سه شنبه , بهمن ۳۰ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان عزیزجان / پارت ۶ رمان عزیز جان

پارت ۶ رمان عزیز جان

احساس می کردم کنار مادرم نشستم او بوی مادرم رو می داد مهربون و نرم …و مثل آب زلال … خیلی دوستش داشتم و بهش اعتماد کردم و تا غروب که اوس عباس اومد با هم حرف زدیم, نهار خوردیم, و خندیدیم اینقدر روز استثایی بود که تا اون موقع تجربه نکرده بودم دلم نمی خواست تموم بشه جوری که وقتی
می خواست خداحافظی کنه بی اختیار خودمو تو بغلش انداختم و محکم بهش چسبیدم……
اوس عباس می خندید و از این موضوع خوشحال بود …..خان باجی رو سوار کالسکه کرد و برگشت ….در حالیکه که قلب من سر شار از محبت و لطف اون زن بود.
صبح اول وقت بعد از ناشتایی آماده شدیم تا بریم به باغ خان بابا خیلی دلهره داشتم ….می ترسیدم از بر خورد اون و اینکه من چطور رفتار کنم که خوب به نظر بیام ……..
طبق سفارش خان باجی که به من گفته بود شیک بیا خان بابا از آدمهای شیک خوشش میاد …لباس سبزی که می دونستم خیلی بهم میاد و تا حالا هم برای اوس عباس نپوشیده بودم تنم کردم و دستی به سر و روم کشیدم اون با دیدن من از جاش پرید و منو بغل کرد و گفت خوب حالا هیچ کجا نمیریم چرا ؟ برای اینکه اولاً زنمو چشم می کنن دوماً برای اینکه زنم خیلی خوشگل شده من حسودی می کنم کسی اونو به جز من ببینه سوماً …خوب می خوام با این زن خوشگلم عشق کنم ….و منو بلند کرد و در حالیکه من التماس می کردم منو بزار زمین دور خودش چرخوند…لباس تازه ای که اوس عباس برای زهرا خریده بود تنش کردم خیلی مرتب سوار درشکه شدیم و راه افتادیم……
دو تا رومیزی سوزن دوزی داشتم اونو توی یک دستمال گلدوزی پیچیدم و برای خان باجی بردم .
راه طولانی رفتیم تا به باغ خان بابا رسیدیم… کنار یک در چوبی با دو لنگه در بزرگ درشکه ایستاد …. اوس عباس پیاده شد و کولون در رو به صدا در آورد و اونو چند بار کوبید …ومنتظر موند مرد پیر و لاغری در و باز کرد از دیدن اوس عباس به وجد اومده بود با هم رو بوسی کردن و پیرمرد با خوشحالی در رو باز کرد تا ما بریم تو اوس عباس اومد سوار شد و ما وارد باغ شدیم چه باغی پر از گلهای قشنگ و خوش بو …
بوی گل محمدی تمام فضا رو گرفته بود ..درشکه از یک راهرو که طاقی از گل نسترن داشت رد شد و به یک محوطه ی باز رسید با یک حوض بزرگ پر از ماهی های قرمز و فواره …… ما اونجا پیاده شدیم زهرا خودشو چسبونده بود به من و دستمو ول نمی کرد …..دور این محوطه درختهای تنومند سر به فلک کشیده نظر آدم رو جلب می کرد …. کمی جلوتر ساختمون قدیمی و بزرگی بود که اول خان باجی و بعد هم داداش های اوس عباس برای استقبال از ما بیرون اومدن ….

من هم برای اینکه خان باجی به زحمت نیفته با عجله رفتم بطرفش …..انگار چند سال بود منو ندیده بغلم کرد و بوسید و من احساس کردم بیشتر از اونی که باید داره به ما احترام می زاره …..
برای اینکه از اون دور که به من رسید بلند گفت : به به …به به سرافرازمون کردین خانم ….نرگس خانم چرا رقیه خانم و آقاجان تشریف نیاوردن ؟
بفرما قدم رنجه کردین خانم بفرمایید خونه مون روشن شد افتخار دادین ……..یه طوری شد که منو اوس عباس با تعجب بهم نیگا کردیم …ولی هر دو می دونستیم که خان باجی کاری رو بدون دلیل انجام نمیده …..
داداش های اوس عباس هم سلام و تعارف کردن تا بریم وسط باغ و جایی که قرار بود بنشینیم بردن …کنار یک نهر آب دو قسمت تخت گذاشته بودن که با قالیچه و پشتی فرش شده بود روی یک تخت جدا پر بود از خوراکی ….یک سینی بزرگ هندوانه قرمز ,یک سینی شیرینی و انواع میوه ها توی یک مجمعه چیده شده بود ….

همه چیز برای یک پذیرایی شاهانه آماده بود ولی از خان بابا خبری نبود در حالیکه من از روبرو شدن با او هراس داشتم بازم دلم می خواست ببینم با ما چه برخوردی می کنه ……خان باجی خودش رفت و نشست و به منم تعارف کرد و جای منو نشون داد ..منم دست زهرا رو گرفتم تا بره روی تخت و خودم لب اون نشستم از طرف ساختمون سه تا زن داشتن می اومدن خان باجی صورتش رو در هم کشید و گفت : اونا که دارن میان زن حیدره که با مادر و خواهرش اینجا جا خوش کردن فکر نمی کنم به زودی ها برن خونشون زیاد بهشون محل نزار مادرش خیلی پر روس اگه ازت خواست حرف بکشه جواب نده وگرنه ول کن تو نیست …

میگه منو می خواد که اینجا مونده ولی به نظر من شام و نهار ما رو می خواد و باغ مارو وگرنه من خودم از خودم حالم بهم می خوره خوش اومدن ندارم ………
پشت سر اونا زن پیری که کمرش دو لا بود با یک سینی شربت بطرف ما میومد …
من قبلا توی عروسی خودم اونا رو دیده بودم جلو اومدن با هم روبوسی کردیم و نشستن …طلعت خانم مادر ملوک زن حیدر رفت اون بالا و به من گفت خیلی خوش اومدی صفا آوردی باید زودتر میومدی بابا چقدر دیر….شنیدم وضع مالی اوس عباس خوب نیست گرفتار بودین خدا انشالله بهتون کمک کنه عیب نداره خوب شما بیوه بودی و همینم براتون خوبه راستی شنیدم پسرتو ول کردی…..ولی به فاطمه ی زهرا پشت سرت گفتم خدا از دلت خبر داره ، هر چی هم که بی عاطفه باشی بالاخره مادری مگه میشه ،منو ببین آقا حیدر ملوک رو نگه می داره من که نمی تونم ازش جدا بشم یک ساعت ….چی میگم یه دقیقه نمی تونم خوب خان باجی هم مهربونه و نمی زاره برم تا میام برم جلومو می گیره و نمی زاره آخه منو اون با هم خیلی هم زبونیم .. یه همسایه ما داشتیم …….

خان باجی که عادت داشت با صدای بلند حرف بزنه ..حرفشو قطع کرد و گفت بسه دیگه زبون به دهن بگیر بزار بقیه هم حرف بزنن وبه گوش ما هم رحم کن …

مادر ملوک خنده ی صدا دارِ بد ترکیبی کرد که همه ی دندون خراباش پیدا شد و گفت :ببین چقدر با نمکه به خدا گوله ی نمکه …اون داشت ادامه می داد که باز خان باجی گفت شهر بانو شربت بده به نرگس عزیز من و عروس خوشگلم ……شهر بانو همون پیر زن دولا اومد و نگاهی به صورت من انداخت و به خان باجی گفت ماشالله هر چی تعریف کردی خان باجی کم بود مثل قرص ماه می مونه دخترشم قشنگه هزار ماشالله برم اسفند بیارم دود کنم ……
اوس عباس داشت با داداش هاش حرف می زد اومد و از من پرسید نرگس جانم چیزی نمی خوای کاری نداری ؟ و خطاب به خان باجی گفت : پس کو خان بابا ؟ دیدی حالا ؟ گفتم نمیام …خان باجی گفت : ای بابا ول کن عباس خودت که اونو میشناسی مهمون داره الان میاد ته باغ از صبح زود اومدن همیشه اینجان ….

اوس عباس پرسید باز دیگه کیه ؟ خان باجی گفت : رضا خان, قزاق شاهه که با چند نفر دیگه اومده اینجا میگه این باغو خیلی دوست داره هر چند وقت یک بار میاد اینجا و تا شب میونه …یک بارم باباتو برد باغ شاه رو گل کاری کرد ……اوس عباس با غیض گفت : همیشه یکی هست که اون برای ما وقت نداشته باشه .حالا امروزم نمیاد؟ …خان باجی بلند خندید و گفت فدات بشم که این قدر کم صبری ….میاد صبر داشته باش … الان رسیدی …برو بشین تا شربتتو بخوری اومده من می فرستم دنبالش .
من برای اینکه حرف رو عوض کنم دستمال سوزن دوزی ها رو در آوردم و گذاشتم جلوی خان باجی و گفتم قابل شما رو نداره ببخشید دیگه ….

 

خان باجی بدون حرف دستمال رو باز کرد و رو میزی ها رو پهن کرد ، نگاه عمیقی به اونا کرد و دو بار سرش تکون داد ، هیچی نگفت دوباره اونا رو جمع کرد و گذاشت روی قلبش و فشار داد و اشک توی چشمهای مهربونش جمع شد و فقط به من نگاه کرد و باز سرش تکون داد …بعد دستشو‌ دراز کرد و اشاره کرد بیا جلو ..رفتم و او مرا در آغوش کشید و بوسید وقتی من نشستم باز گفتم واقعا قابل شما رو نداره ….
اوس عباس هنوز وایستاده بود … خان باجی به اون گفت : می دونی این دختر چقدر هنرمنده بین چیکار کرده این یک شاهکاره چقدر چشمشو روی این دوخته و با چه هنری این نقش زیبا رو روش زده آفرین اگه ده تا طبق پیشکش میاوردی این قدر برای من ارزش نداشت اصلا نمی دونم بهت چی بگم وقتی می گفتن از هر انگشتت به هنر میریزه راست می گفتن …

ملوک که تا حالا ساکت بود با یه حالت بغض گفت :منم بلدم تموم جهازم رو خودم دوختم …..خان باجی انگار نشنیده به اوس عباس گفت : خلاصه که خوب زنی گیرت اومده خوش به حالت …برو مادر بشین الان بابات میاد برو شهربانو برای نرگس میوه بزار …بعد برو اسپند بیار و براش دود کن …..
و شهربانو همین طور دولا دولا گفت چشم و رفت .
طلعت خانم طاقت نیاورد و گفت : آره خیلی قشنگه ولی ملوک من خیلی قشنگ ترشو دوخته اگه بدونن چیا درست کرده قیامت از قشنگی ملوک من ….
خان باجی داد زد اصغر برو ممد میرزا رو صدا کن بیاد بگو بچه ها امدن طلعت خانم نمی خوای نماز به کمرت بزنی پاشو دیگه برو که خدا قهرش میگیره …..باز اون خنده ی مسخره ای کرد و گفت حالا همه با هم میریم …

خان باجی گفت نه اینجا رو تنها نمی زاریم شما و دخترات برین وقتی اومدین ما میریم …بهشت مال شما باشه
تا نزدیک ظهر ما به حرفهای بی سر و ته طلعت خانم گوش می کردیم و مرتب خان باجی تو ذوقش می زد و اون به شوخی برگزار می کرد تا حدی که زهرا اومد و گفت : داره حالم بهم می خوره و

خان باجی گفت : حق داری عزیزم همه داره حالمون از روده درازی طلعت خانم بهم می خورده و اون بازم با صدای بلند خندید و گفت خدا بگم چیکارت کنه خان باجی چقدر تو شیرینی ….که دیدیم خان بابا از ته باغ داره میاد و همون پیر مرد که در و باز کرد بود پشت سرش میومد همه به جز خان باجی از جا بلند شدن …..قلبم بشدت می زد نمی دونم چرا ازش می ترسیدم شاید برای اینکه نمی دونستم نسبت به من چه احساسی داره از اینکه دیر هم اومده بود فکر می کردم نمی خواد منو ببینه …
خان بابا لباس خیلی شیکی پوشیده بود و سینه شو داده بود جلو و با قدم های محکم بطرف ما میومد اول اوس عباس رفت جلو باهم رو بوسی کردن ….منم رفتم …..خان بابا با من هم رو بوسی کرد و گفت زهرا بیا دخترم ببینمت خوش اومدی بیا بابا اینجا پیش من بشین و رو به من کرد و گفت : این رسمش نبود چهار ماهه غایب بودین من فکر کردم عباس وقتی عروسی کنه آدم میشه …این که نشد هیچ, بد ترم شد …
و اومد و جایی که من نشسته بودم نشست و زهرا رو بوسید و یک سکه از چیب جلیقه ش در آورد و داد به اون و گفت : دفعه ی اولی هست که میای پیش من دوست داری اینجا بمونی و توی باغ بازی کنی ؟
زهرا با خوشحال گفت : بله خیلی …….گفت پس چرا نشستی پا شو برو بازی کن پاشو بابا جان ………. من و اوس عباس همین طور وایساده بودیم ….بعد گفت :خوش اومدین نرگس خانم آقا جان چطورن ؟ گفتم خوبن سلام رسوندن …
کمی بعد صدا زد حیدر ماشالله فتح الله بیان می خوام یه چیزی بگم ….همه جمع شدن و اون گفت : یه اداره ای به اسم سجل احوال درست شده میگن هر آدمی باید فامیل داشته باشه ….به جای لقب از من پرسیدن می خوای فامیلت چی باشه رضا خان اون جا بود فورا گفت گلکار حالا نمی دونم خوبه یا نه برای من فرقی نمی کنه شما ها چی میگین چون این فامیل میشه برای همه ی شما اگر حرفی ندارین برم بگم برای همه سجل بگیرم …شما چی میگی خان باجی ؟ خان باجی خندید و گفت : خوب شما که صبح تا شب گل می کاری و به گلا می رسی همین خوبه هم فامیله هم لقب با یک تیر دو نشون می زنی …
پسرا هم حرف اونو تایید کردن آقا جان بلند شد و گفت : ببخشید من مهمان دارم بعدا خدمت میرسم .
خان باجی با اشاره چیزی بهش فهموند که خان بابا به اوس عباس گفت با من بیا ….و خودش راه افتاد…

دو تایی شونه به شونه ی هم راه می رفتن و حرف می زدن خان باجی خوشحال بود و می گفت : خدارو شکر بالاخره با هم خوب شدن… و انشالله همه چیز درست میشه ….یه کم که دور شدن هر دو وایسادن من و خان باجی چشم ازشون بر نمی داشتیم ….
کمی روبروی هم حرف زدن و یک مرتبه صدای اوس عباس بلند شد و داد زد برای من شرط تعیین نکن من زیر بار زور تو نمی رم صد دفعه گفتم بازم میگم ازت هیچی نمی خوام همیشه هر کاری خواستی بکنی برای من شرط گذاشتی دیگه نمی خوام ….
خان بابا آروم جوابشو می داد و ما نمی فهمیدم چی میگه که صدای اوس عباس بلند تر شد و با عصبانیت فریاد زد من چیکار کردم که حیثیت تو رو بردم تو خودت اصلا حیثیت داشتی که من ببرم ؟ زن من بهترین زن دنیاس تا آخر عمر نوکرشو می کنم دیگم پامو تو خونه ی تو نمی زارم ..
صدای خان بابا هم بلند شد که من که اینو نگفتم چی رو به چی وصل می کنی برو به درک اصلا من پسری به اسم عباس ندارم تموم شد و رفت ….
خان باجی بلند شد که بره پا در میونی کنه ولی دیگه دیر شده بود چون اوس عباس اومد و خان بابا هم از اون طرف با عصبانیت رفت ….
اوس عباس همین طور که عصبانی بود و پره های دماغش می لرزید به من گفت بیا دست بچه مونو بگیریم و بریم پاشو یه دقیقه دیگه اینجا نمی مونم …..
مونده بودم چیکار کنم …خان باجی دست پاچه شد و گفت مادر تو به خاطر من اومدی برات تدارک دیدم نرو باباتم که دیگه نمیاد بمون …ولی اوس عباس دست منو گرفت و کشید که چرا وایسادی ؟ گفتم بریم زهرا بیا بابا باید بریم …..دستمو از دستش کشیدم و خودمو رسوندم به خان باجی و بغلش کردم و گفتم ببخشید تو رو خدا خودتونو ناراحت نکنین …اوس عباس و که می شناسین الان آروم میشه شاید برگشتیم ….خان باجی دلم براتون تنگ میشه منو تنها نزارین …..
همه بهم ریختن حیدر و ماشالله اوس عباس نگه داشته بودن و اصرار می کردن نهار بخورین و بعد برین ولی اون زیر بار نرفت که نرفت …در این ما بین طلعت خانم همین طور نظر می داد و حرف می زد که ماشالله به دامادمن که خیلی خوبه ادب داره اگه یه پسر برای ممد میرزا بمونه همون حیدره ….که یک باره خان باجی فریاد زد خفه شو چرا نمیری خونه ی خودت خفه ام کردی زود …زود برو وسایل خودتو دخترتو جمع کن برو …ای بابا چه گرفتای شدم …
حیدر این وسط جوشی شد و پرید به خان باجی که شما از دست یکی دیگه ناراحتی تلافیشو سر زن من خالی می کنی؟
خان باجی گفت : ول کن حیدر یه چیزی بهت میگم که واسه یک سالت بس باشه ها…. این دیوونه ها رو آوردی اینجا یکماهه نمی رن خونه شون هی نشسته اینجا زر می زنه نمی خوام من اصلا عروس نمی خوام ولم کنن تو رو خدا… این چه وضعیه درست کردی واسه ی من ؟ برین راحتم بزارین …….
طلعت خانم با عصبانیت و دختراش با گریه رفتن بطرف ساختمون و حیدرم دنبالشون …ماشالله که یک جوون شانزده ساله ای بود دستهاشو زد بهم و گفت : خان باجی دستت درد نکنه زود تر این کارو می کردین گورشونو گم کنن برن … داداش توام دستت درد نکنه که باعث شدی اینا از اینجا برن …خان باجی با تمسخر گفت : والله اگر برن …اینا که من می بینم الان میان عذر خواهی می کنن و میمون زنه هیچی حالیش نیست صد دفعه به زبون خوش گفتم به شوخی گرفتن غیرت داشت اصلا اینجا نبود ولشون کن….
عباس جان اگر بری ناراحت میشم مادر به خاطر من نهار بخورین و برین یه کم آروم بشیم بعد برو تا من ببینم چه خاکی تو سرم کنم از دست تو و بابات ….
ماشالله هم اصرار می کرد و بالاخره اونو برد نشوند اوس عباس گفت پس زودتر نهارو بیارین که ما بریم دیگه دلم نمی خواد خا ن بابا رو ببینم …طلعت خانم اینا چی؟ بد نشه ؟ ..خان باجی گفت حرفشو نزن بزار برن بعدا یه کاری می کنیم ولی فکر نکنم برن …

در تمام این مدت که همه درگیر بودیم فتح الله روی تخت نشسته بود و اصلا کاری به کار کسی نداشت ، انگار تو این دنیا نبود خان باجی به اوس عباس اشاره کرد که باز تو خودشه برو باهاش حرف بزن تو برادر بزرگشی با خان بابات لج می کنی به فکر منو برادرات نیستی؟
برو باهاش حرف بزن برو مادر منم برم نهارو بیارم …توام برو نرگس بشین.. الهی بمیرم ناراحت شدی چیکار کنم این پدر و پسر با هم نمی سازن ………..

گفتم بیام کمک تون کنم ؟ گفت : نه من کاری نمی کنم فقط دستور میدم …دستور دادن بلدی؟ بیا …ولی نه نیا اونا الان اونجان …بهتره خودم برم ….و رفت …من لب تخت نشستم و زهرا رو گرفتم بغلم احساس کردم بچه ام ترسیده اوس عباس هم لب اون یکی تخت نشسته بود و سرشو پایین انداخته بود از اینکه اینقدر ناراحت می دیدمش رنج می بردم ….

یه مدتی طول کشید که دیدیم غذا رو آوردن چند تا زن جوون و دو تا مرد میان سال مجمعه های بزرگی رو روی سرشون میاوردن و پشت سرشون حیدر و طلعت خانم با دختراش میومدن و آخر سر هم خان باجی که یک کاسه دستش بود ……

باورم نمی شد همون طور که خان باجی گفته بود اونا برگشتن ..طلعت خانم می گفت حیدر نمی زاره ما بریم …
دو تا از مردا مجمعه های مهمونای ممد میرزا رو بردن و سفره رنگینی که خان باجی تدارک دیده بود پهن شد …و دیدم که طلعت خانم بدون خجالت اول از همه نشست و برای خودش کشید و به دختراش هم اصرار می کرد بخورین می بینین که خان باجی ناراحتی داره ملاحظه کنن و نزارین تعارف کنه و پشت سر هم لقمه می زد …..
و خان باجی خون خونشو می خورد …… و خیلی راحت به حیدر گفت خیلی دلم می خواست یه کاری می کردم کارستون ولی می ترسم انگه زن بابا بهم بزنن ……ولی طلعت خانم بازم بروی خودش نیاورد و گفت : نه بابا شما که از مادر با هاشون مهربون ترین اگه از شما گله کنن بی انصافیه همین اوس عباس ببین چه جوری زنشو تر و خشک می کنین با اینکه بیوه بوده و دو تا بچه داره خوب به خاطر اینه که نگن زن بابایی ……
خان باجی داد زد ..الان می زاری نهار زهر مارمون نشه ؟ و دیدم که طلعت خانم اصلا به روی خودش نیاورد .

نمی دونم اوس عباس چیزی خورد یا نه چون خیلی زود بلند شد و ما خداحافظی کردیم و راه افتادیم و با اصرار خان باجی با کالسکه ی ممد میرزا برگشیم خونه …..

تمام طول راه من به این فکر می کردم که حالا باید چیکار کنم اوس عباس که نتونسته بود از خان بابا پول بگیره و منم بچه مو می خواستم …چی پیش میاد نمی دونستم ….
اوس عباس بر عکس همیشه که شاد و شنگول بود غمگین و افسرده شده بود و من خودمو مسئول این وضع می دونستم.

نزدیکی های خونه دستشو گرفتم و گفتم بیا پول منو قبول کن و خونه رو تموم کن بهت قرض میدم رفتی سر کار بهم پس بده ……..دستشو گذاشت روی دستم و با یک حالت معصومانه گفت : الهی قربونت برم موضوع این نیست از چیز دیگه ای ناراحتم البته که پول خودمون بهتره… منت تو رو بکشیم راضی ترم ….. قول می دم این دفعه خونه رو تموم کنم و پول تو رو هم تا دینار آخر بر گردونم یه زندگی برات درست کنم که همه انگشت به دهن حیرون بمونن ، قسم می خورم خوشبختت می کنم نمی زارم آب تو دلت تکون بخوره آخه من عاشقتم …..

صبح خیلی زود اوس عباس پول ها رو ور داشت و بدون ناشتایی رفت و روز های دیگه پشت سر هم کار می کرد و بیشتر کار بنایی خونه رو بدونه اینکه کارگر بگیره خودش انجام می داد ….
وسط های شهریور بود….حالا شکم من کاملا اومده بود بالا …. روزها و شبها برای بچه ام گریه می کردم و منتظر بودم تا روزی بتونم اونو ببینم اوس عباس اونقدر به من محبت می کرد و احترامم رو نگه می داشت که دلم نمی خواست کاری کنم که باعث ناراحتی اون بشم ….
ولی دیگه طاقتم طاق شده بود تنها دلخوشی من لباس بچه ام بود که هر وقت بیکار می شدم بین دو دستم می گرفتم و می بوسیدم و می بوییدم ولی نگاه معصوم و منتظرش یک لحظه از جلوی چشمم نمی رفت ……

خان باجی هم تا اون موقع دیگه پیش ما نیومده بود …. اوس عباس می گفت که عروسی حیدر نزدیکه و خان باجی خیلی کار داره ….. تا یک روز نزدیک ظهر اوس عباس اومد و گفت : عزیز جان نهار حاضره ؟ گفتم بله چیزی نمونده گشنه ای ؟گفت نه ببند تو یه چیزی و ور دار بریم… کو زهرا ؟…
گفتم اتاق صغرا خانم بازی می کنه کجا بریم ؟
گفت تو کار نداشته باش حاضر شو زهرا بابا بیا بریم با هم درشکه بگیریم …

زهرا رو حاضر کردم و با اون رفت من دم پختک درست کرده بودم با قابلمه گذاشتم توی یک بقچه و بشقاب و قاشق برداشتم و یه کم ترشی و یه کم میوه و حاضر شدم …. وقتی برگشت دم در بودیم …و زود سوار شدم زهرا خوشحال بود و می خندید به من گفت از دست آقاجون مردم از خنده ………
بدون اینکه بدونیم داریم کجا میریم ولی از مسیر ی که می رفتیم و رفتار اوس عباس فهمیدم داره ما رو می بره سر ساختمون چیزی نگفتم …تا از دور ساختمون رو دیدم اون راست می گفت اونجا داشت آباد میشد خیلی ها داشتن می ساختن و معلوم بود بزودی اونجا آباد میشه ..
جلوی در خونه نگه داشتیم اوس عباس ذوق می زد و من منتظر بودم ببینم خونه در چه وضعیه ….
کلید انداخت و در رو باز کرد و گفت بفرمایید خونه حاضره فردا اسباب کشی می کنیم خانم خانما …..قلبم فرو ریخت موی بدنم راست شد نمی دونستم چی بگم واقعا زبونم بند اومده بود بی اختیار پریدم تو بغلش و اونو بوسیدم …..
فکر می کردم کاری کرده که می خواد منو خوشحال کنه ولی تا این حد تصور نمی کردم…
اوس عباس از من خوشحال تر بود مثل بچه ها ذوق می کرد وارد شدیم…. اونقدر قشنگ و تمیز درست کرده بود که باورم نمی شد یعنی ممکنه ؟ این خونه ی منه؟ اوس عباس هر چی سلیقه داشت تو اون خونه بکار برده بود حتی باغچه هاشو درست کرده بود ….اینقدر ذوق می کردم که نمی تونستم جلوی خودمو بگیرم و برای اولین بار قربون و صدقه اش نرم ……..
اولین چیزی که برای من شادی آور بود وجود رجب در اون خونه بود حالا می تونستم به بچه ام که بطور مسخره ای ازم جدا شده بود برسم ……..
فردا ما اسباب کشی کردیم و اوس عباس در یک چشم بر هم زدن همه ی اثاث خونه رو جمع کرد و یک گاری با کارگر گرفت و یک درشکه که تمام اثاث ما توی اون جا شد و به خونه ی جدید رفتیم …خیلی به صورتش نگاه می کردم که بگه بریم رجب رو هم بر داریم ولی او نگفت اون روز تا شب ما تقریبا اتاق ها رو چیدیم ولی فقط دو تا اتاق بقیه خالی بود چون اثاثی نداشتیم مطبخ رو هم مرتب کردم و برای شام هم کله کنجشکی درست کردم و سه تایی خوردیم …
این اولین شبی بود که توی خونه ی خودم جایی که مال من بود زندگی می کردم شادی این لحظه و انتظار برای باز شدن دهن اوس عباس که بگه کی رجب رو میاریم با هم قاطی شده بود …..
از اوس عباس پرسیدم زهرا کجا بره مکتب ؟ من دلم می خواد بچه ها درس بخونن و با سواد باشن این نزدیکی ها هست؟ ….
اون گفت : هر جا باشه خودم می برمش و میارمش خودم نوکرشم …

اوس عباس فردا صبح زود بلند شد و گفت می خواد بره سر کار و من از این موضوع خیلی خوشحال شدم او گفت مدتیه که یک کار گرفته که باید بره شروع کنه ، چند لقمه نون خورد و رفت و چشم های من منتطر باقی موند ….
غروب اومد و شام خورد و از خستگی خوابید و فردا هم همینطور….
روز سوم دیگه طاقتم تموم شد..وقتی اون رفت و بازم چیزی نگفت به گریه افتادم و تا شب اشک ریختم و تصمیم گرفتم دیگه غرورم رو زیر پا بزارم و اگر شده با دعوا و مرافه حرفمو بزنم با خودم گفتم نرگس تو خیلی ذلیلی چرا باید اینقدر خودتو بچه ات زجر بکشی تموم شد امشب تکلیفم رو معلوم می کنم …..

هنوز هوا روشن بود که صدای کلید در اومد و من فهمیدم اوس عباس اومده دیگه خودمو آماده کردم ..
برای اولین بارجلوش وایسم پس به استقبالش نرفتم … دیگه حوصله نداشتم ….در باز شد و رجب رو بین در دیدم و پشت سرش اوس عباس وایساده بود و می خندید ….
رجب منو که دید پرید بغلم نفسم داشت بند می اومد …حالا از خوشحالی اشکم سرازیر شده بود به آغوشش کشیدم و سر و صورتش رو غرق بوسه کردم هر چه بیشتر به خودم فشارش می دادم دلم خنک نمی شد ، بچه ام نمی دونست از خوشحالی چیکار کنه هی به اطراف نگاه می کرد و از من پرسید من برمی گردم ؟

به جای من اوس عباس که چشماش خیس اشک بود گفت : نه پسرم چرا برگردی اینجا دیگه خونه ی توست دیگه پیش مامانت می مونی ….همین طور که از خوشحالی می خندیدم و اشک می ریختم …
به اون گفتم : خیلی خوبی اوس عباس ممنونم ازت نمی دونم چی بگم خیلی محبت کردی ….با خنده گفت مگه چیکار کردم کاری که باید چهار ماه پیش می کردم… تازه باید منو بزنی چرا دیر کردم آخه تو چرا اینقدر خوبی باید از من طلب کار باشی که تو رو از بچه ات دور کردم …
باور کن داشتم از عذاب وجدان می مردم …
دیشب رفتم بیارمش آقاجان نبود گفتن دیر میاد منم ترسیدم تو رو اینجا شب تنها بزارم برای همین امشب رفتم ……
رجب رو روی زانوم نشوندم و نفس راحتی کشیدم …می ترسیدم اونو از بغلم بزارم زمین و یا اینکه دوباره خواب دیده باشم ….
تا بالاخره زهرا اونو از بغلم گرفت و با هم رفتن که بازی کنن آخه اونام برای هم دلتنگ بودن و این یکی از بهترین روز های عمرم شد.
اون شب رفتم پیش رجب خوابیدم و چنان خواب عمیقی رفتم که ماه ها بود نکرده بودم هر شب از خواب می پریدم و احساس می کردم رجب سردشه و دیگه خوابم نمی برد ولی اون شب تا آفتاب روم افتاد بیدار نشدم و دیدم که اوس عباس چایی درست کرده و خورده و رفته سر کار……

این چیزا اون روزا مرسوم نبود و این کار اوس عباس یک فداکاری بزرگ بود دست انداختم دور سینه رجب و کشیدمش تو بغلم اونم همین طور که خواب بود خودشو تو بغلم جا کرد و با لبهای کوچولوش منو بوسید هر دو راضی و خوشحال بودیم اینقدر باهاش ور رفتم که بیدار شد بعد قلقلک ش دادم و فشارش دادم و زیر و روش کردم نمی دونستم باهاش چیکار کنم که دل خودم خنک بشه ….
اون روز رجب و زهرا تو حیاط بازی می کردن و این اولین باری بود که من احساس خوشبختی می کردم مثل اینکه روی ابرا بودم …….
یک هفته بعد وقتی اوس عباس غروب اومد خونه از جلوی در صدای خان باجی رو شنیدم ….صاب خونه مهمون نمی خوای ؟ منو زهرا تا دم در پرواز کردیم از ته دلم فکر می کردم مادرم اومده سر و روشو غرق بوسه کردم و او با همون لحن شیرینش گفت : اووووووه چه استقبالی ؟ خدا شانس بده به همه ی مادر شوهرا والله دیگه اینجوریشو ندیدم …حالا برازین بیام تو ببینم ….زهرا از پشت بغلش کرده بود و رجب از دور نگاه می کرد ….خان باجی چشمش که به رجب افتاد گفت : بیا ببینم پسر پر ماجرا …بیا بغلم من مادر بزرگتم ..بیا قربونت برم پسر خوب ….
رجب جلو اومد و خان باجی اونو بوسید و همه با هم رفتیم تو اتاق ….من یواشکی دست اوس عباس رو گرفتم و بهش نگاه کردم و خندیدم ….از شادی یه نرگس دیگه شده بودم ….با خان باجی حرف می زدم و می خندیدم سبک بودم بالاو پایین می پریدم و بذله گویی می کردم جواب شوخی های خان باجی رو با شوخی می دادم و همه می خندیدیم ….
وقتی کنارش نشستم دست منو روی زانوش برد و دست دیگه شو گذاشت روش و محکم فشار داد و گفت خوشحالم برای اینکه سر و سامون گرفتی از ته دل خوشحالم تو لیاقت داری ….حالا دیگه فکر نمی کنم دختر ندارم ….گفتم ملوک هم که هست …..خان باجی صورتش رو در هم کرد و گفت : اون شفته وارفته ؟ اگه طلا هم بود با اون مادری که داره به یه ارزن نمی ارزه ….پدر ما رو در آورده حیدر میره اونو بیاره مادر و خواهرشم میان بعد مگه میرن؟ هر دفعه بیرونشون می کنم بازم میان من آدمهای به این پر رویی نه دیده بودمُ نه شنیده تازه به حیدر بر می خوره بیا و ببین چه مکافاتی داریم حالام که می خوان عروسی بگیرن …..نمی دونم بعد از این (با صدای بلند خندید ) مثل اینکه من باید یه فکری برای خودم بکنم ….خوب اول اوس عباس توام بیا بشین برات یه مشتلوق دارم ….دست کرد توی یک کیف پارچه ای و چند تا دفتر کوچیک در آورد و گذاشت جلوی اوس عباس و گفت نیگا کن …. اوس عباس سواد داشت برای همین داد به اون …با تعجب بر داشت و باز کرد چشماش برق زد پرید و اول خان باجی رو بوسید و بعدم گردن منو گرفت و از من انکار از اون اصرار که منو جلوی همه ببوسه …..خان باجی بلند گفت : ولش کن بزار کارشو بکنه خوشحاله بچه ام نترس ما به کسی نمی گیم چشم بخوری ….
اوس عباس در حالیکه اشک شوق تو چشمش بود به من گفت می دونی اینا چیه ؟ سرمو به علامت نه تکون دادم و نیگاش کردم گفت: سجل من و تو و بچه هاس خان بابا برای زهرا و رجب به اسم من سجل گرفته من الان بابای واقعی و رسمی اونام باور می کنی ؟
خان باجی گفت : خوب حالا تو باید چیکار کنی ؟ بری و باهاش آشتی کنی مادر اون باباته دلش برات تنگ میشه خوب خوبیتو می خواد ….دور و زمونه بده یه دفعه دیدی یه بلایی سرش میاد همه ی مال و منالشو اون سه تا بالا کشیدن سر تو بی کلاه می مونه ……اوس عباس گفت : من به خاطر خودش دوستش دارم نه مال و منالش خودم مگه کمرم بیل خوده حالا می ببینی وضعم از همه بهتر میشه هم هنر دارم هم زور بازو چه احتیاجی به پول اون دارم باشه مال داداشام ….
خان باجی با اعتراض گفت : دِ اشتباه می کنی الان حیدر با اون زن شفته وارفته اش یک سره بله قربان گوی خان بابات شده ماشالله هم که ماشالله چی بگم حالا فتح الله نه تو خودشه …..اوس عباس پرسید : راستی فتح الله چرا اینجوریه …..؟ خان باجی جواب داد: نمی دونم با من فرق می کنه بچه ام تو عالم خودشه خیلی چیزا می دونه و میگه از عالم غیب بهم میرسه اول ها مسخرش می کردیم ولی حالا شک کردیم خوب پس اینا رو از کجا می دونه ؟ مثلا یکی می خواد بیاد اون قبلا می فهمه یا اتفاقی می خواد بیفته اون زودتر میگه یه بار که فکر می کرد کسی نیگاش نمی کنه از زمین به اندازه ی ده سانت اومد بالا بعد که بهش گفتم من دیدم چه جوری این کارو کردی انگار کرد …والله اونم یه غصه واسم شده ….

دردم شدید شد زهرا و رجب ترسیده بودن اونا سعی می کردن از من مراقبت کنن ولی طفلک ها نمی دونستن من دارم بچه مو به دنیا میارم…..

دیدم کسی نیست صدای فریاد منو جز بچه هام کسی نمیشنید به زهرا گفتم بدو به من کمک کن ….و به کمک اون برای خودم رختخواب پهن کردم و آب گذاشتم رو بخاری تا گرم بشه و دستمال های تمیزی که حاضر کرده بودم گذاشتم یک چاقوی تیز آوردم و روی آتیش گرفتم و گذاشتم توی یک دستمال تمیز چند تا ذغال سنگ به بخاری اضافه کردم تا حرارت اتاق زیاد بشه ……..
همه ی اینارو بارها دیده بودم فقط سعی می کردم چیزی رو فراموش نکنم …… گاهی از درد نفسم بند میومد و واقعا احساس می کردم نمی تونم نفس بکشم تا درد منو ول می کرد زود به کارم می رسیدم با زحمت یک مُشما ( پلاستیک) روی تشک کشیدم و یک ملافه روش پهن کردم حالا لباسهای بچه رو که خودم دوخته بودم و رختخوابشُ آماده کردم که وقتی قابله میاد همه چیز حاضر باشه امیدوار بودم تا اوس عباس میاد بچه به دنیا نیاد .

ظهر دردم بیشتر شد و یک مرتبه یادم اومد نخ بند ناف رو فراموش کردم اونم لای دستمال های تمیز گذاشتم ….واقعا ترسیده بودم زهرا کمک کرد تا غذایی برای بچه ها درست کنم و خودش به رجب داد ……

طرف های عصر دیگه نمی تونستم طاقت بیارم و فهمیدم که دیگه بچه داره میاد به زهرا گفتم دست رجب رو بگیر برو تو اون اتاق و تا من نگفتم بیرون نیاین…..

وقتی از رفتن بچه ها خاطر جمع شدم رفتم و تو رختخواب دراز کشیدم و در حالیکه یک دستمال توی دهنم گذاشته بودم و اونو فشار می دادم با دستم شکمم رو حرکت می دادم تا بچه راحت تر به دنیا بیاد ….

دیگه بی قرار شدم ترس از اینکه تنهام و اگر بچه به دنیا بیاد باید چیکار کنم همه وجودم رو گرفته بود …… ..هوا داشت تاریک می شد اوس عباس نیومد ..
صدای زهرا رو می شنیدم که منو صدا می کرد و می پرسید ما بیایم رجب داره گریه می کنه ؟
به سختی فریاد زدم همون جا بمونین و دیگه طاقت نیاوردم و دو تا فریاد دلخراش کشیدم و بچه به دنیا اومد…..

.مونده بودم…..و بدنم می لرزید و از ترس گریه می کردم و نمی تونستم نفس بکشم با هزار زحمت نیم خیز شدم و دنبال چاقو گشتم پیداش کردم فکر می کردم کار راحتی باشه ولی نبود دلم نمی اومد و بلد نبودم بند ناف رو ببرم می ترسیدم خون ریزی کنه نکنه بچه ام طورش بشه در مونده اشک می ریختم ، با خودم گفتم نرگس اگه نبری نمی تونه نفس بکشه زود باش نترس تو نرگسی باید بتونی پایین بند ناف رو محکم گرفتم و با نخ بستم در حالیکه داشتم از حال می رفتم بند ناف رو جدا کردم و همین طور که به پهلو افتاده بودم بچه رو کمی تمیز کردم و لباس پوشندم ولی نتونستم قنداقش کنم روشو پوشوندم و از حال رفتم ….

وقتی چشم باز کردم یه قابله و آبجیم پیشم بودن ….گویا همون موقع اوس عباس رسیده بود زهرا رو گذاشته بود پیش من و با عجله رفته بود سراغ قابله و وقتی کمی اوضاع رو براه شده بود آبجیمم آورده بود قابله می گفت جفت درست نیومده بود و اگه به دادت نمیرسیدم مرده بودی خیلی خطرناک بود و بیهوشی منم برای خون ریزی زیاد بوده ….
کمی بعد دختر خوشگل نازی رو بغلم دادن تا شیر بدم وقتی در آغوشش گرفتم همه ی خستگیم در رفت …

رقیه هنوز گریه می کرد و آروم نشده بود ….بچه رو از بغلم گرفت و گذاشت …….وهمین طور که قاشق کاچی رو دهن من می زاشت بغض می کرد و می گفت : بمیرم الهی ….داشتی از دست می رفتی بمیرم کاشکی دیشب می فهمیدم تو پا به ماهی یکی رو می زاشتم پیشت خاک برسرم ….

اوس عباس اومد و با خوشحالی گفت : دخترم ….دخترمُ بدین ببینم عشقم , امیدم , بعد بالای سر من نشست و بچه رو بغل کرد و گفت : من گل کوکب خیلی دوست دارم اسمشو بزارم کوکب ؟

گفتم چرا نه هر چی تو دوست داری منم دوست دارم …….گفت : پس اسم دخترم کوکبِ ….کوکب آره خیلی دوست دارم خودشم شکل گل کوکبِ ….

رقیه فردا عذرا رو آورد پیش من و یک هفته موند و کمکم کرد ولی خان باجی هم تا خبر دار شد خودشو رسوند و یک شب هم پیشم موند ولی چون عروسی حیدر بود مجبور بود زود بره و اینطوری شد که ما به عروسی حیدر هم نرفتیم .

همیشه فکر می کردم که اگر بچه ای از اوس عباس داشته باشم محبتی که به زهرا و رجب داره کم میشه ولی اون این کارو نکرد و من واقعا بیشتر اوقات فراموش می کردم که او پدر اونا نیست .

سه ماه گذشت ..

اوس عباس سر کار می رفت و هر روز که به خونه برمی گشت دستش پر بود و من هیچ مشکلی نداشتم فقط سر گرم اداره ی خونه بودم و فکر می کردم اوضاع همیشه همین طور می مونه …

زمستون سختی بود و تمام حیاط پر از برف بود منو و بچه ها کمتر از خونه بیرون میومدیم اوس عباس اونسال خودش تنهایی خاکِ ذغالها رو گلوله کرد ( اون زمان هر کس اول سال مقداری خاک ذغال می خرید و او برای بخاری تهیه می کرد توی جای مخصوصی انبار می کردن .

گلوله های ذغال برای کرسی بود)..من تو یکی از اتاق ها کرسی گذاشته بودم که شب ها همه زیر اون می خوابیدیم.

اوایل اسفند بود و هنوز برف روی برف
می بارید ، طوری که کسی نمی تونست از خونه بره بیرون …که یک روز نزدیک ظهر در خونه به صدا در اومد ..لباس پوشیدم . چادرم رو سرم کردم ولی کسی که پشت در بود بی امان به در می کوبید و صبر نداشت با عجله از روی برف و یخ خودمو به در رسوندم و در و باز کردم چند نفر سیبل کلفت و دم در بودن پرسیدم چی
می خواین؟

یکی شون باصدای نَخَر نتراشیده ای گفت : برو بگو مردت بیاد ما با ضعیفه ها حرف نمی زنیم ….

گفتم : پس برین بعداً بیاین …مردم خونه نیست …..صداشو بلند کرد که بگو مثل موش نره تو سوراخ و پشت زنش قایم نشه بیاد پول مردمو بده …..

مثل اینکه آب جوش ریختن رو سرم با خودم گفتم : باز اوس عباس بدهکاری بالا آورده و فهمیدم دوباره کارم دراومده…..

گفتم : برادر برو سر شب بیا الان خونه نیست اگه میگی من ضعیفه هستم که برو وگرنه خودم جوابتو بدم و در و بستم …اون بازم به در کوبید و وقتی دید که فایده ای نداره رفت ولی اعصابم بهم ریخته بود و می لرزیدم از اون همه خرجی که می کرد حدس می زدم داره چه اتفاقی می افته …..

پول براش مثل یک لیوان آب بود یک کله سر می کشید …و عقیده داشت خدا می رسونه ….

شب اومد ….خوشحال و خندون دیدم دستش پُرِ رفتم به کمکش که دیدم توی یک کالسکه ی شیک پر از انواع خوراکی که داره هی می زاره تو حیاط …

سلام کردم و همه چیز هایی که خریده بود با هم آوردیم توی خونه اول رجب رو بغل کرد و گفت امشب برای کشتی آماده ای و جلوش گارد گرفت و بعد زهرا رو بوسید و به سراغ کوکب رفت که حالا خیلی شیرین شده بود کمی با اون بازی کرد و نشستیم شام خوردیم و جمع کردم.

اون خودشو تا گردن کرد زیر کرسی و تا من ظرفا رو جمع می کردم خوابش گرفت…

می خواستم خستگیش در بره بعد بهش بگم ولی اون دیگه داشت خوابش می برد…

با اینکه دلم هزار راه میرفت صبر کردم تا صبح بهش بگم ببینم جریان چیه ؟

اوس عباس خوابید ولی من خواب راحتی نکردم و نگران تا صبح موندم ….وقتی ناشتایی می خوردیم ازش پرسیدم اوس عباس تو این سرما چطوری کار می کنی سردت نیست ؟

گفت : چرا خوب ولی کار ما الان تو ساختمونه نمیشه تعطیل کنم قول دادم تا عید تموم بشه دیگه چیزی نمونده …

گفتم بدهکاری نداری ؟ گفت :چه طور ؟ چرا پرسیدی ؟ مگه چیزی شده ؟

گفتم دیروز سه تا گردن کلفت اومده بودن دم در پول می خواستن حتما امروز هم میان ….

عصبانی شد و گفت غلط کردن من به کسی بدهکار نیستم که بیاد دم در ….همه سر کارن و هر روز منو می بینن اونام از صاب کار طلب دارن. کی بود؟ اسمشو نگفت ؟! ….

گفتم : نه والله می گفت با زن حرف نمی زنه تو رو می خواست …..پرسید اسم منو گفت ؟ فکری کردم و شونه هامو بالا انداختم که : خوب نه اسمتو نگفت .

با خاطر جمعی گفت : پس اشتباه اومده بودن دیگه تو روز در زدن درو واز نکن تا من بیام ….

و لباس پوشید و رفت ….ولی چیزی نگذشت که دوباره صدای در به صدا در اومد وقتی در باز نکردم داشتن پاشنه ی در و از جا می کندن ….

 

طاقت نداشتم اونا مثل دزدا با ما رفتار کنن می خواستم ببینم چی میگن و اسمشون چیه ، آیا واقعا با اوس عباس کار دارن؟ …

این بود که رفتم و در و باز کردم خودشون بودن تا چشمش افتاد به من گفت : زن برو بگو خودش بیاد دم در مگه سیبل نداره که هی زنشو می فرسته ….

با صدای بلند گفتم : حرف زیادی نزن بگو با کی کار داری ؟
گفت : خودتونو می زنین به اون راه با اوس عباس ….یکساله مارو گذاشته سر کار خونه شو عوض کرده فکر می کنه پیداش نمی کنیم برو بگو بیاد….

پرسیدم بابت چی طلب دارید گفت : اونش به زن مربوط نمیشه بگو خودش بیاد …..گفتم حالا که به من نمی گین الان خونه نیست رفت سر کار خونه رو که پیدا کردین حالا که خیلی زرنگین برین سر کارشم پیدا کنین و با زن ها سر و کله نزنین یا آخر شب بیان که خودش باشه بعدم درو کوبیدم بهم و با عصبانیت بر گشتم …..

شب تا به اوس عباس گفتم انکار کرد و گفت : غلط کردن همچین چیزی نیست مگه شهر هرته ؟پدرشونو در میارم صبرکن بیان …..(بعد پرید به من که ) کی بتو گفت بری درو وا کنی مگه نگفتم نرو معلوم نیست چه منظوری دارن میان دم در اگه یه هو اومدن تو چیکار می خوای بکنی بابا چند بار بهت بگم درو باز نکن …….

صدای در بلند شد و حرفش رو قطع کرد …از اینکه به اون شدت کوبیده می شد فهمیدم بازم اونا هستن من به اوس عباس نگفتم که اونا قرارِ شب بیان …..
اوس عباس با دستپاچگی رفت دم در و به من گفت تحت هیچ شرایطی بیرون نمیایی ….و رفت من بازم طاقت نیاوردم لای در و باز کردم بلکه چیزی بشنوم و ببینم چه خبره …

صدای داد و فریاد و دعوا میومد من و بچه ها ترسیده بودیم لباس پوشیدم از در اتاق رفتم بیرون تا یه کم برم جلوتر که دیدم اوس عباس اومد تو و در و بست …با سرعت اومد و گفت : بیا تو سرما می خوری با هم رفتیم تو ….رفت طرف بخاری و دستشو گرفت روش همین طور که می لرزید گفت : ببین مردم چقدر بی کارن یه خورده حسابی از کار قبلی داشته این جوری اومده دم در و سر و صدا می کنه حسابشو رسیدم رفت گفتم بیاد سر کارم حسابشو بدم بره …….که دوباره صدای در اومد رنگ از روش پرید اونقدر دستپاچه شده بود که نمی تونست پنهون کنه با عجله رفت دم در….دیگه حال روز منم که معلوم بود…یه کم بعد اومد و یک خانم جا افتاده هم پشت سرش بود قوز کرده بود و میومد …

اوس عباس گفت نرگس جان از طرف خانم پیغام داره می خواد به خودت بگه ….
گفتم سلام خانم بفرمایید تو ….چیزی شده خانم حالش خوبه ؟ گفت بله یه موضوعی که فقط گفته به شما بگم …….اوس عباس فوراً رفت تو اتاق بغلی و درو بست .
گفتم بشین بگو گفت نه دیر وقته باید برم خانم سلام رسوند و گفت : نمی خوام کسی از این حرفا با خبر بشه پیش خودتون بمونه ….راستش شیر خانم کمه بچه سیر نمی شه دوست نداره کسی بفهمه چون دلش نمی خواد بچه اش از سینه ی کسی شیر بخوره میگه فقط شما اگه قبول کنین ….

پرسیدم آخه من چه جوری ؟ من اینجا …که نمی تونم ……گفت : روزی یک بار شیر بدین هر روز ماشین میاد دنبالتون میبره و برمی گردونه ….

یه فکری کردم خانم هیچ وقت از من چیزی نخواسته بود حتما خیلی تحت فشار بوده این بود که نمی تونستم روشو زمین بندازم …. گفتم فردا ساعت نه بیا ببینم بعد چی میشه …

وقتی اون زن رفت اوس عباس کنجکاوانه به من نگاه می کرد نمی تونستم ازش پنهون کنم نمی شد بدون اطلاع اون این کارو بکنم برای همین براش تعریف کردم و قول گرفتم به کسی نگه ……
اوس عباس مخالفت کرد و گفت : مگه میشه تو این سرما خودت یه بچه ی کوچیک داری ..برای چی بچه ی اونِ عزیزِ مال ما نه؟؟!! تازه زهرا و رجب تو این خونه تنها می ترسن نه نمی شه… گفتم خودم می دونم بزار ببینم چی میشه حالا یه فردا رو برم روش زمین نیفته بعد یه فکری می کنیم ….اون با نارضایتی قبول کرد و ما دیگه در مورد طلبکارا حرفی نزدیم …..

درست ساعت نه صبح ماشین اومد دنبالم من از وقتی اوس عباس رفته بود همه ی کارامو کردم و نهار هم حاضر کردم….بعد از زهرا خواستم مواظب رجب باشه و از تو اتاق بیرون نیان مخصوصا سفارش کردم اگر کسی در زد اصلا بروی خودتون نیارین و درو باز نکنین تا موقعی که اونا در می زنن دستا تونو بزارین رو گوشتون و بر ندارین ……یه سکه یک اشرفی ممد میرزا به زهرا داده بود اونو تو یه دستمال بستم و چشم روشنی بر داشتم دلم نمی خواست دست خالی برم ..

با این قول و قرار که با بچه ها گذاشتم کوکب رو توی پتو پیچیدم و راه افتادم در حالیکه دلم مثل سیر و سرکه می جوشید …

راننده منتظرم بود در رو برام باز کرد و من برای اولین بار سوار ماشین شدم جای گرم و نرمی بود ماشین روی برفها سر می خورد و به من لذت خاصی می داد چون تمام مسیر رفت و برگشت این جوری بود فکرکردم ماشین همیشه همین طور راه میره حالا که یادم میفته خندم میگیره …

خانم از من استقبال کرد این بار سر سرای خونه پر از خانمهای شیک و سر حال که همه اومدن جلو و با من سلام و تعارف کردن و خانم با عذر خواهی از اونا منو برد به اتاقش …هوش از سرم پرید …چه اتاق خوابی اون روی تخت می خوابید و چه تختی یک تخت کوچک و زیبا با پشه بند صورتی هم کنارش بود اون دوباره منو تو بغلش گرفت و بوسید و گفت دلش برام خیلی تنگ شده ….

چند تا مبل توی اتاق بود ولی اون روی تخت نشست و منو کنارش نشوند و کوکب رو ازم گرفت ،بده ببینم الهی فدات شم خوشگل خاله …..

منم رفتم و پسر اونو بغل کردم خیلی ناز و ظریف بود احساس کردم وزنش خیلی کمه اونو بوسیدم پرسیدم اسمش چیه ؟ خانم گفت: صبار ……بعد گفت: شیرم کمه ولی دلم نمی خوام کسی اونو شیر بده ببین با اینکه کوکب دو ماه کوچیک تره از اونه چاق تره… کمکم می کنی ؟ گفتم به خدا خیلی دلم می خواد ولی خونه ام وسط بیابونه اونایم که دارن می سازن هنوز نیومدن بشینن زهرا و رجب رو چیکار کنم الان تنها موندن و دلم پیش اوناس ……..

با التماس گفت : خوب اونارم بیار اینجا …..براشون خوبه ..

گفتم : نه شدنی نیست سه تا بچه رو من بیارم اینجا که یه چیکه شیر بدم به بچه ….بعد گفتم می خوای حالا بهش شیر بدم ؟ همین طور که کوکب بغلش بود بلند شد و گفت : آره میشه ؟ خیلی خوبه ..بده ممنون میشم ….
وقتی سینه مو گذاشتم توی دهن بچه چنان گرفت با ولع مک زد که دلم براش سوخت … نگاه غمگین خانم بهم می گفت دوست نداره کسی به بچه اش شیر بده و از این موضوع رنج می بره …..

صبار کوچولو خیلی زود هر دو سینه ی منو خالی کرد و دو تا باد گلو مشتی زد و راحت خوابید قیافه اش مثل آدم گرسنه ایی بود که به یک غذای حسابی رسیده باشه …

اینقدر قشنگ بود که دلم براش ضعف رفت و مهرش به دلم نشست …..

بعد سکه رو در آوردم گذاشتم روی سینه اش خانم خیلی ابراز خوشحالی کرد و گفت : خیلی محبت کردی منم کادو ی کوکب رو گذاشتم روی میز من نمی دونم تو چی آوردی توام ندون من چی دادم برو خونه تون باز کن منم وقتی تو رفتی باز می کنم …و یک جعبه مقوایی خیلی قشنگ رو آورد و داد به من …با هم قرار گذاشتیم فردا خانم بیاد خونه ی ما تا ببینیم چی میشه و من با همون ماشین که روی برف و یخ سر می خورد برگشتم به خونه(عزیز جان اینجا که رسید بلند خندید و گفت حالا بیشتر به حماقت خودم پی بردم آخه چه جوری نفهمیدم ماشین داره سر می خوره ) …

وقتی رسیدم اولین کاری که کردم این بود که ببینم خانم برای کوکب چی گذاشته بازش کردم دیدم یک پنج اشرفی روی یک مخمل سفید برق می زنه ….دستم شل شد دلم نمی خواست هر کاری می کردم نمی تونستم پا به پای اون بیام ….با خودم گفتم : نرگس هر کس به اندازه ی خودش ول کن بزار هر کاری می خواد بکنه ..

اینطوری خودمو راضی کردم …شب که اوس عباس اومد بهش نشون دادم اونم خوشحال شد .

فردا از صبح زود برای اومدن خانم حاضر شدم کار به خصوصی نداشتم همین که زندگی تمیز و مرتبی داشتم خوشحال بودم دلم نمی خواست به چیزی تظاهر کنم اون منو می شناخت و به همه زیر و بم زندگی من آگاه بود ….

اوس عباس یه جوری به من نیگا می کرد, انگار می خواد حرفی بزنه ولی نمی زد هی میرفت تو حیاط و بر می گشت … گفتم چیزی می خوای ؟ سرش رو خیلی جدی تکون داد و گفت : نه ….ولی همش پا ,پا می کرد و نمی رفت آفتاب در آمده بود ولی اون هنوز تو حیاط بود ….

بالاخره اومد و نهارشو برداشت و رفت …آفتاب گرمی بود و داشت برفهارو آب می کرد تماشای این منظره برای من خیلی لذت بخش بود ….

کوکب رو شیر دادم و خوابوندم و یک عالمه حریر بادوم درست کردم که به صبار هم بدم …..بعد با زهرا نشستیم تا بهش گلدوزی یاد بدم که صدای در اومد …فوراً چادر به سرم کردم و رفتم به استقبالش ……

خانم با همون زن میان سال که کلثوم صداش می کرد اومده بود راننده یک جعبه ی بزرگ سنگین رو آورد تو و گذاشت و رفت و توی ماشین دم در منتظر وایساد من اونا رو به اتاق بردم از در که اومد تو صورتش از هم باز شد با تعجب گفت چقدر اینجا قشنگه چقدر راحته وای خوش به حالت خیلی زندگی خوبی داری ……

( بازم نمی دونستم اون از خوبی وجودش این حرف ها رو می زد یا واقعا این همه از زندگی من خوشش اومده بود) دوست دارم ساده و تمیزِ…..نه تشریفاتی نه دقدقه ای چقدر اینجا خوبه بهم آرامش می ده …..

بعد از من خواست که اجازه بدم کلثوم توی یه اتاق دیگه بشینه می گفت آقا اجازه نمی ده با خدمه تو یک اتاق باشیم …

من کلثوم رو بردم و وقتی برگشتم صبار رو تو بغلم گرفتم و شیر دادم باز اون با اشتها شیر خورد و خوابید ولی خانم همین طور نشسته بود و حرف می زد ….

می گفت : اوس عباس چطوره ؟ همه دارن از عشق اون نسبت به تو حرف می زنن ..میگن لیلی و مجنونین می دونی چه نعمتی داری که تنها زن یک مردی اونم مرد مهربونی مثل اون ؟ هر زنی این آرزو رو داره …عشق یک مرد باشه هر روز صبح با نوازش اون بیدار بشه بهم عشق بورزن اگه …..بدونی ؟ ….اگه بدونی تنها زن اون مرد نباشی هر چقدر هم دوستت داشته باشه برات مفهوم نداره چون می دونی فردا شب این حرفا رو به یکی دیگه میگه و تو مجبوری این وضع رو تحمل کنی و خودتو عادت بدی که عشق یه چیز مسخره اس و مال زن نیست و به تدریج یاد میگیری باید فقط مطیع باشی حرف نزنی و فقط به این وضع عادت کنی ….

بعد به خودش اومد و سری تکون داد قبل از این که اشکش بریزه به من گفت : نمی
دونم چرا همه این قدر تو رو دوست دارن از جمله من فکر کنم مهره ی مار داری ،
چیزایی که خان جان میگه اوس عباس برای تو می کنه فقط تو رویا هاست مگه میشه یه مرد این قدر یکی رو دوست داشته باشه ؟

گفتم به حرف خان جان گوش نکن می دونی که زیادی لفتش می ده …..گفت : نه بانو جونم هم خیلی تعریف می کنه اصلا همه تو فامیل میگن… خلاصه بگم نُقل مجلس شدی من که وقتی تعریف می کنن سیر نمی شم دلم می خواد همش بشینم و از زندگی تو بشنوم ……

دیدم اون با خیال راحت نشسته و نزدیک ظهر شده پرسیدم معصومه جان نهار می مونی ؟ گفت : اگر قول می دی برام دم پختک درست کنی میمونم دلم برای یه غذای ساده اونم از دست تو تنگ شده …دلم برای دم پختک هم تنگ شده …چند وقته هوس کردم .

با خوشحالی رفتم و پیاز داغ رو گذاشتم وبرنج و باقالی ها رو شستم و خیس کردم و برگشتم …. دیدم اون نشسته و با کوکب بازی می کنه و زهرا و رجب هم کنارش نشسته بودن …….جعبه ای که آورده بود باز کردم یک سرویس چینی خیلی قشنگ بود …اول تشکر کردم . بوسیدمش ولی بهش گفتم : عزیزم من دلم راضی نمیشه این طوری برای من پیشکش کنی …من باید بتونم پا به پای تو بیام ؟ اگر به این کار ادامه بدی احساس خوبی ندارم بر عکس ناراحت میشم ..

دست منو گرفت و گفت : خودت بگو من عروسی تو اومدم ؟رفتی خونه ات اومدم؟ بچه دار شدی اومدم ؟ آخه چرا این حرف رو می زنی ما با هم دوستیم بزار منم اون کاری رو بکنم که دلم رضا میشه ……

نهار آماده شد یک سینی برای راننده آماده کردم و از کلثوم خواستم ببره و خودم سفره رو انداختم کمی ماست و ترشی و سبزی خوردن گذاشتم ….خانم ازم پرسید سیر ترشی نداری ؟ گفتم چرا خوبشم دارم ولی نمیارم برای اینکه شیرت بو میگیره و بچه دیگه نمی خوره بعدم میگن گوش درد میشه ….خندید و گفت تو چه چیزایی می دونی مثل خانم بزرگ ها حرف می زنی …

هنوز ما شروع نکرده بودیم که صدای در اومد …قلبم فرو ریخت نمی خواستم آبروم پیش خانم بره فقط چشمم رو بستم قلبم بشدت می زد …بلند شدم که برم دم در که دیدم اوس عباس اومد تو از اینکه این وقت روز برگشته بود خونه تعجب کردم …خانم برعکس اینکه فکر می کردم از اومدن اوس عباس ناراحت میشه خوشحالم شد می گفت : خوب شد بزار من این اوس عباس افسانه ای رو ببینم …..

اوس عباس با خانم آشنا شد و همه با هم نهار خوردیم خانم به اوس عباس گفت : ببخشید که مزاحم زندگی شما شدم ولی می دونستم که چقدر شما مهربون و آقایی همه از خوبی تون تعریف می کنن خیلی دلم می خواست اوس عباس عشق نرگس رو ببینم ….اون کسی که
لیا قت اونو داشته رو ببینم …

اوس عباس سرش پایین بود و از حرفای خانم خیلی خوشش اومده بود و هی جای پاشو عوض می کرد و جا به جا می شد و نمی دونست چی بگه ….من بازم به صبار شیر دادم و خانم راه افتاد که بره…

همچنین ببینید

پارت ۱۱ رمان عزیز جان

ناله ای کردم و روی پله نشستم صدا کردم کوکب بیا مادر بیا …..ولی اون …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *