چهارشنبه , آبان ۲۳ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان دیانه / پارت ۹ رمان دیانه
کانال عاشقي

پارت ۹ رمان دیانه

دیـانہ (ویدیا), [۱۳.۰۶.۱۸ ۲۳:۱۴]
#پارت_۱۵۶

سمت یکی از اتاقها رفت. حمید رو کرد به زندائی:

-مامان نمیری لی لی به لالاش بذاری ها! حیف دستم بسته است و اینجا بزرگ تر داره وگرنه آدمش می کردم.

زندائی اخمی کرد.

-چیه همه تون چسبیدید به این بچه؟ اشتباه کرد … مگه زمانی که مرجان اشتباه کرد و بعدش بچه اش و زیر پاش گذاشت اومد تنبیهش کردن که حالا دارین برای دو شب نبودن هانیه بلبشور می کنین؟

صدای دست زدنی اومد. متعجب سر بلند کردم اما با دیدن آقاجون رنگ از صورت همه پرید.

زندائی اومد حرفی بزنه که آقاجون با جدیت گفت:

-چشمم روشن … ادامه بده عروس.

-اما آقاجون …

-اما چی، ها؟ که داری نیش و کنایه ی کاری که مرجان کرد رو میزنی؟ دست دخترت رو بگیر و از خونه ی من برو.

دائی حامد رفت سمت آقاجون.

-آقاجون حمیده ناراحت بوده یه چیزی گفته.

احمدرضا پوزخندی زد.

-چیه عمو؟ مگه اشتباه میگه؟ زمانی که مرجان اومد و گفت اشتباه کرده چیکار کردی؟ هیچی … بخشیدیش و از اینکه بچه اش رو ول کرده هیچ ابائی نداشت. الانم راحت داره اونور آب به خوش گذرونیش میرسه.
راستی، بهش گفتین دخترش پرستار دخترمه؟

آقاجون سرش رو انداخت پایین.

-احمدرضا تا کی میخوای مرجان رو به سرم بکوبی؟ اون که گفت اشتباه کرده و اومد تا باهات باشه اما تو نخواستی!

احمدرضا قهقهه ای زد.

-عمو من ته مونده ی کسی رو نمیخورم حتی اگه اون آدم عشقم باشه … مرجانم ته مونده بود!

دیـانہ (ویدیا), [۱۳.۰۶.۱۸ ۲۳:۱۵]
#پارت_۱۵۷

الانم هانیه پیدا شده. برو بچه رو بردار بریم.
رفت سمت در سالن.

سمت اتاق رفتم. بهارک و بغل کردم و وسایلاش رو برداشتم. با همه خداحافظی کردم و سوار ماشین احمدرضا شدم.

سکوت بدی ماشین و برداشته بود. با سرعت می روند. با ریموت در خونه رو باز کرد.

ماشین و تو حیاط پارک کرد و بی توجه به من و بهارک خواب رفت سمت خونه.

از ماشین پیاده شدم. وارد سالن شدم اما تو سالن نبود. بهارک و رو تخت خوابوندم.

کمی به چهره ی معصومش خیره شدم اما ذهنم درگیر حرفهای آقاجون و احمدرضا بود.

یعنی مرجان بعد از جدایی از پدرم اومده دوباره سمت احمدرضا و این قبولش نکرده؟

لباسامو عوض کردم. لباس راحتی پوشیدم. باید برای بهارک شیشه ای رو شیر می کردم. از اتاق بیرون اومدم. آباژورهای سالن روشن بود.

پله ها رو پایین اومدم اما با دیدن احمدرضا که کنار بار کوچکش نشسته بود لحظه ای ترسیدم.

قلبم شروع به تند زدن کرد.

قدمی سمت آشپزخونه برداشتم اما با صداش سرجام میخکوب شدم.

-شما زن ها همه مثل هم هستین … خیانت کار!

نباید از اتاق بیرون می اومدم. اگه بلائی تو مستی سرم می آورد چی؟

پا تند کردم سمت آشپزخونه. در یخچال و باز کردم اما شیر نداشتیم.

کمی آب برداشتم و چرخیدم از آشپزخونه خارج بشم که سینه به سینه ی احمدرضا شدم.

ترسیده هین بلندی کشیدم. پوزخندی زد.

-موش کوچولو ترسیدی؟؟

دهنش بوی بدی میداد. دماغم از بوی دهنش چین افتاد. پوزخندی زد.

-بدی مشروب دوست نداری؟ اما اون مادر …

دیـانہ (ویدیا), [۱۳.۰۶.۱۸ ۲۳:۱۵]
#پارت_۱۵۸

-آخی کوچولو بوی مشروب اذیتت می کنه؟

سری تکون دادم.

-اما اون مادر هرزه ات عاشق مشروب بود. بعضی وقتا یواشکی میرفتیم زیرزمین عمو و من براش مشروب میاوردم.

با صدای لرزونی لب زدم.

-اون مادر من نیست.

چونه ام رو توی دستش گرفت و فشاری بهش داد. سرش رو جلو آورد.

نفسش رو توی صورتم فوت کرد. حالم داشت بد می شد. با صدای خماری گفت:

-اونم تو رو به عنوان دخترش قبول نداره. مطمئن باش کوچولو تو یه بی خانمان یتیمی که کسی رو نداری!

بغض توی گلوم نشست. حقیقت تلخ بود. قهقهه ای زد گفت:

-نمیدونستم تو الان زن صیغه ای من هستی.

ولم کرد. نگاهی به سر تا پام انداخت.

-فکر کنم برای یک شب و تنوع بد نباشی … آخه تا حالا با یه دختر دهاتی نخوابیدم.

رعشه ای به تنم افتاد. قدمی به عقب برداشتم که دستش و دور کمرم حلقه کرد و کشیدم توی بغلش. قلبم تند تند می کوبید.

مثل گنجشکی که اسیر چنگال عقاب شده باشه. هیچ راهی برای فرار نداشتم و توی آغوش مردونه اش گم شده بودم.

دستش و روی کمرم کشید و روی پایین تنه ام نگهداشت. ته قلبم خالی شد.

دستای لرزونم و روی سینه ی ستبرش گذاشتم. تمام تنم می لرزید.

حالم خوب نبود. فشار ضعیفی به بالا تنه اش آوردم.

-میشه ولم کنید؟

-اگه ولت نکنم چی؟ تلافی تمام کارهایی که مادرت باهام کرد و میخوام سر تو بیارم.

-اون … اون مادر من نیست … خواهش می کنم ولم کنید. من یه دختر دهاتی زشتم.

صدای خنده اش ترسم رو بیشتر کرد.

دیـانہ (ویدیا), [۱۳.۰۶.۱۸ ۲۳:۱۵]
#پارت_۱۵۹

-اما من دوست دارم امشب رو با یه دختر دهاتیه زشت به صبح برسونم.

-آقا خواهش می کنم. الان بهارک بیدار میشه. بذارین برم.

سری تکون داد.

-نچ نچ … می خوام که با تو باشم.

و لبم رو از روی عجز لای دندونم کشیدم. باید کاری می کردم. میدونستم مسته اما نمیدونستم باید چکار کنم!

تا حالا تو چنین شرایطی قرار نگرفته بودم.

سرش روی صورتم خم شد که ترسیده آب دهنم رو تف کردم روی صورتش.

عصبی ولم کرد و دستی روی صورتش کشید. از فرصت استفاده کردم و سمت در آشپزخونه رفتم.

اما با کشیده شدن موهای بلندم به عقب کشیده شدم.

-حالا روی من تف میندازی؟ فکر کردی انقدر بی جنبه ام که با دو پیک مست میشم؟

سرم درد گرفته بود. من و روی زمین دنبال خودش می کشید.

هیچ کاری از دستم بر نمی اومد اشکم روی گونه هام راهشون رو باز کرده بودن.

تمام فاصله ی سالن تا اتاق خوابش رو روی پله ها کشیدم. درد توی تمام تنم پیچید.

در اتاق و باز کرد و پرتم کرد توی اتاق.

پیراهنش رو درآورد و گوشه ی اتاق پرت کرد. خم شد و روی دو پنجه ی پا کنارم روی زمین نشست.

موهام باز شده بود و پریشون اطرافم ریخته بود.

اشک توی چشم هام حلقه زده بود. بازومو گرفت که هق هقم بلند شد. پرتم کرد روی تختش. فاتحه ام رو خوندم.

-گریه نکن!

اما صدای هق هقم بلندتر شد. اومد روی تخت و نگاهی به سر تا پام انداخت.

طره ای از موهای بلندم رو توی دستش گرفت و نگاهی بهش انداخت.

مرجان از موی بلند متنفر بود برعکس من که عاشق موهای بلند بودم.

دیـانہ (ویدیا), [۱۳.۰۶.۱۸ ۲۳:۱۶]
#پارت_۱۶۰

-آقا خواهش می کنم ولم کنید بذارید من برم.

صورتش رو به روی صورتم قرار گرفت. با صدای بم و خشداری گفت:

-کجا بذارم بری؟ همه دوست دارن یه شب رو با من سر کنن بعد توی دهاتی داری برای با من نبودن اشک می ریزی؟!

با نفس بریده بریده گفتم:

-آقا … آقا … برید با همونایی که دوستتون دارن … همین ترلان خانم که اون شب اومد اتاقتون.

چونه ام رو توی دستش گرفت و خیره ی لب هام شد.

-نه، میخوام امشب رو تا صبح با دختر معشوقه ی سابقم سر کنم.

سرش روی لبهام خم شد. با ترس دستم و روی صورتم گذاشتم.

-من دلم نمیخواد با شما هم خواب بشم. دلم …

حرفم کامل نشده بود که سرم به عقب کشیده شد.

-الان چی داشتی برای خودت بلغور می کردی؟ توی دهاتی فکر کردی کی هستی که برای من کلاس میذاری؟ تو حتی لیاقت یه شب زیرخواب بودن من رو هم نداری.

و از تخت پرتم کرد پایین. درد بدی توی دستم پیچید. بدن دردمندمو روی زمین کشیدم. با گامهای بلند بالای سرم قرار گرفت و لگدی به پهلوم زد.

-گمشو از اتاقم بیرون … شما زن ها انقدر سست عنصر هستین که دو روز دیگه خودت میای و تقاضای با من بودن رو می کنی، گمشووو.

افتان و خیزان از جام بلند شدم. مثل پرنده ای که از قفس آزاد شده به سمت در اتاق پر کشیدم و از اتاق بیرون اومدم.

همین که وارد اتاق بهارک شدم تمام توانم از بین رفت و روی زمین ولو شدم.

دیـانہ (ویدیا), [۱۳.۰۶.۱۸ ۲۳:۱۶]
#پارت_۱۶۱

صدای هق هق خفه ام تمام اتاق رو برداشته بود. حقارت و ترس تو همه ی وجودم بالا و پایین می شد.

چرا باید زنی به اسم مرجان مادرم می شد؟ زنی که حتی عکسش رو ندیدم.

به سختی سمت حموم رفتم و با همون لباسها زیر دوش آب ایستادم. سردی آب که به بدنم خورد نفسم لحظه ای رفت.

تا حالا دست هیچ مردی هم بهم نخورده بود. حس بدی داشتم. وقتی خوب تنم رو شستم از حموم بیرون اومدم.

لباسی پوشیدم و روی تخت مچاله شدم. کم کم خوابم برد. با صدای باز شدن در اتاق هراسون بیدار شدم.

نگاهم به احمدرضایی که آشفته تو چهارچوب در ایستاده بود افتاد. با ترس آب دهنم رو قورت دادم.

-پاشو باید بریم … هانیه خودکشی کرده!

با گیجی نگاهم رو بهش دوختم. چی داشت می گفت؟ هانیه خودکشی کرده؟

-چیه زل زدی به من؟ پاشو باید بریم اونجا. یه روز تو آسایش نمیتونم زندگی کنم.

و از اتاق بیرون رفت. قلبم محکم می زد. گلوم خشک شده بود. با سستی از تخت پایین اومدم.

بدون اینکه بدونم چی دارم می پوشم یه دست لباس برداشتم و تن زدم.

بهارک و تو خواب آماده کردم. ساک کوچک لباسهاش رو برداشتم. از اتاق بیرون اومدم.

احمدرضا ساک رو از دستم گرفت و پله ها رو دو تا یکی پایین رفت.

دنبالش از خونه خارج شدم. تمام مسیر رو توی فکر بودم. چرا باید هانیه خودکشی کرده باشه؟

یعنی یه عشق انقدر ارزش داره که آدم بخاطر ناکامیش خودش رو بکشه.

شاید من درک درستی از عاشقی ندارم.

دیـانہ (ویدیا), [۱۳.۰۶.۱۸ ۲۳:۱۶]
#پارت_۱۶۲

احمدرضا ماشین و پارک کرد. از ماشین پیاده شدیم. در نیمه باز بود. وارد حیاط شدیم.

کسی نبود انگار. احمدرضا با گام های بلند سمت در سالن رفت.

دنبالش راه افتادم که در سالن باز شد. امیرحافظ تو چهارچوب در نمایان شد. احمدرضا کلافه گفت:

-باز چه دسته گلی به آب داده؟

امیرحافظ سری تکون داد.

-نمیدونم چی بگم … بچگی، عاشقی … ولی هرچی هست مثل اینکه خریت کرده و رگش رو زده.

-این دفعه سالم برگشت خودم لب باغچه سرش رو میذارم و میکشمش.

ترسیده به احمدرضا نگاه کردم که با جدیت کامل این حرف و زد. رنگم پرید. امیرحافظ اخمی کرد.

-بذار سالم برگرده بعد کری بخون.

-کی بردنش؟

-یه ساعت پیش بردنش.

-لابد کل خاندان ارسلانی هم رفتن؟!

-آره مگه نمیشناسیشون؟ بیاین تو، حتماً صبحانه نخوردین.

-باید برم رستوران … بیکار نیستم دنبال بچه بازی دیگران از کار و زندگیم بزنم.

نیم نگاهی بهم انداخت.

-برام چائی دم کن.

-الان شوکت رو میگم دم کنه چرا به دیانه میگی؟

-می خوام این دم کنه. چائی های شوکت دیگه به درد نمیخوره.

امیرحافظ متعجب ابروئی بالا داد.

-بهارک و کجا بخوابونم؟

-همون اتاق اون شبی.

سمت اتاق رفتم و بهارک و آروم روی تخت گذاشتم. از اتاق بیرون اومدم. امیرحافظ و احمدرضا تو سالن نشسته بودن.

وارد آشپزخونه شدم. شوکت روی صندلی نشسته بود و داشت گریه می کرد.

با دیدنم اشکش و با گوشه ی روسریه سرش پاک کرد.

دیـانہ (ویدیا), [۱۳.۰۶.۱۸ ۲۳:۱۶]
#پارت_۱۶۳

-سلام مادر.

لبخندی زدم.

-سلام.

-دیدی چی شد مادر … دیدی خاک به سرمون شد.

زد روی دستش.

-اِه اِه آخه یکی نیست بگه دخترجون نونت کمه آبت کمه … چیت کمه آخه که خودکشی می کنی؟

سماور روشن بود. قوری رو برداشتم و چائی دم کردم.

-تو چرا مادر؟ خودم دم می کردم. دست و دلم به کار نمیره مادر، دلم خونه. کاش میدونستم الان حالش چطوره؟
تو که ندیدی مادر، غرق به خون از تو حموم کشیدنش بیرون. من که گفتم زنده نمیمونه … مادر بدبختش به سر و صورت میزد.

دستم و روی شونه اش گذاشتم.

-آروم باش شوکت خانم. انشاالله چیزی نمیشه.

شوکت سری تکون داد. دو تا فنجون روی سینی گذاشتم. ظرف خرما رو هم گذاشتم و از آشپزخونه بیرون اومدم.

احمدرضا و امیرحافظ در حال حرف زدن بودن. چائی تعارف کردم. امیرحافظ بوئی کشید گفت:

-چقدر خوش عطره! پس بگو چرا چائی دیانه رو دوست داری!

احمدرضا نیم نگاهی بهم انداخت. پوزخندی زد و گفت:

-خوبه یه چائی دم کردن بلده.

حرفی نزدم. هنوزم بابت دیشب ازش می ترسیدم. احمدرضا بعد از خوردن چائی پاشد.

-من میرم رستوران، کاری داشتین زنگ بزنین.

با رفتن احمدرضا رو کردم به امیرحافظ.

-چرا هانیه این کار و کرد؟

شونه ای بالا داد.

-احمق بودن شاخ و دم که نداره. بریم حیاط یه کم هوا بخوریم، فضای خونه سنگینه.

-بریم.

همراه امیرحافظ از سالن بیرون اومدیم. هوای صبح دلچسب بود. سمت تاب فلزی زیر درخت بید مجنون رفتیم و روی تاب نشستیم.

امیرحافظ تاب و آروم حرکت داد. نگاهم رو به رو به رو دوختم.

-احمدرضا که اذیتت نمی کنه؟

دوباره یاد دیشب افتادم و رعشه ای افتاد تو وجودم.

دیـانہ (ویدیا), [۱۳.۰۶.۱۸ ۲۳:۱۷]
#پارت_۱۶۴

امیرحافظ نگاهی خیره بهم انداخت.

-تو که به من دروغ نمیگی؟

هول کردم. تند تند سرم رو تکون دادم.

-باور کن همه چی خوبه.

دستش و پشت سرم روی بدنه ی فلزی تاب گذاشت. فاصله ی بینمون کم بود و گرمی تنش رو حس می کردم.

ضربان قلبم بالا رفته بود و گونه هام گل انداخته بودن.

نمیدونم چرا هروقت امیرحافظ رو میدیدم اینطوری میشدم!

سرش رو خم کرد تا صورتم رو ببینه. سرم و بلند کردم.

حالا نگاهمون به هم گره خورده بود. ابرویی بالا داد.

-چیه، گونه هات گل انداخته!

دستم و روی گونه هام گذاشتم.

-نمیدونم فکر کنم حتماً یه مریضی گرفتم. آخه بعضی وقت ها قلبم تند میزنه و گونه هام داغ میشه.

امیرحافظ خنده ی بلندی کرد و از روی تاب بلند شد. همزمان بلند شدم.

-خنده دار بود؟

نوک دماغم رو کشید.

-وقتی با تو هستم لذت می برم، پاک و ساده و بی آلایش. بیا بریم صبحانه بخوریم. منم یه زنگ به امیرعلی بزنم ببینم چی شد.

-تو چرا نرفتی باهاشون؟

دستهاشو تو جیب شلوارش کرد. سرش و بالا گرفت.

-نیازی نبود من برم … میبینی که کل خاندان ارسلانی رفتن.

امیرحافظ به امیرعلی زنگ زد. با استرس به امیرحافظ خیره شدم.

-سلام علی چه خبرا؟ … خوب ….

نیم نگاهی به من انداخت.

-باشه. خدا روشکر. نه داداش، خداحافظ.

همین که قطع کرد سریع پرسیدم:

-چی شد؟حالش خوبه؟

-آروم باش، آره خوبه خطر رفع شده. الانم گفت آوردنش بخش. فکر کنم تا یه ساعت دیگه بقیه هم بیان.

با تن صدای پایین گفتم:

-آقاجونم باهاشون رفته بیمارستان؟

امیرحافظ خندید.

-چقدر تو ساده ای! آخه آقاجون میره بیمارستان؟ نه عزیزم، خیلی خونسرد رفت دیدن یکی از دوستان قدیمیش.

دیـانہ (ویدیا), [۱۳.۰۶.۱۸ ۲۳:۱۷]
#پارت_۱۶۵

باورم نمی شد مرگ و زندگی نوه اش براش مهم نباشه. صبحانه ی بهارک و دادم.

شوکت در حال درست کردن نهار بود که صدای زنگ آیفون بلند شد.

سمت آیفون رفتم. خاله و بقیه بودن. دکمه ی آیفون رو زدم.

-اومدن.

امیرحافظ سمت در سالن رفت. دنبالش رفتم. در حیاط باز شد.

خاله، امیرعلی، حمید، نسترن، هدی، زندائی محمد مادر نسترن و خانم جون وارد حیاط شدن.

از سر و روشون خستگی می بارید. سلامی دادم. همه وارد سالن شدن. خانم جون برای استراحت رفت اتاقش.

-خوب، حال هانیه چطوره؟ زندائی اونجا موند؟

خاله روسریش رو از سرش درآورد.

-خدا رو شکر خطر رفع شده. امشب قرار شد اونجا بمونه. فردا مرخصش می کنن.

حمید بلند شد.

-دختره ی احمق چی پیش خودش فکر کرده که دست به این کار احمقانه زده؟

امیرحافظ بلند شد و سمتش رفت.

-آروم باش … حتماً دلیلی داشته.

-آخه برادر من چه دلیلی، ها؟؟ اینکه بخواد آبروی ما رو ببره؟

از جام بلند شدم. بهارک بغل امیرعلی بود. سمت آشپزخونه رفتم تا به شوکت کمک کنم.

این زن بدبخت چه گناهی داشت؟

با کمک شوکت میز نهار و چیدیم. همه توی سکوت نهارشون رو خوردن.

پسرا دنبال کارشون رفتن. نسترن و هدی گوشه ای پچ پچ می کردن.

خاله برای استراحت رفته بود. سمت اتاق خاله رفتم. آروم در و باز کردم. با دیدنم لبخندی زد.

-بیا تو عزیزم.

وارد اتاق شدم و کنار خاله روی تخت نشستم. خاله دستش و به کمرم کشید.

-خوبی عزیزم؟

-خوبم خاله جون اما انگار شما خیلی خسته شدین.

خاله آهی کشید.

دیـانہ (ویدیا), [۱۳.۰۶.۱۸ ۲۳:۱۷]
#پارت_۱۶۶

-چی بگم خاله، نمیدونم چرا این دختر باید چنین کاری بکنه! یه بار مادرت بخاطر لج و لجبازی آبروی آقاجونم رو برد اما هانیه چرا باید این کار و بکنه؟ خودشم میدونست اون پسر به درد زندگی نمی خورد.

-چرا نذاشتین باهاش ازدواج کنه؟

-دست من نیست که عشق خاله اش، پدرش و برادرش و از همه مهم تر آقاجون راضی به این وصلت نشد. ما کاره ای نیستیم.

دستم و توی دستاش گرفت. نگاهش کردم. چقدر چهره ی آرامش بخشی داشت. دلم می خواست بغلش کنم.

انگار حرف دلم رو از نگاهم خوند که دستاشو باز کرد.

-میای بغل خاله ات؟

از خدا خواسته توی بغلش خزیدم. سرم روی سینه ی خاله بود. صدای ضربان قلبش انباری از آرامش بود.

-کاش میاوردم پیش خودم و بزرگت می کردم. ساکتی و آرومیت به پدر خدابیامرزت رفته. مرد مهربونی بود.

یادمه تو خونه باغ ته کوچه با مادربزرگش زندگی می کرد. انگار از دار دنیا فقط اونو داشت.

پسر محجوب و سر به زیری بود. فکر کنم دانشجو بود. تو این رفت و آمدها عاشق مادرت شد. اما میدونستم احمدرضا و مرجان همو دوست دارن.

هیچ کس نفهمید چه اتفاقی بین احمدرضا و مرجان افتاد که مرجان بخاطر انتقام از احمدرضا پدرت رو وارد این ماجرا کرد و با علی از همه جا بیخبر یواشکی بدون اجازه ی آقاجون رفتن.

آقاجون بخاطر آبروش اجازه داد تا با هم ازدواج کنن اما این ازدواج دوام نداشت.

مرجان وقتی فهمید احمدرضا میخواد ازدواج کنه از پدرت جدا شد و آقاجونم بخاطر اینکه پدرت به معیارهاش نزدیک نبود به راحتی طلاق مادرت رو گرفت.

شاید آقاجون فکر می کرد احمدرضا دوباره مرجان رو می گیره!

دیـانہ (ویدیا), [۱۳.۰۶.۱۸ ۲۳:۱۷]
#پارت_۱۶۷

… اما احمدرضا کینه ی مرجان رو گرفت و رفت با یه دختر دیگه ازدواج کرد. مرجان هم پاشو تو یه کفش کرد تا بره خارج از کشور.
پدر خدا بیامرزت که فوت کرد پدر مرجان و فرستاد رفت. سالی یه بار میاد و میره.

-خاله …

-جانم خوشگلم؟

-بابام چرا فوت کرد؟

خاله آهی کشید.

-نمیدونم خاله. تنها چیزی که هیچ وقت نفهمیدم علت مرگ پدرت بود.

از بغل خاله بیرون اومدم. خاله گونه ام رو بوسید. با صدایی که از سالن اومد همراه خاله از اتاق بیرون اومدیم.

آقاجون اومده بود. اخمی میان ابروهای پرپشتش نشسته بود.

-بالاخره مرگم این دختره رو قبول نکرد؟

خاله لب گزید. خانم جون تسبیح و تو دستش می چرخوند. احمدرضا هم وارد سالن شد.

-یه الف بچه همه تون رو علاف کرده. میذاشتین بمیره اگه انقدر دوست داشت بمیره.

نگاه بغضی ای به احمدرضا انداختم. این مرد چقدر سنگدل بود. خاله اخمی کرد.

-احمدرضا، این چه حرفیه؟

-دروغه؟ دختری که به حرف بزرگترش گوش نکنه سرش و باید لب باغچه گذاشت و برید.

امیرحافظ زد رو شونه ی احمدرضا.

-بیا داداش چائی بخور، جوش نزن.

امیرعلی خندید.

-آره جان حافظ شیرت خشک میشه.

خنده ام گرفته بود. امیرعلی تو هر شرایطی خنده و مسخره بازیش به راه بود.

نمیدونستم شب برمی کردیم یا می مونیم.

برعکس وقت های دیگه دلم می خواست امشب رو اینجا بمونم. از تنها شدن با احمدرضا می ترسیدم.

شام رو توی سکوت خوردیم.

هر لحظه منتظر بودم تا احمدرضا بگه بریم که احمدرضا بلند شد و …

دیـانہ (ویدیا), [۱۳.۰۶.۱۸ ۲۳:۱۸]
#پارت_۱۶۸

….با ترس نگاهم رو بهش دوخته بودم که

گفت:

-یه الف بچه ببین چطور آدم رو از کار و زندگی انداخته…میرم استراحت کنم.

با تموم شدن حرفش نفسم رو آسوده بیرون دادم .

شب همراه بهارک به اتاقی که بهم داده بودن برای خواب رفتم .

صبح با سر و صدایی که از بیرون میومد بیدار شدم ؛

شالم رو سر انداختم و از اتاق بیرون اومدم.

با دیدن زن دائی و خاله که که در حال پاک کردن سبزی بودن سمت آشپزخونه رفتم .

خانم جون داشت به شوکت چیزی میگف؛

با دیدنش سریع سلام کردم

-سلام ، برو سفره صبحانه رو تو تراس پهن کن ؛مردا هنوز خوابن … بیدار شدن صبحانه آماده باشه .

-بله الان .

خانم جون از آشپزخونه بیرون رفت ….
نگاهی به شوکت انداختم.

انگار از نگاهم خوند که گفت:

-تراس فرش پهن هست بهار و تابستونا خانم و آقا بیشتر اونجا هستن ….سفره تو کشو هست از اونجا بردار.

سفره رو از توی کشو برداشتم و سمت پنجره قدی سالن که کنارش در شیشه ای بود رفتم.

نگاهم به تراس بزرگی افتاد ؛
که فرش گل قرمزی پهن بود .دوتا پشتی گذاشته بودن .

تراس دقیقا رو به روی حیاط قرار داشت .

از اینجا حیاط بزرگ و زیبا جلوه میکرد.

سفره رو پهن کردم ….سینی بشقاب و استکان های کمر باریک رو چیدم .

بشقاب های گوجه خیار خوردشده رو وسط سفره گذاشتم …چایی رو کنار استکان ها گذاشتم؛
نون نبود ….

دیـانہ (ویدیا), [۱۳.۰۶.۱۸ ۲۳:۱۸]
#پارت_۱۶۹

نگاهی به سفره انداختم و از سر سفره بلند شدم که؛
در حیاط باز شد .

امیر حافظ نون سنگک تازه به دست وارد حیاط شد.

سربلند کرد …

با دیدنم لبخند روی لب هاش نشست و دستی برام تکون داد.

لبخندی زدم و متقابل دستم رو روی هوا تکون دادم .

از تراس بیرون اومدم؛

خانم جون نگاهی بهم انداخت …

-برو احمد رضا رو بیدار کن.

در سالن باز شد و امیر حافظ وارد سالن شد..

-دیانه تو بیا نون ها رو بگیر …..من میرم بقیه رو بیدار کنم .
از خدا خواسته نون ها رو از دستش گرفتم و وارد آشپزخونه شدم.

نون ها رو با قیچی مخصوص قیچی کردم و توی سبد مخصوص نون گذاشتم

پسرها بیدار شدن ، خاله رفت تا هدی و نسترن رو بیدار کنه .

همه دور سفره صبحانه توی تراس نشستیم ….کنار خاله و امیر حافظ نشستم.

هوای اول صبحگاهی خنک و لذت بخش بود ؛
دائی حامد بلند شد…؛

-باید برم هانیه رو ترخیص کنم .

خانم جون نگاهش کرد و گفت:

-برو پسرم ما هم آش نذری رو بار میزاریم.

آقا جون اخم کرده بود و حرفی نمیزد.

بعد خوردن صبحانه خانم جون هدی و نسترن رو مجبور کرد تا سفره رو جمع کنن.

سمت اتاقی که بهارک خوابیده بود رفتم ….که با صدای احمدرضا سر جام ایستادم ؛

روی پاشنه پا چرخیدم و سوالی نگاهش کردم .

نگاهی به سرتا پام انداخت ……نگاهش رو به طره ای از موهام که از شالم بیرون زده بود دوخت و اخمی کرد .

-میبینم با امیر حافظ خیلی صمیمی شدی نکنه صنمی باهاش داری ؟

هم تعجب کرده بودم و هم هول شده بودم ….

با تته پته گفتم : نه آقا چه حرفیه. …!!

دیـانہ (ویدیا), [۱۳.۰۶.۱۸ ۲۳:۱۸]
#پارت_۱۷۰

قدمی سمتم برداشت، که ترسیده قدمی به عقب برداشتم. پوزخندی زد و روی پاشنه پا چرخید و رفت.

نفسم رو آسوده بیرون دادم. صبحانه بهارک رو دادم.

خانوم جون دیگ بزرگ آش رو توی حیاط بار گذاشت. همه در حال کار بودیم.

تازه کار آش تموم شده بود، که زنگ در رو زدن. نسترن آیفون رو زد؛
_دایی، هانیه رو آوردن.

شوکت اسپند دود کرد. بهارک توی بغلم وول می خورد.
در سالن باز شد و دایی همراه هانیه و زن دایی وارد سالن شدن.

نگاهی به هانیه انداختم؛ رنگش پریده و بی حال بود. دایی از زیر بغلش گرفته بود.

خاله رفت سمتشون و کمک کرد تا هانیه رو به اتاقی برای استراحت ببرن.
از اینکه اتفاقی براش نیفتاده بود، خوشحال بودم.

آش پخته شد و با کمک دخترا کاسه های آش رو تزیین کردیم. به چندتا از همسایه ها آش نذری دادیم.

احمدرضا ظهر نیومد. هانیه تمام روز توی اتاق بود. جو بدی توی خونه حاکم بود.

قرار شد هانیه چند روزی خونه ی خانوم جون بمونه. شب بعد از اومدن احمدرضا، به خونه برگشتیم.

روزها می گذشتن. حال هانیه بهتر شده بود. هوا رو به گرم شدن میرفت.

کمتر تو دید احمدرضا بودم.
اکثر وقتها شام و ناهار رو توی رستورانش بود و فقط آخر شب میومد که بهارک خواب بود.

قهوه رو آماده می کردم و بعد برای خواب می رفتم. وجود بهارک باعث شده بود تا کمتر احساس تنهایی کنم.

دلم برای بی بی تنگ شده بود. میدونستم از الان شروع می‌کنه به جمع کردن محصولات برای زمستان و پاییز….

دیـانہ (ویدیا), [۱۳.۰۶.۱۸ ۲۳:۱۸]
#پارت_۱۷۱

با صدای پیانو چشمهام رو باز کردم. با تعجب نگاهی به ساعت انداختم. سریع از رو تخت بلند شدم.

روسری روی سرم انداختم و از اتاق بیرون اومدم. از بالای پله ها نگاهی به پایین انداختم.

احمدرضا پشت پیانو نشسته بود. صدای زیبا و دلنواز پیانو کل سالن رو گرفته بود.

آروم از پله ها پایین اومدم. سمت آشپزخونه رفتم.

زیر چایی رو روشن کردم. میز رو چیدم. از آشپزخونه بیرون اومدم.

احمدرضا هنوز پشت پیانو بود. پله ها رو بالا رفتم. بهارک بیدار شده بود، بغلش کردم که لباسم خیس شد.

سری تکون دادم، خودش رو خیس کرده بود. سمت حموم رفتم و لباس هاش رو درآوردم.

لباس های خودمم کثیف شده بود. لباسهام رو درآوردم و همراه بهارک توی وان نشستم.

بعد از کمی آب بازی بهارک و خودم رو شستم.
حوله پیچ بیرون اومدم. بهارکو لخت روی تخت گذاشتم، تا کرم بزنم بدنشو.

لباس زیرهامو پوشیدم که بهارک شروع به نق زدن کرد.

بدون اینکه لباس بپوشم با همون وضعیت و موهای خیس، روی تخت خم شدم و بدن بهارک رو کرم زدم.

داشتم لباس هاش رو تنش می دادم که یهو در اتاق باز شد. سربلند کردم که نگاهم به نگاه احمدرضا افتاد..

هول کردم و دور خودم می چرخیدم. فقط میخواستم یه چیزی پیدا کنم و بدنمو بپوشونم.

روتختی رو کشیدم و جلوم گرفتم. احمدرضا به در تکیه داده بود و بی خیال نگاهش رو بهم دوخت.

از خجالت سرم رو پایین انداختم. وارد اتاق شد و اومد سمت تخت…

دیـانہ (ویدیا), [۱۳.۰۶.۱۸ ۲۳:۱۸]
#پارت_۱۷۲

ملافه رو تو دستم فشار دادم. ترسیده نگاهم رو به قدم هاش دوختم که هر لحظه بهم نزدیک تر می شد.

همین که توی دو قدمیم ایستاد گامی به عقب برداشتم. با صدای ضعیفی نالیدم:

-آقا …

اما با خم شدن و برداشتن بهارک متعجب نگاهش کردم. پوزخندی زد.

-زود لباساتو بپوش بیا پایین.

و از اتاق بیرون رفت. با رفتنش ملافه پیچ سمت کمد لباس ها رفتم. خدا بهم رحم کرد.

تونیک با شلواری پوشیدم. موهامو نم دار جمع کردم.

روسری روی سرم انداختم و از اتاق بیرون اومدم.

با دیدن بهارک که با ذوق به پای احمدرضا چسبیده بود و احمدرضا کمی نسبت به بهارک نرم تر شده بود خوشحال شدم.

با صدای زنگ تلفن سمت تلفن رفتم.

-بله؟

صدای زندائی حامد پیچید توی گوشی.

-سلام. به احمدرضا بگو امشب برای سلامتیه هانیه یه مهمونی خودمونی گرفتیم، بیاین.

-چشم.

و بدون اینکه خداحافظی کنه گوشی و قطع کرد. شونه ای بالا دادم و گوشی رو سر جاش گذاشتم.

-کی بود؟

-زندائی حامد بود. برای امشب شام دعوت کرد خونه اش.

سری تکون داد.

-صبحانه رو آماده کن باید برم.

سمت آشپزخونه رفتم و چائی رو دم کردم. برای بهارک فرنی درست کردم. احمدرضا وارد آشپزخونه شد.

فرنی رو توی ظرف آرکوپال ریختم و کمی تزئینش کردم. یهو از دستم کشیده شد.

متعجب سر بلند کردم.

احمدرضا خونسرد ظرف فرنی رو گذاشت جلوش و قاشقی برداشت.

-اما اون برای بهارکه!

-یکی دیگه درست کن.

به ناچار دوباره برای بهارک فرنی گذاشتم. احمدرضا صبحانه اش رو خورد و بلند شد.

دیـانہ (ویدیا), [۱۳.۰۶.۱۸ ۲۳:۱۹]
#پارت_۱۷۳

نیم نگاهی بهم انداخت و سرش و کنار گوشم آورد. خواستم بکشم کنار که آروم گفت:

-فکر کردی ملافه دورت بگیری من نمیدونم سایزت چقده؟

قلبم از اینهمه نزدیکی محکم و تپنده میزد. سر بلند کردم و سؤالی نگاهش کردم.

-دیگه تو خونه ی من و جلوی من روسری سرت نمیکنی.

-اما ….

گره ی روسریم و گرفت و کشید.

-همینی که شنیدی؛ نمیخوای که موهای نازنینت کوتاه بشه؟

روسری رو پرت کرد روی زمین و از آشپزخونه بیرون رفت. عصبی گوشه ی لبم و به دندون گرفتم. همینو کم داشتم!!

با رفتن احمدرضا صبحانه ی بهارک و دادم و دستی به خونه کشیدم.

رو به روی تی وی نشستم و نگاهم و به کارتونی که ازش پخش می شد دوختم.

بهارک خیلی آروم کنارم دراز کشیده بود و سرش روی پام بود. دستمو آروم لای موهاش سوق دادم.

چند ماهی می شد که اومده بودم مثلاً تهران و بین خانواده ی مادریم. هنوزم هیچ چیز راجب این خانواده نمی دونستم.

اصلاً چرا مادری که انقدر احمدرضا رو دوست داشت پا زد به دوست داشتنش و رفت با پدرم؟

چرا دوباره برگشت؟

اصلاً احمدرضا چرا باید زنش رو به قتل برسونه؟

تمام این فکرها باعث می شدن تا سر در گم بشم. چیزی تا اومدن احمدرضا نمونده بود.

بلند شدم تا هم خودم آماده بشم هم بهارک رو آماده کنم.

لباسای بهارک رو تنش کردم. یه دست لباس از توی لباس هام انتخاب کردم. رو به روی آینه نشستم و نگاهم رو به دختر توی آینه دوختم.

همه می گفتن هیچ شباهتی به مادرم ندارم. پوزخند تلخی روی لب هام نشست؛ مادر….

مگه اون زن برای من مادری کرد که حالا دارم اسم مادر رو روش میذارم؟؟

دیـانہ (ویدیا), [۱۳.۰۶.۱۸ ۲۳:۱۹]
#پارت_۱۷۴

کمی آرایش کردم. روسریم رو سرم انداختم و از اتاق بیرون اومدم.

با باز شدن در سالن نگاهی به اون سمت انداختم.

احمدرضا وارد سالن شد. نیم نگاهی بهم انداخت.

-تا دوش میگیرم لباس هام روی تخت باشه. اون ست سورمه ای اسپورت رو بذار.

و وارد اتاقش شد. بهارک و کنار وسایل بازیش گذاشتم و با دلهره و نگرانی سمت اتاقش رفتم. در اتاق نیمه باز بود.

آروم سرکی توی اتاق کشیدم. صدای آب از حموم می اومد. سمت کمد لباس ها رفتم. نگاهی به رگال لباس ها انداختم.

شلوار لی پارچه ای سورمه ای رو همراه بلوز اسپورت یقه هفت روی تخت گذاشتم.

اومدم از اتاق بیرون بیام که از حموم اومد بیرون.

حوله ای دور کمرش بود. سریع پشتم رو بهش کردم و همونطور که پشتم بهش بود و نمیدیدمش سمت در اتاق حرکت کردم.

محکم به جسم خیسی برخوردم. سرم و بلند کردم. نگاهم به احمدرضا افتاد. هینی کشیدم و قدمی عقب گذاشتم.

پام به بدنه ی تخت برخورد کرد و به عقب پرت شدم. جیغی کشیدم و دستم و تو هوا چرخوندم تا چیزی برای اینکه دستم رو بندش کنم پیدا کنم.

دستم به چیزی نه سخت و نه نرم برخورد کرد. محکم گرفتمش اما با کمر روی تخت پرت شدم و جسم سنگینی روم افتاد.

-آخ خدا … مردم … سقف روم ریخت.

چشم هام و باز کردم اما با دیدن صورت احمدرضا تو فاصله ی کم صورتم شوکه نگاهش کردم.

همونطور که روم بود و هیکل گنده اش رو هیچ تکونی نمی داد با صدای بم و خشداری گفت:

-میشه سینه ام رو ول کنی؟ ناخونات تو گوشتم فرو رفت!

با این حرفش …

دیـانہ (ویدیا), [۱۳.۰۶.۱۸ ۲۳:۱۹]
#پارت_۱۷۵

نگاهی به دستم انداختم. اما با دیدن انگشتام که سینه مردونش رو سفت گرفته بود، گونه هام لحظه ای از خجالت ملتهب شد.

دستمو از روی سینش برداشتم، اما ناخونام توی گوشش فرو رفته بود. لبم رو به دندون گرفتم و چشمهام رو از خجالت بستم.

از روم بلند شد؛
_پاشو، نمیخواد انقدر خجالت بکشی. حواستو جمع کن کمتر تو دست و پام باشی. دفعه بعد معلوم نیست چه اتفاقی بیوفته.

بدون اینکه چیزی از حرف هاش بفهمم، لب زدم؛
_ببخشید آقا؛ حواسم نبود، فکر کردم شما پشت سرم هستین، نمیدونستم اینورین.

سری تکون داد؛
_باشه، برو بیرون.

از اتاق بیرون اومدم، اما قلبم همچنان محکم به سینه ام می کوبید. دستی به روسریم کشیدم و از پله ها پایین اومدم.

بعد از چند دقیقه احمدرضا آماده اومد. بهارک رو بغل کردم و از سالن بیرون اومدیم.

رفت سمت ماشینش، خواستم عقب بشینم که نیم نگاهی بهم انداخت؛
_بشین جلو، دوست ندارم الکی برای یه عده ملت بیکار، سوژه بشم.

این امشب یه چیزیش شده. در جلو رو باز کردم و نشستم، احمدرضا هم سوار شد. بعد از طی کردن مسافتی، ماشینو کنار خونه ای نگه داشت.

اولین بارم بود خونه ی دایی حامد میومدم.
زنگ درو زد و در باز شد. خونه ای دو طبقه با حیاطی نه بزرگ و نه کوچک.

حمید کنار در ورودی سالن ایستاده بود. با دیدنمون اومد سمتمون و با احمدرضا دست داد و لپ بهارک رو کشید.

سلامی زیر لب دادم و با هم وارد سالن شدیم. همه اومده بودن. هانیه کنار نسترن و هدا نشسته بود.

نگاهم به امیر علی و امیر حافظ افتاد. امیرحافظ با دیدنم…

کانال عاشقي

همچنین ببینید

پارت ۲۲ رمان دیانه

دیـانہ (ویدیا), [۱۴.۰۶.۱۸ ۰۰:۳۳] #پارت_۴۲۶ حوله رو توی دستش گذاشتم و خواستم از اتاق بیرون …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *