سه شنبه , آذر ۲۰ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان هزار چم / پارت ۵۲ رمان هزار چم

پارت ۵۲ رمان هزار چم

 

 

زودتر رسیدیم، مامان حالش خوب نبود و طاقت نداشت در ماشین بماند.
پیاده که شد، سپهری با نگرانی نگاهم کرد و گفت:

_ حالِ مادر خوب نیست، میرم آب میوه می‌گیرم.

تشکر کردم و پیاده شدم.مامان به دیواری تکیه زده بود و چشم دوخته بود به تابلوى دفتر ازدواج.
دیدم که کلافه چادرش را روی سرش جا به جا کرد و با یک آه غلیظ گفت:

_ خدا ببخشدم!

از صبح، بارِ چندم بود که این جمله را تکرار کرده بود.
وقتی که دیدم با گوشه روسری اش، اشکش را پاک کرد؛ دیگر طاقت نیاوردم و کلافه گفتم:

_ مامان! خدا چیو ببخشه؟؟
این که داری خودتو بعد یه عمر اسارت نجات میدی؟
این که داری دخترت رو از زیر بار زور و جهل یه پیرمرد نجات میدى؟
خدا وقتی نمی بخشه که واسه نجاتت بتونی و کاری نکنى!!!

سر تکان داد و بعد کف دست های خشکش را روى صورتش کشید و گفت:

_ اگه اون طور که حاج امیر می گه نشه، چى؟

_ یه راه دیگه پیدا می کنیم!
مامان این وکیل کارش حرف نداره. این ازدواجم صوریه، بعدش می تونیم با اثبات کارهاى آقاجان حضانت حنا رو بگیریم!
اونا پیرن! عمو هم که سابقه کیفری داره!
تو هم که قراره سند و در آمد خوبى داشته باشی. پس قطعا حزانت با خودته!
بعدم نظرِ خودِ حنا هم واسه دادگاه مهمه، چون سنش به یه حدی رسیده!
حاج امیر فکر همه جا رو کرده.
مامان بذار زندگى این طفل معصوم رو نجات بدیم! امروز حاج امیر بود که راضی نشد به وصلت با یه بچه!
از کجا معلوم فردا روزى آقاجان یه نفر دیگه رو پیدا نکنه؟

ماشین حاج امیر را که از دورتر دیدم، با لبخند صورت مادرم را بوسیدم و بعد از نوازشش گفتم:

_ قراره روزهاى خوبمون برسه!
مطمئن باش روح بابا هم راضیه!

حالا حاج امیر پیاده شده بود و او هم با لبخند سرش را به نشانه سلام تکان می داد و من به این سلام عجیب امیدوار بودم….

****

چهار ماه دیگر گذشت و حتى یک روز براى من بدون تلاش نگذشت!
تلاش با یک دنیا امید و اطمینان!
به راهم ایمان داشتم و به پایان این راه، امیدوار و به پرودگار، یقینِ مطلق!

تمام خستگى روزم وقتى به خانه می‌رسیدم با خنده های دخترکم و شیرین زبانى های ساهیار برطرف می شد.
به این که دخترکم شبیه تو می خندد و ساهیاری که حتی تو را یکبار ندیده است، ولی چه خوب رسم عموزادگی به جا می آورد و مردانگى‌های کوچکش عجب خواستنی است!

هنوز یک ساعت از برگشتنم به خانه نگذشته بود، که تلفنم زنگ خورد.
مشغول عوض کردن پوشک جانا در اتاق بودم، با صدای بلند گفتم:

_ منیره جان دستم بنده، میشه لطفا جواب بدى؟

وقتی دیدم خبری از منیره نشد و تلفن همچنان زنگ می خورد، بلند شدم و سریع دست هایم را شستم و سمت گوشی‌ای رفتم که دیگر ساکت شده بود.

شماره کُمیسر روى گوشى بود. سریع تماس گرفتم و او هم که انگار خیلى منتظر بود، سریع پاسخ داد:

_ الو! خانم جبارزاده؟

_ سلام کُمیسر، ببخشید دستم بند بود.

_ باید صحبت کنیم!

_ نگران شدم، چیزى شده؟

_ می‌تونم ببینمتون؟

دلم شروع کرد به هزار راهِ پر از تشویش، سرک کشیدن!

گریه ساهیار قلبم را لرزاند. به سمت صدا برگشتم، طفلک با شلوار خیس مقابل درب ایستاده بود و با گریه می گفت:

_ شهاب جانم رو غوله داشت می خورد!

با کُمیسر سریع خداحافظی کردم و به کمک طفل وحشت زده شتافتم.
خجالت زده گفت:

_ من دیگه مرد نیستم!
چون جیش کردم توی جام!

نوازشش کردم و با قربان صدقه حمام بردمش و همان طور که می شستمش ناله می کرد:

_ خوابم واقعى که نمی شه؟

سرش را بوسیدم و پرسیدم:

_ چی بود خوابت مو فرفری خوشگلم؟

با بغض گفت:

_ یه غول زشت داشت شهاب جان رو می خورد!

سکوت کردم ، نتوانستم بگویم آن غول زشت را من هم همین حوالى احساسش می کنم.

منیره که با گریه و جیغ های جانا تازه بیدار شده بود در حالى که جانا را در بغل تکان می داد، جلوی در حمام آمد و گفت:

_ وای خانمم! سیاه خواب برم الهی! چرا این قدر خوابم سنگینه آخه!

حوله را دور ساهیار می پیچیدم که ساهیار با اعتراض شیرینی رو به منیره گفت:

_ منیره!!!!
جانا رو ببر! زشته ببینه من جیش کردم!

یک ساعت بیشتر طول کشید تا دو فرشته کوچکم در آغوشم بخوابند.
بچه ها را به منیره سپردم و با عجله سمت محل قرار با کمیسر شتافتم.

****

چند کیسه بزرگ پر از ظرف غذا را روی میز گذاشت و با صداى بلند گفت:

_ آهای اهل خونه! بیاید نهار آوردم.

بعد یک چشمک یواشکى به من زد. دلم رفت برای شیطنت صورت معصومش…

همه یک به یک از اتاق ها بیرون آمدند.
حنانه زودتر از همه سمتش دوید و با ذوق گفت:

_ واى داداش! یکم دیرتر اومده بودی مامان این قدر توى گشنگی از ما کار می کشید که تلف می شدیم!

 

مامان دستمال به دست، با همان شرم همیشگی اش گفت:

_ همه زحمتِ ما افتاده روی دوش شما!

امیر رضا لب گاز می گیرد و می گوید:

_ رحمتید خانم!

به کمک آیجان و منیره و شادی سفره را پهن می کنیم.

من هنوز روسرى را بالای سرم جمع کرده ام، که با نگاه اخم آلود و اشاره مامان به گردنم و یقه کمی بازم، تازه متوجه موضوع می شوم و وقتى می بینم که حاج امیر هم متوجه اشاره و حرص خوردن مامان شده است، نمی توانم جلوی خنده ام را بگیرم و بی اختیار قهقهه می زنم!

قهقهه در خانه جدیدِ مادرم،
در آزادى مادرم، در نجات خانواده‌ام، عجب دل نشین است!

امیر را می بینم که سر به زیر انداخته و قرمز شده و ریز می خندد.

مامام با اخم نگاهم می کند، بغلش می کنم و می گویم:

_ قربونت برم، چته مرضیه خانم؟
بخند دیگه!
ببین چه خونه خوشگلى دارى!
ببین زندگی بدون غرغر و کنترل، چه قدر خوبه!

بعد به حاج امیر نگاه می کنم و با خنده می گویم:

_ بیا همیشه دلت پسر می خواست!
حالا زن یه آقایی شدی که بدون چک و چونه، مادر یه همچین شاخ شمشادى شدی!
البته یه ذره زیادى گندست ولی خوبه، دهن پر کنه!

همه می خندند، مامان با خجالت به صورت خودش سیلی می زند و با سرزنش به من می گوید:

_ دختر تو چرا این قدر بى حیا شدى؟
خجالت بکش!

دوست ندارم خجالت بکشم!
عاصی ام از شرم هاى شرم آور!
از خجالت کشیدن های زوری و خفه کننده!

با خنده بیشتر ادامه می دهم:

_ اصلا این داماد بی ذوق کجاست حاج امیر؟
ما این جوری به شما زن دادیم که توی شرایط سخت، باباتون مامانم رو تنها بذاره؟؟

بى پروا و از ته دل می خندیدیم، همه چیز یک طور رویایی پیش می رفت!

خودش هم همراه ما مشغول تمیز کردن خانه شده بود، از هر فرصتى برای عاشقانه هاى یواشکى استفاده می کردیم.

منیره که سینی چای را آورد دست هایش کثیف بود، خودم قند در دهانش گذاشتم، با چشم هایش تشکر کرد، با هم شیشه ها را تمیز می کردیم و من روى شیشه برایش با کف قلب می کشیدم و او در عین شرم معصومانه مردانه اش، دست روی سینه اش می کشید و تشکر می کرد!

مامان هم هربار از راه می رسید و نسبت به پوشش من با اشاره تذکر می داد.

مشغول تکاندن دودکش بودم که با سقوط تل بزرگی از دوده و آشغال وحشت زده جیغ کشیدم، امیر خودش را سریع رساند و دوست داشتنی ترین سوسک دنیا، از میان دوده و آشغال ها خودنمایی کرد و باعث شد که من به بهانه ترس از یک سوسک، در آغوشش پناه بگیرم.

بیچاره شوکه و خجالت زده نمی دانست باید چکار کند.
نگاه مامان را آن لحظات هرگز فراموش نمی کنم، که اگر دستش باز بود، قطعا با نیشگون همه جانم را کبود می کرد!

امیررضا با خجالت قدری عقب رفت و گفت:

_الان درستش می کنم!

منتظر بودم که سوسک را بکشد ، اما با احتیاط تمام با جارو و خاک انداز آن را برداشت و همان طور که سمت پنجره می برد با او حرف می زد:

_ بیین خاله سوسکه، اینجا خونه مرضیه خانمه. قول بده دیگه این ورا نیای! قول دادى؟!
آفرین! عجب خانم فهیمی هستى!

بعد با آرامش سوسک را لبه بیرونی پنجره رها کرد.

شادی با اعتراض گفت:

_ داداش می کشتیش، باز میادا!

اخم کرد و گفت:

_ واسه چی بکشیم زبون بسته رو ؟
خدا رو خوش نمیاد بابا جان!

ترحم و انسانیت حتی براى موجودی که از نظر خیلی ها چندش آورترین موجودات است،
فقط از کسی چون امیر بر می آمد و بس…

مامان دستم را گرفت و با عصبانیت گفت:

_ بیا بریم اون اتاق کمک کن کمدها رو بچینم!

می دانستم کمد بهانه است، با خنده دنبالش راه افتادم،
برگشتم و امیر را نگاه کردم که با خنده یواشکی سر تکان می داد و دستش را طورى روی گردنش می کشید که یعنی نشان می داد، که قرار است مامان سرم را ببرد!

به اتاق که رسیدیم. مامان در حالی که بازویم را می فشرد، گفت:

_ ذلیل نشى چرا همچین می‌کنی؟
آبرو رو خوردی حیا رو قى کردی؟؟؟

همه وجودم مرا به طغیانى شیرینی دعوت می کرد، با صدای خیلی بلند گفتم:

_ دوستش دارم مامان! آخه خیلى دوستش دارم!

مامان دوباره به صورت خودش می زند، می خواهد صدایم را قطع کند.

_ وای خاک به سرم! دختر خجالت بکش!

اما من بلندتر فریاد می زنم:

_ دوست داشتن خجالت نداره!

آیجان و منیره و شادی و حنانه حالا مقابل در اتاق ایستاده اند، با بغض و لبخند و ذوق مرا نگاه می کنند…

باران شدت پیدا کرده بود، باد همه زورش را می زد که چتر بیچاره ام را در تاریکی شب از من برباید!

در تلاش و نبرد برای حفظ چتر و چادرم با باد بودم.
کمیسر با دیدن این صحنه سریع از ماشین پیاده شد و به کمکم شتافت، تشکر کردم و تا سوار شدن همراهی ام کرد.

صداى باران و جیر جیر برف پاک کن ها، بین سکوت چند ثانیه‌مان خودنمایی کرد.

همان طور که بی حرکت و ساکن در خلوت کوچه، در اتومبیل نشسته بودیم، کمیسر شروع کرد به ضرب گرفتن با انگشت هایش روى فرمان. انگار داشت به این فکر می کرد چه طور سر صحبت را باز کند.

خواستم کمکش کنم و پرسیدم:

_ اتفاق بدى افتاده؟

سرش را پایین انداخت و پوف کشید.
نگاهش سمت مردى دوید که یک کیسه پلاستیکی بالای سرش گرفته بود و زیر باران، سمت انتهای کوچه می دوید. آرام گفت:

_ یهو چقدر بارون شدید شد!

با تردید پرسیدم:

_ شما برای گفتن این حرف تا اینجا نیومدین، درسته؟

رویش را از من گرفته بود، وقتی می گفت:

_ حکم شهاب جبار زاده اومده، فردا ابلاغ می شه!

آماسیدن قلبم را به وضوح احساس می کنم!
بیچاره قلبم که یک مرتبه فریاد می کند

” بس است دیگر! بس است بی انصاف ها! مگر من چه قدر توان دارم؟! “

فکم می لرزد، اما گریه نمی کنم. با صدای لرزان می پرسم:

_ اعدام؟!

هنوز سرش پایین است.

_ قوه قضاییه وعده برخورد قاطع و سریع و بدون اغماض با اخلالگران نظام ارزی و بانکی کشور رو داده، پرونده سنگینِ!
افساد فی الارض از طریق تشکیل شبکه فساد، اخلال تو نظام اقتصادی و ارزی و پولی کشور، با انجام معاملات غیرقانونی و غیرمجاز و قاچاق عمده و کلان ارز و سکه و کالا، جرم کمى نیست!

کمی مکث کرد و بعد سرش را بالا آورد و گفت:

_ از اعتراف به قتلش هم که دیگه خودتون خبر دارین!

دیوانه وار با تمام غمم خندیدم!

_ اونوقت همه اینا رو شهاب به تنهایی انجام داده؟
حتی معلوم نیست، اون پولا کجاست؟

سر تاسف تکان داد و گفت:

_ اونی که داره به شهاب جبارزاده برای نابودی خودش کمک می کنه،
خیلی دلیل و شواهد محکمی در اختیارش گذاشته که ثابت کنه مهره اصلى این شبکه خودشه!

به آسمانى که امشب دیوانه وار می بارید، نگریستم و زیر لب گفتم:

_ سر بى گناه بالاى دار نمی ره!

با اینکه کمیسر جوابم را این گونه داد:

_ از اول تاریخ و آفرینش می خوای واست مثال بزنم، خون چه قدر آدم بى گناه ریخته شده؟
از هابیل شروع شد!

اما من هنوز نگاهم به آسمان است و روى صحبتم با پروردگار!

” خدایا به بچه اش رحم کن! “

 

طوری نمک گیر عشق شده بودم که حکم حرام بر هر لحظه اى که بی او بود، اعلام کرده بودم.

دنیا را خلاصه کرده بودم در معصومیت چشم هایش.
قرارم را در بی قراری صدایش می یافتم، وقتی آن طور با شور و شرم از عشق می‌گفت.
آرزوهایم خلاصه شده بود در همان چند ثانیه نگاهِ پر مهرش که باباجان خطابم می‌کرد.
دنیا یک طور عجیب، زیبا شده بود!

آخرین امتحانم که تمام شد، می‌دانستم هدی مثل همیشه در حیاط دانشکده منتظرم است.
به سرعت خودم را به او رساندم و با شوق جزوه هایم را در کیفش گذاشتم و گفتم:

_ بیا دخترِ استاد! همش مال خودت، دیگه مارو به خیر و این واحد رو به سلامت.
به باباتم بگو چرا موقع طرح این سوالا این قدر بدجنس میشی؟

خندید و باهم به سمت در خروجی راه افتادیم.
همانطور که چادرش را روی سرش مرتب می‌کرد؛ پرسید:

_ میری خونه یا سرکار؟

پوف کشیدم و مقنعه ام را جلوی صورت پایین کشیدم.

_ فقط می‌خوام بخوابم، تعطیل تعطیلم امروز.

همان طور که به او آویزان شده بودم و مقنعه ام، جلوی چشم هایم را گرفته بود؛ جلو می‌رفتیم.
هولم داد و گفت:

_وای دیوونه! الان می‌خوری به در و دیوار.

اهمیت ندادم و بیشتر خندیدم.
غرق خنده بودیم که متوجه شدم همزمان با اتمام خنده اش ایستاد.
به پهلویش زدم و گفتم:

_ هی خانم! راه رو بند نیار، حرکت کن.

تکانم داد و آرام گفت:

_ این اینجا چی کار می‌کنه؟

بند دلم پاره شد، با وحشت مقنعه ام را بالا زدم.
فقط چند قدم فاصله داشتیم. دست به سینه کنار ماشینش ایستاده بود و یک طور عجیب به من زل زده بود.
طوری که حسابی مرا می‌ترساند.

نگاهش همان شهاب گذشته بود. همان شهابی که هیچ چیز از او بعید نبود.
بی اختیار چند قدم عقب رفتم.

دیدم که پوزخند زد. می‌خواستم داخل دانشگاه برگردم.
دست هدی را گرفتم و گفتم:

_ بیا بریم!

اما طوری اسمم را فریاد زد که توجه همه جلب شد.

_ ریحانه!

بدنم لرزید.
شرمندگی تنها ارمغان حضور این مرد در زندگی من بود.
توجه نکردم و به راهم ادامه دادم،
اما متوجه شدم که جلو تر آمده و با صدای بلند تری فریاد می‌زند:

_ وایسا کارت دارم.

می‌دانستم در این موقعیت، مستعد هر گونه آبروریزی‌ای هست.
نگاه هم‌دانشگاهی هایم و حراستِ دانشگاه، کل وجودم را، همچون یک دستگاه پرس، مچاله می‌کرد.

با سرعت سمتش رفتم.
حالا او کمی عقب نشینی کرد. نزدیکش که رسیدم
آرام اما با خشم گفتم:

_ گورتو گم کن!

همان شهاب بود. همان بوی همیشه را می‌داد، اما دیگر برای من هیچ بود و تنها هیچ!

دستم را محکم گرفت و سمت ماشین کشید.
هدی وحشت زده دست دیگرم را گرفت و گفت:

_ هی! ولش کن. به خدا الان میگم حراست آدمت کنه.

با وقاحت به هدی می‌گوید:

_ تو خفه شو!

مقاومت نمی‌کنم، برای راحت کردن خیال هدی می‌گویم:

_ نگران نباش، زود میام.

بعد بالاجبار و برای حفظ آبرویم در دانشگاه، با شهاب همراه می شوم.

حرف هایش، اشک هایش، حتی اعترافاتش، این قدر برایم تکراری شده است؛ که هیچ تاثیری روی احساسم ندارد.
مطمئم تمام عواطفم نسبت به این بشر منجمد شده است.

حتی وقتی در ماشین با هق هق دستم را می‌گیرد و سرش را روی دستم می‌گذارد و ناله می‌کند:

_ یه فرصت دیگه بهم بده،
من بچه بودم!

آنقدر سرد نگاهش می‌کنم که با وحشت و بهت، یک مرتبه می‌پرسد:

_ تو دیگه هیچ حسی به من نداری؟

سرم را به نشانه منفی تکان می‌دهم و می‌گویم:

_ بهت احترام گذاشتم، اومدم حرفاتو گوش دادم. فقط یه جمله دارم بهت بگم!
تو واسه من، با این عابرای ناشناس که از کنارمون دارن رد میشن؛ هیچ فرقی نداری!
زیادی دست و پا نزن.
توی قلبِ من، واسه تو، ساحل امنی وجود نداره!

خیال پیاده شدن دارم که دستم را دوباره محکم می‌گیرد.

_ نمی‌ذارم ریحانه ! نمی‌ذارم اون به مرادش برسه،
به هر قیمتی که شده نمی‌ذارم!

با نفرت دستم را از دستش می‌کشم و از ماشین خارج می شوم و با آخرین توان، آنقدر می‌دوم تا خیالم راحت شود به خیابان های امنِ بدونِ شهاب رسیده ام!

بعد گوشی ام را در می آوردم و بلافاصله شماره اش را می‌گیرم. کمی طول می‌کشد تا جواب دهد و فقط خدا می‌داند با هر بوق کشدار، ضربان قلبِ من هم، چقدر کش می آیند.

_ سلام باباجان!

بغض می‌کنم و صدایش می‌کنم:

_ امیر!

بغض صدایم را حس می‌کند. نگران می‌پرسد:

_ جان امیر! چی شده؟

اشکم می‌چکد.

_ میشه بیام حجره ببینمت؟!

صدایش هنوز نگران است اما قصد آرام کردنم را دارد.

_ چند تا نفس عمیق بکش باباجان،
بعدم بهم بگو کجایی، خودم میام پیشت.

اشک هایم سرعت گرفته اند وقتی می‌گویم:

_ نمی‌دونم کجام اصلا، نمی‌دونم.

متوجه می شوم که در حال راه رفتن است.

_ اشکال نداره، من پیدات می‌کنم.
تو فقط بهم بگو اونجایی که الان وایسادی چه شکلیه؟

مثل دختر بچه بینوایی که در شهربازی گم شده است، اضطراب دارم. سر می‌چرخانم و می‌گویم:

_ جلوی یه آب میوه فروشی.

صدای باز شدنِ درب ماشینش را می‌شنوم و هم‌زمان می‌گوید:

_ به به! چه جای خوبی. خوب الان برو داخلش. یه چیز خوشمزه واسه خودت سفارش بده، بعدم بگو یه معجون چند طبقه، واسه امیر شکمو بزنه تا من برسم.

سمت آب میوه فروشی می‌روم.
او تمام مدت، در حالی که رانندگی می‌کند؛ با آرامش با من صحبت می‌کند.
این قدر آرامم می‌کند که حالا می‌توانم اسم خیابان را پیدا کنم و چند دقیقه بعد ماشینش را کنار پیاده رو ببینم.

بعد هم زمان که او پیاده می شود، من با کاسه معجون سمتش بدوم و با ذوق و اشک بگویم:

_ مرسی که اومدی!

سرم روی سینه اش بود و می‌دانستم اگر دست‌هایش، راه نوازش را پیش نگرفته اند و از بوسه اش، سهمی ندارم؛ محض حیا و اعتقاداتش است.

انقدر که یک مرتبه وقتی صدای اذان بلند می شود،
در تاریکی کوچه ای که ماشین را پارک کرده است، تا راحت تر حرف بزنیم، یک مرتبه می‌گوید:

_ چیدمان خونه مامانت تموم شد؟

از سوال بی ربط و بی مقدمه اش شوکه می شوم. سرم را بلند می‌کنم و کوتاه می‌گویم:

_ فقط مبلا مونده که بیارن از کارگاه.

نگاهم می‌کند. با لبخند مهربانی می‌گوید:

_ خواستگاری بدون مبل، روی زمین، کیفش بیشتر نیست؟

با ذوق گوشه کتش را می‌گیرم و کودکانه می‌گویم:

_ به شرطی که داماد شیرینی از الف بگیره، اونم از اون خامه ای گنده ها.

قهقهه شیرینی می‌زند و می‌گوید:

_ این جور پیش بری، این داماد تا روز عروسی تبدیل به یه بشکه متحرک میشه!

خندیدم و گفتم:

_ منو بگو که روز به روز، چاق تر از دیروز!
یعنی به این نتیجه رسیدم؛ هوا هم بخورم چاق میشم!

نگاهش سرشار از عشق است وقتی که می‌گوید:

_ قربونت برم، تو هرچی دلت خواست بخور. نوش جونت، فقط جون امیر قول بده غصه نخوری!

نمی‌دانست؟!
نمی‌دانست زیر سایه مردانگی اش، غصه مسخره ترین خوردنی دنیاست؟
نمی‌دانست من با شادی عجین و هم‌خانه شده ام ، از وقتی که هر شب با پیام دوستت دارمش می‌خوابم و صبح ها با تماس گوشی ام، وقتی که زنگ می‌زند و با صدای دورگه خواب آلود می‌گوید:

_ خوشگل خانم پاشو نمازت رو بخون، بعدش طلوع کن روزمون خوشگل شه، بریم سراغ روزی حلال.

امیر یک طور خاص و بکر عاشقی می‌کرد.
طوری که در عین نجابت، آن چنان احساساتم را سرکش می‌کرد که برای داشتنش لحظه شماری می‌کردم.

عشق را خوب می شناخت و رسمش را به بهترین شکل ممکن به جا می آورد.

واژه ها در برابر توصیف عشقش، آن قدر عاجز و معلولند که خودشان را گم و گور می‌کنند، آنجا که خیال عشقش در سرم می‌چرخد.

 

همچنین ببینید

پارت ۴۵ رمان هزار چم

  گاهى فکر می کنم از آسمان به تعداد همه انسان ها ریسمانی آویزان است، …

۴ دیدگاه

  1. سلام خانم ایلخانی اینقدر امیر و عاشقی امیر زیبا توصیف میکنی و ادم دلش از این عشقا میخواد
    مرسی باز عالییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

  2. خیلی زیبا و خواندنی ۳ روزه اسیرم کرده بدجور چشم انتظار پارت جدیدشم .

  3. بهترین رمانی بود رمان هزار چم که تا حالا خوندم ممنونم ازتون

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *