پنج شنبه , فروردین ۲۹ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان باغ سیب / پارت ۷ رمان باغ سیب

پارت ۷ رمان باغ سیب

گیج و منگ بودن برای حالی که داشت کم بود ….! خم شد تا صندلی را بردارد و در همان حال جواب داد:

« چیزی نیست اومدم تلفنم رو بردارم پام خورد به صندلی و افتاد …. »

« مخاطب پشت خط تلفن همراهت که کاسب نبود و تماسش خود به خود قطع شد حداقل بیا بریم داخل حیاط ، خسرو سراغت رو می گیره … تورو خدا واسه ی این مهناز بد بخت هم این قدرطاقچه بالا نذار گناه داره …»

سری به علامت تایید تکان داد ، سپس خم شد و صندلی واژگون را سر پا کرد و چقدر دلش می خواست کسی افکار واژگون شده ی او را که رو به دره ی عمیقی از شک و تردید و افکار منفی سرازیر بود ، سر پا می کرد….

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۰۸.۰۹.۱۶ ۲۳:۲۸]
با جمع شدن بساط آش نذری ،خستگی از سرو کولش بالا می رفت …. جسمش خسته و ذهن نا آرامش از راز هایی که می دانست و جرات بیان آن را حتی به پدرش را نداشت ،خسته تر….!

آهسته و پیوسته برزخ تردید هایش به جهنم واقعیت تبدیل می شد …. نیم نگاهی به فرزانه انداخت که با گونه های گل افتاده کنار خسرو نشسته بود وسر خوش از حضور خسرو قاشق هایش را از آش پر و خالی می کرد ….و با حظی وافر چشم به دهان خسرو داشت که متکلم وحده بودو درحالی که آش می خورد ازسفرش می گفت ….

« مهندس چه خبر ….!؟روبراه نیستی ….!؟ امشب خیلی تو لَکی …. !؟ سگرمه های تو همت رو بذارم پای خستگی یا سوراخ شدن کشتی هات ….؟»

با صدای خسرو سربرداشت ، نگاهش به سمت خسرو برگشت که کنار بوته ی یاس تکیه به مخده قرمز رنگ نشسته بود و صدایش حکم چکشی را داشت که بر تارو پود مغزش کوبیده می شد …! لبخندی کم رنگ به اجبار روی لبهایش نشاند :

« امروز روز شلوغی بود شما بذارید به پای همون خستگی …. »

« فرزانه چشم غره ای جانانه روانه ی فرهنگ کردو سر بحث را به سمت دیگر چرخاند و رو به مهرانگیز خانوم گفت:

« مامان تورور خدا ببخشید … امسال نشد برای آش نذری بیام کمک … می خواستم برم فرودگاه دنبال خسرو تا با هم بیایم این جا ، ولی نذاشت و گفت خودش میاد خونه ….. وقتی هم رسید خسته بود ، دوش گرفت و استراحت کرد…. ان شالله سال دیگه جبران می کنم ….»

مهرانگیز خانوم تابی به هیکل فربه اش داد و چادرش را از زیر پاهایش بیرون آورد و روی هم سوار کرد و درحالی که چشمش به ناهید خانوم و مهناز بود گفت:

« عیب نداره مادر خوب کاری کردی شوهرت واجب تره ……منم دست تنها نبودم ، ناهید خانوم در حقم خواهری کرد … مهناز جون هم بود و مثل پروانه دورم می چرخید وکار های روی زمین رو سبک می کرد، همسایه هابودند …. شکر خدا امسال از هر سال هم بهتر و آبرو مندانه تر برگزار شد ….فقط جای بچه ام فرامرز خیلی خالی بود…»

ناهید خانوم با لبخندی از سر رضایت خواهش می کنمی گفت و نگاه مهناز پی واکنش فرهنگ مثل بومرنگ به سمت او بر می گشت …

خسرو با نوک پا کاسه ی خالی آش را پس زد وبا انگشت کوچک دستش همان که یک بند نداشت و حلقه ای نقره ای زینتش بود، گوشه ی ابرویش را خاراند و بادی به غبغب انداخت رو به مهرانگیز خانوم با لحنی پراز گوشه و کنایه گفت :

« مهرانگیز خانوم از فرامرز چه خبر ….؟ خیلی وقته ندیدمش، می گم لابد الهه خانوم اجازه نداده بیاد …. !؟»

سپس پوزخندی معنا داری زد و با قیافه ای حق به جانب ادامه داد :

« اصلا حرف خودمون رو بزنیم ، خوبیت نداره آدم غیبت کنه وبار گناهش رو سنگین ، آقا ی مهندس هم که روی برادر گرامشون تعصب خاصی دارند، لابد کاری داشتند ….»

فرهنگ نگاه تند و تیزش به سمت او برگشت … فرامرز برایش خط قرمز بود و حالا خسرو با آن سابقه ی درخشانش درست روی خط ایستاده بود ….از این همه دو رویی و ریای او حس خفگی تا بیخ گلویش بالا آمد … حاج رضا فضای نا آرام را حس کرد و برای تغییر آن بحث را به دست گرفت:

« خسرو خان حال دوستتون که تصادف کرده چطوره به شکر خدا بهتر شدند…!؟»

خسرو دستش را از روی شانه ی فرزانه رد کرد و سوار شانه ی او شد ،او را قدری به خودش نزدیک تر کرد و با لحن همیشه خونسردش جواب داد:

« شکر … وقتی می اومدم بهتر بود … بنده ی خدا تمام خانواده اش اون ور آب بودند ،همین که پاشون رسید ایران و بعد هم بندر عباس، برگشتم تهران راستش دیگه نمی شد کرکره ی نمایشگاه پایین بمونه … یه آدم مطمئن هم توی دست بالم نیست که کار ها رو بهش بسپرم، هر روز که در نمایشگاه بسته باشه میلیونی واسم ضررداره ، خودتون که اوضاع اقتصادی دستته حاجی ….»

حاج رضا به علامت تایید سری جنباند و می خواست بحث کارو کاسبی را باز کند اما خسرو مجالی نداد و رو به فرهنگ شد و گفت:

« مهندس توی اون دم و دستگاه انتشاراتی یه کاری هست دست این آبجی مارو هم بند کنی …؟ از وقتی لیسانش رو گرفته جفت پا رفته روی اعصاب من که بره سر کار …راستیاتش خودم زیاد آشنا توی دست و بالم دارم ولی ته دلم قرص نیس … ! نمی شه که یه دختر بَرو رو دار رو هرجایی بفرستم ملتفتی که ….!؟ می دونم منشی داری ببین می تونی یه جوری دست به سرش کنی به جاش مهناز ما رو بذاری جاش …..!نقل پول و حقوقش هم نیس ، که خودت بهتر می دونی این پول های میلیونی پول خرد ته جیب منه ….!»

بله ملتفت بود … خیلی هم خوب ، خسرو می گفت و صحنه به صحنه باغ سیب پیش چشمانش جان می گرفت ….برای خسرو ناموس دایره ی کوچکی داشت که محدود می شد به همسر ،خواهر ومادرش و لاغیر …!

ناهید خانوم با دیدن چهره ی درهم فرهنگ لب گزید وبا چشم وابرو او را نشان داد و و کوتاه و هشدار دهنده به خسرو گفت:

« خسرو جان مادر…… آقای مهندس رو توی رو در بایستی نذار ، زشته ….»

فرهنگ با همان اخم های درهم نگاهش را

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۰۸.۰۹.۱۶ ۲۳:۲۸]
از گلهای رنگ و رو رفته ی قالی گرفت ، سربرداشت و با چشمان ملتمس فرزانه تلاقی کرد و دلش به حال بیچارگی خواهرش سوخت که به خاطر یک نقص عبد و عبید خسرو و خانواده اش شده بود …..به جملاتش رنگ و لعابی آرام داد و شمرده و البته مودبانه رو به ناهید خانوم جواب داد:

« ناهید خانوم حرف رودرباستی نیس ، از وقتی که حاج رضا مسئولیت دفتر انتشارات رو به من سپرده ، خانوم سبحانی توی دفتر کار می کنند ،خَم و چم کار دستشون اومده و کارشون هم خیلی خوبه ،نمی تونم بی دلیل عذرشون رو بخوام … شرمنده که نمی تونم کاری برای مهناز خانوم انجام بدم ….»

سکوت سنگینی بر فضا حاکم شد و خسرو تاب «نه» شنیدن را نداشت با سگرمه های درهمش وهمان انگشت کوچکش گوشه ی ابرویش را خاراند و دهان پر کرد تا با روش خودش که بریدن سر با پنبه بود حرفی بزند اما برزو با تلفن به جایش کاسه و کوزه ی جمله بندی های خسرو را به هم ریخت و فرهنگ با عذر خواهی کوتاهی راهی سوییت خودش شد.

رفت و نگاه غمیگن فرزانه و سر فرو افتاده اش دلش را به درد آورد باید با گیسو حرف می زد و حداقل تکلیف بلاتکیفی های خودش را روشن می کرد و پیش از هر چیز باید عذر خواهی می کرد….

*
پایش را روی تخت دراز کرد ،حالا باید به زوق زوق کف پایش درد آمپول کزار را هم اضافه می کرد …. تکیه اش را به لبه ی تخت داد و کتاب «کلیدر» را باز کرد تا غرق در دنیای شگفت انگیز و جادویی کلمات شود ، اما زنگ موبایلش مجالی نداد . با دیدن شماره ی فرهنگ برق به آنی از تمام سلول هایش گذشت و باعث شد سیخ سر جایش بنشیند …..!نفس عمیقی کشید تا هیجانش را قدری آرام کند و سپس دکمه ی تماس را فشرد و خانومانه جواب داد:

« بله بفرمایید….»

فرهنگ روی لبه ی تخت نشست تا افکارش را نظم دهد سرش را به زیر انداخت و پنجه هایش را به میان موهایش فرو برد و بعد از نفسی عمیق گفت:

« سلام خانوم درخشان فتوحی هستم حالتون چطوره پاتون بهتر شد …؟»

گیسو از تصور اینکه فرهنگ برای احوال پرسی زنگ زده ته ته دلش چند حبه قند آب شد ،دستش را روی جای آمپول که به طرز غریبی درد می کرد فشار داد و چینی هم به بینی اش جواب داد:

« ممنونم چیز خاصی نبود بهترم … »

چشمان سرکش و خوش تراش گیسو پیش چشمانش جان گرفت و سر برداشت و نگاهش را به پنجره ی اتاق او داد ، نرم و شمرده گفت:

« می دونم در خواست زیادیه…..! ولی می خوام خواهش کنم فردا بیرون از دفتر انتشارات ببینمتون …»

سپس بعد از اندکی تعلل ، به قدر فرو دادن آب دهانش ، ادامه داد:

« البته سوء تفاهم نشه ، اگه می گم بیرون از دفتر انتشارات برای اینه پدرم گاهی به دفتر انتشارات سر می زنه و دلم نمی خواد تعبیر اشتباهی بشه …»

گیسو نفس هایش از هیجان به شماره افتاده بود وقلبش پر کوبش … ! اما سعی کرد به رفتارش مسلط باشد :

« می شه بپرسم موضوع صحبتون چیه …!؟»

« خانوم درخشان می خوام در مورد باغ سیب با شما صحبت کنم، پای تلفن نمی شه ، لطفا براتون اگه مقدور به آدرسی که پیامک می کنم تشریف بیارید یا اصلا هرجای که شما بگید من میام …»

گیسو از روی تخت بلند شد و لنگان لنگان به پشت پنجره رفت …. نرم و آهسته گوشه ی پرده را به کناری زد و فرهنگ را از پس پرده ی تور دید که روی لبه ی تختش نشسته و با ژست خاصی با سر فرو افتاده یک آرنجش روی زانویش بود و دست دیگریش وصل گردنش ……

خب بدش نمی آمد با این پسر خوش قدو بالا که چشمان گرم و گیرایی هم داشت و هر لحظه نفوذش به روزنه ی احساسش بیشتر می شد ملاقاتی داشته باشد … باید تکلیف باغ سیب را هم روشن می کرد و فرار راه حل منطقی نبود …

فرهنگ با سکوت ممتدد گیسو سر برداشت و اورا دید که گوشه پنجره ایستاده و پرده را قدری به کنار زده ، یقین داشت که او را تماشا می کند ….!خنده هایش را میان لبهایش فشردو با لحنی که ته خنده ای میانش موج می زد پرسید:

« خانم درخشان پشت خطتید….!؟»

گیسو با دیدن نگاه صاف و مستقیم فرهنگ به روبرو که به پنجره ی اتاق او منتهی می شد ، شتاب زده گوشه ی پرده را رها کرد وبه کناری رفت:

« بله بله حواسم به شماست لطفا آدرس رو برام پیامک کنید ، فقط جای دور نباشه ، من صبح جایی باید برم ولی حول و حوش ساعت دوازده می تونم خودم رو برسونم »

فرهنگ با صدای بلند فرزانه که او را برای شام مسلسل وار صدا می زد از جایش برخاست چراغ سوییتش را خاموش کرد و کوتاه گفت:

« خیلی لطف کردید آدرس رو براتون پیامک می کنم . امری نیست …!؟»

دلش می خواست بگوید امری نیست ….فقط لطفا سایه ات را از روی دل من بردار تا بادبادک احساسم رفته رفته درآسمانت رها نشود …!

نفس عمیقی کشید و مودبانه جواب داد :

«عرضی نیست شبتون به خیر ….»

تماس که قطع شد، فرهنگ چشمانش را بست و زیر لب نجوا کنان زمزمه کرد :

« خدایا….. به دادم برس ، این بلای آسمونی داره می شه بلای جون و دلم ….»

فرهنگ این را گفت و از پله ها راهی شد.

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۰۹.۰۹.۱۶ ۲۳:۱۱]
بعد از امیر علی ، این اولین باری بود که با یک جنس مذکر قرار ملاقات داشت ….!

پس باید در انتخاب لباس دقت می کرد ، خب یقینا جنس قرار ملاقتش عاشقانه نبود و فقط جنبه ی کاری داشت ،پس نیازی به بزک دوزک نبود و همین قدر که ابرو هایش را به دست

توانای آرایشگر داده بود برای آراستگی کفایت می کرد….

اما برای انتخاب لباس قدری وسواس به خرج داد و عاقبت به یک مانتوی سرمه ای تیره که هنر دست گلاب خوش عطر بویش بودپراز دایره های ریز و سفید رنگ ، رضایت داد

شال ساده ای هم روی سرش انداخت …..از چاسان فاسان هم فاکتور گرفت وبه بهانه ی خرید کتاب میان سفارش های مامان بزرگ گلاب راهی شد ….

****
عاشق این خیابان معروف تهران بود ، با پیاده رو های عریض و طویلش و درختان قطوری که سر به آسمان داشتند ، شاخ و برگ هایشان مثل چتری سایبانی بر سر خیابان بود و پارکی قدیمی و سر سبز ی هم همسایه ی دیرینه ی آن ….

دلش می خواست با فراغ بال درختان دوسوی خیابان را نگاه می کرد که مثل عاشق های بی قرار از دو سو شاخه و برگ هایشان به سمت هم خم شده و دست یک دیگر را گرفته بودند … دلش می خواست در این فضای شاعرانه گم می شد ….! و در سکوت ساعتها راه می رفت، البته اگر افسانه و وراجی های تمام نشدنی اش می گذاشت….!

« گیسو مدیونی اگه واو به واو حرفهاتون رو برام تعریف نکنی….! تلفنی فایده نداره عصر میام خونتون ….در ضمن یه عکس هم ازش بگیر یادت نره ها ….!»

دلش می خواست افسانه را مثل توپی روی منجنیق بگذارد او را شوت کند، تا سر از دور ترین نقطه ی زمین در آورد….! که از او عکس هم می خواست ….!

کم کم به جایی که با فرهنگ قرار گذاشته بود نزدیک می شد ، قدری قدم هایش را آهسته تر کرد وبا کلماتی پراز طعنه بود و البته پر حرص گفت :

« عزیزم عکس سلفی می خوای ….!؟ یا دو نفره …؟»

صدای خنده ی افسانه به هوا پرتاب شد و گیسو قدری موبایلش را از گوشش فاصله داد …

« هر جور که خودتون راحتید واسه ی من فرقی نمی کنه …!؟»

گیسو با دیدن فرهنگ که با گام های بلند به سمت او می آمد با خدا حافظی سرسری تماس را قطع کرد و موبایلش را به داخل کیفش سُر داد .

نفس عمیقی کشید تا سرو سامانی به قلب بی قرار و کوبش های ممتدش بدهد …دستی به پر شالش کشید و سعی کرد خانومانه قدم بردارد .

فرهنگ با دیدن گیسو در مانتوی سرمه ای تیره که پر بود از نقطه های سفید به یاد آسمان شب های تابستان افتاد که غرق ستاره های پر نور و کوچک است ،گویی خیاط ماهرانه تکیه ای از آسمان شب را بریده و به تن این دختر کرده باشد …. فاصله ها که کوتاه شد، فضای دلش دوباره از عطر یاس پر شد آب دهانش را به همراه بوی یاس فرو داد مردانه و محکم گفت:

« سلام خانوم درخشان ، ممنونم که تشریف آوردید …»

گیسو دستش را بند کیف روی شانه اش کرد و نگاهش را از پیراهن طوسی آستین کوتاه او که روی شانه های عریضش خوش نشسته بود گرفت و تا امتداد ته ریش روی صورتش بالا آمد و به چشمان گیرای او رسید که عمیق بود و بَراق ….!

« سلام روز شما به خیر ،خواهش می کنم ….»

« اگه مواق باشید بریم داخل پارک اونجا صحبت کنیم….»

گیسو در حالی که سعی می کرد در عمق چشمان فرهنگ غرق نشود با صدای نرم که هیجان در آن موج می زد جواب داد:

« آقای فتوحی من وقت زیادی ندارم باید زود تر برگردم خونه ….به بهانه ی کتاب خریدن اومدم ، نمی تونم دست خالی برگردم و باید حتما تا حرفم راست باشه به کتاب فروشی هم برم
لطفا اگه می شه همین جا صحبت کنیم …»

فرهنگ کیف دستی چرمی اش را در دستانش جا به جا کرد و سری به علامت تایید تکان داد ، نیمکت کنار پیاده رو را که زیر سایه درختان لم داده بود با دست نشان داد و گفت :

« بله متوجهم پس اگه موافقید بریم روی نیمکت بشینیم ….»

گیسو هم بی حرف سری به علامت رضایت تکان داد و با فاصله از یک دیگر به راه افتادن….

****
فرهنگ نگاهش را از روبرو گرفت و به سمت نیم رخ گیسو برگشت ، پوست سفیدش قدری صورتی رنگ شده بود و مثل برگ گل بیشتر از همیشه می درخشید … کمان ابروی خوش فرومش بالای جشم خوش تراش و مژه های بلندش دل می برد …. دستهایش را در هم مشت کرد و نگاهش را به روبرو بر گرداند و چاله ی عمیق سکوت را پراز حرف کرد و با صدایی محکم بی مقدمه ای گفت:

« من توی کوچه دردار به دنیا اومدم …. پدرم هم همین طور … البته به زمان بچگی پدرم چون محله ها امنیت نداشت ، اهالی کوچه یه در آهنی برای کوچه گذاشتند و به همین خاطر اسمش بن بست کوچه دارشد و بعد ها شهرداری دری رو که ابتدای کوچه بود رو بر داشت ولی اسمش همون کوچه در دار باقی موند… من و دادشم فرامرز توی این کوچه بزرگ شدیم و تمام خاطراتمون توی این کوچه پا گرفت ….. خوب یادمه که با برزو پسر حاج خانوم و چند

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۰۹.۰۹.۱۶ ۲۳:۱۱]
تا از پسر های همسایه ها که حالا ازدواج کردند گل کوچیک بازی می کردیم و بچگی هامون رو توی این کوچه جا گذاشتیم ….»

گیسو سرش به سمت نیم رخ فرهنگ برگشت که نگاهش به روبرو بود و افکارش غرق در گذشته های دور ….

«این رو گفتم تا بدونی ، پدر و پدر بزرگم و حالا خود من توی این محله سالهای سال زندگی کردیم و ذره ذره اعتبار و آبرو جمع کردیم …. تا بدونی که آبرو برای ما حکم نفس کشیدن رو داره که اگه نباشه نفس پدرم توی سینه اش جا می مونه …. وقتی باغ سیب رو می خوندم وقتی به پاراگراف های مربوط به خسرو رسیدم و هر چه پیش می رفتم از این همه شباهت متحیر شده بودم، ولی باز سعی کردم خوش بین باشم و گذاشتم به پای یه تشابه ساده که ممکنه پیش بیاد، ولی وقتی به باغ سیب و دیوار گلی ته باغ و خونه باغش رسیدم دیگه شکم به یقین تبدیل شد که مرد منفور قصه ات که یکه تازی می کرد و هر بلایی که دلش می خواست سر زن قصه می آورد کسی جز خسرو شوهر خواهر من نیست ….!»

فرهنگ اخم هایش در هم شد و دستهایش هم مشت … قدری تعلل کرد و دوبار بعد از وفقه ای کوتاه ادامه داد:

« اون شب تا خود الله اکبر صبح باغ سیب رو خوندم … جملاتت به قدری روان و شیوا بود که حس می کردم هم پای دختر قصه دارم زندگیش رو مرور می کنم ….! شوکه شده بودم بی خوابی رو هم به این فشار عصبی اضافه کن شد نتیجه اش همون برخورد اشتباه من توی دفتر انتشارات با شما … باور کن نمی خواستم بترسومنت ، نمی خواستم از یه محیط فرهنگی خاطره ی بدی با خودت ببری ، ولی آدمیزاده دیگه …..گاهی مغلوب خشم و بی منطقیش می شه باید خیلی زود تر از این ها ازتون عذر خواهی می کردم ولی می بایست این حرفها رو می زدم تا علت رفتار اون روزم رو هم توضیح بدم ….واقعا عذر می خوام …»

گیسو به گردنش زاویه داد و به سمت فرهنگ برگشت … نگاهش را روی اخم های در هم او نشست که یقینا برای عذر خواهی غرور مردانه اش را نادیده گرفته بود ، حالا که غرورش سر بلند لبخند می زد نوبت او بود تا برای ترمیم این غرور مردانه کاری می کرد ، در حالی که چشمانش به او بود و لبخندی هم روی لبش گفت:

« عذر خواهی اوج نمایش شعوره آدمهاست …. وقتی که یه مرد از کوچک تر از خودش عذر خواهی می کنه غرورش رو با همان شعور به رخ می کشه … هر چند اون روز خیلی ترسیدم ولی حالا با حرفهایی که زدید رفتار های غیر منطقی اون روزتون قابل درکه …. من هم خیلی شوکه بودم، ولی این رو باور دارم که هیچ کار خدا یقینا بی حکمت نیس وفقط ما ازش بی خبریم ….»

فرهنگ سرش به سمت گیسو برگشت که او را با لبخندی نرم نگاه می کرد …. این دختر با وجود سن و سال کم و بی تجربه بودنش بلد بود خوب حرف بزند و می دانست با غرور یک مرد چگونه بر خورد کند …. لبخند او هم نرم و پیوسته شد …

به سختی از او چشم گرفت و باز هم نگاهش را به خیابان همیشه شلوغ شهر داد و اتوبوسی که کمی آن سو تر در حال پیاده کردن مسافر های خسته اش بود …

« خانوم درخشان در راز داری شما شکی نیست ولی خواهش می کنم من و موقعیتم رو هم درک کنید من باید این خانومی که دفتر چه خاطرات شون رو به شما دادند ببینم و اگه لازم شد با خسرو رودر روش کنم … باید خواهر رو از این خواب خرگوشی بیرون بیارم ، باید به فکر آبروی خانواده ام هم باشم … یه مثلی هست که میگه بالاخره ماه پشت ابر نمی مونه در نهایت روزی ، حالا دیر یا زود ، دست خسرو و کار های خلافش رو می شه و دلم نمی خواد حرف حاج رضا فتوحی و داماد نا اهلش سر زبون ها بین اهل محل که عمری ما رو بی حاشیه می شناسند دهن به دهن بچرخه …. من باید تا می شه بی سرو صدا این موضوع رو فیصله بدم متوجه منظورم که هستید ….!؟»

غم خوابیده در صدای فرهنگ و سر فرو افتاده اش لبخندش را مثل قاصدکی در دست باد پر داد و رفت …. نفس عمیقی کشید تا جمله های ذهنی اش را نظم دهد :

« من شماره رو درک می کنم و بهتون قول میدم راز شما برای همیشه پیش من باقی می مونه من حتی به مادرم حرفی نزدم .البته فقط با دوستم در این مورد حرف زدم و راز داری او ایمان دارم ….. درست و غلطش رو نمی دونم ولی منطقم بهم میگه که نباید آبروی دیگران رو لقلقه ی حرفهای روزمره مون قرار بدیم … البته می دونم من هم اشتباه کردم و نباید واو به واو خاطرات این خانوم رو بدون تغییر می نوشتم و اگه این قدر بی پرده همه چیز رو توضیح نمی دانم ،ذهن شما رو هم درگیر نمی کردم و شاید آلان باغ سیب هم به ثمر رسیده بود ….»

فرهنگ با هر کلام گیسو پراز خواستن می شد … صدای نرم و آهسته اش به زیبایی و لطافت شکلهایی بود که ابر ها در سینه ی آسمان می ساختند …. نگاهش به سمت مچ دست سفید او برگشت که ساعتی با بند فلزی زینت آن بود و با صدای او نگاهش را به در دم گرفت و به زیر سُر داد :

« آقای فتوحی این خانوم یکی از همکاران اداره ی مامانمه …. و ماد

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۰۹.۰۹.۱۶ ۲۳:۱۱]
رم با ایشون صمیمی نیست و حتی تلفنی تا اون جایی که من میدونم با هم حرف نمی زنند این خانم فقط یه بار اومدن خونه ی ما و روز بعد هم دفترچه خاطراتشون رو به من دادند تا ازش برای رمانم استفاده کنم … می تونم آدرس اداره رو بهتون بدم ولی بی فایده اس….!؟»

فرهنگ که شش دونگ حواسش پی گیسو و حرفهایش بود سرش به سمت او چرخید و متعجب پرسید:

« می شه بپرسم چرا بی فایده اس ….!؟»

گیسو نیم نگاهی روانه ی او کرد و باز هم به روبرو خیره شد:

« برای اینکه چند روز پیش بین حرفهای مامانم متوجه شدم که این خانوم به دلایلی نا معلوم استعفاء دادن و دیگه شرکت نمی ره …. »

فرهنگ کلافه دستی به میان موهایش کشید و به نیمکت تکیه داد وبا صدای گیسو نگاهش به سمت او برگشت:

« آقای فتوحی مادرم به دلایلی که من هم نمی دونم از این خانوم خوشش نمیاد پس نمی تونم شماره تلفنش رو بگیرم، شماره ش رو یقینا توی موبالیش داره ولی به هرحال گوشی حریم خصوصی هر کسیه و دوست ندارم این حریم رو بشکنم . ولی سعی می کنم آدرس خونه ی ایشون رو پیدا کنم وبهتون خبر بدم …»

گیسو این را گفت و از جایش بلند شد و فرهنگ هم پشت سرش و در یک قدمی او ایستاد.

« اگه اجازه هست ، من باید برم، کم کم داره دیرم می شه ….»

فرهنگ نفس عمیقی کشید ونگاه خیره اش را برداشت و سمت دیگر گذاشت و گفت:

« ممنونم که کمکم می کنید …. اگه اجازه بدید برسومتون ….!؟»

حس خوبی که از حضور فرهنگ می گرفت و پوسته ی احساسش را نرم نوازش می داد ،وسوسه اش می کرد تا قبول کند، اما نهیبی به خواسته ی نا به جای دل زدو خیلی مودبانه جواب داد:

« ممنونم مزاحم نمی شم باید سر راه کتاب فروشی برم ،خدا حافظ…»

با تمام اشتیاقی که برای حضور بیستر گیسو داشت اما اصرار نکرد و محترمانه گفت:

« هر جور که مایلید … پس اجازه بدید حداقل تا اون سمت خیابون بیام و براتون تاکسی بگیرم ….!؟»

گیسو لبهایش را به هم فشرد …خب پیشنهاد معقولی بود و شخصیت مردانه ی او را به خوبی به نمایش می گذاشت بدون کل کل کردن و قرو غنبیله سری جنباند:

« ممنونم لطف می کنید … »

گیسو این را گفت و فرهنگ با اندکی فاصله همراه او شد از روی جدول های سیمانی رد شدند و گیسو با صدای زنگ موبایلش بی حواس همانطور که سرش داخل کیفش بود تا موبایلش را بیاید به سمت خیابان می رفت که ناگهان صدای قیز ترمز ماشینی را کنارگوشش شنید و به آنی بازویش کشیده شد و قدمی پس رفت و گیج و منگ میان سینه ی فرهنگ فرود آمد … فاصله ی صورت هایشان به قدر یک نفس شد و با صدای معترض و ترسیده ی فرهنگ به خودش آمد و بلافاصله خودش را پس کشید :

« مواظب باش دختر حواست کجاس …. نزدیک بود ماشین بزنه بهت ….!»

صدای زنگ بی وقت موبایل قطع شد و گیج و سر درگم بی کلامی سر جنباند و نگاهش را از پرایدی که جلوی پایش ترمز زده بود گرفت به سمت پیاده رو برگشت و صدای راننده را از پشت سرش شنید :

« هوی حواست کجاست مشنگ ….!؟»

فرهنگ با دست برو بابایی گفت و به سمت گیسو رفت که روی جدول سیمانی کنار خیابان نشسته بود کنار پایش زانو زد و نگاهش را در چهره ی رنگ پریده ی او چرخی داد و کوتاه و زمزمه وار پرسید:

« خوبی ….!؟»

سربرداشت و لبهایش را با زبانش تر کرد و کوتاه جواب داد:« ممنونم خوبم ….»

فرهنگ دستی به زانو گرفت و از جایش برخاست و کیفش را کنار پای گیسو گذاشت و گفت :

«بنشین همین جا تا من برم برات آب بگیرم …»

گیسو باز هم بی حرف سری جنباند و به رفتن فرهنگ نگاه کرد …

خب باید به خودش آفرین می گفت…..! بی آموزش و دوره ، چتر باز قهاری شده بود که راه و بی راه بدون چتر در سینه ی فراخ فرهنگ سقوطی آزاد داشت ….

فرهنگ فتوحی که سایه اش مثل چتری بر سر احساسش بود و نا خواسته هر دم برایش پر رنگ تر می شد ….!

****

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۱۳.۰۹.۱۶ ۰۳:۴۳]
فرهنگ با دو بطری کوچک آب معدنی خنک بر گشت و گیسو که حالا قدری حالش بهتر شده بود پیش پای او برخاست ، دستی به پشت مانتوی خاکی اش کشید ، بطری آبی را که به سمتش گرفته بود را با تشکری کوتاه گرفت و جرعه ای از آن را نوشید ….

فرهنگ هم دو گام از او فاصله گرفت وچند جرعه ای نوشید ، گویی هر دو می خواستند احساساتی که به غلیان افتاده بود را با خنکای آب قدری رقیق تر کنند ….!

سپس به سمت گیسو برگشت و در حالی که خم شده بود تا کیفش را از روی زمین بر دارد گفت:

« خدا رو شکر به خیر گذشت ،بیا بریم تا خونه برسومنت ….»

گیسو با هر جمله ی او پر از شوق می شد درست مثل شوق رها کردن بادبادکی در آسمان ، همان قدر بکر و تازه ….! نفس عمیقی جایگزین افکارش کرد و جواب داد:

« خیلی بی دقتی کردم نباید حواسم پرت زنگ موبایل می شد …. ممنونم ،مزاحم شما نمی شم خودم میرم …»

فرهنگ اما دل توی دلش بی قرار به سمت گیسو بال و پر میزد….! چند گام به او نزدیک شد و گوشه ی آستینش را گرفت و همانطور که او را با خود همراه می کرد گفت:

« بیا بریم زحمتی نیست ، دفتر انتشاراتی یه چهارراه با کوچه در دار فاصله داره ، شما رو می رسونم و بعد میرم دفتر ….»

گوشه ی لبش به سمت بالا کج شد وسعی کرد خوشحالی اش را پشت پرده ی وقار و متانت پنهان کند، به قول مامان بزرگ گلاب کور از خدا چی می خواد ….؟ دو چشم بینا …! آن هم از نوع چشمان گیرای فرهنگ فتوحی …..!

شیطنت از سر و کول افکارش بالا می رفت ، اما دست و پای شیطنتش را بست ، لبخندی محو روی لبش نشاند و با تشکری کوتاه همراه او شد ….

*

ماشین فرهنگ یه دویست و شش هاچبک و سفید رنگ بود که چندان هم سرو حال نبود و بوی کهنگی از سرو رویش می بارید ….

با باز کردن در ماشین، عطری مردانه که بویی شیرین و دلچسبی داشت و در هوا پر پر می زد به استقبالش آمد ….بی حرف و کلامی نشست و بطری نیم خورده ی آب را میان دستان تب دارش گرفت و هر دو سرخوش از حضور دیگری ته دلشان ولوله ای به پا بود آن سرش نا پیدا ….!

موزیک فاصله ی بین شان را پر و با ریتمی نرم در فضا جاری شد ….. گیسو نگاهش را از دستان مردانه ی فرهنگ گرفت ،موهایی مشکی مثل مخملی نرم روی دستانش خوابیده بود و زینت آن ساعتی با بند چرمی مشکی بود ….. و از آن جایی که به چشمانش اعتماد نداشت سرش را به سمت شیشه برگرداند و باد خنک کولر دست و دلباز می چرخید و عطر خوش فرهنگ را به مشامش می رساند….

« بهتری…..!؟»

با صدای فرهنگ به آنی سرش به سمت او کج شد و به او نگاه کرد، نیم رخ مردانه ای داشت و قوز بالای بینی اش چیزی از دلنشین بودن چهره اش کم نمی کرد ….

دستهایش را درهم گره زد و سرش را دوباره به سمت مخالف چرخاند و جواب داد:

« ممنونم …..خدا رحم کرد ، وگرنه معلوم نبود کدوم یکی از دست و پام شکستگی نصیبشون می شد …!»

لبخندی نرم ،مثل پروانه ای بی قرار روی لبش نشست و نیم نگاهی به نیم رخ گیسو انداخت و در حالی که حواسش به موتوری بود که کنارش بی مهابا ویراژ میداد ، بی مقدمه گفت:

« رمان تازه ای رو شروع نکردی …؟ قلم خوبی داری ، سلیس و روان می نویسی …. ! یه جور خاصی که خواننده مجبور می شه بی اراده همراهت باشه ، مثل یه جادو …!برای اولین کار خیلی پخته و خوب بود »

گیسو لبخندش عمق گرفت و خوشی ها به داخلش سرازیر شد …

« این رو بذارم به پای یه تعریف دل خوش کنک….!؟»

فرهنگ در حالی که خنده هایش از ته دل بود و روی لبهایش دانه به دانه می نشست جواب داد:

« نه باور کنید برای دلخوشی شما نگفتم …. قلم خیلی خوبی داری و اگه خوب نبود من همون فصل اول ، باغ سیب رو می بستم و می رفتم می خوابیدم و هیچ وقت ماهیت خسرو برام روشن نمی شد ….!»

حالا که سر صحبت باز شده بود دلش می خواست فکری را که در سرش جولان می داد را روی زبانش بنشاند و عاقبت دل به دریا زد و پرسید:

« آقای فتوحی دلم نمی خواد فکر کنید که دارم دخالت می کنم. ولی فکر نمی کنید بهتر باشه پدرتون رو در جریان بذارید ….!؟»

لبخندش پر زد و سرش را نرم چند بار تکان داد :

« بله حق باشماست ولی اول باید با این خانوم حرف بزنم و مطمئن بشم …. نمی تونم قصاص قبل از جنایت کنم ،باید بفهمم که خسرو واقعا این خلا فها رو انجام داده ….؟ و آیا این خانوم سند و مدرکی داره یا نه…!؟ از اون گذشته قلب پدرم با باتری کار می کنه و می بایست مراعات حالش رو بکنم … مادرم هم زن احساسیه و تصمیم های آنی می گیره …ولی وقتی مطمئن شدم با برادرم مشورت می کنم تابه یه راه حل منطقی برسیم …»

فرهنگ این را گفت و غرق افکارش شد و تا مقصد دیگر حرفی بینشان ردو بدل نشد …. و عاقبت یکی دوتا کوچه بالا تر از کوچه در دار متوقف شد و رو به گیسو گفت:

« خانوم درخشان یکم بالاتر از کوچه نگه داشتم درست نیست اهل محل و کسبه ما رو با هم ببیند و خدایی نکرده سوء تعبیری براشون پیش بیاد ، ممنونم ک

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۱۳.۰۹.۱۶ ۰۳:۴۳]
ه اومدید …. من منتظر می مونم تا شما آدرس یا شماره تلفن این خانوم رو پیدا کنید…»

گیسو تشکر کوتاه کرد و دستش را روی دستگیره در گذ اشت و قصد پیاده شدن داشت که با صدای فرهنگ به آنی به سمت او برگشت:

« خانوم درخشان لطفا یه لحظه ….!»

سپس به کمرش زاویه داد و دستش را از بین دو صندلی عبور داد و کیف چرمی اش را برداشت و دو تا کتاب ار آن بیرون آورد و به سمت گیسو گرفت و با لبخندی محو کنج لبش گفت:

«یادمه گفتید به هوای کتاب خریدن بیرون اومدید ….. خوب نیست که دست خالی برگردید این کتابها رو تازه خریدم و فرصت خوندنشون رو هنوز پیدا نکردم، امانت دستتون باشه بعداً پسش می گیرم ….»

نگاههایشان بی اراده در هم گره شده بود ….مثل سایه هایی که روی هم ادغام می شوند…. عاقبت فرهنگ دل کندو پرده ی حیا روی چشمانش انداخت و چشم گرفت ،گیسو هم بعد از اندکی تعلل آهسته و کوتاه زمزمه کرد :

« ممنونم …. می خونم و یه جوری بهتون برش می گردونم …»

گیسو رفت …..ولی عطر یاسش را برای فرهنگ به جا گذاشت ، عطر یاسی که بوی عشق می داد…

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۱۴.۰۹.۱۶ ۰۵:۱۹]
تابستان ها در کوچه در دار حال و هوایی خاصی داشت … و تنگ غروب ، همین که آفتاب بارو بنه اش را از روی دیوار حیاط جمع می کرد ، وقت آب دادن به باغچه ها بود بوی نم خاک زیر بینی ات می پیچید و دلت می خواست تا نفس داری ، نفس بکشی عطری را که بوی زندگی می داد….!

برای گلاب خانوم این کوچه و همسایه هایش بهشتی بود دل خواه ….! که یه رسمی قدیمی و کهنه داشت و آن این بود که دوشنبه ی هر ماه خانوم های همسایه بعد از قیلوله ظهر تابستان ساعتی که به خنکای عصر نزدیک تر بود به نوبت و چرخشی ،خانه ی یکی از همسایه ها جمع می شدند و بساطی در حیاط پهن می کردند و کنار هندوانه وکاهو سکنجبین چای بعد از ظهر گل می گفتند و گل تر هم می شنفتند.

امسال گلاب خانوم و گیسو هم به جمع آنها اضافه شده بودند و دوره این ماه خانه ی فتوحی ها بود ومیزبان مهرانگیز خانوم ….

گلاب خانوم دل توی دلش نبود که هر چه زود تر به این دوره ی زنانه ملحق شود و روسری فیروزه ای رنگش را که بوی نویی می داد روی سرش انداخت و یک گره بیخ آن زد و رو یه گلی شد و گفت:

« گلی مادر برو گیسو رو هم صدا کن زود تر بریم زشته دو قدم راه رو دیر برسیم ….! ان شاالله دوره ی ماه آینده خونه ی ما باشه ….»

گلی از این همه شوق و ذوق مادرش لبخندی رویش جان گرفت و به سمت اتاق گیسو رفت و سرش را از لای در به داخل کشاند و رو به او که چهارزانو روی تخته نشسته و مشغول کتاب خواندن بود گفت:

« گیسو … مگه تو نمیای…؟ پاشو آماده شو …..»

حوصله ی این دوره های زنانه را نداشت که حرفهایشان بوی زنانگی داشت و گاهی پچ پچ هایی می کردند که بوی بی حیایی هم می داد ….! خب فضول بود ولی نه آن قدر که سر از حرفهای زنانه که به دردش نمی خورد در بیاورد ….به سختی دل از پاراگراف های کتاب گرفت و نشانه ی کتاب را بین صفحات آن قرار داد و طره ای از موهایش را که از زیر کلیپس فرار کرده بودند را به پشت گوشش جا داد و با سیاستی که خاص خودش بود ، زیرکانه حرف را به سوی سمیرا کشاند و جمله هایش را پشت سرهم قطار کرد .

« مامان صبح یه کتاب جدید گرفتم نمی دونی چقدر باحاله ….در ثانی من نمیام می دونی که از این دوره های زنونه خوشم نمیاد ….دیدی که اون دفعه هم خونه ی همکارت خانوم صابری نیومدم … ! همون مهمونی رو میگم که خانوم شاکری تازه استخدام شده بود و توی رودربایستی موندی و مجبور شدی بری دنبالش،یادته ……؟ »

سپس قیافه ای مظلوم به خود گرفت و با لحنی دلسوزانه گفت:

« خیلی دست تنها شدی ،دیگه نمیاد اداره ….؟ میگم نکنه خونه اش خیلی دوره که استعفا داده وگرنه کی توی این دوره زمونه کار به این خوبی رو از دسته میده …..!؟»

گلی خانوم نگاهش را در اتاق چرخی داد و یک گوشش به پرحرفی های با ربط و بی ربط گیسو بود و گوش دیگرش به گلاب خانوم که مسلسل وار صدایش می زد بی حواس جواب داد:

« نه بابا فکر نمی کنم … خونه اش خیلی هم دور نبود غرب تهران زندگی می کنه …»

گیسو وقتی اسم شهرک را شنید از هیجان دلش می خواست بشکن زنان بال بزند و بر سر کوچه در دار پرواز کند … اما خوشحالی اش را پشت آهانی شل و وارفته پنهان کرد و با صدای مامان گلی اش حواسش به سمت او برگشت:

« گیسو حواست باشه چراغ اتاقت رو روشن کردی پرده ات رو بکشی درضمن حواست به غذای سر گاز هم باشه تا برگردیم ….»

با رفتن مامان گلی از روی تخت بلند شد قری به کمرش داد و در دل به خودش گفت: « آفرین دختر حیف که به هنر پیشگی علاقه ای نداری وگرنه هنرپیشه ی خوبی می شدی ….!»

به سمت پنجره رفت پرده را تمام و کمال مهمان چهار چوب پنچره ی مربعی شکل اتاق کرد و گوشه ی آن ایستاد و قدری پرده را به کناری هول داد و سرکی داخل کوچه کشید و فرزانه را دید که همراه مادر شوهرش ناهید خانوم و خواهر شوهر بی قواره اش مهناز کنار در حیاط ایستاده بودند و مهرانگیز خانوم به آنها خوش آمد می گفت و نمی دانست چرا حرفهایشان را کول نمی کنند و به داخل نمی برند .. دقایقی بعد مامان گلی و گلاب خانوم هم به جمعشان اضافه شد و بازار احوال پرسی داغ داغ شد …

گیسو مسیر نگاهش به سمت سوییت فرهنگ برگشت که در روز از پس پرده ی تور سفید رنگش داخل خانه مشخص نبود …!

چینی به بینی اش داد و گوشه ی پرده را رها کرد و به سمت تختش رفت …. محال بود این مقر فرماندهی را که به همه جا تسلط داشت را از دست بدهد …..!

****
برای خانوم ها این مجلس زنانه دلنشین بود ،ولی می بایست آقایون خانه بارو بنه شان را جمع می کردند و برای دوساعتی بیرون می رفتند تا خانوم ها راحت باشند…..

فرهنگ با عجله کیف دست ی چرمش را برداشت و با نگاهی فرو افتاده رو به خانوم های همسایه که چادر به سر روی تخت کنج حیاط نشسته بودند و بگو و بخندشان به راه بود ،ایستاد و با سلامی کوتاه و خوش آمد گویی کوتاه تر قصد خارج شدن از حیاط را داشت که صدای مامان مهری اش را از پشت سر شنید که می پرسید :

« گلی خ

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۱۴.۰۹.۱۶ ۰۵:۱۹]
انوم چرا گیسو جون نیومد ….؟ »

گلی خانوم هم که از قبل جواب حاضرو آماده در آستینش بود گفت:

« شرمنده ، گیسو یه کم حال ندار بود ، سلام رسوند و عذر خواهی کرد ،انشاالله دفعه ای دیگه خدمت می رسه ….»

فرهنگ با شنیدن این حرف در آهنی را با صدای تقی پشت سرش بست و قدری به گردنش زاویه داد ، رو به بالا شد ونگاهش به سمت پنجره گیسو چرخید و زیر لب گفت :

« دختر … تو که صبح خوب بودی….؟»

فقط تا سر کوچه توانست به وسوسه ی تلفن نکردن غلبه کند و با حرص در حالی که به دنبال شماره ی گیسو می گشت زیر لب غرغر کنان با خودش می گفت:

« الحق که بلای آسمونی لقب برازنده ای برات….! اومدی و شدی بلای جونم و مدام چتر می شی روی خیال و فکر آدم ….!»

شماره را پیدا کرد و صدای ممتد زنگ توی گوشش پیچید ….

****
با دیدن شماره ی فرهنگ مثل مار گزیده ها از جایش پرید و سیخ نشست ….! و دلش مثل آبی که از بالا به زیر سرازیر شود هوری پایین ریخت و شتاب زده چتری هایش را که تا روی بینی و چشمش امتداد پیدا کرده بود قدری پس زد و بعد از تعللی کوتاه دکمه ی تماس را فشرد :

« سلام آقای فتوحی ….»

فرهنگ که حالا به سر کوچه رسیده بود برای اسماعیل آقا ، بقال سر کوچه به نشان احترام سری خم کرد و صدای گیسو مثل مخملی نرم گوش هایش را به نوازش گرفت به سمت ماشینش رفت و دزدگیر را زد و در حالی که کیفش را روی صندلی می گذاشت بعد از نفسی عمیق گفت:

« سلام عصرتون به خیر ….»

گیسو به تصور این که فرهنگ برای آدرس سمیرا شاکری تماس گرفته …. نشانگر را بین کتاب گذاشت و آن را بست و از روی تخت برخاست و شتاب زده گفت:

« آقای فتوحی….باور کنید من مشغول تحقیقاتم هستم به محض اینکه به آدرس برسم با شما تماس می گیرم ….»

فرهنگ خنده اش با صدای پقی خفیف به پرواز در آمد و ردی از خودش روی لبش به جا گذاشت … و به سختی خنده هایش را با آب دهانش فرو داد :

« خانوم درخشان به خاطر اتفاق صبح و خطری که از بیخ گوششتون رد شد زنگ زدم تا حالتون رو بپرسم ….حقیقتش رو بخواهید به طور اتفاقی متوجه شدم که مهمونی تشریف نیاوردید و از مادرتون شنیدم که حالتون خوش نیست ….!»

فرهنگ سکوت کرد و نمی دانست منظورش را چگونه بیان کند تا مودبانه باشد ، کلافه نفس عمیقی کشید و گیسو هم آن سوی خط ته ته دلش چند حبه قند آب می کرد با هوش تر از آن بود که منظور او را متوجه نشود و نگفته ته حرف را می خواند و آخرش را هم یه نقطه می گذاشت …..معنی ساده ی حرف فرهنگ این بود « تو که صبح مرگیت نبود پس چرا طاقچه بالا گذاشتی و به مهمانی نیامدی …..!»

افکارش را پس زد و آب دهانش را فرو داد و سعی کرد در قالب خانومانه فرو رود :

« از لطفتون ممنونم آقای فتوحی خوبم حقیقتش رو بخواهید من با این دوره های زنونه میونه ای ندارم و مامانم هر وقت من جایی همراهشون نمی رم برای اینکه به صاحب خونه برنخوره می گه که گیسو حالش خوب نیست ….ولی تورو خدا یه وقت به مادرتون چیزی نگید ها ….»

فرهنگ با شنیدن این حرف نا خود آگاه به یاد مهناز افتاد که پای ثابت این مهمانی ها بودو مثل سنجاق سینه وصل فرزانه …..! صداقت خوابیده در جمله های گیسو لبخند را باز هم مهمان لبهایش کرد و کوتاه جواب داد:

« خیالتون راحت حرفی نمی زنم … هر طور که راحتید …دیگه مزاحمتون نمی شم عصرتون به خیر …»

خب اگر او کمی بیشتر حرف می زد راحت تر بود ….! اصلا دلش می خواست ساعت ها فقط صدای او را بشنود اما به اجبار با لحنی که سعی داشت خیلی عادی باشد گفت:

« ممنونم عصر شما هم به خیر ….»

تماس که قطع شد فرهنگ پراز حس های خوب موبایلش را به روی صندلی کنار دستش گذاشت ، راهنما زد تا به دل خیابان برود اما با صدای دینگ دینگ پیامک موبایلش دوباره آن را برداشت و پیام گیسو با تمام سادگی اش لبخند ش را دندان نما کرد:

« سعی می کنم تا آخر هفته یه آدرس دقیق پیدا کنم . درضمن برای کتابها ممنونم امانت دار خوبی هستم .»

این بار موبالیش را به روی صندلی کنار دستش پرتاب کرد و با خودش زمزمه وار گفت:

« بلای جونم … دو تا کتاب که چیزی نیست دلم رو پیشت به امانت گذاشتم مواظب دلم باش ….!»

فرهنگ این را گفت و به دل خیابان همیشه شلوغ شهر زد و راهی شد تا به شرکت فرامرز برود تا با او از زاری که می دانست حرف بزند .

****

فرامرز با دیدن فرهنگ از جایش برخاست میز را دور زد و آغوشش را باز کرد و او را محکم میان بازوانش جا داد و سپس قدری فاصله گرفت و مسلسل وار گفـت:

« خوش اومدی پسر حسابی غافل گیرم کردی چه خبر …؟ از این طرفها ….!؟ بیا بنشین ببینم حالت چطوره …!؟»

فرهنگ دستی به شانه ی فرامرز زد وروی مبل نشست .

« خوبم خدا رو شکر الهه چطوره ….؟ کم پیدایی گفتم یه سر بیام ببیمنت و با هم یه گپی بزنیم ….»

فرامرز با گوشه ی شستش ابرو یش را خاراند و جواب داد:

« الهه با خانواده اش رفته دوبی …. شرمنده این چند وقت یه کم

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۱۴.۰۹.۱۶ ۰۵:۱۹]
سرم شلوغ بود نشد بیا م سر بزنم، صبح با مامان مهری حرف زدم …. ناقلا خبریه … !؟مامان مهری از مهناز خواهر خسرو یه چیزهایی می گفت مبارک باشه ….!؟»

فرامرز این را گفت و به سمت تلفن رفت و به منشی سفارش چای و کیک داد. اما فرهنگ آن قدر افکارش درگیر بود و حرف هایش را پس و پیش می کرد تا آغازی برای جمله هایش بیابد متوجه ی جمله ی آخر فرامرز در مورد مهناز نشد و عاقبت میان جمله های سردرگمش دستی به پشت گردنش کشید و در حالی که به مبل تکیه میداد گفت:

« فرامرز بیا بنشین تا سرت خلوته می خوام راجع به موضوعی حرف بزنم ، نمی دونستم الهه رفته مسافرت وگرنه شب می اومدم خونه ات …»

فرامرز سری تکان داد و به تصور این که می خواهد از مهناز بگوید روبرویش نشست و سرتا پا گوش شد …

فرهنگ بدون آن که نامی از باغ سیب و صاحبش گیسو ببرد از خسرو و پنهان کاری هایش گفت ، از خلاف های ریزو درشتش و این که از طریق یه دوست که نمی خواهد نامش فاش شود متوجه این موضوع شده و با هر جمله گره ابروهای فرامرز کور تر و کورتر می شد …

دیگر نتوانست تا انتهای جمله های فرهنگ تاب بیاورد و از جایش برخاست و به پشت پنجره ای که رو به خیابانهای بالای شهر باز می شد چشم اندازی دیدنی داشت رفت

و دستهایش را داخل جیب شلوارش فرو برد و با صدایی که خط و خش روی آن موج می زد و به سختی از اعماق حنجره اش ببرون می آمد گفت:

« حرف هات رو باور می کنم چون هیچ وقت بی راه حرفی رو نمی زنی، پس با این حساب فتوحی ها تا خِرخِره سرشون کلاه رفته …. منه بی غیرت رو بگو ، دلم خوشه که خواهرم خوشبخته ….. ! نگو این نامرد که ادای لوطی ها رو در میاره و بند شلوارش جای دیگه شل شده و ما خبر نداریم ….! »

فرامرز با همان صدای خونسرد که غمی میان آن لم داده بود بعد از اندکی تعلل به قدر یک نفس ادامه داد:

« داداش فعلا دست نگه دار به هیچ کس حرفی نزن تا یه کم دوروبرخودم و رو جمع و جور کنم و پول دستم بیاد …..!»

فرهنگ ابروهایش نا خود آگاه روی هم افتاد از جایش برخاست ، به سمت پنجره رفت و در حالی که سعی می کرد صدایش را برای برادر بزرگترش بالا نبرد پرسید:

« چه ربطی داره …!؟ خواهرمون با یه آدم عوضی داره زندگی می کنه که هزار تا خلاف ریز و درشت داره و خیانت یکی از اون هاست ، آبرومون روی لبه ی تیغه ….! اومدم تا با هم یه راهی پیدا کنیم ،اون وقت تو به من میگی صبرکن …..! برای چی …. !؟ »

فرامرز به آنی به سمتش چرخید و به چشمان او زل زد :

« برای اینکه منه احمق چند ماه پیش هشت صد میلیون از خسرو قرض گرفتم … برای این که شریکم می خواست افزایش سرمایه بده و نمی تونستم دستم رو توی جیبم بکنم و بهش بگم چپم خالیه….! برای این که ریخت و پاش های الهه خرج داره … برای اینکه دستم زیر تیغ خسروست و ازم چک داره ، باز می خوای برات برای اینکه ردیف کنم یا کافیه ….!؟»

فرهنگ با شنیدن رقم صدای سوت مغزش را در دَم شنید ….! مات و متحیر با دهان نیمه باز به برادر ش زل زد که رگهای گردنش از شدت خشم و عصبانیت متورم شده و از چهره اش خشم و استیصال می بارید….

فرامرز قدری از او فاصله گرفت و همانطور که به سمت میزش بر می گشت با صدایی آرام اما خش دار به بهت و حیرت فرهنگ پایان داد :

« ای کاش زود تر متوجه می شدم تا پول ازش قرض نمی گرفتم ،بذار این بی غیرتی من فعلا پیش خودمون بمونه ، حرفش رو پیش فرزانه و حاج رضا باز نکن تا من پول جور کنم و چک هام رو از خسرو پس بگیرم … می ترسم نامردی کنه سر لج بیفته و چک هام رو بذاره اجرا و فرزانه به خاطر من مجبور بشه کوتاه بیاد…. »

فرهنگ ناباور به سمت میز رفت دستهایش را روی آن گذاشت و قدری به جلو خم شد :

« داداش تو کی این همه غریبه شدی که من متوجه نشدم نباید به من که برادرت هستم می گفتی….!؟ حاجی این قدر برات غریبه شده ….!؟»

فرامرز دستش را مشت کرد و روی میز کوبید :

« مزخرف نگو غریبه نشدی …. خودت که از وضع قلب حاج رضا با خبری و می دونی با باتری کار می کنه و یکی می زنه و دوتا جا می مونه ….! چی بهش می گفتم که غم روی دلش بار نشه … اصلا مگه با این کسادی بازار کتاب و چاپ خونه می تونست کمکم کنه ….!؟ خودت مگه چند روز پیش نرفته بودی شهرستان برای خرید دستگاه دست دوم و حاجی نتونست پولش رو جور کنه و دست از پا درازتر برگشتی ….!؟»

فرهنگ خشمش را همراه سکوت بلعید و از میز فاصله گرفت و به پشت پنجره ی رو به شهر رفت ،سرش پر بود از افکار درهم و برهم و تا مرز انفجار تنها قدمی فاصله داشت ….. و حس می کرد داخل گردابی به نام خسرو سالاری افتاده است و که هرچه می گذرد به اعماق آن بیشتر فرو می رود…..

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۱۵.۰۹.۱۶ ۰۱:۰۴]
برای اهالی کوچه در دار تا پنج شنبه همه چیز مثل همیشه به روال بود و روزمرگی ها طی می شد تا این که مدیر کوچه که آقای مشیری بود یک جلسه ی اضطراری گذاشت….

و قرارشد این جلسه برای آشنایی بیشتر اهالی در خانه ی همسایه های جدید، یعنی خانواده ی درخشان ها برگزار شود ،تا در مورد یک موجود مشمئز کننده نه چندان درشت و البته سیاه رنگ که چند تا پای وحشتناک دارد و دو شاخاکش در هوا تاب می خورد صحبت کنند …..!

حشره ی موزی که و شب و نصفه شب بی اجازه سر از حمام و زیر کابینت و یخچال آشپز خانه در می آورد و بادیدنش جیغ خانوم ها به هوا می رود و دمپایی آقایون به دنبالش راهی می شود ….!

خانوم ها همراه همسرانشون جفت آمدند و برزو هم همراه حاج خانوم راهی شد و فرهنگ ، حاج رضا و مهر انگیز خانوم هم پای ثابت این جلسه ها بودند ….. البته فرزانه هم که مثل همیشه خانه ی پدرش مهمان بود به بهانه ی حوصله سر رفتن با آنها راهی شد ….

گیسو استکان های خوش تراش بلور را پر از چای خوش عطر و بو کرد و یک غنچه ی گل سرخ هم برای تزیین درون آن انداخت …. صدای مردانه ی فرهنگ را از پذیرایی خانه می شنید که کوتاه و اما متین و سنگین جواب می داد و بعد از آخرین دیدار و صحبتش با فرهنگ که به روز دوشنبه بر می گشت دیگر با او حرفی نزده وفقط چند باری دل به شیطنت هایش داده و دزدکی از گوشه ی پرده او را دید زده بود….! و چقدر دلش می خواست دور از هیاهو گوشه ای دنج بنشیند و یک دل سیر تماشایش کند ….

حالا فرهنگ در سالن نه چندان بزرگ خانه روی مبل نشسته و به طرز شگفت آوری بوی عطر او برایش غالب به تمام رایحه ها بود ….! و می دانست که یک دل سیر که هیچ …!یک نظر هم نمی تواند نگاهش کند ….!

نفس عمیقی کشید تا به هیجان که بی پروا از سر و کول احساسش بالا می رفت غلبه کند و سپس سینی به دست از آشپزخانه خارج شد و خیلی خانومانه با صدایی رسا رو به جمع سلام گفت.

خانوم مشیری همسایه ی سر کوچه که کنار همسرش نشسته بود با دیدن گیسو و چشم ابرو خوش تراشش ،ماشالله گویان با صدای بلند گفت و رو به گلاب خانوم شد :

« گلاب خانوم حق دارید این ماهتون رو پنهون کنید …. ماشالله خانومی از وجناتش می باره ….تعریفش رو از حاج خانوم شنیده بودم ولی تا به حال ندیده بودمشون …. خدا بهتون ببخشه…»

گلی خانوم لبخندی از سر رضایت روی لبش جان گرفت و گلاب خانوم که از خوشی لبخندش را نمی توانست جمع کند تعارف هایش را ردیف کرد و فرهنگ می شنید و بی تاب دیدن گیسو دست و پای دل و چشمش را زنجیر کرد تا سر بر ندارد …اما برزو با بی پروایی محو چشمان گیسو بود و پوستی که از لطافت می درخشید ….

گیسو سینی چای را چرخاند و ابتدا از بزرگتر ها شروع کرد و وقتی به فرهنگ رسید تپش قلبش را زیر لاله ی گوشش هایش حس می کرد….. نگاهش به سینی چای بود و دستان مردانه و پرموی فرهنگ و ساعت چرمی مشکی اش که میان مچش خوش می درخشید ….

فرهنگ بی تاب صاحب بوی یاس شد اما سربلند نکرد، تا به خواهش دل جواب دهد و به سرعت استکان چای را با تشکر کوتاهی برداشت …. و گیسو مثل نسیمی خنک که توی دل شبهای تابستان روحت را جلا می دهد از کنارش گذشت و با صدای آقای مشیری نگاهش به سمت او چرخید ….

« با اجازه ی گلاب خانوم و خیر مقدم مجدد خدمت ایشون و خانواده ی محترمشون جلسه رو شروع کنیم. حقیقتش همه در جریان هستید که چند وقتیه با گرم شدن هوا سوسک کوچه و محله رو برداشته و باعث ناراحتی خانوم ها شده که دل خوشی از این موجود سیاه رنگ ندارن …!»

تمام خانوم ها بدون استثنا چینی به بینی شان دادند و حرف آقای مشیری را تایید کردند ، گیسو به یاد سوسک سیاه و درشتی افتاد که دیشب در گوشه ی حمام زل زل نگاهش می کرد وبا ترس و لرز هول هولکی ،شسته و نشسته بیرون آمد …. خانوم ها هم هر یک خاطره ای چندش آور در ذهنشون تداعی شد ….! و با صدای آقای مشیری سرها باز هم سمت او برگشت:

« راستش رو بخواهید من با یه شرکت معتبر که سم پاشی می کنه ،صحبت کردم و قرار شد فردا که جمعه اس و همه ی اهالی کوچه خونه تشریف دارند بیاد و خونه ها و به خصوص زیر زمین و انباری ها رو سم پاشی کنه .. خانوم ها هم زحمت بکشن و مواد غذایی رو از جاهایی که قراره سم پاشی بشه دور کنن …. »

جمله ها ی آقای مشیری که تمام شد حاج رضا گفت:

« خدا خیرتون بده …. زیر زمین خونه ی ما هم پر سوسک شده …!حالا چقدر هزینه اش می شه و سهم هر خانواده چقدره ….؟»

آقای مشیری دستی به سر طاسش کشید و بعد از تاملی کوتاه جواب داد:

« والا کلی چونه زدم ولی کوتاه نیومدن ، صاحب شرکت می گفت کارشون تضمینیه … و هزینه اش برای کل خونه های کوچه شیشصد هزار تومان می شه که بین اهالی تخس می کنیم …»

برزو با شنیدن این رقم چای به همراه قند توی گلویش پرید و در حالی که سرفه می کرد بریده ،بریده گفت:

« شیش صد هزار تومن ….! چه خبره ….! مگه سوسکی چند حساب م

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۱۵.۰۹.۱۶ ۰۱:۰۴]
ی کنن…. !؟»

لبخند روی لبها ی جمع نشست و گیسو به سختی خودش را کنترل کرد تا خنده هایش در مرز لبها باقی بماند و پر صدا پرواز نکند و فرهنگ گره ابروهایش بعد از چند روز باز شد و لبخند ها با جمله ی بعدی برزو به خنده هایی آشکار تبدیل شد …

« آقای شیشضد تومن رو بدید به من … خودم حساب سوسک ها رو به روش سنتی می رسم، خرجش فقط یه دمپایی و یه پیف پافه ….!»

آقای مشیری که خنده هایش را به زور جمع می کرد جرعه ای چای نوشید و رو به حاج خانوم شد و گفت :

« خدا بهت ببخشه ، حاج خانوم یه گوله ی نمکه ایشاالله دامادیش رو ببینی ….»

سپس رو به برزو کرد و ادامه داد:

« کاشکی به همین راحتی بود که می گفتی جوون …. سوسک ها یکی دوتا که نیستند….! و این کوچه و خونه هاش به خاطر بافت قدیمی که داره زیر زمین هاش پر از سوسک شده باید تا بیشتر از این کلافه مون نکرده یه فکر اساسی به حالش بکنیم …. فقط یه مطلب می مونه و اون هم اینه که بعد از سم پاشی باید تا شنبه صبح خونه خالی باشه و در و پنجره ها هم بسته و می بایست تشریف ببرید منزل اقوام ….»

گلاب خانوم با شنیدن اسم اقوام بی کسی هایشان تمام قد روبرویشان ایستاد و آهی از سر حسرت چاشنی افسوس هایش کرد هر یک از همسایه ها چیزی می گفتند … خانوم مشیری تابی به گردنش داد و با صدای بلند گفت:
»
« من و مشیری می ریم خونه ی پسرم و یکی دو روز هم می مونیم تا بوی سم بره …. »

حاج خانوم هم پشت بندش اضافه کرد:

« منم میرم خونه ی دخترم ولی شنبه صبح بر می گردم …»

هر یک برای رفتن جایی داشتند یکی از خانه ی برادرش می گفت و دیگری خانه ی عمویش و چشم های گلی و گلاب و گیسو بین آنها بی هدف چرخ می خورد و عاقبت گلاب خانوم با درایت آبرو داری کرد و وقتی مهرانگیز خانوم پرسید که شما کجا تشریف می برید جواب داد:

همچنین ببینید

پارت ۱۷ رمان باغ سیب

مهرانگیز خانوم چتر آبی رنگش را که خیس بود را قدری تکان داد ،آب از …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *