یکشنبه , مهر ۲۹ ۱۳۹۷
خانه / رمان / پارت ۸ رمان هزار چم
کانال عاشقي

پارت ۸ رمان هزار چم

 

منیره یک ظرف بزرگ پر از نون خامه هایی گِرد و خوشگل را روى میز می‌گذارد و می‌گوید:

_ آقا خریدن.

شهاب با نیشخند در حالی که اولین نون خامه ای را بر می‌دارد، می‌گوید:

_ جان خودم اصلا مراعات سن و وزنش رو نمی‌کنه!

الناز اخم می‌کند.

_ ماشاالله داداشم باشه!
ورزشکاره، خوبم می‌خوره.

عزیزه خاله جان چند بار به میز می‌زند و “لا حول و لا قوه الا باالله” می‌خواند و بعد به من اشاره می‌کند

_ شهاب! به خانومتم تعارف کن.

انگار تازه یادش می افتد که من هم حضور دارم.
همان نون خامه ای گاز زده اش را جلوى دهانم می‌گیرد.

_یک گاز بزن خوشمزه تر شه!

شرمزده سرم را پایین می اندازم.

قهقهه می‌زند و می‌گوید:
_ دوباره که شدی لبو!
بابا اینا خودی ان،
تو هم زنمی.

آرام می‌گویم:

_ نکن شهاب، زشته!

دستش را دور گردنم حلقه می‌کند و فشارم می‌دهد.

_ زشت چیه!
خوشگل تر از تو هم مگه داریم؟

چرا این قدر با صدای بلند حرف می‌زند؟!

نون خامه ای را بیشتر به صورتم نزدیک می‌کند

_ گاز بزن جون شهاب، گاز بزن!

حس می‌کنم در حال خفه شدن هستم.
از سنگینی نگاه بیوک خان می‌خواهم آب شوم و یک راست به کف زمین عمارت جبارزاده بپیوندم!

تقلا می‌کنم تا از قفل بازوى ستبرش خودم را بیرون بکشم، اصلا متوجه حال من نیست!

لپم را محکم گاز می‌گیرد.
صدای استغفرالله گفتن عزیزه خاله جان و سکوت بقیه بیشتر شرمزده ام می‌کند…
ناله می‌کنم

_ تو رو خدا شهاب!

بیشتر فشارم می‌دهد و نون خامه ای را به لبم می‌چسباند.
بینی و صورتم خامه ای می‌شود، قهقهه می‌زند و نوک بینی ام را لیس می‌زند.
میان خنده می‌گوید:

_ یالا گاز بزن گفتم.

اینبار الناز دخالت می‌کند.
_ چرا اذیتش می‌کنی؟

با دهان کجی می‌گوید:
_ زنمه!

دوباره شروع می‌کند به پشت سر هم بوسیدنم.
آن همه بوسه های صدا دار و اصرار برای گاز زدن نونه خامه ای…

اینقدر تقلا زده ام که حس می‌کنم کبود شده ام. سعی می‌کنم بازویش را از دور گردنم باز کنم، ناله می‌کنم

_ وای خفه شدم!

” شهاب الدین!!!!”

وسط پله هاى وسط سالن ایستاده و با جدیت و تشر به سبک خودش شهاب را صدا می‌زند!

هول می‌شود و سریع رهایم می‌کند، من هم دست و پایم را گم می‌کنم و سریع یک دستمال از میز کنارم بر می‌دارم و صورتم را تمیز می‌کنم.

آرام اما با صلابت از پله ها پایین می آید.
اخم هایش در هم گره خورده است.
با این که خجالت زده ام اما دلم می‌خواهد با صدای بلند جیغ بزنم و از او بابت نجاتم تشکر کنم…

آلما با دایی گفتن کودکانه اش لبخند به لب همه می‌نشاند و جو عوض می‌شود،
دقیقا روی مبل عمود به کاناپه ای که ما نشسته ایم، می‌نشیند.
قبل نشستنش، شهاب به نشانه احترام نیم خیز می‌شود.

موهایش را آب زده است و این برق موهای بالا رفته اش دوست داشتنی است…

دستش را روى پای عزیزه خاله جان می‌گذارد.

_ احوال شریف خاله جان؟

عزیزه خاله هر دو دستش را بالا می آورد و رو به آسمان می‌گوید:

_ الله و شوکور!

به همان زبان آذری جواب می‌دهد:

_ الله نگهدارت باشه

بعد دست به سینه می‌زند از همان فاصله رو به پدرش می‌گوید:

_ غلامتم ها مشتى!

بیوک خان با لبخند سر تکان می‌دهد،
نگاه مختصری به من و شهاب می اندازد و بعد مسیر نگاهش را به آلما می‌سپارد.

صحرا با یک سینی چای خوشرنگ وارد اتاق می‌شود و قبل از همه به امیررضا تعارف می‌کند.
سینی را با دست پس می‌زند و با اشاره به من می‌گوید:

_ اول عروسمون!

شرمزده می‌شوم و تشکر می‌کنم،
نمی‌دانم چرا از بین همه استکان های کریستال یک شکل دستم به استکان کمر باریک لب طلایی می‌رود،
صحرا محترمانه می‌گوید:

_ خانم ! اون استکان….

شهاب به پهلویم می‌زند و جمله صحرا را کامل می‌کند

_ استکان حاجیه!

استکان را سرجایش می‌گذارم و با خجالت می‌گویم:

_ ببخشید من …
من عاشق این استکان کمر باریک هام آخه!

با یک لبخند مهربان رو به صحرا می‌گوید:

_ صحرا! یعنی توی این خونه فقط یک دونه کمر باریک داریم؟
واسه عروس هم توی همین ها بریز.

عزیزه خاله جان با یک خنده شیرین می‌گوید:

_ آقا امیررضا کمر باریک یک دونه نداریم تو این خونه ها!
من رو یادت رفت؟!
کمر باریکی بودم یک روزگاری!

حاج امیر دست دور گردن خاله می اندازد و سرش را می‌بوسد

_ شما هنوزم لعبتی!

الناز هم به شوخى می‌گوید:

_ من که از همون اول کمر باریک، ماریک نبودم!

یک قهقهه مردانه میزند
_ تو به خودم رفتى آبجى کوچیکه!
ما از این استکان مشتی توپولاییم
اسمش چی بود؟

الناز فکر می‌کند

_ وا یادم بودها!

یک مرتبه با ذوق می‌گویم:

_ پا فیلی!

همه باهم می‌خندند…

شهاب با خنده و طعنه می‌گوید:

_ چه قدر حرف فیل بنده خدا امروز تو این خونه می‌شه.

شهداد با یک دلبری خاص می‌گوید:

_ منم کمر باریکم!

شهاب با نفرت نگاهش می‌کند اما امیر رضا نگاهش سرشار از عشق و یک طور غم و ترحم است….

آخرین چای رخساره هم در یک استکان کمر باریک رو به رویم می‌درخشد..

با بغض می‌پرسد:
_ بر می‌گردی ریحانه خانم؟

برای تسکین درد زانویم دستم را محکم روی زانویم می‌کشم

_ بر می‌گردم…
تهران کارام رو انجام بدم بر می‌گردم…
اصلا باید برگردم…

بعد از پنجره به جاده زل می‌زنم و با یک آه غلیظ شبیه مه جاده، می‌گویم:

_ می‌دونم میاد…
باید همین جا منتظرش بمونم،
می‌دونم میاد…

با بسم الله غذایش را شروع کرد.
با اشتها و مفصل، یک طور که اشتهای اطرافیانش هم باز می‌شد.

با خودم فکر کردم بعد آن چند نون خامه ای چه طور می‌تواند این قدر غذا بخورد؟!

شهاب اما با غذایش بازی می‌کرد. یکبار گفت:
_ فسنجونش روغن ننداخته!

یک تکه ماهی به چنگالش زد و نزدیک بینی اش گرفت و با یک حالت عجیب که انگار چندشش شده باشد، اعتراض کرد:

_ ماهیش بو زحم میده هنوز!

_ سوپ سفید چرا درست نکردید؟

_ سالاد چرا بروکلی نداره؟

_ ته دیگ نرم شده!

در آخر حاج امیر با اخم گفت:
_ شهاب الدین! چرا این قدر ایراد می‌ذاری رو برکت خدا؟

بشقابش را پس زد.
_ ببخش حاجی، شاید گرسنه ام نیست!

با نگرانی شهاب را نگاه می‌کرد

_ ضعیف می‌شی، تو نخوری خانومتم روش نمیشه بخوره!

لقمه ای که در دهانم بود را قورت دادم و گفتم:
_ خیلی خوشمزه است، من دارم میخورم!

شهاب بر گشت و با اخم نگاهم کرد.
_ یعنی منظورت اینه مشکل از منه این جور میگی خوشمزه است؟

از واکنشش جا می‌خورم.
فقط نگاهش میکنم.
حاج امیر ظرف سالاد الویه را بر می‌دارد و جلوی شهاب می‌گذارد

_ الویه که دوست داری، همین رو بخور، بداخلاقی هم نکن.

با یک لحن کودکانه و همراه با شیطنت رو به حاج امیر می‌گوید:

_ می‌خورم به شرطی که بعدش بریم قل قل!

امیررضا لبش را گاز می‌گیرد و اخم می‌کند
_ روز اول یک مثقال آبرو جلو عروس واسه ما بذار!

دست به سینه می‌نشیند و دوباره از خوردن امتناع می‌کند.
شهداد با یک خنده شیرین می‌گوید:
_ داداش شهاب حاضرم تو این اعتصاب همراهیت کنم.

امیررضا با اخم و خنده ، چنگالش را سمت شهداد می‌گیرد
_ اى پدر سوخته!

بعد رو به هر دو می‌گوید:

_ باشه بخورید بعد اینکه غذای بابا رو دادم میام.

شهاب به شهداد علامت موفقیت نشان می‌دهد و هر دو با اشتها شروع به خوردن می‌کنند.

شهابی که در مقابل امیررضا کنارم نشسته است، چه قدر مهربان تر و دوست داشتنی تر است، چه قدر کودکانه هایش را دوست دارم…

عزیزه خاله جان با اعتراض می‌گوید:

_ آقا امیررضا !
این دوتا رو حواست باشه خودت لوس کردی.

شهاب با خنده می‌گوید:

_ حاجی! ببین من هی می‌گم وقتشه این پیرزن رو شوهر بدیم واسه همین روزاست، ببین چه طور زیر آب می‌زنه!

مثل همیشه با اعتراض نام شهاب را یک طور خاص صدا می‌زند

_ آقا شهاب الدین!

و بلافاصله شهاب تسلیم می‌شود!

چه قدر سوال بی جواب پشت نگاهم خانه کرده!
نگاهی که خوب بودن!
عشق و احترام را در وجود این شیرشاه می‌بیند و نمی‌داند چه طور حرفهای شهاب را در مورد این مرد باور کند؟؟

از اینکه متوجه می‌شوم هر شب خودش غذای پدرش را می‌دهد، حمامش می‌کند و با چه احترامى با تک تک اعضای خانواده حتی مستخدمین رفتار می‌کند،
متعجبم!
متعجبم!
گیجم!

شهاب در حال چاق کردن قلیان با ذوق صدایم می‌زند
_ بچه ام بیا اینجا !

الناز آرام در گوشم می‌پرسد:
_ تو می‌کشی؟ من که سر درد می‌گیرم.

شانه بالا می اندازم
_ امتحان نکردم

شهاب دوباره صدایم می‌زند، کنارش روی تخت می‌نشینم و مشغول تماشای طاووس ها می‌شوم.
شهداد هم در حالی که با انبرک ذغال ها را جا به جا می‌کند،
می‌پرسد:
_ خوبه داداش؟

شهاب به نشانه مثبت سر تکان می‌دهد.
حاج امیر که می آید ، هر دو میدان را برای ورودش خالی می‌کنند.

آستین هایش را بالا می‌زند و لب تخت رو به رو می‌نشیند، شهداد لوله قلیون را مقابلش می‌گیرد

_ خان داداش ببین اوکی؟

پک عمیق می‌زند و من به حباب های کف قلیان شاه عباسی خیره می‌شوم و بی اختیار نگاهم بالاتر می‌رود و خشک می‌شود روی دست هایش…
روی انگشتر عقیق شرف شمسش…

به دست های مردانه و پر ابهتش …

چند دقیقه بعد سری قلیان را عوض می‌کند و آن را به شهاب می‌سپارد.
شهاب عمیق کام نمی‌گیرد، برایم دود حلقه ای درست می‌کند و من کودکانه و با ذوق تماشایش می‌کنم…

 

بعد سر قلیان را نزدیک دهانم می‌گیرد
_ امتحان کن.

سرم را عقب می‌برم
_ نه بوشو دوست ندارم!

اخم می‌کند
_ لوس بازی در نیار دیگه، امتحان کن!

از این جمله شرمنده می‌شوم…
دوست ندارم لوس به نظر بیایم…

با اولین کام احساس می‌کنم همه ریه هایم آتش گرفته اند.
حس وحشتناکی دارم،
به سرفه افتاده ام…

می‌شنوم که با جدیت به شهاب می‌گوید:
_ یک لیوان آب بده بهش.

آب را که می‌نوشم و نفسم کمی بالا می آید معذرت خواهی می‌کنم.
شهاب هنوز اخم دارد و با همان اخم می‌گوید:
_ پاستوریزه!

حاج امیر اما مهربان تر می‌پرسد:
_ بهتری بابا جان ؟

چرا بغضم می‌گیرد؟
چرا این جمله!
این طور خطاب شدن!
اینقدر قلبم را زیر و رو می‌کند…

انگشت می‌کشم روى غبار بى رحمى که به سپیدى خانه ام تاخته است.
بعد زل می‌زنم به رد انگشتم.
صدایت را دیوار هاى خانه، جایی برای مبادا پنهان کرده اند و امروز مبادایی است مبادا…

_ ریحان گلى…
بابا جان بیا دو دقیقه اون دستمال رو بذار کنار بشین پیشم.

زل می‌زنم به کاناپه جلوى تلویزیون که تو را ندارد.
صدایم می‌لرزد.
به جاى خالى ات جواب می‌دهم:
_ خونمون خاک گرفته، بذار تمیزش کنم میام…

باد طورى به پنجره می‌کوبد که نبودنت را بر فرق سرم بکوبد…

زل می‌زنم به پنجره آواره اسیر باد…

از جای خالی ات می‌پرسم:
_ گرمایی من، باز یادت رفته پنجره رو ببندی؟

یقه پیراهنش را گرفت و چند بار تکان داد و پوف کشید.
صورتش حسابی سرخ شده بود…

الناز با نگرانی می‌پرسد:
_ خان داداش گُر گرفتى؟

سرش را به نشانه منفى تکان می‌دهد و به منیره که در حال چیدن میوه در بشقاب هاست، امر می‌کند:
_ این پنجره پشت سرم رو باز کن.

عزیزه خاله جان حسابى نگران است.
_ آقا امیر رضا، این قلیون همیشه حالت رو این طور می‌کنه.

شهداد لیوان آب را دستش داد.
_ دردات تو سرم خان داداش.

اخم می‌کند و دست روی سر شهداد می‌کشد.
_ سرت سلامت باشه.

شهاب بی تفاوت از قلیانش کام می‌گیرد.
_ حاجى فکر کنم به خاطر غلظت خونتونه که دکتر گفت بالاست.

با اخم و اشاره چشم، شهاب را ساکت می‌کند اما دیر شده است.
عزیزه خاله جان جلو می آید.
دست امیر رضا را می‌گیرد.
_ باز دردات رو پس و پنهون کردی مادر؟

و بعد با تشر، رو به شهاب می‌گوید:
_ تو که می‌دونی چرا اصرار به این کوفتی می‌کنی؟

حاج امیر دستش را به دستور سکوت بالا می‌برد. سر خاله را می‌بوسد و از جایش، با لبخند بلند می‌شود.

_ نترسید من خیال مردن ندارم!

الناز روی صورتش می‌زند.
عزیزه خاله جان کنار دستش را گاز می‌گیرد و شهداد هیم می‌کشد و بغض می‌کند.

بعد نزدیک شهاب می‌رود.
خم می‌شود و لوله قلیان را از دهانش با یک حرکت جدا می‌کند و می‌گوید:

_بسه دیگه ضعف کردی بچه! پاشو یک چایی نبات بزن.

شهاب که مشخص است هنوز سیر نشده است، به ناچار مجبور به اطاعت می‌شود.

هم زمان از من می‌پرسد:
_ عروس جواب کنکورت کی میاد؟

هول می‌شوم.
بیشتر از این‌که اصلا برایم مهم نبوده است که بخواهم پیگیر تاریخ دقیق باشم، شهاب را نگاه می‌کنم.
هیچ عکس العملی ندارد.
خودش دوباره می‌پرسد:
_ تا شهریور میاد دیگه؟
میخوای قبلش با شهاب برى واسه تمرین رانندگی برای گرفتن گواهی نامه که دانشگاه راحت بتونی بری و بیای؟

من؟
دانشگاه؟
رانندگی؟
آزادى؟

دوست دارم بلند شوم و محکم بغلش کنم!
دوست دارم به شهاب بگویم عزیزم اشتباه می‌کنی، این مرد اصلا نمی‌تواند بد باشد!

با بغض و لبخند می‌گویم:
_ من…
من خیلی دوست دارم.
یعنی…
یعنی شاید تهران قبول نشم.

چشم هایش را تنگ می‌کند.
در حالی که یک تکه سیب دستم می‌دهد؛ می‌گوید:

_ یک کار می‌کنم آزاد هم شده، تهران قبول شی!

تکه سیب بعدی را به شهاب می‌دهد که در سکوت یک طور خاص نگاه می‌کند‌.
ذوق زده از شهاب می‌پرسم:
_ شهاب! یادم می‌دی؟ رانندگی یادم می‌دی؟

فقط سر تکان می‌دهد.
و از فاصله ای که شهداد در حال بغل کردن و دلبری از حاج امیر است، در گوشم می‌خواند:
_ می‌خوای خزینه این‌جا رو نشونت بدم؟

با تعجب می‌پرسم:
_ خزینه چیه؟
_ حمام ترکی!

بدون معطلی جواب می‌دهم:
_ آره آره!

از جایش بلند می‌شود و با صدای بلند اعلام می‌کند:
_ با اجازت حاجى من یک تور بازدید عمارت براى همسر گرام بذارم؟

حاج امیر با سر تایید می‌کند و شهاب بلافاصله دست مرا محکم می‌گیرد.
_ بریم عشقم! اینجا دیدنی زیاد داره!

حرف از دیدنی که می‌شود، در جا می‌زنم و رو به شیرشاه مجلس، از طاووس ها می‌پرسم.

_ راستی! اینا… اینا خیلى خوشگلن، نر و ماده ان؟

مهربانانه نگاهم می‌کند.
اما شهاب یک طور تمسخر آمیز، زیر خنده می‌زند و جای حاجی جواب می‌دهد:
_ بچه جون نمی‌بینی هر دو، دم دارن!؟ نر هستن!

از لحن شهاب خوشم نمی آید.
اما نمی‌خواهم کسى متوجه ناراحتى ام شود.
_ من… من نمی‌دونستم.

حاج امیر با احترام و حوصله می‌گوید:

_ مادر پدرشون مریض شدن، از دست رفتن.
این دوتا هنوز جوجه ان.
مرد شن، انشاالله زنشون می‌دیم.

لبخند می‌زنم.

_ خیلى خوشگلن!

فشار دست شهاب روى مچ دستم بیشتر می‌شود.
_ بریم عشقم؟

از طاووس ها نگاهم را می‌گیرم.
_ بریم بریم.

از جمع اجازه می‌گیرم و همراهش راه می افتم…

با دیدن حمام بزرگ و خاص که به وسعت یک تالار با شکوه است، با تعجب می‌چرخم.
_ شهاب! این‌جا چه خوبه!

سقف حمام، گنبدی شکل و تو خالی است و با کاشی های رنگی بسیار کوچک، طرح مینیاتور ایرانی دارد…

یک حوضچه شبیه استخر، وسط سالن است
و از کنار دیواره های منقش و آینه کاری حمام،
بخار غلیظ خارج می‌شود.

 

دور تا دور، شمعدانى های دیوار کوب، نور زرد زیبایی به فضای تقریبا فیروزه ای حمام داده است.

و چند عود خوشبو همزمان روشن است…

به تخت بزرگ مرمر کنار حوضچه اشاره می‌کنم و می‌پرسم:

_ این چیه شهاب؟

دست در جیب، با یک لحن پر نفرت می‌گوید:
_ سنگ مرده شور خونه.

وحشت زده چند قدم عقب می‌روم…
_ چی؟

طرح شیطنت به چشم هایش رسوخ می‌کند.
_ ما مرده هامونو همین‌جا می‌شوریم!

نفسم به شمارش افتاده است.
_ یعنی چی؟

_ یعنی کل مرده های فامیل رو میارن این‌جا،
اول می‌ندازیم تو اون حوضچه.
بعد هم روی اون سنگ، غسل و کفنشون می‌کنیم.

با وحشت به بازویش می‌چسبم.
به نظرم این حمام زیبا، زشت ترین جای دنیا می‌شود!

یک ابرویش را بالا می اندازد.
سرش را می‌چرخاند و نگاهم می‌کند.

_ بیا بریم شهاب از این‌جا.

_ چرا عشقم؟

_ می‌ترسم!
_ ترس نداره که.
می‌دونی چه قدر ثوابم داره.
آخریش پسر یکی از فامیل های دورمون بود. همین چند روز پیش.

محکم تر به او می‌چسبم.
_ چرا به من نگفتی!؟

_ چی بگم عشقم؟
آبرو مردم رو ببرم؟
به کسی نگو، پسره خود سوزی کرده بود.
تمام تنش ذغال شده بود.
اوه اوه راستی یادم رفت به بایرام بگم بعدش آب حوضچه رو عوض کنه.
اصلا هنوز بوش داره میاد انگار.
بوی گوشت سوخته!

هر چه تا آن لحظه خورده ام را در دهانم احساس می‌کنم.
دستم را جلوی دهانم می‌گذارم تا بالا نیاورم.
التماس می‌کنم.
_ مرگ من بیا از این‌جا بریم!

سمت در خروجى، بازویش را می‌کشم.
چند قدم می آید.
کنار حوضچه می ایستد.
چشم هایم را می‌بندم.
نفسم را هم حبس می‌کنم.
_ بریم… تو رو خدا بریم.

هنوز یک قدم بیشتر بر نداشته ام که با یک ضربه محکم، وقتی چشم هایم بسته است، خودم را میان زمین و آسمان می‌بینم و بعد در حوضچه فرود می آیم…

لعنت به چشم های بسته ام، که هرچه به سرم آمد زیر سر این پلک های احمق بود…

 

تمام دهانم و ریه هایم از آبى پر می شود که در تصوراتم، پر از خاکستر یک مرده جزغاله شده است!

وحشت خفه شدن و بلد نبودن شنا را فراموش کرده ام…

احساس می کنم روح آن مرده اى که شهاب از او گفت، در این آب، همراه خاکسترش به بدنم می‌چسبد!

چرا این بلا را سرم آورد؟
چرا این طور، بی رحمانه ایستاده و دست و پا زدن و جیغ هایم را تماشا می کند؟

صحرا را می بینم؛ وحشت زده وارد حمام می شود و جیغ می کشد:

_ ای وای آقا چی شده؟

انگار شهاب تازه از یک خواب شوم بیدار می شود…

از آب که بیرونم می کشد،
هم زمان که کنار حوضچه می نشینم و با همه نفرتم عُق می زنم تا آبی که خورده ام را بالا بیاورم، کل اهل خانه داخل حمام می شوند.
گویا صحرا خبرشان کرده است…

عزیزه خاله جان با دو دست، به سر خودش می زند.

الناز پشتم را می مالد و او…

او انگار درمانده شده است میان اتفاقاتى که می بیند…

هق هقم بند نمی آید.

شهاب که از نوک موهایش آب می چکد، دست می کشد روی صورتم.

_ خوبی ریحانه؟

دلم می‌خواهد همه نفرتم را روی صورتش بپاشم!

اما عاجزانه و متضرعانه ناله می کنم:

_ آب! آب!
من باید خودم رو بشورم!!

شهداد لیوان آب قندی که هم می زند را جلویم می گیرد:

_ بخور عزیزم!

دوباره ناله می کنم:

_ من اون تو بودم!
باید خودم رو بشورم.
باید لباس هام رو دور بندازم!

عزیزه خاله جان با نگرانی رو به امیر رضا می گوید:

_ آقا؟ بچه مردم مشاعرش عیب پیدا کرده؟

الناز سرم را در بغلش می گیرد.

_ ریحانه جان آروم باش عزیزم!

صدایش می لرزد.
انگار بدون این‌که دیده باشد، همه چیز را می داند.
با تردید و نگرانی، در حالی که به حوضچه زل زده است؛ می پرسد:

_ چه طور افتادی اون‌جا؟

بلافاصله شهاب را نگاه می‌کنم!
خودم هم هنوز باورم نشده است هُلم داده است! با خودم فکر می کنم شاید پایم لیز خورده!
شاید…

اما فقط می توانم هق هق بزنم و با ناله براى اولین بار صداش کنم.

_ حاج امیر! من مرده اى شدم!

با چشم هاى گرد شده جلو می آید.
هم زمان شهاب بغلم می کند.

_ عشقم شوخی کردم باهات!

دستش را روی شانه شهاب می بینم و صدای جدی اش:

_ شهاب الدین کدوم شوخی؟

من من کنان می‌گویم:

_ می‌خواید من نترسم؟
تو رو خدا یک لباس به من بدین،
اون تو، بوی مرده می‌داد!

کلافه می گوید:

_ الله اکبر!
مرده چیه؟

شهاب با چشم اشاره می کند حرف نزنم.
که قبل من، اشاره اش را حاج امیر می بیند که این‌بار پایش را محکم به زمین می کوبد!

_ باز شوخى مسخره؟؟!!

لباس هایی که عزیزه خاله جان به عنوان هدیه برایم خریده است را با لباس های خیسم عوض کرده ام و پتو را محکم دور خودم پیچیدم.

هنوز در شک رفتار و شوخی عجیب شهاب هستم.
اما من هم نگاهم مثل همه خشک شده روی درب بسته اتاقی که حاج امیر، شهاب را در آن احضار کرده و قریب به نیم ساعت است؛ هر دو، آن‌جا هستند…

بودنت، این‌قدر وسیع و مقدس بود که حتى این روزهاى نبودنت، پر شده است از حضورت…

خاطره‌هایت رج به رج، از این سو به آن سوى خانه تنیده شده است و من میان این تارها، شبیه همان پروانه ی اسیرِ تار، بال بال می‌زنم…

چه بر سرم آمده است؟
چراغ هاى خانه را باهم روشن کرده ام.
پیراهن حریر بنفشم را با عطر یاسمین معطر کرده ام.
همان هدیه اول پاییز…

همان پاییز هایی که معتقد بودی باید عید اول پاییز را جشن گرفت.

یادت هست می‌گفتى:

_ ریحان! کاش سال نو، شروعش از پاییز بود!

پرسیده بودم:

_ شروع سال، بدون شکوفه؟

دقیقا به خاطر دارم، دست کشیدى روى ریش هاى چانه ات و با همان لبخند طلایی‌ات گفتى:

_شکوه رنگ برگ هاى پاییز رو یادت رفته؟

خندیدم!

_ به نظر من، بهار فصل زایشه و شروع هر سال، باید با همین باشه!

بلند شدى.
می‌خواستى چای بریزی و در مسیرت، یک بوسه چیدى.

همان‌طور که لب هایت روى گونه ام بود، گفتى:

_ می‌دونى پاییز مادر چند تا عشقه؟
چه زایشى از این بزرگتر؟!

دو استکان کمر باریک شاه عباسى لب طلایی مان را در سینی کوچک نقره اى که عاشقش بودى می‌گذارم…

غنچه رز سرخ در استکان می اندازم.
عطر چاى زعفران می‌پیچد میان عطر خورشت ماهیچه اى که در قابلمه قل قل می‌کند…

سینی را روى میز، جلوى کاناپه اى که همیشه روى آن می‌نشستى می‌گذارم…

درست مقابل تلویزیون…

عقربه هاى ساعت می‌گویند حالا وقت اخبار نیم‌روزى است…

کاش مثل همیشه، از اتاق، بین دو نمازت بیرون بیایى.

در حال بالا و پایین کردن دانه هاى تسبیحت بگویی:

_ خانم!!!
یکم زیادش کن ببینیم مملکت دست کیه!؟

بعد من غر بزنم.

_ ایش!
همش خبرهای تکراری.

بعد بیایى و پیشانى ام را ببوسی و بگویی:

_ اما خبر این‌که من هر روز بگم عاشقتم،
نوکرتم،
چاکرتم،
هیچ وقت تکرارى نمی‌شه مگه نه؟

شور بگیرم.
آن‌قدر که بشوم یک دختر بچه و بخواهم شیطنت کنم.
روی پایت بنشینم و سر و صدا کنم و تند تند ببوسمت و دست بین موها و ریشت بکشم.
قلقلکت بدهم و تو که تمام حواست به دهان مجرى خبر دوخته شده است، هر دو دستم را محکم بگیری و پاهایم را بین پاهایت قفل کنى تا نتوانم تکان بخورم و بعد که اسیر شدم، بیشتر جیغ بکشم.

_ آی آی ولم کن! اسیرم کردی ظالم.

اخم کنى و شیرین بخندی.

_ کاری نکن بعدِ دست و پات، زبونتم اسیر کنم.

قلبم هرى بریزد،
به همان اندازه شور اولین بوسه شور انگیزت…

خودم پیش دستى کنم و لب هایم را غنچه کنم و بچسبانمش به لب هایت، محکم…
محکم…

آن‌قدر که کم بیاورى.
بی‌خیال اخبار شوى و چند دقیقه بعد، وقتى به خودت بیایی، که من ملحفه ساتن یاسی را دور خودم پیچیده ام و مستانه قهقهه بزنم.

_ حاجى حالا فهمیدى مملکت دست کیه؟

موهایت را که روى پیشانی ات پریشان شده است را بالا بزنى و چشم هایت را تنگ کنی.
آرام با مشت بزنى روى قلبت و بگویى:

_ تمام این مملکت، مال یک ملکه است!
اونم شمایی!

چاى ها سرد شده و اخبار، به قسمت هواشناسى رسیده است و کاش اعلام کنند هوای سرزمین قلب یک زن، بدون شاهش بدطور ابرى است.
با احتمال بارش تگرگ سنگ مرگ…

با صداى زنگ خانه، بغضم را بالا می‌کشم…
موهایم را باز می‌کنم و سمت در می‌دوم.
” برگشته است؟!”

صدایش در سرم می‌پیچد:

_ باباجان همیشه بپرس کیه؟ بعد در رو باز کن!

پشت در، چشم هایم را می‌بندم و با صداى لرزان می‌پرسم:

_ کیه؟

_ مظفرى ام خانم جبار زاده.

چشم هایم باز می‌شود.
مثل بغضم که با اولین قطره اشک، باز می‌شود.
از پشت در چادرم را بر می‌دارم و روى سرم می‌کشم.

آقاى مظفرى با یک دسته قبض، پشت در منتظر است…

_ سلام خانم جبار زاده! رسیدن به خیر!
تشریف نداشتید چند بار اومدم عارض شم خدمتتون که هزینه هاى برج…

حرفش را قطع می‌کنم.

_ چه قدر بدهکارم آقاى مظفرى؟

با تعجب نگاهم می‌کند.

_ حاج آقا تشریف نیاوردن از سفر؟

بغضم را قورت می‌دهم‌.

_ پول نقد خونه ندارم، دستگاه پوزتون رو آوردید؟

یک “بله” متعجب می‌گوید…

می‌بینی هیچ کس باورش نمی‌شود بر نگردى!

نیامدنت، کذب ترین شایعه روز است…

تمام دقایقی که مسیر برگشت به خانه را طى کردیم، سکوت کرد.

اصلا انگار از وقتى از آن اتاق بیرون آمد، یک شهاب دیگر شده بود.

هنوز دلخور بودم.
هنوز علت آن حد از قساوتش که مهر نام شوخی روى آن زده بود را نفهمیده بودم.

برای همین، نسبت به سکوتش اعتراض نکردم.

جلوى خانه که توقف کرد، نگاهش به رو به رو بود.
بدون آن که چیزى بگویم، در را باز کردم و قصد داشتم پیاده شوم که مچ دستم را گرفت.

_ ریحانه!

نگاهش نکردم و فقط گفتم:

_ بله.

معذرت خواهى اش را شنیده بودم.
آن هم در مقابل جمع، اما باورم نشده بود…

_ یک دقیقه بشین.

بدون اعتراض، برگشتم و نشستم.

هنوز به روبه رو خیره شده بود.
هر دو دستش را روى صورتش کشید.
بعدِ یک نفس عمیق، عصبی گفت:

_ فکر نمی‌کردم شنا بلد نباشی.

تلخ خندیدم.

_ اینو یک بار گفتی، معذرتم خواستی!

_ ترسیدى؟

_ از غرق شدن نه!
از این‌که تو استخر مرده ها داشتم می‌مردم ترسیدم.

برگشت و نگاهم کرد.

_ این قدر ساده اى که باورت شد؟

چانه ام لرزید.
تیغه بینى ام تیر کشید و کاسه چشم هایم پر شد.

_ خیلى احمق تر از اون چیزی که فکر کنی شهاب.

دستم را محکم گرفت.
چشم های او هم پر شده بود.
قصد داشت جلو بیاید و مرا ببوسد که با صدای تلفنش، عقب نشینی کرد…

یک حرف تى ساده بزرگ انگلیسى…
همین که مدام روى صفحه گوشی اش ظاهر می شود!

گوشی اش را سایلنت می‌کند و بدون این‌که من بپرسم، خودش می‌گوید:

_ از ترانزیته.

هیچ نمی‌گویم.
صفحه گوشی اش بی صدا خاموش و روشن می‌شود.
نگاهش به آن تی بزرگ است که می‌گوید:

_ سلام به مامان اینا برسون.
مواظب خودت خیلی باش.
شبت بخیر عزیزم!

آرام شب بخیر می‌گویم و پیاده می‌شوم.

حتى منتظر نمی‌ماند داخل شوم و با یک حرکت سریع، دور می‌زند و کوچه را ترک می‌کند…

وقتى به خانه می‌رسم، در مقابل نگاه مشتاق بابا و مامان با خودم فکر می‌کنم تنها نکته مثبت حوضچه مردگان این بود که مجبور نشدم با آن لباس ها به خانه بر گردم و ساعت ها شماتت و فریاد هاى بابا را تحمل کنم…

بی حوصله به اتاقم می‌روم.

مامان نگاهم را مثل همیشه خوانده است و دنبالم می آید…

روسرى ام را روى تخت می اندازم.
با تعجب به موهای خیسم نگاه می‌کند.

_ دختر چرا موهات خیسه!؟

دوباره بغض! دوباره نباید!
دوبار نگفتن!

_ افتادم تو استخرشون.

روی صورتش می‌زند.
دلم می‌خواهد بغلم کند.
دلم، نگرانی اش را می‌خواهد.
این که بپرسد: “چیزیت نشد؟”

اما می‌گوید:

_ خاک به سرم!
دفعه اوله که رفتی اون‌جا. این چه آبرو ریزی بود؟
الان می‌گن چه قدر بی دست و پاست.

خدا را شکر که حنانه می‌رسد.
که می‌توانم بغلش کنم.
ببوسمش و بدون این‌که نگران باشم سرزنشم می‌کند، در آغوش کوچکش اشک بریزم…

*
نمی‌دانستم درست ترین حس این زمان، دقیقا چه باید باشد!

هیجان؟
ترس؟
نگرانی؟
شعف؟

چشم هاى نسیم پر از شور بود و اما مدام حواسش به اطرافش بود، که کسى جز من صدایش را نشنود.

با ذوق دست هایش را باز کرد.
وسط باغچه، درست شبیه پرنده ای که برای اولین بار خیال پرواز دارد!

_ ریحانه نمی‌دونی چه حسیه! انگار رو ابرام.

در حال کندن پوست لب هایم با استرس گفتم:

_ تو می‌شناسیش؟

بدون فکر جواب داد.

_ هر روز صبح میاد دم مدرسه.

_ نه منظورم اینه می‌دونی آدم خوبیه؟
یک وقت خدای نکرده…

حرفم را قطع می‌کند.
حتی از شنیدنش هم فرار می‌کند.

_ پسر خوبیه! خیلی شبیه آقا شهابه!
همون قدر خوش تیپ.

حق داشت.
دل من هم به همین راحتی لرزیده بود…

_ نسیم کسی بویی نبرده؟

_ نه فقط یکی از هم کلاسی‌هام می‌دونه.

_ دیوونه، سرویس رو چه طور پیچوندی؟

_ راننده مینی بوس زیاد گیر نیست.
پرسیده همه سوار شدن؟ همین دوستم گفته آره! اونم اصلا نفهمیده من سوار نشدم!

نفس عمیق می‌کشم.

_ خوبه به موقع رسیدی خونه حالا.

با ذوق کنارم می‌نشیند.

_ آره بابا! همش حواسش بود دیرم نشه.
وای ریحانه نمی‌دونی چه قدر خوبه!
بذار امسال این دیپلم کوفتی رو بگیرم، اصلا دیگه پیش دانشگاهی نمی‌رم!
مطمئنم بیاد خواستگاری، بابا اینا نه نمی‌گن.

روی پایش می‌زنم.

_ حیفه نسیم. درست رو هم بخون.

_ ولش کن بابا! تهش خونه شوهره دیگه. الکی واسه چی استرس بکشم؟
خودت رو ببین…

با افتخار می‌گویم:

_ من قراره برم دانشگاه.
از فردا شهاب میاد دنبالم ببرتم آموزشگاه رانندگی ثبت نامم کنه.
حاج امیر گفت هر طوریه، یک دانشگاه تو تهران ثبت نامم می‌کنه.

چند لحظه سکوت می‌کند و بعد با یک لحن متفکرانه می‌گوید:

_ پس می‌رم پیش دانشگاهی.
ولی باید ببینم نظر نیما چیه!

با صدای بلند می‌خندم و در آغوشش می‌گیرم.

_ هنوز یک روز نشده اومده ها، شده همه کاره؟!

دستم را گرفت.
باهم دور حوض می‌چرخیم.
نفیسه، از پنجره سرش را بیرون می آورد.
فریاد سر می‌دهد.

_ دیوونه ها بچه شدید!

با صدای بلند می‌گویم:

_ بیا پایین جات خالیه.

_ دارم حاضر می‌شم سعید بیاد دنبالم شام بریم بیرون.

دلم براى شهاب تنگ می شود.
دلم می‌خواهد زنگ بزند.
و بگوید آماده شوم تا ما هم شام با هم باشیم.
اما همین یک ساعت پیش گفت تمام امشب را باید در ترانزیت بماند…

غذاهایى که روى میز چیده ام، یخ زدند و ماسیدند…

شمع هاى شمعدانى، تا آخرین قطره سوخت و خاموش شد…

عقربه هاى ساعت خانه مان هم فلج شدند…

اما تو نیامدى…

ملحفه ساتن یاسى را دوباره دور تنم می پیچم.
دور بى کسى ام…

دور تنى که که فقط بلد بود چفت آغوش تو شود…

اندامى که زنانگى را تنها زیر سایه مردانگى تو آموخت…

پدرى کردى برایم…

نخست بى هیچ چشم داشتى بزرگم کردى؛
آنگاه که هراسم از غرایز از بین رفت، به من آموختى چگونه در تو حل شوم و چگونه با یک مرد، اوج بگیرم…

مقابل آینه قدى اتاق می ایستم.
جاى زخم عمیق روى شانه ام، بعد از گذشت سال ها، امشب چرا از همیشه پر رنگ تر شده است؟!

چرا به من دهن کجى می کند این زخم ناسور…؟
چرا سر باز کرده است؟
چرا جوى خون از شانه ام راه افتاده…؟

لیوان بزرگ کریستال را روی هوا بلند کرد.
رگ هاى پیشانى اش ورم کرده بود و در حال انفجار بود.
آتش از چشم هایش می‌ریخت.

چشم هایم را بستم و نفهمیدم، لیوان قرار است روی شانه ام فرود آید.

از شدت درد، زوزه کشیدم و کف زمین افتادم.

یک تکه تیز بزرگ از لیوان، روی شانه ام فرو رفته بود!

ناله سر دادم.

_ شهاب…

دست هایش می‌لرزید.
با همان دو دست، بر سر خودش کوبید.
ضجه می‌زدم؛
مویه سر می‌دادم؛
احساس می‌کردم هر لحظه، زخم عمیق تر می‌شود.
دیگر هیچ، حس نمی‌کردم…
تا یک درد عمیق تر وحشتناک تر…

تکه شیشه را از زخمم بیرون کشید.
از شدت درد، بیهوش شدم…

یادم است هر وقت چشمت به این زخم می‌خورد، نفست را حبس می‌کردی و با ناله، ” لا اله الی الله”
می‌گفتی.
بغضت را می‌دیدم…

اما حالا…
حالا کجایی؟؟
ببینی زخم هاى عمیق ترى دارم…
دست می کشم روی زخم.
هیچ خونى وجود ندارد.
من دچار توهم شده ام…

مثل همین یک ساعت پیش که یک لشکر عقرب در آشپزخانه دیدم…
من بدون تو….

***

همه چیز براى نوزده ساله اى که هنوز جوهر اسم شوهرش در شناسنامه اش خشک نشده است، خلاصه می‌شود در یک اتاق کوچک و کلکسیونى بی نظیر و عجیب از موسیقى، که حتى اسم خیلی از خواننده هایش را نمی‌دانستم.
اما حالا اخت شده بودم به بند بند شعر ها و تمام نت هایش…

تلفن هایم به مردى که عاشقش بودم، یا بى جواب می‌ماند؛
یا مختصر و کوتاه و با بهانه ى فشار کار…

عروسک خرس پاندایم را بغل کردم.
چند بار دوباره عکس های عقد و دو نفره‌یمان را نگاه کردم.
ممورى کوچیک سیاه در حال خودنمایی بود.

و مثل دیروز، وقتى دوباره به این قطعه رسید؛ سر ستیزه اش با من آغاز شد…

سوز صداى این خواننده، یک روز بالاخره مرا می‌کشت…

“رستن از دامت نتوانم محبوب زیبا
طاقت هجرت ندارم محبوب زیبا

رستن از دامت نتوانم محبوب زیبا
طاقت هجرت ندارم محبوب زیبا
با ما چه کردی جز جفا محبوب زیبا
رحمی کن آخر بی وفا محبوب زیبا
سرتاپا در تاب و تبم
در آتش هر صبح و شبم
دانم که آخر نرسد
کامی از آن لب به لبم
مرغی بی پناهم
عشق تو گناهم
یاری از که خواهم؟
افسون دل ها
گو در درد عشقم
درمان از که جویم
بر زخم دل مرهم محبوب زیبا
فریاد دل زار
راز دل بیمار
بشنو تو این بار
دامن مکش از من
کز روی تو روشن
گردد شب تار
مرغی بی پناهم
عشق تو گناهم
یاری از که خواهم؟
افسون دل ها
گو در درد عشقم
درمان از که جویم
بر زخم دل مرهم محبوب زیبا”

قطره اشکم روى سر پاندایم می‌چکد.
سرم را روی سرش می‌فشارم و نمی‌دانم چرا در اوج دل تنگى برای شهاب، به این فکر می‌کنم،
شیرشاه، صاحب این مموری، یعنی عاشق کیست؟!
محبوب زیبایش کیست؟

بعد چشم هایم را می‌بندم و با خودم تصورش می‌کنم.

” حتما شبیه الناز، پخته و خوش قد و قامت و شیک است.”

یک مرتبه حالم آن‌قدر بد می‌شود که احساس می‌کنم اگر چند دقیقه دیگر در خانه بمانم، قطعا دیوار ها روى سرم خراب می‌شوند و خفه ام می‌کنند.

وقتى به خودم می آیم که لباس هایم را پوشیده ام و در حال ایفای نقش آرزوهایم هستم…

مامان جلوى اجاق گاز خانه خانم جان ایستاده و کتلت سرخ می‌کند.
می‌پرسد:
_ کجا دختر یهو؟

قبل جواب دادن، به نفیسه و زن عمو نگاه می‌کنم و نمی‌دانم چرا می‌گویم:

_ با شهاب می‌ریم سینما.

مامان با لبخند می‌گوید:

_ صبر کن یک لقمه کتلت و ریحون بگیرم ببر واسه شهاب.

سر کوچه، لقمه را به باغبان شهرداری که مشغول هرس درختان است می‌بخشم و سبک بال تر، به خیابان می‌زنم…

می‌خواهم آخرین کبریتم را هم در تاریکی بکشم…

شماره اش را می‌گیرم.

این‌بار، سریعتر از دفعات پیش جواب می‌دهد:

_ الو شهاب؟

_ بله؟ سلام! کجایی؟

سه کلمه سرد و بی روح تکرارى این روزها…

_سلام، بیرونم، کارت سبک نشد؟ نمی‌شه بیای…

حرفم را در نطفه سر می‌برد.

_ نه نمی‌شه. بازار پیش حاجی گرفتارم. باید فرش بار بزنم براى ترانزیت.
تو بیرون چی کار داری؟

نا امید آه می‌کشم.

_ حوصلم سر رفته بود خوب.

 

_اوکی اوکی! یه کم بچرخ بعد برو خونه.
پول دارى؟

سوالى که همیشه فقط می‌پرسد و من هم فقط جواب می‌دهم:

_ آره دارم.

بعد به این فکر می‌کنم کارت بانکی که بابا برایم افتتاح کرده است را خانه جا گذاشته ام.
می‌خواهم برگردم اما به همان چند اسکناس در جیب مانتویم اکتفا می‌کنم…

مغازه ها، هواى تازه پارک، حتى شور نوازنده دوره گرد هم حالم را بهتر نمی‌کند.

ناخواسته به مترو پناه می‌برم.

خنده دار است!
اولین تجربه!
حس کودکى را دارم که براى اولین بار قرار است سوار ترن هوایی شود…

میان ازدحام جمعیت و خیل عظیم دست فروش ها، از این که سوار قطار شده ام و مسافر یک تونلم، شگفت زده ام.

به نظرم اختراع بهترى از ماشین است!

بعد دلم می‌گیرد که چند هفته است شهاب قول داده است برای تمرین رانندگى، همراهى ام کند.

اما هیچ وقت روز موعد اجراى قولش نمی‌رسد.

امتحان آیین نامه را هم که قبول شدم؛
جز حاج امیر، هیچ کس تشویقم نکرد.
که آن هم شهاب معتقد بود چون براى استفاده از هدیه خودش تلاش می‌کنی تشویقت کرده است!

کانال عاشقي

همچنین ببینید

رمان راز یک سناریو

رمان راز یک سناریو

رمان راز یک سناریو نوشته مریم موسیوند خلاصه داستان: داستان حول و حوش سه شخصیت …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *