چهارشنبه , آبان ۳۰ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان عابر بی سایه / پارت ۹ رمان عابر بی سایه
کانال عاشقي

پارت ۹ رمان عابر بی سایه

فقط
بگذاری گریه کنم…
و آرام در گوشم بگویی مگر من نباشم که اینجور گریه کنی
میشود بغلم کنی؟؟
تمام شهر میدانند از تو هم پنهان نیست،
همین روزهاست که دلتنگی کاری دستم دهد
و در حسرت لمس دوباره ی آغوشت
برای همیشه بمانم…
میشود بغلم کنی؟؟”
برگه آزمایش روى میز ،دقیقا عمود چشمانم جا خوش کرده است ؛تا هر لحظه درد را برایم تکرار کند
درد میکند ،بى تو تمام حواسم درد میکند…
چمدان!
میتواند لباس ها و وسایل شخصى و حتى کتاب ها را در خود جاى دهد
اما خاطره ها چه؟!
واى از آن زنى که در خانه خودش چمدان میبندد و نمیداند این کوله بار خاطره را چه طور در این حجم کوچک جاى دهد؟؟
عکس خنده ات را بر دیوار اتاق خوابمان نگاشته بودم
صداى قهقه هاى مردانه ات میتوانست تمام غم را از این خانه بزداید
من این خنده را قاب گرفته بودم براى روزهاى خوب
نه چمدان!
کاش بودى و باز لگد بر چمدانم میزنى
کاش میگفتى نرو
ولى وقتى امروز وکیلت به نیابت از تو سند جداییمان را امضا زد
و موعد تخلیه خانه را متذکر شد
دریافتم
تو بى تاب رفتنم بودى!
دریافتم لایق آخرین دیدار هم نیستم…
***
چراغ هاى رنگارنگ خانه و صداى موسیقى شور و هیجان تازه اى به ما بخشیده بود
موهایم را خیلى ساده سمت چپ سرم جمع کرده بودم
بعد از رژ لب زدن مشغول به هم ساییدن لب هایم بودم که وارد اتاق شد
کت و شلوار شیک و امروزى طوسى اش با کفش اسپرت و پاچه کمى تا خوررده شلوارش خیلى خواستنى ترش کرده بود
هم خوانى رنگ کروات و دکمه هاى جلیقه و سنجاق زینتى روى یقه اش هم معرکه بود!
_ خیلى قرتى شدى پسر!!!
با اداى بامزه اى مثل شروین با ناز راه رفت و عشوه آمد
واقعا تضاد این حرکت با سبیل هایش
خنده دار ترین صحنه ممکن بود
پشتم ایستاد و سوتى کشید
_ چه خانم زیبا و با وقارى
اجازه دارم به پاس اینهمه زیبایى بب*و*سمتون؟
خندیدم و در آغوشش شروع کرد گونه هایم را ب*و*سیدن و در آخر هم به لب هایم شبیخون زد
آنقدر مستش شدم که وقتى رهایم کرد و لبخند زد و گفت:
یکم زیادى بود
اصلا منظورش را متوجه نشدم
_ چى زیاد بود؟
با خنده در حالى که اتاق را ترک میکرد گفت:
_سرخاب سفیدابت
تعصبش برایم شیرین ترین حس بود
حساسیت هایش را میپرستیدم
مهمان ها کم کم از راه میرسیدند و آراز با خوشحالى مرا به یک یک آنها معرفى میکرد
تیپ شروین با کت و شلوار لویى ویتون سفید وصورتى و موهاى دم اسبى کرده اش هم فوق العاده بود
متوجه شدم که براى همه حضار عزیز است
مجلس کم کم گرم میشد
که حضور نیوشا و دست حلقه شده اش دور بازوى شارو آژان باعث شد همه یخ بزنیم
آراز در جمع سعى کرد حفظ احترام کند و خوشامدگویى کرد
ولى کمى که خلوت شد طورى که لبخند تصنعى به لب داشت و به میهمانان نگاه میکرد شارو که در کنارش بود را مورد خطاب قرار داد
_ داکتر آژان فکر نمیکنم کارت دعوتى به اسمت باشه
شارو هم خیلى ریلکس پاسخ داد
_ به عنوان همراه نامزدم دعوت دارم
نیش خندى زد و گفت:
_ چی میخواى که به خاطرش اینقدر خودتو حقیر میکنى ؟
_ مشکلت اینه که هنوز خودتو از من بالاتر میبینى آراز خزان بیک
_ من اصلا تو رو نمیبینم
نیوشا بازوى شارو را فشار داد
_ تو رو خدا شب عیدى بس کنید
شروین که تاب و توانش تمام شده بود مداخله کرد
_ نیوشا !شب عید رو با آوردن یه قاتل خراب کردى
شارو خندید و گفت:
_ تو چى میگى زنیکه بى تومبون
آراز در ثانیه اى شبیه کوره آتش شد یقه شارو را گرفت
همه وحشت کرده بودیم
آستینش را کشیدم
_ آراز تو رو خدا
شروین هم التماسش میکرد
یقه اش را با نفرت رها کرد و سر تاسف تکان داد
_ هیچ کانتینرى از داروهاى من به لابراتوار تو نمیاد
زحمت نکش و گورتو از همه جاى زندگیم گم کن
_ جناب فیلسوف زود جوش شدن چرا؟
_ حالمو به هم میزنئ حتى از فاتح هم بیشتر
اون حداقل دشمن عیانه و جرات ابراز دشمنیشو داره
اما تو یه مار بی خاصیتى که مدام براى حفظ منافعت پوست میندازى
دستم را گرفت و سعى کرد تا آخر مهمانى از شارو دور بماند
زمان ر*ق*ص که فرا رسید
چنان در آغوشش تابم میداد که هر لحظه ممکن بود به خواب بروم
سرم را روى شانه اش گذاشتم
دهانش را به گوشم چسباند
_ میدونستى خوشگلترین دختر امشبى
زمزمه کردم
_ و خوشبخت ترین…
من با آراز خوشبخت ترین بودم خوشبخت ترین…
_ وقتى تو بغلم میگیرمت آروم میشم
امشب اگه تو نبودى این خشم کار دستم میداد آرامِ جانم
مثل تکه های پازل در هم چفت شده بودیم و یکدیگر را کامل میکردیم
تمام شدن موزیک بدترین ظلم در حقمان بود…
جمع شرکا آلمانى آراز از او در خواست کردند به آنها بپیوندد
دستم را گرفت و گفت
_ بریم؟
_ من میرم دستشویى و میام
_ باهم
میریم
با تعجب گفتم:
_ کجا؟ دستشویى
_ آره دیگه
_ وا زشته آراز برو منم میام
نگران نگاهم کرد
_ پس زود بیا
لبخند زدم و خیالش را راحت کردم
باورم نمیشد این مرد مظلوم و نگران همان خان خشک و بى تفاوت باشد…
زمان برگشت جلو در ورودى با صداى یک سوت تحسین آمیز برگشتم
شارو دقیقا پشت سرم بود
_ میسیز خزان بیک باید عرض کنم که شما خیلى متفاوتى
سعى کردم بی تفاوت عمل کنم راهم را گرفتم که همراهم شد و ادامه داد
_ هیچ وقت فکر نمیکردم انتخاب آراز خانمى شبیه شما باشه اونم براى ازدواج
مکث کردم و با اخم نگاهش کردم
خندید و گفت:
_ بهتون بر نخوره منظورم این نیست شما مشکلى دارى ، ولى آراز یه نوع کلکسیونره
و میون اون کلکسیون زن هاى زندگیش یا همون پارتنر هاى تخت خوابش موردى شبیه شما نبوده تا حالا،
آروم و کم حرف و البته این ظاهر متفاوت
یکهو تمام تنم داغ شد
خواستم جوابش را بدهم که نیوشا از راه رسید و با اخم به نامزدش نگرییست
_ شارو اینجا چیکار میکنى؟
در حالى که نیوشا رو محکم بغل میکرد گفت:
_ نیو جان داشتم به خانم خزان بیک میگفتم با زن هاى زندگى آراز خیلى متفاوته
نیوشا بهت زده گفت:
_ این چه حرفیه
فشارش داد و با تحکم گفت:
_ درست میگم یا نه؟
نیوشا که انگار مجبور شده بود گفت:
_ خوب آره
شایدم علت ازدواجش همین تفاوته
با تاسف نگاهشان میکردم
شارو بیشتر نیوشا را فشرد و او هم با خنده عشوه گرانه اى گفت؛
_ واقعا اسمت بهت میادا آرام !
ولى آراز خیلى پر انرژى و هاته علت این تعدد جنس مونث هم تو زندگیش همینه
تحملشان غیر ممکن شده بود با نفرت گفتم:
_ خوب الان با این حرفهاتون باید عین دختر بچه ها بترسم و زندگیمو از هم بپاشم؟
شارو خندید
_ نه لیدى !ما فقط قصد هم صحبتى داشتیم
خندیدم و گفتم
_ من هم صحبت خوبى واستون نیستم لطفا دنبال یه شخص بهتر باشین
با گفتن : شب خوبى داشته باشین
سریع از آن ها فاصله گرفتم
شاید خودم را بى اهمیت جلوه دادم
ولى کلمه کلکسیونر لحظه اى ذهنم را آزاد نمیگذاشت…
بالاخره مهمانى تمام شد و بدرقه مهمان ها هم انجام شد
خدمه در حال سر و سامان دادن به خانه بودند
آراز هم در حالى که کرواتش را باز میکرد گفت:
حالا وقتشه یه مهمونئ خودمونى داشته باشیم
و ببینیم پاپا نوئل واسمون امسال چى آورده؟
تازه به خودم آمدم که فراموش کردم هدیه اى بخرم
حسابى فکرم درگیر شده بود
آراز از داخل کیسه جوراب شکل پشت در اتاق جعبه صورتئ بسته بندى زیبایى را در آورد و با چشمک گفت:
این که روش نوشته آرام جانِ آراز ، نمیدونى صاحبش کیه؟
شروین که تازه به ما پیوسته بود با همان حالت بامزه گفت:
نامردها بدون من باز میکنید!!!
جعبه را از دستش گرفتم و گفتم:
_ مال منه
خندید و باز امان از خنده هایش
جعبه را با وسواس باز کردم
شیشه عطر بی نظیرى که دربش گوى چرخانى بود که وقتى بازش کردم هم زمان با پخش عطر دل فریبش زنجیر ى بیرون افتاد و دور شیشه چرخید
فوق العاده بود!
گردن آویز زینتى زنجیر بلندى با پلاک بٌعد دار قلب برجسته که شبیه قفس بود و یک مروارید درشت براق که در آن اسیر بود
زنجیر را با وسواس بلند کردم و خیره اش شدم
چه قدر این قلب و این مروارید حرف براى گفتن داشت:
_ آراز فوق العاده است
چشمهایش را با لبخند روى هم فشرد
شروین گردنبند را گرفت و مشغول تماشایش شد
_ کثافت همیشه خوش سلیقه است
ولى آراز جون عطر رو دیگه نمیخریدى
میگن جدایى میاره
شیشه عطر را نزدیک بینى ام بردم و عمیق استشمامش کردم
خیلئ خاص و عجیب بود
آراز با لبخند و همان سبک جذاب خودش گفت:
_ غلط کرد جدایى بیاره پدر سوخته
از استشمامش سیر نمیشدم
_ خیلى بوش رو دوست دارم
گردنبند را از شروین گرفت و پشت سرم آمد و مشغول بستنش شد
در حال خواندن نام عطر بودم
Rouge Assassin
_ آراز این یعنى چى؟
_ به فرانسه میشه قاتل سرخ
شروین روئ صورتش زد و گفت:
_ واى خاک به سرم اسم بهتر از این نبود؟؟!
گردنبند را که بست جلو آمد و نگاهم کرد
خودم هم با ذوق خودم را نگاه میکردم
و آراز جواب شروین را داد
_ رنگ سرخ تو ادبیات فرانسه نماد عشقه
و منطور از قاتل این جا کسیه که دل و دین و همه چیتو به تاراج میبره
منظور همون معشوقه است تا دم مرگ عاشق رو پیش میبره و حتى گاهى به خود مرگ میرسونه
شروین خندید و گفت: واى دل آرام جون پس این عطر رو از این به بعد بزنى هى کشته مرده باید جمع کنیم از تو خیابون
آراز اخمى کرد و من براى تشکر بغلش کردم و گونه اش را ب*و*سیدم
نوازشم کرد و پیشانى ام را ب*و*سید
_ مبارکت باشه
شروین دست به سینه و با اخم گفت:
_ پاپا نوئل منو یادش رفته امسال؟!
آراز قهقهه اى زد و گفت:
_ نه فقط تو این کیسه جا نمیشده هدیه ات تو اتاقته
شروین جیغ کشید
_ نه!!!!! ؟؟؟؟؟
آراز با خنده گفت :
_ فقط اگه وقتى خوابم صداش در بیاد خودت و هدیه ات وسط حیاطین
با تعجب گفتم: حیوونه؟
شروین در حالی که سمت اتاقش میدوید با ذوق گفت: نه جازه
راستى منم هدیه هاتونو
گذاشتم همونجا ببخشید نا قابله
آراز دستش را داخل کیسه برد و سه جعبه بیرون آورد
جعبه سورمه اى را نگاه کرد و با لبخند گفت:
_ براى بهترین شوهر دنیا!!
مات و مبهوت مانده بودم جعبه را که باز کرد
ساعت برند فوق العاده اى که روى صفحه آبى اش زیر عقربه هایش با سنگ قیمتى فوق آلعاده اى اسم هر دویمان با خط شکسته نوشته شده بود
آراز سوتى کشید و گفت:
_ اینو کى سفارش دادى؟؟ چه طور کمپانیش قبول کرد؟
واقعا شاهکاره
شروین! بهترین دارایى من هم شده بود!
چه طور باید از او بابت این هدیه از طرف من به آراز از او تشکر میکردم؟!
هدیه شروین به من هم یک ست لباس زیر سفید قرمز بود
که با باز کردنش از شرم نزدیک بود ذوب شوم
هدیه آراز هم یک دستمال گردن فوق العاده بود
چند دقیقه بعد صداى جاز کل خانه را لرزاند!!!!
آراز کت و ژیله اش را در آورد و دکمه هاى بالاى پیراهنش را باز کرد
دستم را گرفت و سمت اتاق شروین رفتیم
صداى پایکوبى و خنده هایمان کم مانده بود گوش فلک را پر کند
من تنها مالک قلب خان مهربان سرزمین وجودم بودم
چه اهمیت داشت زهرکلمه ى کلکسیونر کسى چون شارو؟!
این خاصیت عشق است
با همه حسادتت میتوانى آسان ببخشى
راحت فراموش کنى
زمانی که معشوقت از ته دل قهقه میزند و با چشم هایش فریاد میزند عاشق است…
اینقدر ر*ق*صیده بودیم که هر سه بى حال روى کاناپه افتادیم
آراز در حال نفس نفس زدن
گفت:
_ خیلى وقت بود این طورى دیوونگیم رو به معرض نمایش عموم نزاشته بودم
زدم زیر خنده و گفتم:
_ حیف این آراز نیست که تو جلد خان عب*و*س و خشک قایمش میکنى
چشم هایش را تنگ کرد و ابرویش را بالا انداخت
به بازویش زدم و گفتم:
_ این جورى نگاه نکن بدم میاد بد اخلاق میشى
اخمش را بیشتر کرد
با حرص گفتم:
_ خودت خواستیا
با دو دست مشغول قلقلک دادنش شدم
چنان میخندید که دل و جانم مدام تمناى این را داشت که هر لحظه فدایش شود…
به اتاق رفتم و براى تعویض لباسم به حمام رفتم هنوز مشغول باز کردن موهایم و در آوردن پیراهنم بودم و شیر آب را باز نکرده بودم
با صدائ دست گیره در اتاق متوجه آمدن آراز به اتاق شدم
فکرش را هم نمیکردم او هم قصد حمام دارد !!!
متوجه نشده بود داخل حمامم چند دقیقه بعد در حمام باز شد و آراز تنها با یک لباس زیر وارد حمام شد!
من هم که جز لباس زیر چیزى به تن نداشتم چنان وحشت کردم که جیغ کشیدم و عقب رفتم
و متوجه وان نشدم و از پشت داخل وان خالى سقوط کردم
و تنها پاهایم بیرون وان ماند
آراز هم که با افتادن من هول شده بود سریع خودش را نزدیکم رساند
و با نگرانى کتفم را گرفت و گفت:
_خوبى؟ جاییت درد نگرفت
اینقدر شرم داشتم که درد حس نمیکردم
طفلک خودش هم سرخ شده بود
با کمک آراز بلند شدم
این اولین تماس بدنمان بى مانع بود
سایش پوست تنش را روى تنم حس میکردم
با شرم خودم را جمع کردم
جایى هم براى پنهان شدن در آن فضا نبود
_ آرام ببخشید من دیدم اتاق نیستى صداى آبم نمیومد گفتم حتما پایینى
با خجالت گفتم:
_ باشه، حداقل چشماتو ببند
چشم هایش را سریع بست
_ میرم بیرون تا کارت تموم شه
خنده ام گرفت
یک چشمش را یواشکى باز کرد
_ اوهو خانم شما هم چشماتو ببند نمیشه که فقط من چشم هامو درویش کنم
چرخاندمش و خودم پشتش قایم شدم و به سمت در هولش دادم
_ برو بیرون
نزدیک در بودیم ک روى قسمت گردى کمرم خیسى حس کردم
تازه متوجه سوزش شدیدى شدم دستم را که پشت بردم و لمسش کردم
زخم را حس کردم
آراز در حال بیرون رفتن باز براى شیطنت یک چشمش را باز کرد که سر به سرم بگذارد ولى با دیدن خون روى دستم وحشت زده گفت
_ خون چى میگه؟!
پشت در باز پنهان شدم و گفتم
_ هیچى کمرم خراش برداشته
_ ببینم
در را بیشتر باز کردم و پشتش پناه گرفتم:
_ چیزی نیست برو بیرون
در را با قدرت کشید و بست
_ لوس نشو میگم ببینم
راه فرارى نبود مجبورم کرد برگردم
خدایا لعنت به طراحان لباس زیر !
خساست به خرج میدهند و یک وجب پارچه بیشتر استفاده نمیکنند
با ناراحتى گفت:
_اصلا واسه چى جیغ کشیدى گرخیدى که بیوفتى همچین شى؟!
_ عمیقه؟
_ نه ولی پوستت رفته یکم
_ میسوزه
_ حقته
برگشتم و با حرص گفتم
_ نامرد چرا؟
نزدیک شد و موهایم را از صورتم کنار زد
_روایت داریم زنى که از شوهرش خودش را دریغ کند می افتد در وان و پوست کمرش کنده میشود
با صداى بلند خندیدم
نزدیک تر شد دستانش را پشت کتف هایم حس میکردم
خجالت کشیدم و از او به آغوش خودش پناه بردم
و خودم را در آغوش برهنه اش جمع کردم
قطب هاى مخالف آهنربا را دیده اید ؟!
بى اراده در هم میطنند
معاشقه زیبایی بود
لمس دخترانه هایم با دستانى کسى که یقین داشتم مرد ترین است
حس بکر و تازه اى بود
دقایق طولانى طول کشید
بی تابش بودم
مشخص بود کنترلش را باخته است
صداى نفس ها و حرارت بالاى بدنش این را فریاد میزد
اما یکهو فاصله گرفت و مرا از آغوشش کند
_ نمیتونم آرامم نمیتونم
صدایش میلرزید و بغضش آشکار بود
سرم پایین بود و هیچ نمیگفتم، بیشتر
فاصله گرفت
_ چون زیادى عاشقتم
مثل اون عروسک دختر بچه اى که از فرط دوست داشتن
دست از لذت بازیش میکشه و تو گنجه قایمش میکنه
نمیتونم ..،
تلخ خندیدم:
_ چون که هنوز حس میکنى دارى به امانت خواهر زاده ات خیانت میکنى، این درداصلیته ، الانم لطفا برو بیرون
_به خدا اشتباه فکر میکنى ، تو این قدر واسم مقدسى که حس میکنم نباید بهت دست درازى کنم
ببخشم منو ببخش
قسمت ٢٧
“دلم شور میزند
میترسم صبح که از خواب بیدار شدم
از قاب عکس هم رفته باشی
از تو بعید نیست…”

به سختى قرص را قورت میدهم و لیوان آب را سر میکشم..
امشب آخرین شب حضورم در خانه مان است!
هرچند که تو مدت زیادى بود از این خانه کوچ کرده بودى ولى من یقین دارم،
همه قلبم در تک تک آجرهاى این خانه رسوخ کرده است و بعد من دیوارهاى این خانه قصه دردهایم را فریاد خواهند کشید…
تلفنم را روشن کردم
از میان هزاران پیام
تنها دلم صداى مادرم را میخواهد
_ الو دل آرام مامان؟
الو نیستى؟
مامان جون ما داریم بر میگردیم بلیطمون واسه فردا اوکی شد؟
تلفنانوتو چرا جواب نمیدین؟
اى شیطون !باز داماد گلم رو ممنوع التکنولوژى کردئ؟
آراز خوبه راستى؟
بابا بهش سلام میرسونه
تشکر کن همه چی عالی بود
آخ مامان آخ کاش بودى …
***
مشغول خشک کردن و شانه زدن موهایم بود بی حرکت سکوت کرده بودم
_ آرام خانوم؟
_ هوم؟
_ آرامِ جانم؟
_ هوم
آرام با شانه روى شانه ام زد
_ هوم ؟ آره؟!
_ کارتو بگو دیگه
_ آرام اگه یه روز بفهمى سرطان دارم یا مثلا تو سرم یک غده بزرگ دارم چی کار میکنى؟
با حرص برگشتم و مشتى به شکمش زدم
_ این چه حرفیه روانى آخه؟
اخم کرد و دست هایم را گرفت:
_ خانومم
خانومم؟!’
چه قدر به دلم این کلمه نشست!!!
_ بله
_ جوابمو بده دیگه
_ سوالت مسخره است، میمیرم خوب
_ سعى نمیکنى کمکم کنئ درمانم کنى بهم انگیزه بدى؟
مدام میزنى تو سرم و قهر میکنى که چرا سرطان دارم؟!!
_ آراز نمیفهممت
سرش را پایین انداخت
_ خوب الانم یه جور مریضم دیگه
کمکم میکنى خوب شم خانوم دکتر؟
من به حمایتت نیاز دارم
_ من حتى نمیدونم علت مشکلت چیه؟!
_ علتش اینه که زیادى دوستت دارم
_ خوب این چه ربطى داره؟
بغض کرد
_ ” تو را فراسوى مرزهاى تنت دوست دارم”
قلبم لرزید و لرزید هزار بار لرزید
دستش را گرفتم:
_ آراز اینقدر دوست داشتنت واسم عزیزه که دیگه هیچى واسم مهم نیست
_ واسه خودم مهمه
من احتیاج به روانپزشک دارم آرامم
متوجه عذاب آراز شده بودم
چند بارى بود که پا پیش میگذاشت و یکهو مثل برق گرفته ها فاصله میگرفت و فرار میکرد
شرم و شکنجه را در صورتش واضح میدیدم
درخواست کمک کرد
و من به خودم قول دادم با آخرین توان کمکش کنم!
طبق روال هر روز تعطیلات کریسمس با صداى جیغ و فریاد شروین بیدار شدیم
_ لنگه ظهره ،مریض میشید این قدر میخوابین
نه ورزشى نه فعالیتى
فقط هم آقا میخوره و میخوابه
آراز خواب زده
از جایش بلند شد و با عصبانیت در را باز کرد
_ شروین به خدا این دفعه خفت میکنم این مدلئ بیدارم کنى
خوابالو چشم هایم را میمالیدم که کنارم نشست
_ آراز فدات شه عین جن زده ها از خواب میپرى هر روز
خودم را لوس کردم و سرم را درسینه اش فشردم
_ حق داره خوب خیلى میخوابیم
محکم ب*و*سیدم و گفت:
_ دوست دارم اصلا تا قیامت پیشت بخوابم حرفیه؟
شروین که پنهانی و با ترس سرش را داخل اتاق کرده بود مظلومانه گفت:
_ یکى به اسم دکتر آنا ستوده زنگ زده
میگه ساعت ۴ بیاد یا ۵؟
آراز که اخم کرده بود گفت:
_ ۵ خوبه
_ چی بگم هیلدا واسه نهار بزاره؟
_ جز استیک چى بلده آخه؟!
_ من به خدا بیرون کار دارم نرسیدم ببخشید
سریع گفتم؛
نهار با من
آراز با حالت بامزه ائ چشم هایش را گرد و متعجب کرد و گفت:
_ نه بابا؟!!
بلدى مگه خانوم دکتر؟!
_ اى، یه چیزهایى بلدم
یک چشمش را تنگ کرد و یکهو گفت:
_ زرشک پلو میخوام
_ یکم سخته ولى قبول
ساعاتئ بعد آشپزخانه به میدان جنگ تبدیل شد؛
کاملا توسط هنرنماى من و آراز منفجر شده بود!
بلد نبودم مرغ را تکه تکه کنم
آراز کمکم کرد
و با چاقو نقش ساموراى بازى میکرد
و من از فرط خنده اشک میریختم
یواشکى نمک غذا را بیشتر میکرد
مرتب ناخونک میزد
و سیب زمینى سرخ کرده ها را یکجا تمام کرد و هرچه تذکر میدادم فقط میخندید
غذا که آماده شد
طورى میخورد که انگار سال ها غذا نخورده است
_ از فردا خودت آشپزی کن خیلی خوب و ایرانیه
اخم کردم وگفتم:
با اون همه روغن و نمک و ادویه که تو ریختئ ؟!!
خندید و ته بشقابش را تمیز کرد
_ آره بابا ١٠ ساله دارم رژیمى غذا میخورم که خوش فرم بمونم
حالا که زن دارم
شکمم بیاد جلو چیزى نیست که
اصلا روایت داریم مرد باید شکم گنده باشه
_ به اندازه کافى سیبیلات رو نروم هست دیگه شکمت پیش کش
قهقهه زد و گفت:
نرو یعنى چی؟
چنگال را سمتش گرفتم و گفتم:
_ آقاى مسلط به ۶ تا زبون من ١ بی سواد توى عمرم بهت گفتم تا دنیا دنیاست میخواى به روم بیارى؟
_ متحجر
دهاتى
بى فرهنگ
اینا رو هم که ژینا بهم میگفت؟!
با خشم بلند شدم و بازویش را نیشگون گرفتم
_ اسم اونو دیگه نمیاریا
باز خندید
_ کاش از صحنه کتک کاریت یک فیلم میگرفتم عجب گیس و گیس کشى بود
میگم آرام
دوستم داشتیا
حسادت میکردی
_ تو هم حتما کیف میکردى؟
_ یکم آره
بغلم کرد و روى پایش نشاندم و گفت
_ تو اون روزهاى تلخ تنها
دلخوشیم این بود که شب تو اتاقى بخوابم که توش نفس هاى تو باشه
ب*و*سیدمش ،مردم را آرام و پر عشق ب*و*سیدم…
دکتر آنا واقعا دکتر و دوست خوبى براى هر دوى ما شد
جلسات مشاوره اش خیلى مفید و دوستانه بود
با هم در یک کافى شاپ مشغول صحبت بودیم که با جمله اى اینبار واقعا شوکه ام کرد
_ دل آرام اینبار تو پا پیش بزار
کارى کن حس نکنه این فقط نیازه اونه و بخواد با سرکوب نیازش به تو احترام بزاره
_ چى؟!
نه اصلا در توان من نیست
_ واى واى از تربیت ما دخترهاى ایرانى
چرا مادرمون بهمون یاد نمیده که درخواست این نیاز از شوهر اصلا گ*ن*ا*ه و شرم آور نیست؟!
تو باید به آراز کمک کنى
مشکل اون با مردهاى سرد مزاج و ناتوان جنسى فرق داره!
اون در اوج قدرت و حس
داره خود دارى میکنه که به تو لطمه نزنه
این اثرات جبران ناپذیرى داره
مثل افسردگى حاد
از دست دادن مردانگى به طور کامل
و شاید حتى خیانت
با خشم گفتم؛
_ آراز به من خیانت نمیکنه
صبورانه لبخند زد
_ بله از دید اون خیانت نمیشه
اون براى اینکه به بتش دست درازی نکنه براى سرکوب غریزه اش میره جاى دیگه اى خودشو آروم میکنه
کلافه دستم را روى پیشانى ام گذاشتم
_ خیلى سخته
_ واسه آراز سخت تره، اون خیلى سختى کشیده تو همه مراحل زندگیش
تو رو اول به چشم معشوقه خواهر زاده عزیزش دیده
و بعد هم که زنش شدى امانت اون
بعد عشقش این قدر زیاد شده که الانم به چشم هم بستر و شریک جنسى نمیتونه بهت نگاه کنه احساس گ*ن*ا*ه میکنه
_ اگه پسم زد چى؟
_ دوباره میرى جلو
_ شخصیتم چئ؟
_ شخصیتت خرد نمیشه بلکه بالاتر هم میره
و یک روز آراز ازت بابت این از خودگذشتگیت تشکر میکنه
اینو به خاطر داشته باش حال شوهرت خوب نیست
از نظر روانى با همه صلابت ظاهریش متوجه شدم خیلى آسیب پذیره
کمکش کن آرامِ جانش
دستم را گرفت و فشرد
این زن در این چند روز به من درس شجاعت را خوب تلقیح کرد…
کلاس هاى اجبارى هم با نیوشا واقعا کلافه کننده بود
آراز هم مدام غر میزد و دوست داشت کنسلش کنم
ولی تا نیمه راه پیش رفته بودم و دوست داشتم به اتمامش برسانم
وسط کلاس احساس کردم فشارم افتاده است
سرم گیج میرفت
نیوشا با تعجب گفت : خوبى؟!
_ فکر کنم واسه امروز بسه ، سرم گیج میره
_ خبریه؟
_ چه خبرى؟
با صداى بلند خندید
_ نکنه به رسم ولایت شویت قبل سالگرد ازدواج قراره مامان شى
مثل این عروس دهاتیا
تندى کلامش آزردم
_ حتما شارو این شرط رو واسه خودت گذاشته هرچی نباشه اونم مال همون ولایته
البته شایدم رسوم خان و رعیت جماعت باهم فرق کنه
ابرویش را بالا انداخت و گفت:
_ زنِ خان ، شارو الان آدم خیلى بزرگیه
خندیدم و گفتم:
_ هرکه دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
مشغول جمع کردن کتاب هایش شد
_ واقعا حالت خوب نیست و واسه امروز بسه
شروین با سینى قهوه از راه رسید
_ دخترها درس و مشق تموم شده قهوه بزنیم با عصاره غیبت؟
نیوشا کیفش را برداشت و گفت:
_ من که کار دارم شری جون
ولی واسه زن ویار دار هم قهوه خوب نیستا
خانزاده تو راه داریم
شروین با چشم هاى متعجب به من خیره شده
نمیدانم چرا دلم نخواست به نیوشا بگویم در اشتباهی؟!
وقتى که رفت شروین دستم را گرفت و سمت کاناپه کشیدم
_ بلا بیا بشین ببینم
این پسرمون کى گل رو زد تو دروازه؟
اخم کردم
_ زشته شروین قرار بود از این حرفها نزنیم ها
_ به خدا دلی جون ذوقشو دارم
میدونی دلم میخواد قبل به دنیا اومدنش برم جراحى کنم
نمیخوام بچه سر در گم بمونه که من خالشم یا عموش
میخوام جلوى اون دیگه اسیر جسم خودم نباشم
_ عزیز دلم کدوم بچه آخه؟ اون نیوشا حسود فضول توهم زد تو هم باور کردئ؟
با ناراحتى گفت:
_ پس کى آخه؟
_ حالا خیلى زوده
طفلک در فکر فرو رفته بود
سعى کردم حال و هوایش را عوض کنم
مشغول ورق بازى کردن بودیم
که با صداى ماشین آراز از جایم بلند شدم و سمت در براى استقبالش رفتم
در را که باز کردم
طبق عادتش حین سلام و روب*و*سى کرواتش را شل کرد و دکمه اول پیراهنش را باز کرد
صورتش فوق العاده خسته بود
چند پاکت را هم به دستم سپرد
_ اینا چیه؟
_ سفارش داده بودم دوستم از هند بیاره امشب دیدمش داد
شروین در حالى که آب میوه اش را دستش سپرد
پرسید:
_ جلسه چی شد این امیر خان هندى بالاخره راضى شد ؟
آراز پوف عمیقى کشید و گفت:
_ مغزم رو تبدیل به پودینگ کرد
تا توافق کردیم
بسته ها را که باز کردم با دیدن سارى قرمز و جواهرات هندى ذوق زده شدم
_ چه خوشگله
شروین سارى را از دستم گرفت و گفت:
_ منم دلم خواست
آراز اخم کرد و در همان حال سر شروین را دوستانه نوازش کوتاهی کرد و گفت:
_ به وقتش ، حتما
دلم براى این دخترئ که به قول خود در جسم پسرانه اش اسیر بود
به درد آمد…
***
چند شب بود که دوباره سیگارش را زیاد کرده بود
از پنجره اتاق به تصویر مردى که درد هایش را دود میکرد خیره شدم و در یک لحظه ذهنم با جرقه اى روشن شد
سارى را تن کردم
و موهایم را از وسط باز کردم و پریشان دورم ر
ریختم ،رژ قرمز عجیب با رنگ سارى هم خوانی داشت
مشغول بستن خلخال به پایم بودم که در را باز کرد و داخل شد با نگاه تحسین انگیزى بر اندازم کرد و با حالت چشم هایش معرکه بودن را نشان داد
نمیتوانستم قفل پا بند را ببندم
روى تخت نشست و پایم را بلند کرد و روى پایش گذاشت و با وسواس خاصى قفل را بست و کنار پایم را لحظات طولانی با آرامش و عشق نوازش کرد
خندیدم و چرخی زدم
_ چه طور شدم؟
پلک طولانی زد و گفت:
_ خیلی بهت میاد عزیزم
صورتم را نزدیکش کردم ب*و*سه ای روی لب هایش جا گذاشتم و دستش را گرفتم و بلند شدم
_ بر*ق*صیم؟
خندید و گفت
_ این یک مدل رو بلد نیستم
_ بابا کارى نداره من میدوئم تو هم بیا دورتا دور ستون ها دنبالم
قهقهه زد و گفت؛
_یهو میترسم جبارسینگ بیاد
یقه اش را گرفتم سمت خودم کشاندمش
چشم هایم را تنگ کردم و گفتم؛
_میزارى منو با خودش ببره؟
سرش را کج کرد و با همان ژست مردانه خودش همراه گفتن نچ ابرو بالا انداخت
همانطور که به او چسبیدم سارى شل شد و از شانه ام پایین افتاد
لمس دستهاى گرمش را دوست داشتم
آرام هلش دادم
انگار منتظر همین هول کوچک بود تا مرا بغل کند و همراه خودش روى تخت بیاندازد
خیلی ماهرانه کلید برق کنار تخت را فشردم و اتاق در تاریکی محض فرو رفت
اما امان از برق چشمانش !
اسمش را هجی کردم
_ آراز
زمزمه کرد
_ جون
_ تو مال منى؟
_ مال توام
_ همه جا ؟ همه جوره؟
_ همه رقمه
از لبش با ب*و*سه ای محکم تشکر کردم
و باز اسیر شدم
اسارتى کمی دردناک ولى شیرین!
حال چنگ بین موهایم انداخته بود
_ تو مال کى؟
آخ کوتاهى گفتم
_ مال تو
_ فقط مال من ، فهمیدى؟ فقط من
_ فقط تو ، فقط تو
عضلاتم را با دستان قدرت مند و مردانه اش میفشرد
به نفس نفس افتاده بود
لباسش را که در از تن بیرون آورد
هم ترسیدم
هم شرم کردم
هم خوشحال شدم
ماهرانه جاى من را تنظیم
کرد نفس عمیقی کشید تا تنفسش تنظیم شود
چشم هایم را محکم بسته بودم
کاملا حسش کرده بودم
و آماده بودم
یکهو با صدای نعره اش چشم گشودم
سرش را میان دستانش گرفته بود و زجه میزد وحشت کرده بودم
خواستم آرامش کنم که دستم را پس زد بلند شد و لباسش را پوشید و بدون آنکه حتى نگاهم کند اتاق را ترک کرد،
تمام شب در بسترى که هم بسترم ترکش کرده بود گریستم؛
اما با توصیه دکتر آنا
سعى کردم زود شکست را نپذیرم
دست و صورتم را شستم و پیراهن خواب حریر سفیدم را تن کردم
یاد داشتى نوشتم و با سنجاق به بالشش نصب کردم و سعى کردم بخوابم
” همسرم
امشب ! شب آخریه که بدون آغوش و نوازشت تنها میخوابم
یادت نره که من بیشتر از تو، به خودت نیاز دارم”
سپیده تازه سر زده بودم که با صداى عطر و سپس عطر نابش متوجه بازگشتش شدم
با اینکه پشتم به او بود با صدای کاغذ فهمیدم که در حال خواندن یاد داشتم هست
چند ثانیه بعد نوازش سر انگشتش روى رانم و بازویم آرامم کرد
ب*و*سه اش روى گردنم گرمم کرد
برگشتم و محکم به او چسبیدم
فشردم و نوازشم کرد
_ ببخشید
چشم بسته گفتم؛_ نمیبخشم دیگه تنهام نزار خوابم نمیبره
تند تند ب*و*سیدم
_چشم
***
نزدیک عصر بود که از تنهایى به حیاط رفتم و مشغول ساخت آدم برفی و سلفى گرفتن با آدمکم شدم
عکس ها را براى صنم فرستادم و سریع تماس گرفت
حسابى مشغول بگو بخند بودیم
یک لحظه پشت سرم یک سایه و صداى پا حس کردم
کمى ترسیدم و مکث کردم
ولى بعد با خودم فکر کردم خیالاتی شدم
تماسم که تمام شد
کلاهم را از روى سر آدم برفى برداشتم خم شدم برف روى شلوارم را بتکانم که روى سفیدى برفها
برق طلایی شی اى توجهم را جلب کرد
فندک طلاى اژدهایی زیپو!!!
قسمت ٢٨
حتى جرات لمسش را نداشتم
چند ثانیه فقط خیره نگاهش میکردم
پاهایم شل شد آن قدر که روى زمین نشستم
صدایش در گوشم میپیچد
_ دلى از این خوشم میاد؟ خاصه تکه
سرم را میان دستانم میفشرم
صداى خودم هم مایه عذابم میشود
_ ایش چیه این اژدهاى زشت با این چشم های وحشتناک قرمزش، خیلى هم گرونه نمیارزه
سوشا عاشق تجملات بود
این فندک؟!
اینجا؟!
جرات میکنم بر دارمش
( نه! محاله مگه فقط از این فندک فقط یه دونه بوده؟
فندک سوشا اون روز لعنتی همراهش بود؟
آره دیدم سیگارشو با همون فندک روشن کرد؟
شاید آراز به عنوان یادگار بعد فوتش فندک رو برداشته
حالا اینجا چرا افتاده؟!

آراز دشمن داره!
آره خودشه کاره شاوره
اون میخواد سوشا رو به ما یاد آوری کنه
آره اون هم مال همون شهر لعنتیه
حتما از همه چى خبر داره
آره آره
کار خودشه
نباید آراز بفهمه
نباید بزارم بهم بریزه
فندک را برداشتم سمت سطل زباله رفتم
نمیدانم چرا دستم لرزید
فندک سوشا؟!
دلم براى زخم هایش دوباره به درد آمد
فندک را در سطل انداختم و به سمت خانه دویدم
***
جلسات دوستانه آراز با شرکایش و جلسات مشاوره اش در مطب دکتر آنا باعث شده بود دیر تر به خانه بیاید
اینقدر که گاهی اوقات قبل بازگشتش خوابم میبرد
و او هم از شرم مشکلى که داشت انگار راضى بود زودتر بخوابم؛
آن شب تازه چشم هایم گرم شده بود که متوجه بازگشتش شدم
به اتاق که آمد صورتش خیلی خسته و کلافه بود
از جایم بلند شدم و سمتش رفتم
در کمال ناباورى و بر عکس همیشه اجازه نداد بغلش کنم
_ آرام !عرق کردم بزار یه دوش بگیرم بعد عزیزم
کم حرف شده بود
بعد حمام هم کنارم دراز کشید و خودش از پشت بغلم کرد
_ چرا نخوابیدى هنوز خانوم؟
تلخ خندیدم
_ ناراحتى بیدارم؟
آرام به بازویم زد:
_ چرا ناراحت باشم ؟
_ هیچى ولش کن اصلا شب بخیر
_ کجا نیومده دارى میرى؟
_ جایی ندارم برم
_ داشتى میرفتى؟
سکوت کردم
چه قدر تلخ و بى رحم شده بودم حق آراز این نبود
طاقت نیاوردم برگشتم و سرم را در سینه اش فشردم
نوازشم کرد
_ قهری؟
_ اوهوم
_ بعد تو بغل خودم میرى وقتئ باهام قهر میکنی؟
بازویش را فشردم
_آره مشکلیه؟
باز یک خنده شیرین تحویلم داد و گفت:
_ پس همیشه لطفا قهر بمون
***
صبح که بیدار شدم خانه نبود
شروین هم مدام غر میزد که عجله کنم
و براى روز اول دانشگاه همراهى ام میکرد
توقع داشتم روز اول آراز کنارم باشد
ولى انگار توقع بیجایی بود !
تا عصر کارهایمان طول کشید و وقتى به خانه برگشتیم ماشین آراز در خانه بود شروین با تعجب گفت:
_ این که امروز کلی کار داشت زود اومده چرا؟!
ماشین را که پارک کرد هنوز پیاده نشده بودم
که با بازشدن درب ورودى خانه و بیرون آمدن یک زن تمام حواسم در جا یخ زد!
میشناختمش
این لباس هاى جلف و این آرایش غلیظ !
ویدا!!!!
عصبی بود در را محکم کوبید
شروین با چشم هاى از حدقه بیرون زده گفت؛
_ ویدا!!!
تو اینجا چی کار میکنی؟
ویدا که تازه متوجه حضور ما شده بود چندثانیه خیره به من نگاه کرد و در جواب شروین با یک لبخند چندش آور گفت:
کارى که همیشه میکردم
آقا دستور داد اومدم
سقف آسمان بر سرم خراب شد
ویدا رفت و مرا با یک خروار رویاى به گل نشسته تنها گذاشت
سست شدم دستم را به در ماشین گرفتم که نیوفتم
شروین دوید و زیر بغلم را گرفت
_ دل آرام جونم خوبی؟
خدا بکشتم
این عتیقه اینجا چی کار میکرد؟
زهر خندى زدم و گفتم:
دیدی که گفت واسه چی اومده
_ آراز دیوانه شده؟ میکشمش
الهی به زمین گرم بخوره
دستش را محکم گرفتم:
_ به روش نمیارئ

با تعجب گفت : چى؟ چرا؟!
خیلى جدى گفتم:
_ همین که گفتم ، ما ویدا رو اصلا ندیدیم ، فهمیدى؟
راضى شد
و وقتی وارد شدیم
متوجه شدم در حمام است
نگاه با نفرتی به تخت خوابمان انداختم
( یعنى همین جا؟!)
بغض چنگ انداخت در گلویم
بیرون که آمد با دیدنم لبخند زد
_ به خانوم دکتر دانشگاه چه طور بود؟
خیره نگاهش کردم:
_ عافیت باشه
_ ممنون، نگفتی ، خوب بود؟
_ مهمه؟
اخم کرد و گفت:
_ چرا این طورى نگام میکنی؟
_ هیچی فقط خسته ام
_ یکم استراحت کن شام بریم بیرون
البته بدون شروین
دوتایی من و تو
من و خانومم
پوزخندى زدم و گفتم:
_ خیلئ حالت خوبه، کبکت خروس میخونه؟
عمیق نگاهم کرد:
_ خوبى آرام؟
خندیدم
_ آره خیلی خوبم
فقط میخوام بخوابم تا فردا صبح که میخوام برم دانشگاه
_ اینقدر خسته ائ؟
_ بله با اجازت
***
تمام مدت روى کاناپه گوشه اتاق نشستم و به تخت خوابم زل زدم
هر وقت به اتاق می آمد این قدر تند بر خورد میکردم که بحث را ادامه نمیداد
بالاخره کلافه شدم و از اتاق بیرون رفتم، آراز مشغول تماشائ فیلم بود
شروین با نگرانی زیر لب حالم را پرسید و من هم با چشم تایید کردم که خوبم
آراز بدون اینکه نگاهم کند گفت:
_ قرار بود تا صبح بخوابی که
_ ببخشید شرمنده واقعا که نخوابیدم
برگشت و باز خیره نگاهم کرد
رو به شروین گفت:
_ شام چی داریم؟
شروین با حرص گفت:
_ کوفت بخوری. شام نداریم
با عصبانیت گفت:
_ چتونه؟ این قیافه ها چیه چند ساعت؟
دست شروین را گرفتم و سمت کاناپه بردم و رو به آراز گفتم:
_ تو فیلمت رو ببین
مزاحمت نمیشیم
هنوز عاشقش بودم
هنوز در حضورش قلبم طور دیگرى مینواخت
هنوز شک داشتم که بتواند به من خیانت کند
وقتى نشستم زیر پایم چیزى حس کردم
خم شدم و بر داشتمش
این دومین شی کوچک حیرت آورى بود که پیدا میکردم
لنگه گوشواه مربع شکل کوچک!
هر سه به گوشواره زل زده بودیم
باز تلخ خندیدم
_ این ماله من نیست شروین
شروین سر تاسف تکان داد و گفت:_ مال من و آرازم که نمیتونه باشه
آراز بی تفاوت گفت:
_ حتما مال هیلداست
شروین با حرص گوشواره از من گرفت و جلوى آراز گرفت:’_ چشماتو وا کن ببین اینو کجا دیدی ؟
آراز عصبانی شد و گوشواره را پرت کرد :
_شما دوتا روانی شدین به خدا
سمت اتاق که رفت با بغض گفتم:
_ آره برو فرار کن
برگشت و عمیق نگاهم کرد:
_ چه مرگته ؟
لحن حرف زدنش دلم را هزار بار شکست!!!
این اثرات هم خوابئ با معشوقه اش بود؟!
مشتم را فشردم و سعى کردم خودم را کنترل کنم
_ هیچ مرگیم نیست آراز خزان بیک
شب بخیر
سرى تکان داد و بی هیچ حرفی به اتاق رفت
بغضم در آغوش شروین ترکید
به سینه اش میکوبید و میگفت:
_ الهی خدا جز جیگرت بزنه
الهی حیرون شى حیف این زنه دست گل نبود ؟!
میان هق هق گفتم:
_ شروین اون نمیتونه به چشم زنش منو ببینه
من فقط براش یه دوستم یکی مثل تو
_ ولش کن نکبت رو به خدا دل آرام اگه مطمئن شم این کار رو با تو کرده برت میدارم میریم یه جا که دستش بهت نرسه
_ مطمئن شى؟!
ندیدى آقا حمام بود؟
کم مونده بود عربی بر*ق*صه
بعدم که خودشو زده به اون راه و
با من این مدلی حرف میزنه
_ لال شه الهی
روبه روى تلوزیون جلوى کاناپه زل زده بودم به فیلمی که اصلا حواسم به آن نبود
شروین هم خوابش برده بود
تمام مدت آن شب کزایی بدن برهنه ویدا و آراز جلوى چشمم بود پتو را روى سرم کشید و یک دل سیر دوباره گریستم
آنقدر که نفهمیدم کى خوابم برد؟!
در خواب عمیق بودم که متوجه شدم از روى کاناپه بلندم میکند
چشم که گشودم میان زمین و هوا عین یک بچه در آغوش آراز بودم
دست و پا زدم و تقلا کردم
آرام و جدى گفت:
_ هیس
نصفه شبه
_ ولم کن
_ بریم سر جات بخواب
همین طور که از پله ها بالا میرفت تند تند مشت به سینه اش کوبیدم
_ ولم کن نمیخوام باهات حرف بزنم
_ حرف نزن ولى حق نداری شب جاى دیگه بخوابى
به اتاق که رسیدیم آرام روى تخت گذاشتم
و خودش هم کنارم دراز کشید
پشتم را کردم
صدای خش دارش هنوز خواستنی ترین نت موسیقی دنیا بود
_ میشه بگى امروز چتونه؟
_ هیچ مرگیم نیست
_ عصبانی بودم اونو گفتم معذرت میخوام
_ هه!
_ هه یعنی چى آرامم؟
_ هیچی میخوام بخوابم حوصلتو ندارم
خواهش میکنم حرف نزن اینقدر
_ دانشگاه اتفاقی افتاده عزیزم؟ کسی ناراحتت کرده؟
جیغ کشیدم
_ میخواااا…م بخوابم
با کلافگى پوفى کشید و گفت:
_باشه باشه بخواب لال میشم
ولى آن شب خواب برایم محال ترین محالات بود
***
صبح که چشم گشودم بیدار بالا سرم نشسته بود و موهایم را نوازش میکرد لبخند شیرینى زد
_ صبح بخیر خانوم کوچولو خودم
اینقدر خواستنی بود که همه چیز را فراموش کنم
اما یکهو چهره ویدا و آن گوشواره به مغزم هجوم آورد
رو برگرداندم
چانه ام را گرفت و رویم را برگرداند
_ آرامِ جان من چرا نا آرومه؟
چشم هایم را محکم بستم
_ خسته ام
_ دیروز نیومدم دانشگاه دلخورى؟ به خدا ١ کار فورى پیش اومد میخواستم دیشب تلافى کنم واست
پوزخند زدم و گفتم:
_چرا نرفتى سر کار؟
_ دوست نداشتم
_ هه
یکم جدی تر گفت:
_ این هه یعنى چى مدام جدیدا به کار میبرى ؟
_ هیچى فقط دوست ندارم زیاد حرف بزنم
پتو را روى سرم کشیدم
توقع داشتم
دوباره اصرار کند ولى متوجه شدم اتاق را ترک کرد
و حدود نیم ساعته بعد از صداى اتومبیلش متوجه رفتنش شدم
شروین هم خانه نبود حسابى
دلگیر بودم
پالتویم را تن کردم و بى هدف از خانه خارج شدم
به رد پاهایم در برف خیره شدم
رد پاهایى که در زندگى مان بود هیچ وقت رهایمان نمیکرد
روى نیم کتى کنار پیاده رو در مقابل یک کافه خیابانى نشستم
در دل سرما گرماى اشک را روى گونه هایم حس کردم
چند دقیقه نگذشته بود که دختر بچه ده- دوازده ساله اى یک سینى رو به رویم گرفت
لیوان قهره
و یک دستمال سفید صورتى در کنارش
متعجب با همان زبان دست و پا شکسته از کودک علت کارش را پرسیدم و او با انگشت به دور اشاره کرد
مسیر انگشتش را که گرفتم مردى کلاه به سر را از پشت دیدم که سریع لنگان لنگان دور میشد
خیلى دور شده بود
با تعجب لیوان قهوه را نگاه کردم
اسپرسو مورد علاقه ام!
از جایم بلند شدم و نمیدانم چرا تصمیم گرفتم از آن قهوه فرار کنم؟!
به خانه که رسیدم هیلدا از مرخصى یک روزه اش برگشته بود
هنوز ته دلم امید وار بود که اشتباه میکنم
وقتى راجب گوشواره پرسیدم هیلدا گوشواره اش که در گوشش بود را نشانم داد
و گفت :این تنها گوشواره عمرم است!
درمانده پشت پنجره چنان آسمان باریدم
گ*ن*ا*ه و اشتباه من در این رابطه چه بود؟
منى که در مقابل همه معیارهایم چشم بسته بودم و آراز را تا بى نهایت براى خودم میخواستم چرا باید این قدر حقیر و عاجز میشدم
این سزائ عشق بود؟!
نیوشا که آمد میدانستم تا برگشت شروین چند دقیقه مانده
نمیدانم چرا واقعا نمیدانم !
به نیوشا پیشنهاد گردش دو نفره دادم و او هم خیلى سریع پذیرفت
دلم میخواست با هر کس و به هر دلیلى از آن خانه فرار کنم
با دخترى که هیچ شباهت و تفاهمى نداشتیم راهئ خیابان هائ ناشناس شهر شدم
تماشاى مغازه ها و کافه رفتن که تمام شد
پیشنهاد نیوشا براى رفتن به یک بار را بدون هیچ فکرى پذیرفتم!
شروین مدام تماس میگرفت جواب ندادم برایش پیغام گذاشتم
که به تنهایى و تفریح نیاز دارم
از اینکه آراز از صبح تماس نگرفته بود دلخور بودم
(حتما سرش باز گرمه ویداشه)
ویدا؟!
در بار نشسته بودیم و نیوشا مشغول خوش گذرانى بود که یکهو پرسیدم:
_ تو ویدا رو میشناسى؟
چشم هایش گرد شد و گفت:
_ مگه تو هم میشناسیش؟
_ آره . یه آدرس یا یه شماره ازش میخوام
خندید و گفت: دل آرام اینجا ایران نیست برى دنبال معشوقه سابق شوهرت
اون رو یک وسیله لذت جنسى حساب کن که تاریخ مصرفش تموم شد و آراز انداختش دور اون حالا دیگه نیاز به امثال اون نداره
_ من فقط نشونیشو میخوام
_والا تا چند سال پیش تو یک کلوپ میر*ق*صید و به لطف ِ خان شما شد آدم حسابى
حساب بانکیشو شوهرت اینقدر تپل کرد که دیگه احتیاج به کار کردن نداره
بغض کرده بودم
_ دوستش داشت؟
قهقهه زد و گفت:
_ دختر ایرونى اینجا حساب سکس و عشق جداست با هم قاطیشون نکن !ویدا رو یه جور کارمندآراز حساب کن البته کارمند ویژه
حرفهایش آرامم که نکرد بیشتر دلم را به درد آورد
آراز دوباره این کارمند را به کار گرفته بود؟
آن هم در همان خانه اى که من زندگى میکردم؟
کمى فراموشى و سرخوشى براى امشب لازم بود!
تلفنم زنگ میخورد
عکس آراز این بار همه حواسم را به درد می آورد
گوشى ام را خاموش میکنم و یک نفس نوشیدنئ تلخ و گس را بالا میکشم
نیوشا میخندد
_ هرچه قدر دوست دارى بخور اینجا بار شاروه
راحت باش
شارو ؟ دشمن اصلى آن به اصطلاح شوهرم؟
چه اهمیت داشت
قدرى خوش بودن؟
فشار دستى روى رانم باعث میشود به خودم بیاید
اندام غول پیکرى که تمام تنش زیر نقش و نگار تاتو محو شده است!
از من مست تر و بى اختیار تر است
میترسم
خودم را کنار میکشم
نمیفهمم چه میگوید سمت در خروجى تلو تلو خوران فرار میکنم
نیوشا هم حال مساعدى نداشت
و جیغ میکشد
جلوى در بار غول امشب مرا به دیوار میچسباند
لب هایش را که نزدیک صورتم میکند از فرط انزجار جیغ میکشم
مشتى به صورتش نقش زمینش میکند
حسش میکنم
وجود یک خودى ، یک آشنا!
هوشیارى ام کم شده است اما این تعصب را زیر آن کلاه و دستمال دور صورت پیچیده انگار میشناسم
میخواهم فکر کنم
چند نفر از آدم هاى بار شارو به کمکش مئ آیند
قدرت تمرکزم را باخته ام
میخواهم دقیق نگاهش کنم باید بشناسمش
اما چشم هایم سنگین میشود و به این کاب*و*س پایان میبخشد
***
احساس میکنم به چشم هایم وزنه وصل شده است به سختى چشم میگشایم

کانال عاشقي

همچنین ببینید

پارت ۱۵ رمان عابر بی سایه

_ ای جون، امروز جای غر غرها شری چه ضیافتى به پا شده امضا کرد …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *