چهارشنبه , آبان ۳۰ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان باغ سیب / پارت ۸ رمان باغ سیب
کانال عاشقي

پارت ۸ رمان باغ سیب

« خانواده ی ما شهرستان زندگی می کنن و ما این جا کسی رو نداریم صبح می ریم بیرون و آخر شب بر می گردیم خونه، به امید خدا تا اون موقعه هم بوی سم از بین رفته باشه ….»

حاج رضا دستی به ته ریش صورتش کشید و بعد از تاملی کوتاه گفت:

« اگه خانوم بزرگ قابل بدونن ما یه باغ سیب داریم که قرار بود فردا یه سر بریم اونجا ، خانوم درخشان هم خواهرمن ، منت بذارید و همراهمون بیان باغ سیب ….»

گیسو با شنیدن باغ سیب به آنی سرش بالا آمد …. گلی خانوم هر چند مایل به رفتن نبود اما به احترام حضور مادرش حرفی نزد و تصمیم را به عهده ی او گذاشت … گلاب خانوم میان اصرار های مهرانگیز خانوم تشکر کوتاهی کردو عاقبت پذیرفت و فرزانه با ذوق رو به گلی خانوم شد و گفت :

« گلی جون حتما بهمون خوش می گذره … من هم با خسرو میام به ناهید خانوم مادر شوهرم و مهناز هم می گم بیان ….»

برزو با لحنی که شوخی در آن موج می زد وسعی داشت آن را جدی جلوه دهد رو به فرزانه شد :

« فرزانه خانوم … مگه خونه ی شما و مادرشوهرتون هم سوسک اومده …..!؟»

بازار بگو بخند دوباره داغ شد و برزو در حالی که خربزه می خورد و دهانش می جنبید …. رو به حاج رضا شد و با دهان پر گفت:

« حاج رضا اسم مارو هم به لیست مهمون های باغ سیب اضافه کن من و حاج خانوم هم هستیم ….»

سپس سرش را بیخ گوش فرهنگ برد و در حالی حواسش پی مادرش بود پچ پچ کرد:

« قربون اون فرهنگ و ادبت برم …. جون تو حوصله ی اون داماد عُنُقمون رو ندارم ….»

فرهنگ خنده هایش را با تکه ای خربزه فرو داد و می خواست بگوید تو آدم بشو نیستی که برزو پیش دستی کرد و در حالی که تکه ای دیگر از خربزه را به دهان می گذاشت اضافه کرد:

« درضمن من آدم بشو نیستم بی خودی زور نزن ….!»

فرهنگ خندید و سرش را به اطراف تکان داد و سربرداشت و نگاهش به گیسو رسید که با اخم هایی که نشان از نارضایتی اش داشت وسر به زیر با انگشتان دستش بازی می کرد….

دلش می خواست با سر انگشتان دستش دانه به دانه گره ابروهای او را باز کند و لبخندی هم روی لبهای او بگذارد …. نگاهش را که بازیگوشی می کردو پی خواسته ی دل می رفت با بند حیا بست و سرش را به زیر انداخت ..و با صدای برزو حواسش به سمت او چرخید که کنار گوشش پچ پچ می کرد:

« نامرد دیگه ما غریبه شدیم من میرم دست به آب به تو میگم اون وقت من باید از مادرم بشنوم که می خوای بری خواستگار مهناز خواهر شوهر فرزانه ….»

فرهنگ با شنیدن این حرف از بی فکری مامان مهری و فرزانه که برای زندگی او تصمیم می گرفتند ، گویی به میان منقلی از ذغال های گداخته پرتاب شده باشد تا اعماق وجودش سوخت …. نگاهش را در جمع چرخاند که هر یک مشغول حرف زدن با دیگری بود و سر بیخ گوش برزو برد و آهسته لب زد:

« مامانم و مهناز خودشون بریدن و دوختن و ربطی به من نداره ، الآن جاش نیس، بعداً با هم حرف می زنم ….»

برزو نگاهش را از چهره ی درهم او گرفت و سری به علامت تایید تکان داد :

« آلآن فرصت ندارم و باید برگردم باشگاه ، ولی فردا توی باغ سیب مفصل حرف می زنی

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۱۵.۰۹.۱۶ ۰۱:۰۴]
م »

جلسه اضطرای میان بگو و بخند ها به اتمام رسید و قرار شد فردا صبح ساعت نه بعد از سم پاشی ، خانواده ی فتوحی ها میزبان حاج خانوم و برزو و البته مهمان افتخاریشان خانواده ی درخشان در باغ سیب باشند.

گیسو هراس دیدن خسرو و باغی که شاهد لحظه های تلخ سمیرا بوده مثل طوفانی حال خوبش را کُن فیکون کرد و نا خود آگاه اخم هایش درهم شد و خم کمان ابروهایش از دید تیز بین فرهنگ دور نماند…

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۱۶.۰۹.۱۶ ۰۱:۴۳]
” فصل هفتم”

باغ سیب جایی خیلی دوراز تهران و شلوغی هایش بود ….!

از آن باغ هایی که انتهای یک کوچه باغ قرار دارد و از پس دیوارهای کاهگلی قدیمی و کهنه اش می توانی باغ همسایه و درختان میوه اش را هم ببینی ، درختان باغ از دو سو سایبانی بی منت برای کوچه ورهگذران شده وصدای رودخانه ای که دیده نمی شد زیر صدای آواز پرنده ها بود و دلت می خواست اکسیژن را همراه بوی برگهای تازه که مخلوطی از بوی سیب و گردو بود را میان ریه هایت تا جا دارد، جا دهی و گوش به آواز بکر زَنجره هایی بدهی که بی امان آواز می خواندند …. گویی این تکه از زمین نسبتی با بهشت دارد و
خدا آن را روی زمین جا گذاشته است ….!

ماشین ها به خاطر باریک بودن کوچه نتوانستند داخل شوند و همگی همان سر کوچه با فاصله پارک کردندو پیش از همه حاج رضا و بعد از آن مهرانگیز خانوم به رسم مهمان نوازی پیاده شدند و به مهمانان خوش آمد گفتند …

فرهنگ که تمام طول راه نگران واکنش گیسو و برخوردش با خسرو بود به محض پیاده شدن بی اراده سرش به سمت او چرخیدکه میان مانتویی آبی رنگ و شال سفید صورتش می درخشید و اخم خیلی نرم و ظریفی هم بین ابروهایش لم داده بود …. گویی تکه ای از آسمان همراه ابر هایش به زمین مهاجرت کرده باشد…..! و تمام و هوش و حواسش با ضربه ای که برزو به شانه اش زدهمراه نگاهش به سمت او چرخید …..

برزو سرش را نزدیک برد و آهسته نزدیک صورت او پچ پچ کرد:

« دیدم حواست کجا بود ….!رفتیم توی باغ مثل بچه ی آدم میای و همه چی روبرام میگی ، وگرنه خودم حساب اون فرهنگ و ادبت رو می رسم ….!»

لبخندش به نرمی نسیمی بود که از روی گونه های داغ و تب دارش گذشت و به نشان موافقت دو چشم بر هم گذاشت و خم شد از داخل ماشین هندوانه ای پر و پیمان برداشت و آن را روی دستان برزو جا داد :

« باشه تا اون جایی که باید بدونی رو بهت می گم ،فعلا این هنداونه رو داشته باش ….»

برزو خنده هایش را به همراه ناسزای پدر مادر دار که مخصوص خودش بود نثار فرهنگ کرد و سبد پرو پیمانی را که حاج خانوم آماده کرده بود برداشت و برای احوال پرسی به سمت خسرو که همراه خانواده اش از میان راه به آنها ملحق شده بود رفت …

گیسو و متحیر نگاهش را به کوچه باغ داد ، سمیرا فقط چنداشاره کوتاه به موقعیت باغ کرده بود ولی بال و پر ذهن خیال پردازش کوچه باغ را خیلی نزدیک به واقعیت توصیف کرده بود ….! درگیر حس های متفاوت که دلشوره از حضور خسرو یکی از آن حس ها بود، نگاه کنجکاوش را خیلی نامحسوس به سمت او برگرداند خسرو تا به حال برایش فقط یک تصویر بود و حالا صدایی زمخت و نه چندان دلچسب روی تصویر ثامت او قرار گرفته بود … مردی چهل و چند ساله با قامتی بلند و صورتی پهن و مردانه که پولداری از سروکول تیپ و لباسش بالا می رفت ….

مردی که بوی تعفن غرور و تکبرش از فاصله ی دور هم به مشام می رسید ومثل یک مار خوش خط و خال که به وقت نیاز خودش را میان علفها پنهان می کند رفتاری موجه از خود نشان می داد …

میان تجزیه و تحلیل خسرو با صدای مامان گلی جایی کنار گوشش گیج و منگ به سمت او چرخید:

« چیه از وقتی راه افتادیم شدی مثل برج زهر مار ….!؟باز کن او اخم هات رو زشته ….! »

گلی خانوم جمله اش به نقطه نرسیده فرزانه به همراه خسرو به همراه مادرش ناهید خانوم به سمت آنها آمدند و خسرو هر قدمی که نزدیک تر می شد نفسی از ترس درسینه اش جا می ماند ….

بازار دیده بوسی و سلام واحوال پرسی ها داغ شد …

خسرو که اولین بار بود با همسایه های جدید آشنا می شد با دیدن دختری که صورتش در قاب شال سفید می درخشید بی اراده نگاهش به سمت او جلب شد به سرعت نگاهش را از طاق کمان ابروی او چشمان سرکشش گرفت ….و به سمت گلی خانوم چرخید و با سرو چشمی فرو افتاده با مامان گلی و مامان بزرگ گلاب سنگین و با وقار سلام و احوال پرسی کرد و نگاهش به قدر یک نفس با گیسو تلاقی کرد و به سرعت از او چشم گرفت و با اجازه ای گفت و وسایل را از روی زمین برداشت ، چند تایی از آنها را هم به زیر بغلش زد و و با همان سر افتاده همراه حاج رضا از کنار آنها رد شد و به سمت باغ راهی شدند …

مامان بزرگ گلاب هم که محو زیبایی طبیعت شده بود نفس هایش را از بوی برگهای تازه ی درختان پر کرد و بَه بَه گویان و خوش و بش کنان همراه خانوم های دیگر به سمت باغ راهی شدند …

گیسو نفس حبس شده اش را به پرواز در آورد عمیق و ممتدد نفس هایش را که پراز عطر خسرو شده بود با هوای تازه تعویض کرد و سرش را به سمت دیگر چرخاند خب فتوحی ها و به خصوص فرزانه حق داشتند که به این داماد نمونه یشان که نسبتی هم با اژدها ی هفت سر داشت شک نکند ….!

با صدای مهناز سرش به سمت او چرخید که کنار مهناز در یک قدمی اش ایستاده بود:

« گیسو جون این خواهر شوهرم مهنازه …. فکر می کنم هم صحبت های خوبی برای هم باشید و انشالله این آشنایی بابی برای یه دوستی پایدار بین تون باشه

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۱۶.۰۹.۱۶ ۰۱:۴۳]
….»

گیسو زود تر از مهناز پیش قدم شد به نشان دوستی دست پیش برد و با او دست داد و کوتاه و مودبانه گفت :« خوشبختم …»

مهناز که حس مالکیت به این باغ و صاحبانش در خونش به غلیان افتاده بود و این احساس برتری را نسبت به گیسو که فقط یک همسایه معمولی بود و دیگر هیچ …!بیشتر حس می کرد به گلی خانوم سلام کردو رو به گیسو شد و گفت:

« من با فرزانه جون و خانواده شون زیاد به این باغ میام …. این جا رو خیلی دوست دارم و هر تکه اش برام پر از خاطره اس…. »

سپس با طعنه ای که آشکار بود ادامه داد:

« خوبه شما هم به هوای سَم پاشی، این دفعه استثناً همراهمون اومدید….»

گیسو که پربود از اضطراب های ناشناخته و هر دم سمیرا و چشمان گریانش پیش چشمانش جان می گرفت ،طعنه ی او را نادیده گرفت وآهسته به رسم ادب جواب او را کوتاه داد و گفت:

« بله جای خیلی قشنگیه ….»

گلی خانوم هم طعنه را شنید اما سنجیده تر برخورد کرد …لبخندی مصنوعی به رویش پاشید…. حق با مادرش بود،، این دختر زیادی نچسب و حرفهایش هم درست مثل خودش بی قواره بود …. نفس عمیقی کشید دو تا سبد غذا و خوراکی را که از شب قبل فکرش را کرده بود را از صندوق عقب ماشین بیرون آورد و به زمین گذاشت و خودش یکی از آنها را برداشت و دزدگیر ماشین را زد و رو به گیسو شد :

« گیسو جان ، این سبد رو هم تو بیار …»

گیسو خم شدتا سبد را بردارد اما فرهنگ که تمام مدت حواسش پی گیسو واخم های پر رنگش بود وتمام مدت تعلل می کرد تا با او هم قدم شود ، فاصله شان را با چند گام پر کرد وقدم پیش گذاشت و قبل از او خم شد و سبد را برداشت و مودبانه کوتاه گفت :

«این برای شما سنگینه اجازه بدید من می برم …»

مهنازبا دیدن این صحنه مثل گِلی روی چرخ سفالگری درهم فرو ریخت …. اما به یاری همان حس برتری که همچنان نسبت به گیسو حس می کرد خودش را ترمیم کرد وبعد از لبخندی بی رمق که مصنوعی بودن از سرو رویش می بارید به همراه گیسو پشت سر فرهنگ ، فرزانه و گلی خامونم به راه افتادند…

****

برای گیسو به لطف دفتر خاطرات سمیرا وجب به وجب این باغ آشنا بود از خانه باغی که یک ایوان بزرگ مستطیل شکل روبرویش قرار داشت و با چند پله از سطح زمین جدا می شد ، تا باغی سیبی که دست دلباز با درختانی پر ازسیب گلاب رو به ایوان خانه با قامتی افراشته ایستاده بودند ….

حتی صندلی های تابستانی سفید رنگ با بافت حصیری اش که پنج تایی دورمیز گردی جمع شده بودند به طرز غریبی آشنا بود ….!

روی صندلی قدری جا به جا شد و افکار ثقیل و ناخوشایندش را که روی موج منفی شناور بود را پس زد ….

مسیر نگاهش به سمت فرهنگ برگشت که پایین ایوان کنار برزو ایستاده بود و برزو با آب و تاب سیخ های جوجه و کباب برگ را که صدای جلزو ولزشان تا روی ایوان هم می آمد می چرخاند و گاهی هم بیخ گوش او پچ پچ مردانه ای می کرد و خنده های بی پروایش به اوج می رفت ، حال و احوال همه خوش بود مامان گلی کنار فرزانه بده بستون حرفهای زنانه داشتند و دورتر از همه گوشه ی باغ ایستاده و پچ پچ هایشان به راه بود ….

گلاب خانوم هم با دمپایی هایش لخ لخ کنان زیر درختان پر بار سیب همراه خانومهای جمع که ناهید خانوم هم جزو آن بود قدم می زدند و گاهی با حظی وافر سیبی خوش رنگ و لعاب را از درخت می چید و بعد از بو کردن داخل جیب پیراهنش می گذاشت…. اما زبر و زرنگ همانطور که یک چشم و گوشش به حرفهای خانوم ها بود ،یک گوش و چشمش هم پی خسرو که کنار حاج رضا بگو و بخند هایشان به راه بود …مردی بلند قد که ظاهری آراسته و رفتارمقبولی داشت ولی بی دلیل به مذاق دل گلاب خانوم خوش نیامده بود ….!

اما گیسو حالش زیاد روبراه نبود و خط به خط سمیرا و لحظات تلخی را که پشت سر گذاشت بود پیش چشمش جان می گرفت از لحظه ای که خسرو با مکر وحیله چرب زبانی سمیرا را به باغ سیب کشاند و تا لحظه ی آخر که با چشمانی گریان و لباسی نامناسب روی سنگ ریز های کوچک و بزرگ که کنار در ورودی رهایش کرده بود .

صدای خنده های خسرو که آن سو تر ایستاده بود مثل پتکی آهنی روی اعصابش فرود می آمد….

برزو نیم نگاهی به سمت گیسو روانه کردکه تنها روی ایوان نشسته بود و بازهم سرش را بیخ گوش فرهنگ کشاند و پچ پچ وار گفت:

« پسر دست مریزاد ….دست روی آس گذاشتی …. به چشم خواهری هنوز نیومده نجابتش زبون زده اهل محل شد ! ولی به نظرم بهتره تا حرف مهناز بیشتر از این سر زبون ها نچرخیده به مهرانگیز خانوم حرف دلت رو بگی …»

فرهنگ دیگر تاب نیاورد و نگاهش به سمت گیسو چرخید و دوباره سرش را به زیر انداخت و با نوک کفشش سنگ ریزه ای را به گوشه ای پرتاب کرد، یک سینه حرف روی دلش تلنبار شده بود ، خسرو و نامردی هایش از یک سو ، فرامرز و فرزانه با مشکلات رنگانگشان از سویی دیگر ، کمر خوشی هایش را شکسته بودند ….قدری سرش را نزدیک تر برد و آهسته گفت:

« خیلی چیزها رو نمی شه به زبون آورد و بهتره نگفته

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۱۶.۰۹.۱۶ ۰۱:۴۳]
باقی بمونه …..مشکل من یکی دوتا نیس ، ازدواج فرامرز و با الهه موضوع عشق و عاشقی شون رو که یادت نرفته ….! ؟یادته چه جنگ اعصابی داشتیم …. !؟ فرامرز به خواسته ی دلش رسید و حالا من باید چوب سر کشی اون رو بخورم …..!

مامانم و فرزانه حتی حاج رضا روی ازدواج من حساس شدند … و عزم شون رو جزم کردن که به دلخواه خودشون برام زن بگیرن و فعلا انتخابشون مهنازه …

دنبال یه راهی هستم تا منطقی قانع شون کنم و نمی تونم نادیده شون بگیرم … اون ها به قدر کافی سختی کشیدند و حقشون نیست که دلشون رو بشکنم ،باید یه را منطقی پیدا کنم ، از اون گذشته باید از احساس گیسو به خودم هم با خبر بشم ، تا راحت تر بتونم تصمیم بگیرم …. مهناز انتخاب من نیست …»

برزو دستی به شانه ی فرهنگ زد و با صدایی بلند گفت :

« غصه نخور رفیق از این ستون به اون ستون فرجه ،خدا رو چه دیدی شاید ورق روزگار بر گشت ….»

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۱۷.۰۹.۱۶ ۰۲:۵۳]
گیسو توی حال و هوای خودش بود و سعی می کرد ،نگاه بازی گوشش خیلی به صورت فرهنگ نچسبد ….. اما عمر این تنهایی و در حود فرو رفتن کوتاه بود و با صدای مهناز که زیر لب آوازی را زمزمه می کرد ودر حالی که حسابی سرخاب و سفیداب خرج صورتش کرده بود از خانه بیرون آمد .

مهناز تابی به سرو گردنش داد و لبخندمحو روی لبهای براق قرمزش نشاند ، کنار گیسو و درست روبروی فرهنگ که پایین ایوان با برزو گرم صحبت بودند نشست ، خم شد زرد آلویی از درون سبد میوه برداشت و با ژستی خاص یک پایش را روی پای دیگرش مهمان کرد و در حالی که زرد آلو را مزه مزه می کرد ،مثل کسی که صاحب خانه است گفت:

« ببخش گیسو جون تنها موندی رفتم داخل یه کم به سر و صورتم برسم …. »

به صورت غرق آرایشش که یقینا مناسب عروسی و مهمانی شب بود ….! نگاهی انداخت و خواهش می کنمی زیر لب گفت و سرش به سمت سپیداری که سر به آسمان داشت واز پس دیوار باغ همسایه دیده می شد برگشت ، دیدن رقص شاخ و برگ های سپیدار در نسیمی ملایم ، نَم نَمک حس خوبی میان رگهایش جاری می کرد که ناگهان نفس های گرم مهناز را جایی نزدیک گوشش شنید:

« خیلی خوش تیپه نه ….؟»

به آنی سرش به سمت او چرخید خب یقینا منظورش فرهنگ بود که در پیراهن سفید جذاب تر از همیشه به نظر می رسید اما خودش را به نفهمیدن زد ، سری به اطراف تکان داد و پرسید:

« منظورتون کیه…؟ متوجه نشدم ….!؟»

مهناز هسته ی زرد آلو را داخل پیش دستی انداخت و همانطور که نگاهش را از فرهنگ بر نمی داشت جواب داد:

« فرهنگ رو می گم …. لامصب رفتار هاش بد جوری مردونه اس ، سوای تیپش که خوبه من کشته و مرده ی اون غیرت زیر پوستیش هستم که حس خوبی به آدم میده …. گذشته از رابطه ی فامیلی که با هم داریم میونه ی خوبیم با هم داریم … »

به صندلی تکیه داد و نگاهش را در صورت مهناز به گردش در آورد ، نیازی به حلاجی حرف هایش نبود معنی ساده ی حرف های او که در کلمات می پیچید و به خورد او می داد این بود که« من به فرهنگ نظردارم و درمورد اون فکر و خیال خام به سرت نزنه …!»

در هزار توی ذهنش در به در به دنبال کلمات بود تا جوابی پرو پیمان ولی مودبانه بیابد که مهناز مجال نداد و ضربه فنی اش کرد :

« گیسو جون بین خودمون بمونه که از وقتی دیدمت به دلم نشستی ، فرهنگ از من خواستگاری کرده و جواب مثبت رو هم دادم ، فقط خانواده هامون منتظرند تا مدرک فوق لیسانش رو بگیره و همه چی رو رسمی کنیم …. می دونی یه علاقه ی نا گفته بینمونه …..متوجه منظورم هستی که …!؟»

گیسو حس و حال کسی را داشت که از بالای صخره ای به اعماق دره پرتاب شده باشد … دستی روی احساس نو شکفته اش کشید و نرم نجوا گونه گفت :« یه وقت غصه نخوری درست می شه …»

تاج غرورش را برداشت و روی سرش گذاشت و با سر افراشته گفت:

« مبارک باشه به سلامتی ….»

مهناز ضربه ای آهسته به پای گیسو زد و در حالی بلند می شد از درون ظرف میوه خوری هلویی درشت و آبدار برداشت و گفت:

« پاشو بریم پایین پیش فرهنگ و برزو …..بوی کباب بد جوری اشتهام رو لقلقک میده … »

گیسو خودش را از اعماق دره بیرون کشید، آب دهانش را فرو داد و از جایش برخاست و به دنبال او راهی شد.

****
مهناز جلو تر از گیسو به راه افتاد و قتی به پای منقل کباب رسید دستش را به حالت باد بزن به اطراف تابی داد و کنار فرهنگ ایستاد :

« برزو خان چه بو و بَرنگی راه انداختی …. دلم غش رفت »

سپس نیم نگاهی به گیسو که کمی آن سو تر ایستاده بود انداخت و با یک حرکت ناگهانی خیلی خودمانی هلو را در دستان فرهنگ جا داد و گفت:

« بیا برات هلو آوردم …خیلی شیرین و آب داره ….»

فرهنگ متعجب اخم هایش نا خود آگاه در هم فرو رفت …. در برابر عمل انجام شده قرار گرفته بود و نگاهش به آنی به سمت گیسو چرخید که نه اخمی داشت و نه لبخندی درست مثل رنگ خاکستری خنثی بود و سفیدی لبهایش پیش رنگ پریده ی صورتش پادشاهی می کرد ….

با حفظ همان چین میان ابرو هایش با لحنی سرد گفت :« ممنونم میل ندارم ….» و می خواست آن را گوشه ای بگذارد که برزو جستی زدو هلوی بلاتکلیف را از میان دست فرهنگ قاپید ، گاز محکمی به آن زد و به جای آن باد بزن را دست او گذاشت گفت:

« مهناز خانوم دست شما درد نکنه…..راست می گفتی خیلی خوشمزه اس … »

سپس رو به گیسو شدو ادامه داد:

« میگم آبجی گیسو علاو بر مهناز خانوم دست این سوسک ها هم درد نکنه که حمله کردن ها ….! سورو سات ما جور شد….! »

گیسو خندید و فرهنگ دلش رفت برای خنده ای که مثل نسیم شکوفه های نورس سیب را از شاخه می تکاند ….

مهناز متوجه ی طعنه ی تلخ برزو نشد ، چندشی زیر لب گفت و سرش را به سمت دیگر چرخاند ، چتری اش را که تا چانه اش امتداد داشت و روی صورتش تاب می خورد ر ا پس زد و رو به

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۱۷.۰۹.۱۶ ۰۲:۵۳]
فرهنگ گفت:

«کباب پای منقل مزه میده نمی خوای با پارتی بازی یه لقمه من رو مهمون کنی ….!؟»

فرهنگ معذب از این فاصله ی کم بین خودش و او ، قدمی پس رفت و مشغول باد زدن شد ، با اخم ی درشت بین دو ابرویش مردانه و محکم جواب داد:

« اگه یه کم صبر کنید آماده می شه سر سفره همه با هم می خوریم …. »

مهناز که می خواست موقعیتش را به این دختر خوش چشم و ابرو نشان دهد ، خودش را نباخت و لبخندی به روی فرهنگ پاشید و فاصله را پر کرد و باز هم کنار او ایستاد ….

گیسو فاصله ی آن دو را دید که جفت هم ایستاده بودند و تنها مرز بین شان ، آستین لباس هایشان بود و دلش به هزار تکه ی نا مساوی تقسیم شد …رویش را برگرداند و باز هم به سپیدار باغ همسایه رسید که بی خیال غم دنیا ،سر به آسمان داشت …

برزو بی مقدمه به سمت خانه باغ راهی شد و گفت :

« فرهنگ من میرم نمکدون و بیارم ، فکر می کنم کبابا یه کم همچین بی نمکه ….»

گیسو با رفتن برزو اندکی ایستاد و عاقبت معذب از حضورش بین آن دو با اجازه ای گفت تا به پیش مامان بزرگ گلابش برود ، اما با صدای برزو که از روی ایوان مهناز را صدا می زد سرش را به سمت ایوان چرخید :

« مهناز خانوم یه دقیقه تشریف بیارید کمک…. من نمک رو پیدا نمی کنم، دست شما بود که داشتید خیار می خوردید ، لامصب شده جن و من بسم الله … آدرس هم نده که سواد ندارم ،خودت بیا …. »

مهناز ناراضی « اَه » ریز و کوتاهی گفت و به سمت خانه راهی شد و با رفتن مهناز ، گیسو هم عزم رفتن کرد که با صدای فرهنگ به سمت او برگشت :

« صبر کن کجایی میری ….!؟»

در صدایش خواهشی نرم ، آشکارا نهفته بود، تمنایی بی صدا، حالا باید دلش از خوشی عود و چنگ می نواخت ، ولی وقتی به یاد خواستگاریش از مهناز افتاد مجلس عزا داری برای دلش اعلام کرد .. اوبرای فرهنگ جوجه نویسنده ای بود که راز هایی را که نباید می دانست و یک سر نخ جواب ها ی این راز هادر دست او بود ….

نگاهش را به سمت زیر سُر داد و با لحنی سرد جواب داد:

« آقای فتوحی باور کنید من هنوز نتونستم سر صحبت رو با مادرم باز کنم تا بلکه به آدرس این خانوم برسم ، ولی بهتون قول میدم تا آخر هفته ی آینده یه آدرس یا حتی شماره تلفن پیدا کنم و بهتون بدم ….»

فرهنگ که معنی اخم او را نمی دانست و آن را به حضور خسرو ربط داد و باد بزن را به کناری گذاشت وپر شتاب تکه ای نان از داخل سینی کنار منقل برداشت و دو تکه کباب از سیخ جدا کرد و لای نان پیچید و به سمت او گرفت ،با لحنی نرم و البته مردانه گفت:

« به خاطر این موضوع نگفتم صبر کنی …..بیا بخور رنگ به روت نمونده ….»

گیسو نمی توانست بین حرفهای مهناز که از خواستگاری و علاقه ی بینشان می گفت ، با رفتار فرهنگ و انعطاف آشکاری که در برابر او داشت ، تعادل برقرار کند …. گیج و سردر گم میان افکار مثبت و منفی ،مردد نگاهش بین صورت او و لقمه ی در دستش می چرخید ، عاقبت لقمه را گرفت و با تشکری به سمت باغ به راه افتاد و لقمه ی کباب را همراه بغضی که چهار دست و پا بیخ گلویش نشسته بود فرو داد .

فرهنگ چشم از قامت گیسو که قدم به قدم از او دور تر می شد گرفت و کلافه دستی به میان موهای کنار شقیقه اش برد …

می بایست قبل از این که سوء تفاهمی در مورد مهناز برای گیسو پیش بیاد با او صحبت کند و از احساسی که مثل پیچک تار و پودش را محاصره کرده حرف بزند ….

باید تکلیف دلش را روشن می کرد، سر به آسمان برداشت و تکه ای ابر سفید پنبه ای بالای سرش دید ، که تک و تنها در آبی آسمان سرگردان بود ، چشم هایش را بست و زیر لب زمزمه کرد :

« خدایا من رو این پایین می بینی ….؟یه راهی پیش پام بذار….»

سپس چشمانش را باز کرد و برای دلش اولین قدم را برداشت و به گیسو پیامک زد :

« دوش در حلقه ی ما قصّه گیسو ی تو بود / تا دل شب سخن از سلسله مویِ تو بود »
« باز کن این اخم ها رو …..! »

گیسو با صدای دینگ پیامکش قدری از پر حرفی های ناهید خانوم که یکی به میخ می زد و دیگری را به نعل ، فاصله گرفت و پیامک را باز کرد و با خواندن آن لبخند پروانه وار روی لبش نشست و سرش به سمت فرهنگ که تنها کنار منقل ایستاده بود برگشت ،که مسیر نگاهش به سمت او قدم می زد ، لبخند شیرینی هم روی لب او لم داده بود……

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۲۰.۰۹.۱۶ ۰۴:۱۰]
فرزانه و گلی خانوم دنج ترین جای باغ زیر درخت سیبی که شاخه و برگش چتری روی سرشان بود نشسته و سیب های گلاب آویزان از شاخه شاهد گفتگویشان شدند ….

فرزانه نگاهش به روی مورچه هایی که قطار وار پشت سرهم تلو تلو خوران دانه ها را به لانه می بردند ثابت شد و با سری فرو افتاده گفت:

« گلی جون تو هم مثل خواهر نداشتی من ، می دونی رابطه ام با مامانم خیلی خوبه ، ولی یه چیزهایی رو دوست داری به کسی بگی که تقریبا هم سنت باشه و بتونه تو رو درک کنه، کسی مثل یه دوست یا خواهر ….»

فرزانه به این جای جمله رسید ، تامل کوتاهی کرد و بعد از یک نفس عمیق ، سر برداشت و به گلی نگاه کرد:

« این حقیقت رو که من نازا هستم رو خانواده ام می دونند، ولی این که خسرو هر چند وقت یه بار پاش رو می کنه توی یه کفش و می گه که بچه می خوام چیزی نمی دوند … !

اون موقعه است که بد قلقی هاش شروع می شه و من هم به اجبار به ساز نا کوکش می رقصم و خودم رو براش می کنم عروس فرنگی تا به چشمش بیام ، و برای این که خانواده ام قصه نخورند خودم رو شاد نشون میدم!

نمی گم مرد بدی ها …..! دوستم داره و «اورت» به پام پول می ریزه ،ماشین زیر پام انداخته و کارت بانکیم پرو پیمونه ،ولی همیشه خلاء یه بچه وسط زندگی ما وجود داره و این حقیقت انکار ناپذیره ! و من تمام تلاشم رو می کنم تا این زندگی رو حفظ کنم ….»

گلی متاثر دستش را روی دست فرزانه گذاشت ، نرم و دلدار دهنده گفت:« عزیزم ….!»

سپس جمله هایش را با احتیاط بیان کرد و ادامه داد:

« تو که سنی نداری ….!؟ هنوز سی و سه سالت هم نشده ! چرا بازم تلاشت رو نمی کنی…؟ اصلا از کجا این قدر مطمئنی که ایراد از توئه و از شوهرت نیست ….!!؟»

فرزانه حسرت هایش را با آب دهان فرو داد :

« ایراد از منه …! بهترین دکتر های تهران رو رفتم و آزمایش هام رو پیش دکتر ریاحی دوست خانوادگی مون انجام دادم که یکی از بهترین و مجهزترین آزمایشگاهها تهران رو داره و درصدش خطاش خیلی کمه … مشکل از منه که یه نقص مادر زادی دارم ، یه مورد نادر … !»

گلی خانوم سر تا پا گوش بود و فرزانه غرق در صحبت و با صدای مهرانگیر خانوم که از روی ایوان فرزانه را می زد ،فاصله ای بین درد دل هاشان افتاد :

« فرزانه جان …..مادر پاشو بیا کمک سفره رو بندازیم، کباب ها یخ کرد ….»

فرزانه که حالا قدری سبک تر شده بود ، با لبخندی از جایش بلند شد و دستش را به سوی گلی گرفت ، با یک حرکت او را از زمین جدا کرد وبا حفظ همان لبخندروی لب های خوش فرمش گفت:

« گلی جون! سفره ی درد دلمون رو جمع کنیم ، بریم سفره ی ناهار رو پهن کنیم …. ممنونم که شنونده ی خوبی هستی ….»

گلی لبخندی به روی صداقت او زد و شانه به شانه اش راهی شد….

****
سفره ی ناهار میان ایوان خانه باغ پهن شد …. سفره ای که هر یک از خانواده ها سهمی در آن داشتند ….

کوفته و دلمه ی برگ خوش آب رنگ هنر دست گلی خانوم بود و آش رشته ، باقالی پلو با مرغ هم دست پخت حاج خانوم ….. فرزانه هم کنار جوجه و کباب برگ مادرش اولویه و کتلت گذاشته بود و سفره ای بود رنگارنگ ….!

تنها خانواده ای که سهمی در غذای سفره نداشت ، ناهید خانوم بود که شرمنده با خنده ای مصنوعی گفت:

« شرمنده من چیزی درست نکردم ، فرزانه جون حرفی به من نزد ! وگرنه لوبیا درست می کردم که می دونم فرهنگ خان خیلی دوست داره ….»

مهرانگیز خانوم خواهش می کنمی گفت و تعارف هایش را دریف کرد ، پر چادرش را روی هم کشاند وکنار حاج رضا که در صدر سفره نشسته بود جای گرفت ، میهمانان هم گرد سفره و گیسو و گلی هم مثل همیشه دو سوی گلاب خانوم نشستند ….

حاج رضا بسم الله ی گفت و با تعارف مهر انگیز خانوم میهمانان شروع به خوردن کردند ….

گیسو بر عکس یکی دو ساعت پیش حال دلش خیلی خوب بود ، اصلا مگر می شود اشعار حافظ را بخوانی و حالت خوش نشود ! حالا اگر یک بیت از آن را از شخصی خاص هدیه بگیری که دیگر هیچ ، حال و احوال روزگارت هم خوب می شود !

فرهنگ با سری فرو افتاده نرم و آهسته دلمه های برگ را لای نان می پیچید و به دهان می گذاشت و تمام هوش و حواسش پی گیسو می چرخید که کمی آن سو تر نشسته بود و نگاهش را از بشقابش بر نمی داشت ….

خسرو هم علی رغم سر فرو افتاده اش ،زیرکانه نگاهش بین گیسو و گلی و چشم و ابروی خوش قواره ی آن دو که خیلی به هم شباهت داشت می چرخید …. !و با دهانی پر از غذاها تعریف می کرد و گاهی هم تکه ای کباب از بشقاب خودش به داخل بشقاب فرزانه روانه می کرد ….!

با صدای مهر انگیز خانوم سرها از بشقاب ها بلند شد و به سمت او چرخید:

« ان شاءالله سفره ی شادی بعدی که پهن می شه ، سفره ی عروسی فرهنگ من باشه … »

همه ان شاءالله ی بلند گفتند ، سپس قدری درون سفره خم شد ،بشقاب ته دیگ را به سمت مهناز هول داد :

« بخور مهناز جون می دونم ته دیگ دوست داری … ایشا الله عروسیت….»

فرهنگ به سختی لقمه اش را

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۲۰.۰۹.۱۶ ۰۴:۱۰]
فرو داد …. حس کاغذ لای منگنه را داشت که بی صدا له می شد …. فکرش ناتوان از تفکری منطقی مثل کلاف سر درگم در هم تنیده بود …. تمام اشتهایش مثل مرغ مهاجر پر زد و بشقاب نیم خورده اش را پس زد ….

برزو که متوجه ی حال فرهنگ شد …. لیوان کنار دستش را پر از آب کرد به دست او داد و کنار گوشش پچ پچ کرد :

« با فرهنگ ، با مرام ، تو که چیزی نخوردی ….!؟»

سپس لبش را به گوش فرهنگ چسباند و آهسته تر از صدای نفس هایش گفت:

«روی من حساب کن همه جوره پای رفاقتت هستم …»

سپس قدری فاصله گرفت و رو به حاج رضا با شوخی و خنده گفت:

« حاجی نمی شه یه هفته در میون بیان کوچه رو سم پاشی کنن ….! لا مصب بد جوری داره خوش می گذره …. »

دهانهایی که می جنبید به خنده باز شد و ناهار ظهر جمعه میان خنده و شوخی برزو به پایان رسید.

****
بعد از ناهار زیلویی زیر درختان باغ پهن شد و دُوری ها از هندوانه و خربزه پر شدند و همگی دور آن نشستند ….

خسرو مثل اربابی که حس بزرگی کاذبی زیر پوستش نشسته باشد ! به مخده ی لاکی رنگ که تکیه گاهش تنه ی درخت بود ، تکه داد و درحالی که هندوانه را با ژستی که بوی پولداری می داد ، به سر چنگال می زد و به دهان می می برد ، نگاهی گذرایش را از گلی خانوم که کنار مادرش نشسته وخودش را با پوست کندن خیاری سر گرم می کرد عبور داد ، رو به فرهنگ گفت:

« مهندس …. یه پیشنهاد خوب برات دارم اون لَگنی رو که زیر پات انداختی رو بفروش به خودم ، یه عروسک می ندازم زیر پات ….! و باقی پولش رو هم از دَم قسط هر چی ته جیب بود و خوش داشتی بده …..! »

سپس چشمکی زد و سرش را به اطراف تکان داد :

« هوم … نظرت چیه ….؟»

فرهنگ معذب لبخندی تلخی زد ، مثل طعم سیبی کالی که لب و دندانت را به هم می دوزد! منزجر از این دانه پاشیدن های خسرو بود ، که تازگی ها به صرافت افتاده بود تا حواسش را به برادر زن گرامیش بدهد….! دست این گرگ که سلامش چندان بی طمع هم نبود ، برایش رو شده بود … ! نفس عمیقی کشید تا صدایش بوی خشم نداشته باشد …. کوتاه و البته پر طعنه جواب داد:

« ممنونم خسرو خان از شما زیاد به ما رسیده …..! فعلا با این لگنی که شما می گید سر می کنم ، ماشین حاج رضا هم که خدا رو شکر سر حاله ، اگه مشکلی پیش بیاد بی وسیله نمی مونیم ….»

خسرو چنگالش را به داخل پیش دستی گذاشت ، این بار نگاه گذرایش به گیسو رسید که کمی آن سو تر کنار مادرش نشسته و نگاهش به زیر بود ….

حس خود بزرگ بینی اش تطمیع نشد ، دهان پر کرد تا درشتی بار شانه های این جوجه مهندس که تازگی ها راه و بی راه درشت بارش می کرد ، بکند! اما زنگ موبایلش مجالی نداد با عذر خواهی کوتاهی از جایش برخاست ، دقایقی به کوتاهی چند جمله برگشت و رو به جمع گفت:

« با عرض معذرت از حضار، کاری پیش اومده باید از خدمتتون مرخص بشم ….. دست همگیتون درد نکنه ناهار خوشمزه و پرو پیمونی بود. »

سپس رو به حاج رضا شدو با لحنی چابلوسانه ادامه داد:

« حاجی اجازه ی مرخصی می فرمایید …؟ کاری پیش اومده باید برم…! اوامری باشه درخدمتم و با یه تلفن قرار رو کنسل می کنم .»

حاج رضا لبخندی از سر رضایت به روی خسرو پاشید و کوتاه جواب داد:« برو به سلامت ، رسیدی تهران یه خبری بده ….»

مهناز نازی روی صدایش نشاند و از جایش برخاست ،قدمی پیش گذاشت ، در یک قدمی او ایستاد دست در بازوی خسرو فرو برد ،با اخمی تصنعی معترض گفت:

«اِ …. داداش کجا میری ….؟ تازه داره بهمون خوش می گذره ….!»

خسرو خم شد و گونه اش را بوسید و دستی هم به موهای فرزانه که سرش به سمت او بالا آمده بود ، کشید گفت :

« نمی شه …! کاری پیش اومده باید برم ، تو و فرزانه و مامان هم امشب همراه حاج رضا و مهرانگیز خانوم اینجا بمونید ، فردا آقای مهندس زحمت می کشه و شما رو می رسونه خونه …. »
سپس خم شد از روی چادر سر ناهید خانوم بوسید را که با حظی وافر او را تماشا می کرد ، سپس قامتش صاف شد ، دستانش به پر شلوارش گرفت و آن را با یک حرکت قدری روی شکمش کشاند و رو به فرهنگ گفت:

« فرهنگ جان …زنم و مادر م، علی الخصوص آبجی کوچکم رو سپردم دستت ، بی زحمت سر راه فردا برسونشون ….!»

فرهنگ با شنیدن دستورات آمرانه ی خسرو ، نا خود آگاه گره ی بین ابروهایش افتاد و چهره اش قدری هم رفت ، اما هیچ نگفت ….!

بیش از این تاب حضور پر نیرنگ او را را نداشت ، از خدا خواسته از جایش برخاست تا خسرو را راهی کند ، پشت سرش گلی خانوم و گیسو هم برای خداحافظی به احترامش ایستادند و نگاه خسرو به آنی به سمت گلی برگشت چشمان ریز و کشیده اش مثل شمشیری گداخته تا عمق جان او نفوذ کرد ….! آزموده تر از آن بود که نوع نگاه های مردان را نشناسد ابرو های کمندش را درهم تاب داد و نگاهش را هم به زیر خم کرد ….. خسرو رو ی پاشنه پا چرخید و رو به گلاب خانوم شد :

« خانوم بزرگ دیدارتون برام سعادتی بود، با اجازه تون مرخص

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۲۰.۰۹.۱۶ ۰۴:۱۰]
می شم ، ان شاءالله بهتون خوش بگذره …. کوفته های خوشمزه ای بود …»

خسرو این را گفت ،خداحافظی کرد و با بدرقه ی فرزانه راهی شد ….

گلاب خانوم هم خدا نگهداری نه چندان گرم و صمیمی بدرقه ی راهش کرد . از این مرد آب زیر کاه که بنا بر مصلحت روی چشمان دریده اش پرده ی حیا انداخته بود، اصلا خوشش نیامد، مردی که با زرنگی و رندی ، رگ خواب حاج رضا و مهرانگیز خانوم زیر دستش آمده بود …..!

سرش را قدری به گوش گلی نزدیک کرد، خیلی ریز آن گونه که فقط گلی شنونده باشد ،زمزمه وار گفت:

« عجب میرزا قَشمشَمی …. !»

سپس خیار پوست کنده را از گلی گرفت و قِرچ قِرچ کنان مشغول خوردن شد ….

****

گیسو سرش را به درخت سیب پشت سرش تکه داد و نگاهش به آبی آسمان بود ،همان جایی که می دانست خدا از پنجره هایش به زمینی ها نگاه می کند و درهای رحمتش را به روی آنها می گشاید …

دلش می خواست نردبانی داشت که بلندای آن به سقف آسمان می رسید ! تا چند تکه ابر سرگردان این دریای آبی را که مثل لکه های سفید می درخشیدند ، میان دستانش می فشرد …! دلش می خواست از حس نوشکفته اش با ابر ها حرف می زد ، از مردی می گفت ، که با اندکی فاصله از او نشسته بود و عطرش غالب به تمام عطر های مشامش را نوازش می داد … و از حس خوبی می گفت که به وقت خواندن پیامک او زیر پوست احساسش ولوله ای شیرین پیدا کرده بود ، شیرینی این جمله ی کوتاه « باز کن اون اخم ها رو » در کنار شعر لسان الغیب برایش حکم نقل و نبات معطر داشت ….

هنوز چند پله بیشتر از نردبان خیال بالا نرفته بود، که با صدای مهناز مجبور شد به زمین برگردد !

« گیسو جون خیلی ساکتی ! از خودت بگو ،از فرزانه جون شنیدم امسال پیش دانشگاهی بودی ، رشته ات چیه….؟ کنکور رو چطور دادی …!؟»

فرهنگ نگاهش به سمت گیسو برگشت ،چهره اش زیر سایه برگهای درختان که نور از میانشان درذکی سرک می کشیدند و روی صورتش می نشستند ، تلألو خاصی داشت ….! وچشمان خمارش بی بهانه دل می برد …. به سختی چشم از ناز خوابیده در نگاه او گرفت وبعد از نفس عمیقی ، سرش را به زیر انداخت .

گیسو دستی به پر شالش کشید ،بدون اینکه بداند در دل فرهنگ چه قیامتی بر پاست ! نگاهش را از مامان گلی که آن سو تر در جمع خانوم ها نشسته بود و گل می گفت و گل تر می شنفت گرفت و نیم نگاهی روانه ی فرهنگ کرد ، صادقانه جواب داد:

« رشته ام تجربیه …..والا زیاد امیدی ندارم که قبول بشم ، وقتی که از جلسه ی کنکور بیرون اومدم ذهنم قفل شده بود! راستش فکر نمی کنم حتی مجاز بشم …!»

مهناز که بازهم حس برتریش به غلیان افتاده بود و خودش را یک به هیچ از گیسو پیش می دید ، لبخندش حسش را نشان داد ، نگاه کشدارش را به سختی از صورت فرهنگ گرفت ، قری به گردنش داد و گفت:

« شکر خدا من تازه لیسانسم رو تازه گرفتم ، راستش یه دوره کوتاه مریض شدم و علاقه ام رو به درس خوندن از دست داده بودم بعد از ازدواج فرزانه جون با داداشم ، فرهنگ برای ادامه ی تحصیل خیلی تشویقم کرد … »

فرهنگ بی توجه به حرفهای مهناز ، مسیر نگاهش را با اشتیاق به سمت گیسو کج کرد و با لحنی نرم گفت:

« این حس گیجی بعد از کنکور طبیعیه …. به خصوص برای دواطلب هایی که خیلی درس خوندن این حالت بیشتر پیش میاد … آخر هفته ی دیگه نتایج در میاد انشاء الله که خبر های خوش می شنویم ….»

مهناز پوزخندی زد ، با لحنی که تمسخر لابه لایش چپانده بود گفت:

« غصه نخور دختر …. حالا دکتر نشی به جایی بر نمی خوره و امورات مملکت لنگ نمی مونه ….!»

گیسو نفس عمیقی کشید ، دلش به حال شب زنده داری هایش سوخت که بی ثمر هدر داده بود ، همه ی این ها به یک سو ، مامان گلی ناز نازیش رو بگو که تار تار موهایش را می کند و به دست باد می داد…. !

غصه ها سوار بر اسب و با ساز و یراق از راه رسیدند و از دروازه ی دلش وارد شدند، ولی مجالی برای پذیرایی از آنها پیدا نکرد و با صدای شاد برزو که پَر تیشرتش را پُر از گیلاس کرده بود و به سمت آنها می آمد ، حواسش به سمت او برگشت ….

****
اورت :بسیار زیاد ، فراوان
میرزا قشمشم : آدمی که خودش را لوس می کند و بیشتر از آنچه که هست خودش را نشان دهد ، منشی بی مایه و پر مدعا
دوری :بشقاب ، بشقاب بزرگ « منبع فرهنگ نامه دهخدا»

*****

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۲۱.۰۹.۱۶ ۰۷:۰۶]
برزو سرخوش با لبخندی که به لبهایش سنجاق شده بود ،روی زیلو کنار دست حاج خانوم زانو زد ،گیلاس های درشت و آبداری را که مثل دانه های یاقوت سرخ غلتان می درخشیدند را روی دامن او سرازیر کرد و با همان لبخند گفت:

« حاج خانوم بیا ببین گل پسرت چی برات چیده …. گیلاس آوردم برات مثل باقلوا ….!»

سپس یکی از گیلاس ها را برداشت و به دهان برد و درحالی که بَه بَه و چَهچَه می کرد ادامه داد:

« گیلاس باغ همسایه اس ….! دیوار کاهگلی ته باغ کوتاهه ، راحت ازش پریدم اون طرف ….! »

حاج خانوم لب گزید و کوتاه ولی شرمنده گفت :« کار خوبی نکردی مادر….»

حاج رضا به این همه شیطنت خوابیده زیر پوست برزو لبخندی زد ،دستی به سرش طاسش کشید و به مخده تکیه داد:

« حاج خانوم عیبی نداره …. صاحب باغ رو می شناسم ازش حلالیت می گیرم ….»

برزو دست به پر جادر مادرش برد تا گیلاسی دیگر بردارد ، که گلاب خانوم با نوک بادبزنش نرم روی دست او کوبید :

« آدم باید خودش عاقل باشه …..! تا رضایت صاحب مال نباشه این گیلاس نیست که می خوری آتیش جهنمه ….»

برزو سر برداشت ،نگاهش به فرهنگ رسید که متعجب به او خیره شده بود و معنی ساده ی حرف چشمانش این بود که «تو آدم بشو نیستی …»

گلاب خانوم بعد از سکوتی کوتاه پر چادرش را روی پاهایش کشید و نگاهش را درجمع چرخی داد گفت:

« شاید مناسبت نداشته باشه ، ولی این کار تو من رو یاد یه حکایت قدیمی می ندازه که آلان می خوام براتون تعریف کنم…»

گیسو کشته و مرده ی حکایت های قدیمی مامان بزرگ گلابش بود، قصه هایی که به عشق و عاشقی ختم می شد …. با اشتیاق قدری نزدیک تر شد ، کنار دست او نشست و فرهنگ هم با رعایت فاصله کمی آن سو تر …. همه مشتاق به دهان گلاب خانوم چشم دوختند:

گلاب خانوم نگاهش به روی فرهنگ و لبخند نرم روی لبش ثابت شد ، بعد از تاملی کوتاه گفت:

« روزگار های خیلی دور یه جوونمرد خوش قدو بالا و با ایمانی که اون را مَلک خان صدا می زدند از راهی می گذشت که می بینه داخل رود خونه سیب سرخی قل قل کنان می رفت جستی می زنه و سیب رو از آب می گیره و گاز محکمی به سیب سرخ می زنه و با لذت اون رو می خوره و یک دفعه با خودش می گه« نکنه صاحبش راضی نباشه ….!؟ »دل نگرون پرسون پرسون صاحب باغ رو پیدا می کنه و ازش حلالیت می طلبه .. صاحب باغ بهش می گه حلالت نمی کنم مگر این که با دختر من که از زشتی شُهره ی شَهره رو به عقد خودت در بیاری ….!»

برزو تمام حواسش پی گلاب خانوم بود و گاهی هم گیلاسی به دهان می گذاشت ، بریده بریده گفت:

« خانوم بزرگ این که نامردیه ….!»

خنده مهمان لبها شد ، فرهنگ کوتاه و گذار نگاهش را به گیسو داد و دلش رفت برای خنده ای که پروانه وار روی لبهایش نشسته بود ، با صدای گلاب خانوم نگاهش به سمت او برگشت:

گلاب خانوم چشم غره ای جانانه خرج برزو کرد و ادامه داد:

«ملک خان که جوون با ایمان و خدا ترسی بود ، حلال و حروم سرش می شد ، تردید هاش رو کنار گذاشت و قبول کرد ! وقتی عاقد اومد و اون ها رو به عقد هم در آورد و چادر سفید عروسش رو بالا زد دیدکه یه دختر مثل پنجه ی آفتاب روبروش نشسته و صورت قرص ماهش از زیبایی می درخشه ….! متعجب به سمت صاحب باغ که حالا پدر زنش بود بر می گرده و صاحب باغ بهش می گه .. دخترم از خوشگلی خواهان زیادی داشت ولی من به دنبال یه جوون با ایمان می گشتم که حاضر باشه دنیاش رو برای آبادی آخرتش بفروشه … که خدا تو رو سر راهم قرار داد …. این هم مزد و پاداش ایمانت ….»

همه با لذت سر تا پا گوش در خلسه ای نرم فرو رفته بودند ، و قتی به آخر قصه که رسیدند ساز دلشان کوک کوک بود ….

برزو خیلی جدی پر تیشرتش را قدری به سمت بالا برد ، خم شد و گیلاس های باقی مانده را داخل آن ریخت و در حالی که بلند می شد رو به حاج خانم گفت:

« حاج خانوم من رفتم حلالیت بطلبم …. فقط خدا کنه دخترش مثل پنجه ی آفتاب باشه و رو دست نخورم ….!»

خنده هابه پرواز در آمد …. و بازار شوخی و خنده بازهم داغ داغ شد و هرکس چیزی می گفت.

فرهنگ میان صحبت های جمع که گل انداخته بود و مهناز میدان داری می کرد ،از جایش برخاست و به بهانه ی برداشتن پتوی کنار دست گیسو به سمتش رفت خم شد و آن را برداشت و سیبی را که در دست داشت ، خیلی نرم کنار پای او گذاشت و بی آن که به او نگاه کند از کنارش بلند شد و همراه پتو به داخل ساختمان رفت .

این دوم قدم برای دلش بود ….! حرکتی نرم مثل نوازش یواشکی گل برگ های یاس و هیچ کس به غیر از گیسو متوجه ی آن نشد ….

گیسو سیب گلاب را برداشت ،بویید بوی عطر مَلک خان او با بوی سیب عجین شده بود ….!

آفتاب دامن زری پر نورش را از سر باغ جمع کرد و جایش را به مخمل شب داد و گلی خانوم شنبه صبح ، کار و اداره اش را بهانه کرد و میان اصرار ه

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۲۱.۰۹.۱۶ ۰۷:۰۶]
ای مهرانگیز خانوم حاج رضا و فرزانه راهی تهران شدند …. باغ سیب و دور همی اش به پایان رسید ولی برای گیسو و فرهنگ سرآغازی برای دلدادگی هایشان بود ….

****

صدای آواز جیر جیرک ها که با تاریکی هوا ، بی ساز و دُهل یک سره می خوانند از ته باغ به گوش می رسید ….

مهرانگیر خانوم به همراه مهیمانانش به داخل ساختمان رفته بودند ، فرهنگ پایین ایوان رو به باغ ایستاد ، چشم هاش را بست تا گیسو را میان رویا های رنگی اش ببیند ، نفس عمیقی کشید، باید تلکیف این بی قراری دلش را روشن می کرد . چشم از هم گشود و برای گیسو پیامک زد :

« می دونم در خواست زیادیه …!؟ ولی خواهش می کنم فردا به همون جایی که دفعه ی پیش دیدمتون تشریف بیارید ….»

پیام را چند بار خواند با وسواس یکی دو بار آن را پاک کرد و در نهایت دل به دریا زدو آن را فرستاد ….و صدای مهناز به میان هیجان هایش آمد :

« خلوت کردی …مزاحمت نیستم …!؟»

اخم هایش مثل ضربدر در هم افتاد … باید می گفت بله مزاحم آرامشم شدی ،اما با یک تصمیم آنی جواب داد:

کانال عاشقي

همچنین ببینید

پارت ۱۷ رمان باغ سیب

مهرانگیز خانوم چتر آبی رنگش را که خیس بود را قدری تکان داد ،آب از …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *