یکشنبه , مهر ۲۹ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان هزار چم / پارت ۲۴ رمان هزار چم
کانال عاشقي

پارت ۲۴ رمان هزار چم

 

حاج امیر مدام حواسش به آلما بود و هر چند دقیقه یک بار می گفت:

_ شهداد حواستو بده بچه نسوزه!

من زل می زنم به شراره های آتش که با چند رنگِ گرم زیبا در سیاهی شب می درخشد.

یک مرتبه دلم برای شهاب سنگ آسمان زندگی ام تنگ می شود.

دوباره صفحه گوشی ام را نگاه کردم.
از آخرین بار که پیام داده بود و گفته بود یک ساعت دیگر خودش تماس می گیرد، چند ساعتی می گذشت.

شهداد که گوشی را در دستم دید با هیجان گفت:

_ ریحانه! به شهاب نگی داداش اومده ها…
بذار وقتی اومد، اونم مثل ما طعم این سورپرایز خوب رو بچشه.

می بینم که امیررضا آه می کشد و دست روی صورتش می کشد.

شهرزاد در حالی که همه حواسش در صفحه موبایلش است، یک مرتبه قهقهه می زند؛
توجه همه به او جلب می شود و او در یک عالم دیگر است و می بینم که شروع می کند به خواندن یک لطیفه نه چندان مودبانه با صداى نسبتا بلند، عزیزه خاله جان با اعتراض می گوید:

_ این ماس ماسک چیه دستت صبح تا شوم قیز؟ یکم فکر اون بچه باش!

با اخم به عزیزه خاله جان نگاه می کند و می خواهد حرفی بزند که با صدای حاج امیر، سریع عقب نشینی می کند.

_ بذارش کنار!

لحنش آن قدر جدی است که حساب کار دست همه می آید،
شهرزاد با بغض گوشى را زمین می گذارد و می گوید:

_ شما فقط با من این مدلی حرف می زنی.

الناز لبش را گاز می گیرد و به برادرش چشم می دوزد، اما حاج امیر با همان جدیت می گوید:

_ چون فقط تویی که داری خلاف جهت رودخونه دست و پا می زنی.
البته فکر نکن خلاف جهت رفتن همیشه بد باشه، وقتی هدف به دریا رسیدن باشه ارزش تلاش داره،
اما تو داری با دست و پا زدن فقط بیشتر غرق می شی، بیشتر کف رودخونه فرو می ری…
البته زندگی خودته،انتخابتم این باشه، به خودت ربط داره.اما تا وقتی که تصمیم نگرفته باشی مسبب به وجود اومدن یه موجود بی گناه باشی!
چون حالا مسئول اونم هستی! پس مجبوری چشمات رو باز کنی ببینی دریا کدوم سمته، مرداب کدوم سمت و راه درست رو انتخاب کنی.

شهرزاد که چشم هایش پر از اشک شده، مثل یک دختر بچه لج باز اعتراض می کند.

_ داداش خیلی دلت پره، هنوز عرقت سرد نشده، داری می توپی به من.

کلافه، سر افسوس تکان می دهد و می گوید:

_ با من، با ادبیات قبیح مادرت حرف نزن! من این طور تربیتت نکردم.

شهرزاد از جایش بلند می شود و حالا با گریه و صدای بلند می گوید:

_ شما…شما حتی قرار باشه گوش صحرا و منیره و عیاض رو هم بپیچونید، توی جمع این کارو نمی کنید،
هیچ وقت!
اما من…

دستش را به نشانه حکم سکوت بالا می آورد،
شهرزاد ساکت می شود و او می گوید:

_ وقتی انتخاب خودته چند ساعت توی جمع،خارج جمع، هر طور زشتی که می خوای رفتار کنی، اینم تبعاتشه.

شهرزاد که مثل همیشه توقع دارد حاج امیر به او محبت کند و حسابی عاصی شده است؛ هق هق کنان، می گوید:

_ من حامله ام!شما با همه صبوری خرج می کنید، اون وقت هنوز از راه نرسیده، من رو این طور بازخواست می کنید!

همان طور که عصبی سرش پایین است با چشم هایش بالا را نگاه می کند و می گوید:

_ چهار ماهه صبر کردم، بهت وقت دادم،اندازه بند انگشت به خودت نیومدی دختر!

شهرزاد با حرص رو بر می گرداند و بی ادبانه قصد رفتن و ترک جمع را می کند که با صدای بلند و جدی تشر گونه حاج امیر متوقف می شود.

_ بشین سرجات!

این بار همه از این برخورد حاج امیر شوکه می شویم، عزیزه خاله جان دستش را روی دست امیررضا می‌‌ گذارد و می گوید:‌‌

_ صلوات بفرست مادر.

الناز هم سریع می گوید:

_ شهرزاد جون، معذرت خواهی کن تمومش کنیم.

اما امیررضا همان طور که شماتت بار شهرزاد را نگاه می کند، می گوید:

_ معذرت خواهی؟!
آره فکر خوبیه،
اما اول باید از خودش معذرت بخواد؛
از اون بچه ای که توی شکمشه معذرت بخواد؛
از واژه مادر معذرت بخواد!

شهرزاد دستش را جلوی دهانش می گذارد و می گوید:

_ شـ… شما اجازه ندادید سقطش کنم.

حاج امیر که از جایش بلند می شود همه می ترسیم،

حتی شهرزاد هم چند قدم عقب می رود.اما او با یک حرکت سریع دست شهرزاد را می گیرد و می گوید:

_ من فقط اجازه ندادم که اون بچه رو دست آویز مهاجرتت کنی!
اونی که اجازه سقط نداد بیست و سه سال پیش، من نبودم!
بعد با اشاره بیوک آقا را نشان می دهد و می گوید:

_ عموت بود!
عموت نذاشت یه زن شبیه امروز تو بچه اش رو بکشه، دخترش رو بکشه،حالا دفتر و قلم برداشتی، سرمشق از همون زن می گیری؟
از همون که حتی شیر دادن به بچه هاش رو ننگ می دونست؟حالا مادر شده؟!

شهرزاد که هق هقش اوج گرفته است، خودش را در آغوش امیررضا رها می کند و دقایق طولانی در سکوت فقط می بارد.
می بینم که آرام سرش را می بوسد و بعد به الناز اشاره می کند و آرام می گوید:

_ کمکش کن بره اتاقش استراحت کنه.

شهرزاد قبل این که برود، دوباره سرش را روی سینه ستبر حاج امیر می گذارد و ناله می کند؛

 

_باید زودتر می اومدین،اصلا انگار مغزم منتظر بود شما بیاید تا درست کار کنه.
اخم می کند و می گوید:

_ برو پدر صلواتی، برو…

بعد در حالی که سمت تخت بر می گردد، به من اشاره می کند و می گوید:

_ شما هم پاشو آلما رو بردار برو داخل، بوی دود قلیون واستون ضرر داره.

سریع می گویم:

_ واسه شما چی؟ واسه خودتونم ضرر داره.

با اخم می گوید:

_ اتفاقا دکتر جز غلظت خون، واسه تنفسم هم دودش رو ممنوع کرده.

با حرص و عصبانیت می گویم:

_ وای خوبه خودتونم لو می دین!!

سرش را کج می کند و در حالی که دست روی سینه اش می کشد با خنده می گوید:

_ حالا که تالان تالان است، صد تومنم زیر پالان است.

بیوک آقا شروع به خنده می کند و خودش هم با خنده پدرش، قهقهه می زند.
با تعجب نگاه می کنم و می پرسم.

_ این چی بود؟

شهداد هم با خنده از همان جا که ایستاده، می گوید:

_ داداش اینو خدایی منم نشنیده بودم،
ضرب المثل جدید رو می کنی ها، حکایت این چیه؟

با لبخند می نشنید و می گوید:

_ قدیم ها که مردم با اسب و الاغ سفر می کردن، سفرها خسته کننده و طولانی بود و از همه بدتر این که اغلب راه ها امنیت نداشته،
دزدهایی هم بودن که توی پیچ و خم جاده های خاکی کمین می کردن، تا مسافرها از راه برسن اون وقت به مسافرهای بیچاره حمله می کردن و مال و اموالشون رو غارت می کردن.مسافرها برای این که اگر گرفتار راهزن ها شدن، همه ی اموالشون رو از دست ندن، پول های خودشونو به چند قسمت تقسیم می کردن.
مثلاً قسمتی از پولشون رو توی کیسه ی پول می ریختن و قسمتی رو توی لبه ی کلاهشون مخفی می کردن یا ته خورجینشون می دوختن،
توی یه سفر یه پیرمرد با چند مسافر دیگه همسفر شد تا از شهری به شهر دیگه بره، وسیله ی سفرشونم الاغ بود. شب و روزی راه رفتن تا به یه گردنه ی پر پیچ و خم رسیدن دزدها هم که سر گردنه، انتظار عبور مسافرها رو می کشیدن،از کمین گاه هاشون بیرون پریدن و به مسافرها حمله کردن…
مقاومت فایده ای نداشت. دزدها، مسافرها رو از روی الاغ ها پایین کشیدن.
بارها و اموالشون رو هم از دوش الاغ ها پیاده کردن. آه و ناله و فریاد کمک خواهی و التماس مسافرها بلند شد.
اما اونجا نقطه ی دور افتاد بود، نه کسی بود به داد مسافرها برسه و نه گوش دزدها به ناله و التماس اون ها بدهکار بود.
وضعیتی پیش اومده بود که مسلمون نشنوه و کافر نبینه!
چند دقیقه بعد، مسافرها با دست های بسته روی زمین نشسته بودن و دزدها مشغول بازرسی اموال اونها بودن،
چیزهای گران بها و به درد بخور رو جدا می کردن و چیزهای بی ارزش رو رها می کردن،
اما دزدها بیشتر از هر چیز دیگه دنبال پول و طلا و جواهرات مسافرها بودن.
دزدها می دونستن که ممکنه مسافرها پول و اموال گران بهای خودشون رو چند جا قایم کرده باشن.
برای همین همه ی لباس ها و بقچه ها و حتی کفش های مسافرها رو جست و جو می کردن تا چیزی رو از دست ندن.
مسافرها خدا خدا می کردن که دزدها بعضی از چیزهایی رو که پنهان کرده بودن رو نتونن پیدا کنن.
اما دزدها هم زرنگ بودن، وقتی یکی از دزدها مثلاً به پولی دست پیدا می کرد که در جایی غیرعادی مخفی شده بود،
قاه قاه می خندید و هم دست هاش رو صدا می کرد و می گفت:
«ببینید چی پیدا کردم. این بابا پنجاه تومان پول رو زیر کفی کفشش قایم کرده بود.»
بعد خنده ی دزدها، آه از نهاد مسافری که گنج پنهان شده اش کشف شده بود، در اومد و فریاد و ناله اش به آسمون بلند می شد.
پیرمرد که شاهد این ماجراها بودو غارت شدن اموال و پول همراهانش رو به چشم می دید،
از بلایی که به سر خودش و مسافرهای دیگه اومده بود،خشمگین و ناراحت شد هر کس دیگه ای جای اون بود، از این که دزدها نتونسته بودن مخفیگاه پولش رو پیدا کنن خوشحال و راضی بود.
وقتی که دزدها همه جا رو گشتن و هر چی می خواستن بردن، پیرمرد که فهمید دزدها کمی از پول اونو بردن اما مخفیگاه بقیه ی پول هاشو پیدا نکردن،
نتونست تحمل کنه و فریاد زد:

«حالا که دارید همه چیز رو تالان تالان غارت می کنید، بدونید که صد تومن منو پیدا نکردید .»

دزدها سرش ریختن و کتکش زدن تا جای پول رو لو داد و گفت:

«صد تومنم رو زیر آستر پالان الاغم دوختم .»

دزدها الاغش رو پیدا کردن و پالان الاغ رو برداشتن و از زیر آسترش صد تومان پول پنهان شده رو هم با خوشحالی برداشتن و رفتن.

از اون به بعد، در مورد کار احمقانه ی کسی که زیانی دیده و از روی عصبانیت زیان های دیگه ای هم به خودش زده است، می گند:

« حالا که تالان تالان است، صد تومنم زیر پالان است.»

 

همه می خندند.

و عزیزه خاله جان با محبت می گوید:

_ نکش آقا امیررضام.

من اما بدون هیچ حرفی سمت شهداد می روم،
آتش گردان را از او می گیرم و بعد با صدای بلند می گویم:
_ صحرا! صحرا ! اسفند رو بیار این زغال رو واسه اسفند دود کردن آماده کردیم،
قلیون نداریم دیگه.

می بینم که حالا فقط مظلومانه زل زده است به سرخی زغال ها و هیچ نمی گوید.

نزدیک اذان صبح بود که دیگر، دستش را روى زانویش زد و یا على گویان بلند شد و گفت:

_ داره صبح می‌شه.
برید بخوابید دیگه!

من و شهداد که آخرین بازمانده های شب زنده دار بودیم؛ پشت سرش بلند شدیم.

دیدم که آرام به شهداد گفت:

_ برو بخواب.
هر وقت بیدار شدى، بیا اتاقم کارت دارم.

رنگ صورت شهداد سریع پرید و دستپاچه، چَشمى گفت.

هنوز به ساختمان عمارت نرسیده بودیم که صدای “الله اکبر” اذان در همه جا پیچید.

همان‌جا ایستاد و به عادت همیشه اش، انگشتش را کنار لبش زد و بعد به پیشانی اش و بعد رو به قبله ایستاد و دستش را روی قلبش گذاشت و زیر لب گفت:

_ لبیک یا رسول الله!

نمی‌دانم چرا بی اراده من هم تمام این حرکات را تقلید کردم.

همان‌جا، کنار حوض بزرگ فیروزه ایستاده و مشغول وضو گرفتن شد.

شهداد در حالی که سمت ساختمان می رفت، آرام و با خجالت گفت:

_ من…
من می‌رم داخل وضو می‌گیرم، نماز بخونم.

برگشت و با یک نگاه جدی و پر معنا، شهداد را نگاه کرد و گفت:

_ مگه واسه من می‌خوای نماز بخونى باباجان که گزارششو به من می‌دى؟!

شهداد در حالی که با استرس، قلنج انگشت هایش را می شکست؛ گفت:

_ منظورم اینه التماس دعا‌!

خندید و سر تکان داد.

_ محتاجیم به دعا.

بعد از رفتن شهداد، من نمی‌دانم چرا هنوز آن‌جا ایستاده بودم و تماشایش می‌کردم.

وقتى که ذکر گویان مسح می‌کشید، دلم می‌خواست جلو بروم و التماس کنم:

“می شود بر سر زندگی من با دست هایت مسح بکشی؟”

کارش که تمام شد، برگشت و نگاهم کرد.

انگار تعجب کرده بود از این‌که هنوز آنجا بودم.

جلو آمد و آرام پرسید:

_ همه چى خوبه؟

بغضم را قورت دادم و لبخند زدم و جواب دادم:

_ بله! شما که اومدید، بهترم می‌شه.

چشم هایش را تنگ کرد.

_ مطمئنى همه چى خوبه دیگه؟

بیشتر دست و پایم را گم کردم.
دلم می‌خواست بگویم تنها چیزی که هیچ وقت دیگر خوب نمی شود، دل من است که نمی‌دانم چه مرگش شده است که نمی‌تواند نترسد؛
نمی‌تواند خوشحال باشد.

سرم را به نشانه مثبت تکان دادم و بعد گفتم:

_ امتحانام تموم شد.
جواب شیش‌تاش‌ هم اومده.
نمره هام خیلی خوب شده.

تسبیحش را در دستش جا به جا کرد و گفت:

_ باریک الله!
اما یادت باشه پشت اون نمره هاى خوب و عالی،
اون مدارک فلان، اگه بصیرت نباشه، سنار و یک شاهی هم نمی‌ارزه!
آدم ها درس می‌خونن که بشریت رو نجات بدن
وای به حال اونا که اسیر اون مدرک و مقام می‌شن.
سنگینی اون کتاب ها، نذار روی شونه هایی باشه، که از درون خالیه.

احساس کردم می‌خواهد با این جملات، مرا متوجه منظور خاصی کند.

صبر نکرد و سمت عمارت رفت.

در فکر عمیق فرو رفته بودم و او قبل رسیدن به ساختمان، ایستاد و پرسید:

_نمیای؟!

***

با صدای زنگ موبایلم، چشم باز کردم و اولین تصویری که جلوی چشمهایم بود؛ ساعت دیواری بود که عدد دوازده را نشان می‌داد.

می‌دانستم حاج امیر چه قدر از این‌که اهل خانه تا ظهر خواب باشند، ناراحت می‌شد.

وحشت زده سر جایم نشستم.

تلفنم همان‌طور پیاپی زنگ می‌خورد.

سر چرخاندم و با دیدن اسم و عکس شهاب، خواب کلا از چشم هایم پرید و نشاط، روی قلب و لب هایم باهم نشست.

با ذوق جواب دادم:

_ جانم؟؟!

صدایش خسته بود.
مشخص بود که او هم تازه بیدار شده است.

_ خانمم خواب بوده دیر جواب داده؟

خندیدم و با فراغ بال دوباره دراز کشیدم و خمیازه کشیدم.

_ بله!
چون صدای آقاشم می‌گه ایشونم خواب بوده.

با همان صدای خواب آلودش، مردانه قهقهه زد.

_ من دیشب خیلی دیر خوابیدم بچه‌م.

_ من نیز همین طور!

_ دل تنگم بودی، خوابت نمی‌برد؟

با شیطنت خندیدم و گفتم:

_ یک دلیلش این بود، یکی دیگه‌ش هم بعدا می‌فهمى.
یکی دیگه‌ش هم این که منتظر زنگتون بودم بدقول خان.

با دلخوری گفت:

_ ما رو باش گفتیم عیالمون خوابه، زنگ نزنیم مزاحمش شیم.

_چهار شب دیگه مونده بیای!
این چهارشب می‌کشمت قبل خواب بهم زنگ نزنی.

به حالت تسلیم گفت:

_ چشم چشم!

دلم خواست صدایش بزنم:

_ شهاب؟

_ جونم!

_ کارات خوب پیش رفت؟

سوت کشید:

_ بله! چه طور هم!

خیالم قدری راحت می‌شد که یک مرتبه پرسید:

_ راستی ریحانه! من یک کارى با صحرا دارم، ازش خبر دارى؟

با تعجب جواب دادم:

_ صحرا؟ خوب چرا زنگ نمی‌زنی پایین؟
چی کارش داری اصلا؟

_ هیچی.
فقط می‌خوام بدونم کجاست؟

اصلا حس خوبى ندارم.
به سردى جواب می‌دهم:

_ من خبر ندارم.

قطع که می‌کند، آن‌قدر فکرم مشغول است که به جان گلدوزى هاى رو تختى افتاده ام و با حرص، دانه دانه نخ ها را می‌کنم.

با صداى چند ضربه به در، تازه به خودم می آیم.

دست می‌کشم روى صورتم و می‌گویم:

_ بفرمایید!

منیره با یک سینی پر وارد اتاق می شود.

لبخند به لب دارد.

_ بیدار شدید خانم؟

سینی را کنارم، روی تخت می گذارد.

زل می‌زنم به لیوان شیر و قوری چای و میوه های رنگارنگ، که هیچ کدام اشتهایم را تحریک نمی‌کند.

با بی حوصلگی می‌گویم:

_ خودم میومدم پایین.
چرا زحمت کشیدی؟

ابروهایش را بالا انداخت و گفت:

_ دستور، دستورِ حاج امیره.
گفتن بیام و بیدارتون کنم تا صبحانه بخورید.

دست می‌برم و یک گیلاس سرخ بر می‌دارم و فقط تماشایش می‌کنم.

_ دیگه ظهره، خیلی خوابیدم.

یک مرتبه یاد جملات آخر شهاب می افتم و بی اختیار می‌گویم:

_ صحرا! صحرا کجاست منیره؟

پوف می‌کشد و می‌گوید:

_ اگه شما می‌دونی، منم می‌دونم.
گوشیشم جا گذاشته؛ هی ور ور ور ور زنگ می‌خوره.
از صبح، شیتان پیتان کرد، زد بیرون.
خیلى حواس پرت شده.
مامانم هم از دستش خیلى حرص می‌خوره و…

این‌قدر فکرم مشغول شده است، که مابقى صحبت هاى منیره را نمی شنوم…

سر میز ناهار نشسته بودیم و هر کس با ذوق، یک چیز برای امیر رضا تعریف می‌کرد و او هم با حوصله و صبر گوش می کرد.

هنوز در فکر بودم و ناخودآگاه، به پنجره قدى بزرگ پشت حاج امیر زل زده بودم؛ که یک مرتبه صحرا را دیدم که برگشته بود و دوان دوان سمت ساختمان می آمد.

با این که فقط چند لحظه توانستم ببینمش، اما کیف و کفش طلایی اش که خیلی توى ذوق می زد را به خوبى دیدم.

انگار از میهمانى برمی‌گشت…

سر چرخاندم و زل زدم به راهرو و منتظر ماندم وارد شود.

دیدم که از کنار راهرو، آرام سمت آشپزخانه رفت که با صدای حاج امیر، هم او توقف کرد و هم من سریع سمت صدا برگشتم.

_ صبح خروس خون کِى، حالا کِى، صحرا خانم؟؟

همه سکوت کرده اند و صحرا زبانش بند آمده و همه زورش را می‌زند که دست و پا شکسته فقط بتواند بگوید:

_سـ سلام!

حاج امیر نگاهش نمی‌کند و در حالى که از پارچ برای خودش آب می ریزد، می‌گوید:

_ علیکم السلام، آیجان نگرانته چند ساعته.

صحرا سر به زیر، در حالى که با تشویش، بند کیفش را در دست هایش مچاله می‌کند، می‌گوید:

_ ببخشید!
چشم…
چشم دیگه نگرانش نمی‌کنم.

حاج امیر با دست اشاره می‌کند که می‌تواند برود و صحرا در چشم برهم زدنی غیب می‌شود.

شهرزاد در حالی که به استخوان مرغ در دستش گاز می‌زند، می‌گوید:

_ به خدا این دختره، یه چیش هست.
اون بارم گفتم باور نکردید!
زیر سرش بلند شده.

الناز هیم می‌کشد و حاج امیر آرام روی میز می زند و با تشر می‌گوید:

_ استغفرالله!

شهرزاد هم سریع معذرت خواهى می‌کند و دیگر حرفى نمی‌زند…

 

به شهداد که خوب دقت می‌کنم، حالش از شب قبل خیلى بهتر است و در چشم هایش نور امید، به وضح قابل رویت است.

اما من…

من نگرانم!
نگرانى به سلول سلول بدنم رسوخ کرده است و از این، بیشتر از هرچیز نگرانم که نمی‌دانم دقیقا نگران چه هستم!
اما مطمئنم یک چیز وجود دارد که ارزش نگرانی را دارد…

آیجان و صحرا مشغول جمع کردن میز نهار هستند.

حاج امیر بعد از این که دعای شکر بعد غذا را می‌خواند، رو به آیجان می‌گوید:

_ لطفا تدارک ببین؛ کم و کسرى ها رو هم بگو عیاض بره بخره، شب میهمان داریم.

عزیزه خاله جان با تعجب می‌گوید:

_ خیر باشه آقا؟

شهداد و الناز هم با تعجب به هم نگاه می‌کنند.

شهرزاد سرش را پایین انداخته و حالا حاج امیر، در حالی که او را نگاه می‌کند، می‌گوید:

_ اجازه دادم یک شوهر و یک باباى نگران، بیاد دنبال زن و بچه‌ش.

عزیزه خاله جان با صدای آرام، خدا را شکر می‌کند و من با ذوق رو به شهرزاد می‌گویم:

_ وای خیلی خوشحال شدم شهرزاد جون.

نیشخند می زند و می‌گوید:

_ خوش خوشانت شده خواهر شوهرت داره می‌ره ها!

با تعجب می‌گویم:

_ نه! من…
من واسه خودت خوشحالم.

حاج امیر قهقهه می‌زند و می‌گوید:

_ های ریحانه خانم زیاد خوشحال نباش!
قراره خواهر شوهرت واسه زایمانشم بیاد این‌جا بمونه.

با ناراحتی، مظلومانه می‌گویم:

_ نه به خدا من این طوری نیستم.

از این‌که شهرزاد حواسش نیست، استفاده می‌کند و یک چشمک به من می زند تا دو زاری ام بیفتد و بعد با خنده می‌گوید:

_ خلاصه گفتم بدونی این خواهر شوهرت، سکه شاه ولایته.
هرجا بره، تهش همین جا سر دل خودمونه.

شهرزاد با اعتراض می‌گوید:

_ وا!! داداش!

حاج امیر جلو می آید.
سرش را نوازش می‌کند و می بوسد و بعد می‌گوید:

_ شوخی می‌کنم باباجان.

شهداد هم با خنده، پشت سرش می‌گوید:

_ اصلا هر چند وقت یه بار، شهرزادمون نیاد این‌جا و شلوغ بازی نکنه؛
خونه، غم خونه می‌شه بس که ساکته!

الناز هم بلند می شود و بعد با مهربانی، دستش را دور گردن او حلقه می‌کند و می‌گوید:

_ به این پسر شمالی بگو تند تند نیارتت تهران،
ما تند تند میایم سرش خراب می‌شیم.

من هم دلم می‌خواهد احساس واقعی ام را بگویم.

آب دهانم را قورت می‌دهم و به سختی می‌گویم:

_ خیلی خوبه که فندق این‌جا به دنیا میاد.

عزیزه خاله جان با صدای بلند می‌گوید:

_ ان‌شاالله نوبت خودت دختر جان!

سریع داغ می شوم و از شرم، سرم را پایین می اندازم…

با بغض و حرص صفحه لپ تاپم را محکم بستم و هر دو دستم را روى صورتم کشیدم و با صدای بلند گفتم:

_ آآآآخ…

شقیقه هایم به شدت تیر می‌کشید، نمی‌توانستم بنشینم و کاری نکنم،
تلفن را برداشتم و همین که هدی تماسم را جواب داد، با بغض و بدون سلام گفتم:

_ هدی! شماره بابات رو می‌شه بهم بدی؟

با تعجب پرسید:

_ سلام!
چی شده؟

بغضم ترکید و همانطور که اشک هایم جاری می شد، گفتم:

_ دوازده؟ هدی دوازده؟؟

بیچاره هدی که از همه جا بی خبر بود متعجب تر از قبل گفت:

_ چی دوازده؟

_ من…
من همه رو کامل نوشته بودم، بابات بهم دوازده داده!

می‌خندد و من از خنده اش عصبی می شوم.

میان خنده می‌گوید:

_ تا دیروز بهترین استاد شما بود!
حالا شد بابای من؟

با حرص گفتم:

_ شوخی نمی‌کنم هدی!
خیلی اعصابم خورده…
من مطمئنم این حقم نیست!
شاید یه اشتباهی شده، تو رو خدا شمارشون رو بده.

_ من شماره رو می‌دم، حرفی ندارم، اما مطمئنم بابا محاله توی نمره ای که داده تجدید نظر کنه.

چندبار عددهایی که روی کاغذ نوشته بودم را نگاه کردم و هربار دستم رفت که شماره را بگیرد اما خودم را نهى کردم،
این قدر کلافه بودم که کاغذ را مچاله کردم و به دیوار کوبیدم،
بعد کف اتاق نشستم و سرم را میان دستم گرفتم،
این قدر کلافه و عصبی بودم که قطرات درشت عرق روی همه بدنم نشسته بود و احساس می‌کردم هوا هر لحظه گرم تر می شود.

دلم پر بود از ساز روزگار که برایم مرتب ناکوک می نواخت…
سوهان برداشته بود و همین ته مانده دل گرمی هایم را چنان می سایید که زخم هایم به استخوان رسیده بود…

شهاب را می‌خواستم…
بیشتر از هر وقتی نیاز داشتم به خودم و دردهایم بگویم:

” به جهنم هر چه که شد، تو او را داری، شهاب هست همین که هست کافى است”

چند بار زنگ زدم، بالاخره جواب داد.

صدای موسیقی عربی در قهقهه ها گم شده بود و ته صدایش هم پر از خنده بود.
اصلا حواسش به حرفهایم نبود و فقط می‌خواست هرچه زودتر تماس را قطع کند.

با بغض گفتم:

_ شهاب کِی سرت خلوت می‌شه؟

_ جونم عزیزم!
خوب بگو همین الان…
شرکای عربم منو دعوت کردن تا فردا اینجام.

_ خیلی غصه دارم…

_ چی شده؟!!

اشک هایم پشت سر هم چکید.

_ بابای هدی نمره ام رو دوازده رد کرده!
معدلم رو کشید پایین.

شروع می‌کند به استاد، فحش های رکیک دادن و بعد می‌گوید:

_ حالا برو با اون دختر املش هی رفاقت کن،
همین هدی از حسادت رفته واست پیش باباش زده.

_ نه شهاب! هدی این طوری نیست.
به خاطر غیبت هام نمره کم کرده، می‌گن اخلاقش کلا این طوریه.

_ به درک اصلا!!!
بی خیالی طی کن، تو به نمره احتیاج نداری من خودم همه نمره هامو خریدم.
میام واست شیتیل خرج می‌کنم.
تبدیل به بیست! نه بیست و دوش می‌کنم.

سبک نشدم، آرام نشدم،
قانع هم نشدم…

کلافه از اتاق بیرون زدم، بوی خوش کوفته تبریزی در کل عمارت پیچیده بود.

می‌دانستم عزیزه خاله جان دست به کار شده است و برای آقا امیررضایش خودش به آشپزخانه رفته است، چون فقط عاشق کوفته هاى خاله اش بود.

می‌خواستم کمی حواس خودم را پرت کنم.
من هم به آشپزخانه رفتم.

عزیزه خاله جان مشغول درست کردن کوفته های گردی بود که وسطش را با پیازداغ وزرشک و آلو و گردو پر می‌کرد،
آیجان هم کمکش می‌کرد.

صحرا آرام سلام داد و چند لحظه بعد لگن و کاهوهایی که مشغول خرد کردن آن ها بود را برداشت و قصد ترک آشپزخانه را داشت، که آیجان با اعتراض پرسید:

_ کجا؟!!

رنگ صورتش کمی زرد بود و لب هایش سفید شده بود.

_ بوی پیازداغ میاد، می‌رم توی تراس کارمو بکنم.

منیره با حرص ظرف سفالی ماست را روی کابینت کوبید و گفت:

_ خیلی مد بالا شدی ملکه صحرا !!
می‌ترسی لباس جدیدات بو بگیره؟

صحرا صدایش می‌لرزید و سرش پایین بود.

_ نه…
نه به خدا !!!
فقط یهو حالم از این همه بو بد شد.

آیجان به حالت مگس پراندن دستش را در هوا تکان داد و گفت:

_ برو دختر فقط زود بیا کلی کار داریم.

 

صحرا چشم گفت و سریع رفت.

آیجان با ناراحتى آرام به عزیزه خاله جان گفت:

_ این خواهر و برادر منو آخر دق می‌دن،
اون از عیاض که همش سرش تو دود و نجسیه!
اینم از سر به هوایی این دختر،
کاش زودتر یه بخت خوب قسمتش شه.

عزیزه خاله جان اولین کوفته را در قابلمه انداخت و گفت:

_ جوانیه دیگه، جوانی می‌کنن.

آیجان با ناراحتی پشت دست خودش زد و گفت:

_ والا روم سیاهه پیش حاجی.
اون از اولادای خودم، اینم از این دوتا بچه یتیم.
هرچند می‌دونم بایرام به حاجی شکایت عیاض رو برده و به موقع گوشش رو می‌پیچونه.

عزیزه خاله جان زیر لب گفت:

_ به حق جوانی امام جواد، خدا به همه جوان ها رحم کنه.

آیجان با اشاره به منیره می‌گوید:

_ دختر کارت تموم نشد؟
حاجی دو ساعته تشنه و گرسنه توی کارگاهه یه شربت ببر لب تر کنه.

منیره با تعجب گفت:

_ اوا !!
مگه نرفتن بیرون؟؟

عزیزه خاله جان جواب داد؛

_ نه می‌گه می‌خوام این مدت بیشتر خونه باشم،
نمی‌خواد بره حجره و ترانزیت، که شهاب فکر نکنه بهش اعتماد نداره.

آیجان بعد گفتن ذکر ” لا حول ولا…”
می‌گوید:

_ چه قدر بزرگوار و آقاست!

عزیزه خاله جان که زیر چشمی نگاهم می‌کند، یک مرتبه از من می‌پرسد:

_ دختر؟ تو چرا شبیه مرغ سرکنده شدی؟

شانه بالا می اندازم و بی حوصله می‌گویم:

_ حوصله ندارم…

ابرویش را بالا می اندازد و می‌گوید:

_ پاشو حاضر شو بگم عیاض ببرتت خونه مادرت،
اونجا حوصلت خوب می‌شه.

سرم را پایین می اندازم و می‌گویم:

_ جایی که نمی‌خوانم نمی‌رم!

لبش را گاز می‌گیرد و اخم می‌کند.

_ خجالت بکش دختر…
مادر مگه می‌شه بچشو نخواد؟!
به شیطان لعنت کن، برو کاراتو کن، سر راه گل و شیرینی هم بخر برو دل مادرت رو شاد کن.

هیچ کس نمی‌داند من چه قدر دلتنگ مادر بودم و اما ناچار و تسلیم…

کلافه سمت سینی شربتی که منیره درست کرده بود، رفتم و آن را برداشتم و گفتم:

_ بدون اجازه شهاب نمی‌تونم برم.
صبر می‌کنم بیاد.
بعدش چشم، می‌رم.

بعد رو به منیره می‌گویم:

_ من اینو می برم واسه حاجی،
تو به کارات برس.

و اصلا منتظر نمی‌مانم و سریع آشپزخانه را ترک می‌کنم.

حالا علاوه بر غصه نمره دوازدهَم،
دلتنگی برای مادر و خواهرم هم بغض می شود روی بغض های تلنبار شده ام…

نزدیک کارگاه که می شوم با شنیدن صدای آرام آواز خواندنش، بی اختیار توقف می‌کنم.
اینقدر دلچسب و زیبا می‌خواند که بی اختیار و بی صدا نزدیک تر می روم،
پشت میز کارش نشسته است و با سنگ ها و چکشش مشغول است،
کنار ورودی می ایستم و در سکوت، وقتی همه حواسش به کارش است، تماشایش می‌کنم …

ناله می‌زند:

“ای توبه ام شکسته از تو کجا گریزم؟
ای در دلم نشسته از تو کجا گریزم؟

یاراااااااااااااااااا یاراااااااااااااا ای دل.

ای توبه ام شکسته از تو کجا گریزم؟
ای در دلم نشسته از تو کجا گریزم؟

ای نور هر دو دیده بی تو چگونه ببینم؟
وی گردنم ببسته از تو کجا گریزم؟

ای شش جهت ز نورت چون آینه است شش رو،
وی روی تو خجسته،
از تو کجا گریزم؟
کجا گریزم؟

دل بود از تو خسته،جان بود از تو رسته،
جان نیز گشت خسته…از تو کجا گریزم ؟

ای توبه ام شکسته از تو کجا گریزم؟
ای در دلم نشسته از تو کجا گریزم؟

یاراااااااااااااااااا یاراااااااااااااا ای دل.

ای توبه ام شکسته از تو کجا گریزم؟
ای در دلم نشسته از تو کجا گریزم؟

ای نور هر دو دیده بی تو چگونه ببینم
وی گردنم ببسته از تو کجا گریزم؟

ای شش جهت ز نورت چون آینه است شش رو،
وی روی تو خجسته از تو کجا گریزم؟
کجا گریزم؟

دل بود از تو خسته،جان بود از تو رسته!
جان نیز گشت خسته…از تو کجا گریزم ؟”

 

‌‌
میان امان امان گفتنش، چنان آه می‌کشد که بی اختیار بغضم راه باز می‌کند.

خنکای اشک روی صورت داغم تسکین دهنده است.

انگار سوزش قلب داغم هم با سردی همین اشکها تسکین پیدا می‌کند …

دستش را پشت گردنش می‌کشد و از جایش بلند می شود.

سریع سرم را عقب می برم تا مرا نبیند.

صدای چکش زدنش حالا به آواز خواندنش اضافه می‌شود،
اما یک مرتبه نه دیگر صدای آوازش می آید نه چکش…

فقط می‌گوید:

_ چه عطری داره اون شربت بهار نارنج!

دست و پایم را گم می‌کنم، آب دهانم را قورت می‌دهم و جلوی ورودی می روم و با خجالت سلام می دهم.

می خندد و جواب سلامم را می‌دهد،
جلو می آید، دست می‌برد سمت پارچ و لیوان را پر می‌کند.

نگاهم به دست هایش که سیاه و زخمی شده است، خیره می ماند.

سلام بر حسین می‌گوید و شربتش را یک نفس می نوشد و بعد لیوان را داخل سینی می‌گذارد و می‌گوید:

_ خدا عزتت بده باباجان…

با خجالت می‌گویم:

_ نوش جونتون…

یک لحظه سنگینی نگاهش را حس می‌کنم، اما سریع روی برمی‌گرداند و سمت میزش باز می‌گردد و از همانجا می‌پرسد:

_ چه حال؟ چه احوال ؟
دماغت چرا باز تربچه شده؟

بی اختیار می‌خندم، اما هم زمان قسمت دیگری از بغضم را می شکافم.

_ گریه کردم!

بر می‌گردد و در حالی که یک سنگ زیبای شفاف بنفش در دست دارد می‌پرسد:

_ خوب این که مشخصه،
دوست داری بگی چرا؟؟

دوست داشتم!
از صمیم قلب دوست داشتم بگویم.

_ نمره کمتر از هجده نداشتم،
اما…
اما امروز یه استاد نامرد بهم دوازده داده!

چشم هایش را تنگ می‌کند و می‌گوید:

_ دوازده داده؟ یا دوازده گرفتی؟

با تعجب می‌پرسم:

_ چه فرقی داره؟؟؟؟

با ذره بین مشغول بررسی سنگ بنفش می شود و می‌گوید:

_ توفیر می‌کنه باباجان،
جواب بده علت این دوازده چیه؟

با حرص می‌گویم:

_ همه سوال ها رو کامل جواب دادم، به خاطر چهار جلسه غیبت در طول ترم ازم نمره کم کرده…

سنگ را در نور آفتاب جلوی پنجره می‌گیرد و محکم فوتش می‌کند و می‌گوید:

_ از اول این قانون واسه همه دانشجوها بوده؟

کمی فکر کردم و گفتم:

_ آره اما …
اما خیلی نامردیه واسه کسی که درسش خوبه.

دستمال کوچک سپیدی را باز می‌کند و سنگ را میان آن می‌گذارد.

_ پس گرفتی!
قانون برای همه یکسانه،
نامردی اینه که بخوای بهش احترام نذاری!

_ اما من درسم از همه هم کلاسیام بهتره،
نباید مثل اونا نمره منم کم کنه.

اخم می‌کند.

_ غره مشو گر ز چرخ، کار تو گردد بلند،
زانکه بلندی دهد، تا بتواند فکند.

همین یک بیت شعر کافی است که من تسلیم شوم، شرمنده شوم اما بتوانم لبخند بزنم.

بتوانم غصه دوازده را دوازده فرسخ از خودم دور کنم…

دوباره مشغول ادامه کارش شد، با دقت سنگ کوچک
را میان یک رکاب باریک جاى داد، کنارش ایستاده بودم و تماشایش می کردم، تمام حواسش به کارش بود ، چشم هایش را تنگ کرده بود ، برایم جالب بود با آن دست هاى بزرگ و مردانه چه قدر این کار را ظریف و با احساس انجام می دهد، با همه مردانگی اش ظرافت را خوب بلد بود…

آرام پرسیدم؛

_ اسم این سنگ چیه؟

نگاهم نکرد و فقط جواب داد:

_ سافیر ارغوانى،

_ خیلی خوشگله.

سرش را بالا آورد،
لبخند زد و پرسید؛

_ خوشت اومده؟

بی اختیار دست کشیدم روى سنگ گردنبندم و گفتم:

_ بله،
ولى این که خودم دارم خوشگلتره!

یک نگاه کوتاه به گردنبندم انداخت، بعد سرش را پایین انداخت و آه کشید؛

_ هر تصویری که از مادرم تو ذهنمه هر چند تار و کمرنگ، ولى این گردنبند رو به وضوح توى اون تصویر می بینم…

با ناراحتی می گویم:

_ ممنون که منو لایقش دونستین، من خیلی دوستش دارم.

جوابم فقط یک لبخند می شود و بعد می پرسد:

_ خوب فکر می کنی این انگشتر براى کی می تونه باشه؟

کمى فکر می کنم و جواب می دهم:

_ واسه شهرزاد؟
چون نی نیش داره میاد؟

با سر جواب منفی می دهد؛

_ واسه اون دوتا حالا وقت هست!

انگشتم را کنار دهانم می گذارم و به حالت تفکر می گویم:

_ عزیزه خاله؟؟

سرش را تکان می دهد؛

_ نه براى شهداده،
قراره اولین هدیه بعد جراحیش باشه!

چشم هایم گرد می شود و می گویم:

_ جراحی؟ کِى؟

کار رکاب تمام می شود با عشق نگاهش می کند و لبخند می زند؛

_ فقط ده روز مونده،

با ذوق می گویم:

_ وای باورم نمی شه!
خدا رو شکر…

سرش را رو به آسمان بالا می گیرد و می گوید:

_ الحمدالله…

بعد شروع کرد با دقت به مرتب کردن وسایلش ، می دانستم عادت دارد همه کارهای شخصی اش را خودش انجام دهد، حتی از منیره شنیده بودم گاهى لباس هایش را هم خودش اتو می زند و اتاقش را مرتب می کند…

همانطور که ابزار هایش را مرتب در جعبه اش می چید، پرسید؛

_ تو واقعا همه مشکلت اون نمره دوازدهه؟؟

از سوالش یکه خوردم و دستپاچه جواب دادم؛

_ نمی دونم!

اخم کرد؛

_ شب که می شه به خودم واسه اون روز نمره میدم ، تو چى؟
به این روزهاى زندگیت نمره ای دادی؟
اصلا برگه ات رو نگاه کردی و تصحیحش کردی؟
یا…

طاقت نیاوردم و سریع گفتم:

_ من…
من کار بدى کردم؟

آه کشید و گفت:

_ لازم نیست حتما کار بدی انجام داده باشی،
یه وقت هایی کارى نکردن بدترین کار دنیاست!

جعبه را داخل قفسه گذاشت و بعد مشغول دستمال کشیدن میز کارش شد و دیگر هیچ نگفت،
می خواستم فرار کنم…
به همین خاطر گفتم:

_ می شه…
می شه من از تراس اینجا برم توى باغ؟

با سر جواب مثبت داد و این که دیگر حرفى نزد بیشتر نگرانم کرد…

در تراس ایستاده بودم و همه حواسم داخل کارگاه بود، هنوز مشغول تمیز کاری و مرتب کردن آنجا با وسواس خاصی بود ، لبه ایوان نشستم و مرتب صدایش در سرم تکرار می شد؛
” کاری نکردن…
کارى نکردن…”

سیستم صوتى کارگاه را روشن کرده بود و با هر آهنگ هم زمان که کار می کرد هم خوانى هم می کرد، من هم تک تک آن آهنگ ها را از حفظ بودم،

چهارمین یا پنجمین آهنگ، بار اولى بود که می شنیدم،توجهم را جلب کرد ،
بی اختیار به شیشه زدم و سرم را از پنجره داخل بردم، بر گشت و نگاهم کرد
با خجالت گفتم:

_ من اینو می خوام!

چشم هایش گرد شد و اطرافش را نگاه کرد و گفت:

_ کدوم رو؟

_ آهنگتون منظورمه،
اینو ندارم!

لبخند زد و گفت:

_ بیا دی وی دی رو ببر من دارم ازش بازم.

با ذوق گفتم:

_ ممنون ، حالا می شه بمونم یه بار گوش بدم ؟

با سر اجازه داد و دوباره مشغول ادامه کارش شد و من هم لب پنجره نشستم و همه حواسم را به تک تک کلمات شعر آن آهنگ سپردم
دیدم که خودش هم بدون اینکه حواسش باشد آن را زمزمه می کند؛

“بی تو جای خالی ات انکار می خواهد فقط

زندگی لبخند معنادار می خواهد فقط

چشم ها به اتفاق تازه عادت می کنند

سر اگر عاشق شود دیوار می خواهد فقط

بغض وقتی می رسد شاعر نباشی بهتر است

بغض وقتی گریه شد خودکار می خواهد فقط

چشم های خیسم ، امشب آبروداری کنید

مرد جای گریه اش سیگار می خواهد فقط

بغض وقتی می رسد شاعر نباشی بهتر است

بغض وقتی گریه شد خودکار می خواهد فقط

چشم های خیسم امشب آبروداری کنید

مرد جای گریه اش سیگار می خواهد فقط

حق من بودی ولی حالا به ناحق نیستی

حرف حق هر جور باشد دار می خواهد فقط

 

نیستی حتی برای لحظه ای یادم کنی

انتظار دیدنت تکرار می خواهد فقط

بغض وقتی می رسد شاعر نباشی بهتر است

بغض وقتی گریه شد خودکار می خواهد فقط

چشم های خیسم امشب آبروداری کنید

مرد جای گریه اش سیگار می خواهد فقط

بغض وقتی می رسد شاعر نباشی بهتر است

بغض وقتی گریه شد خودکار می خواهد فقط

چشم های خیسم امشب آبروداری کنید

مرد جای گریه اش سیگار می خواهد فقط”

با صداى گریه ام شوکه می شود، می ایستد و تماشایم می کند،
کمی جلو می آید ، توقع دارم مثل همیشه در آرامش با محبت درمان اشک هایم شود،
اما تند وعصبى نفس می کشد و خیلی جدی می گوید:

_ ببین دختر!
آدمى که توى چاه افتاده
حالا به هر دلیل، تقدیر یا جهل یا هرچی اصلا مهم نیست،
اما این که اون ته چاه بشینه توى سرش بزنه و گریه کنه حتی اگه دعا هم کنه فایده نداره، تا وقتى که بلند نشه فریاد نزنه و کمک نخواد!
اگه کمکی هم نبود یه راه دیگه فقط هست
فقط یه راه!
پرواز….

بعد رو بر می گرداند و در حالى که پایه سنگی چسب شیشه ای را محکم روی میز می کوبد،
می گوید:

_ مگه نمی خواستی بری توی باغ؟؟ یه ساعته توى همون تراسی که!

از شدت خشمش هم جا خورده ام هم ترسیده ام، لب هایم را بیشتر روی هم می فشرم تا دوباره بغضم بی آبرویم نکند، دلم را در مشتم می گیرم و تا انتهای باغ می دوم…

زیر درخت توت تمام بى کسى ام را پناه می گیرم…
انگار یک مرتبه همه تشویش هاو مشکلاتم سر باز می کنند و به روزگارم هجوم می آورند، بیدار شده ام آن هم با یک سطل آب یخ…

به خودم که می آیم میان هق هقم دو رقم آخر خانه پدری ام را هم گرفته ام…
صدایش جان تازه می بخشد تمام شریان هاى خشکیده وجودم را…

_ الو بفرمایید،

اشک هایم را پاک می کنم و بغضم را می بخشم؛

_ حنانه ! آجی قربونت برم خوبی؟

مکث می کند و بعد از چند ثانیه می گوید:

_ آجی؟؟؟
برگشتی؟؟؟
اومدی ایران؟؟؟

صدای مامان را می شنوم که از آن سو می پرسد؛

_ حنانه!!!
کیه؟

حنانه هم با شور می گوید:

_ آجی ریحانمه!
از خارج برگشته…

بعد با ذوق می پرسد؛

_ واسم سوغاتی آوردی؟
عروسک نباشه ها!!!
من خیلی بزرگ شدم آجی!

چند ثانیه بعد مامان گوشی را می گیرد و صدایم
می زند؛

_ الو ریحانه مادر؟

همین کافی است…
به خدا کافی است برای تسکین همه جهانم، صدای مادرم کافی است….

بعد از اینکه حسابی حرف زدیم نالیدم؛

_ دلم تنگ شده مامان،
میام می بینمتون…

ترسید و سریع گفت:

_ نه نه!
صبر کن شوهرت بیاد بعد،

_ دو روز مونده تا بیاد!

_ من حنانه رو بر می دارم میام یه سر اونجا بهت می زنم…

در دلم شادى پای کوبید و امید رقصید،

خانواده همسر شهرزاد برای بردنش آمدند و آنقدر با عزت و احترام و مهربانی عروسشان را بردند که وقتى مهربانی مادر همسرش را دیدم، چه قدر دلم می خواست سولمار خانم هم مرا آنگونه دوست داشت و چه قدر بیشتر از هر زمانی دل تنگ محبت مامان بودم…

با شوق سمت عمارت رفتم، تلفنم زنگ خورد و حنانه که خبر داد نسیم و نفیسه هم همراهشان می آیند، از شادی کم مانده بود بال در بیاورم!!!

دوان دوان سمت عمارت رفتم، اما از جلوی در کارگاه حاج امیر سریع و با دلخوری رد شدم!
هنوز باورم نشده بود آنقدر تند با من صحبت کرده باشد…

سریع حمام رفتم، با شوق لباس انتخاب کردم، زنگ زدم صحرا برای کمکم بالا بیاید،
تمام مدت در سکوت پیراهنم را اتو زد و کمکم کرد موهایم را سشوار بکشم…
وقتی زیپ پیراهنم را می بست فقط آرام گفت:

_چه قدر پیراهن گلدار بهتون میاد خانم!

با این حرفش می خواستم خودم را در آینه ببینم که یک مرتبه چشمم به او افتاد ، چشم هایش پر از اشک شده بود، برگشتم و سریع پرسیدم؛

_تو گریه می کنی؟؟

خندید و گفت:

_ نه باد سشوار خورد توی چشمم خانم!

بعد سریع بلند شد و گفت:

_ با من کاری ندارید؟
برم پایین زنداییم کار داشت..

وقتى که رفت دوباره با تجسم دوباره صورتش هزار فکر مسخره در مغزم رژه رفت، اما این قدر بی تاب دیدن خانواده ام بودم که سعی کردم وقت دیگرى را به نگرانی اختصاص دهم…

کاملا آماده شده بودم ،شال حریرم را سرم کردم و عطرم را زیر گلویم زدم، می خواستم زودتر به آشپزخانه بروم و از آیجان بخواهم براى عصرانه خاگینه تبریزى درست کند، همانطور که مامان دوست دارد،
با دارچین و هل و گلاب فراوان…

پله ها را دوتا یکی پایین می رفتم که با صدای فریاد در جایم میخکوب شدم،
حاج امیر؟؟!!

چرا امروز این طور شده بود؟!

بعد فریاد او ، الناز با گریه از سالن خارج شد و سمت در خروجی رفت ، دیدم که امیر رضا هم پشت سرش خارج شد و همان وسط عمارت با صدای بلند نامش را صدا زد؛

_ الناز!!!

در جا ایستاد بعد حاج امیر جلو رفت ، دستش را گرفت و کمی آرام تر گفت:

_ چیه تا بهت میگن بالای چشمت ابروئه باید قهر کنی؟
بسه! تموم نشد این سوژه قهر از این عمارت به اون عمارت؟

 

الناز با بغض می گوید:

_ شما هیچ وقت سر من این طوری داد نزده بودین داداش!!!!

دست کشید بین موهایش و کلافه پوف کشید و گفت:

_ شاید اشتباهم همین جا بوده…

عزیزه خاله جان که تازه به جمع پیوسته است با نگرانی می پرسد؛

_ های الله، باز چی شد؟؟

الناز اشک هایش دانه دانه می چکد و می گوید:

_ هیچی خاله جان داداشم ما رو جواب کرده میگه دنبال خونه باشیم!
فقط واسه من و شوهر و بچه ام توی این عمارت بزرگ جا نیست….

امیر رضا عصبی ” لا اله الا الله ” می گوید، بدون هیچ حرفی قصد ترک آنجا را دارد،
الناز به هق هق افتاده است، می خواهم پایین بروم و بغلش کنم قدری تسکینش دهم، اما همین که یک پله پایین می روم انگار کسی محکم پشت پایم می زند و من همان چند پله باقی مانده را سقوط می کنم!!!

فقط فریاد ” یا حضرت عباس” حاج امیر را می شنوم و جیغ های عزیزه خاله جان و الناز…

چشم که باز می کنم کف سالن پخش شده ام و مچ پایم در دست حاج امیر است…

عزیزه خاله جان با اضطراب می گوید:

_ وای دیدم دامن پیراهنش زیر پاش گیر کرد، حواست کجاست آخه قیز؟؟؟؟

امیر رضا با اخم می گوید:

_ خاله جان وقتی یکی درد داره وقت ملامت نیست….

الناز شانه هایم را می مالد، آیجان برایم آب قند می آورد، ضعف شدیدی در همه بدنم احساس می کنم، آنقدر که نمی توانم حتی کلمه ای بگویم،
دست می کشد روى مچ پایم و می پرسد؛

— اینجا درد می کنه باباجان؟

با بغض می گویم:

_ نه زانومه،

آرام از کنارم بلند می شود و رو به الناز می گوید:

_ لطفا زانوش رو ببین، من میرم زنگ بزنم دکتر بیاد.

با بغض می گویم:

_ نه هیجی نشده،
دردش اونقدر نیست….

اخم می کند و چند بار پیاپی پوف می کشد و می گوید:

_ وای وای وای!!!
کاش یکی به بعضی از شما خانم ها حالی کنه تحمل درد نه هنره نه افتخار،
هیچ کس به چشم یه قهرمان نگاتون نمی کنه!
دختر! رنگ صورتت مثل میت شده بعد میگی هیچی نیست؟!

بعد رو به آیجان می گوید:

_ زنگ بزن عیاض ماشینم رو آماده کنه اصلا می ریم بیمارستان شاید لازم باشه عکس بگیریم…

ناله می کنم؛

_ نه! تو رو خدا نه…

با چشم های گرد شده نگاهم می کند،
الناز دست می کشد روی زانویم و با مهربانی می گوید:

_ عزیزم حق با داداشمه،
باید مطمئن شیم ضربه جدی نباشه.

عزیزه خاله جان با لحن شوخی می گوید:

_ پس فردا شهابمون میاد میگه زنم امانت بود، مواظبش نبودین!

اشک هایم یکی پس از دیگری می چکد و می گویم:

_ مامانم…
مامانم داره میاد اینجا،
نباید غصه بخوره….
نمی خوام برم بیمارستان!

چشم هایش …
چشم های کهربایی و مهربانش غرق غم می شود….
به آیجان اشاره می کند؛

_ زنگ بزن دکتر بیاد.

بعد انگشت اشاره اش را سمت من می گیرد و با یک لحن تهدید آمیز و جدی می گوید:

_ تو!
حواستو جمع کن!
چیزیت باشه و پنهان کنی و دردت رو به دکتر واسه اینکه نری بیمارستان نگی، بد باهات برخورد می کنم…

همین که می رود با بغض به الناز می گویم:

_ چه قدر بداخلاق شدن!

انگار صدایم را می شنود، بر می گردد و با اخم نگاهم می کند و بعد می گوید:

_از این بدترم ممکنه بشم!

با خجالت سرم را پایین می اندازم ،منیره و الناز کمکم می کنند روى کاناپه بنشینم،
آیجان زانویم را بررسی می کند و طبق اطلاعات طب سنتی که داشت معتقد بود ضربه جدی نیست، الناز با خنده می گوید:

_ امروز پر داداشم من و تو رو گرفت ریحانه جون!

_من …
من تا حالا اینجور ندیده بودمشون….

عزیزه خاله جان سر افسوس تکان می دهد و می گوید:

_ بچه ام به اینجاش رسیده دیگه!

الناز آرام می گوید:

_ کم عصبانی میشن،
اما وقتی این طورى میشن چند روز معمولا طول می کشه و خیلی وحشتناک میشن…

با تردید می گویم:

_ از شهابم وحشتناک تر؟؟؟

دستش را از زمین تا آسمان می کشد و می گوید:

_ اووووف!!!
شهاب الان عصبانی می شه می زنه همه چیزو داغون می کنه دو ساعت بعدش یادش میره!
داداشم نمی زنه،
نمی شکنه،
اما وای از عصبانیتش
نگم و نپرس…..

کانال عاشقي

همچنین ببینید

پارت ۳۶ رمان هزار چم

  مجری، کلافه جلو آمد و خیلی جدی گفت: _ خانم جبارزاده قرار ما این …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *