؛ باز می کند،با دیدن اسم مریم که به انگلیسی نوشته شده لبخندی می زند،همان که روزی با انگشتانش لمسش می کرد حالا بهتر می دید.با بغض نامحسوسی چشمانش بست وبا انگشتانش روی حروف دست کشید.سرش بالا گرفته بود و اشک می ریخت…با همان دستمالی که در دستانش مچاله کرده اشک هایش پاک کرد، نگاه دقیق تری به آن انداخت؛در جیبش گذاشت و پایین رفت.
به طرف ساینا که کنار امیر رضا نشسته وکتاب های او را ورق می زد رفت:ساینا می خوایم بریم پیش عزیز..آماده شو بریم
لبانش از لبخند باز می شود:اخ جون (به طرف آشپزخانه می دود)فاطمه خانوم بیا لباس بپوشم می خوام برم خونه عزیز جون
امیررضاکتابش برداشت و گفت:عمو ریاضی بهم یاد میدی؟
فاطمه در حالی دستان ساینا گرفته واز اشپزخانه بیرون می آمد گفت:امیررضا اقا مهیار رو اذیت نکن ..گفتم خودم بعدا بهت یاد می دم
با همان حال دمغ و گرفته اش که سعی داشت خودش را شاد نشان دهد گفت:ریاضی اول دبستان که اذیت نداره…مگه نه؟
امیر رضا خندید و مهیار گفت:شما ساینا رو آماده کنید منم سریع بهش میگم
فاطمه متوجه خیسی پلک هایش شده بودامادلیل گریه اش را نمی فهمید،مهیار هر چقدر نسبت به فاطمه بی تفاوت باشد فاطمه نمی توانست به سادگی از کنار او عبور کند.
-دستتون درد نکنه

بعد از آنکه جمع وتفریق ها به پسر فاطمه یاد داد برای آماده شدن به اتاقش می رود.موهای بلند شده اش را رو به روی اینه شانه می کند… ادکلن به خود می زند…عینک به چشم می زند قبل از خروج از اتاق به کمد لباس مریم نگاه می اندازدفکش منقبض می شود و بیرون می رود.
-فاطمه خانوم…فاطمه خانوم
فاطمه از اتاق بیرون می اید:بله آقا مهیار
-مگه بهتون نگفتم این کمد لباسی رو بردارید؟؟!!!
-ببخشید به یه سمساریه گفتم هنوز نتونسته بیاد
-خوب زنگ بزن یکی دیگه…اصلا خودم الان زنگ می زنم
فاطمه خجالت می کشید بگوید آن کمد لباسی زیبا را برای خودش می خواهد چندین باربه مرد وانت دار همسایه شان گفته بود اما سرش آنقدر شلوغ بود که وقت آمدن به بالا شهر رانداشت.
در دلش خدا خدا می کرد سمساری نیاید بعد از چندین بوق اخمی به صورتش افتاد:اه بر نمی داره
-شما برید من خودم دوباره بهش زنگ می زنم
با عصبانیت پیشانیش می خاراند:خیلی خوب…ساینا بریم
نگاهی به دخترش که پالتوی قرمز و شلواری جذب مشکی وپوتین قرمز پوشیده و کلاه مشکی کج شده روی موهای بلند لختش که صورتش را پوشانده انداخت خم شد:
-خیلی خوشگل شدی
می خندد، دختر بود و تمام ذوق و خوشحالیش برای تعریف پدرش جمع می کند و با یک لبخندی دندان نما به پدرش نشان می دهدمهیار گفت:
-چرا موهاشو نبستی؟
-خودتون که بهتر می دونید اجازه نمی ده
-بابا وقتی می بندم درد می گیره موهام
-مگه من زورم به تو می رسه دوردونه؟؟بریم
ساینا:خدا حافظ فاطمه جون
-به سلامت قربونت برم
فاطمه تمام محبت و مهربانی اش را خرج ساینا می کرد شاید مهیار هم ببیند.وکاری برای دلش کند.اما فاطمه خودش هم می دانست محبتش به ان دختر زیبا وآرام وبا وقار دروغین نبود.حتی اگر مهیارنمی دید. قبل از رفتن به آژانس زنگ زد…هنوز نتوانسته خودش را راضی کند سوار ماشین شود هنوز ترس از رانندگی داشت.از خانه خارج می شود و باز چشمش به ان ماشین که روزی متعلق که همسر سابقش بود افتاد.
-باید اینو هم بفروشم.. خودش رفته اما اثاثش دست از سرم بر نمی دارند؟؟
سوار ماشین می شود از شیشه بیرون نگاه می کرد…نگاهش به بیرون بود اما افکارش پیش زنی بود که بداند چه شکلیست خاطرات بد گذشته را مرور می کرد.به خانه عزیز می رسند.بعد از زنگ زدن در باز می شود.وارد خانه که می شوند عزیز برایش در با زمی کند.بدنش دیگر توان تحمل پاهایش را نداشت مجبور به گرفتن عصا شده.ساینا ارام عزیز را در اغوش می گرد:
-سلام عزیز
-سلام قربونت برم عزیز دلم
مهیار:سلام
-سلام مادر…بیاین تو هوا سرده
همانطور که داخل می شد گفت:مگه دوستتون نیست که شما با این پاتون در باز می کنید؟؟!!
-حالا بده اومدم استقبالتون؟
عزیز حاضر نمی شد در خانه پرویز زندگی کند او هم مجبور شد برای مادرش خدمتکاری بگیرد که کار هایش انجام دهد.صمیمیتی که بین خدمتکار و عزیز به وجود آمده بود از این رو او ار دوست خطاب می کرد.
مهری:سلام اقا مهیار خوش اومدید؟
-سلام ممنون
نگاه مهیار به ساینا که به آرامی پالتویش ازتن خارج می کرد ووکلاهش برداشت و دستی به مو هایش کشیدافتاد، لبخندی به این همه تمییزی ومرتب بودن دخترش زد وقار و متانتی که در وجود دخترش جا خوش کرده بود از خودش به ارث نبرده حتما آز ان زن است.عزیز که وارد آشپزخانه شده واز مدت کوتاهی با یک قفس سفید برگشت.
-ساینا جان بیا
ساینا با دیدن ان قفس سفید که دو خرگوش سفید و کوچک در ان هست با خوشحالی به طرفش دوید:وای چقدر خوشگلن …برای منه؟
-بله که برای شماست
مهیار بلند می شود و به سمتشان می رود:دستتون درد نکنه چرا زحمت کشیدید؟
-زحمت نیست برای دختر گلم خریدم…خیلی وقت بود دلش می خواست
به چشمان منتظر نوه اش مهیارکه اورا تماشا می کرد لبخندی زد:می خوای آلبومو ببینی؟
به تکان دادن سری بسنده می کند، نفسی می کشد و با همان عصا از آشپزخانه بیرون می رود:
-بیامادر…اگر می دونست اینقدر مشتاق دیدنش هستی شاید نمی رفت
قدم هایش شمرده شمرده پشت عزیز برمی داشت پوزخندی می زند:
-عزیز اون جوری رفت که دیگه برنگرده..وقتی بچه شیر خوارشو ول می کنه یعنی اصلا زندگی با من و نمی خواست
-با حرص خوردن و فکر کردن به چیزی که از دست دادی بدتر عذابت میده…ولش کن
وارد اتاق می شود مهیار گفت:عزیز بگید کجاست خودم بر می دارم
انگشت اشاره اش به بالای کمد می گیرد:اونجا یه جعبه است چند تا آلبوم هست دو تاش مال توئه
-باشه دستت درد نکنه بر می دارم
-یعنی برم بیرون؟
با لحن اعتراضی گفت:عزیز
-نمی گفتی می رفتم…بمونم چیکار؟؟ بشینم اشکاتو ببینم؟؟!!!
آرام آرام از اتاق بیرون می رفت و مهیار نظاره گر رفتن او بود. به این فکر می کرد آیا با دیدن عکسش باید گریه کند؟؟!!
برمی گردد:فقط مادر عکسا رو پاره نکن شاید یه روز ساینا بخواد مادرش و ببینه
-هیچ وقت بهش نمی گم مادری داشته
-تو این سن و سال ساینا بخوای زن هم بگیری می فهمه، نمی پرسه این زن کیه؟ چی می خوای جوابشو بدی؟بگی مامانته از آسمون افتاده؟!!بالاخره می فهمه مامانش کی بوده
-کی گفته من قراره زن بگیریم؟
-این حرف و نزن هنوز جوونی با خودت هم لجبازی نکن
-حتی اگر زن هم بگیرم هیچ وقت به ساینا اجازه نمی دم بره استرالیا اون زن رو ببینه
لحن حرف زدنش هر لحظه عصبی تر می شد سرش تکان داد:باشه مادر باشه…هر کاری می دونی درسته همون و انجام بده
می داند خوب حرف نزده:معذرت می خوام
-عیب نداره…می فهمم چی کشیدی
از اتاق خارج می شود با بلند کردن دستش جعبه بر می دارد درش باز کرد..برای دیدن یا ندیدن دو دل بود روی زمین نشست.البوم ها بیرون اورد سه آلبوم قبلی برایش آَشنا بود.دو آلبوم نا آشنا بیرون کشید.باز میکند اولین عکس، عکس تکی خودش است…صفحه را ورق میزند…عکس دوم عکس خودش در کنار دختر جوانی که مو های ل*خ*ت و پرپشتش سیاه بلندش دو طرف صورتش گرفته و با یک شلوار لی مشکی و تاپ حلقه ای صورتی با لبخندی زیبا کنارش نشسته است….ضربان قلبش بالا می رود،اب دهانش قورت می دهد… پلاستیک رویش بر می دارد…عکس از آلبوم جدا می کند… عینک روی چشمانش جا به جا می کند می خواهد بهتر اورا ببیند.به دقت چهره اش را می کاوید.اشک هایش بخاطر نامهربانی همسر سابقش بی مهابا پشت هم می امدن و دیدش را تار کرده بودبا دست اشک هایش را پشت سر هم پاک می کند.
-خوشگلی…چهره مهربونی هم داری به صورت نمیاد آدم بدی باشی، اما چرا اذیتم کردی؟؟!!…چراعشقم و باور نکردی؟؟!!چرا هر وقت گفتم دوست دارم بهم دهن کجی کردی؟!چرا با من نمی اومدی بیرون هر دفعه به زور و اجبار، یعنی اینقدر مایه خجالتت بودم؟!!
آهی می کشد وبقیه عکس ها را می بیند.به عکس عروسیشان که مانتوی سفید ساده ای تن کرده بود نگریست.
– برای خودم عروسیمو پر تجمل تصور کرده بودم لباس عروس گرون قیمت،ماشین چند میلیاردی،تالار عروسی مجلل که همه ی انگشت به دهن بمونن وعروسی که عاشقمه …هه…چی فکرمی کردم چی شد
با دیدن عکس خانواده مریم یاد التماس های ناهید افتاده که چطور ملتمسانه از او می خواست بگذارد نوه اش را ببیند. هیچ کدام از عکس هایش بدون لبخند نبود:
-برای چی لبخند می زنی؟من که قراره نبود ببینمت؟با همون اخم می نشستی بهتر بود. اگر چشم داشتم یعنی می موندی؟(پوزخندی می زند یاد روزی که کامیار او را زد افتاد)چه دل ساده ای دارم عشقت یکی دیگه بود یه بهانه ی دیگه برای طلاق پیدا می کردی
عکس در دستانش مچاله میکند” ازت متنفرم”… خونش به جوش می اید…چشمانش فشرد..از طرفی با یاد اروی کامیار کینه و تنفر دروجودش ریشه دواند و از طرفی دیگر با دیدن عکس های آن زن جونه ای کوچک از عشق در دلش سر بر آورد به احترام حرف مادر بزرگش آلبوم ها را به همراه آن دستمال که تنها یادگاری از طرف آن زن بود را در جعبه برای ساینا می گذارد.بلند می شود وبه سمت پالتویش که روی مبل است می رود.
-ساینا بریم بابا
-کجا مادر ناهار بمون؟
پالتو به تن می کند:ممنون فاطمه خانم زحمت ناهار و داره می کشه
مهیار متوجه چشمان ساینا که برای ماندن نظاگر پدرش بود شد:می خوای بمونی؟
-اره
-خوب تو بمون من میام دنبالت
-نه تو هم بمون بابا
با جدیت گفت:ساینا من نمی تونم بمونم
عزیز که حال بدش بخاطر دیدن عکسها فهمیده بود گفت:
کجا می خوای بری که نمی تونی بمونی؟!تو که می بینی که این دختر چقدر به تو وابسته است.ناهاربخورین بعد برین
مهیار لب باز کرد که عزیز ادامه داد:با من بحث نکن
در فکرماندن یانماندن بود که موبایلش زنگ خورد:اینو بعد دوسال چراعوض نمی کنم؟
از جیبش بیرون کشید و با دیدن اسم فرزین لبخندی زد: جونم
با صدایی که شیطنت داشت گفت:چقدر خوشم میاد به جای الو وسلام میگی جونم
خندید:بی جنبه کارت و بگو
-یکی زنگ زد گفت چند شب دیگه مهمونیه بچه های قدیمه میای؟
همانطور که بلند می شود به سمت حیاط خانه باغی می رفت گفت:بچه های قدیمی برن گمشن..چشم دیدن هیچ کدومشون و ندارم
-محض تنوع،ازوقتی ازبیمارستان مرخص شدی به جز خونه عزیز وعمه ات هیچ جای دیگه نرفتی
درمسیر کاشی شده که میان درختان بی برگ ساخته شده بود قدم بر می داشت:
-و البته خونه تو،فرزین شرایط من فرق کرده من الان بچه دارم این جورمهمونی ها به درد من نمی خوره
-بابا مگه من می گم بیا با دخترای مردم تکنو برو…دیروز شایان و دیدم می گفت مهیار مثل قبل نمی بینه؟
-مگه خبراز چشمام ندارن؟؟!!
-نه کی با تو در تماسه جز من…میای؟ بیا دیگه تا ببین مهیار قبل برگشته
نفس با حسرتی کشید سرو صدای دو گنجشک که روی درخت نشسته اند توجهش را جلب می کند سرش بالا می گیرد و به ان دو نگاه میکند:
-مهیار دیگه مهیار سابق نمیشه اون زن بلایی سر زندگیم آورد…که آروز می کنم یه روز ببینمش و تلافی کنم
فرزین که لحن پر از بغض و کینه مهیار را شنید گفت:یعنی اینقدر ازش متنفری؟؟!!
-اونقدر که حاضرم که برای آروم شدنم یه سیلی بهش بزنم
فرزین ازحرف دوستش حیرت زده شدحس می کرد این حرف، حرف دل مهیار نبودچند ثانیه سکوت کرد و گفت:مطمئنی؟
سرش پایین گرفت ونفس صدا داری کشید:نمی دونم…فکر می کنی اگر روزی ببینمش بغلش می کنم و می گم دلم برات تنگ شده؟
فرزین خندید:نه تو که این کار و نمی کنی…چون شوهر داره
پوزخندی به خودش زد که چه امیدوارانه آن حرف را زد: راست می گی اون دیگه کجا بر می گرده
فرزین دوست نداشت دوستش در خاطراتی که سوازنده و نابود کرده غرق شود گفت: پس اگر خواستی بیای خبرم کن
-باشه ممنون،فردا یه سر بهت می زنم
-قدمت رو چشم
-خداحافظ
-خدانگهدار
باز به ان دو گنجشک نگاه کرد وبا لبخندی گفت:چقدر صدا می دید ؟باغو گذاشتین رو سرتون
بعد از خوردن ناهار و استراحت کوتاهی آژانسی می گیرد و با دخترش به خانه بر می گردد.ساینا شوق زیاد فاطمه را صدا می زند:
-فاطمه خانم…فاطمه
مهیار: ساینا اینقدر دادنزن شاید داره استراحت می کنه
-می خوام خر گوشامو بهش نشون بدم
مهیار قفس را روی کانتر می گذارد که صدای فاطمه می شنود:جانم ساینا
مهیاربر می گردد و با چهره خواب الود و موهای درهم که شال بزرگی رویش انداخته مواجه می شود؛با دیدن مهیار موهایش می پوشاندساینا دستان فاطمه می کشد:
-ببین عزیز برام خرگوش خریده
نزدیک قفس می شود مهیار متوجه عوض شدن لباس فاطمه می شود و عطری که به لباسش زده است وهمیشه این سوال برایش بود…چرا هر روز دو دست لباس قبل وبعد از اشپزی عوض می کرد ، فاطمه نزدیک تر می شود:
-وای چقدر کوچولو و خوشگلن
-اسمشونو چی بذارم؟
فاطمه نگاهی به ساینا و پدرش انداخت و گفت:خوب، هر چی بابات بگه
مهیار:نمی دونم خر گوشای خودته،هر اسمی دوست داری بذار
ساینا:اصلا اینا دخترن یا پسر؟
مهیار با خنده هر دوشون و بلند کرد ونگاهی به انان انداخت و گفت:هر دوتاش دخترن
ساینا:پس دوتا اسم دختر
فاطمه به مهیار که قد بلند و چهار شانه اش رادر پالتوی مشکی قاب بسته و از پشت عینکش با عشق خیره به دخترش شده نگاه می کرد،آرزو می کرد کاش یک روز این نگاه ها مال او باشد.مهیار متوجه سنگینی نگاه او شد سر بلند کرد و فاطمه دست پاچه شد و گفت:
-ناهار می خورید؟!!
مهیار با یک لبخند توانست خنده اش را کنترل کند به ساعت مچی گرانقیمتش که پنج بعد از ظهر را نشان می داد نگاهی کردو گفت:
-فکر کنم از وقت ناهار گذشته…ولی یه فنجون چای می خورم
چهره فاطمه از خجالت قرمز شد و خود را سریع به آشپزخانه می رساند لبخند مهیار باز تر می شودو تبدیل به یک خنده بی صدا می شود.متوجه نگاه های متعجب دخترش شد خنده اش را قورت می دهد و چهره جدی به خود می گیرد:
-چیه بابا؟؟
ساینا که فکر می کرد پدرش دیوانه شده گفت:به چی می خندی؟
-هیچی..بریم بالا لباسمون عوض کنیم
مهیارقفس خرگوش هارابرمی دارد همانطور که از پله ها بالا می رفتند گفت:خوب بگو اینا رو کجا می خوای نگهداری کنی؟
-تو اتاقم
-اونجا که اصلا حرفشو نزن
-چرا؟
-چون این دو تا وقتی خودشنو کثیف می کنن باید تمییز کنی..و اگر یک روز این کار رو نکنی اتاق تو کثیف میشه
وارد اتاق ساینا می شوند قفس هنوز در دست مهیار است با یک دستش موهای چموشانه ی روی صورت دخترش کنار می زند:حالا کجا بزارمش؟؟
-بیرون سردشون میشه
-حالا بذار تو اتاقت باشه بعدا یه فکری می کنیم
خوشحال می شود و لبخندی می زند:متشکرم
-خواهش می کنم
مهیاربعدازتعویض لباس هایش وپوشیدن گرمکن مشکی برای نوشیدن چای که فاطمه برایش ریخته به آشپزخانه می رود.ولی فاطمه انقدر حواسش به مهیار بود که مجبور می شود چایش را در اتاق خودش بخورد.
شب ها موقع خواب دچار وسواس فکری شده بود بعد از بینایی چشمانش تمام شب هایی که می خوابیداحساس می کرد تمام تخت خواب بوی عطر سرد ان زن را می دهد.بالشت بومی کندبوی عطر میدهد پرتش می کند، پتو پرت می کند.تصمیم گرفت فردا برای عوض کردن سرویس خوابش به نمایشگاه سر بزند.
مهیار در اتاق مشغول آماده شدن است که تقه ای به در می خورد:
-بفرماید
با ورود پدرش سر می چرخاند…پرویز نزدیک می شود و سوئیچی روی میز می گذارد…پرسشگرانه به پدرش می نگرد:چیه؟!!
-سوئیچ…فکر کنم دیگه وقتش شده رانندگی کنی
نفس صدا داری می کشد؛به سوئیچ و پدرش می نگرد:بابا نمی تونم..اصلا نمی تونم
-باید از یه جایی شروع کنی…این ترس از رانندگی رو باید بذاری کنار
-الان نه،آمادگیشو ندارم…یعنی دستم به سوئیچ نمی ره
-دوسال گذشته
-چرا از من می خوای پشت ماشین بشینم؟(مکث کوتاهی می کند)اگر دوباره تصادف کردم چی؟
لحن آرام و مهربان پدرش وجودش را نوازش می کند:اگر مواظب باشی دیگه این اتفاق نمی افته..این اتفاق برای تو تکرار نمی شه
ترس ونگرانی از دوباره تکرار شدن آن اتفاق واعتماد به نفس پایینش در رانندگی در چهره اش مشخص می شود مستاصل می گوید:
-نمی تونم بابا…نمی تونم
دست روی شانه اش می گذارد:باشه..این سوئیچ مال تو هر وقت تونستی شروع کن
با یک خداحافظی از انجا می رود مهیار از اتاق خارج می شود و با دیدن سایه و دخترش که مشغول بازی با خرگوش ها هستند سعی می کند لبخندی بزند:
-سلام دخترا
-سلام
-بابا عمه برا دخترا اسم انتخاب کرد
-دخترا؟
سایه:خرگوشا!!
-آهان…چی هست؟
هردو با هم گفتند:شاینا و شایلی
یک تای ابرویش بالا برد وگفت:قربون هماهنگیتون…خیلی خوشگله،آفرین به این سلیقه عمه سایه
دست به سینه تعظیمی می کند:خواهش می کنم داداش
مهیار به طرف فاطمه که به پسرش امیر رضا درس یاد می داد نگاه کرد.فاطمه سر بلند کرد و لبخندی زد و متقابلا او هم لبخندی در جوابش داد. فاطمه ایستاد:
-بفرماید؟
با تن صدای پایینی که فقط فاطمه بشنود گفت:من دارم می رم پیش دوستم،ساینا رو یه جوری دست به سر کن نفهمه
فاطمه با ابرو به پشتش اشاره کرد مهیار برگشت:کجا می ری بابا؟
خندید و با دندان های فشرده رو به فاطمه گفت:از کی بود؟
فاطمه با لبخندی گفت:پشت سرتون داشت می اومد
برگشت و خم شد:می رم بیرون
-پیش کی؟
از سر ناچاری گفت:پیش عمو فرزین
-منم میام
-من کار دارم سریع انجامش می دم میام،تو با عمه سایه و چی بود اسم دخترات؟
-شاینا و شایلی
-آره همین، با دخترات بازی کن
نگاهش می کند:چیه؟
-چی برام می خری؟
-باجم باید بدیم….چی می خوای؟
-پفک
مهیار دخترش را می شناخت اهل لجازی کردن و نق زدن نبود وقتی به او می گفت نه بدون حرفی اطاعت می کرد اما دلش به حال چهره مظلومانه اش که ملتمس نگاهش می کرد سوخت:
-ترجیه می دم ببرمت تا پفک برات بخرم،بدو برو آماده شو
به طرف سایه می دود:عمه بیا لباس برام انتخاب کن
با هم به اتاق می روند لباس انتخاب می کنندبا یک خداحافظظی به سمت حیاط رفتند. در پارکینگ باز چشمانش به آن ماشین افتاد.فراموش کرده بود به پدرش بگوید آن آهن پاره را هم بفروشد به ماشین دوم پدرش که برای او گذاشته بود چشم دوخت:
-من دیگه اهل رانندگی کردن نیست
نفس عمیقی کشید وبا آژانس به محل کارش که با فرزین شراکتی کار می کردند رفت عینک جا به جا میکند یک نگاه کلی به نمایشگاه انداخت.اخرین بار هشت ماه پیش به آنجا سر زده بود.دستان ساینا فشرد،.در شیشه ای اتوماتیک دو طرف باز می شود.همه چیز عوض شده. زیبا و مدرن شده است.دو مشتری مشغول دیدن بودند.
ساینا سرش رابلند می کند:اینجا کجاست؟
-عمو فرزین اینجا کار می کنه
مهیار سرش بلند می کندوفرزین چسبیده به نرده فلزی طبقه دوم با خانم و اقایی مشغول حرف زدن است مهیار خندید از جیب تک کتش سورمه ای اش موبایل بیرون کشید به او زنگ زد فرزین با دیدن شماره تکیه اش برداشت و گفت:
-سلام
-بابا ول کن بیچاره ها رو خفشون کردی بخوان می خرن دیگه
فرزین با حالت گیج دور و اطرافش نگاه می کند با سر چرخاندن به پایین اورا می بیند، دست تکان:الان میام
-ساینا برو بالا پیش عمو فرزین
بعد از رفتن ساینا در ان نمایشگاه بزرگ مبلمان و سرویس خواب، قدم میزند. و همه چیز را از نظر می گذراند.در میان ان همه تخت خواب،سرویس خواب سفیدی که به زیبایی طراحی شده بود او را به سمت خود کشید ایستاد و نگاهی به او می انداخت که شاگردی به سمتش می اید:
-سلام اقا بفرماید
بر می گردد:با فرزین کار دارم
-راهنماییتون می کنم…سرویس خواب می خواید؟؟
فرزین به سمتشان می رفت:مجید جان دوستمه خودم کارش و راه می اندازم،فقط بپر دو تا نسکافه بیار
مجید با لبخندی از انجا دور می شود فرزین:به ببین کی اینجاست، خوش اومدی رئیس
همدیگر در اغوش می گیرند:فکر نمی کردم به این زودیا از اون غار بیای بیرون
با لحن شوخی گفت:چیه ناراحتی دیگه نمی تونی ریاست کنی؟؟
سرش کج می کند:ما که غلام شما هستیم
مهیار خوش نداشت از ان کلمات برای او استفاده کند:چرا وقتی می دونی بدم میاد بازم می گی؟
می خندد:چشم تکرار نمیشه ..بیا بشین
به سمت صندلی ریاست نمایشاه هدایتش می کند و لی او روی مبل راحتی که برای مشتری گذاشته اند می نشیند:
-صندلی بزرگ دوست نداری؟
-قربونت اینجا راحت ترم(به دوستش فرزین خیره می شود)چطوری؟
-مگه بهتر از این هم میشه دوستمو با چشم سالم اینجا می بینم اونم بعد هشت ماه؟
-حس کار کردن نیست
-می دونم،چطورن؟
-عالی…همه خارجی؟
-قاطی..بیشتر ایرانی کمتر خارجی.اخه دیدم کیفیت جنسا در یک حده گفتم چه کاریه پول کمتر میدم جنس خوب می خریم..
-خوبه اقتصادی هم فکر کردی
-چون کارمون اقتصادیه،جنس خارجی هم اوردم بخاط کسایی که دنبال سرویس ترک واروپایی ان
مجید با دوفنجان نسکافه به سمتشان می اید با تشکر او می رود بحث عوض می شود مهیار بالا نگاه می کند:دخترمو چیکار کردی؟
-داره تخت خوابا رو می بینه
–کارم در اومد،الان میاد میگه یکیشو می خواد
قلپی از نسکافه داغش قورت داد و گفت:به تو چه مال باباشه
خندید فرزین سابق بود چیزی از او جز بالا رفتن سنش عوض نشده بود فرزین ادامه داد:با چی اومدی؟
پا روی پا می اندازد فنجانش بر می دارد و به مبل راحت و نرم تکیه می دهد:ماشین
سرکی به بیرون می کشد:کو؟؟؟!!
-آژانس
-مهیار..
-میشه نصحیت نکنی داداش خوبم!!!؟؟
-۶سال وچند ماه از اون تصادف گذشته
به میز چوبی خیره می شد فنجان به لبانش نزدیک می کند بخار نسکافه به صورتش می خورد:
-تمام اون ۶سال مثل کابوس برای من گذشت به علاوه اون یک سال که با اون زن بودم
باز هم زن خطابش کرد..دوستش می دانست او اهل کینه بودن و دشمنی کردن نبود اما آن زن چه بلایی سرش آورده که اینطور شده است.
-برو پیش یه روانشناس
فرزین این را گفت بخاطر فراموش کردن آن زن و کنار آمدن با این مو ضوع که دیگراو نیست و شاید دیگر بر نگردد.
فنجان روی میز می گذارد:حوصله این دکترا ندارم..همش حرفای تکراری می زنن…این ترس از رانندگی رو بذار کنار….تو می تونی فقط باید در برابرش مقابله کنی
-تا اخر عمرت که نمی توی…
حرفش قطع می کند:بحثو عوض کنیم؟
فرزین نفسی می کشد و سرش تکان می دهد:نمی خوای برگردی نمایشگاه؟
سرش در نمایشگاه می چرخاند:میام ولی اینجا نه…یه شعبه دوم می زنم می رم اونجا،تا اون موقع هم همینجا هستم
-چرا؟
-همینجوری دلم می خواد
فرزین می دانست بحث کردن با او بی فایده است نفسی کشید و گفت:یه چیزی بگم تو گوشم نمی زنی؟
-اگر چیز بی روبط باشه چرا
لبانش جمع می کند چشمانش به حالت فکر کردن بالا نگاه می کندوگفت:بی ربط نیست ولی شاید عصبی بشی
-خوب
محتاطانه حرفش را می زند:ساینا…شبیه مادرشه اخلاقش، سرسنگین بودنش حتی راه رفتنش قدم های کوتاه و شمرده بر می داره…از نظر چهره شبیه خودته اما خلق خو اونو داره
فرزین هم جرات آوردن اسمش را نداشت..مهیار دوست داشت جزئیات بیشتری از او بداند حالا که دوستش این لطف رو در حقش کرده باید از او تشکر هم کند با حالت چهره خنثی گفت:
-می خوام فراموشش کنم..هر چیز که متعلق به اونه و بریزم دور،پس دیگه در موردش حرف نزن هیچ وقت
-حتی ساینا رو
از لای دندان های به هم فشرده اش گفت: ساینا دختر منه
-مثل اینکه نشنیدی چی گفتم،دخترت ظاهرا توئی اما باطن مریم
فرزین انگار کلمه اخر قصد حرص دادن مهیار را داشت..با چشمان بسته که سعی می کند عصبانیتش را کنترل کند پیشانیش را می خاراند:اسمشو نیار
-باشه نمیارم اما مطمئن باش ساینا یه روزی سراغ مادرش و ازت می گیره اونوقت مجبوری اسمشو بیاری
-من..
ساینا آرام پایین می اید، فرزین:حلال زادست
مهیار برگشت و به دخترش که به سمت آنان می امد نگریست.فرزین از فرصت استفاده کرد و آخرین حرفش را زد ولی آنقدر صدایش پایین می آورد که فقط گوش های مهیار بشنود:
-مطمئنم نمی تونی فراموشش کنی،چون اگر می خواستی این کارو کنی تا حالا ازدواج کرده بودی
مهیار فقط توانست نگاهش کند،ساینا به پدرش نزدیک شد:
-بابا
-جونم
-برام تخت خواب خوشگل میخوری؟؟
فرزین:بله که می خره کدومو می خوای؟
-کیتی
-احسنت به حسن انتخابت
ساینا:یعنی چی؟
مهیار:یعنی خوش سلیقه
فرزین:فردا صبح دم در اتاقته
-ممنون
ساینا به فنجان پدرش سرکی کشید و گفت:چی میخوری؟
-نسکافه…می خوای؟
-آره
فرزین:الان می گم یه لیوان گندشو برات بیاره
ساینا فقط لبخندی می زند و کنار پدرش آرام می نشیند؛سرویس خوابی چهار تیکه که ساینا انتخاب کرده بود شامل میز آرایش،بوفه، تخت وکمد لباسی زیبا که انها با طرح کیتی زیبایش کرده بود.
با یک خدا حافظی بلند می شود فرزین گفت:می رسونمتون
-دستت درد نکنه بذار یه دور این اطراف بزنم و ساینا رو هم یه پارک ببرم
سر تا پای مهیار نگاه کوتاهی انداخت و گفت:ولی با این تیپ بهت نمیاد بدون ماشین باشیا
خندید:عیب نداره…مردم از مشکل من که خبر ندارن خداحافظ
-خداحافظ عمو
-خوش امدی ساینا خانم گلم بازم بیا پیشم باشه؟
-این دفعه تو بیا
-چشم خانوم بابات دعوتم کنه که میام
– این لوس بازیا در نیار فرزیناهر وقت خواستی بیای یه زنگ بزن بهم..من بلد نیستم تورو دعوت کنم
-دعوتم نمی کنی حداقل دعوام نکن
تا دم در بدرقه شان می کندمهیار برگشت:راستی..اون سرویس خواب سفیده هست
-کدوم؟روتختی قرمز داره؟
-نه کناریش روتختی بنفشه؟
-آهان خوب
-اون و هم با سرویس ساینا برام بفرست
-چشم
-یه وقتم کردی بیا با هم بریم گوشی درست و درمون بخریم
-چشم
با پشت دست و جدیت،آرام چند بار به سینه اش می زند:اینقدر نگو چشم بگو باشه
فرزین خندید:باشه بابا باشه
-خدا حافظ
-به سلامت خیر پیش مادر…مطمئنی نمی خوای برسونمتون
بله ای می گویدو دست در دست دخترش حرکت میکند.به اطرافش نگاه می کند خیلی چیز ها عوض شده است بعضی چیزها دست نخورده همان طور باقی ماندهاست.ساینا در ان هوای آفتابی و سرد به پارک می رود.به زنانی که با بچه هایشان بازی می کرد چشم دوخت .چرا دختر او نباید مادر داشته باشد؟انگار ان زن قصد ندارد دست از افکار او بردارد هر دفعه جایی آرام می گیرد به سراغش می آمد.سرش را به طرفین داد.وبا دخترش به خانه برگشت.
ساینا خانه را برای پیدا کردن خرگوش هایش گشت… به سمت پرویز که مشغول روزنامه خواندن بود رفت.
-اقا جون شاینا و شایلی کجاست؟
-فاطمه خانم گذاشتشون توی اتاق سفالی بابات
مهیار با شنیدن اسم آن اتاق یاد روزگاربدش افتاد اما ساینا از سر رضایت لبخندی زد جای گرم و راحتی بود:غذا هم خوردن؟
-اره عمه سایه بهش داد
فاطمه یک فنجان چای برایش آورد اما او در افکار خودش غرق بودفاطمه صدایش می زند:اقا مهیار
-بله
-چای
-ممنون نمی خورم
بلند شد و به اتاقش رفت…پدرش نفس عمیقی کشید و روزنامه اش را کنار گذاشت باید کاری برای پسرش می کرد وگرنه از دست می رفت.
برای شام صدایش می زنند،اما میلی به خوردن ندارد.
سایه با تقه ای که به در می زند وارد می شود مهیار جلوی اینه مشغول پوشیدن لباسش بود:فکر کنم باید بهت اجازه می دادم
با دیدن تغییر دکواراسیون اتاق برادرش چشمانش از شوق باز می شود:اوه اوه اینا رو ببین،سرویس خواب عوض می کنی خبر نمی دیا
خودش را روی ان پرت می کند:وای چقدر نرم و راحته ..حالا چرا دو نفره؟؟
از توی اینه به او نگاه کرد:چون دلم خواست
با شیطنت گفت: شاید دل می خواد…
با همان خنده بر لب گفت:سایه یه حرف اضافه تر بزنی از اتاق پرتت می کنم بیرونا
-مبارکت باشه بابا، کی خریدی؟

-دیروز اوردنش
-منم می خوام سرویس خوابمو عوض کنم
-برو نمایشگاه هر چی خواستی بردار
-میشه من نیام تولد؟
-چرا؟
-هم کادو نخریدم هم حوصله ندارم
-اخه دختر یازده ساله چه به بی حوصله گی تو باید الان شاد باشی..کادو هم سر راه یه چیزی می خریم دیگه؟
خندید:دیگه بهونه ای ندارم
-برو حاضر شو بریم
-حوصله ندارم
با لبخندی بر لب بر می گردد:میگم بیا برو بیرون می خوام شلوارمو عوض کنم
-همین خوب دیگه چیو می خوای عوض کنی
مهیار به شلوار کتان مشکی اش نگاهی انداخت و گفت:اینو دوست ندارم می خوام عوضش کنم
-میشه چشمامو ببیندم و بیرون نرم؟… اخه حوصلم نمی کشه برم
-بچه های این دوره زمونه معلوم نیست چشونه همش می گن حوصه نداریم حوصله نداریم…انگار صد تن بار باهاشون کشیدن
-ما نسل خسته ای هستیم…همونطوری که شما نسل سوخته اید
مهیار با خنده سرش را تکان داد و او با بی رمقی از اتاق خارج شد…فاطمه مشغول اماده کردن ساینا شد لباس های زیبا به تن اوکرد مو هایش به زیبایی شکل داد و ناخن هایش لاک صورتی زد.
-خوشکل خانم تموم شد
ساینا خودش را در اینه بر انداز کرد وبا خنده ای از اتاق بیرون رفت از پله ها سرازیز شد و سمت پدر و پدربزرگش رفت:خوشگل شدم؟
مهیارخم شد:عالی شدی
ناخن هایش را نشان پدرش می دهد و او هم از زیبایش تعریف می کند فاطمه و پسرش امیر رضا از پله ها پایین می ایند.آن دو نیز به دعوت راحله در جشن تولد یک سالگی دو قلو های مستانه دعوت بودند.
پرویز:همگی اماده اید؟
مهیار:خانم بی حوصله هنوز نیومده
چند دقیقه ای منتظر ماندن سایه زیباترین لباسش پوشیده بود مهیار با طعنه می گوید:از روی بی حوصله گی اینار و پوشیدی؟
سایه چشم غره ای رفت و گفت:دلم به حالتون سوخت معطلتون نکردم
سوار ماشین می شوندو به سمت خانه پدر شوهر مستانه حرکت کردند. در ماشین موسیقی شادی گذاشتند.هیچ کس جز سایه خودش را تکان نمی داد.
مهیار:بابا این چه عطر یه زدی؟
–بوش بده؟
-نه…اتفاقا ملایم وخوش بوئه
-یه جوری گفتی فکر کردم بوبدی می ده…می خوایش برشدار برای خودت
-ممنون اسمشو بگوخودم می گیرم
-باشه رسیدیم خونه شیشه شو نشونت می دم
به مقصد رسیدن در حیاط حر کت کردند.سایه و مهیار پشت به بقیه حرکت می کردند سایه چشمش به دو عروسک خرسی قرمز دست فاطمه افتاد گفت:
-داداش
-چیه حوصله نداری راه بری؟کولت نمی کنم
-وای خدا چه سوژه ای دادم دست این
خندید:بگو
-میگم پونصدهزار تومن کم نیست؟
نگاهی به او انداخت:نه بابا در حد خودت زیاد هم هست…کارت هدیه است ؟
-آره..آخه هیچی به ذهنم نرسید…تو چی گرفتی؟
-تو دستم چیزی می بینی؟منم عین تو کارت گرفتم
-نگو؟؟!آبرمون رفت که دست خالی اومدیم
-دست خالی نیستیم شیرینی خامه ای گرفتیم
-حالا چقدر اوردی؟
-فضولی نکن
-تورو خدا
-دوتومن
-دو میلیون چه خبره؟
-خواهر گلم ابرو داری کردم ..بعد می گن باباش رئیس بیمارستان و خودش نمایشگاه به اون بزرگی داره اونوقت اینقدر پول اورده…حوصله حرف شنیدن ندارم
بلند خندید:تو هم بی حوصله ای که …نکنه بابا هم کارت اورده؟
-آره خوب
به پیشانیش زد:وای…چرا امشب همه کارت اوردن،خداااا
با خنده ی مهیار وارد سالن بزرگی می شوند که مهمان چندانی نیامده بود.بعد از سلام و احوال پرسی می نشیند.ساینا بچه های دیگر که هم سن و سال خودش بود را رها می کند وبه سمت دختر ان دوقلوه ی مستانه می رود و با آنها بازی می کند.فاطمه ظرف میوه ای بر می دارد که برای مهیار ببرد اما با دیدن مستانه که به سمت پسر داییش می رود جایش می نشیند.
-سلام
مهیار سر بلند می کند و دختر عمه اش را در لباس زیبایی می بیند:سلام،تو که بیشتر به خودت رسیدی تا اون دوتا
مهیار بشقاب از دستش بر می دارد و مستانه کنارش می نشیند:خوب دیگه محمدم دوست داره
-آره بندازش گردن اون
مهیار به چهره اش خیره می شود:خوبی؟
-آره ممنون
-فرزین نمی بینم نیومده؟
-مگه اونم دعوت داشت؟
-آره مامانم دعوتش کرد
-اون دیگه چرا فرزین که بچه نداره
-گ*ن*ا*ه داره خوب تنها ست…گفتیم بیاد شاید این بچه ها رو ببینه و زن بگیره
-اون اگر با این چیزا گول می خورد…صبح تا شب بچه تو خیابون و کوچه می بینه
-خوب تو به فکرش باش
-کی به فکر منه
به پهلویش می زند:کلک زن می خوای؟
با جدیت به صورتش نزدیک می شود:مستانه برو کیک و بیار تا کتک نخوردی
هر چند مستانه از ترس اب دهانش را قورت داد اما وانمود کرد حرفش به شوخی متوجه شده خندید وگفت:
-اول بیا وسط یه کمی برامون برقص تا کیکو بیارم
نفس حرصداری کشیدوگفت:نه مثل اینکه فایده نداره(سرش به طرف شوهرش چرخاند وگفت)محمد
-با محمد چیکار داری؟
-می خوام بگم بیاد زنشو جمع کنه
-محمد
-باشه منم می گم قبلا چطور با دخترا می رقصیدی؟
-هه، ترسیدم
-پس می گم می خوا ستی کتکم بزنی
با این حرف مهیار خلع سلاح می شود..محمد نزدیکش شد:بله مهیار؟
-هیچی می گم بیا بشین یه کم حرف بزنیم
مستانه با یک نیشخند پیرزمندانه و حرصداری آن دو را ترک می کند…دقایقی بعد مستانه کیک آورد وشعر تولدت مبارک برای ان دو خواهر خواندن…کادو داده شد تنها کسی که موقع کادو دادن حرص می خورد سایه بود نوبت خانواده اش که رسید همه کارت هدیه داده بودند.چون کسی از مقدار پول خبر نداشت و می ترسید مهمان ها تصور کنند مقدار پول کم است…نتوانست خودش را کنترل کند و موقع شام خوردن بلند طوری که همه بشنوند گفت:
-مستانه جون داداشم دو میلیون کادو برا دوقوهات اورده ها منم پونصد تومن بابامم نمی دونم
پلو در گلوی مهیار می پرد به صرفه شدید افتاد…نمی داند بخندد یا غضب ناک به خواهرش بنگرد به زحمت و با اب هایی که فاطمه به او میداد توانست صرفه اش را کنترل کند سایه زیر لب گفت:
-نتونستم..اگر نمی گفتم تا صبح خفه میشدم
مهیارخندید و سرش را تکان داد…مهمان ها یکی پس ازدیگری می روند می ماند یک جمع خانوادگی کوچک…سایه با موسیقی بلند شروع به رقصیدن می کند…ساینا از فرط خستگی روی مبل لم داده و فقط به عمه اش می خندد…مهیار خیره به دخترش که موهایش صورتش پوشانده می نگردواز مریم ممنون بود که همچین فرشته ای به او هدیه داده است.مهیار بلند می شود و به سمت دخترش می رود دستش به سمت او می گیرد:
-برقصیم؟
خنده دلنشینی می کند:بلد نیستم
مثل مادرش او هم بلد نبود مهیار گفت:یادت می دم
-قد تو از من بلندتره
-حلش می کنم
به دست دراز شده پدرش می نگرد با وجود خستگی که داشت دست او را می گیرد مهیار تعظیم کوچکی به او می کند..ساینا از خجالت می خندد قبل از پایین آمدن از مبل در اغوش می گیرد و می بوسد.ر*ق*ص زیبا و هماهنگی بین دختر و پدر بود هرچند ناهماهنگی در بین قدهایشان وجود داشت.عزیز در کنار پسرش نشسته و آرام در مورد ازدواج مجدد مهیار صحبت می کند واوترجیه می دهد فعلا در این مورد با مهیار صحبت نکند.فاطمه تمام مدت به خنده های مستانه ی ساینا و نگاه های پر از محبت و عشق مهیار به او نگاه میکرد آه با حسرتی کشید یعنی یک روز مهیار مال او می شود؟
سرش را انقدر در بالشت فرو برده است که به زحمت صدای موبایلش را می شنود دستش را از زیر پتو بیرون آورد و روی عسلی دست می کشید پیدایش کرد و با صدای خواب الود و گرفته ای گفت:الو
فرزین: خواب بودی؟ساعت نزدیک یکه
-دیر خوابیدم
-خوش گذشت؟
-اوهوم…چرا نیومدی؟
-تو چرا صدات عین آدماییه که ته چاه افتادن؟
با خنده پتو روی سرش بر میدارد:زیر پتو..خوب شد؟
-آره بهتر شد..چی گفتی؟
همانطور که طاق باز خوابیده با چشم بسته گفت:می گم چرا دیشب نیومدی؟
-بچه نداشتمو می آوردم؟
-خودت می اومدی دلت شاد بشه
-حالا ایشا ا… تولد ساینا
چند ثانیه ای سکوت بیشان رد و بدل می شود که فرزین گفت:چی شد خواب رفتی؟
خندید:نه بیدارم
-خوب یه چیزی بگو فکر نکنم دوباره خواب رفتی
– چی بگم تو زنگ زدی…حتما تو کار داشتی دیگه
-آره خوب راست می گی…میگم دیروز به تنهایی ساینا خیلی فکر کردم…نمی خوای بفرستیش مهد؟
چشمانش که تا آن زمان بسته بود باز شد:چی مهد؟نه برای چی بفرستمش؟
-مهیار گ*ن*ا*ه داره نه دوستی داره نه رفیقی…هم بازیش شده تو فاطمه یه وقتایی هم سایه و بابابزرگش..همش تو خونست،درسته می بریش بیرون و لی بالاخره این بچه تو سنیه که نیاز به یه دوست داره
می نشیند و دستی به صورت خواب آلودش می کشد:نمی دونم تا حالا بهش فکر نکردم
-من یه مهد خوب پیدا کردم،اگر خواستی ببریش که حتما هم باید این کار و بکنی خبرم کن
-باشه ممنون که به فکر ساینایی
-خواهش می کنم
با یک خداحافظی تلفن قطع می کند و می خوابد که باز موبایلش زنگ می خوردبا دیدن اسم فرزین گفت:دیگه چیه؟
-امشب میای مهمونی؟
-نه یعنی اصلا حوصله هیچ کدومشونو ندارم…یه مشت آدمای لاشخورین
-ولی کاش می اومدی یه ذره حالشنو می گرفتیم
-نه خدا حافظ

-باشه بای
خواب از سرش پریده بود.دست وصورتش می شورد در اینه نگاهی به خودش می اندازد،به گذشته اش فرو می رود،که چقدر خوشگذران بودو در مهمانی های مختلط دختران زیادی به سمتش می امدند وحالا حتی یک دوست به جز فرزین برایش باقی نمانده است.پوزخندی میزند که چقدر خرج ان دخترانی که فقط بخاطر پول او را می خواستند کرده است.به سمت موبایلش می رود و به فرزین پیام می دهد:
-مهمونی امشبو میام فقط قبلش بیا برم دست لباس بخرم
دو دقیقه بعد فرزین جواب داد:اوه چه سریع نظرت عوض شد…باشه ده مهمونی شروع می شه پنج میام دنبالت
گوشی روی تخت پرت می کند و به سمت آشپزخانه می رود..دران خانه بزرگ کسی جز فاطمه و ساینا که خواب است نبود.مهیار با استشمام بوی غذای مورد علاقه اش گفت:
-عجب بوی قرمه سبزی میاد
فاطمه سر می چرخاند و به مهیار که همیشه سعی می کرد بخاطر حضور او در خانه لباس های پوشیده بپوشد نگاه کرد تمییز و زیبا مثل همیشه :
-سلام
-سلام بابت قرمه سبزی ممنون
فاطمه که می دانست غذای دوست داشتنی مهیار است بیشتر از غذاهای دیگه درست می کرد:خواهش میکنم
-چیزی پیدا میشه قبل ناهار بخوریم؟
دلش قنج می رفت وقتی اینطور راحت با او حرف می زدمثل زن وشوهرهای واقعی :اگه میشه نخورید چون یکی دو ساعت دیگه وقت ناهاره
لبخندی مهربانی زد:چای که میشه خورد؟
هنوز ایستاده و فاطمه مشغول چای ریختن است مهیار گفت:هنوز بیدار نشده؟
-چرا رفته پیش خرگوشاش
چاقویی بر می دارد که سیب را پوست بگیرید ولی از روی بی حواسی انگشتش را می برد”آخ”با فشار دادن انگشت اشاره اش خون بیشتری بیرون می اید.
فاطمه با دیدن انگشت خونی مهیار هول شد وگفت:چیکار کردین؟
قبل از اینکه مهیار حرفی بزند آنقدر با عجله دنبال چسب زخم بود که دو کاسه شکست، مهیار با تعجب به او نگاه می کرد…فاطمه دستش جلو می برد که به انگشتش چسب بزند ولی مهیار دستش عقب می کشد،با اخمی که روی پیشانیش نشسته متوجه فاصله کمی که بینشان است می شود.دمپایی اش چسبیده به دمپای اوست،اب دهانش قورت می دهد وقدمی عقب می رود:
-ببخشید
دستش دراز می کند:چسب و بدید خودم می زنم
از روی شرمندگی سرش پایین می اندازد چسب به او می دهد؛قصد بیرون رفتن از آشپزخانه دارد که مهیار گفت:فاطمه خانوم؟
با همان حال شرمندگی برگشت:بله

 

همچنین ببینید

پارت ۲۰ رمان پاورقی زندگی (جلد دوم )

مریم متعجب به او نگاه کرد انتظار نداشت این حرف را بشنود،تکرار دعوت شدن او …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *