سه شنبه , آذر ۲۰ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان هزار چم / پارت ۵۱ رمان هزار چم

پارت ۵۱ رمان هزار چم

 

 

وقتی که حرف می زد دلم می خواست چشم هایم را ببندم و فقط صورت او را تصور کنم.
فنجان چای مقابلم را بیشتر سمتم هول داد و همراه حرکت سر گفت:

_ خانم جبارزاده بفرمایید، سرد می شه.

وقتی این طور خانم جبارزاده صدایم می کرد، ناخود آگاه به همان خاطره ها پر می کشیدم.
وقتی که در پارک دنبالش می دویدم و به او که قدم های بلند و عصبی بر می داشت، نمی رسیدم.
بالاخره کم آوردم و توقف کردم و نفس نفس زنان با صدای بلند گفتم:

_ آهای! حاج امیر وایسا !

برگشت و با اخم نگاهم کرد، دست خودم نبود، از تصور اتفاقی که چند دقیقه پیش افتاده بود نمی توانستم نخندم؛
وقتی که خندیدم بیشتر اخم کرد و دوباره به راهش ادامه داد.
ملتمسانه گفتم:

_ تو رو خدا وایسا، من دیگه نمی تونم.

همان طور که با سرعت می رفت و سویی شرت ورزشی اش را در می آورد گفت:

_ می خوام چند دور دیگه بدوئم دور پارک، یا بیا یا برو خونه.

با گلایه گفتم:

_ پیاده؟؟! پیاده تا خونه برم؟؟! خسته ام.

جواب که نداد، با حرص لبه باغچه نشستم.
دیدم که در حال دویدن است ، منتظر ماندم که وقتی یک دور کامل بدود، دوباره همینجا ببینمش.
چند دقیقه بعد دیدمش که دوان دوان از دور می آمد،
از جایم بلند شدم و برایش دست تکان دادم؛
لبخند زد و با کمی بدجنسی از کنارم رد شد.
با حرص فریاد زدم:

_ چند دور دیگه مونده؟

دیدم که شانه بالا انداخت
و دوباره رفت،
با حرص به تکه سنگ جلوی پایم لگد زدم و دوباره سر جایم برگشتم و سعی کردم خودم را یک طوری سرگرم کنم، اما بی اختیار با تصور صدای خودم پشت میکروفون اصلى پارک به خنده افتادم.
چه قدر آن روزها کودک بیچاره درونم شاد و آزاد کودکی می کرد.
به پیشنهاد من قرار بود دو ضلع مخالف پارک را بدویم اما من در میانه راه متوجه شدم اصلا حواسم نبوده است و مسیر را اشتباه دویده ام،
وسعت پارک آن قدر بود که هرچه بیشتر دنبالش گشتم بیشتر گم شدم،
از آن جایی که گوشی، همراه هیچ کداممان نبود، مجبور شدم از نگهبان پارک بخواهم مرا به اتاق مدیریت ببرد.
کارمند حراست با تعجب نگاهم کرد و پرسید:

_ شما خودت گم شدی خانم؟

خندیدم و گفتم:

_ آدما توی هر سنی ممکنه گم شن! من الان همسرمو گم کردم، می شه کمکم کنید؟

از بالای عینک گردش نگاهم کرد و متفکرانه پرسید:

_ اختلال حواس دارن؟

کلافه گفتم:

_ میشه صداشون بزنی؟

میکروفون را برداشت و قبل از روشن کردنش با تردید
گفت:

_ چی بگم آخه خانم؟

جلو رفتم و سریع میکروفون را گرفتم و گفتم:

_اصلا بدید خودم میگم.

مرد بیچاره هول شد و می خواست میکروفون را پس بگیرد اما اصرار من و شرمش مانع شد.
بلافاصله بعد از روشن کردن میکروفون گفتم:

_ شنوندگان عزیز صدایی که هم اکنون می شنوید صدای یک زن بینواست که همسرش را گم کرده است،
نامبرده آخرین بار با لباس ورزشی سورمه ای ! ببخشید اصلاح می کنم… آبی نفتی دیده شده است،
وی سی وهشت ساله، در ابعاد صد ونودو پنج سانتی متر در صدو سه کیلوگرم می باشد.

مامور حراست با ترس و تعجب گفت:

_ چی داری میگی خانم؟

با خواهش و آرام گفتم:

_ تو رو خدا یه لحظه!

بعد در میکروفون ادامه دادم:

_آقای جبارزاده لطفا خودتو تسلیم اتاق مدیریت کن!

هیچ وقت چهره اش را وقتی وارد دفتر مدیریت شد فراموش نمی کنم،
پنهانی از بین در نیمه گشوده نگاهش می کردم. نگهبان اول مانع شد و پرسید:

_ ببخشید آقا شما؟

عقب رفت، طوری که نگهبان خوب بتواند او را ببیند، بعد پرسید:

_ شناختی برادر؟

نگهبان خندید و گفت:

_ هان همون آقایی که گم شده!

با احترام گفت:

_ می شه خانم ارجمند رو صدا کنید لطفا؟

قبل اینکه نگهبان چیزی بگوید،
بیرون رفتم و با لبخند گفتم:

_ سلام عزیزم.

بعد از نگهبان تشکر کردم و بیرون رفتم،
هنوز یک کلمه هم حرف نزده بود، به نگهبان دست داد و بعد تشکر خداحافظی کرد، کمی که دورتر شدیم
برگشت و با اخم نگاهم کرد.

_ ریحان!!! این چه کاریه؟

برگشتم و دست هایم را بین موهایش فرو بردم و گفتم:

_ من یه دیوونه ام خوب!
در ضمن، دوست دارم جای خانم ارجمند بهم بگی
خانم جبارزاده…
وای چه کیفی داره خانم آقای جبارزاده شدن!

همان طور که با اخم و سرعت از کنارم رد می شد،
گفت:

_ مردی به اونه که به زنت اقتدار بدی، نه فقط یه اسم خانوادگی از خودت.

دنبالش دویدم و گفتم:

_ تو بهم همه چی دادی.

برگشت و چشمک زد و بعد شروع به دویدن کرد.

در این افکار بودم که دوباره صدایم زد:

_ خانم جبارزاده شما حالتون خوبه؟

لبخندم را از روی لب هایم جمع کردم و گفتم:

_ ببخشید، صدای شما بیش از اندازه شبیه حاج امیره، هربار شما حرف می زنید، بی اختیار چرخ می زنم وسط خاطره هام.

سرش را پایین انداخت و گفت:

_ واقعا متاسفم!

سریع و با کمی خشم گفتم:

_ چرا متاسف؟

_ همین که صدام شما رو یاد اون مرحوم…

میان حرفش پریدم، دلم نمی خواست این جمله را هرگز بشنوم.

_ مدارک رو خوندید کمیسر؟

 

کمی عقب رفت و نفس عمیقی کشید و گفت:

_ به آقای ناظم زاده هم زمان استخدامم عرض کردم!
بدون همکاری شهاب جبارزاده کارمون خیلی سخت می شه.

هراسان گفتم:

_ سخت یا غیر ممکن؟

_ از نظر من غیر ممکنی وجود نداره خانم.

_ پس باهم هم عقیده ایم، اصلا شهادت شهاب لازم نیست واسه اثبات جرائم محمود عیوض زاده!
مدارک به اندازه کافی هست.

_ عیوض زاده یک از هزارِ این پرونده است! خودتونم می دونید که دست های پشت پرده زیاده و شاید اون فقط یه مهره اجرایی بوده باشه،
البته شما معتقدید همسر سابقشم شریک این پرونده است.

_ بله و به این قضیه ایمان دارم ! من به اون دست های پشت پرده الان کار ندارم!
حرفم اینه اون مجرم با این پرونده سنگین که اثبات می کنه به قول شما مهره اجراییه چرا دستگیر نمی شه؟

سر تاسف تکان داد و گفت:

_ چون همه جرماشو شهاب جبارزاده قبول کرده.

کلافه و عصبی گفتم:

_ من به شما این همه دلیل و مدرک دادم که اون فقط داره از مادرش دفاع می کنه!

دست بین موهایش کشید و گفت:

_ دادگاه همچین دلیلی رو به این راحتیا قبول نمی کنه سرکار خانم،
در ضمن باید بگم یکی از ادعاهاش مبنی بر مجرم بودنش اثبات شده!
گوشی و سیم کارتی که باهاش با شوهرتون روز حادثه تماس گرفته شده و توسط اون تماس از خونه بیرون کشیده شده، پیدا شده! شهاب جبارزاده اون سیم کارت و گوشی رو تحویل دادگاه داده…
و اعتراف کرده با نقشه و همکاری اون امیر رضا جبارزاده رو فریب دادن و از منزل بیرون آوردن و ربودن.

 

*
نفیسه بعد از اینکه با شرم چک را گرفت و در جیب کوچک کیفش گذاشت، گفت:

_ خدا خیرت بده، به خدا نمی‌خواستم توی این وضعیتِ خودت، اسباب زحمت بشم.

جانا در آغوشم تقلا می‌کرد و در حال بازی با روسری ام بود.
در حالی که سعی می‌کردم روسری ام را روی سرم محکم نگه دارم، با خنده گفتم:

_ ول کن این حرفارو، نمیای بالا؟
این وروجک هنوز هیچی نشده داره آتیش می‌سوزونه.

دست جانا را گرفت و بوسید.

_ اذیت نکن مامانتو! دختر طلایی.

خودم هم جانا را بوسیدم و از زبان او گفتم:

_ خاله دختر خوبی ام، فقط یه کم ماشالام باشه انرژیم زیاده.

تلاشم برای منحرف کردن حرف بی نتیجه بود و نفیسه دوباره به همان موضوع برگشت.

_ میگم ریحانه، به جون بچه هام، سعید که روپا شه کار و بارش بگیره، زود پس میدم،
ایشالا خدا اون خدابیامرزو هم رحمت کنه نور به …

دستم را روی دهانش گذاشتم و گفتم:

_ خدا هممون رو رحمت کنه، دختر عمو راجب پولم من عجله ای ندارم،
حساب های بلوکه شدمون به لطف خدا داره باز میشه، تو بیشتر از پس دادن این پول یه کم بیشتر فکر خودت و زندگی و اون شوهر بنده خدات باش!
نفیسه جان، چشم و هم چشمی با جاری و خواهر شوهر و دختر خاله و همسایه، توی هر چیزی حتی بچه زاییدن درسته خدا وکیلی؟
چه فرقی می‌کنه فرش زیر پای فلانی دست بافتِ فلان شهره و مال تو پایین تر؟
اون فرش آرامشتون رو تضمین کرد؟
من نمی‌خوام نصیحتت کنم، فقط می‌خوام بهت بگم همه اینا که واست مهمه اگه یه روز، فقط یه روز بدون شوهرت، بدون بابای بچه هات باشه ارزش داره؟
اون بنده خدا همین طوری بی جهت توی این سن سکته کرده؟

آه کشید و اشکش را از گوشه چشمش پاک کرد.

موهای زائد صورت و ابروهای نامرتبش ظاهرش را آشفته تر نشان می‌داد، برایم عجیب بود همه رقابت و حسادتش با زن های دیگر حتی ذره ای مربوط به ظاهر و شخصیت خودش نمی‌شد.

بعد عمیق تر که فکر کردم متوجه شدم زنانی که او با آن ها در گودال رقابت افتاده است، همه از همین قشر هستند، زنانی که هر روز کریستال ها و دکور منزلشان تازه و به روز می شود اما حتی یک کتاب در طول زندگیشان نخوانده اند!
زنانی که بالاترین موضوع قابل بحثشان حول خیانت های سریال های دستِ چندم ترکی می چرخد و تمام تفریحشان غیبت و رقابت ناسالم با یکدیگر است،
زن هایی که به کف بینی و آینه بینی بیشتر از خود باوری و تلاش اعتقاد دارند.

نفیسه بعد از خداحافظی با یک آه غلیظ گفت:

_ ریحانه خوش به حالت که بلد بودی خودتو نجات بدی،
هرچند خدا شوهر خوب قسمتت کرد، حاج امیر عمرش کوتاه بود، اما توی همون فرصت کم دستت رو گرفت و از دست خودت نجاتت داد،
همه که حاج امیر ندارن!

داشت می‌رفت، نمی‌توانستم اجازه بدهم بدون اینکه جواب حرفش را بشنود برود، دستش را گرفتم و گفتم:

_ اون به من یاد داد حتی قبل از اینکه خدامو بخوام بشناسم خودمو بشناسم!
چیزی که من الان دارم بهت میگم نفیسه!
اونی که خالق امیر و امیرهاست اینجاست.

دستش را گرفتم و روی قلب خودش گذاشتم و ادامه دادم.

_ ببین! همین جاست!
اصل جنس همین جاست!
دنبال حاج امیر نباش واسه نجات خودت!
از اون کمک بخواه، کمک بخواه اون پرده تار و خاک گرفته جلوی چشماتو برداره،
اونوقت وقتی درست خودتو شناختی و باور کردی،
تو هم میشی یه حاج امیر روی زمین!
یه حاج امیر که می‌تونه نه تنها دست خودش بلکه دست خیلی ها رو بگیره.

با بهت و بغض نگاهم می‌کند و جمله آخرش این می‌شود.

_ تو دیگه ریحانه نیستی!
تو خود حاج امیری!
به قرآن که خودشی…

نفیسه اولین کسی نیست که این جمله را طی دو سالى که کنارم نبوده است در مورد من گفته است!
اما خودم خوب می‌دانم که من چون مولانا بدون شمس ، شمس شدن و مولانا شدن را نمی‌خواهم…

 

داستان پروانه و شمع، اسطوره‌ی خیلى از حکایت ها و خیال پردازى هاى عاشقانه شده است.

داستان پروانه اى که مدهوش نور شمع می شود و گِرد آن می‌چرخد و شمعى که عاشقانه به پایش می‌سوزد، آب می‌شود و به زوال می‌رود و در نهایت سهم پروانه‌ی بیچاره از عشق، بالهاى سوخته می‌شود و سهم شمع، عدم و خاموشی!

اما من طور دیگرى به عشق نگاه می‌کنم، من حتم دارم رسالتى پشت این واژه‌ی عجیب و غریب که قرن هاست میان قلب همه‌ی نسل هاى کره زمین در جریان بوده است، وجود دارد!

این که عشق، رقص مستانه و بی خبری گِرد نور شمع باشد و انتهایش زوال عاشق و معشوق، براى من قانع کننده نیست!

عشق نهایت است،
اتمامش زوال نیست…
اتمامش هرچه قدر هم که تلخ باشد، سوختن بالهایت نیست.

من ایمان دارم آدم عاشق که می شود، تازه بال در می آورد و پرواز می آموزد.
با عشق است که به خودت می آیی و می‌بینی لازم نیست عاشق آن باشی که نورش چشم هایت را کور می‌کند و به سوختن بالهایت می انجامد.

نور عشقِ واقعی، همان بصیرت است و ارمغانش بینایی است،
این قدر خوش می درخشد که تو نه تنها دنیا، بلکه واقعیات عالم معنا را هم به وضوح می‌بینی.

عشق تو را تشویق به سوختن نمی‌کند، عشق ساختنت می آموزد.
ایثار، همیشه از شاخصه هاى اصلى عشق بوده است، اما من معتقدم اگر قرار است شمع شوی، بسوزی و خاموش شوى، باید در جهت رشد و تعالى پروانه ات باشد، نه صرفا براى رقصى با چشم هاى بسته و بال هاى سوخته…

هنوز چند سطر از دست نوشته هایش در آن صفحه باقى بود که با حضورش یک مرتبه دست و پایم را گم کردم و سریع دفتر را بستم.
او هم از دیدن من در این ساعت از روز، آن هم در حجره همان قدر متعجب بود.

بعد از این که سلامم را پاسخ داد، دست های خاکی اش را تکاند و گفت:

_ یه آب بزنم به دست و صورتم الان میام.

بعد در حالی که سمت سرویس بهداشتی می‌رفت،
شاگردش را صدا زد و شنیدم که آرام گفت:

_ عبدالله جان، بپر شیخ السلامى لقمه و جوجه با استخون و مخلفات بگیر بیار!
واسه خودتم هرچى دوست دارى سفارش بده،
فقط بجنب که کوچیکه بزرگه رو قورت داد.

عبدالله ریزه میزه بامزه با یک خنده شیرین چشم گفت و مثل فرفره دوید.

از سرویس که بر می‌گشت، وقتی با دست های خیسش موهایش را بالا می‌زد،
دلم می‌خواست همانجا از او یک عکس بگیرم و برای همیشه آن عکس را داشته باشم.
وقتی موهای خیسش آن طور بالا زده می‌شد و مژه هایش تر و پر رنگ، بیش از حد خواستنی بود.

یا الله گویان روی راحتی چرمی کنار صندلی من نشست و در حال خشک کردن صورتش با دستمال گفت:

_ این طرفا باباجان؟ خیره؟

نگاهش می‌کردم، نگاهم سیر نمی‌شد از این حجم جذابیت و مردانگی در یک صورت کاملا معمولى!

آخ کاش می توانستم در بیلبورد همه‌ی اتوبان های اصلى شهر بنویسم “مردانگی تنها به عضلات شش تکه و قامت رعنا نیست،
مردانگی بوی عطر تلخ و ته ریش هم نیست!
حتی زاویه های درشت و تراشیده جذاب،
چشمان رنگی و مشکیِ خشن هم نماد یک مرد واقعى نیست،
مردان واقعى در عین معمولى بودن هم، مردانگی را خوب بلد هستند”

مثل همین امروز، وقتی رسیدم و در حجره نبود و گفتند برای خالی کردن بارهاى انبار، خودش همراه کارگرهایش رفته است؛ فهمیدم من برای ستاندن عدالت جای خوبی آمده ام.

دستش را جلوی صورتم تکان داد و با تعجب و نگرانی پرسید:

_ خیر نیست که نمیگی؟

بی اختیار و سریع گفتم:

_ خیر در همان چیزی است که رخ می‌دهد!
اینو خودتون یادم دادید.

شیرین خندید و گفت:

_ صحیح، خوب پس می شنوم این خیر رو!

 

کمی این دست و آن دست کردم و گفتم:

_ خبر دارم شرط آقاجونم چی بوده!

کمی جا خورد، اما خیلی سریع به حالت اولش بازگشت و در حالی که کاسه شکلات را سمتم می‌گرفت، خیلی عادى پرسید:

_ از کی شنیدی؟

شکلاتى برداشتم و دیدم که خودش هم شروع به خوردن کرد.

پاسخ دادم:

_ مامانم.

ابرویش را بالا انداخت و گفت:

_ میشه منم بدونم؟

با حرص گفتم:

_ یعنی شما نمی‌دونید؟؟؟

با سر جواب منفی داد و گفت:

_ اونى که مامانت بهت گفته رو نمی‌دونم!

سرم را پایین انداختم و با قدری شرم گفتم:

_ مامان گفت حرف اینه که عقد بیوک آقا بشه.

مستقیم نگاهم کرد، چند لحظه مکث کرد و بعد خیلی جدی گفت:

_ این شرط آقاجانت نیست! این خواسته‌ی منه! البته بعد از مشورت با پدرم.

با تعجب و دلخوری نگاهش کردم.

_ چی؟
یعنی چی؟!

دست کشید روی ریش های نرمش و زیر لب الله اکبر گفت.

با صدای بلندتری پرسیدم:

_ برای چی؟
این حرف مسخره از کجا در اومده؟
اصلا شرط آقاجانم چی بوده؟

جواب که نداد عصبی کاسه شکلات را روی میز کمی کوبیدم و گفتم:

_ دارم باهات حرف می‌زنم امیر!

این اولین بار بود که این طور صدایش می‌کردم، باید اعتراف کنم در اوج خشم، با چاشنی شرم، فوق العاده برایم جذاب و خوشایند بود.

اخم ملامت گری روی صورتش نشست، لب گاز گرفت و گفت:

_ داد بزن! اصلا یواش کوبیدیش، می‌خوای بشکونش!
یا نه،می‌خواى پاشو بزن.

با تعجب گفتم:

_ یعنی چی؟

با همان اخم و تشر گفت:

_ یعنی اینکه یاد بگیر، فقط با صدای بلند و زور نیست که میشه به خواستمون برسیم،
مثل شهاب الدین!

این اسم هنوز برایم یک حس عجیب توام با شرم و نفرت و ترس همراه داشت، از اینکه مرا با او قیاس می کرد شرمنده بودم اما هنوز عصبی بودم.

_ منظورتون اینه چون زنم حق ندارم داد بزنم؟

قدری صورتش مهربان شد و گفت:

_ گم می‌کنم معصومیت صورتتو ریحان، وقتى این طور طغیان می‌کنی!
هرچند که برای من توى هر حالتی خوشگلی…

بیگ بنگ!!!!!!!

به خدا که قسم می‌خورم بیگ بنگ یا همان انفجار بزرگ در قلب من بیچاره رخ داد،
عالم وجودم متحول شد،
داغ شدم…
سرد شدم،
فرو ریختم،
آباد شدم،
مست شدم،
هوشیار شدم…
که اگر عبدالله نرسیده بود، قسم می‌خورم حتی یک لحظه هم برای تشکر با یک بوسه از او درنگ نمی‌کردم!
نفسم در سینه حبس بود.

انگار او هم از بازگشت سریع عبدالله راضی نبود.

با جدیت پرسید:

_کو غذا پسر؟

عبدالله سراسیمه و نفس نفس زنان گفت:

_ حاجی …
لقمه…
لقمه اش تموم شده، برم مسلم؟

با کمی سرزنش گفت:
_ خوب زنگ می‌زدی، واسه چی این همه راه برگشتی؟

_ ببخشید گوشیم جا موند انبار.

_ عیب نداره فدای سرت، برو همونو بگیر.

بعد رو به من پرسید:

_مطمئنی فقط جوجه اینجا رو دوست داری؟

جا خوردم!
از اینکه خوب می‌دانست،
از اینکه شاید در جمع فقط یکبار راجع به رستوران های بازار و غذایش صحبت کرده بودم،
اما او خوب مرا از حفظ شده بود.

 

با سر گفتم:

_ بله، مرسی…

عبدالله که رفت، خودش بلند شد و برایم یک لیوان آب ریخت.
انگار فهمیده بود چه طور همه وجودم را به آتش کشیده است.

آب را با ولع می نوشیدم و او هم با ولع مرا تماشا می‌کرد،
چیزی که از او غیر قابل باور و در عین حال بسیار جذاب بود!

یک مرتبه گفت:

_ عین جمله ها آقاجانت این بود: “ببین حاجى این طلاق باعث شده مردم به چشم بد ما رو نگاه کنن، بگن ببین چه ایرادی داشتن که جبارزاده ها دخترشون رو پس دادن،
بعدم که حرف و حدیث ناجور راجب شما زیاده
برای حفظ آبروی ما و راحت شدن خیال همه
چاره ای نیست جز اینکه حنانه رو عقد کنی”

وحشت زده ایستادم و جیغ کشیدم:

_ چی؟؟؟؟؟

گوشه آستینم را گرفت و در حالی که مجبورم می‌کرد بنشینم، گفت:

_ بابا بشین!
نگرفتم که…

با کمی حرص گفتم:

_ داری شوخی می‌کنی؟

خندید و گفت:

_ نه والا…
همه اینا حاصل تفکرات پدر بزرگته!

با بغض گفتم:

_ خیلی مسخره است!
چه طور می‌تونن این قدر بی رحم باشن که بخوان خواهر بیچاره منو به عقد شما در بیارن؟!

اخم کرد و گفت:

_ یعنی هر کی به عقد من در بیاد بیچاره میشه؟

با حرص گفتم:

_ شوخی نکن حاج امیر!
منظورم اینه شما خیلی بزرگتری…

دوباره خندید و گفت:

_ هیکلمو میگی؟

نتوانستم نخندم و گفتم:

_ هم سن، هم هیکل…

چشم هایش را یک طور خواستنی خمار کرد و گفت:

_ از تو هم خیلى بزرگترم!

با شرم سرم را پایین انداختم و من من کنان گفتم:

_ چیزه …
نه…
یعنی…
می‌گم …
نه … این طوری.

کلمات را گم کرده بودم با کلى سعی توانستم بگویم:

_خوب قراره چی بشه حالا؟

انگار آن روز واقعا قصد کشتنم را داشت.

باز همان طور که مستقیم نگاه می‌کرد گفت:

_ می‌خوام در دهن مردم رو ببندم!

با ترس پرسیدم:

_ چه طورى؟

جلو آمد گوشه شالم را گرفت و گفت:

_ جریان عقد سوری مامانتو واست توضیح میدم که قراره چی بشه،
الان فقط به خودمون فکر کن ریحان!

بدنم شروع به لرزیدن کرده بود، جرات نداشتم سرم را بالا بیاورم.
گرمی انگشت شصتش زیر چانه ام، سوزاندم…

صورتم را بالا آورد و در حالی که به چشمانم چشم دوخته بود، قدری بی رحمانه شعری را هجی کرد که نماد همه حس درونی اش بود.

_ من با تو بهشتی شدنم در خطر افتاد،
آتش بزن این جان و به دوزخ بکشانم.

لب هایم می‌لرزید…
عشق! عجب حس شیرینِ وحشتناکی بود.
عشق شبیه هیچ کدام از حس هایی که تا به آن لحظه تجربه کرده بودم نبود.

اشکم چکید و گفتم:

_ عشق نهایت است، اتمامش زوال نیست…

چشم هایش خندید و گفت:

_ پایه ای بریم به مردم مژدگونى بدیم؟
بگیم دمتون گرم، باریکلا…
آفرین!
خوشحال باشید، حرف و حدیثاتون راست بود…

از حس آن لحظاتم هیچ نمی‌نویسم،
زیرا که نمی‌توانم در قالب کلمات، آن وسعت عجیب انواع حس ها را بگنجانم،
فقط می‌دانم زیباترین لحظات عمرم را تجربه کردم.

من نوزادی بودم که از رحم سیاه دنیا با دست های او متولد شدم!

به خدا قسم من آن لحظه یکبار دیگر متولد شدم.

چشم هایم را محکم روی هم فشردم و این طور می‌خواستم موافقتم را اعلام کنم،
اما معترضانه گفت:

_ بله‌ی قطعی بده که بدونم حلاله و اذنشو دارم.

با تعجب گفتم:

_ اذن چی؟

کمی جدی تکرار کرد:

_ بله؟؟؟؟

سریع و شتابزده و کمی ترسیده گفتم:

_ بله…

و این بله شد اذن اولین بوسه کوتاه اما پر مهرش روی پیشانی ام…
همان بوسه ای که مسبب جویبار اشک از چشم های هردویمان شد….

 

 

همچنین ببینید

پارت ۴۵ رمان هزار چم

  گاهى فکر می کنم از آسمان به تعداد همه انسان ها ریسمانی آویزان است، …

۸ دیدگاه

  1. سلام فقط بگم عالییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

  2. پارت جدید رو کی میذارین؟ از زحمتتاتون سپاسگزارم

  3. حسای قشنگ ناب خیلی کوتاه مینویسین کاش بیشتر بود کاش میشد طولانی تر نوشت که همه بدونن حجب حیا داشتن از خدا ترسیدن که ب گناه آلوده نشدن خیلی شیرین تر تا بی پروا تو بغل هم رفتن حرفای عاشقونه زد
    عالی بود بانو ایلخانی

  4. مثل پارت های گذشته عااااااااااالی بود.مرسی خانم ایلخانی.لطفا منو راهنمایی کنید میخوام شخصیت هایی مثل حاج امیروبیشتربشناسم.اگه کتابی میشناسیدمعرفی کنیدممنون میشم

  5. وایییی من مردم از هیجان سریع تر پارت بعدی رو بزارید خانم ایلخانی عالی بود عالی

  6. وای عالی بود
    پر از تمام حس ها
    مشتاق تر از همیشه منتظر ادامه رمان و پارت های جدید هستم
    امیدوارم زودتر پارت بزارن خانم ایلخانی

  7. واااای عالی بود
    پر از تمام حس ها
    من مشتاق تر از همیشه منتظر ادامه رمان و پارت های بعدی هستم
    خدا کنه زودتر پارت بزارن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *