جمعه , مهر ۲۷ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان هزار چم / پارت ۷ رمان هزار چم
کانال عاشقي

پارت ۷ رمان هزار چم

روی دستم خم می شود.
با مهربانی می‌گوید:
_ نترس! هیچی نیست، هیچی نیست…
الان درستش می‌کنم.

بعد با صداى بلند فریاد می‌زند:
_ پرستارررر!

و دکمه بالای تختم را می‌فشرد.
اما تا قبل از رسیدن پرستار، خودش سوزن را کامل بیرون می آورد و چند دستمال روى زخم می‌فشرد تا خونش بند بیاید…

پرستار که می‌رسد؛ عقب می‌رود.
من هم بهانه پیدا کرده ام تا برای دردهایم راحت تر ناله کنم و هق هق بزنم…
چشم هایم را می‌بندم؛
و با صدای بلند زار می‌زنم….

نفیسه و نسیم و خانم جان سوار ماشین راننده جبار زاده ها می‌شوند.
تانک حاج امیر هم سهم من و مادر و خواهرم می‌شود.
نسیم قبل رفتن در گوشم می‌گوید:
_ تو راه مخش رو بزن بیاد منو بگیره!

حتی توان لبخند تصنعى هم ندارم…

مامان کمکم می‌کند سوار شوم.
حاج امیر با احتیاط، قبل بستن در می‌پرسد:
_ راحتى؟

سرم را به نشانه مثبت تکان می‌دهم.
بعد رو به حنانه می‌گوید:
_ خوب دختر خوشگلم تو بیا جلو.

حنانه دست به سینه می‌گوید:
_ می‌خوام پیش آجیم باشم.

از جیبش یک شکلات در می‌آورد و رو به رویش می‌گیرد.
بعد خم می‌شود و خودش را هم قد حنا می‌کند.

_ آجی باید بتونه تا رسیدن استراحت کنه. نباید جاش تنگ باشه.
بعدم امیر رضا گناست اون جلو تنها باشه!

حنانه انگشتش را به نشانه تفکر به دهانش می‌گیرد و کودکانه می‌پرسد:
_ آهنگ ماهنگم داری؟

مامان با تشر صدایش می‌زند.
_ حنانه اذیت نکن!

امیر رضا دستش را بالا می آورد؛ یعنى اینکه اجازه بدهیم خودش مشکلش را با حنا حل کند.
_ یک چیزهایی دارم. بیا ببین خوشت میاد؟

حنانه راضى می‌شود و سوار می‌شود.
امیر رضا قبل بستن کمربند خودش، کمربند حنا را می‌بندد و بعد، قبل روشن کردن ماشین، ” بسم الله ” می‌گوید؛
و بعد روشن شدن ” یا على”!

چند ثانیه نگذشته است که حنانه دست به کمر می‌گوید:
_ امیر رضا! کو پس آهنگت؟

مامان دوباره عصبانی می‌شود.
_ حنانه! عمو امیر!

امیر رضا قهقهه شیرینی می‌زند.
_ بذارید راحت باشه!

بعد با سیستم صوتى اتومبلیش مشغول می‌شود و هم زمان می‌گوید
_ آهنگ خوشگلام توی فلش بود که گم کردم. اینجا هم یک چند تا دارم.
بیین از کدوم خوش میاد؟

بعد کنترل را به حنانه می‌دهد.
_ ببین دخترم، با این می‌ره قبلی با این بعدی.

حنانه هم با کنترل، ژست یک خلبان را به خودش گرفته و با سر تایید می‌کند.

سرم را روى پای مامان می‌گذارم و چه قدر نوازشش با اولین آهنگ، همخوانى دارد و با بغض بد مذهب من بیشتر…

“جانا چرا با ناز و با آوا و لبخندی؟
به جانم آتش افکندی، مرا دیگر نخواهى…
امشب که بارانِ غمت
از دیده می بارد
دلم در سینه می نالد
مرا دیگر نخواهى جانا مرا دیگر نخواهى…
رفتی و مرا تنها به دست غم رها کردی
به جان من خطا کردی مرا دیگر نخواهی
پیدا شدی با غم تو در جام شراب من
از این حال خراب من
بگو دیگر چه خواهی؟

جانا مرا دیوانه کردى
در عاشقی افسانه کردی
آخر کجایی
رفتی، غم و دردم ندیدی
این چهره زردم ندیدی
امشب کجایی؟!!

اشکی که ریزد ز دیده من
آهی که خیزد ز سینه من
رنگ تمنا ندارد
تو آن گل مریم سپیدی
بی تو دلم شوری و امیدی
دیگر به دنیا ندارد
دیگر به دنیا ندارد….
دیگر به دنیا ندارد…
هم چون نسیم از برم بگذر
یک لحظه در دیده ام بنگر
شاید نشانی ز عشق و وفا
بینم به چشم تو بار دگر…

اشک هایم دانه دانه روى پای مامان می‌چکد…

هم خوانی زمزمه وارش را احساس می‌کنم.
با خودم می‌گویم:
” او هم مثل من، دل بی تاب و دیوانه دارد…
یعنی معشوقه او هم مثل شهاب من….”

گریه بی صدایم طغیان می‌کند.
عاصی می‌شود…

سریع به حنانه می‌گوید:
_ بیا یک آهنگ شاد پیدا کنیم.

اما لیست آهنگ هایش شبیه حال قلب بیچاره من است و مجبور است یک به یک آهنگ ها را رد کند…

کنترل را از حنانه می‌گیرد و با حالتی که معلوم است هول شده است می‌گوید:

_ اصلا اینا به درد نمی‌خوره بیا خودمون بخونیم.

حنانه هم سریع می‌گوید:
_ آره همش پیر مردی بود، چی بلدی بخونی؟
تتلو بلدی؟؟

با خنده می‌پرسد؟
_ نَمَنه؟ تتلو کیمده؟

حتى آذری حرف زدنش هم یک طور مردانه شیرین است، حنانه قهقهه می‌زند.
_ یک خواننده است!
بذار یکمش رو بخونم!

بعد شروع می‌کند:
” جیگیلی جیگیلى اخماتو واکن…”

حاج امیر قصه می‌خندد و می‌خندد.
_ خوب بیشتر بخون منم یاد بگیرم!

حالا هر دو باهم دست می‌زنند و می‌خوانند:
” جیگیلى جیگیلى…”

می‌خندم.
من هم حنانه می‌شوم.
دلم کودکی می‌خواهد…

حنانه میان خنده می‌گوید:
_ وای عمو امیر تو خیلى عشقی!
گنده ایا، ولی خوبی!

مامان به صورتش می‌زند.
_ ای وای دختر از دست تو!

حنانه با ذوق می‌گوید:
_ میخوای شراره هم یادت بدم؟

لبش را با یک حالت شیرین گاز می‌گیرد و می‌گوید:
_ نه جان جدت! شراره مراره نه! منو با ناموس مردم درگیر نکن.
یکی بخون توش اصغری، غضنفرى، چیزی داشته باشه!

همه باهم از خنده، ریسه می‌رویم.

کمی بعد، مقابل یک بستنى فروشی بزرگ، ماشین را متوقف می‌کند و با راننده اش تماس می‌گیرد.

_ همین پشت سر من پارک کن. حاج خانم تو ماشین باشه، سختشونه بگو دخترها پیاده شن.

بعد روبه حنانه می‌گوید:
_ بزن بریم پایین بستنی انتخاب کنیم!

بعد بر می‌گردد.
خودم را کمی جمع می‌کنم.
با لبخند می‌گوید:
_ واسه دختر تب زدمون چه بستنی بخریم خنک شه؟

مامان با تعارف می‌گوید:
_ ای وای زحمت نکشید حاج امیر!

نمی‌دانم چه مرگم شده است!
چه مرگم شده که دلم حنانه شدن می‌خواهد…

_ می‌شه خودم بیام انتخاب کنم؟

مامان سریع می‌گوید:
_ وا مادر تو حال نداری!

حاج امیر هم زمان که پیاده می‌شود؛ می‌گوید:
_ قویه بابا این دختر!
بپر پایین ببینم سلیقه ات چیه؟

حنانه بستنی قیفی رنگارنگ می‌خواهد.
متوجه می‌شوم تمام مدت حواسش به من است و مواظب است سرم گیج نرود.

نفیسه و نسیم هم با خجالت، بستنی انتخاب می‌کنند.
نوبت من می‌شود.
می‌گوید:
_ نگفتی!؟ یک بستنی این قدر فکر داره؟

زل می‌زنم به آب هویج بستنی که دست خودش است، با اشاره چشم می‌گویم:
_ از همین می‌خوام.

می‌خندد و می‌گوید:
_ مطمئنی؟ خواهرت گفت بستنی‌م هم مثل آهنگام پیر مردیه!

لبخند می‌زنم به تلخی دیروزم…
_ مطمئنم….

تنهایى فرصت بدى است براى یاد آورى آنچه ندارى…
آنچه دیگر ندارى…
باخته هایت…

مامان پتو را رویم کشید و قبل بیرون رفتن از اتاق گفت:
_ مادر این بچه زنگ زد نگی حالت بده.
راه دوره دلش شور میفته.

با بغض به صفحه خاموش گوشی ام نگاه می‌کنم:
_ کی به شما گفت رفته کیش؟

با تعجب نگاهم می‌کند:
_ والا تو که نگفتی واسه چی این‌قدر غصه خوردی!
زنگ زدم خونشون، الناز گفت.
بعدم که حاج امیر اومد.

پتو را روی سرم می‌کشم:
_ نباید زنگ بزنی خونشون مامان.
نباید…

صدایش در سرم دوباره می‌پیچد.
فریاد هایش…
” نبااااید زنگ بزنى خونمون وقتى من جواب نمی‌دم
نباید!
فهمیدی؟ تو مغزت فرو می‌ره؟!!”

دستانم را روى گوش هایم می‌فشرم…

نه…
صداها،
فریادها،
قطع نمی‌شود.
نمی‌خواهم بشنوم.
باید تنهایی ام را تقسیم کنم.
نفله اش کنم این همه فریاد را…

سراغ ممورى سیاه کوچک می‌روم.

چند دقیقه ی بعد با نواى” پرتقال من”
دلم با نم نم اشک هایم قدرى تسکین پیدا می‌کند…

حالم کمى بهتر شده است که مامان با گوشی تلفن وارد اتاق می‌شود:
_ اِ ریحانه مادر بیداری؟

بعد گوشی را کنار گوشش می‌گیرد،
_ بیدار شده شهاب جان.
گوشی رو نگهدار،
از من خداحافظ.
مراقب خودت باش!

گوشی را سمت من می‌گیرد و آرام و با حرص می‌گوید:
_ تلفنت چرا خاموشه؟

دست هایم می‌لرزد.
دلم نمی‌خواهد گوشی را بگیرم اما چاره ای ندارم.
مامان بالای سرم ایستاده و منتظر است.
با صدای لرزان فقط می‌توانم یک “الو” بگویم.

مامان که خیالش راحت می‌شود، اتاق را ترک می‌کند…

_ الو ریحانه؟!

سکوت می‌کنم.
صدایش شبیه تیری است تند و تیز در صفحه دارت روحم…

_ الو! ریحانه! با شمام! چرا حرف نمی‌زنى؟
چرا گوشیت خاموشه؟
کجا بودید تلفن خونه رو هم جواب نمی‌دادید…؟

چرا مثل کسی رفتار می‌کند که گویی اصلا اتفاقى نیفتاده است؟!

از جایم بلند می‌شوم.
پنجره را باز می‌کنم و تند و پشت سر هم نفس می‌کشم.
کلافه شده است.
با لحن تندى می‌گوید:
_ اون روى منو می‌خوای بالا بیارى؟؟

با بغض می‌گویم:
_ اون روت خیلى حال به هم زنه!

نیشخند می‌زند:
_ نه اندازه اون روى فضول تو.

نگاهم به گربه زرد روى لبه دیوار است که سعى دارد از حوض خانه، ماهى شکار کند.

_ چی کار داری این فضول رو؟
برو خوش بگذرون تو کیش!

گربه در آب شیرچه می‌زند!
هُلپ….

_ این فضول زنمه، دوستشم دارم!

دستم را مشت می‌کنم و روی قلب احمقم می‌کوبم و او بیشتر ادامه می‌دهد:
_ کی گفته من کیشم؟!
منه بدبخت آواره ام!!!
بهونه دادی دست حاج امیر از خونه بیرونم کنه؟

گربه مدام پنجه هایش را در حوض فرو می‌برد!

چرا جیغ نمی‌زنم!؟
چرا نمی‌خواهم ماهی گلی ها را نجات دهم؟!

صدایش بغض دارد:
_ نامرد، بهت نگفتم این غول زرد منتظر بهونه است واسه اذیت آزار من؟!
زنگ زدی شکایت من رو بهش کردی؟
من دیروز بهت گفتم میرم، می خوابم خونه که نگران نشی!
یکی از راننده ها تریلی ترانزیت تصادف کرده تو ساوه نمی خواستم حاجی بفهمه و از کار اخراجش کنه و بدبخت از نون خوردن بیوفته، رفتم خودم مشکل رو حل کنم، بعد تو زنگ زدى منو ضایع کردی؟

ماهی کوچک را در دهان گربه خیس که حالا مسرور لب حوض نشسته است می بینم!
تلاش برای نجاتش چه فایده دارد؟
گیریم که با دمپایی از همینجا بر سر گربه بکوبم!
گیریم که ماهی بی چاره را رها کند…
جای “دندان هایش” روى بدن ماهى چی؟
پولک هاى دریده شده اش توسط چنگال های تیزش چی؟
مگر عمر یک ماهی سالم چه قدر است ،که نجات جان یک ماهى زخمى ارزش داشته باشد؟؟
بگذار حداقل یک گرسنه سیر شود!
بگذار حداقل یک نفر “آرزو به مرگ” نشود…
بگذار گربه حداقل بعد این همه تقلا سیر شود….

با همان صداى بی جان می پرسم
_ کجایی الان؟

_ کجا رو دارم، باشم عشقم؟

_ همه فکر میکنن کیشی
من…
من بیمارستان بودم!

بدون اینکه زیاد یکه بخورد می گوید
_ بمیرم برات بچه ام…
شب میام اونجا ببینمت،
بگو بهشون محض خودت بلیط برگشت گرفتم!!!

دست خودم نیست ، نگرانم:
_ حاج امیر…
حاج امیر خونه راهت نمیده؟

_ غلط کرد! نصف اونجا مال من و خواهرام و شهداده!

دلم قرص می شود به آمدنى که آن روزها نمیدانستم
“غم نیامدنش کمتر است”

نسیم موهایم را بالای سرم مدل تیغ ماهى می بافد، نفیسه قلم موى رژ گونه را مدام روى گونه ام بالا و پایین می برد:
_ اوف دختر چه قدر زرد و زار شدی قشنگ معلومه مریض بودی!

مامان هم هربار نگران سرک می کشد در اتاق و یک تذکر می دهد، آخرین بار هم می گوید:
_ ریحانه بابا اینا هم تو جاده ان می رسن، آستین کوتاه نپوشیا!

نسیم اعتراض می کند:
_ وا زن عمو شوهرشه ها

لب گاز می گیرد:
_ باشه، زشته همین اول کار همه چیشو بیرون بریزه،
عمو جوادت بدش میاد!

سرم را تکان می دهم و بی حوصله” چشم” می گویم،
خوشحال نیستم…
هستم اما نه اندازه دیروز…

حنانه جیغ می زند:
_ عمو شهاب اومد، آجی بیا اومد

صدایش را که در حال سلام و احوالپرسی با مامان و خانم جان هست را می شنوم، به آرامی از در بیرون می روم، پیراهن سورمه اى جذب پوشیده است، به محض دیدنم چند پاکت که در دستش است را زمین می گذارد و هم زمان رو به مامان می گوید: ناقابله

بعد دست هایش را باز می کند و سمتم می آید:
_ دردات تو سرم چی شدی تو خانمم؟؟

خجالت زده سلام می دهم و او بدون رعایت حضور مامان و حنانه و خانم جان محکم بغلم می کند، هنوز دلخورم و نمی توانم در آغوشش باشم و گلایه هایم را نبارم…

مامان می گوید:
_ وای دختر خوبه این همه بهت سپردیم بنده خدا رو نگران نکن!

خانم جان هم می گوید:
_ دخترمون تب کرد یک شب نبودی شهاب خان!

هق هقم بیشتر می شود …
بیشتر از این که کسی حتی دردم را نمی داند…
نوازشم می کند و می گوید:
_ اشکات سر قبرم بیاد نکن این طوری مردم برات که!!!

خانم جان با اعتراض می گوید:
_دور از جون
دور از جون…
زنده باشی
سایه ات بالا سرش باشه!

سایه اش…
سایه اى که حتى از خودش هم دریغ می کرد…

مامان ظرف خورشت شهاب را براى بار دوم پر می کند و دیس مرغ را جلویش می گذارد، شهاب تشکر می کند و می گوید:
_ مادر جان اینجورى پیش بریم من سر سال نرسیده دیویست کیلو میشم!

بابا با لبخند می گوید:
_ نوش جونت

قاشقم را آرام و بى حوصله در کاسه ماستم می چرخانم ،دستش را از زیر میز روى ران پایم احساس می کنم و هم زمان با حرکت دست می پرسد؟
_ چرا نمی خورى؟

حنانه به جاى من جواب می دهد:
_ آجی می خواد شبها رجیم باشه تا عروسیش لاغر شه!!!

با اخم نگاهش می کنم و شهاب با قهقهه با سبک خود حنانه جواب می دهد:
_ آجیت رجیم نگرفته هم دل ما رو برده!

متوجه گره خوردن ابروهاى بابا می شوم و خودم هم از شدت خجالت گر می گیرم، پاهایم را کمى جمع می کنم، اما شهاب خیلى ریلکس دستش را هر طور که بخواهد پیش می برد…
ترسیده ام…
می خواهم جیغ بزنم، می خواهم گریه کنم و با ناله در بغل پدرم پناه بگیرم و بگویم:
_ “بابا نجاتم بده”

چرا من نسبت به دست های مردی که “شوهرم”، “محرمم” ، “عشقم” است، حس خوبى ندارم؟؟

چرا شبیه کسى هستم که مورد “تعرض” قرار گرفته است؟!

ظرف ها را بهانه می کنم تا از جایم بلند شوم، بلافاصله پشت سرم بشقابش را بر می دارد و راه می افتد
مامان اعتراض می کند:
_ وای تو رو خدا شما زحمت نکش!

با لبخند می گوید:
_ بذارید حس کنم خونه خودمه.

قلبم تند تند می زند ، از شدت حرارت دوست دارم سرم را زیر آب سرد بگیرم، ظرف ها را که در سینک می گذارم وقتى بر می گردم به سینه اش می خورم، تا جای ممکن به من نزدیک شده است و من بین استخوان های ستبرش و کابینت اسیر شده ام، گریزی نیست و تا این حد تماس برای بار اول خیلى ترسناک است:
_ اِ شهاب چی کار می کنی الان یکی میاد می بینه!

دستش را دور گردنم برد و بدون اینکه نظرم را بداند لب هایم را چنان با ولع اسیر می کند که حس می کنم هر لحظه ممکن است لب هایم کنده شود، عقب که می رود دست روی لبم می گذارم و با بغض می گویم
_ دردم اومد!

چشم هایش برق می زند و چشمکش دوباره دلم را…
_ دردشم قشنگه!
خوشمزه من
بخشیدیم؟

با خودم فکر می کنم حتما معذرت خواهى به سبک زناشویی همین طور است…
می خوام با آرامش ساعت ها بغلش کنم در بغلش تاب بخورم درد و دل کنم اما با ورود حنانه هر دو از هم فاصله می گیریم، شهاب با شیطنت می گوید:
_ حنا!
نخود سیاه دارید؟

حنانه با چشم های گرد شده نگاه می کند!
آرام به پای شهاب می زنم و با اخم نگاهش می کنم، قهقهه می زند، حنانه با مظلومیت می گوید:
_ آجی برم از مامان بپرسم نخود سیاهامون کجاست؟

هول می شوم دستش را محکم می گیرم و می گویم:
_ نه قربونت برم ، بیا اینجا یه ذره شعر بخون تا من ظرف می شورم

با ذوق روی کابینت می نشیند و می گوید:
_ همون که با عمو امیر خوندم رو بخونم؟

حالت صورت شهاب عوض می شود اما حنانه همان طور کودکانه ادامه می دهد:
_ عمو شهاب !
عمو امیر واسمون بستنی خرید،
آهنگ خوندیم کلی
تو هم بلدی؟

همان طور که با خشم به من نگاه می کند و دندان هایش را به هم می ساید با طعنه می پرسد:
_ دیگه با عمو امیر چى کار کردید؟؟

کابوس کودکى ام، همیشه آن قسمت از انیمیشن پینوکیو بود که تبدیل به الاغ شد!

همیشه فکر می‌کردم الاغ شدن چه چیز وحشتناکى است و پینوکیو، چه قدر بدبخت بود که دچارش شد.
بعد خودم را قانع می‌کردم من که گول گربه نره و روباه مکار را هرگز نمی‌خورم!
من که بچه دست ساز سرکش و دروغ گوی پدر ژپتو نیستم!
پس خیالم از جانب الاغ شدن باید راحت باشد!

اما نمی‌دانستم گاهى الاغ می‌شوی، بی آنکه خودت بفهمى و برای الاغ شدن، حتما پالان و سم و دم لازم نیست!

مثلا می‌شود با یک ست لوازم آرایش بی نظیر و یک پیراهن کوتاه و براق دکلته قرمز و یک کیف چرم کوچک در جعبه زیبایش، چنان تبدیل به یک الاغ رام و فهیم شوی، که اصلا فراموشت شود آدم بودن یعنی چه!

نسیم و نفیسه، پاکت سوغاتی های سفر یک روزه شهاب را براى بار چندم بالا و پایین می‌کردند.

حنانه عروسک جدیدی که جزء سوغاتی هایش بود را در هوا می‌چرخاند و زن عمو برای بار چندم به مامان گفت:
_ مرضیه جنس این مارک روسرى ابریشم
خیلی گرونه! خاک تو سرت نکنن، بیا بنداز رو سرت ببینم بهت میاد اصلا یا نه!؟

مامان از آشپزخانه با صدای بلند می‌گوید:
_ برش دار زینت به خدا، خیلی روشنه، روم نمی‌شه جایی سر کنم.

حرصم گرفته است و مجبورم آبرو داری کنم.
ولی در دلم دعا می‌کنم زن عمو تعارف مامان را جدی نگیرد…

تلفنم که زنگ می‌خورد؛ چهار نعل، سمت اتاق می‌دوم تا برای بار چندم تشکر کنم!

آن‌قدر با سرعت، به تاخت می‌روم که یادم می‌رود دو شب پیش بر من چه گذشته است…

با دیدن عکسش، قلبم مثل همان روز نخست، پر شور، بالا و پایین می‌پرد.

_ الو عزیزم؟!
_ سلام خانومم خوبى؟
_ سلام آقا! شما خوب باشی، خوبم.

لحن کلامش یک طور عجیب شده است.
بیش از حد، مودب!

_ خوب باش… همیشه خوب باش عزیزم، مامان اینا کجان؟ خوبن؟

_ همه خوبن، کجایی؟

_ من بازارم، پیش حاجی!
خواستم زنگ بزنم خونه، گفتم قبلش به خودت بگم ببینم چه طور راحت تری؟

دلم شور می افتد.
_ چیزی شده شهاب؟

_ نه قربونت بشم!
گویا شب جمعه حاجی می‌خواد زنگ بزنه دعوت کنه واسه شام خانواده رو، گفتم قبلش دوست داری یک بار خودت با من بیای خونه‌مون؟!

آب دهانم را قورت می‌دهم.
_ بدون مامان بابام؟

_ آره دیگه. شب جمعه در خدمت خانوادت هستیم.
_ باید از بابام اجازه بگیرم؟

لحنش یک مرتبه تند می‌شود.
_ بابات باید اجازه بده زن من…

با یک صدای آرام در کنارش، جمله اش را نیمه کاره رها می‌کند.
لحنش آرام تر می‌شود و ادامه می‌دهد:
_ زنگ می‌زنم ازشون اجازه می‌گیرم.
غروب حاضر باش بیام دنبالت.

دوباره همان هیجان و استرس روز خواستگاری، در خانه به پا می‌شود.

در آخر من وسط تلى از لباس هایم، اشک می‌ریزم.

مامان با حرص، دست هایش را به‌ هم می‌ساید.
_ دختر مگه مادرت مرده عزا گرفتى؟!

حنانه به جای من جواب می‌دهد.
_ لباس هاش خوب نیست آخه مامان!

نسیم یک شال بنفش از کشو بیرون می‌کشد و می‌گوید:
_ بیا ریحانه! اینو با اون سارافون بنفش کمرنگت سر کن خوب می‌شه دیگه.

با بغض می‌گویم:
_ دهاتیه!

مامان سر تکان می‌دهد!
_ دهاتی بود، چرا خریدی؟

با آستین، اشک هایم را پاک می‌کنم.
_ مامان گیر نده! هیچی ندارم.

عمه در حال تکان دادن طاها در آغوشش، تازه به جمع ملحق می‌شود و با تعجب می‌پرسد:
_ وا اینجا چه خبره؟

مامان کلافه اتاق را ترک می‌کند و دست هایش را در هوا تکان می‌دهد و با صدای بلند می‌گوید:

_ هیچی! خانم لخت مونده، لباس نداره!

عمه با خنده جلو می آید و لبش را گاز می‌گیرد.

_ اِ اِ دختر گنده!
مثلا شوهر کردیا! نشستی واسه لباس آبغوره می‌گیری؟؟
این‌همه لباس داری عمه جان.

با حرص، چند لباس را پرت می‌کنم و می‌گویم:
_ اینا یا کهنه ان، یا قدیمی و دمده!

_ خوب عمه جان زودتر خبر دار بودیم امشب می‌خوای بری اونجا، می‌رفتیم خرید!
حالا که وقتش نیست!

تلفنم می‌لرزد و من از خدا خواسته دنبال فرصتم برای باز کردن بیشتر بغضم.

به محض این‌که صدایش را می‌شنوم، با گریه مشکلم را می‌گویم.

عمه با دو دست محکم روی صورت خودش می‌زند و آرام می‌گوید:
_ وای وای ریحانه! الان می‌گه اینا گدان.
دختر یه کم حرف تو دهنت نگه دار.

نسیم هم پشت مرا می‌گیرد.
می‌شنوم که می‌گوید:
_ بذار بگه عمه! شوهرشه!

عمه با حرص می‌گوید:
_ مگه هر حرفی رو باید به مرد زد؟؟

شهاب با قربان صدقه می‌گوید:
_ دورت بگردم، شهابت که نمرده!
حاضر شو سر راه می‌ریم واست لباس می‌گیرم.
فقط رژ خوشگله که واست خریدم، فراموش نشه.

هنگام خداحافظی، مامان هنوز مکدر است و با اخم نگاهم می‌کند.
بغلش می‌کنم و می‌بوسمش.

_ مامان، جون من اخم نکن!

رویش را بر می‌گرداند‌.
_ آبرو بابات رو این‌جور بردی.
الان شوهرت فکر می‌کنه واست هیچی نمی‌خریم.

با افتخار می‌گویم:
_ نخیر! شهاب هیچ وقت این طور فکر نمی‌کنه.

با نظر شهاب، یک سارافون جین جذب، با شلوار هم رنگش انتخاب می‌کنم.

مقابل آینه اتاق پرو، به شهاب می‌گویم:
_ این خیلی تنگه! همه جام معلومه!

چشمک جذابی می‌زند و می‌گوید:
_ عوضش هر لحظه دل آقات می‌ره واست.

همین یک جمله کافی است تا فراموش کنم بابا شب که مرا با این لباس ها ببیند، یک جنگ بزرگ به پا می‌شود!

مقابل عمارت جبار زاده، حتى قبل از ورود، شکوه عمارت چشم هایم را می‌گیرد!

حالا می‌فهمم آقاجان چرا جبار زاده ها را نوعى امپراطورى محسوب می‌کند!

درخت هاى سر به فلک کشیده، حتی از دیوار های بلند باغ عمارت پیشی گرفته اند و انتهای باغ، مقارن است با انتهای یک خیابان و ابتدایش هم سر دیگر خیابان طویل این منطقه خلوت و خوش آب و هوا…

شهاب در را که باز می‌کند؛ به محض ورودمان، دو مرد به استقبال می آیند.

شیشه را پایین می‌کشد.

مرد مسن با احترام و یک لهجه خاص آذری، سلام می‌دهد.
_ سلام آقا! خوش اومدید.

بعد رو به من هم می‌گوید:
_ سلام خانم! تبریک عرض می‌کنم!

مرد جوان تر هم با کمی فاصله، عینا همین جملات را تکرار می‌کند.

من تشکر می‌کنم.
شهاب بدون توجه، حتی جواب سلامشان را هم نمی‌دهد.
_ حاجی خونه است بایرام؟

_ نه هنوز تشریف نیاوردن.

شهاب به مرد جوان تر اشاره می‌کند.
_ هی عیاض! از نگهبانی تک بزن به موبایلم
حاجی رسید.

دست روی سینه می‌گذارد و با احترام می‌گوید:
_ چشم آقا!

کمی بیشتر که داخل می‌رویم، من بیشتر شیفته می‌شوم.
این باغ، با معماری ایرانی و حوضچه های فیروزه ای طویل پله به پله، گویی جزء آثار باستانی خاص است.

باورم نمی‌شود در تهران هستیم.
این خانه، حال و هوای باغ و عمارت ایل گلی را دارد…

غروب آفتاب، زیبایی اش را چند برابر کرده است.

بعد باغچه لاله ها، به یک استخر بزرگ با تعدادى زیاد آب نما می‌رسیم که دقیقا مجاور پنجره های یک دیوار عمارت اصلى است.

پنجره های ارسی سبک قدیمی، که شیشه هایش رنگارنگ بود.
نمای آجری عمارت با ستون های متعدد و ایوان های زیبا، خیلی خاص بود…

شهاب، ماشین را همان‌جا متوقف کرد و گفت:
_ پیاده شو بایرام بیاد ماشین رو ببره پارکینگ.

هر دو پیاده شدیم.
من هنوز مشتاقانه سر می‌چرخاندم.
با ذوق گفتم:
_ اون عمارت کوچیکه چه بامزه است!

_ تا قبل شوهر کردن الناز، من اونور بودم.

_ الناز جون هم این‌جا زندگی می‌کنه؟

با نیشخند می‌گوید:
_ حاجی باید شوهر بیچاره اونم زیر دستش باشه تا بتونه راحت تر تو سرش بزنه.

بعد به سمت ورودی سنگ فرش اشاره می‌کند.
_ از اینجا برو.

همراهش راه می افتم.
با دیدن چند تاب بزرگ، با ذوق می‌گویم:
_ تاب بازى هم می‌کنید پس!

دستم را محکم می‌گیرد.
_ تاب بازی هم می‌کنیم بچه ام!
حالا بیا بریم اجرای تشریفات اول!

نمای ورودی عمارت، مرا یاد طاق نصرت می اندازد.
چشم هایم گرد می‌شود.
_ اینجا خیلی قدیمیه؟؟

سرش را به نشانه منفی تکان می‌دهد.
_ نه اون قدر! این چیزهای بیریخت، ایده امیر رضاست.
نقشه این‌جا رو خودش کشیده.
احمق می‌تونست این ملک رو به یه برج لاکچرى تبدیل کنه.

با تعجب نگاهش می‌کنم.
_ تو هم این‌جا سهم داری؟

یک ابرویش بالا می رود و بعد چند ثانیه مکث می‌گوید:
_ نه بابا. اینجا ارث ننه گور به گوریشه!

دلم می‌خواهد التماسش کنم و بگویم” تو رو خدا پشت سر مادر هیچ کس اون هم یک مادر به رحمت خدا رفته، این طور حرف نزن”

اما فقط نگاهش می‌کنم و خودم را قانع می‌کنم، شهاب نوع ادبیاتش همین است و اصلا منظوری ندارد!

با خروج عزیزه خاله جان و الناز و چند خانم ناشناس، دست و پایم را گم می‌کنم.
مخصوصا این‌که متوجه می‌شوم برای استقبال آمده اند.

عزیزه خاله جان بغلم می‌کند.
برایم دعا می‌خواند و یک تخم مرغ، جلوى پایم می‌گذارد.
_ جیرانم پاتو بذار روش بیا داخل.

با تعجب به شهاب که قهقهه می‌زند نگاه می‌کنم.
با طعنه رو به الناز می‌گوید:
_ گوسفند خان داداشت کو پس؟

عزیزه خاله جان اخم می‌کند.
_ آقا امیر رضا سپرده تو آسایشگاه خیریه سر ببرن به نیت عروسمون.

شهاب بلند تر قهقهه می‌زند.
_ این پسر عموی ما باید شو من می‌شد!
همش شو،
همش نمایش!

الناز هم با روی خوش از من استقبال می‌کند و سه خانم خدمتکار هم یکی پس از دیگرى، برای خوش آمد جلو می آیند.

خانم میان سال ریز نقش سفید رویی که عینک ذره بینی زده است، خودش را آیجان معرفی می‌کند و دو خانم جوان تر که زیر دست هایش هستند، صحرا و منیره نام دارند.

داخل عمارت هم با وجود فرش های ابریشم بی نظیر و نور پردازى رنگارنگی که توسط همان شیشه های رنگی پنجره، شکل گرفته بود؛ از زیبایی دست کمی از خارج عمارت نداشت.

مخصوصا حوض کوچکی که وسط سالن سنگ مرمر سفید عمارت به چشم می‌خورد با تخت های چوبی و فرش های قرمز لاکی…

بی اختیار به همین قسمت عمارت کشیده شدم.

متوجه یک گلخانه بزرگ شیشه ای هم پشت تخت ها شدم که چند طاوس زنده در آن رژه می‌رفتند.

شهاب با خنده به گلخانه اشاره کرد و گفت:
_ خوب به باغ وحش حاج امیر جبار زاده خوش اومدی!

عزیزه خاله جان با اخم و تشر گفت:
_ باز شروع کردی؟

لبخند زدم.
_ چه قدر این‌جا خوشگله.

شهاب با تلخی گفت:
_ اتفاقا این تیکه، زشت ترین قسمت خونه است.

من همه نگاهم به سقف آینه کاری همان قسمت خانه بود و بعد، سماور و قلیان بزرگی که روی یک میز در گوشه خانه برق می‌زد.

دوباره قهقهه می‌زند.

_ خوب اینم آلات و ادوات اعتیاد حاجیمون!

الناز با حرص می‌گوید:
_ شهاب این شوخیا چیه می‌کنی!
باورش می‌شه یهو!

متوجه نگاه های عجیب الناز و عزیزه خاله جان به لباس هایم می‌شوم.

خودم را لعنت می‌کنم که چرا راضی شدم برای اولین بار با چنین ظاهری، به عنوان عروس به عمارت جبار زاده پا بگذارم…

چند دقیقه بعد، صحرا به الناز خبر می‌دهد که پرستار آلما زنگ زده است و برای آوردنش به این عمارت اجازه می‌خواهد.

الناز با تردید رو به خاله اش می‌گوید:
_ عزیزه خاله جان! آلما بیدار شده بیارمش؟ اذیت نکنه؟!

با ذوق، من به جای عزیزه خاله جان جواب می‌دهم:
_ وای تو رو خدا بیاریدش. دلم یک ذره شده واسش!

شهاب کتش را یک گوشه پرتاب می‌کند و پایش را روی مبل می اندازد.
_ الان میاد این قدر انگ و ونگ می‌کنه،
مخمون به گوز گوز میفته.

بعد رو به صحرا می‌پرسد:
_ این شازده عنتر خونه نیست مگه؟ کدوم قبرستونیه؟ نمیاد پایین؟

عزیزه خاله جان محکم روی پای شهاب می‌زند.
_ یه کم، فقط یه‌ کم عفت کلام داشته باش بالام!

شهاب دستش را دور گردن عزیزه خاله جان حلقه می‌کند و می‌گوید:
_ جوووون عفت!
عفت رو می‌خوام همه جوره! فقط به شرط اینکه مثل خودت داف باشه عزیزه جووووون!

بی اختیار خنده ام می‌گیرد و با خنده من سایرین هم می‌خندند…

با تاریک شدن هوا و روشن شدن چراغ هاى بیشترى در عمارت، انعکاس تالار اصلى خانه که تماما آینه کاری بود؛ آن‌قدر با شکوه به نظر می آمد که براى چند لحظه، محو تماشایش، در رویای خودم که با لباس عروس در این تالار می‌رقصیدم و می‌چرخیدم، گم شدم.

شهاب روى کاناپه دراز کشیده بود و سرش را روى پای من گذاشته بود و تلویزیون بزرگ سالن را روشن کرده بود و با صدای بلند، آهنگ گوش می‌داد و هم خوانى می‌کرد.
هم زمان تخمه می‌شکست و بدون زحمت، پوست تخمه ها را از دهانش شوت می‌کرد.

هرچه قدر عزیزه خاله جان حرص می‌خورد، بی فایده بود.

الناز هم که مجبور شد برای آرام کردن دخترش، به عمارت دیگر برود.

شهاب غرق همخوانى با آهنگ بود.

حتى وقتی شهداد را از راهروی اصلى، در حالی که صندلى بیوک آقا را سمت سالن هل می‌داد، دید؛ از جایش تکان نخورد.

خواستم به نشانه احترام از جایم بلند شوم که با تکان ندادن سرش مانع شد.

همان‌طور به حالت نیم خیز، سلام دادم.

بیوک آقا بی صدا و با لبخند، سر تکان داد.

شهداد موهایش را پشت سرش بسته بود و با پیراهن یاسی و جین روشنش، خیلی زیبا تر از قبل نشان می‌داد.

با مهربانی جلو آمد.
_ سلام عروس خوشگل و پنبه اى خانواده!

خجالت زده، تشکر کردم.

نگاه مهربان و پر افتخارش را از صورتم بر‌نمی‌داشت.

شهاب پوست تخمه را از دهانش شوت کرد و رو به عمویش گفت:
_ چطورى پیرمرد؟

بیوک آقا همچنان مهربانانه لبخند می‌زند.

شهاب با شیطنت می‌گوید:
_ خوشگله عمو؟
راست بگو، زن عمو خوشگلتر بود یا زن من؟

عزیزه خاله جان با دستش روی دست دیگرش می‌زند.

_ ای وااااى شهاب! حیا کن.

_ عزیزه این‌قدر غر نزن! شوهرت می‌دم ها!
می‌خوام بدونم من خوش سلیقه بودم یا عموم!؟

عزیزه خاله جان نچ نچ کنان، با حرص می‌گوید:
_ ما فقط یک بی سلیقه داشتیم، اونم بابای خدا بیامرزت بود!

شهاب قهقهه زنان از جایش بلند می‌شود و همه پوست تخمه ها، اطرافش پخش می‌شود.

لب هاى عزیزه خاله جان را با یک دست می‌گیرد و فشار می‌دهد.

_ یعنی جلوی سولماز جرات کنی بگی، خودم یک ماچ گنده مهمونت می‌کنم.

عزیزه خاله جان محکم روی دست های شهاب می‌زند.

شهداد دستش را جلوی دهانش گذاشته؛ آرام و ظریف می‌خندد…

شهاب در حالى که یک ابرویش بالا رفته، رو به شهداد می‌گوید:
_ تو شعور نداری به داداش بزرگتر دست بدی؟

شهداد با نگاه مهربانی می‌گوید:
_ من قربون این داداش بزرگتر بشم.
دورت بگردم. دامادیت آرزوم بود.

بعد با مهربانی دست شهاب را می‌گیرد.
شهاب با اخم می‌گوید:
_ خوبه حالا! نمی‌خواد با عشوه قربون صدقه بری، حالم به‌هم می‌خوره!

شهداد هنوز همان‌قدر مهربان نگاهش می‌کند.
_ بگم چاکرتم دوست داری داداش؟

بادی به غبغبش می اندازد.
_ یه کم بهتره.

شهداد کنارم می‌نشیند.
همچنان با ذوق نگاهم می‌کند و می‌پرسد:
_ حنانه پنبه برفی چه طوره؟

لبخند می‌زنم.
_ خوبه. اتفاقا مدام به عروسکی که بهش هدیه دادید نگاه می‌کنه و از شما می‌پرسه.

_ الهی قربونش شم!

شهاب دوباره خیال دراز کشیدن دارد.
این‌بار پاهایش را روی پای شهداد می‌گذارد.

الناز این‌بار همراه آلما برمی‌گردد.

بلافاصله دخترک شیرین را در آغوش می‌گیرم.
الناز با تاسف شهاب را نگاه می‌کند.
_ ببین چه کثیف کردی اینجارو!؟
مثلا مهمون داریم.

پاهایش را تکان می‌دهد.
_ مهمون نیست. صاحب خونه است!
چه طور شوهر تو همه کاره شده این‌جا، بعد زن من مهمونه؟

الناز سرخ می‌شود و سعی می‌کند بحث را عوض کند و صحرا را صدا می‌زند.
_ صحرا! صحرا جان! لطفا بیا این‌جا رو یک جارو بزن.

شهاب دوباره پوست تخمه اش را شوت می‌کند و با صدای بلند می‌گوید:
_ لازم نکرده!
هنوز دارم می‌خورم.

بعد رو به شهداد می‌گوید:
_ پام درد می‌کنه.

شهداد هم شروع می‌کند آرام آرام ماساژ دادن انگشت هاى پای برادرش.

کمی بعد فریاد می‌زند.
_ صحرا!!!
دلستر یا نوشابه مشکی بیار.
جیگرم می‌سوزه‌.

چند دقیقه بعد به تنهایی بطری بزرگ نوشابه را سر می‌کشد و چند کوسن، زیر سرش می‌گذارد تا راحت تر لم دهد.
از ماساژ کف پا هم سیر نمی‌شود.

من هم این‌قدر شیفته بازی با آلما هستم که گذر زمان را حس نمی‌کنم.

الناز از خاله می‌پرسد:
_ خان داداشم دیر نکرد؟

شهاب زیر خنده می‌زند.
_ احتمالا سر فیل داده ببرن.
طول کشیده!

عزیزه خاله جان با چشم غره به شهاب اشاره می‌کند که مراعات حضور بیوک خان را بکند.

الناز هم هول می‌شود و به شهاب می‌گوید:
_ پاشو عزیزم.
پاشو ببر اتاقت و خونه رو نشون خانمت بده.

سر تکان می‌دهد.
_ همه جای این خونه یک شکله دیگه.
خالی از تمدن!
چیش نشون دادن داره؟

بعد رو به شهداد می‌پرسد:
_ هوی!
ترجمه مقاله تموم شد؟

طفلک سر تکان می‌دهد.
_ تمومه داداش! اما واسه ارائه، باید یک بار خودتون بخونید، مسلط باشید بهش.

 

با حرص می‌گوید:

_ چون رضا شاه خونه ما، شاخ غول شکسته، فوق خونده؛
ما هم مجبوریم جون بکنیم واسه این پایان نامه کوفتی که یک مدرک فوق، مهر داغ کنن دمِ فلانمون.

عزیزه خاله جان این بار جیغ می‌زند:
_ آی الله!!!
این بچه چرا این قدر بی ادبه؟؟

الناز دست خاله را به نیت تسکین می‌گیرد.

_ حرص نخور خاله جان! شوخی می‌کنه شهاب.

شهاب ادا در می آورد و پوست تخمه بعدی را شوت می‌کند.

هم زمان تلفنش یک زنگ کوتاه می‌خورد که مثل فنر از جایش می‌پرد.
خودش را می‌تکاند و هوار می‌زند.
_ صحراااا!
آیجان!
منیر!

هر سه، در کمتر از آنی، آماده به خدمت حاضر می‌شوند.

به زمین اشاره می‌کند.
_ زود! زود! این‌جا جمع شه.

بعد خودش تلویزیون را خاموش می‌کند.

دستی به موهایش می‌کشد و رو به من اشاره می‌کند.

متوجه منظورش نمی‌شوم.

در گوشم آرام زمزمه می‌کند:
_ شالت رو چرا مثل عقب مونده ها این قدر سفت بستی؟

با تعجب نگاهش می‌کنم!

خودش پنهانی دستش را پشت سرم می‌برد و شال را کمی عقب می‌کشد.

معذب می‌شوم.

چند دقیقه بعد هم، آن قسمت کاملا تمیز شده است و یک صدای “یا الله” مردانه، توام با یک امنیت و آرامش، در خانه همراه گشودن درب اصلی عمارت، در سرسرا می پیچد….

 

امیر رضاى هزارچم…

شیرشاهى که چند روز پیش در ماشین همراه خواهر ده ساله ام کودکی کرده بود و آواز خوانده بود!
همان که برایم بستنی خریده بود…

اینجا اثری از او نیست!

اینجا فقط حاج امیرى هست که با سی وسه سال سن، مثل یک امپراطور قدرتمند در قلمرو خود فرمانروایی می‌کند!

یک پدر!

یک خان داداش!

یک ولی!

دست پر وارد می‌شود…

همه به استقبالش می‌روند.
کیسه هاى خرید را دست آیجان می‌دهد.

همه خبر دار ایستاده ایم…

با احترام جواب سلام همه را یک به یک می‌دهد و بعد خم می‌شود دست عزیزه خاله جان را می‌بوسد، خاله هم روی سرش دست می‌کشد

_ زنده باشى پسرم.

به شانه شهاب می‌زند و با لبخند می‌گوید:

_ چه طورى شادوماد؟

شهاب دست به سینه می‌زند و با احترام می‌گوید:

_ چاکرتم!

_ آقا باش، آقا!

با لبخند و خیلى پدرانه نگاهم می‌کند

_ خوش اومدی عروس!

اما احساس می‌کنم نگاهش یک مرتبه خشک می‌شود روی لباس هایم و سریع مسیر نگاهش را عوض می‌کند.

تشکر می‌کنم.
مقابل صندلى پدرش می‌نشیند و بوسه بر زانوان نحیف بیوک آقا می‌زند،
شهداد با ذوق می‌گوید:

_ خان داداش دیر کردی دلمون شور افتاد.

بلند می‌شود دست می‌کشد روی سر شهداد.

_ حجره کار پیش اومد.

هم زمان آلما که در آغوشم برای دایی اش بی تابی می‌کند را از من می‌گیرد.
طفل بی زبان سر می‌خورد در آغوشش و با ذوق کودکانه میان ریش های نرم شیرشاه دست می‌برد..

از جیبش یک شکلات خوشرنگ بیرون می آورد و دست آلما می‌دهد.

الناز با دلبرى می‌گوید:

_ خان داداش این وروجک عادت کرده هر شب از شما جایزه بگیره ها!

با لبخند در حالی که آلما را می‌بوسد دوباره دست در جیبش می‌کند و اینبار یک شکلات مقابل من می‌گیرد.
مردد نگاهش می‌کنم و بعد با تشکر شکلات طلایی را می‌گیرم.

همه منتظر می‌مانند تا اول او بنشیند بعد یک به یک سر جایشان مستقر می‌شوند.

به محض نشستن رو به من و شهاب می‌گوید:

_ خوب مرغ عشقامون چه طورن؟

تشکر می‌کنیم.
شهاب می‌پرسد:

_ حاجی مشکل حجره چی بود؟ زنگ می‌زدی می‌اومدم.

با یک لبخند معنی دار و شیرین می‌گوید:

_ شما دستتون بنده زن و زندگیه آقا شهاب الدین !

_ از شما به یک اشاره حاجی !
از ما به سر دویدن!

به مهربانی دست روى شانه شهاب می‌کشد

_ زنده باشی.

آلما را بعد از بوسه باران کردن به الناز می‌سپارد و یا على گویان بلند می‌شود.

_ من برم یه آب به دست و روم بزنم میام خدمتتون.

دوباره همه با هم خبردار می ایستند و تا رفتن کاملش نمی نشینند.

می‌شنوم که هم زمان از پله ها بالا می‌رود با صدای بلند می‌گوید:

_ آیجان بیا بالا ببینم مشکل این پسرت حل شد یا هنوز کله اش بو قرمه سبزی می‌ده!
**********
?? @zeinabilkhani

کانال عاشقي

همچنین ببینید

پارت ۳۶ رمان هزار چم

  مجری، کلافه جلو آمد و خیلی جدی گفت: _ خانم جبارزاده قرار ما این …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *